Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Heft Evreng (Farsça tasavvuf mesnevîleri)

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۲۸ - عقد هفتم در شرح تصوف که بستن دست تصرف است و رستن از قید تکلف ای به صوفیگری آوازه بلند کرده زین شغل به آوازه پسند دل چو خم چند بر آوازه نهی ناید آوازه جز از خم تهی چون دهد کوس برون بانگ ز پوست بانگ او شاهد بی مغزی اوست نیستی صوفی ازین نام چه سود دعوی پختگی از خام چه سود کی سیاهی شود از زنگی دور گرچه خوانند به نامش کافور جامه فوطه چه پوشی چو مگس پر به هر خوان چه گشایی ز هوس طوطی قدسی و از هیچ کسی می زنی پر به هوای مگسی دین که صد پاره ز بی باکی توست نکندش خرقه صد پاره درست چاک در تارکت از تیغ حسود بخیه بر پاشنه موزه چه سود گردی انداخته سجاده به دوش گرد بازار چو سجاده فروش لیک بازاریگان دیده ورند صد ازین جنس به یک جو نخرند در ره اهل دل از همت پست جز عصا نیست تو را هیچ به دست آن که در چه فتد از لغزش پا دستگیریش نیاید ز عصا هست مسواک به کف سوهانت کز طمع تیز کند دندانت ترسم از بیخ برد چون شجره تیز دندانیت آخر چو اره رشته سبحه برانگشت مپیچ که ازان حلقه برون ناید هیچ مهره ای چند بود بی سر و بن کف ازان طاسچه نرد مکن تات ازان چشم بود بست و گشاد هرگزت رو ندهد نقش مراد گر حساب حسناتت هوس است عقد انگشت تو تسبیح بس است چون زنان موی به صد رعنایی ریشت از شانه زدن آرایی شانه بفکن چو نیی مردانه که به این دست جدا از شانه جمعی از نان لبی آورده به چنگ همچو دندان پی آن صف زده تنگ بهر کم بهره ای آن هم نه حلال در زنی سر به میانشان چو خلال دستت از حرص و شره کوته کن در صف اهل قناعت ره کن نیست زیبنده درین دیر مجاز آستین کوتهی از دست دراز ذوق صوفیگری ار هست تو را باید از خویش نظر بست تو را صوفی آنست که از خود رسته ست ز نکو جسته و از بد رسته ست بند هستی و ز هستی ساده زاده کون و ز کون آزاده با اضافت ز اضافت بیرون در مسافت ز مسافت بیرون در مکان نی و مکان از وی پر در زمان نی و زمان از وی پر ابدش را به ازل جنگی نه ازلش را ز ابد ننگی نه نه ز ادوار در او تأثیری نه در اطوار ازو تغییری گر حضیض سمک و اوج سما وانچه محصور بود بینهما گیرد اندر دل پاکش خانه نکند احساس که هست آن یا نه دل او موج زنان دریاییست کش فزون از دو جهان پهناییست هفت دریا چو یکی شبنم ازوست بلکه یک در کره عالم ازوست گنج عرفان بودش حاصل کسب قبله اش نیست بجز ذات فحسب جلوه گر گشته بر او وحدت ذات نکشد رنج تقابل ز صفات پیش او لطف همان قهر همان نوشداروش همان زهر همان

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۲۸ - عقد هفتم در شرح تصوف که بستن دست تصرف است و رستن از قید تکلف ای به صوفیگری آوازه بلند کرده زین شغل به آوازه پسند دل چو خم چند بر آوازه نهی ناید آوازه جز از خم تهی چون دهد کوس برون بانگ ز پوست بانگ او شاهد بی مغزی اوست نیستی صوفی ازین نام چه سود دعوی پختگی از خام چه سود کی سیاهی شود از زنگی دور گرچه خوانند به نامش کافور جامه فوطه چه پوشی چو مگس پر به هر خوان چه گشایی ز هوس طوطی قدسی و از هیچ کسی می زنی پر به هوای مگسی دین که صد پاره ز بی باکی توست نکندش خرقه صد پاره درست چاک در تارکت از تیغ حسود بخیه بر پاشنه موزه چه سود گردی انداخته سجاده به دوش گرد بازار چو سجاده فروش لیک بازاریگان دیده ورند صد ازین جنس به یک جو نخرند در ره اهل دل از همت پست جز عصا نیست تو را هیچ به دست آن که در چه فتد از لغزش پا دستگیریش نیاید ز عصا هست مسواک به کف سوهانت کز طمع تیز کند دندانت ترسم از بیخ برد چون شجره تیز دندانیت آخر چو اره رشته سبحه برانگشت مپیچ که ازان حلقه برون ناید هیچ مهره ای چند بود بی سر و بن کف ازان طاسچه نرد مکن تات ازان چشم بود بست و گشاد هرگزت رو ندهد نقش مراد گر حساب حسناتت هوس است عقد انگشت تو تسبیح بس است چون زنان موی به صد رعنایی ریشت از شانه زدن آرایی شانه بفکن چو نیی مردانه که به این دست جدا از شانه جمعی از نان لبی آورده به چنگ همچو دندان پی آن صف زده تنگ بهر کم بهره ای آن هم نه حلال در زنی سر به میانشان چو خلال دستت از حرص و شره کوته کن در صف اهل قناعت ره کن نیست زیبنده درین دیر مجاز آستین کوتهی از دست دراز ذوق صوفیگری ار هست تو را باید از خویش نظر بست تو را صوفی آنست که از خود رسته ست ز نکو جسته و از بد رسته ست بند هستی و ز هستی ساده زاده کون و ز کون آزاده با اضافت ز اضافت بیرون در مسافت ز مسافت بیرون در مکان نی و مکان از وی پر در زمان نی و زمان از وی پر ابدش را به ازل جنگی نه ازلش را ز ابد ننگی نه نه ز ادوار در او تأثیری نه در اطوار ازو تغییری گر حضیض سمک و اوج سما وانچه محصور بود بینهما گیرد اندر دل پاکش خانه نکند احساس که هست آن یا نه دل او موج زنان دریاییست کش فزون از دو جهان پهناییست هفت دریا چو یکی شبنم ازوست بلکه یک در کره عالم ازوست گنج عرفان بودش حاصل کسب قبله اش نیست بجز ذات فحسب جلوه گر گشته بر او وحدت ذات نکشد رنج تقابل ز صفات پیش او لطف همان قهر همان نوشداروش همان زهر همان

