Qur'an&Sunnahالقرآن

Hâfız-ı Şîrâzî — Dîvân

Şemsüddîn Muhammed Hâfız Şîrâzî · FA

Orijinal Metin (FA)

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۰ در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی دل که آیینه شاهی ست غباری دارد از خدا می طلبم صحبت روشن رایی کرده ام توبه به دست صنم باده فروش که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج نروند اهل نظر از پی نابینایی شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان ورنه پروانه ندارد به سخن پروایی جوی ها بسته ام از دیده به دامان که مگر در کنارم بنشانند سهی بالایی کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست گشت هر گوشه چشم از غم دل دریایی سخن غیر مگو با من معشوقه پرست کز وی و جام می ام نیست به کس پروایی این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت بر در میکده ای با دف و نی ترسایی گر مسلمانی از این است که حافظ دارد آه اگر از پی امروز بود فردایی حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۱ به چشم کرده ام ابروی ماه سیمایی خیال سبزخطی نقش بسته ام جایی امید هست که منشور عشق بازی من از آن کمانچه ابرو رسد به طغرایی سرم ز دست بشد چشم از انتظار بسوخت در آرزوی سر و چشم مجلس آرایی مکدر است دل آتش به خرقه خواهم زد بیا ببین که کرا می کند تماشایی به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید که می رویم به داغ بلندبالایی زمام دل به کسی داده ام من درویش که نیستش به کس از تاج و تخت پروایی در آن مقام که خوبان ز غمزه تیغ زنند عجب مدار سری اوفتاده در پایی مرا که از رخ او ماه در شبستان است کجا بود به فروغ ستاره پروایی فراق و وصل چه باشد رضای دوست طلب که حیف باشد از او غیر او تمنایی درر ز شوق برآرند ماهیان به نثار اگر سفینه حافظ رسد به دریایی حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۲ سلامی چو بوی خوش آشنایی بدان مردم دیده روشنایی درودی چو نور دل پارسایان بدان شمع خلوتگه پارسایی نمی بینم از همدمان هیچ بر جای دلم خون شد از غصه ساقی کجایی ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا فروشند مفتاح مشکل گشایی عروس جهان گر چه در حد حسن است ز حد می برد شیوه بی وفایی دل خسته من گرش همتی هست نخواهد ز سنگین دلان مومیایی می صوفی افکن کجا می فروشند که در تابم از دست زهد ریایی رفیقان چنان عهد صحبت شکستند که گویی نبوده ست خود آشنایی مرا گر تو بگذاری, ای نفس طامع بسی پادشایی کنم در گدایی بیاموزمت کیمیای سعادت ز هم صحبت بد جدایی جدایی مکن حافظ از جور دوران شکایت چه دانی تو ای بنده کار خدایی

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۰ در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی دل که آیینه شاهی ست غباری دارد از خدا می طلبم صحبت روشن رایی کرده ام توبه به دست صنم باده فروش که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج نروند اهل نظر از پی نابینایی شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان ورنه پروانه ندارد به سخن پروایی جوی ها بسته ام از دیده به دامان که مگر در کنارم بنشانند سهی بالایی کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست گشت هر گوشه چشم از غم دل دریایی سخن غیر مگو با من معشوقه پرست کز وی و جام می ام نیست به کس پروایی این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت بر در میکده ای با دف و نی ترسایی گر مسلمانی از این است که حافظ دارد آه اگر از پی امروز بود فردایی حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۱ به چشم کرده ام ابروی ماه سیمایی خیال سبزخطی نقش بسته ام جایی امید هست که منشور عشق بازی من از آن کمانچه ابرو رسد به طغرایی سرم ز دست بشد چشم از انتظار بسوخت در آرزوی سر و چشم مجلس آرایی مکدر است دل آتش به خرقه خواهم زد بیا ببین که کرا می کند تماشایی به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید که می رویم به داغ بلندبالایی زمام دل به کسی داده ام من درویش که نیستش به کس از تاج و تخت پروایی در آن مقام که خوبان ز غمزه تیغ زنند عجب مدار سری اوفتاده در پایی مرا که از رخ او ماه در شبستان است کجا بود به فروغ ستاره پروایی فراق و وصل چه باشد رضای دوست طلب که حیف باشد از او غیر او تمنایی درر ز شوق برآرند ماهیان به نثار اگر سفینه حافظ رسد به دریایی حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۲ سلامی چو بوی خوش آشنایی بدان مردم دیده روشنایی درودی چو نور دل پارسایان بدان شمع خلوتگه پارسایی نمی بینم از همدمان هیچ بر جای دلم خون شد از غصه ساقی کجایی ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا فروشند مفتاح مشکل گشایی عروس جهان گر چه در حد حسن است ز حد می برد شیوه بی وفایی دل خسته من گرش همتی هست نخواهد ز سنگین دلان مومیایی می صوفی افکن کجا می فروشند که در تابم از دست زهد ریایی رفیقان چنان عهد صحبت شکستند که گویی نبوده ست خود آشنایی مرا گر تو بگذاری, ای نفس طامع بسی پادشایی کنم در گدایی بیاموزمت کیمیای سعادت ز هم صحبت بد جدایی جدایی مکن حافظ از جور دوران شکایت چه دانی تو ای بنده کار خدایی

Orijinal Metin (FA)

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۳ ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی دایم گل این بستان شاداب نمی ماند دریاب ضعیفان را در وقت توانایی دیشب گله زلفش با باد همی کردم گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی صد باد صبا این جا با سلسله می رقصند این است حریف ای دل تا باد نپیمایی مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی ای درد توام درمان در بستر ناکامی وی یاد توام مونس در گوشه تنهایی در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی زین دایره مینا خونین جگرم می ده تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۴ ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی هر جا که روی زود پشیمان به درآیی هش دار که گر وسوسه عقل کنی گوش آدم صفت از روضه رضوان به درآیی شاید که به آبی فلکت دست نگیرد گر تشنه لب از چشمه حیوان به درآیی جان می دهم از حسرت دیدار تو چون صبح باشد که چو خورشید درخشان به درآیی چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت کز غنچه چو گل خرم و خندان به درآیی در تیره شب هجر تو جانم به لب آمد وقت است که همچون مه تابان به درآیی بر رهگذرت بسته ام از دیده دو صد جوی تا بو که تو چون سرو خرامان به درآیی حافظ مکن اندیشه که آن یوسف مه رو بازآید و از کلبه احزان به درآیی حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۵ می خواه و گل افشان کن از دهر چه می جویی این گفت سحرگه گل بلبل تو چه می گویی مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقی را لب گیری و رخ بوسی می نوشی و گل بویی شمشاد خرامان کن وآهنگ گلستان کن تا سرو بیآموزد از قد تو دل جویی تا غنچه خندانت دولت به که خواهد داد ای شاخ گل رعنا از بهر که می رویی امروز که بازارت پرجوش خریدار است دریاب و بنه گنجی از مایه نیکویی چون شمع نکورویی در رهگذر باد است طرف هنری بربند از شمع نکورویی آن طره که هر جعدش صد نافه چین ارزد خوش بودی اگر بودی بوییش ز خوش خویی هر مرغ به دستانی در گلشن شاه آمد بلبل به نواسازی حافظ به غزل گویی حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱ تو نیک و بد خود هم از خود بپرس چرا بایدت دیگری محتسب و من یتق الله یجعل له و یرزقه من حیث لا یحتسب حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲ سرای مدرسه و بحث علم و طاق و رواق چه سود چون دل دانا و چشم بینا نیست سرای قاضی یزد ارچه منبع فضل است خلاف نیست که علم نظر در آن جا نیست

