Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Heft Evreng (Farsça tasavvuf mesnevîleri)

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۲۲ - در مذمت آنان که به جهت اجتماع عوام و استجلاب منافع معاش از ایشان مجالس آرایند و به سبیل جهر و اعلان به ذکر حق سبحانه و تعالی اشتغال نمایند می زند شیخ ما ز شور و شغب صیحه صبحگاه و هی هی شب حزب اوراد صبح می خواند خویش را حزب حق همی داند سر پر از کبر و دل پر از اعجاب روی در خلق و پشت بر محراب صف زده گردش از خران گله ای درفکنده به شهر ولوله ای چیست این شیخ ذکر می گوید لوث غفلت به ذکر می شوید ناگهان مردکی دوید از در کرده در گوش شیخ و یاران سر که فلان خواجه یا امیر رسید حضرت شیخ را محب و مرید شیخ و اصحاب ز دست شدند از شراب غرور مست شدند ذکر را شد چنان بلند آهنگ که از آن مردم آمدند به تنگ گشت خشک از فغان سقف شکاف ذاکران را درون ز لب تا ناف آن یکی بر دهان کف آورده وز کف خود طپانچه ها خورده وان دگر جیب خرقه چاک زده دمبدم آه دردناک زده وان دگر یک به های های دروغ کرده آغاز گریه های دروغ گفته هر کس که دیده آن گریه هذه فریت بلا مریت خنکی چند کرده خود را گرم نه ز خالق نه از خلایق شرم شیخ چون ذکر را فرو آرد رو به میدان گفت و گو آرد سخن از کشف راند و الهام فرق گوید میان حال و مقام سر تجرید و نکته توحید گوید اما مشوب با تقلید او ز تحقیق دم زند اما رسم تقلید سازدش رسوا جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۲۳ - تمثیل مرده لوزینه پز چو از کینه سازد از سیر حشو لوزینه شکل لوزینه می زند فریاد هستم از سیر و بوی او آزاد لیک حشوش به طعم گوید و بوی حشو لوزینه بین و حشو مگوی چون معارف به آخر انجامد شیخ از گفت و گو بیارامد مرده قوال را دهند آواز تا کند پرده سماع آغاز جنبد از گوشه ای بد آوازی نغمه سازی ترانه پردازی نغمه سازی که دف گرفته به چنگ آیدش نغمه خارج آهنگ بس که بلغم شود گلوگیرش سرفه آید به جای تحریرش حلقش از صوت پرخراش درد گردن ذوق را به اره برد قول قوال چون بدین منوال گرم شد جست صوفیی فی الحال دیگران هم موافقت کردند می ز جام موافقت خوردند یکی از چپ یکی ز راست دوان گردشان حلقه بسته پیر و جوان هیچ یک را به دل قبولی نه پای کوبان ولی اصولی نه همه بر بانگ نای و دف رقصان لیک رقصان به جانب نقصان جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۲۴ - در بیان فرق میان رقص ارباب نقص و حال اهل کمال رقص ناقص به سوی نقص بود جنبش کاملان نه رقص بود می زند مرغ جانشان پر و بال تا رهد باز ازین حضیض وبال گرچه هر روز یک صدا و ندا به هوای سماع جسته ز جا آن یکی بر فلک کشیده ردی وان دگر رفته تا به تحت ثری آن یکی سوده سر به چرخ برین وان دگر رخت برده زیر زمین

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۲۲ - در مذمت آنان که به جهت اجتماع عوام و استجلاب منافع معاش از ایشان مجالس آرایند و به سبیل جهر و اعلان به ذکر حق سبحانه و تعالی اشتغال نمایند می زند شیخ ما ز شور و شغب صیحه صبحگاه و هی هی شب حزب اوراد صبح می خواند خویش را حزب حق همی داند سر پر از کبر و دل پر از اعجاب روی در خلق و پشت بر محراب صف زده گردش از خران گله ای درفکنده به شهر ولوله ای چیست این شیخ ذکر می گوید لوث غفلت به ذکر می شوید ناگهان مردکی دوید از در کرده در گوش شیخ و یاران سر که فلان خواجه یا امیر رسید حضرت شیخ را محب و مرید شیخ و اصحاب ز دست شدند از شراب غرور مست شدند ذکر را شد چنان بلند آهنگ که از آن مردم آمدند به تنگ گشت خشک از فغان سقف شکاف ذاکران را درون ز لب تا ناف آن یکی بر دهان کف آورده وز کف خود طپانچه ها خورده وان دگر جیب خرقه چاک زده دمبدم آه دردناک زده وان دگر یک به های های دروغ کرده آغاز گریه های دروغ گفته هر کس که دیده آن گریه هذه فریت بلا مریت خنکی چند کرده خود را گرم نه ز خالق نه از خلایق شرم شیخ چون ذکر را فرو آرد رو به میدان گفت و گو آرد سخن از کشف راند و الهام فرق گوید میان حال و مقام سر تجرید و نکته توحید گوید اما مشوب با تقلید او ز تحقیق دم زند اما رسم تقلید سازدش رسوا جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۲۳ - تمثیل مرده لوزینه پز چو از کینه سازد از سیر حشو لوزینه شکل لوزینه می زند فریاد هستم از سیر و بوی او آزاد لیک حشوش به طعم گوید و بوی حشو لوزینه بین و حشو مگوی چون معارف به آخر انجامد شیخ از گفت و گو بیارامد مرده قوال را دهند آواز تا کند پرده سماع آغاز جنبد از گوشه ای بد آوازی نغمه سازی ترانه پردازی نغمه سازی که دف گرفته به چنگ آیدش نغمه خارج آهنگ بس که بلغم شود گلوگیرش سرفه آید به جای تحریرش حلقش از صوت پرخراش درد گردن ذوق را به اره برد قول قوال چون بدین منوال گرم شد جست صوفیی فی الحال دیگران هم موافقت کردند می ز جام موافقت خوردند یکی از چپ یکی ز راست دوان گردشان حلقه بسته پیر و جوان هیچ یک را به دل قبولی نه پای کوبان ولی اصولی نه همه بر بانگ نای و دف رقصان لیک رقصان به جانب نقصان جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۲۴ - در بیان فرق میان رقص ارباب نقص و حال اهل کمال رقص ناقص به سوی نقص بود جنبش کاملان نه رقص بود می زند مرغ جانشان پر و بال تا رهد باز ازین حضیض وبال گرچه هر روز یک صدا و ندا به هوای سماع جسته ز جا آن یکی بر فلک کشیده ردی وان دگر رفته تا به تحت ثری آن یکی سوده سر به چرخ برین وان دگر رخت برده زیر زمین

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۲۵ - تمثیل جغد مسکین نشسته پهلوی باز چون از آنجا دهندشان پرواز باز سازد ز قصر شه خانه جغد پرد به کنج ویرانه میل هر کس به سوی مسکن اوست روی هر مرغ در نشیمن اوست جوان به وقتی که مصحلت بینند صوفیان از سماع بنشینند خادم مطبخ آورد به میان بهر اطعام قوم سفره و خوان سفره ای از حرام مالامال همه چیزی در او به غیر حلال نانش از گندمی که شحنه شهر از فقیران ده گرفته به قهر گوشت زان گوسفند صحرایی که ربوده ست ترک یغمایی خود به حرمت از آنچه کردم فاش صد ره افزون دگر حوایج آش وجه حلوا و خرج پالوده داده تردامنان آلوده میوه از بوستان بیوه زنان کند زانجا به غصب میوه کنان شیخ و یاران او به شهوت و آز چون به سفره کنند دست دراز زند آن سان شره بر ایشان راه که فرامش کنند بسم الله آن یکی را گرفته تلواسه که خورد بیشتر ز همکاسه لقمه را از شتاب کم خاید کار دندان به معده فرماید وان دگر یک نهفته می نگرد لقمه و چمچه اش همی شمرد گر کند در حساب چمچه غلط گوید او را هزار گونه سقط کانچه کردی خلاف سنت بود توبه کن از خلاف سنت زود کند اظهار بخل و ضنت را لیک سازد بهانه سنت را می نهد آن دگر ز نفس دغل لقمه لقمه در آستین و بغل که تبرک ز خوان درویشان می برم بهر خانه و خویشان هست این لقمه مایه برکات هر که این لقمه خورد یافت نجات باشد این مقتضای طبع خسیس لیک بر حاضران کند تلبیس چون شکم ز آش و نان بینبارند سفره را از میانه بردارند شیخ بهر فتوح زمره خاص فاتحه خواند آنگهی اخلاص لیکن آن فاتحه ز کبر و ریا نرود از بروتشان بالا باد انفاسشان ز نفس تباه چون نیابد به سوی بالا راه گند لعنت شود فرود آید سبلت و ریششان بیالاید چون که بنمود اذا طعمتم رو کار بندند امر فانتشروا همه با معده های آگنده همه با خاطر پراگنده شکم همچو طبل پیش نهند روی در خوابگاه خویش نهند نه ز انوار ذکرشان شرری نه ز حال سماعشان اثری حاصل ذکر درد گردن و سر اثر رقص ضعف پشت و کمر اکلشان هم نتیجه تازه ندهد غیر خواب و خمیازه صحبت پاکشان ز صدق و وفاق مایه صد هزار کذب و نفاق روز دیگر ازین قیاس بگیر نیست حاجت که من کنم تقریر روز و شب کار این و پیشه چنین آه اگر بگذرد همیشه چنین نجنا رب من تدلسنا و قنا من شرور انفسنا ثم من سییات اعمال انتشت من هنات احوال