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۲۹ - حکایت مناظره کلیم در نواحی طور با آن سیه گلیم مهجور که چرا سجده آدم نکردی و سر به طوق لعنت درآوردی پورعمران به دلی غرقه نور می شد از بهر مناجات به طور دید در راه سر دوران را قاید لشکر مهجوران را گفت کز سجده آدم ز چه روی تافتی روی رضا راست بگوی گفت عاشق که بود کامل سیر پیش جانان نبرد سجده غیر گفت موسی که به فرموده دوست سر نهد هر که به جان بنده اوست گفت مقصود ازان گفت و شنود امتحان بود محب را نه سجود گفت موسی که اگر حال این است لعن و طعن تو چراش آیین است بر تو چون از غضب سلطانی شد لباس ملکی شیطانی گفت کین هر دو صفت عاریتند مانده از ذات به یک ناحیتند گر بیاید صد ازین یا برود حال ذاتم متغیر نشود ذات من بر صفت خویشتن است عشق او لازمه ذات من است تاکنون عشق من آمیخته بود در عرضهای من آویخته بود داشت بخت سیه و روز سفید هر دمم دستخوش بیم و امید این دم از کشمکش آن رستم پس زانوی وفا بنشستم لطف و قهرم همه یکرنگ شده ست کوه و کاهم همه همسنگ شده ست عشق شست از دل من نقش هوس عشق با عشق همی بازم و بس جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۳۰ - مناجات در اشارت به سعادت ذوق و وجدان و علم و عرفان ارباب تصوف و طلب کمال قوت ارادت که مقدمه آن سعادت است ای صفاتت حجب وحدت ذات جلوه گر ذات تو ز اسما و صفات آشکارا به جهان غیر تو کیست زیر این پرده نهان غیر تو کیست باطن عالم و ظاهر همه تو غایب از دیده و حاضر همه تو فضل تو شامل هر ناکس و کس همه را روی به سوی تو و بس جامی از جمله کسان ناکستر وز همه بازپسان واپستر می نهد در ره تو روی نیاز بی نیازش ز همه کار بساز سر ز هر راه بگردان او را سر بنه در ره مردان او را از همه وسوسه ها پاکش کن در ره اهل طلب خاکش کن لنگی از پای ارادت ببرش ده به اقلیم سعادت گذرش بخشش از حسن ارادت کیشی بر همه اهل ارادت بیشی

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۲۹ - حکایت مناظره کلیم در نواحی طور با آن سیه گلیم مهجور که چرا سجده آدم نکردی و سر به طوق لعنت درآوردی پورعمران به دلی غرقه نور می شد از بهر مناجات به طور دید در راه سر دوران را قاید لشکر مهجوران را گفت کز سجده آدم ز چه روی تافتی روی رضا راست بگوی گفت عاشق که بود کامل سیر پیش جانان نبرد سجده غیر گفت موسی که به فرموده دوست سر نهد هر که به جان بنده اوست گفت مقصود ازان گفت و شنود امتحان بود محب را نه سجود گفت موسی که اگر حال این است لعن و طعن تو چراش آیین است بر تو چون از غضب سلطانی شد لباس ملکی شیطانی گفت کین هر دو صفت عاریتند مانده از ذات به یک ناحیتند گر بیاید صد ازین یا برود حال ذاتم متغیر نشود ذات من بر صفت خویشتن است عشق او لازمه ذات من است تاکنون عشق من آمیخته بود در عرضهای من آویخته بود داشت بخت سیه و روز سفید هر دمم دستخوش بیم و امید این دم از کشمکش آن رستم پس زانوی وفا بنشستم لطف و قهرم همه یکرنگ شده ست کوه و کاهم همه همسنگ شده ست عشق شست از دل من نقش هوس عشق با عشق همی بازم و بس جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۳۰ - مناجات در اشارت به سعادت ذوق و وجدان و علم و عرفان ارباب تصوف و طلب کمال قوت ارادت که مقدمه آن سعادت است ای صفاتت حجب وحدت ذات جلوه گر ذات تو ز اسما و صفات آشکارا به جهان غیر تو کیست زیر این پرده نهان غیر تو کیست باطن عالم و ظاهر همه تو غایب از دیده و حاضر همه تو فضل تو شامل هر ناکس و کس همه را روی به سوی تو و بس جامی از جمله کسان ناکستر وز همه بازپسان واپستر می نهد در ره تو روی نیاز بی نیازش ز همه کار بساز سر ز هر راه بگردان او را سر بنه در ره مردان او را از همه وسوسه ها پاکش کن در ره اهل طلب خاکش کن لنگی از پای ارادت ببرش ده به اقلیم سعادت گذرش بخشش از حسن ارادت کیشی بر همه اهل ارادت بیشی

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۳۱ - عقد هشتم در بیان ارادت که عنان قصد از مقاصد مجازی تافتن است و بر باد پای جهد به کعبه مراد حقیقی شتافتن ای درین دامگه وهم و خیال مانده در ربقه عادت همه سال حق که منشور سعادت داده ست در خلاف آمد عادت داده ست چند سر در ره عادت باشی تارک تاج سعادت باشی کرده ای عادت و خو پرده خویش باز کن خوی ز خو کرده خویش دیده کز بهر صنایع باشد تا دلیل ره صانع باشد منظر شاهد رعنا سازی با رخش نرد تماشا بازی گوش کامد پی قرآن شنوی تا به فرموده یزدان گروی روزن بانگ نی و چنگ کنی به سماع غزل آهنگ کنی دست دادند که بی رنج و ملال سازیش آبله از کسب حلال نه که از جام شوی باده گسار داریش بر کف دست آبله وار پات دادند که از راه وفا آوری رو به صف اهل صفا نه که دین در ره آفات نهی پا به میدان خرابات نهی لب و دندان و زبانت دادند قوت نطق و بیانت دادند تا شوی بر نهج صدق و صواب متکلم به اسالیب خطاب نه که بیهوده سخن سنج شوی خلق را مایه صد رنج شوی آنچه گفتم همه عادات بد است که نه شایسته دین و خرد است به کز اینها همه پیوند گشای آوری روی ارادت به خدای هست ارادت بر هر آزاده ترک ما کان علیه العاده ای خوش آن وقت که بی فکر و نظر بر زند خواستی از جان تو سر کوه اگر بر تو کشد تیغ به جنگ با مرصع کمر از دم پلنگ دست خود در کمر آری با کوه در دلت ناید ازو هیچ شکوه همچو خورشید که نبود میغش خویش را عور زنی بر تیغش خون لعل از جگرش بگشایی نقد کان از کمرش بربایی بلکه چون کبک نهی پا به سرش وز لگدکوب کنی پی سپرش ور رسد بادیه ژرف به پیش فسحت آن ز دل عارف بیش گردبادش به فلک سوده کلاه گشته گوی کلهش قبه ماه خار آن دشنه بیدادگران خاک آن تشنه خونین جگران کوه با صرصر آن ریگ نمای ریگ چون اخگر سوزان ته پای به هوایش چو کند مرغ گذر همچو پروانه فتد سوخته پر بگذری از سر آن همچو سحاب از مژه بر تف آن ریزان آب ور بگیرد ره تو دریایی قله موج به گردون سایی جرم سیاره چو گوهر در وی ماهی چرخ شناور در وی غوک آن پنجه زنان با خرچنگ گام اول ز وی و کام نهنگ زان کنی همچو صبا زود گذار نکنی لب تر ازان کشتی وار هر چه القصه شود بند رهت روی برتابد ازین قبله گهت یک به یک را ز میان برداری قدم صدق به جان برداری تا نهی بزم به خلوتگه راز چنگ وحدت ز نوای تو به ساز ور بود تار ارادت ز تو سست سازش اندر قدم پیر درست باز در خواهش او خواهش خویش روز در افزونیش از کاهش خویش باش پیش رخش آیینه صاف بر تراش از دل خود زنگ خلاف شو سمندر چو فروزد آتش باش در آتش او خرم و خوش

