Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Bahâristân

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۲۲ - کمال اسماعیل اصفهانی کمال اسماعیل اصفهانی - رحمه الله تعالی وی را خلاق المعانی لقب کرده اند از بس معانی دقیق که در اشعار خود درج کرده است و هیچ کس از شعرای متقدم و متأخر را آن دست نداده است که وی را داده اما مبالغه وی در تدقیق معانی عبارات وی را از حد سلاست و روانی بیرون برده است و اشعار وی بسیار است و دیوان وی مشهور جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۲۳ - سلمان ساوجی سلمان ساوجی - رحمه الله تعالی وی شاعر فصیح و سخن گزار بلیغ است در سلاست عبارات و دقت اشارات بی نظیر افتاده است در جواب استادان قصاید دارد بعضی از اصل خوبتر و بعضی فروتر و بعضی برابر و وی را معانی خاصه بسیار است و بسیاری از معانی استادان را بتخصیص کمال اسماعیل در اشعار خود ایراد کرده و چون آن صورت خوبتر و اسلوب مرغوبتر واقع شده محل طعن و ملامت نیست معنی نیک بود شاهد پاکیزه بدن که به هر چند در او جامه دگرگون پوشند کسوت عار بود باز پسین خلعت او گرنه در خوبیش از بیشتر افزون پوشند هنر است آنکه کهن خرقه پشمین ز برش بدر آرند و در او اطلس و اکسون پوشند و وی را دو کتاب مثنوی است یکی جمشید و خورشید و در آن چندان تکلف کرده که آن را از چاشنی شاعری بیرون برده است و دیگر فراقنامه و آن کتابی بدیع و نظمی لطیف است و غزلیات وی نیز بسیار است مطبوع و مصنوع اما چون از چاشنی عشق و محبت که مقصود از غزل است خالی است طبع ارباب ذوق بر آن اقبال نمی نماید و از جمله مقطعات وی است این چند بیت کنار حرص دلا پر کجا توانی کرد تو از طمع که سه حرف میان تهی افتاد عزیز من در درویشی و قناعت زن که خواری از طمع و عزت از قناعت زاد اگر بلغزد پای توانگری سهل است سعادت سر درویشی و قناعت باد جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۲۴ - محمد عصار تبریزی محمد عصار تبریزی - رحمه الله تعالی وی صاحب کتاب مهر و مشتری است و در آنجا لطایف و بدایع بسیار است و این چند بیت از آن کتاب است در وصف بینی معشوق کشیده بر گل و نسرین ز بینی خطی در عین لطف و نازنینی ید قدرت ستونی بسته سیمین به زیر آن دو طاق عنبرآگین میان جذع و لعل آن گل اندام منبت شوشه ای از نقره خام گل زنبق ولیکن ناشکفته فراز یاسمین و لاله خفته و از جمله سخنان وی است این قطعه که در اثنای آن مثنوی ذکر کرده است مجو عصار مهر از طبع مردم که گل هرگز ز شورستان نخیزد وفا از صورت بی معنی خلق چو از صورت ملایک می گریزد به غربال فلک بر فرق اینها قضا جز گرد غداری نبیزد به مهر آن را که نیکی بیش خواهی به کینت هر زمان بدتر ستیزد چو اشک آن را که سازی جای در چشم اگر دستش دهد خونت بریزد

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۲۲ - کمال اسماعیل اصفهانی کمال اسماعیل اصفهانی - رحمه الله تعالی وی را خلاق المعانی لقب کرده اند از بس معانی دقیق که در اشعار خود درج کرده است و هیچ کس از شعرای متقدم و متأخر را آن دست نداده است که وی را داده اما مبالغه وی در تدقیق معانی عبارات وی را از حد سلاست و روانی بیرون برده است و اشعار وی بسیار است و دیوان وی مشهور جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۲۳ - سلمان ساوجی سلمان ساوجی - رحمه الله تعالی وی شاعر فصیح و سخن گزار بلیغ است در سلاست عبارات و دقت اشارات بی نظیر افتاده است در جواب استادان قصاید دارد بعضی از اصل خوبتر و بعضی فروتر و بعضی برابر و وی را معانی خاصه بسیار است و بسیاری از معانی استادان را بتخصیص کمال اسماعیل در اشعار خود ایراد کرده و چون آن صورت خوبتر و اسلوب مرغوبتر واقع شده محل طعن و ملامت نیست معنی نیک بود شاهد پاکیزه بدن که به هر چند در او جامه دگرگون پوشند کسوت عار بود باز پسین خلعت او گرنه در خوبیش از بیشتر افزون پوشند هنر است آنکه کهن خرقه پشمین ز برش بدر آرند و در او اطلس و اکسون پوشند و وی را دو کتاب مثنوی است یکی جمشید و خورشید و در آن چندان تکلف کرده که آن را از چاشنی شاعری بیرون برده است و دیگر فراقنامه و آن کتابی بدیع و نظمی لطیف است و غزلیات وی نیز بسیار است مطبوع و مصنوع اما چون از چاشنی عشق و محبت که مقصود از غزل است خالی است طبع ارباب ذوق بر آن اقبال نمی نماید و از جمله مقطعات وی است این چند بیت کنار حرص دلا پر کجا توانی کرد تو از طمع که سه حرف میان تهی افتاد عزیز من در درویشی و قناعت زن که خواری از طمع و عزت از قناعت زاد اگر بلغزد پای توانگری سهل است سعادت سر درویشی و قناعت باد جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۲۴ - محمد عصار تبریزی محمد عصار تبریزی - رحمه الله تعالی وی صاحب کتاب مهر و مشتری است و در آنجا لطایف و بدایع بسیار است و این چند بیت از آن کتاب است در وصف بینی معشوق کشیده بر گل و نسرین ز بینی خطی در عین لطف و نازنینی ید قدرت ستونی بسته سیمین به زیر آن دو طاق عنبرآگین میان جذع و لعل آن گل اندام منبت شوشه ای از نقره خام گل زنبق ولیکن ناشکفته فراز یاسمین و لاله خفته و از جمله سخنان وی است این قطعه که در اثنای آن مثنوی ذکر کرده است مجو عصار مهر از طبع مردم که گل هرگز ز شورستان نخیزد وفا از صورت بی معنی خلق چو از صورت ملایک می گریزد به غربال فلک بر فرق اینها قضا جز گرد غداری نبیزد به مهر آن را که نیکی بیش خواهی به کینت هر زمان بدتر ستیزد چو اشک آن را که سازی جای در چشم اگر دستش دهد خونت بریزد

Orijinal Metin (FA)

جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۲۵ - شیخ سعدی شیرازی شیخ سعدی شیرازی - رحمه الله تعالی نام وی مصلح الدین است و همانا که سعدی نسبت به نام ممدوح است وی قدوه متغزلان است هیچ کس پیش از وی بیش از وی طریق غزل نورزیده و سخنان وی همه طوایف را مقبول افتاده یکی از شعرا گفته است و الحق گوهر انصاف سفته در شعر سه کس پیمبرانند هر چند که لانبی بعدی اوصاف و قصیده و غزل را فردوسی و انوری و سعدی جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۲۶ - حافظ شیرازی، نزاری و شیخ کمال خجندی حافظ شیرازی - رحمه الله تعالی اکثر اشعار وی لطیف و مطبوع است و بعضی قریب به سرحد اعجاز غزلیات وی نسبت به غزلیات دیگران در سلاست و روانی حکم قصاید ظهیر دارد نسبت به قصاید دیگران و سلیقه شعر وی نزدیک است به سلیقه نزاری قهستانی اما در شعر نزاری غث و سمین بسیار است به خلاف شعر وی و چون در اشعار وی اثر تکلف ظاهر نیست وی را لسان الغیب لقب کرده اند شیخ کمال خجندی - رحمه الله تعالی وی در لطافت سخن و دقت معانی به مرتبه ایست که بیش از آن متصور نیست اما مبالغه در آن شعر وی را از حد سلاست بیرون برده است و از چاشنی عشق و محبت خالی مانده در ایراد امثال و اختیار بحرهای سبک با قافیه ها و ردیفهای غریب که سهل و ممتنع است تتبع حسن دهلوی می کند اما آنقدر معانی لطیف که در اشعار وی است در اشعار حسن نیست و آنکه وی را دزد حسن می گویند بنابر همان تتبع تواند بود و در بعضی دیوانهای وی این فرد دیده شده است کس بر سر هیچ رخنه نگرفت مرا معلوم همی شود که دزد حسنم و بعضی از عارفان که به صحبت شیخ کمال و خواجه حافظ هر دو رسیده بوده اند چنین فرموده اند که صحبت شیخ به از شعر وی بود و شعر حافظ به از صحبت او جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۲۷ - خسرو دهلوی خسرو دهلوی - رحمه الله تعالی - در شعر متفنن است قصیده و غزل و مثنوی را ورزیده و همه را به کمال رسانیده تتبع خاقانی می کند هرچند در قصیده به وی نرسیده اما غزل را از وی گذرانیده غزلهای وی به واسطه معانی آشنا که ارباب عشق و محبت بحسب ذوق و وجدان خود آن را درمی یابند مقبول همه کس افتاده است خمسه نظامی را کسی به از وی جواب نکرده و ورای آن مثنویهای دیگر دارد همه مطبوع و مصنوع جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۲۸ - حسن دهلوی حسن دهلوی - رحمة الله علیه وی را در غزل طریقی خاص است اکثر قافیه های تنگ و ردیفهای غریب و بحرهای خوش آینده که اصل در شعر خاصه در غزل ملاحظه اینهاست اختیار کرده است لاجرم از اجتماع آنها شعر وی را حالتی آمده است اگر چه بحسب بادی نظر آسان می نماید اما در گفتن دشوار است ولهذا اشعار وی را سهل ممتنع گفته اند معاصر خسرو بوده است و با یکدیگر صحبت می داشته اند و مباسطات می کرده اند چنانچه حسن می گوید خسرو از راه کرم بپذیرد آنچه من بنده حسن می گویم سخنم چون سخن خسرو نیست سخن اینست که من می گویم

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۲۵ - شیخ سعدی شیرازی شیخ سعدی شیرازی - رحمه الله تعالی نام وی مصلح الدین است و همانا که سعدی نسبت به نام ممدوح است وی قدوه متغزلان است هیچ کس پیش از وی بیش از وی طریق غزل نورزیده و سخنان وی همه طوایف را مقبول افتاده یکی از شعرا گفته است و الحق گوهر انصاف سفته در شعر سه کس پیمبرانند هر چند که لانبی بعدی اوصاف و قصیده و غزل را فردوسی و انوری و سعدی جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۲۶ - حافظ شیرازی، نزاری و شیخ کمال خجندی حافظ شیرازی - رحمه الله تعالی اکثر اشعار وی لطیف و مطبوع است و بعضی قریب به سرحد اعجاز غزلیات وی نسبت به غزلیات دیگران در سلاست و روانی حکم قصاید ظهیر دارد نسبت به قصاید دیگران و سلیقه شعر وی نزدیک است به سلیقه نزاری قهستانی اما در شعر نزاری غث و سمین بسیار است به خلاف شعر وی و چون در اشعار وی اثر تکلف ظاهر نیست وی را لسان الغیب لقب کرده اند شیخ کمال خجندی - رحمه الله تعالی وی در لطافت سخن و دقت معانی به مرتبه ایست که بیش از آن متصور نیست اما مبالغه در آن شعر وی را از حد سلاست بیرون برده است و از چاشنی عشق و محبت خالی مانده در ایراد امثال و اختیار بحرهای سبک با قافیه ها و ردیفهای غریب که سهل و ممتنع است تتبع حسن دهلوی می کند اما آنقدر معانی لطیف که در اشعار وی است در اشعار حسن نیست و آنکه وی را دزد حسن می گویند بنابر همان تتبع تواند بود و در بعضی دیوانهای وی این فرد دیده شده است کس بر سر هیچ رخنه نگرفت مرا معلوم همی شود که دزد حسنم و بعضی از عارفان که به صحبت شیخ کمال و خواجه حافظ هر دو رسیده بوده اند چنین فرموده اند که صحبت شیخ به از شعر وی بود و شعر حافظ به از صحبت او جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۲۷ - خسرو دهلوی خسرو دهلوی - رحمه الله تعالی - در شعر متفنن است قصیده و غزل و مثنوی را ورزیده و همه را به کمال رسانیده تتبع خاقانی می کند هرچند در قصیده به وی نرسیده اما غزل را از وی گذرانیده غزلهای وی به واسطه معانی آشنا که ارباب عشق و محبت بحسب ذوق و وجدان خود آن را درمی یابند مقبول همه کس افتاده است خمسه نظامی را کسی به از وی جواب نکرده و ورای آن مثنویهای دیگر دارد همه مطبوع و مصنوع جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۲۸ - حسن دهلوی حسن دهلوی - رحمة الله علیه وی را در غزل طریقی خاص است اکثر قافیه های تنگ و ردیفهای غریب و بحرهای خوش آینده که اصل در شعر خاصه در غزل ملاحظه اینهاست اختیار کرده است لاجرم از اجتماع آنها شعر وی را حالتی آمده است اگر چه بحسب بادی نظر آسان می نماید اما در گفتن دشوار است ولهذا اشعار وی را سهل ممتنع گفته اند معاصر خسرو بوده است و با یکدیگر صحبت می داشته اند و مباسطات می کرده اند چنانچه حسن می گوید خسرو از راه کرم بپذیرد آنچه من بنده حسن می گویم سخنم چون سخن خسرو نیست سخن اینست که من می گویم

Orijinal Metin (FA)

جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۲۹ - عماد فقیه، خواجو و ناصر و عصمت بخاری و دیگری از شعرای متغزل خواجه عماد فقیه است از کرمان و وی شیخ و خانقاه دار بوده است شعر خود را بر همه واردان خانقاه می خوانده است و استدعای اصلاح می کرده و از اینجا می گویند که شعر وی شعر همه اهالی کرمان است و دیگری خواجوست و وی نیز از کرمان است و در تزیین الفاظ و تحسین عبارات جهدی بلیغ دارد و لهذا وی را نخل بند شعرا می خوانند و از شعرای ماوراء النهر ناصر بخاری است و در اشعار وی چاشنیی از تصوف هست و دیگری خواجه عصمت بخاری است وی در غزل تتبع خسرو می کند جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۳۰ - بساطی سمرقندی و دیگری بساطی سمرقندی است و شعر وی خالی از لطافتی نیست اما از فضایل مکتسبه بسیار عاری بوده است چنانچه از اشعار وی ظاهر است و دیگری خیالی است و بعضی اشعار وی خالی از حالی نیست و از آنجمله این دو بیت ای تیر غمت را دل عشاق نشانه خلقی به تو مشغول و تو غایب ز میانه گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۳۱ - آذری اسفراینی، کاتبی نیشابوری و امیرشاهی سبزواری و از شعرای خراسان آذری اسفراینی است و در اشعار وی طامات بسیار است و از مطلعهای پسندیده وی است باز شب شد چشم من میدان گریه آب زد سیل خون آمد شبیخون بر سپاه خواب زد و دیگری کاتبی نیشاپوری است و وی را معانی خاص بسیار است و در ادای آن معانی نیز اسلوبی خاص دارد و اما شعر وی یکدست و هموار نیست شتر گربه افتاده است و دیگر شاهی سبزواری است و وی را اشعار لطیف است یکدست و هموار با عباراتی پاکیزه و معانی پر چاشنی و دیگری عارفی هروی است صاحب کتاب مقاوله گوی و چوگان و آن از نظمهای سرآمد اوست و این چند بیت از آن کتاب است در صفت اسب چوگانی چون گوی سپهر گرد بستی میدان میدان چو گوی جستی هربار که در عرق شدی غرق باران بودی و در میان برق بگریخته آذر از سم او آویخته صرصر از دم او هرپی که دویده در بر گوی گردیده ز سرعتش سر کوی آن لحظه که در نبرد رفته صد باد صبا به گرد رفته از کوه چو سیل در گذشته وز بحر چو باد بر گذشته