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۲۵ - تمثیل جغد مسکین نشسته پهلوی باز چون از آنجا دهندشان پرواز باز سازد ز قصر شه خانه جغد پرد به کنج ویرانه میل هر کس به سوی مسکن اوست روی هر مرغ در نشیمن اوست جوان به وقتی که مصحلت بینند صوفیان از سماع بنشینند خادم مطبخ آورد به میان بهر اطعام قوم سفره و خوان سفره ای از حرام مالامال همه چیزی در او به غیر حلال نانش از گندمی که شحنه شهر از فقیران ده گرفته به قهر گوشت زان گوسفند صحرایی که ربوده ست ترک یغمایی خود به حرمت از آنچه کردم فاش صد ره افزون دگر حوایج آش وجه حلوا و خرج پالوده داده تردامنان آلوده میوه از بوستان بیوه زنان کند زانجا به غصب میوه کنان شیخ و یاران او به شهوت و آز چون به سفره کنند دست دراز زند آن سان شره بر ایشان راه که فرامش کنند بسم الله آن یکی را گرفته تلواسه که خورد بیشتر ز همکاسه لقمه را از شتاب کم خاید کار دندان به معده فرماید وان دگر یک نهفته می نگرد لقمه و چمچه اش همی شمرد گر کند در حساب چمچه غلط گوید او را هزار گونه سقط کانچه کردی خلاف سنت بود توبه کن از خلاف سنت زود کند اظهار بخل و ضنت را لیک سازد بهانه سنت را می نهد آن دگر ز نفس دغل لقمه لقمه در آستین و بغل که تبرک ز خوان درویشان می برم بهر خانه و خویشان هست این لقمه مایه برکات هر که این لقمه خورد یافت نجات باشد این مقتضای طبع خسیس لیک بر حاضران کند تلبیس چون شکم ز آش و نان بینبارند سفره را از میانه بردارند شیخ بهر فتوح زمره خاص فاتحه خواند آنگهی اخلاص لیکن آن فاتحه ز کبر و ریا نرود از بروتشان بالا باد انفاسشان ز نفس تباه چون نیابد به سوی بالا راه گند لعنت شود فرود آید سبلت و ریششان بیالاید چون که بنمود اذا طعمتم رو کار بندند امر فانتشروا همه با معده های آگنده همه با خاطر پراگنده شکم همچو طبل پیش نهند روی در خوابگاه خویش نهند نه ز انوار ذکرشان شرری نه ز حال سماعشان اثری حاصل ذکر درد گردن و سر اثر رقص ضعف پشت و کمر اکلشان هم نتیجه تازه ندهد غیر خواب و خمیازه صحبت پاکشان ز صدق و وفاق مایه صد هزار کذب و نفاق روز دیگر ازین قیاس بگیر نیست حاجت که من کنم تقریر روز و شب کار این و پیشه چنین آه اگر بگذرد همیشه چنین نجنا رب من تدلسنا و قنا من شرور انفسنا ثم من سییات اعمال انتشت من هنات احوال

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۲۶ - در ذکر قلبی آنان که دم از ذکر قلبی زنند و بر خود علامات آن نصب کرده آن را از قبیل ذکر خفیه شمارند و ندانند که آن نیز حکم ذکر جهر دارد بلکه ذکر جهر نیز از آن بهتر است زیرا که در ذکر جهر اصل ذکر متحقق است و احتمال غیر آن ندارد به خلاف ذکر خفیه وان دگر شیخ پیش خلق جهان کرده خود را علم به ذکر نهان چشم پوشیده لب فرو بسته نفس از حرف و صوت بگسسته پا به دامن کشیده سر در جیب یعنی افتاده ام به مکمن غیب پشت و پایی بر این جهان زده ام خیمه بر اوج لامکان زده ام گر فقیری ز دور جنبیده گفته با وی مرید دزدیده دور شو دور تا ز لجه راز جانب ساحلش نیاری باز شیخ بیچاره خود ز وهم و خیال غرق بحر امانی و آمال گاهی از فکر زن فتاده به بند گه فرو مانده در غم فرزند گه به فکر عمارت خانه خویشتن را گرفته مردانه گه به دکان و تیم گشته گرو بهر تحصیل اجره در تگ و دو گه به تخمین و ظن گرفته قیاس دخل حمام و آسیا و خراس گه فرو رفته در چه کاریز ز آب آن غله کشته و پالیز گاهی از دست نفس بدفرمای از شریعت نهاده بیرون پای رفته از همت فرومایه در جوال خیال بی مایه بر زن و دخترش فکنده نظر هر یکی را جدا کشیده به بر دست برده به غبغب پسرش تا کند یک دو بوسه از شکرش او درین شغل و عالمی مغرور گو نشسته ست در مقام حضور قلب او ذاکر است و لب خاموش تا لبش آرمیده جان در جوش ذکر حق را نهفته می گوید راه دین را نهفته می پوید ذکر قلبی کند به صدق و صفا نه لسانی چون ذکر اهل ریا داد ازین ابلهان گمره داد منحرف از طریق عقل و سداد ذکر اینجا کدام وذاکر کیست بجز آمد شد خواطر چیست باطنی همچو خانه زنبور که کنندش فضولیان در شور هر زمان خاطری چو زنبوری که کشد نیش بر تن عوری می رسد زهرناک از چپ و راست می زند زخم خویش بی کم و کاست نه شعاری ز خلعت تقوا نه حصاری ز عصمت مولا می خورد زخم لیکن افسرده ست نیست آگه که زخم ها خورده ست بامدادان کز آفتاب نشور شود افسردگی ز جانش دور درد آن زخم ها پدید آید دل و جانش ز غم بفرساید پس نه ذکر است آنکه وسواس است نیست آن فربهی که آماس است ذکر اگر نیز هست جهر است آن نیست تریاق بلکه زهر است آن گرچه بسته دهان ز ذکر بلند نصب کرده بر آن نشانی چند چشم پوشیده و لب خاموش سرفکنده فرو به سینه و دوش این سراسر فغان و فریاد است که مرا ذکر خفیه اوراد است روز تا شب به ذکر می کوشم ذکر حق را ز خلق می پوشم لیکن آنجا که عقل بر کار است این نه اخفاست بلکه اظهار است گرچه از یک نشانه کرد گذر کرد بر پا دو صد نشان دگر

