Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Heft Evreng (Farsça tasavvuf mesnevîleri)

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۷ - مشورت کردن پدر ریا با ریا در خواستگاری کردن وی از برای عیینه این سخن گفت و از زمین برخاست غضب آمیز و خشمگین برخاست چون درآمد به خانه ریا گفت کز چه رو خاطرت چنین آشفت گفت از آن رو که جمعی از انصار به هوایت کشیده اند قطار همه یکدل به دوستداری تو یکزبان بهر خواستگاری تو گفت انصاریان کریمانند در حریم کرم مقیمانند بهر ایشان پیمبر مختار خواسته ست از خدای استغفار از برای چه دوستدارانند وز هوای که خواستگارانند گفت بهر یگانه ای ز کرام عالی اندر نسب عیینه به نام گفت من هم شنیده ام خبرش نسبتی نیست با کسی دگرش چون کند وعده در وفا کوشد وز جفای زمانه نخروشد هر چه آید به دست او بدهد چشم بر دست دیگران ننهد پدرش گفت می خورم سوگند به خدایی که نبودش مانند که تو را هیچگه به وی ندهم نقد وصلت به دامنش ننهم واقفم از فسانه تو و او زانچه بوده میانه تو و او گفت باری مرا چه بازار است که ازان خاطر تو دربار است نه خیالی ز روی من دیده ست نه گیاهی ز باغ من چیده ست لیک چون سبق یافت سوگندت به اجابت نمی کنم بندت قوم انصار پاکدینانند در زمان و زمین امینانند بر مقالاتشان مگردان پشت رد ایشان مکن به قول درشت مکن از منع کامشان پر زهر گر نمی بایدت گران کن مهر نرخ کالا ز حد چو در گذرد رغبت از جان مشتری ببرد گفت احسنت خوب گفتی خوب کم فتد نکته اینچنین مرغوب آنگه آمد برون و با ایشان گفت کای زمره وفاکیشان کرد ریا قبول این پیوند لیکن او گوهریست بی مانند مهر او هم به قدر او باید تا سر او به آن فرو آید باشد او گوهری جهان افروز کیست قایم به قیمتش امروز جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۸ - قبول کردن معتمر آنچه پدر ریا خواست و عقد بستن ایشان به یکدیگر معتمر گفت آن منم اینک هر چه خواهی ضمان منم اینک خواست چندان زر تمام عیار که مثاقیل آن رسد به هزار بعد ازان نیز ده هزار درم سیم خالص نه بیش ازان و نه کم جامگی صد ز بردهای یمن صد دیگر ازان فزون به ثمن نافه ها مشک و طبله ها عنبر عقدهای مرصع از گوهر معتمر گفت تا سه چار نفر زود کردند بر مدینه گذر هر چه جستند حاضر آوردند مجلس عقد منعقد کردند عقد بستند آن دو مفتون را شاد کردند آن دو محزون را دو اسیر کمند یکدیگر چشم بد را سپند یکدیگر رخ به رخ شادمان شدند از هم لب به لب کامران شدند از هم این شد آن را به بوسه مرهم داغ آن شد این را به خنده غنچه باغ تنگ با هم چو غنچه شب خفتند همچو گل صبحگاه بشکفتند تافته روی شغل از همه کار شغلشان بوسه بود و کار کنار تا به چل روز کارشان این بود حاصل روزگارشان این بود

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۷ - مشورت کردن پدر ریا با ریا در خواستگاری کردن وی از برای عیینه این سخن گفت و از زمین برخاست غضب آمیز و خشمگین برخاست چون درآمد به خانه ریا گفت کز چه رو خاطرت چنین آشفت گفت از آن رو که جمعی از انصار به هوایت کشیده اند قطار همه یکدل به دوستداری تو یکزبان بهر خواستگاری تو گفت انصاریان کریمانند در حریم کرم مقیمانند بهر ایشان پیمبر مختار خواسته ست از خدای استغفار از برای چه دوستدارانند وز هوای که خواستگارانند گفت بهر یگانه ای ز کرام عالی اندر نسب عیینه به نام گفت من هم شنیده ام خبرش نسبتی نیست با کسی دگرش چون کند وعده در وفا کوشد وز جفای زمانه نخروشد هر چه آید به دست او بدهد چشم بر دست دیگران ننهد پدرش گفت می خورم سوگند به خدایی که نبودش مانند که تو را هیچگه به وی ندهم نقد وصلت به دامنش ننهم واقفم از فسانه تو و او زانچه بوده میانه تو و او گفت باری مرا چه بازار است که ازان خاطر تو دربار است نه خیالی ز روی من دیده ست نه گیاهی ز باغ من چیده ست لیک چون سبق یافت سوگندت به اجابت نمی کنم بندت قوم انصار پاکدینانند در زمان و زمین امینانند بر مقالاتشان مگردان پشت رد ایشان مکن به قول درشت مکن از منع کامشان پر زهر گر نمی بایدت گران کن مهر نرخ کالا ز حد چو در گذرد رغبت از جان مشتری ببرد گفت احسنت خوب گفتی خوب کم فتد نکته اینچنین مرغوب آنگه آمد برون و با ایشان گفت کای زمره وفاکیشان کرد ریا قبول این پیوند لیکن او گوهریست بی مانند مهر او هم به قدر او باید تا سر او به آن فرو آید باشد او گوهری جهان افروز کیست قایم به قیمتش امروز جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۸ - قبول کردن معتمر آنچه پدر ریا خواست و عقد بستن ایشان به یکدیگر معتمر گفت آن منم اینک هر چه خواهی ضمان منم اینک خواست چندان زر تمام عیار که مثاقیل آن رسد به هزار بعد ازان نیز ده هزار درم سیم خالص نه بیش ازان و نه کم جامگی صد ز بردهای یمن صد دیگر ازان فزون به ثمن نافه ها مشک و طبله ها عنبر عقدهای مرصع از گوهر معتمر گفت تا سه چار نفر زود کردند بر مدینه گذر هر چه جستند حاضر آوردند مجلس عقد منعقد کردند عقد بستند آن دو مفتون را شاد کردند آن دو محزون را دو اسیر کمند یکدیگر چشم بد را سپند یکدیگر رخ به رخ شادمان شدند از هم لب به لب کامران شدند از هم این شد آن را به بوسه مرهم داغ آن شد این را به خنده غنچه باغ تنگ با هم چو غنچه شب خفتند همچو گل صبحگاه بشکفتند تافته روی شغل از همه کار شغلشان بوسه بود و کار کنار تا به چل روز کارشان این بود حاصل روزگارشان این بود

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۹ - فرستادن پدر ریا را بعد از چهل روز همراه عیینه به مدینه و پیش گرفتن حرامیان و هلاک شدن بر دست ایشان بعد چل روز کز نشاط و سرور حال بگذشتشان بدین دستور داد اجازت پدر که ریا را ماه شهر و غزال صحرا را به عروسی سوی مدینه برند وز غریبی ره وطن سپرند بهر وی خوش عماریی پرداخت برگ گل را ز غنچه محمل ساخت سی شتر از نفایس و اجناس جمله نادر به چشم جنس شناس با دو صد عز و حشمت و جاهش کرد سوی مدینه همراهش هر دو با هم عیینه و ریا شاد و خرم شدند ره پیما معتمر با جماعت انصار نیز بر کار خویش شکرگزار که دو عاشق به هم رسانیدند دل و جانشان ز غم رهانیدند همه غافل از آنکه آخر کار بر چه خواهد گرفت کار قرار ماند تا با مدینه یک فرسنگ جمعی از رهزنان بی فرهنگ بر میان تیغ و در بغل نیزه وز کمر کرده خنجر آویزه همه خونین لباس و دزد شعار همه تیغ آزمای و نیزه گذار تنگ چشمان قحط سالی جوع صیدشان ضب شکارشان یربوع عیش شیرینشان ز دوغ ترش فارغان از فروغ دانش و هش همچو گرگان طعمه ناخورده بر بره و میش حمله آورده غافل از گوشه ای کمین کردند رو در آن قوم پاکدین کردند چون عیینه هجوم ایشان دید غیرت عاشقی در او جنبید شد چو شیران در آن مصاف دلیر گاه با نیزه گاه با شمشیر چند تن را به سینه چاک افکند چون سگانشان به خون و خاک افکند آخر از زخم تیغ صاعقه بار داد آن قوم را چو دیو فرار لیک نامقبلی ز کین داری ضربتی زد به سینه اش کاری قفس آسا به تن فتادش چاک مرغ او کرد رو به عالم پاک دوستان در خروش و گریه چو میغ که برفت از جهان عیینه دریغ گوش ریا چو آن خروش شنید موکنان بر سر عیینه دوید دید نقش زمین نگاری را غرق خون نازنین شکاری را گشته از چشمه سار سینه تنگ خلعت سروش ارغوانی رنگ دست سیمین خضاب ازان خون کرد چهره گلگونه جامه گلگون کرد چهره بر خون و خاک می مالید وز دل دردناک می نالید کای عیینه تو را چه حال افتاد کآفتاب تو را زوال افتاد سیرم از عمر بی لقای تو من کاشکی بودمی به جای تو من عقل بر عشق من زند خنده که بمیری تو زار و من زنده این بگفت و ز جان برآورد آه رفت با آه جان او همراه زندگی بی وی از وفا نشمرد روی بر روی او نهاد و بمرد ترک هجرانسرای فانی کرد روی در وصل جاودانی کرد دوستان از ره وفاداری برگرفتند نوحه و زاری چون کند طوطی از قفس پرواز به خروش و فغان نیاید باز عاقبت لب ز نوحه دربستند بهر تجهیزشان کمر بستند دیده از غم پر آب و سینه کباب پاک شستندشان به مشک و گلاب از حریر و کتان کفن کردند در یکی قبرشان وطن کردند در ته خاک غرق خونابه تا قیامت شدند همخوابه