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۳۱ - عقد هشتم در بیان ارادت که عنان قصد از مقاصد مجازی تافتن است و بر باد پای جهد به کعبه مراد حقیقی شتافتن ای درین دامگه وهم و خیال مانده در ربقه عادت همه سال حق که منشور سعادت داده ست در خلاف آمد عادت داده ست چند سر در ره عادت باشی تارک تاج سعادت باشی کرده ای عادت و خو پرده خویش باز کن خوی ز خو کرده خویش دیده کز بهر صنایع باشد تا دلیل ره صانع باشد منظر شاهد رعنا سازی با رخش نرد تماشا بازی گوش کامد پی قرآن شنوی تا به فرموده یزدان گروی روزن بانگ نی و چنگ کنی به سماع غزل آهنگ کنی دست دادند که بی رنج و ملال سازیش آبله از کسب حلال نه که از جام شوی باده گسار داریش بر کف دست آبله وار پات دادند که از راه وفا آوری رو به صف اهل صفا نه که دین در ره آفات نهی پا به میدان خرابات نهی لب و دندان و زبانت دادند قوت نطق و بیانت دادند تا شوی بر نهج صدق و صواب متکلم به اسالیب خطاب نه که بیهوده سخن سنج شوی خلق را مایه صد رنج شوی آنچه گفتم همه عادات بد است که نه شایسته دین و خرد است به کز اینها همه پیوند گشای آوری روی ارادت به خدای هست ارادت بر هر آزاده ترک ما کان علیه العاده ای خوش آن وقت که بی فکر و نظر بر زند خواستی از جان تو سر کوه اگر بر تو کشد تیغ به جنگ با مرصع کمر از دم پلنگ دست خود در کمر آری با کوه در دلت ناید ازو هیچ شکوه همچو خورشید که نبود میغش خویش را عور زنی بر تیغش خون لعل از جگرش بگشایی نقد کان از کمرش بربایی بلکه چون کبک نهی پا به سرش وز لگدکوب کنی پی سپرش ور رسد بادیه ژرف به پیش فسحت آن ز دل عارف بیش گردبادش به فلک سوده کلاه گشته گوی کلهش قبه ماه خار آن دشنه بیدادگران خاک آن تشنه خونین جگران کوه با صرصر آن ریگ نمای ریگ چون اخگر سوزان ته پای به هوایش چو کند مرغ گذر همچو پروانه فتد سوخته پر بگذری از سر آن همچو سحاب از مژه بر تف آن ریزان آب ور بگیرد ره تو دریایی قله موج به گردون سایی جرم سیاره چو گوهر در وی ماهی چرخ شناور در وی غوک آن پنجه زنان با خرچنگ گام اول ز وی و کام نهنگ زان کنی همچو صبا زود گذار نکنی لب تر ازان کشتی وار هر چه القصه شود بند رهت روی برتابد ازین قبله گهت یک به یک را ز میان برداری قدم صدق به جان برداری تا نهی بزم به خلوتگه راز چنگ وحدت ز نوای تو به ساز ور بود تار ارادت ز تو سست سازش اندر قدم پیر درست باز در خواهش او خواهش خویش روز در افزونیش از کاهش خویش باش پیش رخش آیینه صاف بر تراش از دل خود زنگ خلاف شو سمندر چو فروزد آتش باش در آتش او خرم و خوش

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۳۲ - حکایت آن مرید گرم رو که به فرموده پیر پخته کار در تنور فروزان نشست و از تاب آتش یک موی بر اندام وی کج نگشت صادقی را غم شبگیر گرفت صبحدم دست یکی پیر گرفت کمر خدمت او ساخت کمند بهر معراج مقامات بلند پیر روزی دم عرفان می زد گوی اسرار به چوگان می زد سامعان جمله سرافکنده به پیش از ره گوش برون رفته ز خویش آمد آن طالب صادق به حضور که به فرموده ات ای چشمه نور خشک و تر هیمه همه سوخته شد تا تنوری عجب افروخته شد بعد ازین کار چه و فرمان چیست آنچه مکنون ضمیر است آن چیست پیر مشغول سخن بود بسی در جوابش نزد اصلا نفسی کرد آن نکته مکرر دو سه بار پیر زد بانگ که ای نکته گذار چند با ما کنی الحاح چنین رو در آن آتش سوزان بنشین باز دریای صفا پیر کهن موج زن گشت به تحقیق سخن موج آن بحر به آخر چو رسید یادش آمد ز مقامات مرید گفت خیزید که آن نادره فن کرده در آتش سوزانش وطن زانکه عقد دل او نیست گزاف با من آنسان که کند قصد خلاف یافتندش چو زر پاک عیار کرده در آتش سوزنده قرار آتشش شعله زنان از همه سوی بر تنش کج نشده یک سر موی جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۳۳ - مناجات در اشارت به آنکه ارادت نخست از جانب مراد است نه مرید و طلب توفیق توبه که مبنای سایر مقامات است ای دل اهل ارادت به تو شاد به تو نازم که مریدی و مراد مرد تلوین تو را تمکین نیست شوق مسکین تو را تسکین نیست خواهش از جانب ما نیست درست هر چه هست از طرف توست نخست تا به ناخواست دهی کاهش ما هیچ سودی ندهد خواهش ما ور به ما خواهش تو راست شود مو به مو بر تن ما خواست شود دولت نیک سرانجامی را گرم کن ز آتش خود جامی را در دلش از تف آن شعله فروز هر چه غیر تو بود جمله بسوز بو که بی درد سر خامی چند پا ز سر کرده رود گامی چند ره به سر منزل مقصود برد پی به بیغوله نابود برد ور زند آتش هستی تابی ریزد از توبه بر آتش آبی