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۲۶ - در ذکر قلبی آنان که دم از ذکر قلبی زنند و بر خود علامات آن نصب کرده آن را از قبیل ذکر خفیه شمارند و ندانند که آن نیز حکم ذکر جهر دارد بلکه ذکر جهر نیز از آن بهتر است زیرا که در ذکر جهر اصل ذکر متحقق است و احتمال غیر آن ندارد به خلاف ذکر خفیه وان دگر شیخ پیش خلق جهان کرده خود را علم به ذکر نهان چشم پوشیده لب فرو بسته نفس از حرف و صوت بگسسته پا به دامن کشیده سر در جیب یعنی افتاده ام به مکمن غیب پشت و پایی بر این جهان زده ام خیمه بر اوج لامکان زده ام گر فقیری ز دور جنبیده گفته با وی مرید دزدیده دور شو دور تا ز لجه راز جانب ساحلش نیاری باز شیخ بیچاره خود ز وهم و خیال غرق بحر امانی و آمال گاهی از فکر زن فتاده به بند گه فرو مانده در غم فرزند گه به فکر عمارت خانه خویشتن را گرفته مردانه گه به دکان و تیم گشته گرو بهر تحصیل اجره در تگ و دو گه به تخمین و ظن گرفته قیاس دخل حمام و آسیا و خراس گه فرو رفته در چه کاریز ز آب آن غله کشته و پالیز گاهی از دست نفس بدفرمای از شریعت نهاده بیرون پای رفته از همت فرومایه در جوال خیال بی مایه بر زن و دخترش فکنده نظر هر یکی را جدا کشیده به بر دست برده به غبغب پسرش تا کند یک دو بوسه از شکرش او درین شغل و عالمی مغرور گو نشسته ست در مقام حضور قلب او ذاکر است و لب خاموش تا لبش آرمیده جان در جوش ذکر حق را نهفته می گوید راه دین را نهفته می پوید ذکر قلبی کند به صدق و صفا نه لسانی چون ذکر اهل ریا داد ازین ابلهان گمره داد منحرف از طریق عقل و سداد ذکر اینجا کدام وذاکر کیست بجز آمد شد خواطر چیست باطنی همچو خانه زنبور که کنندش فضولیان در شور هر زمان خاطری چو زنبوری که کشد نیش بر تن عوری می رسد زهرناک از چپ و راست می زند زخم خویش بی کم و کاست نه شعاری ز خلعت تقوا نه حصاری ز عصمت مولا می خورد زخم لیکن افسرده ست نیست آگه که زخم ها خورده ست بامدادان کز آفتاب نشور شود افسردگی ز جانش دور درد آن زخم ها پدید آید دل و جانش ز غم بفرساید پس نه ذکر است آنکه وسواس است نیست آن فربهی که آماس است ذکر اگر نیز هست جهر است آن نیست تریاق بلکه زهر است آن گرچه بسته دهان ز ذکر بلند نصب کرده بر آن نشانی چند چشم پوشیده و لب خاموش سرفکنده فرو به سینه و دوش این سراسر فغان و فریاد است که مرا ذکر خفیه اوراد است روز تا شب به ذکر می کوشم ذکر حق را ز خلق می پوشم لیکن آنجا که عقل بر کار است این نه اخفاست بلکه اظهار است گرچه از یک نشانه کرد گذر کرد بر پا دو صد نشان دگر

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۲۷ - حکایت آن غوری که در مناره پنهان شده بود و فریاد می کرد که مرا مجویید که من اینجا نیستم روستایی ز دست باران جست رفت و در پای ناودان بنشست ساده ای از تکاو عرصه غور کرد روزی به سوی شهر عبور مانده و گرسنه ز راه تکاو بر کتف توبره به پا گرگاو اوفتادش گذر به دکانی دید پر نان و نانخورش خوانی بی تکلف گذشت و خوش بنشست کرد بیرون ز زیر پشمین دست صاحب خوان چو بود اهل کرم نزد از منع و زجر با او دم چون ازان نان و خوان به تنهایی خورد چندانکه داشت گنجایی توبره بر زیر سر نهاد و بخفت صاحب خوان چو آن بدید آشفت گفت برخیز هان و هان برخیز زودتر زین در دکان بگریز ملک شهر حکم فرموده که بگیرند الاغ آسوده دمبدم می رسد یکی سرهنگ می کند سوی هر الاغ آهنگ می کشد در قطار خویش تو را می کشد زیر بار خویش تو را می برد بارکش به هر سویت می کند ریش پشت و پهلویت مرد غوری چو آن سخن بشنید توبره بر کتف نهاد و دوید در به در کو به کو بسی شتافت هیچ جایی به از مناره نیافت از همه مردمان کناره گزید ترس ترسان در آن مناره خزید از قضا بهر سود و سودایی خاست از شهر شور و غوغایی شد گمانش که شور سرهنگ است کش به سوی الاغ آهنگ است بانگ می زد که من نهان شده ام وز جفای تو در امان شده ام زود بگذر سخن مگوی اینجا من نهانم مرا مجوی اینجا بلکه خود زین دیار دورم من همچنان در تکاو غورم من صد سخن بیش ازین قبل بودش لیک هر یک خلاف مقصودش همچو آن ساده دل که از دغلی ساخت بر ذکر سر نشان جلی ذکرش آمد برون ز پرده سر بر خیال سر او هنوز مصر جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۲۸ - در بیان آنکه آنچه گذشت مذمت ذکر سر و جهر نیست بلکه مذمت جماعتی است که آن را وسیله لذات جسمانی و شهوات نفسانی ساخته اند آنچه کردم بیان درین گفتار نیست بر ذکر سر و جهر انکار غیر ذکر خدا چه سر و چه جهر نیست دل را نصیب و جان را بهر هست انکار من بر آنکه کسی سازد آن را وسیله هوسی خویش را ز اهل حق کند به دروغ تا ستاند بهای تره و دوغ زیر پای آورد کتاب خدای تا نهد شیشه شراب به جای عشر زرین بدزدد از مصحف تا کند زیب چنگ و زیور دف سازد از نیزه حسین درفش تا به پای یزید دوزد کفش خود نزیبد ز مردم دانا جز برای خدای ذکر خدا زیرک هوشمند نقد نفیس کی پسندد طفیل جنس خسیس هر که از بود خویش یافت خلاص شد مشرف به خلعت اخلاص چون ز اخلاص گشت دولتمند ذکر او خواه پست و خواه بلند وان که در مانده وجود خود است صید دام شقاوت ابد است سر او جهر او تمام ریاست وز ریاگر برست عجب به جاست

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۲۷ - حکایت آن غوری که در مناره پنهان شده بود و فریاد می کرد که مرا مجویید که من اینجا نیستم روستایی ز دست باران جست رفت و در پای ناودان بنشست ساده ای از تکاو عرصه غور کرد روزی به سوی شهر عبور مانده و گرسنه ز راه تکاو بر کتف توبره به پا گرگاو اوفتادش گذر به دکانی دید پر نان و نانخورش خوانی بی تکلف گذشت و خوش بنشست کرد بیرون ز زیر پشمین دست صاحب خوان چو بود اهل کرم نزد از منع و زجر با او دم چون ازان نان و خوان به تنهایی خورد چندانکه داشت گنجایی توبره بر زیر سر نهاد و بخفت صاحب خوان چو آن بدید آشفت گفت برخیز هان و هان برخیز زودتر زین در دکان بگریز ملک شهر حکم فرموده که بگیرند الاغ آسوده دمبدم می رسد یکی سرهنگ می کند سوی هر الاغ آهنگ می کشد در قطار خویش تو را می کشد زیر بار خویش تو را می برد بارکش به هر سویت می کند ریش پشت و پهلویت مرد غوری چو آن سخن بشنید توبره بر کتف نهاد و دوید در به در کو به کو بسی شتافت هیچ جایی به از مناره نیافت از همه مردمان کناره گزید ترس ترسان در آن مناره خزید از قضا بهر سود و سودایی خاست از شهر شور و غوغایی شد گمانش که شور سرهنگ است کش به سوی الاغ آهنگ است بانگ می زد که من نهان شده ام وز جفای تو در امان شده ام زود بگذر سخن مگوی اینجا من نهانم مرا مجوی اینجا بلکه خود زین دیار دورم من همچنان در تکاو غورم من صد سخن بیش ازین قبل بودش لیک هر یک خلاف مقصودش همچو آن ساده دل که از دغلی ساخت بر ذکر سر نشان جلی ذکرش آمد برون ز پرده سر بر خیال سر او هنوز مصر جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۲۸ - در بیان آنکه آنچه گذشت مذمت ذکر سر و جهر نیست بلکه مذمت جماعتی است که آن را وسیله لذات جسمانی و شهوات نفسانی ساخته اند آنچه کردم بیان درین گفتار نیست بر ذکر سر و جهر انکار غیر ذکر خدا چه سر و چه جهر نیست دل را نصیب و جان را بهر هست انکار من بر آنکه کسی سازد آن را وسیله هوسی خویش را ز اهل حق کند به دروغ تا ستاند بهای تره و دوغ زیر پای آورد کتاب خدای تا نهد شیشه شراب به جای عشر زرین بدزدد از مصحف تا کند زیب چنگ و زیور دف سازد از نیزه حسین درفش تا به پای یزید دوزد کفش خود نزیبد ز مردم دانا جز برای خدای ذکر خدا زیرک هوشمند نقد نفیس کی پسندد طفیل جنس خسیس هر که از بود خویش یافت خلاص شد مشرف به خلعت اخلاص چون ز اخلاص گشت دولتمند ذکر او خواه پست و خواه بلند وان که در مانده وجود خود است صید دام شقاوت ابد است سر او جهر او تمام ریاست وز ریاگر برست عجب به جاست