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۳ ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی دایم گل این بستان شاداب نمی ماند دریاب ضعیفان را در وقت توانایی دیشب گله زلفش با باد همی کردم گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی صد باد صبا این جا با سلسله می رقصند این است حریف ای دل تا باد نپیمایی مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی ای درد توام درمان در بستر ناکامی وی یاد توام مونس در گوشه تنهایی در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی زین دایره مینا خونین جگرم می ده تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۴ ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی هر جا که روی زود پشیمان به درآیی هش دار که گر وسوسه عقل کنی گوش آدم صفت از روضه رضوان به درآیی شاید که به آبی فلکت دست نگیرد گر تشنه لب از چشمه حیوان به درآیی جان می دهم از حسرت دیدار تو چون صبح باشد که چو خورشید درخشان به درآیی چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت کز غنچه چو گل خرم و خندان به درآیی در تیره شب هجر تو جانم به لب آمد وقت است که همچون مه تابان به درآیی بر رهگذرت بسته ام از دیده دو صد جوی تا بو که تو چون سرو خرامان به درآیی حافظ مکن اندیشه که آن یوسف مه رو بازآید و از کلبه احزان به درآیی حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۵ می خواه و گل افشان کن از دهر چه می جویی این گفت سحرگه گل بلبل تو چه می گویی مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقی را لب گیری و رخ بوسی می نوشی و گل بویی شمشاد خرامان کن وآهنگ گلستان کن تا سرو بیآموزد از قد تو دل جویی تا غنچه خندانت دولت به که خواهد داد ای شاخ گل رعنا از بهر که می رویی امروز که بازارت پرجوش خریدار است دریاب و بنه گنجی از مایه نیکویی چون شمع نکورویی در رهگذر باد است طرف هنری بربند از شمع نکورویی آن طره که هر جعدش صد نافه چین ارزد خوش بودی اگر بودی بوییش ز خوش خویی هر مرغ به دستانی در گلشن شاه آمد بلبل به نواسازی حافظ به غزل گویی حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱ تو نیک و بد خود هم از خود بپرس چرا بایدت دیگری محتسب و من یتق الله یجعل له و یرزقه من حیث لا یحتسب حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲ سرای مدرسه و بحث علم و طاق و رواق چه سود چون دل دانا و چشم بینا نیست سرای قاضی یزد ارچه منبع فضل است خلاف نیست که علم نظر در آن جا نیست

Orijinal Metin (FA)

حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۳ - ماده تاریخ وفات تورانشاه (میل بهشت = ۷۸۷) آصف عهد زمان جان جهان تورانشاه که در این مزرعه جز دانه خیرات نکشت ناف هفته بد و از ماه صفر کاف و الف که به گلشن شد و این گلخن پر دود بهشت آنکه میلش سوی حق بینی و حق گویی بود سال تاریخ وفاتش طلب از میل بهشت حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۴ - ماده تاریخ وفات (قرب طاعت = ۷۸۲) بهاء الحق و الدین طاب مثواه امام سنت و شیخ جماعت چو می رفت از جهان این بیت می خواند بر اهل فضل و ارباب براعت به طاعت قرب ایزد می توان یافت قدم در نه گرت هست استطاعت بدین دستور تاریخ وفاتش برون آر از حروف قرب طاعت حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۵ قوت شاعره من سحر از فرط ملال متنفر شده از بنده گریزان می رفت نقش خوارزم و خیال لب جیحون می بست با هزاران گله از ملک سلیمان می رفت می شد آن کس که جز او جان سخن کس نشناخت من همی دیدم و از کالبدم جان می رفت چون همی گفتمش ای مونس دیرینه من سخت می گفت و دل آزرده و گریان می رفت گفتم اکنون سخن خوش که بگوید با من کـ آن شکرلهجه ی خوش خوان خوش الحان می رفت لابه بسیار نمودم که مرو سود نداشت زانکه کار از نظر رحمت سلطان می رفت پادشاها ز سر لطف و کرم بازش خوان چه کند سوخته از غایت حرمان می رفت حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۶ - ماده تاریخ (رحمان لایموت = ۷۸۶) رحمان لایموت چو آن پادشاه را دید آن چنان کز او عمل الخیر لایفوت جانش غریق رحمت خود کرد تا بود تاریخ این معامله رحمان لایموت حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۷ به عهد سلطنت شاه شیخ ابواسحاق به پنج شخص عجب ملک فارس بود آباد نخست پادشهی همچو او ولایت بخش که جان خویش بپرورد و داد عیش بداد دگر مربی اسلام شیخ مجدالدین که قاضی ای به از او آسمان ندارد یاد دگر بقیه ابدال شیخ امین الدین که یمن همت او کارهای بسته گشاد دگر شهنشه دانش عضد که در تصنیف بنای کار مواقف به نام شاه نهاد دگر کریم چو حاجی قوام دریادل که نام نیک ببرد از جهان به بخشش و داد نظیر خویش بنگذاشتند و بگذشتند خدای عز و جل جمله را بیامرزاد حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۸ خسروا گوی فلک در خم چوگان تو شد ساحت کون ومکان عرصه میدان تو باد زلف خاتون ظفر شیفته پرچم توست دیده فتح ابد عاشق جولان تو باد ای که انشاء عطارد صفت شوکت توست عقل کل چاکر طغراکش دیوان تو باد طیره جلوه طوبی قد چون سرو تو شد غیرت خلد برین ساحت ایوان تو باد نه به تنها حیوانات و نباتات و جماد هر چه در عالم امر است به فرمان تو باد حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۹ دادگرا تو را فلک جرعه کش پیاله باد دشمن دل سیاه تو غرقه به خون چو لاله باد ذروه کاخ رتبتت راست ز فرط ارتفاع راهروان وهم را راه هزار ساله باد ای مه برج منزلت چشم و چراغ عالمی باده صاف دایمت در قدح و پیاله باد چون به هوای مدحتت زهره شود ترانه ساز حاسدت از سماع آن محرم آه و ناله باد نه طبق سپهر و آن قرصه ماه و خور که هست بر لب خوان قسمتت سهلترین نواله باد دختر فکر بکر من محرم مدحت تو شد مهر چنان عروس را هم به کفت حواله باد