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۳۲ - حکایت آن مرید گرم رو که به فرموده پیر پخته کار در تنور فروزان نشست و از تاب آتش یک موی بر اندام وی کج نگشت صادقی را غم شبگیر گرفت صبحدم دست یکی پیر گرفت کمر خدمت او ساخت کمند بهر معراج مقامات بلند پیر روزی دم عرفان می زد گوی اسرار به چوگان می زد سامعان جمله سرافکنده به پیش از ره گوش برون رفته ز خویش آمد آن طالب صادق به حضور که به فرموده ات ای چشمه نور خشک و تر هیمه همه سوخته شد تا تنوری عجب افروخته شد بعد ازین کار چه و فرمان چیست آنچه مکنون ضمیر است آن چیست پیر مشغول سخن بود بسی در جوابش نزد اصلا نفسی کرد آن نکته مکرر دو سه بار پیر زد بانگ که ای نکته گذار چند با ما کنی الحاح چنین رو در آن آتش سوزان بنشین باز دریای صفا پیر کهن موج زن گشت به تحقیق سخن موج آن بحر به آخر چو رسید یادش آمد ز مقامات مرید گفت خیزید که آن نادره فن کرده در آتش سوزانش وطن زانکه عقد دل او نیست گزاف با من آنسان که کند قصد خلاف یافتندش چو زر پاک عیار کرده در آتش سوزنده قرار آتشش شعله زنان از همه سوی بر تنش کج نشده یک سر موی جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۳۳ - مناجات در اشارت به آنکه ارادت نخست از جانب مراد است نه مرید و طلب توفیق توبه که مبنای سایر مقامات است ای دل اهل ارادت به تو شاد به تو نازم که مریدی و مراد مرد تلوین تو را تمکین نیست شوق مسکین تو را تسکین نیست خواهش از جانب ما نیست درست هر چه هست از طرف توست نخست تا به ناخواست دهی کاهش ما هیچ سودی ندهد خواهش ما ور به ما خواهش تو راست شود مو به مو بر تن ما خواست شود دولت نیک سرانجامی را گرم کن ز آتش خود جامی را در دلش از تف آن شعله فروز هر چه غیر تو بود جمله بسوز بو که بی درد سر خامی چند پا ز سر کرده رود گامی چند ره به سر منزل مقصود برد پی به بیغوله نابود برد ور زند آتش هستی تابی ریزد از توبه بر آتش آبی

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۳۴ - عقد نهم در مقام توبه که پشت بر مخالفات کردن است و روی در موافقات آوردن پیش ازان کایدت این واقعه پیش به که از توبه کنی چاره خویش دامن از نفس و هوا درچینی پس زانوی وفا بنشینی هر چه بد باشد ازان بازآیی عقد اصرار ز دل بگشایی زانچه بگذشت پشیمان باشی اشک اندوه ز مژگان پاشی ره به سر حد خطا کم سپری سوی اقلیم جفا کم گذری گل این باغ همه یکرنگ است بانگ مرغانش به یک آهنگ است میوه کامسال ز شاخش چینی بر همان صورت پارش بینی بوی آنه هست همان رنگ همان به کمال خودش آهنگ همان پار خوش بود به چشم و دل تو چیست امسال ازان حاصل تو باشد اندر نظر نکته شناس سال دیگر به همین طرز و قیاس نیست در کار ز تکرار بزه لیکن آن می برد از کار مزه چند باشی ز معاصی مزه کش توبه هم بی مزه ای نیست بچش ملک از وصمت عصیان پاک است دیو کافر منش و بی باک است نکند طبع ملک میل گناه ناید از توبه گری دیو به راه خاصه آدمی آمد توبه مایه محرمی آمد توبه گرت از نسبت آدم نه اباست ربنا گو و ظلمنات کجاست چهره پر گرد کن از خاک نیاز مژه از خون جگر رنگین ساز جامه خود چو فلک زن در نیل به درون شعله فکن چون قندیل دیده را سرمه بیداری کش رخت در زاویه خواری کش فرش آن زاویه خاکستر کن جا در او با دل چون اخگر کن سینه از ناخن حسرت بخراش حرف میل گنه از دل بتراش دست بردار به درگاه خدای کای خطابخش خطاگر بخشای گریه و زاری و خواریم نگر بر جگر ناوک کاریم نگر آتش افکند به دل آوخ من بس بود آتش دل دوزخ من ز آتش دل شده ام گرم نفس در گنه سوزیم این آتش بس زین قبل گرد تواضع می تن در زاری و تضرع می زن بو که در دل کند اینت اثری وا شود بر رخت از توبه دری ور نه دریوزه کنان از زن و مرد بر در هر کس و ناکس می گرد درد دل می کن و همت می خواه تا ازین ورطه برون آری راه ای بسا شیر ز عجز آمده تنگ کش شود صید نما روبه لنگ وی بسا مرد فرومانده به جای کش کشد پیرزنی خار ز پای ای رقم کرده تو حرف گناه نامه عمرت ازین حرف سیاه گر نیی خامه سیهکاری چند بهر هر حرف نگونساری چند وای اگر عهد بقا پشت دهد مرگ بر حرف تو انگشت نهد گسترد دست اجل مهد فراق وز فزع ساق تو پیچد بر ساق دوستان نغمه غم ساز کنند دشمنان خرمی آغاز کنند وارثان حلقه به گرد سر تو حلقه کوبان ز طمع بر در تو از برون سو به تو گریان نگرند وز درون خرم و خندان گذرند هیچ تن را سر سودای تو نی هیچ کس را غم فردای تو نی