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۲۹ - عماد فقیه، خواجو و ناصر و عصمت بخاری و دیگری از شعرای متغزل خواجه عماد فقیه است از کرمان و وی شیخ و خانقاه دار بوده است شعر خود را بر همه واردان خانقاه می خوانده است و استدعای اصلاح می کرده و از اینجا می گویند که شعر وی شعر همه اهالی کرمان است و دیگری خواجوست و وی نیز از کرمان است و در تزیین الفاظ و تحسین عبارات جهدی بلیغ دارد و لهذا وی را نخل بند شعرا می خوانند و از شعرای ماوراء النهر ناصر بخاری است و در اشعار وی چاشنیی از تصوف هست و دیگری خواجه عصمت بخاری است وی در غزل تتبع خسرو می کند جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۳۰ - بساطی سمرقندی و دیگری بساطی سمرقندی است و شعر وی خالی از لطافتی نیست اما از فضایل مکتسبه بسیار عاری بوده است چنانچه از اشعار وی ظاهر است و دیگری خیالی است و بعضی اشعار وی خالی از حالی نیست و از آنجمله این دو بیت ای تیر غمت را دل عشاق نشانه خلقی به تو مشغول و تو غایب ز میانه گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۳۱ - آذری اسفراینی، کاتبی نیشابوری و امیرشاهی سبزواری و از شعرای خراسان آذری اسفراینی است و در اشعار وی طامات بسیار است و از مطلعهای پسندیده وی است باز شب شد چشم من میدان گریه آب زد سیل خون آمد شبیخون بر سپاه خواب زد و دیگری کاتبی نیشاپوری است و وی را معانی خاص بسیار است و در ادای آن معانی نیز اسلوبی خاص دارد و اما شعر وی یکدست و هموار نیست شتر گربه افتاده است و دیگر شاهی سبزواری است و وی را اشعار لطیف است یکدست و هموار با عباراتی پاکیزه و معانی پر چاشنی و دیگری عارفی هروی است صاحب کتاب مقاوله گوی و چوگان و آن از نظمهای سرآمد اوست و این چند بیت از آن کتاب است در صفت اسب چوگانی چون گوی سپهر گرد بستی میدان میدان چو گوی جستی هربار که در عرق شدی غرق باران بودی و در میان برق بگریخته آذر از سم او آویخته صرصر از دم او هرپی که دویده در بر گوی گردیده ز سرعتش سر کوی آن لحظه که در نبرد رفته صد باد صبا به گرد رفته از کوه چو سیل در گذشته وز بحر چو باد بر گذشته

Orijinal Metin (FA)

جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۳۲ - امیر علی شیر نوایی میرنوایی - رحمه الله و صاحب دولتی که زمان ما به وجود شریف او مشرف است هر چند پایه قدر وی نظر به مراتب جاه و حشمت و قرب پادشاه صاحب شوکت و قیاس به مناقب معنوی از فضل و ادب و فضایل موهوب و مکتسب از آن بلندتر است که وی را به حسن شعر تعریف کنند و به جودت نظم توصیف اما چون خاطر شریفش به واسطه کسب فضیلت تواضع و کسر نفس به آن فرود آمده است که خود را در سلک این طایفه منخرط گردانیده است دیگران را حجاب تحاشی از آن معنی که وی را از طبقه ایشان دارند و از زمره ایشان شمارند مرتفع گشته اما انصاف آن است که هر جا این طایفه باشند وی سر باشد و هرگاه نام این طبقه نویسند وی سر دفتر چنانکه این معما به اسم شریفش منبی از این معنی است علی سیر الافاضل سرت دهرا و احرزت الفضایل بالفواضل و باسمک فقت اهل الفضل طرا لذا صورته فوق الافاضل و چون گوهر نامش بزرگتر از آن است که هر محل از نظم صدف آن تواند بود و هر مقام از شعر شرف آن تواند یافت تخلص اشعارش به آنچه از این معمای دیگر مفهوم می گردد نامزد گشته کنه نامش در تخلصها نیابد هیچ کس بر لب یابندگان از وی نوایی دان و بس و اگر چه وی را بحسب قوت طبیعت و وسعت قابلیت هر دو نوع شعر ترکی و فارسی میسر است اما میل طبع وی به ترکی از فارسی بیشتر است و غزلیات وی به آن زبان از ده هزار زیادت خواهد بود و مثنویاتی که در مقابله خمسه نظامی وقوع یافته به سی هزار است و گوهر نظم نسفته است و از جمله اشعار فارسی وی است قصیده ای که در جواب قصیده خسرو است که مسماست به دریای ابرار واقع شده و مشتمل است بر بسیاری از معانی دقیقه و خیالات لطیفه مطلعش این است آتشین لعلی که تاج خسروان را زیور است اخگری بهر خیال خام پختن در سر است و این رباعی را در تهنیت قدوم بعضی آیندگان از سفر حجاز در رقعه ای نوشته بود انصاف بده ای فلک مینافام تا زین دو کدام خوبتر کرد خرام خورشید جهانتاب تو از جانب صبح یا ماه جهانگرد من از جانب شام و این رباعی را در رقعه ای دیگر این نامه نه نامه دافع درد من است آرام درون رنج پرورد من است تسکین دل گرم و دم سرد من است یعنی خبر از ماه جهانگرد من است و این رباعی دیگر را به تجدید در رقعه ای دیگر گر در دیرم به گفت وگویت باشم ور در حرمم به جست وجویت باشم در وقت حضور رو به رویت باشم در غیبت روی دل به سویت باشم