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۳ - ماده تاریخ وفات تورانشاه (میل بهشت = ۷۸۷) آصف عهد زمان جان جهان تورانشاه که در این مزرعه جز دانه خیرات نکشت ناف هفته بد و از ماه صفر کاف و الف که به گلشن شد و این گلخن پر دود بهشت آنکه میلش سوی حق بینی و حق گویی بود سال تاریخ وفاتش طلب از میل بهشت حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۴ - ماده تاریخ وفات (قرب طاعت = ۷۸۲) بهاء الحق و الدین طاب مثواه امام سنت و شیخ جماعت چو می رفت از جهان این بیت می خواند بر اهل فضل و ارباب براعت به طاعت قرب ایزد می توان یافت قدم در نه گرت هست استطاعت بدین دستور تاریخ وفاتش برون آر از حروف قرب طاعت حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۵ قوت شاعره من سحر از فرط ملال متنفر شده از بنده گریزان می رفت نقش خوارزم و خیال لب جیحون می بست با هزاران گله از ملک سلیمان می رفت می شد آن کس که جز او جان سخن کس نشناخت من همی دیدم و از کالبدم جان می رفت چون همی گفتمش ای مونس دیرینه من سخت می گفت و دل آزرده و گریان می رفت گفتم اکنون سخن خوش که بگوید با من کـ آن شکرلهجه ی خوش خوان خوش الحان می رفت لابه بسیار نمودم که مرو سود نداشت زانکه کار از نظر رحمت سلطان می رفت پادشاها ز سر لطف و کرم بازش خوان چه کند سوخته از غایت حرمان می رفت حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۶ - ماده تاریخ (رحمان لایموت = ۷۸۶) رحمان لایموت چو آن پادشاه را دید آن چنان کز او عمل الخیر لایفوت جانش غریق رحمت خود کرد تا بود تاریخ این معامله رحمان لایموت حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۷ به عهد سلطنت شاه شیخ ابواسحاق به پنج شخص عجب ملک فارس بود آباد نخست پادشهی همچو او ولایت بخش که جان خویش بپرورد و داد عیش بداد دگر مربی اسلام شیخ مجدالدین که قاضی ای به از او آسمان ندارد یاد دگر بقیه ابدال شیخ امین الدین که یمن همت او کارهای بسته گشاد دگر شهنشه دانش عضد که در تصنیف بنای کار مواقف به نام شاه نهاد دگر کریم چو حاجی قوام دریادل که نام نیک ببرد از جهان به بخشش و داد نظیر خویش بنگذاشتند و بگذشتند خدای عز و جل جمله را بیامرزاد حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۸ خسروا گوی فلک در خم چوگان تو شد ساحت کون ومکان عرصه میدان تو باد زلف خاتون ظفر شیفته پرچم توست دیده فتح ابد عاشق جولان تو باد ای که انشاء عطارد صفت شوکت توست عقل کل چاکر طغراکش دیوان تو باد طیره جلوه طوبی قد چون سرو تو شد غیرت خلد برین ساحت ایوان تو باد نه به تنها حیوانات و نباتات و جماد هر چه در عالم امر است به فرمان تو باد حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۹ دادگرا تو را فلک جرعه کش پیاله باد دشمن دل سیاه تو غرقه به خون چو لاله باد ذروه کاخ رتبتت راست ز فرط ارتفاع راهروان وهم را راه هزار ساله باد ای مه برج منزلت چشم و چراغ عالمی باده صاف دایمت در قدح و پیاله باد چون به هوای مدحتت زهره شود ترانه ساز حاسدت از سماع آن محرم آه و ناله باد نه طبق سپهر و آن قرصه ماه و خور که هست بر لب خوان قسمتت سهلترین نواله باد دختر فکر بکر من محرم مدحت تو شد مهر چنان عروس را هم به کفت حواله باد

Orijinal Metin (FA)

حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۰ روح القدس آن سروش فرخ بر قبه طارم زبرجد می گفت سحر گهی که یا رب در دولت و حشمت مخلد بر مسند خسروی بماناد منصور مظفر محمد حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۱ به سمع خواجه رسان ای ندیم وقت شناس به خلوتی که در او اجنبی صبا باشد لطیفه ای به میان آر و خوش بخندانش به نکته ای که دلش را بدان رضا باشد پس آنگهش ز کرم این قدر به لطف بپرس که گر وظیفه تقاضا کنم روا باشد حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۲ شمه ای از داستان عشق شورانگیز ماست این حکایت ها که از فرهاد و شیرین کرده اند هیچ مژگان دراز و عشوه جادو نکرد آنچه آن زلف دراز و خال مشکین کرده اند ساقیا می ده که با حکم ازل تدبیر نیست قابل تغییر نبود آنچه تعیین کرده اند در سفالین کاسه رندان به خواری منگرید کـ این حریفان خدمت جام جهان بین کرده اند نکهت جانبخش دارد خاک کوی دلبران عارفان آنجا مشام عقل مشکین کرده اند ساقیا دیوانه ای چون من کجا در بر کشد دختر رز را که نقد عقل کابین کرده اند خاکیان بی بهره اند از جرعه کاس الکرام این تطاول بین که با عشاق مسکین کرده اند شهپر زاغ و زغن زیبای صید و قید نیست این کرامت همره شهباز و شاهین کرده اند حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۳ - ماده تاریخ وفات (امیذ جود) اعظم قوام دولت و دین آنکه بر درش از بهر خاکبوس نمودی فلک سجود با آن وجود و آن عظمت زیر خاک رفت در نصف ماه ذی قعد از عرصه وجود تا کس امید جود ندارد دگر ز کس آمد حروف سال وفاتش امیذ جود حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۴ دل منه بر دنیی و اسباب او زآن که از وی کس وفاداری ندید کس عسل بی نیش از این دکان نخورد کس رطب بی خار از این بستان نچید هربه ایامی چراغی برفروخت چون تمام افروخت بادش دردمید بی تکلف هرکه دل بر وی نهاد چون بدیدی خصم خود می پرورید شاه غازی خسرو گیتی ستان آن که از شمشیر او خون می چکید گه به یک حمله سپاهی می شکست گه به هویی قلبه گاهی می درید از نهیبش پنجه می افکند شیر در بیابان نام او چون می شنید سروران را بی سبب می کرد حبس گردنان را بی خطر سر می برید عاقبت شیراز و تبریز و عراق چون مسخر کرد وقتش دررسید آن که روشن بد جهان بینش بدو میل در چشم جهان بینش کشید حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۵ بر سر بازار جانبازان منادی می زنند بشنوید ای ساکنان کوی رندی بشنوید دختر رز چند روزی شد که از ما گم شده ست رفت تا گیرد سر خود هان و هان حاضر شوید جامه ای دارد ز لعل و نیمتاجی از حباب عقل و دانش برد و شد تا ایمن از وی نغنوید هر که آن تلخم دهد حلوا بها جانش دهم ور بود پوشیده و پنهان به دوزخ در روید دختری شبگرد تند تلخ گلرنگ است و مست گر بیابیدش به سوی خانه حافظ برید حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۶ - ماده تاریخ وفات (خلیل عادل = ۷۷۵) برادر خواجه عادل طاب مثواه پس از پنجاه و نه سال از حیاتش به سوی روضه رضوان سفر کرد خدا راضی ز افعال و صفاتش خلیل عادلش پیوسته بر خوان وز آنجا فهم کن سال وفاتش

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۰ روح القدس آن سروش فرخ بر قبه طارم زبرجد می گفت سحر گهی که یا رب در دولت و حشمت مخلد بر مسند خسروی بماناد منصور مظفر محمد حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۱ به سمع خواجه رسان ای ندیم وقت شناس به خلوتی که در او اجنبی صبا باشد لطیفه ای به میان آر و خوش بخندانش به نکته ای که دلش را بدان رضا باشد پس آنگهش ز کرم این قدر به لطف بپرس که گر وظیفه تقاضا کنم روا باشد حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۲ شمه ای از داستان عشق شورانگیز ماست این حکایت ها که از فرهاد و شیرین کرده اند هیچ مژگان دراز و عشوه جادو نکرد آنچه آن زلف دراز و خال مشکین کرده اند ساقیا می ده که با حکم ازل تدبیر نیست قابل تغییر نبود آنچه تعیین کرده اند در سفالین کاسه رندان به خواری منگرید کـ این حریفان خدمت جام جهان بین کرده اند نکهت جانبخش دارد خاک کوی دلبران عارفان آنجا مشام عقل مشکین کرده اند ساقیا دیوانه ای چون من کجا در بر کشد دختر رز را که نقد عقل کابین کرده اند خاکیان بی بهره اند از جرعه کاس الکرام این تطاول بین که با عشاق مسکین کرده اند شهپر زاغ و زغن زیبای صید و قید نیست این کرامت همره شهباز و شاهین کرده اند حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۳ - ماده تاریخ وفات (امیذ جود) اعظم قوام دولت و دین آنکه بر درش از بهر خاکبوس نمودی فلک سجود با آن وجود و آن عظمت زیر خاک رفت در نصف ماه ذی قعد از عرصه وجود تا کس امید جود ندارد دگر ز کس آمد حروف سال وفاتش امیذ جود حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۴ دل منه بر دنیی و اسباب او زآن که از وی کس وفاداری ندید کس عسل بی نیش از این دکان نخورد کس رطب بی خار از این بستان نچید هربه ایامی چراغی برفروخت چون تمام افروخت بادش دردمید بی تکلف هرکه دل بر وی نهاد چون بدیدی خصم خود می پرورید شاه غازی خسرو گیتی ستان آن که از شمشیر او خون می چکید گه به یک حمله سپاهی می شکست گه به هویی قلبه گاهی می درید از نهیبش پنجه می افکند شیر در بیابان نام او چون می شنید سروران را بی سبب می کرد حبس گردنان را بی خطر سر می برید عاقبت شیراز و تبریز و عراق چون مسخر کرد وقتش دررسید آن که روشن بد جهان بینش بدو میل در چشم جهان بینش کشید حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۵ بر سر بازار جانبازان منادی می زنند بشنوید ای ساکنان کوی رندی بشنوید دختر رز چند روزی شد که از ما گم شده ست رفت تا گیرد سر خود هان و هان حاضر شوید جامه ای دارد ز لعل و نیمتاجی از حباب عقل و دانش برد و شد تا ایمن از وی نغنوید هر که آن تلخم دهد حلوا بها جانش دهم ور بود پوشیده و پنهان به دوزخ در روید دختری شبگرد تند تلخ گلرنگ است و مست گر بیابیدش به سوی خانه حافظ برید حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۶ - ماده تاریخ وفات (خلیل عادل = ۷۷۵) برادر خواجه عادل طاب مثواه پس از پنجاه و نه سال از حیاتش به سوی روضه رضوان سفر کرد خدا راضی ز افعال و صفاتش خلیل عادلش پیوسته بر خوان وز آنجا فهم کن سال وفاتش