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۳۴ - عقد نهم در مقام توبه که پشت بر مخالفات کردن است و روی در موافقات آوردن پیش ازان کایدت این واقعه پیش به که از توبه کنی چاره خویش دامن از نفس و هوا درچینی پس زانوی وفا بنشینی هر چه بد باشد ازان بازآیی عقد اصرار ز دل بگشایی زانچه بگذشت پشیمان باشی اشک اندوه ز مژگان پاشی ره به سر حد خطا کم سپری سوی اقلیم جفا کم گذری گل این باغ همه یکرنگ است بانگ مرغانش به یک آهنگ است میوه کامسال ز شاخش چینی بر همان صورت پارش بینی بوی آنه هست همان رنگ همان به کمال خودش آهنگ همان پار خوش بود به چشم و دل تو چیست امسال ازان حاصل تو باشد اندر نظر نکته شناس سال دیگر به همین طرز و قیاس نیست در کار ز تکرار بزه لیکن آن می برد از کار مزه چند باشی ز معاصی مزه کش توبه هم بی مزه ای نیست بچش ملک از وصمت عصیان پاک است دیو کافر منش و بی باک است نکند طبع ملک میل گناه ناید از توبه گری دیو به راه خاصه آدمی آمد توبه مایه محرمی آمد توبه گرت از نسبت آدم نه اباست ربنا گو و ظلمنات کجاست چهره پر گرد کن از خاک نیاز مژه از خون جگر رنگین ساز جامه خود چو فلک زن در نیل به درون شعله فکن چون قندیل دیده را سرمه بیداری کش رخت در زاویه خواری کش فرش آن زاویه خاکستر کن جا در او با دل چون اخگر کن سینه از ناخن حسرت بخراش حرف میل گنه از دل بتراش دست بردار به درگاه خدای کای خطابخش خطاگر بخشای گریه و زاری و خواریم نگر بر جگر ناوک کاریم نگر آتش افکند به دل آوخ من بس بود آتش دل دوزخ من ز آتش دل شده ام گرم نفس در گنه سوزیم این آتش بس زین قبل گرد تواضع می تن در زاری و تضرع می زن بو که در دل کند اینت اثری وا شود بر رخت از توبه دری ور نه دریوزه کنان از زن و مرد بر در هر کس و ناکس می گرد درد دل می کن و همت می خواه تا ازین ورطه برون آری راه ای بسا شیر ز عجز آمده تنگ کش شود صید نما روبه لنگ وی بسا مرد فرومانده به جای کش کشد پیرزنی خار ز پای ای رقم کرده تو حرف گناه نامه عمرت ازین حرف سیاه گر نیی خامه سیهکاری چند بهر هر حرف نگونساری چند وای اگر عهد بقا پشت دهد مرگ بر حرف تو انگشت نهد گسترد دست اجل مهد فراق وز فزع ساق تو پیچد بر ساق دوستان نغمه غم ساز کنند دشمنان خرمی آغاز کنند وارثان حلقه به گرد سر تو حلقه کوبان ز طمع بر در تو از برون سو به تو گریان نگرند وز درون خرم و خندان گذرند هیچ تن را سر سودای تو نی هیچ کس را غم فردای تو نی

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۳۵ - حکایت آن فرو رفته به چاه جاه که از دست دوک ریسی رشته عنایتش به چنگ افتاد و کمند نجات او گشت می شد اندر حشم حشمت و جاه پادشاوار وزیری در راه گرد او حلقه مرصع کمران موکبش ناظم عالی گهران دیدن حشمت او باده اثر چشم نظارگیان مست نظر هر که آن دولت و شوکت نگریست بانگ برداشت که این کیست این کیست بود چابک زنی آنجا حاضر گفت تا چند که این کیست آخر رانده ای از حرم قرب خدای کرده در کوکبه دوران جای خورده از شعبده دهر فریب مبتلا گشته به این زینت و زیب زیر این دایره پر خم و پیچ مانده ای از همه محروم به هیچ آمد آن زمزمه در گوش وزیر داشت در سینه دلی پند پذیر بر هدف کارگر آمد تیرش صید شد کوه سپر نخجیرش همه اسباب وزارت بگذاشت به حرم راه زیارت برداشت بود تا بود در آن پاک حریم همچو پاکان به دل پاک مقیم ای خوش آن جذبه که ناگاه رسید زخم آن بر دل آگاه رسید صاحب جذبه ز خود باز رهد وز بد و نیک خرد باز رهد جای در کعبه امید کند روی در قبله جاوید کند جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۳۶ - مناجات در طلب کردن توبه و ثبات بر آن و نادیدن آن از خود و استوار ساختن آن به تقوا و ورع ای ز هر رو همه را روی به تو روی هر ذره ز هر سوی به تو کار ما چیست گنه ورزیدن عادت تو گنه آمرزیدن توبه از بنده بود سست نهاد توبه آنست کش از توست گشاد بار نه بار فکن هر دو تویی توبه ده توبه شکن هر دو تویی هر که شد گمشده تیه گناه جز به توبه نشود روی به راه جامی گمشده را بخش نجات توبه روزی کن و بر توبه ثبات نخوت توبه برون بر ز سرش دیدن توبه بپوش از نظرش پیش آن دیده که روشن نظر است دیدن توبه گناه دگر است می زند این همه از هستی سر کس نخورد از شجر هستی بر از ورع هر که زبردستی یافت پنجه زورور هستی تافت

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۳۵ - حکایت آن فرو رفته به چاه جاه که از دست دوک ریسی رشته عنایتش به چنگ افتاد و کمند نجات او گشت می شد اندر حشم حشمت و جاه پادشاوار وزیری در راه گرد او حلقه مرصع کمران موکبش ناظم عالی گهران دیدن حشمت او باده اثر چشم نظارگیان مست نظر هر که آن دولت و شوکت نگریست بانگ برداشت که این کیست این کیست بود چابک زنی آنجا حاضر گفت تا چند که این کیست آخر رانده ای از حرم قرب خدای کرده در کوکبه دوران جای خورده از شعبده دهر فریب مبتلا گشته به این زینت و زیب زیر این دایره پر خم و پیچ مانده ای از همه محروم به هیچ آمد آن زمزمه در گوش وزیر داشت در سینه دلی پند پذیر بر هدف کارگر آمد تیرش صید شد کوه سپر نخجیرش همه اسباب وزارت بگذاشت به حرم راه زیارت برداشت بود تا بود در آن پاک حریم همچو پاکان به دل پاک مقیم ای خوش آن جذبه که ناگاه رسید زخم آن بر دل آگاه رسید صاحب جذبه ز خود باز رهد وز بد و نیک خرد باز رهد جای در کعبه امید کند روی در قبله جاوید کند جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۳۶ - مناجات در طلب کردن توبه و ثبات بر آن و نادیدن آن از خود و استوار ساختن آن به تقوا و ورع ای ز هر رو همه را روی به تو روی هر ذره ز هر سوی به تو کار ما چیست گنه ورزیدن عادت تو گنه آمرزیدن توبه از بنده بود سست نهاد توبه آنست کش از توست گشاد بار نه بار فکن هر دو تویی توبه ده توبه شکن هر دو تویی هر که شد گمشده تیه گناه جز به توبه نشود روی به راه جامی گمشده را بخش نجات توبه روزی کن و بر توبه ثبات نخوت توبه برون بر ز سرش دیدن توبه بپوش از نظرش پیش آن دیده که روشن نظر است دیدن توبه گناه دگر است می زند این همه از هستی سر کس نخورد از شجر هستی بر از ورع هر که زبردستی یافت پنجه زورور هستی تافت