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۹ - فرستادن پدر ریا را بعد از چهل روز همراه عیینه به مدینه و پیش گرفتن حرامیان و هلاک شدن بر دست ایشان بعد چل روز کز نشاط و سرور حال بگذشتشان بدین دستور داد اجازت پدر که ریا را ماه شهر و غزال صحرا را به عروسی سوی مدینه برند وز غریبی ره وطن سپرند بهر وی خوش عماریی پرداخت برگ گل را ز غنچه محمل ساخت سی شتر از نفایس و اجناس جمله نادر به چشم جنس شناس با دو صد عز و حشمت و جاهش کرد سوی مدینه همراهش هر دو با هم عیینه و ریا شاد و خرم شدند ره پیما معتمر با جماعت انصار نیز بر کار خویش شکرگزار که دو عاشق به هم رسانیدند دل و جانشان ز غم رهانیدند همه غافل از آنکه آخر کار بر چه خواهد گرفت کار قرار ماند تا با مدینه یک فرسنگ جمعی از رهزنان بی فرهنگ بر میان تیغ و در بغل نیزه وز کمر کرده خنجر آویزه همه خونین لباس و دزد شعار همه تیغ آزمای و نیزه گذار تنگ چشمان قحط سالی جوع صیدشان ضب شکارشان یربوع عیش شیرینشان ز دوغ ترش فارغان از فروغ دانش و هش همچو گرگان طعمه ناخورده بر بره و میش حمله آورده غافل از گوشه ای کمین کردند رو در آن قوم پاکدین کردند چون عیینه هجوم ایشان دید غیرت عاشقی در او جنبید شد چو شیران در آن مصاف دلیر گاه با نیزه گاه با شمشیر چند تن را به سینه چاک افکند چون سگانشان به خون و خاک افکند آخر از زخم تیغ صاعقه بار داد آن قوم را چو دیو فرار لیک نامقبلی ز کین داری ضربتی زد به سینه اش کاری قفس آسا به تن فتادش چاک مرغ او کرد رو به عالم پاک دوستان در خروش و گریه چو میغ که برفت از جهان عیینه دریغ گوش ریا چو آن خروش شنید موکنان بر سر عیینه دوید دید نقش زمین نگاری را غرق خون نازنین شکاری را گشته از چشمه سار سینه تنگ خلعت سروش ارغوانی رنگ دست سیمین خضاب ازان خون کرد چهره گلگونه جامه گلگون کرد چهره بر خون و خاک می مالید وز دل دردناک می نالید کای عیینه تو را چه حال افتاد کآفتاب تو را زوال افتاد سیرم از عمر بی لقای تو من کاشکی بودمی به جای تو من عقل بر عشق من زند خنده که بمیری تو زار و من زنده این بگفت و ز جان برآورد آه رفت با آه جان او همراه زندگی بی وی از وفا نشمرد روی بر روی او نهاد و بمرد ترک هجرانسرای فانی کرد روی در وصل جاودانی کرد دوستان از ره وفاداری برگرفتند نوحه و زاری چون کند طوطی از قفس پرواز به خروش و فغان نیاید باز عاقبت لب ز نوحه دربستند بهر تجهیزشان کمر بستند دیده از غم پر آب و سینه کباب پاک شستندشان به مشک و گلاب از حریر و کتان کفن کردند در یکی قبرشان وطن کردند در ته خاک غرق خونابه تا قیامت شدند همخوابه

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶۰ - رسید معتمر بعد از چندگاه به سر قبر ایشان و بر آنجا درختی دیدن پر خطهای زرد و سرخ بعد شش سال معتمر یا هفت به سر روضه نبی می رفت راه عمدا بر آن دیار افکند بر سر قبرشان گذار افکند دید بر خاک آن دو اندهمند سر کشیده یکی درخت بلند چون به عبرت نگاه کرد در آن دید خطهای سرخ و زرد بر آن بود زردی ز رویشان اثری سرخی از چشم خونفشان خبری با کسی گفت ازان زمین به شگفت چه درخت است این به حیرت گفت که درختیست این سرشته عشق رسته از تربت دو کشته عشق بلکه بر خاک آن دو تن علمیست بر وی از شرح حالشان رقمیست زاهل دل هر که آن رقم خواند حال آن کشتگان غم داند جانشان غرق فیض رحمت باد کس چو ایشان ازین جهان مرواد جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶۱ - قصه تحفه مغنیه تاجری می گذشت در بغداد رهگذارش به خان برده فتاد زان طرف بانگی آمدش در گوش که همی گفت مرد برده فروش کو حریفی مقامر و چالاک کانچه دارد به کف ببازد پاک کیسه از سیم و زر بپردازد خانه و خانگی براندازد بخرد شاهدی چو ماه تمام تحفه ای از بهشت تحفه به نام روی او عکسی از چراغ حرم قد او گلبنی ز باغ ارم زلف او دام راه ره طلبان لعل او کام جان خشک لبان چشم او چشمه خیز فتنه و ناز خال او تخم شوق اهل نیاز چون خرامد برد به لطف خرام از مقیمان سر و غیب آرام چون نشیند ز پا به حسن و وقار باز دارد سپهر را ز مدار گر برآرد به مطربی آواز جان رفته به مرده آرد باز طایر روح را به نغمه چنگ به ریاض بقا دهد آهنگ تاجر اوصاف آن پری چو شنید در دلش آرزوی او جنبید جلوه آن مهش ز روزن گوش غارت عقل گشت و آفت هوش ای بسا کس که روی دوست ندید وز خبر گوشمال عشق کشید آن خبرها که از خدای جهان داد پیغمبر آشکار و نهان که کریم است و خالق و رازق بهر آن بود تا شوی عاشق همچنین از نبی و آل کرام یا ز اصحاب و اولیای عظام این صفت ها و حال های شریف که در آنها کتب شده تصنیف همه از بهر عشقبازی توست که شوی در طریق عشق درست لیک چندان حجاب تو بر تو بر تو بینم تنیده از هر سو که نیاید ز چشم تو نظری نه ز گوشت شنیدن خبری

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶۰ - رسید معتمر بعد از چندگاه به سر قبر ایشان و بر آنجا درختی دیدن پر خطهای زرد و سرخ بعد شش سال معتمر یا هفت به سر روضه نبی می رفت راه عمدا بر آن دیار افکند بر سر قبرشان گذار افکند دید بر خاک آن دو اندهمند سر کشیده یکی درخت بلند چون به عبرت نگاه کرد در آن دید خطهای سرخ و زرد بر آن بود زردی ز رویشان اثری سرخی از چشم خونفشان خبری با کسی گفت ازان زمین به شگفت چه درخت است این به حیرت گفت که درختیست این سرشته عشق رسته از تربت دو کشته عشق بلکه بر خاک آن دو تن علمیست بر وی از شرح حالشان رقمیست زاهل دل هر که آن رقم خواند حال آن کشتگان غم داند جانشان غرق فیض رحمت باد کس چو ایشان ازین جهان مرواد جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶۱ - قصه تحفه مغنیه تاجری می گذشت در بغداد رهگذارش به خان برده فتاد زان طرف بانگی آمدش در گوش که همی گفت مرد برده فروش کو حریفی مقامر و چالاک کانچه دارد به کف ببازد پاک کیسه از سیم و زر بپردازد خانه و خانگی براندازد بخرد شاهدی چو ماه تمام تحفه ای از بهشت تحفه به نام روی او عکسی از چراغ حرم قد او گلبنی ز باغ ارم زلف او دام راه ره طلبان لعل او کام جان خشک لبان چشم او چشمه خیز فتنه و ناز خال او تخم شوق اهل نیاز چون خرامد برد به لطف خرام از مقیمان سر و غیب آرام چون نشیند ز پا به حسن و وقار باز دارد سپهر را ز مدار گر برآرد به مطربی آواز جان رفته به مرده آرد باز طایر روح را به نغمه چنگ به ریاض بقا دهد آهنگ تاجر اوصاف آن پری چو شنید در دلش آرزوی او جنبید جلوه آن مهش ز روزن گوش غارت عقل گشت و آفت هوش ای بسا کس که روی دوست ندید وز خبر گوشمال عشق کشید آن خبرها که از خدای جهان داد پیغمبر آشکار و نهان که کریم است و خالق و رازق بهر آن بود تا شوی عاشق همچنین از نبی و آل کرام یا ز اصحاب و اولیای عظام این صفت ها و حال های شریف که در آنها کتب شده تصنیف همه از بهر عشقبازی توست که شوی در طریق عشق درست لیک چندان حجاب تو بر تو بر تو بینم تنیده از هر سو که نیاید ز چشم تو نظری نه ز گوشت شنیدن خبری