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۳۲ - امیر علی شیر نوایی میرنوایی - رحمه الله و صاحب دولتی که زمان ما به وجود شریف او مشرف است هر چند پایه قدر وی نظر به مراتب جاه و حشمت و قرب پادشاه صاحب شوکت و قیاس به مناقب معنوی از فضل و ادب و فضایل موهوب و مکتسب از آن بلندتر است که وی را به حسن شعر تعریف کنند و به جودت نظم توصیف اما چون خاطر شریفش به واسطه کسب فضیلت تواضع و کسر نفس به آن فرود آمده است که خود را در سلک این طایفه منخرط گردانیده است دیگران را حجاب تحاشی از آن معنی که وی را از طبقه ایشان دارند و از زمره ایشان شمارند مرتفع گشته اما انصاف آن است که هر جا این طایفه باشند وی سر باشد و هرگاه نام این طبقه نویسند وی سر دفتر چنانکه این معما به اسم شریفش منبی از این معنی است علی سیر الافاضل سرت دهرا و احرزت الفضایل بالفواضل و باسمک فقت اهل الفضل طرا لذا صورته فوق الافاضل و چون گوهر نامش بزرگتر از آن است که هر محل از نظم صدف آن تواند بود و هر مقام از شعر شرف آن تواند یافت تخلص اشعارش به آنچه از این معمای دیگر مفهوم می گردد نامزد گشته کنه نامش در تخلصها نیابد هیچ کس بر لب یابندگان از وی نوایی دان و بس و اگر چه وی را بحسب قوت طبیعت و وسعت قابلیت هر دو نوع شعر ترکی و فارسی میسر است اما میل طبع وی به ترکی از فارسی بیشتر است و غزلیات وی به آن زبان از ده هزار زیادت خواهد بود و مثنویاتی که در مقابله خمسه نظامی وقوع یافته به سی هزار است و گوهر نظم نسفته است و از جمله اشعار فارسی وی است قصیده ای که در جواب قصیده خسرو است که مسماست به دریای ابرار واقع شده و مشتمل است بر بسیاری از معانی دقیقه و خیالات لطیفه مطلعش این است آتشین لعلی که تاج خسروان را زیور است اخگری بهر خیال خام پختن در سر است و این رباعی را در تهنیت قدوم بعضی آیندگان از سفر حجاز در رقعه ای نوشته بود انصاف بده ای فلک مینافام تا زین دو کدام خوبتر کرد خرام خورشید جهانتاب تو از جانب صبح یا ماه جهانگرد من از جانب شام و این رباعی را در رقعه ای دیگر این نامه نه نامه دافع درد من است آرام درون رنج پرورد من است تسکین دل گرم و دم سرد من است یعنی خبر از ماه جهانگرد من است و این رباعی دیگر را به تجدید در رقعه ای دیگر گر در دیرم به گفت وگویت باشم ور در حرمم به جست وجویت باشم در وقت حضور رو به رویت باشم در غیبت روی دل به سویت باشم

Orijinal Metin (FA)

جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۱ آن ندیدی که خرده دان به شکر داروی تلخ را کند شیرین تا به آن حیله از تن رنجور ببرد رنج و محنت دیرین روباهی با گرگی دم مصادقت می زد و قدم موافقت می نهاد و با یکدیگر به باغی گذشتند در استوار بود و دیوار پر خار گرد آن گردیدند تا به سوراخی رسیدند بر روباه فراخ و بر گرگ تنگ روباه آسان درآمد و گرگ به زحمت فراوان انگورهای گوناگون دیدند و میوه های رنگارنگ یافتند روباه زیرک بود حال بیرون رفتن را ملاحظه کرد و گرگ غافل چندان که توانست بخورد ناگاه باغبان آگاه شد چوبدستی برداشت و روی بر ایشان نهاد روباه باریک میان زود از سوراخ بجست و گرگ بزرگ شکم در آنجا محکم شد باغبان به وی رسید و چوبدستی کشید چندانش بزد که نه مرده و نه زنده پوست دریده و پشم کنده از آن تنگنای بیرون رفت زورمندی مکن ای خواجه به زر کآخر کار زبون خواهی رفت فربهت کرد بسی نعمت و ناز زان بیندیش که چون خواهی رفت با چنین جثه ندانم که چه سان به در مرگ برون خواهی رفت جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۲ کژدمی زهر مضرت در نیش و تیر خباثت در کیش عزیمت سفر کرد به لب آب پهناور رسید خشک فرو ماند نه پای گذشتن و نه رای بازگشتن سنگ پشتی آن معنی را از وی مشاهده کرد بر وی ترحم نمود و بر پشت خودش سوار ساخت و خود را در آب انداخت و شناکنان روی به جانب دیگر نهاد در آن اثنا آوازی به گوشش رسید که کژدم چیزی بر پشت وی می زد سؤال کرد که این چه آواز است جواب داد که این آواز نیش من است که بر پشت تو می زنم هر چند می دانم که بر آنجا کارگر نمی آید اما خاصیت خود را نمی توانم گذاشت سنگ پشت با خود گفت هیچ به از آن نیست که این بد سرشت را از این خوی زشت برهانم و نیکو سرشتان را از آسیب وی ایمن گردانم به آب فرو رفت وی را موج بربود و به جایی برد که هرگز نبود هر عوانی که درین بزمگه شر و فساد تار صد حیله به هر لحظه ازو ساز دهند به ازان نیست که در موج فنا غوطه خورد تا وی از خلق خود و خلق ز وی باز رهند

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۱ آن ندیدی که خرده دان به شکر داروی تلخ را کند شیرین تا به آن حیله از تن رنجور ببرد رنج و محنت دیرین روباهی با گرگی دم مصادقت می زد و قدم موافقت می نهاد و با یکدیگر به باغی گذشتند در استوار بود و دیوار پر خار گرد آن گردیدند تا به سوراخی رسیدند بر روباه فراخ و بر گرگ تنگ روباه آسان درآمد و گرگ به زحمت فراوان انگورهای گوناگون دیدند و میوه های رنگارنگ یافتند روباه زیرک بود حال بیرون رفتن را ملاحظه کرد و گرگ غافل چندان که توانست بخورد ناگاه باغبان آگاه شد چوبدستی برداشت و روی بر ایشان نهاد روباه باریک میان زود از سوراخ بجست و گرگ بزرگ شکم در آنجا محکم شد باغبان به وی رسید و چوبدستی کشید چندانش بزد که نه مرده و نه زنده پوست دریده و پشم کنده از آن تنگنای بیرون رفت زورمندی مکن ای خواجه به زر کآخر کار زبون خواهی رفت فربهت کرد بسی نعمت و ناز زان بیندیش که چون خواهی رفت با چنین جثه ندانم که چه سان به در مرگ برون خواهی رفت جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۲ کژدمی زهر مضرت در نیش و تیر خباثت در کیش عزیمت سفر کرد به لب آب پهناور رسید خشک فرو ماند نه پای گذشتن و نه رای بازگشتن سنگ پشتی آن معنی را از وی مشاهده کرد بر وی ترحم نمود و بر پشت خودش سوار ساخت و خود را در آب انداخت و شناکنان روی به جانب دیگر نهاد در آن اثنا آوازی به گوشش رسید که کژدم چیزی بر پشت وی می زد سؤال کرد که این چه آواز است جواب داد که این آواز نیش من است که بر پشت تو می زنم هر چند می دانم که بر آنجا کارگر نمی آید اما خاصیت خود را نمی توانم گذاشت سنگ پشت با خود گفت هیچ به از آن نیست که این بد سرشت را از این خوی زشت برهانم و نیکو سرشتان را از آسیب وی ایمن گردانم به آب فرو رفت وی را موج بربود و به جایی برد که هرگز نبود هر عوانی که درین بزمگه شر و فساد تار صد حیله به هر لحظه ازو ساز دهند به ازان نیست که در موج فنا غوطه خورد تا وی از خلق خود و خلق ز وی باز رهند

Orijinal Metin (FA)

جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۳ موشی چند سال در دکان خواجه بقال از نقلهای خشک و میوه های تر مالامال به سر می برد و از آن نعمتهای خشک و تر می خورد خواجه بقال آن را می دید و اغماض می کرد و از مکافات وی اعراض می نمود تا روزی به حکم آنکه گفته اند سفله دون را چو گردد معده سیر بر هزاران شور و شر گردد دلیر حرصش بر آن داشت که همیان خواجه را ببرد و سرخ و سفید هرچه بود به خانه خود کشید چون خواجه به وقت حاجت دست به همیان برد چون کیسه مفلسانش تهی یافت و چون معده گرسنگان خالی دانست که کار موش است گربه وار کمین کرد و وی را بگرفت و رشته دراز بر پای وی بست و بگذاشت تا به سوراخ خود درون رفت و به اندازه رشته غور آن بدانست دنبال آن گرفت و آن سوراخ را بکند تا به خانه وی رسید خانه ای دید چون دکانچه صرافان سرخ و سفید بر هم ریخته و دینار و درهم با هم آمیخته حق خود را تصرف نمود و موش را بیرون آورد و به چنگال گربه سپرد تا جزای خود دید آنچه دید و مکافات حق ناشناسی خود کشید آنچه کشید گر شور و شری هست حریصان جهان راست خرم دل قانع که ز هر شور و شری رست در عز قناعت همه روح آمد و راحت در حرص فزونیست اگر دردسری هست جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۴ روباهی بر سر راهی ایستاده بود و چشم مراقبت بر چپ و راست نهاده ناگاه از دور سیاهی پیدا شد چون نزدیک آمد دید که یکی درنده گرگ با سگی بزرگ بر صورت یاران صادق و دوستان موافق همراه می آیند نه آن را از این توهم فریبی و نه این را از آن دغدغه آسیبی روباه پیش دوید و سلام کرد و وظیفه احترام به جای آورد و گفت الحمد لله که کین دیرین به مهر تازه مبدل شده است و دشمنی قدیم به دوستی جدید عوض گشته اما می خواهم که بدانم که سبب این جمعیت چیست و باعث این امنیت کیست سگ گفت سبب جمعیت ما دشمنی شبان است اما دشمنی گرگ و شبان مستغنی از بیان است و سبب دشمنی من با وی آنکه دیروز این گرگ که امروز مرا دولت رفاقت وی دست داده است به رمه ما حمله کرد و یک بره بربود من چنان که عادت من بود در قفای وی بدویدم تا آن بره را بستانم اما به وی نرسیدم چون بازآمدم شبان چوب بر من کشید و بی موجبی مرا رنجانید من نیز رابطه دوستی از وی بگسستم و با دشمن قدیم او بپیوستم به دشمن دوست شو زانسان که هرگز به تیغ دشمنی نخراشدت پوست مکن با دوست چندان دشمنی ساز که بر رغم تو با دشمن شود دوست جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۵ روباه را گفتند هیچ توانی که صد دینار بستانی و پیغامی به سگان ده رسانی گفت والله مزدی فراوان است اما در این معامله خطر جان است از سفله نیل مکرمت امید داشتن کشتی به موج لجه حرمان فکندن است پیش عدو زبون شدن از میل مال و جاه خود را به ورطه خطر جان فکندن است

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۳ موشی چند سال در دکان خواجه بقال از نقلهای خشک و میوه های تر مالامال به سر می برد و از آن نعمتهای خشک و تر می خورد خواجه بقال آن را می دید و اغماض می کرد و از مکافات وی اعراض می نمود تا روزی به حکم آنکه گفته اند سفله دون را چو گردد معده سیر بر هزاران شور و شر گردد دلیر حرصش بر آن داشت که همیان خواجه را ببرد و سرخ و سفید هرچه بود به خانه خود کشید چون خواجه به وقت حاجت دست به همیان برد چون کیسه مفلسانش تهی یافت و چون معده گرسنگان خالی دانست که کار موش است گربه وار کمین کرد و وی را بگرفت و رشته دراز بر پای وی بست و بگذاشت تا به سوراخ خود درون رفت و به اندازه رشته غور آن بدانست دنبال آن گرفت و آن سوراخ را بکند تا به خانه وی رسید خانه ای دید چون دکانچه صرافان سرخ و سفید بر هم ریخته و دینار و درهم با هم آمیخته حق خود را تصرف نمود و موش را بیرون آورد و به چنگال گربه سپرد تا جزای خود دید آنچه دید و مکافات حق ناشناسی خود کشید آنچه کشید گر شور و شری هست حریصان جهان راست خرم دل قانع که ز هر شور و شری رست در عز قناعت همه روح آمد و راحت در حرص فزونیست اگر دردسری هست جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۴ روباهی بر سر راهی ایستاده بود و چشم مراقبت بر چپ و راست نهاده ناگاه از دور سیاهی پیدا شد چون نزدیک آمد دید که یکی درنده گرگ با سگی بزرگ بر صورت یاران صادق و دوستان موافق همراه می آیند نه آن را از این توهم فریبی و نه این را از آن دغدغه آسیبی روباه پیش دوید و سلام کرد و وظیفه احترام به جای آورد و گفت الحمد لله که کین دیرین به مهر تازه مبدل شده است و دشمنی قدیم به دوستی جدید عوض گشته اما می خواهم که بدانم که سبب این جمعیت چیست و باعث این امنیت کیست سگ گفت سبب جمعیت ما دشمنی شبان است اما دشمنی گرگ و شبان مستغنی از بیان است و سبب دشمنی من با وی آنکه دیروز این گرگ که امروز مرا دولت رفاقت وی دست داده است به رمه ما حمله کرد و یک بره بربود من چنان که عادت من بود در قفای وی بدویدم تا آن بره را بستانم اما به وی نرسیدم چون بازآمدم شبان چوب بر من کشید و بی موجبی مرا رنجانید من نیز رابطه دوستی از وی بگسستم و با دشمن قدیم او بپیوستم به دشمن دوست شو زانسان که هرگز به تیغ دشمنی نخراشدت پوست مکن با دوست چندان دشمنی ساز که بر رغم تو با دشمن شود دوست جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۵ روباه را گفتند هیچ توانی که صد دینار بستانی و پیغامی به سگان ده رسانی گفت والله مزدی فراوان است اما در این معامله خطر جان است از سفله نیل مکرمت امید داشتن کشتی به موج لجه حرمان فکندن است پیش عدو زبون شدن از میل مال و جاه خود را به ورطه خطر جان فکندن است

Orijinal Metin (FA)

جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۶ شتری در صحرا چرا می کرد و از خار و خاشاک آن صحرا غذا می خورد به خاربنی رسید چون زلف خوبان درهم و چون روی محبوبان تازه و خرم گردن آز دراز کرد تا از آن بهره ای گیرد دید که در میان آن افعیی حلقه کرده و سر را با دم فرا آورده باز پس گشت و از آرزوی او بگذشت خاربن پنداشت که احتراز وی از زخم سنان اوست و اجتناب او از تیزی دندان او شتر آن را دریافت گفت بیم من از میهمان پوشیده است نه از میزبان آشکار و ترس من از زهر دندان مار است نه از زخم پیکان خار اگر نه هول میهمان خوردمی میزبان را یک لقمه کردمی گر از لییم بترسد کریم نیست عجب ز خبث نفس نه از پشم و استخوان ترسد کسی که پا ننهد در میان خاکستر مقرر است که از آتش نهان ترسد جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۷ سگی از هر طعمه بی بهره بر در دروازه شهر ایستاده بود دید قرصی نان گردان گردان از شهر بیرون آمد و روی به صحرا نهاد سگ در دنبال وی دوان شد و آواز داد که ای قوت تن و و ای قوت روان آرزوی دل و آرام جان عزیمت کجا کرده ای و روی به کجا آورده ای گفت در این بیابان با جمعی از سرهنگان از گرگان و پلنگان آشنایی دارم احرام زیارت ایشان بسته ام سگ گفت مرا مترسان که اگر به کام نهنگ و دهن پلنگ در رفته ای من در قفای توام آنم که به عمر خویش هرگز خالی نشدم ز آرزویت گر گرد همه جهان بگردی ساکن نشوم ز جستجویت آنان که جز به نان نبود زنده جانشان دارند رو به خدمت دونان برای نان گر فی المثل ز دست کسان صد قفا خورند همچون سگ گرسنه دوند از قفای نان جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۸ پنج پایک را گفتند چرا به شکل کج پیکران افتادی و پای در میدان کجروی نهادی گفت از مار تجربه برداشتم که با آن راستی و راستروی همیشه از سنگ جفا سرکوفته است یا از زخم ستم دم بریده هرجا پری به صورت خود گردد آشکار او را چو جان کشند در آغوش خویش تنگ هرجا به شکل راست برآید به سان مار سنگین دلان ز دور زنندش به چوب و سنگ