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۳۷ - عقد دهم در کشف سر ورع که کاسر سورت حرص و طمع است و کاشف ظلمت اهوا و بدع ای که بهر شکمت گردن آز سوی کاسه چو صراحیست دراز چون خم باده همین داری کام که کنی پر شکم خود ز حرام در نماز چه شد از پشت خم است چون تو را قبله همت شکم است چون به کامت ز ورع نیست مزه لقمه را از مزه پرسی نه بزه هر چه بر سفره و خوان تو نهند هر چه در کام و دهان تو نهند بخوری خواه کدر خواه صفی گاو و خر نیست بدین خوش علفی مرغ باید که مسمن باشد صحن ازو چشمه روغن باشد هیچ غم نیست گرش غصب کنان شحنه ده کشد از بیوه زنان میوه باید که بود تازه و تر چاشنی دار چو جلاب شکر هیچ غم نیست اگر دزد لییم افکند رخنه به بستان یتیم تخم لقمه ست در آب و گل تو نکند جز چو خودی حاصل تو دانه ریزی به کف آید خر خار کاری بدراند دامن لقمه خشک حلالت در کام لقمه چرب چه خواهی ز حرام بز که لاغر بود و سگ فربه هست ازین فربهت آن لاغر به دسترنج تو حلال است تو را غیر آن رنج و وبال است تو را نان خود با تره و دوغ زنی به که از خوان شه آروغ زنی نیست ممتاز حرامت ز حلال سیل تیره ست تو را آب زلال دلق و دراعه همی آرایی عطر تزویر بر آن می سایی سبحه با شانه همی پیوندی عقد تلبیس بر آن می بندی می کشی خرقه پشمینه به دوش می نهی گوشه فش در بن گوش باشد اینها همه دعوی یعنی صوفی وقتم و صاحب معنی تا فتد ساده دلی در دامت طعمه چاشت دهد یا شامت چون به دل افتدت از شهر گره با گروهی روی از شهر به ده که فلان هست ز نیکوکیشان مخلص و معتقد درویشان زیر صد بار وی از ناداری تو ز ادبار شوی سرباری کند از مفلسی آن بی مایه رخت خانه گرو همسایه بهر تو سفره و خوان آراید شربت و میوه بر آن افزاید تو هم از دین و خرد هر دو بری بنشینی و به شهوت بخوری تف بر این صوت و سیرت که تو راست تف بر این عقل و بصیرت که تو راست این نه صوفیگری و درویشیست نامسلمانی و کافر کیشیست نفس را حلقه حلقوم بری به که این زقه زقوم خوری دزدی و راهزنی بهتر ازین کفن از مرده کنی بهتر ازین چند روزی کم بی دردان گیر پی پیران و جوانمردان گیر بین که مردان چه ریاضت بردند تا درین مرحله پای افشردند خاطر از وسوسه صافی کردند در ورع موی شکافی کردد گم شدی بر دلشان حرص و طمع پرده دیدن اسرار ورع اگر از شبهه خلیدی خاری پا کشیدندی از گلزاری ور ز شک قطره چکیدی جایی دست شستندی از دریایی مردم چشم جهان آن نفرند که به نفرت سوی دنیا نگرند صدق کوشان و ورع کیشانند خصم حرص و طمع اندیشانند چشم جان بر اثر ایشان دار گوش دل بر خبر ایشان دار

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۳۷ - عقد دهم در کشف سر ورع که کاسر سورت حرص و طمع است و کاشف ظلمت اهوا و بدع ای که بهر شکمت گردن آز سوی کاسه چو صراحیست دراز چون خم باده همین داری کام که کنی پر شکم خود ز حرام در نماز چه شد از پشت خم است چون تو را قبله همت شکم است چون به کامت ز ورع نیست مزه لقمه را از مزه پرسی نه بزه هر چه بر سفره و خوان تو نهند هر چه در کام و دهان تو نهند بخوری خواه کدر خواه صفی گاو و خر نیست بدین خوش علفی مرغ باید که مسمن باشد صحن ازو چشمه روغن باشد هیچ غم نیست گرش غصب کنان شحنه ده کشد از بیوه زنان میوه باید که بود تازه و تر چاشنی دار چو جلاب شکر هیچ غم نیست اگر دزد لییم افکند رخنه به بستان یتیم تخم لقمه ست در آب و گل تو نکند جز چو خودی حاصل تو دانه ریزی به کف آید خر خار کاری بدراند دامن لقمه خشک حلالت در کام لقمه چرب چه خواهی ز حرام بز که لاغر بود و سگ فربه هست ازین فربهت آن لاغر به دسترنج تو حلال است تو را غیر آن رنج و وبال است تو را نان خود با تره و دوغ زنی به که از خوان شه آروغ زنی نیست ممتاز حرامت ز حلال سیل تیره ست تو را آب زلال دلق و دراعه همی آرایی عطر تزویر بر آن می سایی سبحه با شانه همی پیوندی عقد تلبیس بر آن می بندی می کشی خرقه پشمینه به دوش می نهی گوشه فش در بن گوش باشد اینها همه دعوی یعنی صوفی وقتم و صاحب معنی تا فتد ساده دلی در دامت طعمه چاشت دهد یا شامت چون به دل افتدت از شهر گره با گروهی روی از شهر به ده که فلان هست ز نیکوکیشان مخلص و معتقد درویشان زیر صد بار وی از ناداری تو ز ادبار شوی سرباری کند از مفلسی آن بی مایه رخت خانه گرو همسایه بهر تو سفره و خوان آراید شربت و میوه بر آن افزاید تو هم از دین و خرد هر دو بری بنشینی و به شهوت بخوری تف بر این صوت و سیرت که تو راست تف بر این عقل و بصیرت که تو راست این نه صوفیگری و درویشیست نامسلمانی و کافر کیشیست نفس را حلقه حلقوم بری به که این زقه زقوم خوری دزدی و راهزنی بهتر ازین کفن از مرده کنی بهتر ازین چند روزی کم بی دردان گیر پی پیران و جوانمردان گیر بین که مردان چه ریاضت بردند تا درین مرحله پای افشردند خاطر از وسوسه صافی کردند در ورع موی شکافی کردد گم شدی بر دلشان حرص و طمع پرده دیدن اسرار ورع اگر از شبهه خلیدی خاری پا کشیدندی از گلزاری ور ز شک قطره چکیدی جایی دست شستندی از دریایی مردم چشم جهان آن نفرند که به نفرت سوی دنیا نگرند صدق کوشان و ورع کیشانند خصم حرص و طمع اندیشانند چشم جان بر اثر ایشان دار گوش دل بر خبر ایشان دار