Orijinal Metin (FA)

حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۷ بر تو خوانم ز دفتر اخلاق آیتی در وفا و در بخشش هرکه بخراشدت جگر به جفا هم چو کان کریم زر بخشش کم مباش از درخت سایه فکن هرکه سنگت زند ثمر بخشش از صدف یاددار نکته ی حلم هرکه برد سرت گهر بخشش حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۸ زآن حبه ی خضراخور کز روی سبک روحی هرکـ او بخورد یک جو بر سیخ زند سی مرغ زآن لقمه که صوفی را در معرفت اندازد یک ذره و صد مستی یک دانه و صد سی مرغ حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۹ - ماده تاریخ وفات (رحمت حق = ۷۵۶) مجد دین سرور و سلطان قضات اسماعیل که زدی کلک زبان آورش از شرع نطق ناف هفته بد و از ماه رجب کاف و الف که برون رفت از این خانه بی نظم و نسق کنف رحمت حق منزل او دان و آنگه سال تاریخ وفاتش طلب از رحمت حق حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۰ - ماده تاریخ وفات (بلبل، سرو، سمن، یاسمن، لاله، گل = ۷۵۷) بلبل و سرو و سمن یاسمن و لاله و گل هست تاریخ وفات شه مشکین کاکل خسرو روی زمین غوث زمان بواسحاق که به مه طلعت او نازد و خندد بر گل جمعه بیست و دوم ماه جمادی الاول در پسین بود که پیوسته شد از جزو به کل حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۱ سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۲ سرور اهل عمایم شمع جمع انجمن صاحب صاحب قران خواجه قوام الدین حسن سادس ماه ربیع الاخر اندر نیم روز روز آدینه به حکم کردگار ذوالمنن هفت صد و پنجاه و چار از هجرت خیرالبشر مهر را جوزا مکان و ماه را خوشه وطن مرغ روحش کـ او همای آشیان قدس بود شد سوی باغ بهشت از دام این دار محن حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۳ دلا دیدی که آن فرزانه فرزند چه دید اندر خم این طاق رنگین به جای لوح سیمین در کنارش فلک بر سر نهادش لوح سنگین حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۴ در این ظلمت سرا تا کی به بوی دوست بنشینم گهی انگشت بر دندان گهی سر بر سر زانو بیا ای طایر دولت بیاور مژده وصلی عسی الایام ان یرجعن قوما کالذی کانوا حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۵ ای معرا اصل عالی جوهرت از حرص و آز وی مبرا ذات میمون اخترت از زرق و ریو در بزرگی کی روا باشد که تشریفات را از فرشته بازگیری آنگهی بخشی به دیو حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۶ ساقیا پیمانه پر کن زانکه صاحب مجلست آرزو می بخشد و اسرار می دارد نگاه جنت نقد است اینجا عیش و عشرت تازه کن زانکه در جنت خدا بر بنده ننویسد گناه دوستداران دوستکامند و حریفان باادب پیشکاران نیکنام و صف نشینان نیکخواه ساز چنگ آهنگ عشرت صحن مجلس جای رقص خال جانان دانه دل زلف ساقی دام راه دور از این بهتر نباشد ساقیا عشرت گزین حال از این خوشتر نباشد حافظا ساغر بخواه حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۷ به گوش جان رهی منهیی ندا در داد ز حضرت احدی لا اله الا الله که ای عزیز کسی را که خواری ست نصیب حقیقت آن که نیابد به زور منصب و جاه به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۷ بر تو خوانم ز دفتر اخلاق آیتی در وفا و در بخشش هرکه بخراشدت جگر به جفا هم چو کان کریم زر بخشش کم مباش از درخت سایه فکن هرکه سنگت زند ثمر بخشش از صدف یاددار نکته ی حلم هرکه برد سرت گهر بخشش حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۸ زآن حبه ی خضراخور کز روی سبک روحی هرکـ او بخورد یک جو بر سیخ زند سی مرغ زآن لقمه که صوفی را در معرفت اندازد یک ذره و صد مستی یک دانه و صد سی مرغ حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۹ - ماده تاریخ وفات (رحمت حق = ۷۵۶) مجد دین سرور و سلطان قضات اسماعیل که زدی کلک زبان آورش از شرع نطق ناف هفته بد و از ماه رجب کاف و الف که برون رفت از این خانه بی نظم و نسق کنف رحمت حق منزل او دان و آنگه سال تاریخ وفاتش طلب از رحمت حق حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۰ - ماده تاریخ وفات (بلبل، سرو، سمن، یاسمن، لاله، گل = ۷۵۷) بلبل و سرو و سمن یاسمن و لاله و گل هست تاریخ وفات شه مشکین کاکل خسرو روی زمین غوث زمان بواسحاق که به مه طلعت او نازد و خندد بر گل جمعه بیست و دوم ماه جمادی الاول در پسین بود که پیوسته شد از جزو به کل حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۱ سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۲ سرور اهل عمایم شمع جمع انجمن صاحب صاحب قران خواجه قوام الدین حسن سادس ماه ربیع الاخر اندر نیم روز روز آدینه به حکم کردگار ذوالمنن هفت صد و پنجاه و چار از هجرت خیرالبشر مهر را جوزا مکان و ماه را خوشه وطن مرغ روحش کـ او همای آشیان قدس بود شد سوی باغ بهشت از دام این دار محن حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۳ دلا دیدی که آن فرزانه فرزند چه دید اندر خم این طاق رنگین به جای لوح سیمین در کنارش فلک بر سر نهادش لوح سنگین حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۴ در این ظلمت سرا تا کی به بوی دوست بنشینم گهی انگشت بر دندان گهی سر بر سر زانو بیا ای طایر دولت بیاور مژده وصلی عسی الایام ان یرجعن قوما کالذی کانوا حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۵ ای معرا اصل عالی جوهرت از حرص و آز وی مبرا ذات میمون اخترت از زرق و ریو در بزرگی کی روا باشد که تشریفات را از فرشته بازگیری آنگهی بخشی به دیو حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۶ ساقیا پیمانه پر کن زانکه صاحب مجلست آرزو می بخشد و اسرار می دارد نگاه جنت نقد است اینجا عیش و عشرت تازه کن زانکه در جنت خدا بر بنده ننویسد گناه دوستداران دوستکامند و حریفان باادب پیشکاران نیکنام و صف نشینان نیکخواه ساز چنگ آهنگ عشرت صحن مجلس جای رقص خال جانان دانه دل زلف ساقی دام راه دور از این بهتر نباشد ساقیا عشرت گزین حال از این خوشتر نباشد حافظا ساغر بخواه حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۷ به گوش جان رهی منهیی ندا در داد ز حضرت احدی لا اله الا الله که ای عزیز کسی را که خواری ست نصیب حقیقت آن که نیابد به زور منصب و جاه به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه