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶۲ - خریدن تاجر تحفه را و به خانه بردن و جذبه رسیدن مر او را تاجر القصه شد عزایم خوان بهر تسخیر آن پری سوی خان دیده چون از رخش منور یافت دیده را از شنیده بهتر یافت دید ماهی عجب رباینده برتر از مدحت ستاینده صد خریدار پیشش استاده بیع او در مزاد افتاده تاجر از جمله پای پیش نهاد کرد بر هر چه هر که گفت مزاد تا درآورد عاقبت به شمار از درم در بهاش بیست هزار فتنه عالمی خرید و ببرد خانه ویرانگری به خانه سپرد روزگاری حریف او می بود به غنا و نوا و رود و سرود لیک می دید ازو ربودگیی واندر آن هر دمش فزودگیی تا یکی روز بر گرفت آهنگ به نوای لب و نوازش چنگ گفت کای غمگسار غمخواران مرهم سینه دل افگاران همدم ناله سحر خیزان رازدار ز دیده خونریزان دستگیر فتادگان از پای ره به جا آر رفتگان از جای جای در پرده دلم کردی پرده خلق منزلم کردی عشق تو شعله زد ز خرمن من بکش از دست خلق دامن من نیست جز بندگیت زندگیم بند هر کس مکن به بندگیم به جمال و کمال تو سوگند که مرا تا غمت به دام افکند غم دیگر نیافت ره به دلم تخم دیگر نرست ز آب و گلم آنچنان پر شد از توام رگ و پی که شود پر سبوی و خم از می تو کس بی کسان و من بی کس بی کسی را به غور کار برس از کف این و آن خلاصم کن به کرم های خویش خاصم کن این بگفت و فتاد در گریه خون ز مژگان گشاد در گریه گشت از چنگ خود کنار گزین برگرفت از کنار و زد به زمین آنچه بودی ز آرزو پیوست در کنارش چو آرزو بشکست تاجر و هر که بود با تاجر اندر آن بزم دلگشا حاضر همه گفتند کش ز زیبایی در سر افتاده است سودایی عشق ماهی چنین رهش زده است زخم بر جان آگهش زده است لیک هر چند گفت و گو کردند از چپ و راست جست و جو کردند هیچ روشن نشد که آن مه کیست وانکه بر وی زد از بتان ره کیست قرب یک سال آنچنان می بود همدم گریه و فغان می بود نه به شب خواب و نی به روز قرار نه ز لب خنده نز زبان گفتار از طعام و شراب بست دهان تاجر از حال او رسید به جان در بسی کار آزمونش کرد عاقبت جزم بر جنونش کرد بردش از قصر چون نگارستان همچو دیوانگان به مارستان دل به ناکام بر جفاش نهاد بند آهن به دست و پاش نهاد او هم آنجا ز دیده خون می راند شعرها حسب حال خود می خواند اشکریزان ترانه ای می گفت غزل عاشقانه ای می گفت

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶۲ - خریدن تاجر تحفه را و به خانه بردن و جذبه رسیدن مر او را تاجر القصه شد عزایم خوان بهر تسخیر آن پری سوی خان دیده چون از رخش منور یافت دیده را از شنیده بهتر یافت دید ماهی عجب رباینده برتر از مدحت ستاینده صد خریدار پیشش استاده بیع او در مزاد افتاده تاجر از جمله پای پیش نهاد کرد بر هر چه هر که گفت مزاد تا درآورد عاقبت به شمار از درم در بهاش بیست هزار فتنه عالمی خرید و ببرد خانه ویرانگری به خانه سپرد روزگاری حریف او می بود به غنا و نوا و رود و سرود لیک می دید ازو ربودگیی واندر آن هر دمش فزودگیی تا یکی روز بر گرفت آهنگ به نوای لب و نوازش چنگ گفت کای غمگسار غمخواران مرهم سینه دل افگاران همدم ناله سحر خیزان رازدار ز دیده خونریزان دستگیر فتادگان از پای ره به جا آر رفتگان از جای جای در پرده دلم کردی پرده خلق منزلم کردی عشق تو شعله زد ز خرمن من بکش از دست خلق دامن من نیست جز بندگیت زندگیم بند هر کس مکن به بندگیم به جمال و کمال تو سوگند که مرا تا غمت به دام افکند غم دیگر نیافت ره به دلم تخم دیگر نرست ز آب و گلم آنچنان پر شد از توام رگ و پی که شود پر سبوی و خم از می تو کس بی کسان و من بی کس بی کسی را به غور کار برس از کف این و آن خلاصم کن به کرم های خویش خاصم کن این بگفت و فتاد در گریه خون ز مژگان گشاد در گریه گشت از چنگ خود کنار گزین برگرفت از کنار و زد به زمین آنچه بودی ز آرزو پیوست در کنارش چو آرزو بشکست تاجر و هر که بود با تاجر اندر آن بزم دلگشا حاضر همه گفتند کش ز زیبایی در سر افتاده است سودایی عشق ماهی چنین رهش زده است زخم بر جان آگهش زده است لیک هر چند گفت و گو کردند از چپ و راست جست و جو کردند هیچ روشن نشد که آن مه کیست وانکه بر وی زد از بتان ره کیست قرب یک سال آنچنان می بود همدم گریه و فغان می بود نه به شب خواب و نی به روز قرار نه ز لب خنده نز زبان گفتار از طعام و شراب بست دهان تاجر از حال او رسید به جان در بسی کار آزمونش کرد عاقبت جزم بر جنونش کرد بردش از قصر چون نگارستان همچو دیوانگان به مارستان دل به ناکام بر جفاش نهاد بند آهن به دست و پاش نهاد او هم آنجا ز دیده خون می راند شعرها حسب حال خود می خواند اشکریزان ترانه ای می گفت غزل عاشقانه ای می گفت

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶۳ - رسیدن شیخ بزرگوار سری سقطی قدس الله تعالی سره به سر وقت تحفه و آگاهی یافتن از حالی وی هم در آن وقت ها سری سقطی آن سریع طریق حق نه بطی یک شبی وقت خویش باز نیافت لذت سجده نیاز نیافت قبضی آمد پدیدش اندر دل بر وی ادراک سر آن مشکل بامدادان قدم به سیر نهاد روی در بقعه های خیر نهاد به مزارات اهل دل بگذشت عقده قبض او گشاده نگشت گفت ازین درد دل چو بیمارم سوی بیمارخانه رو آرم محنت اهل ابتلا بینم بو که این درد را دوا بینم چو به بیمارخانه پای نهاد گره از کار بسته اش بگشاد نظری هر طرف همی افکند دید زیبا کنیزکی در بند که سرشکی چو ژاله می بارد بر گل زرد لاله می کارد دست بر دل ترانه می گوید غزل عاشقانه می گوید شیخ پاکیزه سر چو دید آن حال از مقیمان بقعه کرد سؤال کین پریرو چراست در زنجیر برگرفته چنان فغان و نفیر جمله گفتند کز فلان خانه تحفه است این که گشت دیوانه بند کردندش از پی اصلاح باشد آید مزاج او به صلاح تحفه آن گفت و گوی را چو شنید از جگر آه دردناک کشید اشک خونین ز دیده افشانان بانگ برداشت کای مسلمانان من نه مجنون که نیک هشیارم آید از طعنه جنون عارم مست آنم که باده مست ازوست نعره رند می پرست ازوست شور عشقش زده ست بر من راه از همه غافلم وز او آگاه عاقلم پیش یار و فرزانه پیش ارباب جهل دیوانه عقل و فهم شما زبون من است کمترین بنده جنون من است مانده در قید این جنون باشم به که دانا و ذوفنون باشم شیخ چون گفت و گوی تحفه شنید خاطرش رخت سوی تحفه کشید سوخت از گفته دلاویزش کرد از اشک خود گهر ریزش تحفه چون ز آتش نهانی او دید از دیده اشک رانی او گفت این گریه ایست بر صفتش وای تو چون رسی به معرفتش بشناسی چنانکه هست او را جلوه گر از بلند و پست او را بعد ازان ساعتی ز خویش برفت پرده هستیش ز پیش برفت چون ازان بیهشی به هوش آمد باز در نعره و خروش آمد شیخ گفت ای کنیز پاک سیر چیست گفت ای سری بگوی خبر شیخ گفت ای به دولت ارزانی لقب و نام من چه می دانی گفت تا دوست را شناخته ام با غمش نرد عشق باخته ام بر دل من ز رازهای جهان هیچ رازی نمانده است نهان شیخ گفت ای ز عشق در تب و تاب کیست معشوق تو بگوی جواب گفت معشوقم آن که جانم داد در ستایشگری زبانم داد به شناسایی خودم بنواخت ساخت روشن دلم به نور شاخت از رگ جان بود به من اقرب نیست دور از برم نه روز و نه شب بعد ازان شهقه ای بزد که مگر مرغ جانش به لامکان زد پر بار دیگر به خویش باز آمد در سخن های دلنواز آمد شیخ فرمود کش رها کردند بندش از دست و پا جدا کردند گفت ازین پس نیی به بند گرو هر کجا خاطر تو خواهد رو تحفه گفت ای به علم و دانش بیش از همه چون روم به خاطر خویش کان که از عشق سینه ریشم کرد بنده بندگان خویشم کرد تا نه راضی شود خداوندم رفتن از جای خویش نپسندم شیخ خندید کای گرامی یار تو ز من نکته دانتری بسیار روشنم گشت ازین سخن اکنون که تویی هوشیار و من مجنون