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۲۹ - در بیان آنکه از خودی خود رستن و از عجب و ریا خلاص شدن جز در خدمت پیر صاحب تصرف دست ندهد آن زمان از ریا و عجب رهی که شوی پیر را رهین و رهی هست در نفس دار و گیر بسی که نداند به غیر پیر کسی نفس افعی و پیر خضر شعار کور می سازدش زمردوار نفس دیو است و پیر نجم هدی رجم دیو است کار نجم بلی کیست پیر آن که نیست یک سر مو سیه از ظلمت وجود بر او گردد از تاب آفتاب ازل مو به مو ظلمتش به نور بدل نور حق تا بدلش ز لوح جبین سرالشیب نوری اینست این آن که پیر از بیاض موی بود سخره کودکان کوی بود هرگز آن دولت از کجا یابد که بر او نور کبریا تابد گوش کن از حکیم نادره گوی که ز بلغم بود سفیدی موی کی شود حاصل ای به غفل علم نور حق از رطوبت و بلغم تا کی ای ساده دل ز ساده وشی ریش صابون زنی و شانه کشی من گرفتم کز آب و صابونت شد چو کافور موی شبگونت چه بود در ترازوی امید وزن این یک دو مشت پشم سفید نور می بایدت در دل گیر که دل است از خدای نور پذیر نور ناتافته ز روزن دل مشکل افتد به کوی و برزن گل نور بر آب و گل ز دل تابد آب و گل روشنی ز دل یابد شمعکی برزند به خانه علم رخت بربندد از میانه ظلم نور حق چون ز دل ظهور کند ظلمت تن چه شر و شور کند آنچه تو از حدیث مصطفوی در نشان ولی همی شنوی که به رویش کسی نظر چو گشاد بی توقف خدایش آمد یاد آن نشان مقتضای این نور است ور نه آب و گل از خدا دور است چون درین نور پیر شد فانی خواندش عقل پیر نورانی پیر چون یافتی ازو مگسل ور نه یکدم ز جست و جو مگسل در به در کو به کو بجوی او را هر کجا یافتی ببوی او را چون ازو بوی جذب عشق آید گر شوی خاک پای او شاید ور نه آید مایست از تک و پوی رو ز جای دگر بجوی و ببوی آن بود بو که چون به او برسی برهی از هزار بوالهوسی خاطرت را به جذب پنهانی جمع سازد ز هر پریشانی برهاند ز رنج آب و گلت برساند به سر جان و دلت

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۲۹ - در بیان آنکه از خودی خود رستن و از عجب و ریا خلاص شدن جز در خدمت پیر صاحب تصرف دست ندهد آن زمان از ریا و عجب رهی که شوی پیر را رهین و رهی هست در نفس دار و گیر بسی که نداند به غیر پیر کسی نفس افعی و پیر خضر شعار کور می سازدش زمردوار نفس دیو است و پیر نجم هدی رجم دیو است کار نجم بلی کیست پیر آن که نیست یک سر مو سیه از ظلمت وجود بر او گردد از تاب آفتاب ازل مو به مو ظلمتش به نور بدل نور حق تا بدلش ز لوح جبین سرالشیب نوری اینست این آن که پیر از بیاض موی بود سخره کودکان کوی بود هرگز آن دولت از کجا یابد که بر او نور کبریا تابد گوش کن از حکیم نادره گوی که ز بلغم بود سفیدی موی کی شود حاصل ای به غفل علم نور حق از رطوبت و بلغم تا کی ای ساده دل ز ساده وشی ریش صابون زنی و شانه کشی من گرفتم کز آب و صابونت شد چو کافور موی شبگونت چه بود در ترازوی امید وزن این یک دو مشت پشم سفید نور می بایدت در دل گیر که دل است از خدای نور پذیر نور ناتافته ز روزن دل مشکل افتد به کوی و برزن گل نور بر آب و گل ز دل تابد آب و گل روشنی ز دل یابد شمعکی برزند به خانه علم رخت بربندد از میانه ظلم نور حق چون ز دل ظهور کند ظلمت تن چه شر و شور کند آنچه تو از حدیث مصطفوی در نشان ولی همی شنوی که به رویش کسی نظر چو گشاد بی توقف خدایش آمد یاد آن نشان مقتضای این نور است ور نه آب و گل از خدا دور است چون درین نور پیر شد فانی خواندش عقل پیر نورانی پیر چون یافتی ازو مگسل ور نه یکدم ز جست و جو مگسل در به در کو به کو بجوی او را هر کجا یافتی ببوی او را چون ازو بوی جذب عشق آید گر شوی خاک پای او شاید ور نه آید مایست از تک و پوی رو ز جای دگر بجوی و ببوی آن بود بو که چون به او برسی برهی از هزار بوالهوسی خاطرت را به جذب پنهانی جمع سازد ز هر پریشانی برهاند ز رنج آب و گلت برساند به سر جان و دلت

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۳۰ - در بیان معنی رباعی که منسوب است به یکی از سلسه خانواده خواجگان ماوراء النهر قدس الله اسرارهم با هر که نشستی و نشد جمع دلت وز تو نرمید زحمت آب و گلت زنهار ز صحبتش گریزان می باش ور نی نکنی روح عزیزان بحلت از زمین و زمان برون بردت وز مکین و مکان برون بردت از می عشق بیخودت سازد وز علایق مجردت سازد دولت صحبت چنین پیری مس قلب توراست اکسیری تا شود زر مس تو زان اکسیر بگسل از خویش و دامن آن گیر بر در او مقیم و قایم باش تا بود جان بجا ملازم باش حرف خود بر تراش روز به روز سبق فقر و درس عشق آموز تا که آید ز فر دولت او نسبت جذب عشق بر تو فرو گرچه عاریت است اول کار ملک گردد در آخر از تکرار چیست تکرار آنکه جذب درون چون شود کم ز شغل گوناگون آوری سوی پیر روی نیاز به سر رشته خود آیی باز پیش آن آفتاب از سر نو پست گردی برای یک پرتو تا فتد بر تو پرتوی زان نور افتی از گفت و گوی عالم دور همچنین می کن این وظیفه ادا مرة بعد مرة اخری تا شود راسخ آن صفت زانسان که نباشد زوال آن آسان جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۳۱ - در ترغیب مطالب بر مراقبه که عبارت است از نسیان رؤیة المخلوق بدوام النظر الی الخالق بنسیان رؤیة المخلوق یعنی رونده راه می باید که دائما ناظر جناب احدیت باشد و رقم نسیان و نیستی و فنا بر ناصیه جمیع مخلوقات کشد سر مقصود را مراقبه کن نقد اوقات را محاسبه کن باش در هر نفس ز اهل شعور که به غفلت گذشت یا به حضور هر چه جز حق ز لوح دل بتراش بگذر از خلق و جمله حق را باش رخت همت به خطه جان کش بر رخ غیر خط نسیان کش در همه شغل باش واقف دل تا نگردد ز شغل خود غافل دل تو بیضه است ناسوتی حامل شاهباز لاهوتی گر ازو تربیت نگیری باز آید آن شاهباز در پرواز ور تو در تربیت کنی تقصیر گردد از این و آن فساد پذیر تربیت چیست آنکه بیگه و گاه داریش از نظر به غیر نگاه بگسلی خویش از هوا و هوس روی او در خدای داری و بس جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۳۲ - حضرت خواجه بزرگ بهاء الحق و الدین المعروف به نقشبند قدس سره می فرمودند که دوام مراقبه نادر است و از این طایفه اندکی کسب آن کرده اند و ما به طریق حصول آن را یافته ایم که مخالف نفس است خواجه نقشبند بند گشای نقش غیر از دل مرید زدای گفت راهی که حق شناس سپرد پی به مقصود خویش ازان ره برد دولت ورزش مراقبه بود که به مقصد رسید از آن ره زود دیگران کان طریق نسپردند پی به مقصود دیرتر بردند باشد آن راه مرد صاحب سر لیکن آمد دوام آن نادر گر دولت را هوای آن ره خواست مایه کسب آن خلاف هواست چون خلاف هوا کنی پیشه برهی از هزار اندیشه بر یک اندیشه مستقیم شوی در حریم وفا مقیم شود