Orijinal Metin (FA)

حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۸ به روز شنبه سادس ز ماه ذی الحجه به سال هفتصد و شصت از جهان بشد ناگاه ز شاهراه سعادت به باغ رضوان رفت وزیر کامل ابونصر خواجه فتح الله حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۹ به من سلام فرستاد دوستی امروز که ای نتیجه کلکت سواد بینایی پس از دو سال که بختت به خانه باز آورد چرا ز خانه خواجه به در نمی آیی جواب دادم و گفتم بدار معذورم که این طریقه نه خودکامیست و خودرایی وکیل قاضی ام اندر گذر کمین کرده ست به کف قباله دعوی چو مار شیدایی که گر برون نهم از آستان خواجه قدم بگیردم سوی زندان برد به رسوایی جناب خواجه حصار من است گر اینجا کسی نفس زند از حجت تقاضایی به عون قوت بازوی بندگان وزیر به سیلی اش بشکافم دماغ سودایی همیشه باد جهانش به کام وز سر صدق کمر به بندگی اش بسته چرخ مینایی حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۳۰ گدا اگر گهر پاک داشتی در اصل بر آب نقطه شرمش مدار بایستی ور آفتاب نکردی فسوس جام زرش چرا تهی ز می خوشگوار بایستی وگر سرای جهان را سر خرابی نیست اساس او به از این استوار بایستی زمانه گر نه زر قلب داشتی کارش به دست آصف صاحب عیار بایستی چو روزگار جز این یک عزیز بیش نداشت به عمر مهلتی از روزگار بایستی حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۳۱ - ماده تاریخ (میوهٔ بهشتی = ۷۷۸) آن میوه بهشتی کآمد به دستت ای جان در دل چرا نکشتی از دست چون بهشتی تاریخ این حکایت گر از تو باز پرسند سرجمله اش فروخوان از میوه بهشتی حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۳۲ خسروا دادگرا شیردلا بحرکفا ای جلال تو به انواع هنر ارزانی همه آفاق گرفت و همه اطراف گشاد صیت مسعودی و آوازه شه سلطانی گفته باشد مگرت ملهم غیب احوالم این که شد روز سفیدم چو شب ظلمانی در سه سال آنچه بیندوختم از شاه و وزیر همه بربود به یک دم فلک چوگانی دوش در خواب چنان دید خیالم که سحر گذر افتاد بر اصطبل شهم پنهانی بسته بر آخور او استر من جو می خورد تیزه افشاند به من گفت مرا می دانی هیچ تعبیر نمی دانمش این خواب که چیست تو بفرمای که در فهم نداری ثانی حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۳۳ ساقیا باده که اکسیر حیات است بیار تا تن خاکی من عین بقا گردانی چشم بر دور قدح دارم و جان بر کف دست به سر خواجه که تا آن ندهی نستانی همچو گل بر چمن از باد میفشان دامن زانکه در پای تو دارم سر جان افشانی بر مثانی و مثالث بنواز ای مطرب وصف آن ماه که در حسن ندارد ثانی حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۳۴ پادشاها لشکر توفیق همراه تواند خیز اگر بر عزم تسخیر جهان ره می کنی با چنین جاه و جلال از پیشگاه سلطنت آگهی و خدمت دل های آگه می کنی با فریب رنگ این نیلی خم زنگارفام کار بر وفق مراد صبغة الله می کنی آن که ده با هفت و نیم آورد بس سودی نکرد فرصتت بادا که هفت و نیم با ده می کنی حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱ جز نقش تو در نظر نیامد ما را جز کوی تو رهگذر نیامد ما را خواب ار چه خوش آمد همه را در عهدت حقا که به چشم در نیامد ما را حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲ بر گیر شراب طرب انگیز و بیا پنهان ز رقیب سفله بستیز و بیا مشنو سخن خصم که بنشین و مرو بشنو ز من این نکته که برخیز و بیا

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۸ به روز شنبه سادس ز ماه ذی الحجه به سال هفتصد و شصت از جهان بشد ناگاه ز شاهراه سعادت به باغ رضوان رفت وزیر کامل ابونصر خواجه فتح الله حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۹ به من سلام فرستاد دوستی امروز که ای نتیجه کلکت سواد بینایی پس از دو سال که بختت به خانه باز آورد چرا ز خانه خواجه به در نمی آیی جواب دادم و گفتم بدار معذورم که این طریقه نه خودکامیست و خودرایی وکیل قاضی ام اندر گذر کمین کرده ست به کف قباله دعوی چو مار شیدایی که گر برون نهم از آستان خواجه قدم بگیردم سوی زندان برد به رسوایی جناب خواجه حصار من است گر اینجا کسی نفس زند از حجت تقاضایی به عون قوت بازوی بندگان وزیر به سیلی اش بشکافم دماغ سودایی همیشه باد جهانش به کام وز سر صدق کمر به بندگی اش بسته چرخ مینایی حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۳۰ گدا اگر گهر پاک داشتی در اصل بر آب نقطه شرمش مدار بایستی ور آفتاب نکردی فسوس جام زرش چرا تهی ز می خوشگوار بایستی وگر سرای جهان را سر خرابی نیست اساس او به از این استوار بایستی زمانه گر نه زر قلب داشتی کارش به دست آصف صاحب عیار بایستی چو روزگار جز این یک عزیز بیش نداشت به عمر مهلتی از روزگار بایستی حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۳۱ - ماده تاریخ (میوهٔ بهشتی = ۷۷۸) آن میوه بهشتی کآمد به دستت ای جان در دل چرا نکشتی از دست چون بهشتی تاریخ این حکایت گر از تو باز پرسند سرجمله اش فروخوان از میوه بهشتی حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۳۲ خسروا دادگرا شیردلا بحرکفا ای جلال تو به انواع هنر ارزانی همه آفاق گرفت و همه اطراف گشاد صیت مسعودی و آوازه شه سلطانی گفته باشد مگرت ملهم غیب احوالم این که شد روز سفیدم چو شب ظلمانی در سه سال آنچه بیندوختم از شاه و وزیر همه بربود به یک دم فلک چوگانی دوش در خواب چنان دید خیالم که سحر گذر افتاد بر اصطبل شهم پنهانی بسته بر آخور او استر من جو می خورد تیزه افشاند به من گفت مرا می دانی هیچ تعبیر نمی دانمش این خواب که چیست تو بفرمای که در فهم نداری ثانی حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۳۳ ساقیا باده که اکسیر حیات است بیار تا تن خاکی من عین بقا گردانی چشم بر دور قدح دارم و جان بر کف دست به سر خواجه که تا آن ندهی نستانی همچو گل بر چمن از باد میفشان دامن زانکه در پای تو دارم سر جان افشانی بر مثانی و مثالث بنواز ای مطرب وصف آن ماه که در حسن ندارد ثانی حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۳۴ پادشاها لشکر توفیق همراه تواند خیز اگر بر عزم تسخیر جهان ره می کنی با چنین جاه و جلال از پیشگاه سلطنت آگهی و خدمت دل های آگه می کنی با فریب رنگ این نیلی خم زنگارفام کار بر وفق مراد صبغة الله می کنی آن که ده با هفت و نیم آورد بس سودی نکرد فرصتت بادا که هفت و نیم با ده می کنی حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱ جز نقش تو در نظر نیامد ما را جز کوی تو رهگذر نیامد ما را خواب ار چه خوش آمد همه را در عهدت حقا که به چشم در نیامد ما را حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲ بر گیر شراب طرب انگیز و بیا پنهان ز رقیب سفله بستیز و بیا مشنو سخن خصم که بنشین و مرو بشنو ز من این نکته که برخیز و بیا