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶۳ - رسیدن شیخ بزرگوار سری سقطی قدس الله تعالی سره به سر وقت تحفه و آگاهی یافتن از حالی وی هم در آن وقت ها سری سقطی آن سریع طریق حق نه بطی یک شبی وقت خویش باز نیافت لذت سجده نیاز نیافت قبضی آمد پدیدش اندر دل بر وی ادراک سر آن مشکل بامدادان قدم به سیر نهاد روی در بقعه های خیر نهاد به مزارات اهل دل بگذشت عقده قبض او گشاده نگشت گفت ازین درد دل چو بیمارم سوی بیمارخانه رو آرم محنت اهل ابتلا بینم بو که این درد را دوا بینم چو به بیمارخانه پای نهاد گره از کار بسته اش بگشاد نظری هر طرف همی افکند دید زیبا کنیزکی در بند که سرشکی چو ژاله می بارد بر گل زرد لاله می کارد دست بر دل ترانه می گوید غزل عاشقانه می گوید شیخ پاکیزه سر چو دید آن حال از مقیمان بقعه کرد سؤال کین پریرو چراست در زنجیر برگرفته چنان فغان و نفیر جمله گفتند کز فلان خانه تحفه است این که گشت دیوانه بند کردندش از پی اصلاح باشد آید مزاج او به صلاح تحفه آن گفت و گوی را چو شنید از جگر آه دردناک کشید اشک خونین ز دیده افشانان بانگ برداشت کای مسلمانان من نه مجنون که نیک هشیارم آید از طعنه جنون عارم مست آنم که باده مست ازوست نعره رند می پرست ازوست شور عشقش زده ست بر من راه از همه غافلم وز او آگاه عاقلم پیش یار و فرزانه پیش ارباب جهل دیوانه عقل و فهم شما زبون من است کمترین بنده جنون من است مانده در قید این جنون باشم به که دانا و ذوفنون باشم شیخ چون گفت و گوی تحفه شنید خاطرش رخت سوی تحفه کشید سوخت از گفته دلاویزش کرد از اشک خود گهر ریزش تحفه چون ز آتش نهانی او دید از دیده اشک رانی او گفت این گریه ایست بر صفتش وای تو چون رسی به معرفتش بشناسی چنانکه هست او را جلوه گر از بلند و پست او را بعد ازان ساعتی ز خویش برفت پرده هستیش ز پیش برفت چون ازان بیهشی به هوش آمد باز در نعره و خروش آمد شیخ گفت ای کنیز پاک سیر چیست گفت ای سری بگوی خبر شیخ گفت ای به دولت ارزانی لقب و نام من چه می دانی گفت تا دوست را شناخته ام با غمش نرد عشق باخته ام بر دل من ز رازهای جهان هیچ رازی نمانده است نهان شیخ گفت ای ز عشق در تب و تاب کیست معشوق تو بگوی جواب گفت معشوقم آن که جانم داد در ستایشگری زبانم داد به شناسایی خودم بنواخت ساخت روشن دلم به نور شاخت از رگ جان بود به من اقرب نیست دور از برم نه روز و نه شب بعد ازان شهقه ای بزد که مگر مرغ جانش به لامکان زد پر بار دیگر به خویش باز آمد در سخن های دلنواز آمد شیخ فرمود کش رها کردند بندش از دست و پا جدا کردند گفت ازین پس نیی به بند گرو هر کجا خاطر تو خواهد رو تحفه گفت ای به علم و دانش بیش از همه چون روم به خاطر خویش کان که از عشق سینه ریشم کرد بنده بندگان خویشم کرد تا نه راضی شود خداوندم رفتن از جای خویش نپسندم شیخ خندید کای گرامی یار تو ز من نکته دانتری بسیار روشنم گشت ازین سخن اکنون که تویی هوشیار و من مجنون

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶۴ - به هم رسیدن شیخ سری قدس سره و تاجر و خریداری کردن شیخ سری تحفه را از وی تحفه و شیخ در سخن بودند رازگوی نو و کهن بودند تاجر دین و دل ز دست شده در لگدکوب غصه پست شده ناگهانی ز در درون آمد سوی آن بندی زبون آمدی شیخ را چون بدید خرم شد دلش از کار تحفه بی غم شد گفت شاید به یمن همت او سهل گردد بلا و محنت او بعد تسلیم چهره نمناک بهر تعظیم شیخ سود به خاک شیخ گفت که این حد من نیست کین کنیزک ز من به این اولیست پس ازان شیخ رو به تاجر کرد رغبت بیع تحفه ظاهر کرد کرد تاجر فغان که واویلاه که شد احوال من ز فقر تباه نیست در دستت آن گشاد ای شیخ که توانی بهاش داد ای شیخ از درم شد بهاش بیست هزار کی برآید ز دستت این مقدار همه مالم ز دست شد بیرون در بهای کنیزک و اکنون نه کنیزک به دست نی مالم محرمی کو که پیش او نالم شیخ رفت و به خانه دانگی نه جز دعا را غریو و بانگی نه دست برداشت کای اله کریم ایزد فرد و پادشاه قدیم آبرو بخش اشک ریختگان خاک ذلت به چهره بیختگان کارساز فتادگان از کار بار بردار ماندگان در بار مانده در بار تحفه است دلم سخنی گفته ام وز آن خجلم کار من تنگ شد ز تنگدلی سرخروییم ده درین خجلی در گنجینه کرم بگشای قیمت تحفه ام کرم فرمای شیخ را بود رو به خاک نیاز که برآمد ز سوی در آواز در چو بگشاد دید کرده مقام بر درش خواجه ای و چار غلام همه بر آستان او زده صف هر یکی شمع و بدره ای در کف اذن خواهان درآمدند از در بر زمین نیازمندی سر پنج بدره ز سیم پاک عیار هر یکی در شمار پنج هزار پیش شیخ زمانه بنهادند بر سر پای خدمت استادند شیخ پرسیدشان ز صورت حال خواجه فرمود در جواب سؤال که مرا شب به خواب بنمودند صورت فقر شیخ و فرمودند که دلش بهر تحفه دربار است قیمت تحفه را طلبگار است قیمت تحفه بر به خدمت شیخ تا شوی بهره ور ز همت شیخ شیخ با خواجه بامداد پگاه رو نهادند سوی تحفه به راه چون رسیدند از قضا تاجر نیز شد بی توقفی حاضر عرضه کردند بدره ها بر وی گفت من کی فروشم او را کی قیمت تحفه هست ازان افزون کش بدینها کنم ز دل بیرون می فزودند در بها ز کرم تا رسید آن به چل هزار درم گفت تاجر ز دیده ریزان آب که شبم گفت کردگار به خواب که بود تحفه برگزیده ما او خود و غیر خود رمیده ما خط آزادیش بلا اکراه می دهم خالصا لوجه الله غیر او هر چه دارم از زر و سیم به فقیران همی کنم تسلیم همه را می دهم برای خدای بو که حاصل کنم رضای خدای خواجه چون گوش کرد آن سخنان دست بر رو نهاد گریه کنان گفت گویا که خالق معبود نیست از کار و بار من خشنود که مرا ساخت زین شرف نومید سوخت جانم به حسرت جاوید به کف من ز ملک و مال اکنون هر چه هست آمدم ازان بیرون همه کردم سبیل راه خدای که خدایم بس است در دو سرای تحفه از بند بندگی چو رهید از سر و بر هر آنچه بود کشید جای اطلس پلاس ساخت لباس موی مشکین نهفت در کرباس پا نهاد از حریم بقعه بیرون چون پری شد به ستر غیب درون شیخ با آن دو تن ز دنبالش متحیر ز صورت حالش پرس پرسان چو آمدند پدر نه خبر یافتند ازو نه اثر هر سه کردند متفق با هم روی در بادیه به عزم حرم خواجه در ره به درد و داغ بمرد تن به بوم استخوان به زاغ سپرد مغز سر طعمه کلاغان ساخت دیده منقارگاه زاغان ساخت تاجر و شیخ پا بیفشردند ریگ کوبان به کعبه پی بردند با دل بی غش و درونه صاف شیخ می کرد گرد خانه طواف آمد آواز ناله ایش به گوش کش برآمد ز جان خسته خروش وز پی ناله نکته ایش نهفت شد شنیده که بیدلی می گفت کای چراغ شب سیه روزان مایه شادی غم اندوزان آگهی بخش جهان آگاهان رهنمای فتاده از راهان درد عشقت شفای بیماری زخم تو مرهم دل افگاری هر که از شوق توست در تب و تاب نشود جز به وصل تو سیراب هر که زد در محبت تو نفس مونس جان او تو باشی و بس از غمت هر که بی قرار آمد تا نبیند تو را نیارامد چون مناجات او سری بشنید سوی آن چون سرشک خویش دوید سر برآورد کای سری چونی کاندرین درد بادت افزونی شیخ گفتا کیی تو باز نمای که فتادم ز ناله تو ز پای گفت تن زن که هست رسوایی ناشناسی پس از شناسایی تحفه ام من خلاص کرده تو صد نوا یافته ز پرده تو شیخ دیدش به خاک افتاده چشم ها در مغاک افتاده سر و سیمین او خلال شده ماه رخسار او هلال شده الف قامتش چو نون گشته طره سرکشش نگون گشته چشمی و صد هزار قطره خون لبی و صد هزار ناله فزون شیخ گفتا که تحفه حال بگوی وصف احسان ذوالجلال بگوی چون ز یار و دیار ببریدی از کرم های او چها دیدی تحفه گفت از هزار تاریکی داد بارم به قرب و نزدیکی بر سریر محبتم بنشاند وزدو صد رنج و محنتم برهاند شیخ گفتا که آن ستوده شیم کت خریدی به چل هزار درم بود همراه ما به راه حجاز در غمت مرد رو به خاک نیاز تحفه گفتا که آن گرانمایه در جنان با من است همسایه دادش آنها خدا که کم دیده دیده و گوش نیز نشنیده شیخ گفتا که آن کریم نهاد که تو را کرد از کرم آزاد بر امیدت درین طوافگه است چشم بنهاده هر طرف به ره است تحفه پنهان ره دعاش سپرد بر در کعبه اوفتاد و بمرد ناگهان تاجر از عقب برسید تحفه را اوفتاده مرده بدید او هم از بیدلی به خاک افتاد پیش آن پاک جان پاک بداد هر دو را شیخ گور کرد و کفن بعد حج رو نهاد سوی وطن رحمت حق نثار ایشان باد جای ما در جوار ایشان باد