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۳۸ - حکایت آن متورع آبی از قبول مرغابی شکار کرده به چنگل بازی طعمه از غیر وجه خورده خسروی عاقبت اندیشی کرد روی در قبله درویشی کرد با بزرگی که در آن کشور بود بر سر اهل صفا سرور بود نوبتی چند به هم بنشستند عقد پیروی و مریدی بستند برد صد تحفه خدمت سوی پیر هیچ ازو پیر نشد تحفه پذیر روزی از بالش زین مسند ساخت قاصد صید سوی صحرا تاخت باز را دیده بینا بگشاد کله از سر گره از پا بگشاد کرد ازان باز رها کرده ز قید متعاقب دو سه مرغابی صید صید را از خم فتراک آویخت جانب پیر جنیبت انگیخت بندگی کرد که ای خاص خدای لقمه پاک است به این روزه گشای هست ازین طعمه درین منزلگاه پنجه کسب خلایق کوتاه پیر خندید که ای پاک نهاد نامت از لوح بقا پاک مباد جره بازت که شکاری فکن است جره از جوزه هر بیوه زن است رخشت این ره چو به پایان برده ست جو ز توزیع گدایان خورده ست نیروی بازوی باز اندازت باشد از دست ستم پردازت چشمه کز سنگ تراود پاک است تیره از رهگذر گلناک است هر که آلوده به گل رهگذرش کی ز گل پاک بود آبخورش جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۳۹ - مناجات در اشارت به آنکه حقیقت ورع اعراض است از ماسوی الله و طلب تحقیق به مقام زهد ای به خود خوانده ورع وزران را رغم بر حرص و طمع لرزان را دید غیر تو حرام است حرام ورع از ترک حرام است تمام نیست اهل ورع آن مانده ز راه کش به غیر تو کند دیده نگاه هر که از غیر تو شد بیگانه ورع اینست و دگر افسانه هر درختی که نه بارش ورع است رسته از دانه حرص و طمع است میوه ور کن ز ورع جامی را ببر از میوه وی خامی را غره دولت او سلخ مکن طعم آن میوه بر او تلخ مکن بر وی آن میوه چنان شیرین دار که شود در دو جهان شیرین کار از دلش رغبت دنیا کم کن زان اساس ورعش محکم کن سازش از مال جهان مایل زهد تاکشد رخت به سر منزل زهد

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۳۸ - حکایت آن متورع آبی از قبول مرغابی شکار کرده به چنگل بازی طعمه از غیر وجه خورده خسروی عاقبت اندیشی کرد روی در قبله درویشی کرد با بزرگی که در آن کشور بود بر سر اهل صفا سرور بود نوبتی چند به هم بنشستند عقد پیروی و مریدی بستند برد صد تحفه خدمت سوی پیر هیچ ازو پیر نشد تحفه پذیر روزی از بالش زین مسند ساخت قاصد صید سوی صحرا تاخت باز را دیده بینا بگشاد کله از سر گره از پا بگشاد کرد ازان باز رها کرده ز قید متعاقب دو سه مرغابی صید صید را از خم فتراک آویخت جانب پیر جنیبت انگیخت بندگی کرد که ای خاص خدای لقمه پاک است به این روزه گشای هست ازین طعمه درین منزلگاه پنجه کسب خلایق کوتاه پیر خندید که ای پاک نهاد نامت از لوح بقا پاک مباد جره بازت که شکاری فکن است جره از جوزه هر بیوه زن است رخشت این ره چو به پایان برده ست جو ز توزیع گدایان خورده ست نیروی بازوی باز اندازت باشد از دست ستم پردازت چشمه کز سنگ تراود پاک است تیره از رهگذر گلناک است هر که آلوده به گل رهگذرش کی ز گل پاک بود آبخورش جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۳۹ - مناجات در اشارت به آنکه حقیقت ورع اعراض است از ماسوی الله و طلب تحقیق به مقام زهد ای به خود خوانده ورع وزران را رغم بر حرص و طمع لرزان را دید غیر تو حرام است حرام ورع از ترک حرام است تمام نیست اهل ورع آن مانده ز راه کش به غیر تو کند دیده نگاه هر که از غیر تو شد بیگانه ورع اینست و دگر افسانه هر درختی که نه بارش ورع است رسته از دانه حرص و طمع است میوه ور کن ز ورع جامی را ببر از میوه وی خامی را غره دولت او سلخ مکن طعم آن میوه بر او تلخ مکن بر وی آن میوه چنان شیرین دار که شود در دو جهان شیرین کار از دلش رغبت دنیا کم کن زان اساس ورعش محکم کن سازش از مال جهان مایل زهد تاکشد رخت به سر منزل زهد

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۴۰ - عقد یازدهم در مقام زهد که انقطاع رغبت است از نعم فانی و اقتصار همت بر نعیم جاودانی ای گل تازه که از باغ الست به جهان آمده ای دست به دست پرده سبز فلک غنچه توست باشد این جامه به قدش ز تو چست باغبان گرچه کند غنچه هوس قصد او جلوه گل باشد و بس گل تویی زن چمن و غیر تو خار شیوه خار پرستی بگذار گلبن اندر رهت از خار درشت گه به کف زر کشد و گاه به مشت غنچه مشتیست ز زر گل چو کفی پی ایثار تو از هر طرفی چشم نرگس به تماشای تو باز نای بلبل ز نوای تو به ساز یاسمن بزم تو را لخلخه سای نارون فرق تو را چتر گشای سبزه در آرزوی مفرشیت باد خرسند به محمل کشیت محملت راست به هر پیش و پسی لاله از بانگ فتاده جرسی گر بنفشه نه ز دستت سیلی خورده اعضاش چرا شد نیلی آینه روی تو را آب زلال شانه کش موی تو را باد شمال طرفه حالی که ز خیل تو همه واندرین بزم طفیل تو همه تو ز حال همه پوشیده نظر گشته مشعوف دو سه خرده زر گاه بندیش نهانی به میان گه نهی بر طبق عرض عیان کی سزد دلق مرقع به برت در ته دلق گره کرده زرت یا مرقع ز سرت بیرون باد یا ز دل مهر زرت بیرون باد صوفی و مال پرستی نه خوش است عالی و میل به پستی نه خوش است نقد دین گوهر و دنیا صدف است وین صدف درصدد صد تلف است چه دهی گوهر جاویدانی به صدف خاصه که باشد فانی لذت خوردن و آشامیدن با بت حوروش آرامیدن خلعت فاخر از اطلس کردن خانه در قصر مقرنس کردن زیر ران ابلق تازی راندن بر مه و مهر غبار افشاندن همه هیچند و به هیچی سمرند بلکه از هیچ بسی هیچترند همه زنگند بر آیینه دل تار پیوند از اینها بگسل گنده پیریست جهان عشوه نمای دل صد تازه جوان کنده ز جای دل خورشید دلان خون کرده تابه آن چهره شفق گون کرده طره اش حلقه تزویر و فریب غمزه اش صف شکن صبر و شکیب ابرویش کهنه کمانیست دو تاه کرده از وسمه تلبیس سیاه چشم او را مژه از تیر بلا مژه اش میل کش چشم حیا لبش از ماتم شوهر خندان تیز در زخم کسانش دندان دانه دام ضلالت خالش کنده پای خرد خلخالش قامتش خاربنی زین بستان گل او حیله و برگش دستان بازویش تاب ده پنجه دین ساعدش پنجه بر صدق و یقین ساق او دولت ناپاینده پایه پایه به زوال آینده نیست از شیوه بالغ نظری که به دنباله چشمش نگری صد ضرر بیند ازو ضره او وای آن کس که شود غره او ضره اش کیست جهان جاوید که خرد راست نظرگاه امید چند ازو روی نهی در پستی بجه از وی که چو جستی رستی هست ازو بند امل بگسستن به خدا عزوجل پیوستن