Orijinal Metin (FA)

حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳ گفتم که لبت گفت لبم آب حیات گفتم دهنت گفت زهی حب نبات گفتم سخن تو گفت حافظ گفتا شادی همه لطیفه گویان صلوات حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴ ماهی که قدش به سرو می ماند راست آیینه به دست و روی خود می آراست دستارچه ای پیشکشش کردم گفت وصلم طلبی زهی خیالی که تو راست حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵ من با کمر تو در میان کردم دست پنداشتمش که در میان چیزی هست پیداست از آن میان چو بربست کمر تا من ز کمر چه طرف خواهم بربست حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶ تو بدری و خورشید تو را بنده شده ست تا بنده تو شده ست تابنده شده ست زان روی که از شعاع نور رخ تو خورشید منیر و ماه تابنده شده ست حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷ هر روز دلم به زیر باری دگر است در دیده من ز هجر خاری دگر است من جهد همی کنم قضا می گوید بیرون ز کفایت تو کاری دگر است حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸ ماهم که رخش روشنی خور بگرفت گرد خط او چشمه کوثر بگرفت دل ها همه در چاه زنخدان انداخت وآنگه سر چاه را به عنبر بگرفت حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹ امشب ز غمت میان خون خواهم خفت وز بستر عافیت برون خواهم خفت باور نکنی خیال خود را بفرست تا درنگرد که بی تو چون خواهم خفت حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰ نی قصه آن شمع چگل بتوان گفت نی حال دل سوخته دل بتوان گفت غم در دل تنگ من از آن است که نیست یک دوست که با او غم دل بتوان گفت حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱ اول به وفا می وصالم درداد چون مست شدم جام جفا را سرداد پر آب دو دیده و پر از آتش دل خاک ره او شدم به بادم برداد حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲ نی دولت دنیا به ستم می ارزد نی لذت مستی اش الم می ارزد نه هفت هزار ساله شادی جهان این محنت هفت روزه غم می ارزد حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳ هر دوست که دم زد ز وفا دشمن شد هر پاک روی که بود تردامن شد گویند شب آبستن و این است عجب کـ او مرد ندید از چه آبستن شد حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴ چون غنچه گل قرابه پرداز شود نرگس به هوای می قدح ساز شود فارغ دل آن کسی که مانند حباب هم در سر میخانه سرانداز شود حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵ با می به کنار جوی می باید بود وز غصه کناره جوی می باید بود این مدت عمر ما چو گل ده روز است خندان لب و تازه روی می باید بود حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶ این گل ز بر هم نفسی می آید شادی به دلم از او بسی می آید پیوسته از آن روی کنم همدمی اش کز رنگ وی ام بوی کسی می آید حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷ از چرخ به هر گونه همی دار امید وز گردش روزگار می لرز چو بید گفتی که پس از سیاه رنگی نبود پس موی سیاه من چرا گشت سفید حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸ ایام شباب ست شراب اولاتر با سبزخطان باده ناب اولاتر عالم همه سر به سر رباطی ست خراب در جای خراب هم خراب اولاتر

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳ گفتم که لبت گفت لبم آب حیات گفتم دهنت گفت زهی حب نبات گفتم سخن تو گفت حافظ گفتا شادی همه لطیفه گویان صلوات حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴ ماهی که قدش به سرو می ماند راست آیینه به دست و روی خود می آراست دستارچه ای پیشکشش کردم گفت وصلم طلبی زهی خیالی که تو راست حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵ من با کمر تو در میان کردم دست پنداشتمش که در میان چیزی هست پیداست از آن میان چو بربست کمر تا من ز کمر چه طرف خواهم بربست حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶ تو بدری و خورشید تو را بنده شده ست تا بنده تو شده ست تابنده شده ست زان روی که از شعاع نور رخ تو خورشید منیر و ماه تابنده شده ست حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷ هر روز دلم به زیر باری دگر است در دیده من ز هجر خاری دگر است من جهد همی کنم قضا می گوید بیرون ز کفایت تو کاری دگر است حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸ ماهم که رخش روشنی خور بگرفت گرد خط او چشمه کوثر بگرفت دل ها همه در چاه زنخدان انداخت وآنگه سر چاه را به عنبر بگرفت حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹ امشب ز غمت میان خون خواهم خفت وز بستر عافیت برون خواهم خفت باور نکنی خیال خود را بفرست تا درنگرد که بی تو چون خواهم خفت حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰ نی قصه آن شمع چگل بتوان گفت نی حال دل سوخته دل بتوان گفت غم در دل تنگ من از آن است که نیست یک دوست که با او غم دل بتوان گفت حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱ اول به وفا می وصالم درداد چون مست شدم جام جفا را سرداد پر آب دو دیده و پر از آتش دل خاک ره او شدم به بادم برداد حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲ نی دولت دنیا به ستم می ارزد نی لذت مستی اش الم می ارزد نه هفت هزار ساله شادی جهان این محنت هفت روزه غم می ارزد حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳ هر دوست که دم زد ز وفا دشمن شد هر پاک روی که بود تردامن شد گویند شب آبستن و این است عجب کـ او مرد ندید از چه آبستن شد حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴ چون غنچه گل قرابه پرداز شود نرگس به هوای می قدح ساز شود فارغ دل آن کسی که مانند حباب هم در سر میخانه سرانداز شود حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵ با می به کنار جوی می باید بود وز غصه کناره جوی می باید بود این مدت عمر ما چو گل ده روز است خندان لب و تازه روی می باید بود حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶ این گل ز بر هم نفسی می آید شادی به دلم از او بسی می آید پیوسته از آن روی کنم همدمی اش کز رنگ وی ام بوی کسی می آید حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷ از چرخ به هر گونه همی دار امید وز گردش روزگار می لرز چو بید گفتی که پس از سیاه رنگی نبود پس موی سیاه من چرا گشت سفید حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸ ایام شباب ست شراب اولاتر با سبزخطان باده ناب اولاتر عالم همه سر به سر رباطی ست خراب در جای خراب هم خراب اولاتر

Orijinal Metin (FA)

حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹ خوبان جهان صید توان کرد به زر خوش خوش بر از ایشان بتوان خورد به زر نرگس که کله دار جهان است ببین کاو نیز چگونه سر درآورد به زر حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰ سیلاب گرفت گرد ویرانه عمر و آغاز پری نهاد پیمانه عمر بیدار شو ای خواجه که خوش خوش بکشد حمال زمانه رخت از خانه عمر حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱ عشق رخ یار بر من زار مگیر بر خسته دلان رند خمار مگیر صوفی چو تو رسم رهروان می دانی بر مردم رند نکته بسیار مگیر حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲ در سنبلش آویختم از روی نیاز گفتم من سودازده را کار بساز گفتا که لبم بگیر و زلفم بگذار در عیش خوش آویز نه در عمر دراز حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳ مردی ز کننده در خیبر پرس اسرار کرم ز خواجه قنبر پرس گر طالب فیض حق به صدقی حافظ سر چشمه آن ز ساقی کوثر پرس حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴ چشم تو که سحر بابل است استادش یا رب که فسون ها برواد از یادش آن گوش که حلقه کرد در گوش جمال آویزه در ز نظم حافظ بادش حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵ ای دوست دل از جفای دشمن درکش با روی نکو شراب روشن درکش با اهل هنر گوی گریبان بگشای وز نااهلان تمام دامن درکش حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶ ماهی که نظیر خود ندارد به جمال چون جامه ز تن برکشد آن مشکین خال در سینه دلش ز نازکی بتوان دید ماننده سنگ خاره در آب زلال حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷ در باغ چو شد باد صبا دایه گل بربست مشاطه وار پیرایه گل از سایه به خورشید اگرت هست امان خورشیدرخی طلب کن و سایه گل حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸ لب باز مگیر یک زمان از لب جام تا بستانی کام جهان از لب جام در جام جهان چو تلخ و شیرین به هم است این از لب یار خواه و آن از لب جام حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹ در آرزوی بوس و کنارت مردم وز حسرت لعل آبدارت مردم قصه نکنم دراز کوتاه کنم بازآ بازآ کز انتظارت مردم حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰ عمری ز پی مراد ضایع دارم وز دور فلک چیست که نافع دارم با هر که بگفتم که تو را دوست شدم شد دشمن من وه که چه طالع دارم حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱ من حاصل عمر خود ندارم جز غم در عشق ز نیک و بد ندارم جز غم یک همدم باوفا ندیدم جز درد یک مونس نامزد ندارم جز غم حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲ چون باده ز غم چه بایدت جوشیدن با لشگر غم چه بایدت کوشیدن سبز است لبت ساغر از او دور مدار می بر لب سبزه خوش بود نوشیدن حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳ ای شرم زده غنچه ی مستور از تو حیران و خجل نرگس مخمور از تو گل با تو برابری کجا یارد کرد کـ او نور ز مه دارد و مه نور از تو حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴ چشمت که فسون و رنگ می بارد از او افسوس که تیر جنگ می بارد از او بس زود ملول گشتی از هم نفسان آه از دل تو که سنگ می بارد از او حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵ ای باد حدیث من نهانش می گو سر دل من به صد زبانش می گو می گو نه بدان سان که ملالش گیرد می گو سخنی و در میانش می گو

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹ خوبان جهان صید توان کرد به زر خوش خوش بر از ایشان بتوان خورد به زر نرگس که کله دار جهان است ببین کاو نیز چگونه سر درآورد به زر حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰ سیلاب گرفت گرد ویرانه عمر و آغاز پری نهاد پیمانه عمر بیدار شو ای خواجه که خوش خوش بکشد حمال زمانه رخت از خانه عمر حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱ عشق رخ یار بر من زار مگیر بر خسته دلان رند خمار مگیر صوفی چو تو رسم رهروان می دانی بر مردم رند نکته بسیار مگیر حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲ در سنبلش آویختم از روی نیاز گفتم من سودازده را کار بساز گفتا که لبم بگیر و زلفم بگذار در عیش خوش آویز نه در عمر دراز حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳ مردی ز کننده در خیبر پرس اسرار کرم ز خواجه قنبر پرس گر طالب فیض حق به صدقی حافظ سر چشمه آن ز ساقی کوثر پرس حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴ چشم تو که سحر بابل است استادش یا رب که فسون ها برواد از یادش آن گوش که حلقه کرد در گوش جمال آویزه در ز نظم حافظ بادش حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵ ای دوست دل از جفای دشمن درکش با روی نکو شراب روشن درکش با اهل هنر گوی گریبان بگشای وز نااهلان تمام دامن درکش حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶ ماهی که نظیر خود ندارد به جمال چون جامه ز تن برکشد آن مشکین خال در سینه دلش ز نازکی بتوان دید ماننده سنگ خاره در آب زلال حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷ در باغ چو شد باد صبا دایه گل بربست مشاطه وار پیرایه گل از سایه به خورشید اگرت هست امان خورشیدرخی طلب کن و سایه گل حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸ لب باز مگیر یک زمان از لب جام تا بستانی کام جهان از لب جام در جام جهان چو تلخ و شیرین به هم است این از لب یار خواه و آن از لب جام حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹ در آرزوی بوس و کنارت مردم وز حسرت لعل آبدارت مردم قصه نکنم دراز کوتاه کنم بازآ بازآ کز انتظارت مردم حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰ عمری ز پی مراد ضایع دارم وز دور فلک چیست که نافع دارم با هر که بگفتم که تو را دوست شدم شد دشمن من وه که چه طالع دارم حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱ من حاصل عمر خود ندارم جز غم در عشق ز نیک و بد ندارم جز غم یک همدم باوفا ندیدم جز درد یک مونس نامزد ندارم جز غم حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲ چون باده ز غم چه بایدت جوشیدن با لشگر غم چه بایدت کوشیدن سبز است لبت ساغر از او دور مدار می بر لب سبزه خوش بود نوشیدن حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳ ای شرم زده غنچه ی مستور از تو حیران و خجل نرگس مخمور از تو گل با تو برابری کجا یارد کرد کـ او نور ز مه دارد و مه نور از تو حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴ چشمت که فسون و رنگ می بارد از او افسوس که تیر جنگ می بارد از او بس زود ملول گشتی از هم نفسان آه از دل تو که سنگ می بارد از او حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵ ای باد حدیث من نهانش می گو سر دل من به صد زبانش می گو می گو نه بدان سان که ملالش گیرد می گو سخنی و در میانش می گو

Orijinal Metin (FA)

حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶ ای سایه سنبلت سمن پرورده یاقوت لبت در عدن پرورده همچون لب خود مدام جان می پرور زان راح که روحیست به تن پرورده حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷ گفتی که تو را شوم مدار اندیشه دل خوش کن و بر صبر گمار اندیشه کو صبر و چه دل کآنچه دلش می خوانند یک قطره خون است و هزار اندیشه حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸ آن جام طرب شکار بر دستم نه وان ساغر چون نگار بر دستم نه آن می که چو زنجیر بپیچد بر خود دیوانه شدم بیار بر دستم نه حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۹ با شاهد شوخ شنگ و با بربط و نی کنجی و فراغتی و یک شیشه می چون گرم شود ز باده ما را رگ و پی منت نبریم یک جو از حاتم طی حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۰ قسام بهشت و دوزخ آن عقده گشای ما را نگذارد که درآییم ز پای تا کی بود این گرگ ربایی بنمای سرپنجه دشمن افکن ای شیر خدای حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۱ ای کاش که بخت سازگاری کردی با جور زمانه یار یاری کردی از دست جوانی ام چو بربود عنان پیری چو رکاب پایداری کردی حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۲ گر همچو من افتاده این دام شوی ای بس که خراب باده و جام شوی ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم با ما منشین اگر نه بدنام شوی

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶ ای سایه سنبلت سمن پرورده یاقوت لبت در عدن پرورده همچون لب خود مدام جان می پرور زان راح که روحیست به تن پرورده حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷ گفتی که تو را شوم مدار اندیشه دل خوش کن و بر صبر گمار اندیشه کو صبر و چه دل کآنچه دلش می خوانند یک قطره خون است و هزار اندیشه حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸ آن جام طرب شکار بر دستم نه وان ساغر چون نگار بر دستم نه آن می که چو زنجیر بپیچد بر خود دیوانه شدم بیار بر دستم نه حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۹ با شاهد شوخ شنگ و با بربط و نی کنجی و فراغتی و یک شیشه می چون گرم شود ز باده ما را رگ و پی منت نبریم یک جو از حاتم طی حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۰ قسام بهشت و دوزخ آن عقده گشای ما را نگذارد که درآییم ز پای تا کی بود این گرگ ربایی بنمای سرپنجه دشمن افکن ای شیر خدای حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۱ ای کاش که بخت سازگاری کردی با جور زمانه یار یاری کردی از دست جوانی ام چو بربود عنان پیری چو رکاب پایداری کردی حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۲ گر همچو من افتاده این دام شوی ای بس که خراب باده و جام شوی ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم با ما منشین اگر نه بدنام شوی

Orijinal Metin (FA)

حافظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱ - در مدح شاه شجاع شد عرصه زمین چو بساط ارم جوان از پرتو سعادت شاه جهان ستان خاقان شرق و غرب که در شرق و غرب اوست صاحب قران خسرو و شاه خدایگان خورشید ملک پرور و سلطان دادگر دارای دادگستر و کسرای کی نشان سلطان نشان عرصه اقلیم سلطنت بالانشین مسند ایوان لامکان اعظم جلال دولت و دین آنکه رفعتش دارد همیشه توسن ایام زیر ران دارای دهر شاه شجاع آفتاب ملک خاقان کامگار و شهنشاه نوجوان ماهی که شد به طلعتش افروخته زمین شاهی که شد به همتش افراخته زمان سیمرغ وهم را نبود قوت عروج آنجا که باز همت او سازد آشیان گر در خیال چرخ فتد عکس تیغ او از یکدگر جدا شود اجزای توأمان حکمش روان چو باد در اطراف بر و بحر مهرش نهان چو روح در اعضای انس و جان ای صورت تو ملک جمال و جمال ملک وی طلعت تو جان جهان و جهان جان تخت تو رشک مسند جمشید و کیقباد تاج تو غبن افسر دارا و اردوان تو آفتاب ملکی و هر جا که می روی چون سایه از قفای تو دولت بود دوان ارکان نپرورد چو تو گوهر به هیچ قرن گردون نیاورد چو تو اختر به صد قران بی طلعت تو جان نگراید به کالبد بی نعمت تو مغز نبندد در استخوان هر دانشی که در دل دفتر نیامده ست دارد چو آب خامه تو بر سر زبان دست تو را به ابر که یارد شبیه کرد چون بدره بدره این دهد و قطره قطره آن با پایه جلال تو افلاک پایمال وز دست بحر جود تو در دهر داستان بر چرخ علم ماهی و بر فرق ملک تاج شرع از تو در حمایت و دین از تو در امان ای خسرو منیع جناب رفیع قدر وی داور عظیم مثال رفیع شان علم از تو در حمایت و عقل از تو با شکوه در چشم فضل نوری و در جسم ملک جان ای آفتاب ملک که در جنب همتت چون ذره حقیر بود گنج شایگان در جنب بحر جود تو از ذره کمتر است صد گنج شایگان که ببخشی به رایگان عصمت نهفته رخ به سراپرده ات مقیم دولت گشاده رخت بقا زیر کندلان گردون برای خیمه خورشید فلکه ات از کوه و ابر ساخته پازیر و سایه بان وین اطلس مقرنس زردوز زرنگار چتری بلند بر سر خرگاه خویش دان بعد از کیان به ملک سلیمان نداد کس این ساز و این خزینه و این لشکر گران بودی درون گلشن و از پردلان تو در هند بود غلغل و در زنگ بد فغان در دشت روم خیمه زدی و غریو کوس از دشت روم رفت به صحرای سیستان تا قصر زرد تاختی و لرزه اوفتاد در قصرهای قیصر و در خانهای خان آن کیست کاو به ملک کند با تو همسری از مصر تا به روم و ز چین تا به قیروان سال دگر ز قیصرت از روم باج سر وز چینت آورند به درگه خراج جان تو شاکری ز خالق و خلق از تو شاکرند تو شادمان به دولت و ملک از تو شادمان اینک به طرف گلشن و بستان همی روی با بندگان سمند سعادت به زیر ران ای ملهمی که در صف کروبیان قدس فیضی رسد به خاطر پاکت زمان زمان ای آشکار پیش دلت هر چه کردگار دارد همی به پرده غیب اندرون نهان داده فلک عنان ارادت به دست تو یعنی که مرکبم به مراد خودم بران گر کوششیت افتد پر داده ام به تیر ور بخششیت باید زر داده ام به کان خصمت کجاست در کف پای خودش فکن یار تو کیست بر سر چشم منش نشان هم کام من به خدمت تو گشته منتظم هم نام من به مدحت تو گشته جاودان

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

حافظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱ - در مدح شاه شجاع شد عرصه زمین چو بساط ارم جوان از پرتو سعادت شاه جهان ستان خاقان شرق و غرب که در شرق و غرب اوست صاحب قران خسرو و شاه خدایگان خورشید ملک پرور و سلطان دادگر دارای دادگستر و کسرای کی نشان سلطان نشان عرصه اقلیم سلطنت بالانشین مسند ایوان لامکان اعظم جلال دولت و دین آنکه رفعتش دارد همیشه توسن ایام زیر ران دارای دهر شاه شجاع آفتاب ملک خاقان کامگار و شهنشاه نوجوان ماهی که شد به طلعتش افروخته زمین شاهی که شد به همتش افراخته زمان سیمرغ وهم را نبود قوت عروج آنجا که باز همت او سازد آشیان گر در خیال چرخ فتد عکس تیغ او از یکدگر جدا شود اجزای توأمان حکمش روان چو باد در اطراف بر و بحر مهرش نهان چو روح در اعضای انس و جان ای صورت تو ملک جمال و جمال ملک وی طلعت تو جان جهان و جهان جان تخت تو رشک مسند جمشید و کیقباد تاج تو غبن افسر دارا و اردوان تو آفتاب ملکی و هر جا که می روی چون سایه از قفای تو دولت بود دوان ارکان نپرورد چو تو گوهر به هیچ قرن گردون نیاورد چو تو اختر به صد قران بی طلعت تو جان نگراید به کالبد بی نعمت تو مغز نبندد در استخوان هر دانشی که در دل دفتر نیامده ست دارد چو آب خامه تو بر سر زبان دست تو را به ابر که یارد شبیه کرد چون بدره بدره این دهد و قطره قطره آن با پایه جلال تو افلاک پایمال وز دست بحر جود تو در دهر داستان بر چرخ علم ماهی و بر فرق ملک تاج شرع از تو در حمایت و دین از تو در امان ای خسرو منیع جناب رفیع قدر وی داور عظیم مثال رفیع شان علم از تو در حمایت و عقل از تو با شکوه در چشم فضل نوری و در جسم ملک جان ای آفتاب ملک که در جنب همتت چون ذره حقیر بود گنج شایگان در جنب بحر جود تو از ذره کمتر است صد گنج شایگان که ببخشی به رایگان عصمت نهفته رخ به سراپرده ات مقیم دولت گشاده رخت بقا زیر کندلان گردون برای خیمه خورشید فلکه ات از کوه و ابر ساخته پازیر و سایه بان وین اطلس مقرنس زردوز زرنگار چتری بلند بر سر خرگاه خویش دان بعد از کیان به ملک سلیمان نداد کس این ساز و این خزینه و این لشکر گران بودی درون گلشن و از پردلان تو در هند بود غلغل و در زنگ بد فغان در دشت روم خیمه زدی و غریو کوس از دشت روم رفت به صحرای سیستان تا قصر زرد تاختی و لرزه اوفتاد در قصرهای قیصر و در خانهای خان آن کیست کاو به ملک کند با تو همسری از مصر تا به روم و ز چین تا به قیروان سال دگر ز قیصرت از روم باج سر وز چینت آورند به درگه خراج جان تو شاکری ز خالق و خلق از تو شاکرند تو شادمان به دولت و ملک از تو شادمان اینک به طرف گلشن و بستان همی روی با بندگان سمند سعادت به زیر ران ای ملهمی که در صف کروبیان قدس فیضی رسد به خاطر پاکت زمان زمان ای آشکار پیش دلت هر چه کردگار دارد همی به پرده غیب اندرون نهان داده فلک عنان ارادت به دست تو یعنی که مرکبم به مراد خودم بران گر کوششیت افتد پر داده ام به تیر ور بخششیت باید زر داده ام به کان خصمت کجاست در کف پای خودش فکن یار تو کیست بر سر چشم منش نشان هم کام من به خدمت تو گشته منتظم هم نام من به مدحت تو گشته جاودان

%0
10 Bölüm