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶۴ - به هم رسیدن شیخ سری قدس سره و تاجر و خریداری کردن شیخ سری تحفه را از وی تحفه و شیخ در سخن بودند رازگوی نو و کهن بودند تاجر دین و دل ز دست شده در لگدکوب غصه پست شده ناگهانی ز در درون آمد سوی آن بندی زبون آمدی شیخ را چون بدید خرم شد دلش از کار تحفه بی غم شد گفت شاید به یمن همت او سهل گردد بلا و محنت او بعد تسلیم چهره نمناک بهر تعظیم شیخ سود به خاک شیخ گفت که این حد من نیست کین کنیزک ز من به این اولیست پس ازان شیخ رو به تاجر کرد رغبت بیع تحفه ظاهر کرد کرد تاجر فغان که واویلاه که شد احوال من ز فقر تباه نیست در دستت آن گشاد ای شیخ که توانی بهاش داد ای شیخ از درم شد بهاش بیست هزار کی برآید ز دستت این مقدار همه مالم ز دست شد بیرون در بهای کنیزک و اکنون نه کنیزک به دست نی مالم محرمی کو که پیش او نالم شیخ رفت و به خانه دانگی نه جز دعا را غریو و بانگی نه دست برداشت کای اله کریم ایزد فرد و پادشاه قدیم آبرو بخش اشک ریختگان خاک ذلت به چهره بیختگان کارساز فتادگان از کار بار بردار ماندگان در بار مانده در بار تحفه است دلم سخنی گفته ام وز آن خجلم کار من تنگ شد ز تنگدلی سرخروییم ده درین خجلی در گنجینه کرم بگشای قیمت تحفه ام کرم فرمای شیخ را بود رو به خاک نیاز که برآمد ز سوی در آواز در چو بگشاد دید کرده مقام بر درش خواجه ای و چار غلام همه بر آستان او زده صف هر یکی شمع و بدره ای در کف اذن خواهان درآمدند از در بر زمین نیازمندی سر پنج بدره ز سیم پاک عیار هر یکی در شمار پنج هزار پیش شیخ زمانه بنهادند بر سر پای خدمت استادند شیخ پرسیدشان ز صورت حال خواجه فرمود در جواب سؤال که مرا شب به خواب بنمودند صورت فقر شیخ و فرمودند که دلش بهر تحفه دربار است قیمت تحفه را طلبگار است قیمت تحفه بر به خدمت شیخ تا شوی بهره ور ز همت شیخ شیخ با خواجه بامداد پگاه رو نهادند سوی تحفه به راه چون رسیدند از قضا تاجر نیز شد بی توقفی حاضر عرضه کردند بدره ها بر وی گفت من کی فروشم او را کی قیمت تحفه هست ازان افزون کش بدینها کنم ز دل بیرون می فزودند در بها ز کرم تا رسید آن به چل هزار درم گفت تاجر ز دیده ریزان آب که شبم گفت کردگار به خواب که بود تحفه برگزیده ما او خود و غیر خود رمیده ما خط آزادیش بلا اکراه می دهم خالصا لوجه الله غیر او هر چه دارم از زر و سیم به فقیران همی کنم تسلیم همه را می دهم برای خدای بو که حاصل کنم رضای خدای خواجه چون گوش کرد آن سخنان دست بر رو نهاد گریه کنان گفت گویا که خالق معبود نیست از کار و بار من خشنود که مرا ساخت زین شرف نومید سوخت جانم به حسرت جاوید به کف من ز ملک و مال اکنون هر چه هست آمدم ازان بیرون همه کردم سبیل راه خدای که خدایم بس است در دو سرای تحفه از بند بندگی چو رهید از سر و بر هر آنچه بود کشید جای اطلس پلاس ساخت لباس موی مشکین نهفت در کرباس پا نهاد از حریم بقعه بیرون چون پری شد به ستر غیب درون شیخ با آن دو تن ز دنبالش متحیر ز صورت حالش پرس پرسان چو آمدند پدر نه خبر یافتند ازو نه اثر هر سه کردند متفق با هم روی در بادیه به عزم حرم خواجه در ره به درد و داغ بمرد تن به بوم استخوان به زاغ سپرد مغز سر طعمه کلاغان ساخت دیده منقارگاه زاغان ساخت تاجر و شیخ پا بیفشردند ریگ کوبان به کعبه پی بردند با دل بی غش و درونه صاف شیخ می کرد گرد خانه طواف آمد آواز ناله ایش به گوش کش برآمد ز جان خسته خروش وز پی ناله نکته ایش نهفت شد شنیده که بیدلی می گفت کای چراغ شب سیه روزان مایه شادی غم اندوزان آگهی بخش جهان آگاهان رهنمای فتاده از راهان درد عشقت شفای بیماری زخم تو مرهم دل افگاری هر که از شوق توست در تب و تاب نشود جز به وصل تو سیراب هر که زد در محبت تو نفس مونس جان او تو باشی و بس از غمت هر که بی قرار آمد تا نبیند تو را نیارامد چون مناجات او سری بشنید سوی آن چون سرشک خویش دوید سر برآورد کای سری چونی کاندرین درد بادت افزونی شیخ گفتا کیی تو باز نمای که فتادم ز ناله تو ز پای گفت تن زن که هست رسوایی ناشناسی پس از شناسایی تحفه ام من خلاص کرده تو صد نوا یافته ز پرده تو شیخ دیدش به خاک افتاده چشم ها در مغاک افتاده سر و سیمین او خلال شده ماه رخسار او هلال شده الف قامتش چو نون گشته طره سرکشش نگون گشته چشمی و صد هزار قطره خون لبی و صد هزار ناله فزون شیخ گفتا که تحفه حال بگوی وصف احسان ذوالجلال بگوی چون ز یار و دیار ببریدی از کرم های او چها دیدی تحفه گفت از هزار تاریکی داد بارم به قرب و نزدیکی بر سریر محبتم بنشاند وزدو صد رنج و محنتم برهاند شیخ گفتا که آن ستوده شیم کت خریدی به چل هزار درم بود همراه ما به راه حجاز در غمت مرد رو به خاک نیاز تحفه گفتا که آن گرانمایه در جنان با من است همسایه دادش آنها خدا که کم دیده دیده و گوش نیز نشنیده شیخ گفتا که آن کریم نهاد که تو را کرد از کرم آزاد بر امیدت درین طوافگه است چشم بنهاده هر طرف به ره است تحفه پنهان ره دعاش سپرد بر در کعبه اوفتاد و بمرد ناگهان تاجر از عقب برسید تحفه را اوفتاده مرده بدید او هم از بیدلی به خاک افتاد پیش آن پاک جان پاک بداد هر دو را شیخ گور کرد و کفن بعد حج رو نهاد سوی وطن رحمت حق نثار ایشان باد جای ما در جوار ایشان باد

