حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۵ پدید آمد رسوم بی وفایی نماند از کس نشان آشنایی برند از فاقه نزد هر خسیسی کنون اهل هنر دست گدایی کسی کـ او فاضل است امروز در دهر نمی بیند زغم یک دم رهایی ولیکن جاهل است اندر تنعم متاع او چو هست این دم بهایی وگر شاعر بگوید شعر چون آب که دل را زآن فزاید روشنایی نبخشندش جویی از بخل و امساک اگر خود فی المثل باشد سنایی خرد در گوش هوشم دی همی گفت برو صبری بکن در بینوایی قناعت را بضاعت ساز و می سوز در این درد و عنا چون بی نوایی بیا حافظ به جان این پند بشنو که گر از پا درافتی با سر آیی حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۶ بیار باده و بازم رهان ز مخموری که هم به باده توان کرد دفع رنجوری به هیچ وجه نیابد چراغ مجلس انس مگر به روی نگار و شراب انگوری به سحر غمزه فتان هیچ غره مباش که آزمودم و سودی نداشت مغروری ادیب چند نصیحت کنی که عشق مباز که هیچ نیست ادیب این سخن به دستوری به عشق زنده بود جان مرد صاحبدل اگر تو عشق نداری برو که معذوری به یک فریب نهادم صلاح خویش از دست دریغ آن همه زهد و صلاح مستوری رسید دولت وصل و گذشت محنت هجر نهاد کشور دل باز رو به معموری به هر کسی نتوان گفت درد او حافظ بدان بگو که کشیده ست محنت دوری حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۷ ای باد نسیم یار داری زآن نفحه مشکبار داری زنهار مکن درازدستی با طره او چه کار داری ای گل تو کجا و روی زیباش او مشک و تو بار خار داری نرگس تو کجا و چشم مستش او سرخوش و تو خمار داری ریحان تو کجا و خط سبزش او تازه و تو غبار داری ای سرو تو با قد بلندش در باغ چه اعتبار داری ای عقل تو با وجود عشقش در دست چه اختیار داری روزی برسی به وصل حافظ گر طاقت انتظار داری حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۸ برو زاهد به امیدی که داری که دارم همچو تو امیدواری به جز ساغر چه دارد لاله در دست بیا ساقی بیاور آنچه داری مرا در رسته دیوانگان کش که مستی خوشتر است از هوشیاری بپرهیز از من ای صوفی بپرهیز که کردم توبه از پرهیزکاری بیا دل در خم گیسوی او بند اگر خواهی خلاصی رستگاری به دور گل خدا را توبه بشکن که عهد گل ندارد استواری عزیزا نوبهار عمر بگذشت چو بر طرف چمن باد بهاری بیا حافظ به پند تلخ کن نوش چرا عمری به غفلت می گذاری حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۹ جای حضور و گلشن امن است این سرای زین در به شادمانی و عیش و طرب در آی ای کاخ دولتی ز چه خاکی که مدرج است در شاخسار گلشن تو سایه همای هر صبح در هوای درت می کند صبوح جمشید تخت چرخ به جام جهان نمای فرخنده نوگل تو چمن را حیات ده جعد بنفشه تو صبا را گره گشای خورشید در هوای تو چون ذره پای کوب جمشید در حریم تو چون بندگان بپای حافظ مقیم درگه او باش و عیش کن کاندر بهشت بهتر از این گوشه نیست جای
حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۵ پدید آمد رسوم بی وفایی نماند از کس نشان آشنایی برند از فاقه نزد هر خسیسی کنون اهل هنر دست گدایی کسی کـ او فاضل است امروز در دهر نمی بیند زغم یک دم رهایی ولیکن جاهل است اندر تنعم متاع او چو هست این دم بهایی وگر شاعر بگوید شعر چون آب که دل را زآن فزاید روشنایی نبخشندش جویی از بخل و امساک اگر خود فی المثل باشد سنایی خرد در گوش هوشم دی همی گفت برو صبری بکن در بینوایی قناعت را بضاعت ساز و می سوز در این درد و عنا چون بی نوایی بیا حافظ به جان این پند بشنو که گر از پا درافتی با سر آیی حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۶ بیار باده و بازم رهان ز مخموری که هم به باده توان کرد دفع رنجوری به هیچ وجه نیابد چراغ مجلس انس مگر به روی نگار و شراب انگوری به سحر غمزه فتان هیچ غره مباش که آزمودم و سودی نداشت مغروری ادیب چند نصیحت کنی که عشق مباز که هیچ نیست ادیب این سخن به دستوری به عشق زنده بود جان مرد صاحبدل اگر تو عشق نداری برو که معذوری به یک فریب نهادم صلاح خویش از دست دریغ آن همه زهد و صلاح مستوری رسید دولت وصل و گذشت محنت هجر نهاد کشور دل باز رو به معموری به هر کسی نتوان گفت درد او حافظ بدان بگو که کشیده ست محنت دوری حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۷ ای باد نسیم یار داری زآن نفحه مشکبار داری زنهار مکن درازدستی با طره او چه کار داری ای گل تو کجا و روی زیباش او مشک و تو بار خار داری نرگس تو کجا و چشم مستش او سرخوش و تو خمار داری ریحان تو کجا و خط سبزش او تازه و تو غبار داری ای سرو تو با قد بلندش در باغ چه اعتبار داری ای عقل تو با وجود عشقش در دست چه اختیار داری روزی برسی به وصل حافظ گر طاقت انتظار داری حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۸ برو زاهد به امیدی که داری که دارم همچو تو امیدواری به جز ساغر چه دارد لاله در دست بیا ساقی بیاور آنچه داری مرا در رسته دیوانگان کش که مستی خوشتر است از هوشیاری بپرهیز از من ای صوفی بپرهیز که کردم توبه از پرهیزکاری بیا دل در خم گیسوی او بند اگر خواهی خلاصی رستگاری به دور گل خدا را توبه بشکن که عهد گل ندارد استواری عزیزا نوبهار عمر بگذشت چو بر طرف چمن باد بهاری بیا حافظ به پند تلخ کن نوش چرا عمری به غفلت می گذاری حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۹ جای حضور و گلشن امن است این سرای زین در به شادمانی و عیش و طرب در آی ای کاخ دولتی ز چه خاکی که مدرج است در شاخسار گلشن تو سایه همای هر صبح در هوای درت می کند صبوح جمشید تخت چرخ به جام جهان نمای فرخنده نوگل تو چمن را حیات ده جعد بنفشه تو صبا را گره گشای خورشید در هوای تو چون ذره پای کوب جمشید در حریم تو چون بندگان بپای حافظ مقیم درگه او باش و عیش کن کاندر بهشت بهتر از این گوشه نیست جای