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۳۰ - در بیان معنی رباعی که منسوب است به یکی از سلسه خانواده خواجگان ماوراء النهر قدس الله اسرارهم با هر که نشستی و نشد جمع دلت وز تو نرمید زحمت آب و گلت زنهار ز صحبتش گریزان می باش ور نی نکنی روح عزیزان بحلت از زمین و زمان برون بردت وز مکین و مکان برون بردت از می عشق بیخودت سازد وز علایق مجردت سازد دولت صحبت چنین پیری مس قلب توراست اکسیری تا شود زر مس تو زان اکسیر بگسل از خویش و دامن آن گیر بر در او مقیم و قایم باش تا بود جان بجا ملازم باش حرف خود بر تراش روز به روز سبق فقر و درس عشق آموز تا که آید ز فر دولت او نسبت جذب عشق بر تو فرو گرچه عاریت است اول کار ملک گردد در آخر از تکرار چیست تکرار آنکه جذب درون چون شود کم ز شغل گوناگون آوری سوی پیر روی نیاز به سر رشته خود آیی باز پیش آن آفتاب از سر نو پست گردی برای یک پرتو تا فتد بر تو پرتوی زان نور افتی از گفت و گوی عالم دور همچنین می کن این وظیفه ادا مرة بعد مرة اخری تا شود راسخ آن صفت زانسان که نباشد زوال آن آسان جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۳۱ - در ترغیب مطالب بر مراقبه که عبارت است از نسیان رؤیة المخلوق بدوام النظر الی الخالق بنسیان رؤیة المخلوق یعنی رونده راه می باید که دائما ناظر جناب احدیت باشد و رقم نسیان و نیستی و فنا بر ناصیه جمیع مخلوقات کشد سر مقصود را مراقبه کن نقد اوقات را محاسبه کن باش در هر نفس ز اهل شعور که به غفلت گذشت یا به حضور هر چه جز حق ز لوح دل بتراش بگذر از خلق و جمله حق را باش رخت همت به خطه جان کش بر رخ غیر خط نسیان کش در همه شغل باش واقف دل تا نگردد ز شغل خود غافل دل تو بیضه است ناسوتی حامل شاهباز لاهوتی گر ازو تربیت نگیری باز آید آن شاهباز در پرواز ور تو در تربیت کنی تقصیر گردد از این و آن فساد پذیر تربیت چیست آنکه بیگه و گاه داریش از نظر به غیر نگاه بگسلی خویش از هوا و هوس روی او در خدای داری و بس جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۳۲ - حضرت خواجه بزرگ بهاء الحق و الدین المعروف به نقشبند قدس سره می فرمودند که دوام مراقبه نادر است و از این طایفه اندکی کسب آن کرده اند و ما به طریق حصول آن را یافته ایم که مخالف نفس است خواجه نقشبند بند گشای نقش غیر از دل مرید زدای گفت راهی که حق شناس سپرد پی به مقصود خویش ازان ره برد دولت ورزش مراقبه بود که به مقصد رسید از آن ره زود دیگران کان طریق نسپردند پی به مقصود دیرتر بردند باشد آن راه مرد صاحب سر لیکن آمد دوام آن نادر گر دولت را هوای آن ره خواست مایه کسب آن خلاف هواست چون خلاف هوا کنی پیشه برهی از هزار اندیشه بر یک اندیشه مستقیم شوی در حریم وفا مقیم شود

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۳۳ - ملاقات پیر کار دیده با جوان نورسیده شد جوانی ز سالکان طریق با یکی پیرکار دیده رفیق پیر چون آفتاب پرمایه وان جوان از قفاش چون سایه می بریدند ره که ناگاهی گشت پیدا پر آب و گل راهی پیر مستانه می نهاد قدم آن جوان از پی ایستاده دژم کش مبادا شود در آن ما بین از گل آلوده جامه یا نعلین پیر چون آن بدید گفتا هی خر نیی بیم آب و گل تا کی چند داری نگاه جامه ز گل دل نگه دار ای مغفل دل از گل و آب جامه بتوان شست که شود پاکتر ز بار نخست لیک چون دل به غفلت آلاید خونت از دیدگانت بپالاید جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۳۴ - در بیان آنکه حضرت خواجه بزرگوار قدس سره می فرمودند که بنای کار را به نفس می باید کرد چنانکه اشتغال به وظیفه و زمان حال از تذکر ماضی و تفکر در مستقبل را مشغول گرداند و نفس را مگذارد که ضایع گذرد خواجه پاک دین پاک نفس روح الله روحه الاقدس گفت عارف که در وفا فرد است کار خود بر نفس بنا کرده ست هیچگه پیش و پس نمی نگرد نقد خود جز نفس نمی شمرد ما مضی مات و المؤمل غیب نیست جز نقد وقتش اندر جیب می کند از سر شعور و وقوف هر نفس را به حق آن مصروف شده امروز و دی و فردایش نقطه خاک گشته مأموایش شغل حالش سترده است از دل ذکر ماضی و فکر مستقبل خارج از اختلاف روز و شب است وقت را گاه ابن و گاه آب است این وقت است اگر تصرف حال باشد او را محول احوال ورز قید تصرفش بدر است وقت فرزند اوست او پدر است نیست او ابن وقت ابوالوقت است وقتش ایمن ز وصمت و مقت است وقت ها را به قدرت مولا می کند صرف افضل و اولی جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۳۵ - امام شافعی گفت عمری گرد صوفیه گردیدم از ایشان دو سخن پسندیده شنیدم. یکی آنکه الوقت سیف قاطع و دیگر آنکه ان من العصمة ان لا تقدر شاه دین شافعی مطلبی گفت عمری پی خدا طلبی کرده ام طوف گرد درویشان نکته ای دو شنیده ام زیشان هر دو پاکیزه و پسندیده به ترازوی عقل سنجیده وقت را گفته اند تیغ بران که بود بی توقفی گذران هر کجا تیز بگذرد چون تیغ وانگردد به وای وای و دریغ گرچه باشد گذشتش نفسی لیک تاثیر او قویست بسی اثرش بر دلی که می آید ابدالابدین همی پاید جهد کن کان اثر چنان باشد که تو را آرزوی جان باشد قاطع از بهر دشمن است این سیف تو کشی دوست حیف باشد حیف تیغ در دست توست دشمن کش خاصه آن را که هست دشمن هش هش چه چیزی است آگهی ز خدا دشمن هش کدام نفس و هوا نفس تو دشمن درونی تو مابقی دشمن برونی تو گر شود دشمن درونی نیست باکی از دشمن برونی نیست نفس اگر نیست در درون باقی چه غم از دشمنان آفاقی بلکه آفاقیان همه یارند با تو آیین دوستی دارند گرچه در قصد مال و جاه تواند همه مانع کشان راه تواند هست در راه فقر مصطفی مال و جاه تو مانعان قوی لیک از نفس بی مروت تو دفع ایشان چو نیست قوت تو لطف حق دیگری برانگیزد که به یک حمله خونشان ریزد تا تو آسوده راه حق سپری هر چه جز راه حق ازان گذری ظاهرا گرچه خصم و بدکار است در حقیقت تو را مددگار است وان که با نفس تو چه صبح و چه شام می نهد گام سعی در پی کام گر به صورت همی نماید دوست به حقیقت عدوی جان تو اوست