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶۵ - قصه ملاقات ذوالنون مصری قدس الله تعالی سره در حرم مکه با آن کنیزک و مقالات ایشان با یکدیگر لقمه ماهی فنا ذوالنون سالی آمد به عزم حج بیرون گفت دیدم که در میان طواف رفت نوری به آسمان ز مطاف پشت خود را به خانه بنهادم واندر آن داد فکر می دادم ناله ای ناگهم رسیده به گوش که برآمد ز من فغان و خروش در پی ناله برگرفتم راه دیدم آنجا کنیزکی چون ماه اندر استار کعبه آویزان اشک خونین ز هر مژه ریزان برگرفته نوا که یا مولای لیس الا هواک جوف حشای کیست مقصود من تو دانی وبس نیست محبوب من به غیر تو کس آه ازین اشک سرخ و چهره زرد که مرا در غم تو رسواکرد سینه ام شد ز درد عشق تو تنگ چه عجب گر به سینه کوبم سنگ با دلی گرم و سینه ای بریان گشتم از درد یاریش گریان در مناجات باز لب بگشود کای خداوند کارساز ودود به حق آنکه دوستدار منی در همه کار و بار یار منی که به محض کرم بیامرزم از گنه گرچه کوه البرزم شیخ چون این سخن شنید ازو گفت ازینسان مگوی بلکه بگو به حق آنکه دوستدار توام در همه کار و بار یار توام چه وقوفت بود ز یاری او یا ز آیین دوستداری او گفت شیخا جماعتی هستند که ز جام هوای او مستند اول او دوست داشت ایشان را پس به دل مهر کاشت ایشان را نکنی فهم این سخن الا که بخوانی فسوف یأتی الل ه بقوم یحبهم و یحب ونه ای حبیب گشته محب گر نه او دوست داردت ز نخست کی بود دوستداری از تو درست عشق او تخم عشق ما و شماست خواستگاری نخست از وی خاست عشق او شخص و عشق ما سایه سایه از شخص می برد مایه تا نه شخص است ایستاده به پای بهر اثبات سایه ژاژ مخای ما نبودیم و خواست از وی بود ما ازآن خواست یافتیم وجود شیخ گفتا که ای به فهم لطیف از چه روی چنین ضعیف و نحیف گفت مست محبت مولا هست دایم مریض در دنیا چون دوای محب او درد است به امید شفا نه در خورد است تا نیابد ز دوست بوی وفا زان مرض نیستش امید شفا گفت با شیخ بعد ازان کای شیخ که نه روشن بود جهان بی شیخ به قفا وانگر چون وا نگرید گرچه مالید چشم هیچ ندید باز چون رو به جانب او تافت اثری زو بجز خیال نیافت ماند حیران که مرغ سان چون رفت که به یکدم ز دام بیرون رفت

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶۵ - قصه ملاقات ذوالنون مصری قدس الله تعالی سره در حرم مکه با آن کنیزک و مقالات ایشان با یکدیگر لقمه ماهی فنا ذوالنون سالی آمد به عزم حج بیرون گفت دیدم که در میان طواف رفت نوری به آسمان ز مطاف پشت خود را به خانه بنهادم واندر آن داد فکر می دادم ناله ای ناگهم رسیده به گوش که برآمد ز من فغان و خروش در پی ناله برگرفتم راه دیدم آنجا کنیزکی چون ماه اندر استار کعبه آویزان اشک خونین ز هر مژه ریزان برگرفته نوا که یا مولای لیس الا هواک جوف حشای کیست مقصود من تو دانی وبس نیست محبوب من به غیر تو کس آه ازین اشک سرخ و چهره زرد که مرا در غم تو رسواکرد سینه ام شد ز درد عشق تو تنگ چه عجب گر به سینه کوبم سنگ با دلی گرم و سینه ای بریان گشتم از درد یاریش گریان در مناجات باز لب بگشود کای خداوند کارساز ودود به حق آنکه دوستدار منی در همه کار و بار یار منی که به محض کرم بیامرزم از گنه گرچه کوه البرزم شیخ چون این سخن شنید ازو گفت ازینسان مگوی بلکه بگو به حق آنکه دوستدار توام در همه کار و بار یار توام چه وقوفت بود ز یاری او یا ز آیین دوستداری او گفت شیخا جماعتی هستند که ز جام هوای او مستند اول او دوست داشت ایشان را پس به دل مهر کاشت ایشان را نکنی فهم این سخن الا که بخوانی فسوف یأتی الل ه بقوم یحبهم و یحب ونه ای حبیب گشته محب گر نه او دوست داردت ز نخست کی بود دوستداری از تو درست عشق او تخم عشق ما و شماست خواستگاری نخست از وی خاست عشق او شخص و عشق ما سایه سایه از شخص می برد مایه تا نه شخص است ایستاده به پای بهر اثبات سایه ژاژ مخای ما نبودیم و خواست از وی بود ما ازآن خواست یافتیم وجود شیخ گفتا که ای به فهم لطیف از چه روی چنین ضعیف و نحیف گفت مست محبت مولا هست دایم مریض در دنیا چون دوای محب او درد است به امید شفا نه در خورد است تا نیابد ز دوست بوی وفا زان مرض نیستش امید شفا گفت با شیخ بعد ازان کای شیخ که نه روشن بود جهان بی شیخ به قفا وانگر چون وا نگرید گرچه مالید چشم هیچ ندید باز چون رو به جانب او تافت اثری زو بجز خیال نیافت ماند حیران که مرغ سان چون رفت که به یکدم ز دام بیرون رفت

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶۶ - قصه آن جوان معشوق و پیر عاشق بود شوخی نشسته بر لب بام با فروزان رخی چو ماه تمام بر شکسته کلاه گوشه ناز گشته نازش هلاک اهل نیاز پیری آمد سفید موی شده پشتی از بار دل دو توی شده روی خود را به خاک می مالید وز دل دردناک می نالید کای پسر از تو سینه چاک شدم رحمتی کز غمت هلاک شدم پیش ازان کز غمت بمیرم زار حاجت من به یک نگاه برآر گفت با او پسر به عشوه گری من که باشم که تو به من نگری در برابر نگر برادر من که به خوبیست صد برابر من پیر مسکین چو آن طرف نگریست تا ببیند که در برابر کیست دست زد آن به خون خلق دلیر وز لب بامش اوفکند به زیر کان که ما را به عشق نام برد در رخ دیگری چرا نگرد جامی از غیر دوست دیده بدوز ور نه از دیده خون فشان شب و روز گر نه از وصل بهره ور باشی باری از هجر نوحه گر باشی جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶۷ - مناجات شیخ ابوعلی دقاق قدس سره بر بالای منبر کشته عشق بوعلی دقاق آن در آیین عشقبازی طاق روزی این درد از دلش زد سر به مناجات گفت در منبر کای خداوند آسمان و زمین نه مکان از تو خالی و نه مکین جلوه گر در بلند و پست تویی قصه کوتاه هر چه هست تویی از تو با خلق لافها زده ام در چندین گزافها زده ام روز محشر که سازیم زنده مکن از روی خلق شرمنده گر ندانی سزای خویشتنم کسوت صوفیان مکن ز تنم که اگر مؤمنم و گر گبرم نیست از زی صوفیان صبرم در کفم رکوه و عصایی نه در بوادی دوزخم سر ده تا به هر وادیی که روی آرم نوحه جانگداز بردارم بر خود از درهای گوناگون ریزم از دیده آب و از دل خون چون نباشد به قربتم فرمان پرورم جان به نوحه حرمان جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶۸ - به بام برآمدن وی قدس سره هر آخر روز و با آفتاب خطاب کردن هم ز وی آورند کآخر کار چون شد این درد بر دلش بسیار چهره خور چو زرد فام شدی شیخ دین بر کنار بام شدی اشک چون ریختی گهر سفتی رو به خورشید کردی و گفتی کای جهانگرد آسمان پیمای شب تاریک کاه روز افزای ز اول بامداد کز سر کوه سر زدی با هزار فر و شکوه تا به اکنون که کردی از تگ و پوی زرد رو در دیار فرقت روی تیغ آهیخته زیر پا دیدی کوههای بلند ببریدی بس بیابان ژرف پی در پی که به یک قرص گرم کردی طی از بسی بحرها به زورق زر برگذشتی ز موج ناشده تر ده به ده کو به کو شهر به شهر یافتند از فروغ فیض تو بهر هیچ جا دلشکسته ای دیدی وز خود و خلق رسته ای دیدی کش ازین غم به دل بود دردی یا ازین راه بر رخش گردی سخنان گفتی اینچنین بسیار تا شدی آفتاب نادیدار بعد ازان آمدی فرو از بام همچنان بی قرار و بی آرام بی قراری عشق بی تمکین جز به مردن نباشدش تسکین بلکه آنان که مست این جام اند چون بمیرند هم نیارامند