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۶ شتری در صحرا چرا می کرد و از خار و خاشاک آن صحرا غذا می خورد به خاربنی رسید چون زلف خوبان درهم و چون روی محبوبان تازه و خرم گردن آز دراز کرد تا از آن بهره ای گیرد دید که در میان آن افعیی حلقه کرده و سر را با دم فرا آورده باز پس گشت و از آرزوی او بگذشت خاربن پنداشت که احتراز وی از زخم سنان اوست و اجتناب او از تیزی دندان او شتر آن را دریافت گفت بیم من از میهمان پوشیده است نه از میزبان آشکار و ترس من از زهر دندان مار است نه از زخم پیکان خار اگر نه هول میهمان خوردمی میزبان را یک لقمه کردمی گر از لییم بترسد کریم نیست عجب ز خبث نفس نه از پشم و استخوان ترسد کسی که پا ننهد در میان خاکستر مقرر است که از آتش نهان ترسد جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۷ سگی از هر طعمه بی بهره بر در دروازه شهر ایستاده بود دید قرصی نان گردان گردان از شهر بیرون آمد و روی به صحرا نهاد سگ در دنبال وی دوان شد و آواز داد که ای قوت تن و و ای قوت روان آرزوی دل و آرام جان عزیمت کجا کرده ای و روی به کجا آورده ای گفت در این بیابان با جمعی از سرهنگان از گرگان و پلنگان آشنایی دارم احرام زیارت ایشان بسته ام سگ گفت مرا مترسان که اگر به کام نهنگ و دهن پلنگ در رفته ای من در قفای توام آنم که به عمر خویش هرگز خالی نشدم ز آرزویت گر گرد همه جهان بگردی ساکن نشوم ز جستجویت آنان که جز به نان نبود زنده جانشان دارند رو به خدمت دونان برای نان گر فی المثل ز دست کسان صد قفا خورند همچون سگ گرسنه دوند از قفای نان جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۸ پنج پایک را گفتند چرا به شکل کج پیکران افتادی و پای در میدان کجروی نهادی گفت از مار تجربه برداشتم که با آن راستی و راستروی همیشه از سنگ جفا سرکوفته است یا از زخم ستم دم بریده هرجا پری به صورت خود گردد آشکار او را چو جان کشند در آغوش خویش تنگ هرجا به شکل راست برآید به سان مار سنگین دلان ز دور زنندش به چوب و سنگ

Orijinal Metin (FA)

جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۹ غوکی از جفت خود جدا ماند و محنت بی جفتیش بر کناره دریا نشاند هر سو نظر می انداخت و خاطر غمدیده را از غم بی جفتی می پرداخت ناگهان ماهیی دید در میانه آب همچو آب روان روان بشتاب یا چو مقراضی از سبیکه سیم اطلس سطح آب ازو به دو نیم یا چو ایمن هلالی از کم و کاست متمایل به جنبش از چپ و راست چون غوک وی را بدید خاطرش به صحبت وی کشید قصه بی جفتی خود را در میان آورد و از وی طلب مصاحبت کرد ماهی گفت مصاحبت را مناسبت دربایست است و مصاحبت نابایست صحبت را ناشایست مرا با تو چه مناسب مرا جا در قعر دریا و تو را منزل بر کنار ساحل مرا دهان خاموش و تو را زبان پر از خروش تو را قبح لقا سپر بلا هر که شکل تو را بیند نخواهد که با تو نشیند مرا حسن منظر سرمایه خوف و خطر هرکه به جمال من دیده برافروزد چشم طمع در وصال من دوزد مرغان آسمان در هوای منند و وحوش صحرا در سودای من صیادان گاه چون دام در جستجوی من با هزار دیده و گاه چون شست از بار آرزومندی من با پشت خمیده این بگفت و راه قعر دریا برداشت و غوک را بر ساحل تنها بگذاشت با کسی منشین که نبود با تو در گوهر یکی رشته پیوند صحبت اتحاد گوهر است جنس را با جنس و با ناجنس اگر گیری قیاس این به سان آب و روغن وان چو شیر و شکر است جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۱۰ کبوتر را گفتند چونست که تو دو بچه بیش برنیاری و چون مرغ خانگی بر بیشتر از آن قدرت نداری گفت بچه کبوتر غذا از حوصله مادر و پدر می خورد و چوژه مرغ خانگی از مزبله بر هر راهگذر از یک حوصله غذای دو بچه بیش نتوان داد و از نیم مزبله در روزی هزار چوژه توان گشاد خواهی که شوی حلال روزی همخانه مکن عیال بسیار دانی که درین سراچه تنگ حاصل نشود حلال بسیار جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۱۱ گنجشکی خانه موروثی خود را باز پرداخت و در فرجه آشیان لک لکی خانه ساخت با وی گفتند تو را چه مناسبت که با جثه ای بدین حقیری با جانوری بدان بزرگی همسایه باشی و خود را با وی در محل اقامت و منزل استقامت همپایه داری گفت من نیز اینقدر دانم اما به دانسته خود عمل نتوانم در همسایگی من ماریست که چون هر سال بچگان برآرم و به خون جگر بپرورم ناگاه بر خانه من تازد و بچگان مرا قوت خود سازد امسال از وی گریخته ام و در دامن دولت این بزرگ آویخته ام امید می دارم که داد مرا از وی بستاند و چنان که هر سال بچگان مرا قوت خود گردانیده است امسال وی را قوت بچگان خود گرداند چو روباه در بیشه شیر باشد زید ایمن از زخم چنگال گرگان ز بیداد خردان امان یابد آن کس که گیرد وطن در جوار بزرگان