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۳۳ - ملاقات پیر کار دیده با جوان نورسیده شد جوانی ز سالکان طریق با یکی پیرکار دیده رفیق پیر چون آفتاب پرمایه وان جوان از قفاش چون سایه می بریدند ره که ناگاهی گشت پیدا پر آب و گل راهی پیر مستانه می نهاد قدم آن جوان از پی ایستاده دژم کش مبادا شود در آن ما بین از گل آلوده جامه یا نعلین پیر چون آن بدید گفتا هی خر نیی بیم آب و گل تا کی چند داری نگاه جامه ز گل دل نگه دار ای مغفل دل از گل و آب جامه بتوان شست که شود پاکتر ز بار نخست لیک چون دل به غفلت آلاید خونت از دیدگانت بپالاید جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۳۴ - در بیان آنکه حضرت خواجه بزرگوار قدس سره می فرمودند که بنای کار را به نفس می باید کرد چنانکه اشتغال به وظیفه و زمان حال از تذکر ماضی و تفکر در مستقبل را مشغول گرداند و نفس را مگذارد که ضایع گذرد خواجه پاک دین پاک نفس روح الله روحه الاقدس گفت عارف که در وفا فرد است کار خود بر نفس بنا کرده ست هیچگه پیش و پس نمی نگرد نقد خود جز نفس نمی شمرد ما مضی مات و المؤمل غیب نیست جز نقد وقتش اندر جیب می کند از سر شعور و وقوف هر نفس را به حق آن مصروف شده امروز و دی و فردایش نقطه خاک گشته مأموایش شغل حالش سترده است از دل ذکر ماضی و فکر مستقبل خارج از اختلاف روز و شب است وقت را گاه ابن و گاه آب است این وقت است اگر تصرف حال باشد او را محول احوال ورز قید تصرفش بدر است وقت فرزند اوست او پدر است نیست او ابن وقت ابوالوقت است وقتش ایمن ز وصمت و مقت است وقت ها را به قدرت مولا می کند صرف افضل و اولی جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۳۵ - امام شافعی گفت عمری گرد صوفیه گردیدم از ایشان دو سخن پسندیده شنیدم. یکی آنکه الوقت سیف قاطع و دیگر آنکه ان من العصمة ان لا تقدر شاه دین شافعی مطلبی گفت عمری پی خدا طلبی کرده ام طوف گرد درویشان نکته ای دو شنیده ام زیشان هر دو پاکیزه و پسندیده به ترازوی عقل سنجیده وقت را گفته اند تیغ بران که بود بی توقفی گذران هر کجا تیز بگذرد چون تیغ وانگردد به وای وای و دریغ گرچه باشد گذشتش نفسی لیک تاثیر او قویست بسی اثرش بر دلی که می آید ابدالابدین همی پاید جهد کن کان اثر چنان باشد که تو را آرزوی جان باشد قاطع از بهر دشمن است این سیف تو کشی دوست حیف باشد حیف تیغ در دست توست دشمن کش خاصه آن را که هست دشمن هش هش چه چیزی است آگهی ز خدا دشمن هش کدام نفس و هوا نفس تو دشمن درونی تو مابقی دشمن برونی تو گر شود دشمن درونی نیست باکی از دشمن برونی نیست نفس اگر نیست در درون باقی چه غم از دشمنان آفاقی بلکه آفاقیان همه یارند با تو آیین دوستی دارند گرچه در قصد مال و جاه تواند همه مانع کشان راه تواند هست در راه فقر مصطفی مال و جاه تو مانعان قوی لیک از نفس بی مروت تو دفع ایشان چو نیست قوت تو لطف حق دیگری برانگیزد که به یک حمله خونشان ریزد تا تو آسوده راه حق سپری هر چه جز راه حق ازان گذری ظاهرا گرچه خصم و بدکار است در حقیقت تو را مددگار است وان که با نفس تو چه صبح و چه شام می نهد گام سعی در پی کام گر به صورت همی نماید دوست به حقیقت عدوی جان تو اوست

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۳۶ - در بیان سخن آن عارف که گفت دوستان همه عالم دشمنند و همه دشمنان دوستند عارفی گفت هر که یارم شد خصم جان امیدوارم شد جوهر من مناسب خود یافت رویم از حق به جانب خود تافت مرد حق زان که را بتر داند که دلش را ز حق بگرداند وان که با من ز دشمنی زد دم دوستدار من اوست در عالم رویم از خود بتافت در حق کرد قبله ام وجه حق مطلق کرد که ازان به به پیش عاشق زار که کند روی او به جانب یار دشمنان خدا به مذهب من دوستانند و دوستان دشمن تا تو در بند نفس وسواسی دشمن خود ز دوست نشناسی نیست بر رهروان ستمگاره هیچ دشمن ز نفس اماره جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۳۷ - در شرح حدیث اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک هم به هر قبه ای تو را روییست هم به هر جانبیت پهلوییست پهلوی راست سوی گلشن غیب پهلوی چپ درین نشیمن ریب در میان دو پهلویت پیوست نفس دشمن نهاد کرده نشست از چپ و راست جنس وهب و عمل هر چه آید بری ز نقص و خلل یا براندازش به حرص و هوا یا بپالایدش به عجب و ریا هر که باشد جز او چه جن و چه انس چه ز جنس بشر چه دیگر جنس یا گریزان شود به لاحولی یا موافق به فعلی و قولی لیک این نفس شوم بدکاره که هم آغوش توست همواره نه به تدبیر ازان توان رستن نه به تزویر ازان توان جستن در نگیرد بدو نه مهر و نه کین سر اعدا عدوک اینست این جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۳۸ - در بیان معنی ان من العصمة ان لایقدر آن دگر نکته را که کرد ادا شافعی از کلام اهل هدی بود آن کز خدای عز و جل عصمت آمد نصیب تو ز ازل کانچه خواهد دلت ز خود رایی ندهندت بر او توانایی عصمت است اینکه نیست سیم و زرت که شود آرزوی شور و شرت مطرب آری به خانه می نوشی شاهدان را کنی هم آغوشی عصمت است اینکه نیست دسترست که چو آزار کس شود هوست برکشی تیغ و خون او ریزی خاک و خونش به هم درآمیزی عصمت است اینکه صاحب دیوان نیستی خوش نشسته در ایوان تا کنی بر امید عزت و جاه عالمی را ز دود خانه سیاه عصمت است اینکه همچو شحنه شهر نیست با هر کسیت قوه قهر تا کنی تهمت مسلمانی واستانی به ظلم تاوانی عصمت است اینکه نیستی قاضی که چو باشی ز خواجه ناراضی مالش از حکم پایمال کنی خون او بر کسان حلال کنی عصمت است اینکه ز احتساب تو را نیست حظی به هیچ باب تو را تا به بهتان در بهانه زنی بیگناهی به تازیان هزنی صد ازین عصمت است هر نفسی که ندارد بدان شعور کسی گر دهم شرح آن دراز شود وحشت انگیز اهل راز شود زانچه گفتم دلت گران نکنی وهم تعریض این و آن نکنی من که عیب است پای تا به سرم کی به عیب کسان فتد نظرم خود مرا در میان چه کار و چه بار غیر من دیگریست کارگزار من زبان و او سخن گذارنده بلکه من خامه و او نگارنده در حقایق به چشم عامه مبین حرف و نقش از زبان خامه مبین خامه آمد ز دست جنبش گیر دست درست قدرتست اسیر قدرت آمد اراده را تابع وان ارادت ز علم شد واقع علم فایض ز واهب فیاض که مبراست فیضش از اعراض لیکن آن علم اختیاری نیست فیضانش جز اضطراری نیست علم فایض چو گشت فتوی ده که نوشتن ز نانوشتن به تابع او شدند کارکنان شد نوشته به هر ورق سخنان سر این سلسله ببین که کجاست جنبش مابقی ازان سر خاست سر چو جنبید کی بود ممکن که بود ماورای سر ساکن گر تو را این نوشته ناید خوش بشکن خامه را و دم درکش زانکه خامه درین نوشتن خط مظهر فعل کاتب است فقط نیست امری دگر به خامه مضاف عیب خامه چه می کنی ز گزاف هرگه از چوب بر سگ آید کوب باشد از جهل سگ گزیدن چوب چوب را در میانه کاری نیست در کف چوب اختیاری نیست سگ اگر نیز می کند دندان اینک آن چوبزن خوش و خندان در کف قهر حق من آن چوبم که به سگ سیرتان رسد کوبم گر کسی را بود خیال نطق در میان نیستم من آنک حق