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶۶ - قصه آن جوان معشوق و پیر عاشق بود شوخی نشسته بر لب بام با فروزان رخی چو ماه تمام بر شکسته کلاه گوشه ناز گشته نازش هلاک اهل نیاز پیری آمد سفید موی شده پشتی از بار دل دو توی شده روی خود را به خاک می مالید وز دل دردناک می نالید کای پسر از تو سینه چاک شدم رحمتی کز غمت هلاک شدم پیش ازان کز غمت بمیرم زار حاجت من به یک نگاه برآر گفت با او پسر به عشوه گری من که باشم که تو به من نگری در برابر نگر برادر من که به خوبیست صد برابر من پیر مسکین چو آن طرف نگریست تا ببیند که در برابر کیست دست زد آن به خون خلق دلیر وز لب بامش اوفکند به زیر کان که ما را به عشق نام برد در رخ دیگری چرا نگرد جامی از غیر دوست دیده بدوز ور نه از دیده خون فشان شب و روز گر نه از وصل بهره ور باشی باری از هجر نوحه گر باشی جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶۷ - مناجات شیخ ابوعلی دقاق قدس سره بر بالای منبر کشته عشق بوعلی دقاق آن در آیین عشقبازی طاق روزی این درد از دلش زد سر به مناجات گفت در منبر کای خداوند آسمان و زمین نه مکان از تو خالی و نه مکین جلوه گر در بلند و پست تویی قصه کوتاه هر چه هست تویی از تو با خلق لافها زده ام در چندین گزافها زده ام روز محشر که سازیم زنده مکن از روی خلق شرمنده گر ندانی سزای خویشتنم کسوت صوفیان مکن ز تنم که اگر مؤمنم و گر گبرم نیست از زی صوفیان صبرم در کفم رکوه و عصایی نه در بوادی دوزخم سر ده تا به هر وادیی که روی آرم نوحه جانگداز بردارم بر خود از درهای گوناگون ریزم از دیده آب و از دل خون چون نباشد به قربتم فرمان پرورم جان به نوحه حرمان جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶۸ - به بام برآمدن وی قدس سره هر آخر روز و با آفتاب خطاب کردن هم ز وی آورند کآخر کار چون شد این درد بر دلش بسیار چهره خور چو زرد فام شدی شیخ دین بر کنار بام شدی اشک چون ریختی گهر سفتی رو به خورشید کردی و گفتی کای جهانگرد آسمان پیمای شب تاریک کاه روز افزای ز اول بامداد کز سر کوه سر زدی با هزار فر و شکوه تا به اکنون که کردی از تگ و پوی زرد رو در دیار فرقت روی تیغ آهیخته زیر پا دیدی کوههای بلند ببریدی بس بیابان ژرف پی در پی که به یک قرص گرم کردی طی از بسی بحرها به زورق زر برگذشتی ز موج ناشده تر ده به ده کو به کو شهر به شهر یافتند از فروغ فیض تو بهر هیچ جا دلشکسته ای دیدی وز خود و خلق رسته ای دیدی کش ازین غم به دل بود دردی یا ازین راه بر رخش گردی سخنان گفتی اینچنین بسیار تا شدی آفتاب نادیدار بعد ازان آمدی فرو از بام همچنان بی قرار و بی آرام بی قراری عشق بی تمکین جز به مردن نباشدش تسکین بلکه آنان که مست این جام اند چون بمیرند هم نیارامند

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶۹ - دیدن بعضی اصحاب بعد از وفات وی را قدس سره به خواب هم ز وی آورند کز اصحاب دید شخصیتش بعد مرگ به خواب که بسی شور و بی قراری داشت گریه و اضطراب و زاری داشت گفت شیخا چه حالت است تو را که ز مردن ملالت است تو را گویی از حال خود نه خرسندی که بدین عالم آرزومندی گفت آری بس آرزومندم که به دنیا برد خداوندم نه پی جاه و مال و زینت و زر نه پی وعظ و مجلس و منبر بلکه از بهر آنکه تا پیوست جز عصایی نباشدم در دست به همه کویها درآرم سر یک به یک خانه را بکوبم در صاحب خانه را دهم آواز کای پی هیچ مانده از همه باز عمر بگذشت در پریشانی بنگر کز چه باز می مانی جامی انفاس عمر مغتنم است انقطاع حیات دمبدم است کار امروز را مباش اسیر بهر فردا ذخیره ای برگیر روز عمرت به وقت عصر رسید عصر تو تا نماز شام کشید خفتن خواب مرگ نزدیک است موج گرداب مرگ نزدیک است پیش ازین همچو سینه تاریکان منشین بی خبر ز نزدیکان جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۷۰ - در ذکر موت و اهوال آن صرصر مرگ را ببین چه فن است سر شکن بیخ کن ثمر فکن است شاخ پیوندها شکسته اوست بیخ امیدها گسسته اوست وی فکنده ست ازین درخت بلند میوه نارسیده فرزند چند کردن به حول و قوت فخر کثمود الذین جابوا الصخر رو به قرآن بخوان که باد چه کرد یا جنود ثمود و عاد چه کرد دست بگسل ز نقل و باده و جام یاد کن زان که ریزدت در کام ساقی مرگ جام تلخ مذاق حین یلتف ساقکم بالساق پیش از آن دم که بر سر بستر پیچدت پایها به یکدیگر پای ازین تنگنای بیرون نه رخت ازین تیره جای بیرون نه آن بود پا برون نهادن تو رخت از اینجا برون نهادن تو که ببری ز غیر حق پیوند نهی از بندگیش بر خود بند الم مرگ قطع پیوند است زانچه اکنون دلت به آن بند است بندها را چو بگسلی امروز به همین قطع و اصلی امروز چون بمیری ز خویش پیش از مرگ نخوری زخم نیش بیش از مرگ جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۷۱ - اشارة الی قوله علیه السلام من اراد ان ینظر الی میت یمشی علی وجه الارض فلینظر الی ابن ابی قحافه بود ازین گونه مرده بوبکر رسته از کید زرق و حیله و مکر زان چو دیدش نبی که می پیمود ره درین تیره خاکدان فرمود هر که خواهد ز خلق کهنه و نو نگرد مرده روان گو رو آهوی مشک نافه را بنگر پسر بو قحافه را بنگر او چنین مرده و گروه شقاق می زنندش ز جهل طعن نفاق کان صدق و نفاق یعنی چه غرق وصل و فراق یعنی چه بود آیینه تمام صفا عکس بینندگان در او پیدا هر که سویش ز نیک و بد می دید اندر او عکس روی خود می دید طعنه بر وی ز جان پر کینه طعن زشتان بود بر آیینه زشت ننهد ز بد سرشتی خویش جز بر آیینه عیب زشتی خویش

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶۹ - دیدن بعضی اصحاب بعد از وفات وی را قدس سره به خواب هم ز وی آورند کز اصحاب دید شخصیتش بعد مرگ به خواب که بسی شور و بی قراری داشت گریه و اضطراب و زاری داشت گفت شیخا چه حالت است تو را که ز مردن ملالت است تو را گویی از حال خود نه خرسندی که بدین عالم آرزومندی گفت آری بس آرزومندم که به دنیا برد خداوندم نه پی جاه و مال و زینت و زر نه پی وعظ و مجلس و منبر بلکه از بهر آنکه تا پیوست جز عصایی نباشدم در دست به همه کویها درآرم سر یک به یک خانه را بکوبم در صاحب خانه را دهم آواز کای پی هیچ مانده از همه باز عمر بگذشت در پریشانی بنگر کز چه باز می مانی جامی انفاس عمر مغتنم است انقطاع حیات دمبدم است کار امروز را مباش اسیر بهر فردا ذخیره ای برگیر روز عمرت به وقت عصر رسید عصر تو تا نماز شام کشید خفتن خواب مرگ نزدیک است موج گرداب مرگ نزدیک است پیش ازین همچو سینه تاریکان منشین بی خبر ز نزدیکان جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۷۰ - در ذکر موت و اهوال آن صرصر مرگ را ببین چه فن است سر شکن بیخ کن ثمر فکن است شاخ پیوندها شکسته اوست بیخ امیدها گسسته اوست وی فکنده ست ازین درخت بلند میوه نارسیده فرزند چند کردن به حول و قوت فخر کثمود الذین جابوا الصخر رو به قرآن بخوان که باد چه کرد یا جنود ثمود و عاد چه کرد دست بگسل ز نقل و باده و جام یاد کن زان که ریزدت در کام ساقی مرگ جام تلخ مذاق حین یلتف ساقکم بالساق پیش از آن دم که بر سر بستر پیچدت پایها به یکدیگر پای ازین تنگنای بیرون نه رخت ازین تیره جای بیرون نه آن بود پا برون نهادن تو رخت از اینجا برون نهادن تو که ببری ز غیر حق پیوند نهی از بندگیش بر خود بند الم مرگ قطع پیوند است زانچه اکنون دلت به آن بند است بندها را چو بگسلی امروز به همین قطع و اصلی امروز چون بمیری ز خویش پیش از مرگ نخوری زخم نیش بیش از مرگ جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۷۱ - اشارة الی قوله علیه السلام من اراد ان ینظر الی میت یمشی علی وجه الارض فلینظر الی ابن ابی قحافه بود ازین گونه مرده بوبکر رسته از کید زرق و حیله و مکر زان چو دیدش نبی که می پیمود ره درین تیره خاکدان فرمود هر که خواهد ز خلق کهنه و نو نگرد مرده روان گو رو آهوی مشک نافه را بنگر پسر بو قحافه را بنگر او چنین مرده و گروه شقاق می زنندش ز جهل طعن نفاق کان صدق و نفاق یعنی چه غرق وصل و فراق یعنی چه بود آیینه تمام صفا عکس بینندگان در او پیدا هر که سویش ز نیک و بد می دید اندر او عکس روی خود می دید طعنه بر وی ز جان پر کینه طعن زشتان بود بر آیینه زشت ننهد ز بد سرشتی خویش جز بر آیینه عیب زشتی خویش