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۹ غوکی از جفت خود جدا ماند و محنت بی جفتیش بر کناره دریا نشاند هر سو نظر می انداخت و خاطر غمدیده را از غم بی جفتی می پرداخت ناگهان ماهیی دید در میانه آب همچو آب روان روان بشتاب یا چو مقراضی از سبیکه سیم اطلس سطح آب ازو به دو نیم یا چو ایمن هلالی از کم و کاست متمایل به جنبش از چپ و راست چون غوک وی را بدید خاطرش به صحبت وی کشید قصه بی جفتی خود را در میان آورد و از وی طلب مصاحبت کرد ماهی گفت مصاحبت را مناسبت دربایست است و مصاحبت نابایست صحبت را ناشایست مرا با تو چه مناسب مرا جا در قعر دریا و تو را منزل بر کنار ساحل مرا دهان خاموش و تو را زبان پر از خروش تو را قبح لقا سپر بلا هر که شکل تو را بیند نخواهد که با تو نشیند مرا حسن منظر سرمایه خوف و خطر هرکه به جمال من دیده برافروزد چشم طمع در وصال من دوزد مرغان آسمان در هوای منند و وحوش صحرا در سودای من صیادان گاه چون دام در جستجوی من با هزار دیده و گاه چون شست از بار آرزومندی من با پشت خمیده این بگفت و راه قعر دریا برداشت و غوک را بر ساحل تنها بگذاشت با کسی منشین که نبود با تو در گوهر یکی رشته پیوند صحبت اتحاد گوهر است جنس را با جنس و با ناجنس اگر گیری قیاس این به سان آب و روغن وان چو شیر و شکر است جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۱۰ کبوتر را گفتند چونست که تو دو بچه بیش برنیاری و چون مرغ خانگی بر بیشتر از آن قدرت نداری گفت بچه کبوتر غذا از حوصله مادر و پدر می خورد و چوژه مرغ خانگی از مزبله بر هر راهگذر از یک حوصله غذای دو بچه بیش نتوان داد و از نیم مزبله در روزی هزار چوژه توان گشاد خواهی که شوی حلال روزی همخانه مکن عیال بسیار دانی که درین سراچه تنگ حاصل نشود حلال بسیار جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۱۱ گنجشکی خانه موروثی خود را باز پرداخت و در فرجه آشیان لک لکی خانه ساخت با وی گفتند تو را چه مناسبت که با جثه ای بدین حقیری با جانوری بدان بزرگی همسایه باشی و خود را با وی در محل اقامت و منزل استقامت همپایه داری گفت من نیز اینقدر دانم اما به دانسته خود عمل نتوانم در همسایگی من ماریست که چون هر سال بچگان برآرم و به خون جگر بپرورم ناگاه بر خانه من تازد و بچگان مرا قوت خود سازد امسال از وی گریخته ام و در دامن دولت این بزرگ آویخته ام امید می دارم که داد مرا از وی بستاند و چنان که هر سال بچگان مرا قوت خود گردانیده است امسال وی را قوت بچگان خود گرداند چو روباه در بیشه شیر باشد زید ایمن از زخم چنگال گرگان ز بیداد خردان امان یابد آن کس که گیرد وطن در جوار بزرگان

Orijinal Metin (FA)

جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۱۲ سگ را گفتند سبب چیست که در هر خانه ای که باشی گرداگرد آن نتواند گشت و بر هر آستانه ای که خسبی از آنجا نتواند گذشت گفت من از حرص و طمع دورم و به بی طمعی و قناعت مشهور از خوانی به لب نانی قانعم و از بریانی به خشک استخوانی خرسند اما گدا سخره حرص و طمع است و مدعی جوع و منکر شبع نان یک هفته اش در انبان و زبانش در طلب نان یکشبه جنبان غذای ده روزه اش در پشت و عصای دریوزه اش در مشت قناعت از حرص و طمع دور و قانع از حریص طامع نفور در هر دلی که عز قناعت نهاد پای از هر چه بود حرص و طمع را ببست دست هرجا که عرض کرد قناعت متاع خویش بازار حرص و معرکه آز را شکست جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۱۳ روباه بچه ای با مادر خود گفت مرا حیله ای بیاموز که چون به کشاکش سگ در مانم خود را برهانم گفت آن حیله فراوان است اما بهترین همه آن است که در خانه خود بنشینی نه او تو را بیند و نه تو او را بینی چو با تو خصم شود سفله ای نه از خرد است که در خصومت او مکر و حیله ساز کنی هزار حیله توان ساخت وز همه آن به که هم ز صلح و هم از جنگش احتراز کنی جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۱۴ سرخ زنبوری بر مگس عسل زور آورد تا وی را طعمه خود سازد به زاری در آمد که با وجود این همه شهد و عسل مرا چه قدر و محل که آن را بگذاری و به من رغبت آری زنبور گفت اگر آن شهد است تو شهد را کانی و اگر آن عسل تو سرچشمه آنی ای خوش آن مرد حقیقت که ز پیغام و سلام رو بتابد به سوی مایده وصل رود اصل چون روی نماید ز پس پرده فرع فرع را باز گذارد به سر اصل رود جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۱۵ موری را دیدند به زورمندی کمر بسته و ملخی را ده برابر خود برداشته به تعجب گفتند این مور را بینید که با این ناتوانی باری را به این گرانی چون می کشد مور چون این سخن بشنید بخندید و گفت مردان بار را به نیروی همت و بازوی حمیت کشند نه به قوت تن و ضخامت بدن باری که آسمان و زمین سرکشید ازان مشکل توان به یاوری جسم و جان کشید همت قوی کن از مدد رهروان عشق کان بار را به قوت همت توان کشید جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۱۶ شتری مهارکشان در صحرایی چرید موشی به او رسید وی را بی خداوند دید حرصش بر آن داشت که مهارش گرفته به خانه خود روان شد شتر نیز از آنجا که فطرت او مفطور بر انقیاد است و جبلت او مجبول بر عدم مخالفت و عناد با او موافقت کرد چون به خانه وی رسید سوراخی دید به غایت تنگ گفت ای محال اندیش این چه بود که کردی خانه تو چنین خرد و جثه من چنین بزرگ نه خانه تو از این بزرگتر تواند شد نه جثه من از این خردتر میان من و تو صحبت چون درگیرد و مجالست چون صورت پذیرد چون روی راه اجل زینسان که می بینم تو را در قفا از بار حرص و آز اشتروارها بارهای خویش را چیزی سبک گردان که نیست تنگنای مرگ را گنجایی این بارها

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۱۲ سگ را گفتند سبب چیست که در هر خانه ای که باشی گرداگرد آن نتواند گشت و بر هر آستانه ای که خسبی از آنجا نتواند گذشت گفت من از حرص و طمع دورم و به بی طمعی و قناعت مشهور از خوانی به لب نانی قانعم و از بریانی به خشک استخوانی خرسند اما گدا سخره حرص و طمع است و مدعی جوع و منکر شبع نان یک هفته اش در انبان و زبانش در طلب نان یکشبه جنبان غذای ده روزه اش در پشت و عصای دریوزه اش در مشت قناعت از حرص و طمع دور و قانع از حریص طامع نفور در هر دلی که عز قناعت نهاد پای از هر چه بود حرص و طمع را ببست دست هرجا که عرض کرد قناعت متاع خویش بازار حرص و معرکه آز را شکست جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۱۳ روباه بچه ای با مادر خود گفت مرا حیله ای بیاموز که چون به کشاکش سگ در مانم خود را برهانم گفت آن حیله فراوان است اما بهترین همه آن است که در خانه خود بنشینی نه او تو را بیند و نه تو او را بینی چو با تو خصم شود سفله ای نه از خرد است که در خصومت او مکر و حیله ساز کنی هزار حیله توان ساخت وز همه آن به که هم ز صلح و هم از جنگش احتراز کنی جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۱۴ سرخ زنبوری بر مگس عسل زور آورد تا وی را طعمه خود سازد به زاری در آمد که با وجود این همه شهد و عسل مرا چه قدر و محل که آن را بگذاری و به من رغبت آری زنبور گفت اگر آن شهد است تو شهد را کانی و اگر آن عسل تو سرچشمه آنی ای خوش آن مرد حقیقت که ز پیغام و سلام رو بتابد به سوی مایده وصل رود اصل چون روی نماید ز پس پرده فرع فرع را باز گذارد به سر اصل رود جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۱۵ موری را دیدند به زورمندی کمر بسته و ملخی را ده برابر خود برداشته به تعجب گفتند این مور را بینید که با این ناتوانی باری را به این گرانی چون می کشد مور چون این سخن بشنید بخندید و گفت مردان بار را به نیروی همت و بازوی حمیت کشند نه به قوت تن و ضخامت بدن باری که آسمان و زمین سرکشید ازان مشکل توان به یاوری جسم و جان کشید همت قوی کن از مدد رهروان عشق کان بار را به قوت همت توان کشید جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۱۶ شتری مهارکشان در صحرایی چرید موشی به او رسید وی را بی خداوند دید حرصش بر آن داشت که مهارش گرفته به خانه خود روان شد شتر نیز از آنجا که فطرت او مفطور بر انقیاد است و جبلت او مجبول بر عدم مخالفت و عناد با او موافقت کرد چون به خانه وی رسید سوراخی دید به غایت تنگ گفت ای محال اندیش این چه بود که کردی خانه تو چنین خرد و جثه من چنین بزرگ نه خانه تو از این بزرگتر تواند شد نه جثه من از این خردتر میان من و تو صحبت چون درگیرد و مجالست چون صورت پذیرد چون روی راه اجل زینسان که می بینم تو را در قفا از بار حرص و آز اشتروارها بارهای خویش را چیزی سبک گردان که نیست تنگنای مرگ را گنجایی این بارها