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۳۶ - در بیان سخن آن عارف که گفت دوستان همه عالم دشمنند و همه دشمنان دوستند عارفی گفت هر که یارم شد خصم جان امیدوارم شد جوهر من مناسب خود یافت رویم از حق به جانب خود تافت مرد حق زان که را بتر داند که دلش را ز حق بگرداند وان که با من ز دشمنی زد دم دوستدار من اوست در عالم رویم از خود بتافت در حق کرد قبله ام وجه حق مطلق کرد که ازان به به پیش عاشق زار که کند روی او به جانب یار دشمنان خدا به مذهب من دوستانند و دوستان دشمن تا تو در بند نفس وسواسی دشمن خود ز دوست نشناسی نیست بر رهروان ستمگاره هیچ دشمن ز نفس اماره جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۳۷ - در شرح حدیث اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک هم به هر قبه ای تو را روییست هم به هر جانبیت پهلوییست پهلوی راست سوی گلشن غیب پهلوی چپ درین نشیمن ریب در میان دو پهلویت پیوست نفس دشمن نهاد کرده نشست از چپ و راست جنس وهب و عمل هر چه آید بری ز نقص و خلل یا براندازش به حرص و هوا یا بپالایدش به عجب و ریا هر که باشد جز او چه جن و چه انس چه ز جنس بشر چه دیگر جنس یا گریزان شود به لاحولی یا موافق به فعلی و قولی لیک این نفس شوم بدکاره که هم آغوش توست همواره نه به تدبیر ازان توان رستن نه به تزویر ازان توان جستن در نگیرد بدو نه مهر و نه کین سر اعدا عدوک اینست این جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۳۸ - در بیان معنی ان من العصمة ان لایقدر آن دگر نکته را که کرد ادا شافعی از کلام اهل هدی بود آن کز خدای عز و جل عصمت آمد نصیب تو ز ازل کانچه خواهد دلت ز خود رایی ندهندت بر او توانایی عصمت است اینکه نیست سیم و زرت که شود آرزوی شور و شرت مطرب آری به خانه می نوشی شاهدان را کنی هم آغوشی عصمت است اینکه نیست دسترست که چو آزار کس شود هوست برکشی تیغ و خون او ریزی خاک و خونش به هم درآمیزی عصمت است اینکه صاحب دیوان نیستی خوش نشسته در ایوان تا کنی بر امید عزت و جاه عالمی را ز دود خانه سیاه عصمت است اینکه همچو شحنه شهر نیست با هر کسیت قوه قهر تا کنی تهمت مسلمانی واستانی به ظلم تاوانی عصمت است اینکه نیستی قاضی که چو باشی ز خواجه ناراضی مالش از حکم پایمال کنی خون او بر کسان حلال کنی عصمت است اینکه ز احتساب تو را نیست حظی به هیچ باب تو را تا به بهتان در بهانه زنی بیگناهی به تازیان هزنی صد ازین عصمت است هر نفسی که ندارد بدان شعور کسی گر دهم شرح آن دراز شود وحشت انگیز اهل راز شود زانچه گفتم دلت گران نکنی وهم تعریض این و آن نکنی من که عیب است پای تا به سرم کی به عیب کسان فتد نظرم خود مرا در میان چه کار و چه بار غیر من دیگریست کارگزار من زبان و او سخن گذارنده بلکه من خامه و او نگارنده در حقایق به چشم عامه مبین حرف و نقش از زبان خامه مبین خامه آمد ز دست جنبش گیر دست درست قدرتست اسیر قدرت آمد اراده را تابع وان ارادت ز علم شد واقع علم فایض ز واهب فیاض که مبراست فیضش از اعراض لیکن آن علم اختیاری نیست فیضانش جز اضطراری نیست علم فایض چو گشت فتوی ده که نوشتن ز نانوشتن به تابع او شدند کارکنان شد نوشته به هر ورق سخنان سر این سلسله ببین که کجاست جنبش مابقی ازان سر خاست سر چو جنبید کی بود ممکن که بود ماورای سر ساکن گر تو را این نوشته ناید خوش بشکن خامه را و دم درکش زانکه خامه درین نوشتن خط مظهر فعل کاتب است فقط نیست امری دگر به خامه مضاف عیب خامه چه می کنی ز گزاف هرگه از چوب بر سگ آید کوب باشد از جهل سگ گزیدن چوب چوب را در میانه کاری نیست در کف چوب اختیاری نیست سگ اگر نیز می کند دندان اینک آن چوبزن خوش و خندان در کف قهر حق من آن چوبم که به سگ سیرتان رسد کوبم گر کسی را بود خیال نطق در میان نیستم من آنک حق

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۳۹ - در بیان آنکه در کلام سابق مذکور شد منافی اثبات اختیار آدمی نیست و در تحقیق معنی اختیار و جبر نبرد فعل را چه خیر و چه شر آنچه گفتم ز اختیار بدر آن بود اختیار در هر کار که بود فاعل اندر آن مختار معنی اختیار فاعل چیست آنکه فاعل چو فعل را نگریست ایزد اندر دلش به فضل و رشاد درک خیریت وجود نهاد یعنی آنش به دیده خیر نمود کاید آن فعل از عدم به وجود منبعث شد ازان ارادت و خواست کرد ایجاد فعل و بی کم و کاست درک خیریت اختیار بود وان به تعلیم کردگار بود هر چه این علم و خواست شد سببش اختیاری نهد خرد لقبش وانچه باشد بدون این اسباب اضطراریست نام او دریاب باشد از اختیار و قدرت دور فاعل آن بود بر آن مجبور همچو برگ درخت و شاخ شجر که بجنبد ز باد شام و سحر هر که در فعل خود بود مختار فعل او دور باشد از اجبار گرچه از جبر فعل او دور است اندر آن اختیار مجبور است ورچه بی اختیار کارش نیست اختیار اندر اختیارش نیست جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۰ - در بیان جواب از سؤالی که چون بنده مختار در اختیار خود مجبور باشد اختیار وی به جبر راجع شود پس حکمت تکلیف وی به اوامر و نواهی چه باشد گر تو گویی چو بنده مامور هست در اختیار خود مجبور اختیارش به جبر شد راجع وان بود امر و نهی را مانع کس نگوید به سنگ کز لب بام چون بیفتی مکن به خاک مقام یا ز پستی هوای بالا کن از بن کوه بر سرش جا کن کس نگوید به آب کز تگ چاه مطلب بی رسن به بالا راه یا چو دلو از رسن شود پاره به تگ چه رود دگر باره گویمت نکته ای به وجه صواب که شود زین سؤال صعب جواب حق چو تعیین جمله اعیان کرد صفت هر یکی دگرسان کرد ساخت احوالشان به هم مربوط شد یکی شرط و دیگری مشروط خوردن نان نهاد شرط شبع خوف و امید شرط زهد و ورع بهر آن کرد امر و نهی عباد تا شود ظاهر انقیاد و عناد زاید از انقیاد حب و رضا وز خلاف و عناد سؤ قضا زید را گرنه نهی بودی و امر در ادای زکات و خوردن خمر کی شدی پیش غایب و حاضر انقیاد و عناد او ظاهر زان چشیدی عواید درجات زین کشیدی شداید درکات زان پدید آمدی صفات جمال زین هویدا شدی نعوت جلال ور نه در دست زید نبود کار نیست در فعل و ترک آن مختار اختیاری چنانک هر چه خدا خواست کارد ز فعل و ترک بجا او تواند خلاف آن کردن غیر آن را به ظاهر آوردن بود پیش از وجود ما شیطان در میان فرشتگان پنهان بود از جنس جن و لعنت او مستجن بود در جبلت او تا نشد امر اسجدوا صادر نشد آن سر مستجن ظاهر بس بود امر و نهی شرط ظهور فعل ها را ز بنده مامور نی پی آنکه بنده را در دست اختیار تمام و کامل هست