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۷۲ - حکایت بر سبیل تمثیل زنگی روی چون در دوزخ بینیی همچو موری مطبخ ننمودی به پیش رویش زشت لاف کافوری ار زدی انگشت چشم ها گرد و چشمخانه مغاک گردکان در کوی فتاده ز خاک دو لبش طبع کوب و دل رنجان همچو بر روی هم دو بادنجان دهنش در خیال فرزانه فرجه ای ز کدوی پر دانه دید آیینه ای به ره برداشت بر تماشای خویش دیده گماشت هر چه از عیب خود معاینه دید همه را از صفات آینه دید گفت اگر روی بودیت چو من صد کرامت فزودیت چو من خواری تو ز بد سرشتی توست بر ره افکندنت ز زشتی توست اگرش چشم تیزبین بودی گفت و گویش نه اینچنین بودی عیبها را همه ز خود دیدی طعن آیینه کم پسندیدی مرد دانا به هر چه در نگرد عیب بگذارد و هنر نگرد هست در عیبها هنر بینی از میان صدف گهر چینی بر هنر هر که عیب بگزیند از میان گهر صدف چیند جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۷۳ - قال رسول الله صلی الله علیه و سلم مثل المؤمن مثل النحلة لا تأکل الا طبیبا و لا تضع الا طبیبا گفت خیرالبشر رسول خدای آن فزون از همه به دانش و رای که بود مؤمن بلند محل به مثل راست همچو منج عسل مگس شهد چون رود در باغ دارد از غیر طیبات فراغ همچنین مؤمنان نیکوکار از جهان طعمه های نیکوخوار عیب پوشند و در هنر نگرند گل و ریحان طیبات خورند شهدهای ثنای گوناگون از ممر زبان دهند برون از نبی آنچه حجت این است الخبیثات للخبیثین است هر که بینی ز ناقص و کامل نیست الا به جنس خود مایل اولیا یار اولیا باشند اشقیا جفت اشقیا باشند ور دو ضد را به هم قرین یابی راز بردار و همنشین یابی دان که جنسیت نهانی هست که به ظاهر بر آن نیابی دست جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۷۴ - مشکل شدن مصاحبت زاغ و کبوتر بر آن حکیم و حل گشتن آن زد حکیمی به طرف باغ قدم دید زاغ و کبوتری با هم هر دو فارغ نشسته بر یک شاخ در زبان آوری به هم گستاخ مانده حیران به فهم خرده شناس کین نه بر وفق حکمت است و قیاس صحبت جنس جز به جنس که دید الفت بی مناسبت که شنید ناگه از شاخ آمدند فرو به تمنای آب بر لب جو بر سر خاک در شتاب شدند لنگ لنگان به سوی آب شدند دید از آنجا که تیز فرهنگیست که میانشان مناسبت لنگیست لنگی پا رساند بر همشان در تکاپوی ساخت همدمشان که تو را شوق آن شود جامی که رهی همچو میوه از خامی شیوه نارسیدگان بگذار رسم و راه رسیدگان بردار تا ز خامی خویش و هیچ کسی به مقام رسیدگی برسی سوی پاکان توجهی می کن به تکلف تشبهی می کن جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۷۵ - قال رسول الله صلی الله علیه و سلم من تشبه بقوم فهو منهم هر که در زی پاک کیشان است به حدیث نبی از ایشان است با تو گویم که زی ایشان چیست گر توانی به زی ایشان زیست اتباع شریعت نبوی اقتدای طریق مصطفوی تن به آداب او درآوردن دل به اخلاق او بپروردن کردن سر به وحدت مطلق در شهود خدای مستغرق اگر اینها نه حد خود دانی جهد کن آنقدر که بتوانی کل ما لیس کله یدرک کله لا یجوز ان یترک

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۷۲ - حکایت بر سبیل تمثیل زنگی روی چون در دوزخ بینیی همچو موری مطبخ ننمودی به پیش رویش زشت لاف کافوری ار زدی انگشت چشم ها گرد و چشمخانه مغاک گردکان در کوی فتاده ز خاک دو لبش طبع کوب و دل رنجان همچو بر روی هم دو بادنجان دهنش در خیال فرزانه فرجه ای ز کدوی پر دانه دید آیینه ای به ره برداشت بر تماشای خویش دیده گماشت هر چه از عیب خود معاینه دید همه را از صفات آینه دید گفت اگر روی بودیت چو من صد کرامت فزودیت چو من خواری تو ز بد سرشتی توست بر ره افکندنت ز زشتی توست اگرش چشم تیزبین بودی گفت و گویش نه اینچنین بودی عیبها را همه ز خود دیدی طعن آیینه کم پسندیدی مرد دانا به هر چه در نگرد عیب بگذارد و هنر نگرد هست در عیبها هنر بینی از میان صدف گهر چینی بر هنر هر که عیب بگزیند از میان گهر صدف چیند جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۷۳ - قال رسول الله صلی الله علیه و سلم مثل المؤمن مثل النحلة لا تأکل الا طبیبا و لا تضع الا طبیبا گفت خیرالبشر رسول خدای آن فزون از همه به دانش و رای که بود مؤمن بلند محل به مثل راست همچو منج عسل مگس شهد چون رود در باغ دارد از غیر طیبات فراغ همچنین مؤمنان نیکوکار از جهان طعمه های نیکوخوار عیب پوشند و در هنر نگرند گل و ریحان طیبات خورند شهدهای ثنای گوناگون از ممر زبان دهند برون از نبی آنچه حجت این است الخبیثات للخبیثین است هر که بینی ز ناقص و کامل نیست الا به جنس خود مایل اولیا یار اولیا باشند اشقیا جفت اشقیا باشند ور دو ضد را به هم قرین یابی راز بردار و همنشین یابی دان که جنسیت نهانی هست که به ظاهر بر آن نیابی دست جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۷۴ - مشکل شدن مصاحبت زاغ و کبوتر بر آن حکیم و حل گشتن آن زد حکیمی به طرف باغ قدم دید زاغ و کبوتری با هم هر دو فارغ نشسته بر یک شاخ در زبان آوری به هم گستاخ مانده حیران به فهم خرده شناس کین نه بر وفق حکمت است و قیاس صحبت جنس جز به جنس که دید الفت بی مناسبت که شنید ناگه از شاخ آمدند فرو به تمنای آب بر لب جو بر سر خاک در شتاب شدند لنگ لنگان به سوی آب شدند دید از آنجا که تیز فرهنگیست که میانشان مناسبت لنگیست لنگی پا رساند بر همشان در تکاپوی ساخت همدمشان که تو را شوق آن شود جامی که رهی همچو میوه از خامی شیوه نارسیدگان بگذار رسم و راه رسیدگان بردار تا ز خامی خویش و هیچ کسی به مقام رسیدگی برسی سوی پاکان توجهی می کن به تکلف تشبهی می کن جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۷۵ - قال رسول الله صلی الله علیه و سلم من تشبه بقوم فهو منهم هر که در زی پاک کیشان است به حدیث نبی از ایشان است با تو گویم که زی ایشان چیست گر توانی به زی ایشان زیست اتباع شریعت نبوی اقتدای طریق مصطفوی تن به آداب او درآوردن دل به اخلاق او بپروردن کردن سر به وحدت مطلق در شهود خدای مستغرق اگر اینها نه حد خود دانی جهد کن آنقدر که بتوانی کل ما لیس کله یدرک کله لا یجوز ان یترک

%0
10 Bölüm