Orijinal Metin (FA)

جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۱۷ میشی از جویی بجست دنبه وی بالا افتاد بز بخندید که عورت تو را دیدم میش روی باز پس کرد که ای بی انصاف من سالها عورت تو را برهنه دیدم و هرگز نخندیدم و طعن تو نپسندیدم تو پس از عمری که یک بار مرا چنین دیده ای چه سرزنش من پیچیده ای چون لییمی با هزاران عیب و عار روز و شب با خلق عالم آشکار بیند اندک عیبی از صاحب کرم برنیارد جز به طعن و لعن دم آن به عیب این شود یکسر زبان این به ذکر او نیالاید دهان جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۱۸ گاوی بر گله خود سالار بود و در میانه گاوان به قوت سرو نامدار چون گرگ بر ایشان زور آوردی آفت وی را به زخم سرو از ایشان دور کردی نگاه دست حادثه بر وی شکست آورد سروی وی را آفتی رسید بعد از آن چون گرگ را بدیدی در پناه گاوان دیگر خزیدی سبب آن را از او سؤال کردند در جواب گفت زآن روز که از سروی خود ماندم فرد شد معرکه دلاوری بر من سرد دیرین مثلی هست که در روز نبرد ضربت بود از حربه و دعوی از مرد جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۱۹ اشتری و درازگوشی همراه می رفتند به کنار جوی بزرگی رسیدند اول اشتر در آمد چون به میان جوی رسید آب تا شکم وی برآمد درازگوش را آواز داد که درآی که آب تا شکم بیش نیست درازگوش گفت راست می گویی اما از شکم تا شکم تفاوت است آبی که به شکم تو نزدیک گشت از پشت من بخواهد گذشت ای برادر از تو بهتر هیچ کس نشناسدت زانچه هستی یکسر مو خویش را افزون منه گر فزون از قدر تو بستایدت نابخردی قدر خود بشناس و پای از حد خود بیرون منه جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۲۰ طاووسی و زاغی در صحن باغی فراهم رسیدند و عیب و هنر یکدیگر را دیدند طاووس با زاغ گفت این موزه سرخ که در پای توست لایق اطلس زرکش و دیبای منقش من است همانا که در آن وقت که از شب تاریک عدم به روز روشن وجود می آمدیم در پوشیدن موزه غلط کرده ایم من موزه کیمخت سیاه تو را پوشیده ام و تو موزه عدیم سرخ مرا زاغ گفت حال بر خلاف این است اگر خطایی رفته است در پوششهای دیگر رفته است باقی خلعتهای تو مناسب موزه من است غالبا در آن خواب آلودگی تو سر از گریبان من برزده ای و من سر از گریبان تو در آن نزدیکی کشفی سر به گریبان مراقبه فرو برده بود و آن مجادله و مقاوله را می شنود سر برآورد که ای یاران عزیز و دوستان صاحب تمیز این مجادله بی حاصل را بگذارید و از این مقاوله بلا طایل دست بدارید خدای تعالی همه چیز را به یک کس نداده است و زمام همه مرادات در کف یک کس ننهاده هیچ کس نیست که وی را خاصه ای نداده که دیگران را نداده است و در وی خاصیتی ننهاده که در دیگران ننهاده هر کسی را به داده خود خرسند باید بود و به یافته خود خوشنود بردن حسد از حال کسان طور خرد نیست زنهار که از طور خرد دور نباشی از خلق طمع همچو حسد مایه رنج است بگسل طمع از خلق که رنجور نباشی

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۱۷ میشی از جویی بجست دنبه وی بالا افتاد بز بخندید که عورت تو را دیدم میش روی باز پس کرد که ای بی انصاف من سالها عورت تو را برهنه دیدم و هرگز نخندیدم و طعن تو نپسندیدم تو پس از عمری که یک بار مرا چنین دیده ای چه سرزنش من پیچیده ای چون لییمی با هزاران عیب و عار روز و شب با خلق عالم آشکار بیند اندک عیبی از صاحب کرم برنیارد جز به طعن و لعن دم آن به عیب این شود یکسر زبان این به ذکر او نیالاید دهان جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۱۸ گاوی بر گله خود سالار بود و در میانه گاوان به قوت سرو نامدار چون گرگ بر ایشان زور آوردی آفت وی را به زخم سرو از ایشان دور کردی نگاه دست حادثه بر وی شکست آورد سروی وی را آفتی رسید بعد از آن چون گرگ را بدیدی در پناه گاوان دیگر خزیدی سبب آن را از او سؤال کردند در جواب گفت زآن روز که از سروی خود ماندم فرد شد معرکه دلاوری بر من سرد دیرین مثلی هست که در روز نبرد ضربت بود از حربه و دعوی از مرد جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۱۹ اشتری و درازگوشی همراه می رفتند به کنار جوی بزرگی رسیدند اول اشتر در آمد چون به میان جوی رسید آب تا شکم وی برآمد درازگوش را آواز داد که درآی که آب تا شکم بیش نیست درازگوش گفت راست می گویی اما از شکم تا شکم تفاوت است آبی که به شکم تو نزدیک گشت از پشت من بخواهد گذشت ای برادر از تو بهتر هیچ کس نشناسدت زانچه هستی یکسر مو خویش را افزون منه گر فزون از قدر تو بستایدت نابخردی قدر خود بشناس و پای از حد خود بیرون منه جامی » بهارستان » روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات) » بخش ۲۰ طاووسی و زاغی در صحن باغی فراهم رسیدند و عیب و هنر یکدیگر را دیدند طاووس با زاغ گفت این موزه سرخ که در پای توست لایق اطلس زرکش و دیبای منقش من است همانا که در آن وقت که از شب تاریک عدم به روز روشن وجود می آمدیم در پوشیدن موزه غلط کرده ایم من موزه کیمخت سیاه تو را پوشیده ام و تو موزه عدیم سرخ مرا زاغ گفت حال بر خلاف این است اگر خطایی رفته است در پوششهای دیگر رفته است باقی خلعتهای تو مناسب موزه من است غالبا در آن خواب آلودگی تو سر از گریبان من برزده ای و من سر از گریبان تو در آن نزدیکی کشفی سر به گریبان مراقبه فرو برده بود و آن مجادله و مقاوله را می شنود سر برآورد که ای یاران عزیز و دوستان صاحب تمیز این مجادله بی حاصل را بگذارید و از این مقاوله بلا طایل دست بدارید خدای تعالی همه چیز را به یک کس نداده است و زمام همه مرادات در کف یک کس ننهاده هیچ کس نیست که وی را خاصه ای نداده که دیگران را نداده است و در وی خاصیتی ننهاده که در دیگران ننهاده هر کسی را به داده خود خرسند باید بود و به یافته خود خوشنود بردن حسد از حال کسان طور خرد نیست زنهار که از طور خرد دور نباشی از خلق طمع همچو حسد مایه رنج است بگسل طمع از خلق که رنجور نباشی

%0
10 Bölüm