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۳۹ - در بیان آنکه در کلام سابق مذکور شد منافی اثبات اختیار آدمی نیست و در تحقیق معنی اختیار و جبر نبرد فعل را چه خیر و چه شر آنچه گفتم ز اختیار بدر آن بود اختیار در هر کار که بود فاعل اندر آن مختار معنی اختیار فاعل چیست آنکه فاعل چو فعل را نگریست ایزد اندر دلش به فضل و رشاد درک خیریت وجود نهاد یعنی آنش به دیده خیر نمود کاید آن فعل از عدم به وجود منبعث شد ازان ارادت و خواست کرد ایجاد فعل و بی کم و کاست درک خیریت اختیار بود وان به تعلیم کردگار بود هر چه این علم و خواست شد سببش اختیاری نهد خرد لقبش وانچه باشد بدون این اسباب اضطراریست نام او دریاب باشد از اختیار و قدرت دور فاعل آن بود بر آن مجبور همچو برگ درخت و شاخ شجر که بجنبد ز باد شام و سحر هر که در فعل خود بود مختار فعل او دور باشد از اجبار گرچه از جبر فعل او دور است اندر آن اختیار مجبور است ورچه بی اختیار کارش نیست اختیار اندر اختیارش نیست جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۰ - در بیان جواب از سؤالی که چون بنده مختار در اختیار خود مجبور باشد اختیار وی به جبر راجع شود پس حکمت تکلیف وی به اوامر و نواهی چه باشد گر تو گویی چو بنده مامور هست در اختیار خود مجبور اختیارش به جبر شد راجع وان بود امر و نهی را مانع کس نگوید به سنگ کز لب بام چون بیفتی مکن به خاک مقام یا ز پستی هوای بالا کن از بن کوه بر سرش جا کن کس نگوید به آب کز تگ چاه مطلب بی رسن به بالا راه یا چو دلو از رسن شود پاره به تگ چه رود دگر باره گویمت نکته ای به وجه صواب که شود زین سؤال صعب جواب حق چو تعیین جمله اعیان کرد صفت هر یکی دگرسان کرد ساخت احوالشان به هم مربوط شد یکی شرط و دیگری مشروط خوردن نان نهاد شرط شبع خوف و امید شرط زهد و ورع بهر آن کرد امر و نهی عباد تا شود ظاهر انقیاد و عناد زاید از انقیاد حب و رضا وز خلاف و عناد سؤ قضا زید را گرنه نهی بودی و امر در ادای زکات و خوردن خمر کی شدی پیش غایب و حاضر انقیاد و عناد او ظاهر زان چشیدی عواید درجات زین کشیدی شداید درکات زان پدید آمدی صفات جمال زین هویدا شدی نعوت جلال ور نه در دست زید نبود کار نیست در فعل و ترک آن مختار اختیاری چنانک هر چه خدا خواست کارد ز فعل و ترک بجا او تواند خلاف آن کردن غیر آن را به ظاهر آوردن بود پیش از وجود ما شیطان در میان فرشتگان پنهان بود از جنس جن و لعنت او مستجن بود در جبلت او تا نشد امر اسجدوا صادر نشد آن سر مستجن ظاهر بس بود امر و نهی شرط ظهور فعل ها را ز بنده مامور نی پی آنکه بنده را در دست اختیار تمام و کامل هست

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۱ - حکایت بر سبیل تمثیل داشت پور سبکتگین دو غلام گلرخ و لاله روی و سرو خرام هر دو در پله بها همسنگ هر دو در حله صفا یکرنگ با یکی بود شاه را نظری که نبود آن نظر بدان دگری زانکه می دید لایحش ز جبین سر دولت به چشم آخر بین کس بر آن سر چو اطلاع نداشت آن تفاوت گزاف می پنداشت بود صد گفت و گو میان سپاه که سبب چیست در تفاوت شاه پیش فهم سلیم و عقل صحیح کی سزد بی مرجحی ترجیح دو گهر هر دو حاصل از یک کان هر دو در قیمت و صفا یکسان چون یکی شد نشانده در افسر وان دگر مر قلاده را زیور هر کسی موجب دگر می گفت گوهر نکته دگر می سفت آن یکی گفت شاه بی بدل است ذات و فعلش منزه از علل است آن که مقبول شد به قرب و وصول کان من غیر موجب لقبول وان که مردود شد به بعد و غضب کان من غیر علت و سبب وان دگر داد علم و دانش داد گفت باشد طریق عشق و وداد مبتنی بر مناسبت در ذات یا در اسماء ذات و فعل و صفات هر کجا این مناسبات افزون نشیه عشق بیش و جذب درون وان دگر گفت چند بحث و جدل ملهمانند صاحبان دول شاه باشد به رازها ملهم که بود مر سپاه را مبهم پیش او هست سر کار عیان گر ندانند دیگران چه زیان صد ازین قصه بلکه افزون هم می گذشت اندر آن سپاه و حشم وان همه بود از فراست شاه نقد در کیسه کیاست شاه هر چه شان در ضمیر می گردید همه در لوح چهرشان می دید آنچه نادان به گفت و گو داند خرده بین از جبین فرو خواند روز و شب داشت اهتمام تمام که کند امتحان آن دو غلام تا شود فاش پیش دشمن و دوست که در آن قصه حق به جانب اوست لیک همواره منتظر می بود تا شود وقت امتحان موجود پی نبرده به وقت کار نخست ناید از مرد کار کار درست زیر ایوان چرخ بوقلمون کل امر بوقته مرهون جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۲ - امتحان کردن شاه آن دو غلام را شاه روزی به اتفاق شکار خیمه بر بیشه زد ز شهر و دیار زانکه جز در شکار نتوان کرد ورزش کارزار و جنگ و نبرد کار ارباب ملک بازی نیست بازی آیین سرفرازی نیست شغل اهل خرد نه لهو بود ور بود سهل بلکه سهو بود شرزه شیری ز بیشه غره کشید که یلان را ز بیم زهره درید آمد و بر کنار بیشه نشست بر همه رهگذار بیشه ببست شاه گفتا که وقت شد بی شک که زنم آن دو نقد را به محک سیم و زر تا نیوفتد به گداز سره از قلب کی شود ممتاز هر دو را پیش خواند و پیش نشاند سخن شیر پیش ایشان راند گفت خیزید و سازکار کنید با وی آهنگ کارزار کنید

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۱ - حکایت بر سبیل تمثیل داشت پور سبکتگین دو غلام گلرخ و لاله روی و سرو خرام هر دو در پله بها همسنگ هر دو در حله صفا یکرنگ با یکی بود شاه را نظری که نبود آن نظر بدان دگری زانکه می دید لایحش ز جبین سر دولت به چشم آخر بین کس بر آن سر چو اطلاع نداشت آن تفاوت گزاف می پنداشت بود صد گفت و گو میان سپاه که سبب چیست در تفاوت شاه پیش فهم سلیم و عقل صحیح کی سزد بی مرجحی ترجیح دو گهر هر دو حاصل از یک کان هر دو در قیمت و صفا یکسان چون یکی شد نشانده در افسر وان دگر مر قلاده را زیور هر کسی موجب دگر می گفت گوهر نکته دگر می سفت آن یکی گفت شاه بی بدل است ذات و فعلش منزه از علل است آن که مقبول شد به قرب و وصول کان من غیر موجب لقبول وان که مردود شد به بعد و غضب کان من غیر علت و سبب وان دگر داد علم و دانش داد گفت باشد طریق عشق و وداد مبتنی بر مناسبت در ذات یا در اسماء ذات و فعل و صفات هر کجا این مناسبات افزون نشیه عشق بیش و جذب درون وان دگر گفت چند بحث و جدل ملهمانند صاحبان دول شاه باشد به رازها ملهم که بود مر سپاه را مبهم پیش او هست سر کار عیان گر ندانند دیگران چه زیان صد ازین قصه بلکه افزون هم می گذشت اندر آن سپاه و حشم وان همه بود از فراست شاه نقد در کیسه کیاست شاه هر چه شان در ضمیر می گردید همه در لوح چهرشان می دید آنچه نادان به گفت و گو داند خرده بین از جبین فرو خواند روز و شب داشت اهتمام تمام که کند امتحان آن دو غلام تا شود فاش پیش دشمن و دوست که در آن قصه حق به جانب اوست لیک همواره منتظر می بود تا شود وقت امتحان موجود پی نبرده به وقت کار نخست ناید از مرد کار کار درست زیر ایوان چرخ بوقلمون کل امر بوقته مرهون جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۲ - امتحان کردن شاه آن دو غلام را شاه روزی به اتفاق شکار خیمه بر بیشه زد ز شهر و دیار زانکه جز در شکار نتوان کرد ورزش کارزار و جنگ و نبرد کار ارباب ملک بازی نیست بازی آیین سرفرازی نیست شغل اهل خرد نه لهو بود ور بود سهل بلکه سهو بود شرزه شیری ز بیشه غره کشید که یلان را ز بیم زهره درید آمد و بر کنار بیشه نشست بر همه رهگذار بیشه ببست شاه گفتا که وقت شد بی شک که زنم آن دو نقد را به محک سیم و زر تا نیوفتد به گداز سره از قلب کی شود ممتاز هر دو را پیش خواند و پیش نشاند سخن شیر پیش ایشان راند گفت خیزید و سازکار کنید با وی آهنگ کارزار کنید

%0
10 Bölüm