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۴۰ - عقد یازدهم در مقام زهد که انقطاع رغبت است از نعم فانی و اقتصار همت بر نعیم جاودانی ای گل تازه که از باغ الست به جهان آمده ای دست به دست پرده سبز فلک غنچه توست باشد این جامه به قدش ز تو چست باغبان گرچه کند غنچه هوس قصد او جلوه گل باشد و بس گل تویی زن چمن و غیر تو خار شیوه خار پرستی بگذار گلبن اندر رهت از خار درشت گه به کف زر کشد و گاه به مشت غنچه مشتیست ز زر گل چو کفی پی ایثار تو از هر طرفی چشم نرگس به تماشای تو باز نای بلبل ز نوای تو به ساز یاسمن بزم تو را لخلخه سای نارون فرق تو را چتر گشای سبزه در آرزوی مفرشیت باد خرسند به محمل کشیت محملت راست به هر پیش و پسی لاله از بانگ فتاده جرسی گر بنفشه نه ز دستت سیلی خورده اعضاش چرا شد نیلی آینه روی تو را آب زلال شانه کش موی تو را باد شمال طرفه حالی که ز خیل تو همه واندرین بزم طفیل تو همه تو ز حال همه پوشیده نظر گشته مشعوف دو سه خرده زر گاه بندیش نهانی به میان گه نهی بر طبق عرض عیان کی سزد دلق مرقع به برت در ته دلق گره کرده زرت یا مرقع ز سرت بیرون باد یا ز دل مهر زرت بیرون باد صوفی و مال پرستی نه خوش است عالی و میل به پستی نه خوش است نقد دین گوهر و دنیا صدف است وین صدف درصدد صد تلف است چه دهی گوهر جاویدانی به صدف خاصه که باشد فانی لذت خوردن و آشامیدن با بت حوروش آرامیدن خلعت فاخر از اطلس کردن خانه در قصر مقرنس کردن زیر ران ابلق تازی راندن بر مه و مهر غبار افشاندن همه هیچند و به هیچی سمرند بلکه از هیچ بسی هیچترند همه زنگند بر آیینه دل تار پیوند از اینها بگسل گنده پیریست جهان عشوه نمای دل صد تازه جوان کنده ز جای دل خورشید دلان خون کرده تابه آن چهره شفق گون کرده طره اش حلقه تزویر و فریب غمزه اش صف شکن صبر و شکیب ابرویش کهنه کمانیست دو تاه کرده از وسمه تلبیس سیاه چشم او را مژه از تیر بلا مژه اش میل کش چشم حیا لبش از ماتم شوهر خندان تیز در زخم کسانش دندان دانه دام ضلالت خالش کنده پای خرد خلخالش قامتش خاربنی زین بستان گل او حیله و برگش دستان بازویش تاب ده پنجه دین ساعدش پنجه بر صدق و یقین ساق او دولت ناپاینده پایه پایه به زوال آینده نیست از شیوه بالغ نظری که به دنباله چشمش نگری صد ضرر بیند ازو ضره او وای آن کس که شود غره او ضره اش کیست جهان جاوید که خرد راست نظرگاه امید چند ازو روی نهی در پستی بجه از وی که چو جستی رستی هست ازو بند امل بگسستن به خدا عزوجل پیوستن

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۴۱ - حکایت آن خفته چشم بیدار دل که روح الله به سر وقت وی رسید و عذر خواب کردن وی را از وی پسندید عیسی آن روح که این صورت جسم بود بر گنج الهیش طلسم روزی از دل در راحت می زد گام در راه سیاحت می زد دید در کنج یکی دیر خراب خفته ای رخت خرد داده به خواب دیده از نادره دیدن بسته گوش از نکته شنیدن بسته ساخته در قفس تنگ دهان طوطی ناطقه را گنگ زبان زد سر پای که ای رفته ز دست میل بالا کن ازین پایه پست دیده و گوش و زبان را بگشای تازه کن بر دل خود یاد خدای صفحه لوح جهان دفتر اوست نسخه صنع بدایعگر اوست نقش این لوح بخوان حرف به حرف بشنو از هر یکی اسرار شگرف بر کرم هاش ثناخوانی کن بر رقمهاش درافشانی کن خفته این گفته ز عیسی چو شنید در جوابش ز سخن چاره ندید سر برآورد که بگذار مرا نیست با خلق جهان کار مرا پا به یک سوی کشیدم ز میان فارغ از عالمم و عالمیان مژده از من به جهان جویان ده که جهان هم به جهان جویان به گفت عیسیش چو بشنید جواب خواب کن خواب که خوش بادت خواب بند اندوه نیی شاد بخسب بنده کس نیی آزاد بخسب همه مشغولی عالم کولیست ترک کولی به خدا مشغولیست جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۴۲ - مناجات در طلب مقام فقر بعد از تحقق به مقام زهد ای در رحمت تو بر همه باز غرقه نعمت تو شیب و فراز عشقبازان به تمنای تو بند زهدورزان به خیالت خرسند گر نه با بت ز تو باشد نامی کس سوی بتکده ننهد گامی گرنه بویی ز تو آید به دماغ کس نبوید گل خوشبوی به باغ داغ تو باغ دل جامی بس باشد از باغ تو بوییش هوس بویی از باغ خودش روزی کن لذت از داغ خودش روزی کن منه از دام هواها بندش بگسل از هر هوسی پیوندش بر دلش نقش غم خویش نگار خاطرش بسته به هر نقش مدار بخیه فقرزنش بر ژنده سازش از ذوق فنا دل زده تا چو سر بر زند از ژنده فقر مرده خود بود و زنده فقر

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۴۱ - حکایت آن خفته چشم بیدار دل که روح الله به سر وقت وی رسید و عذر خواب کردن وی را از وی پسندید عیسی آن روح که این صورت جسم بود بر گنج الهیش طلسم روزی از دل در راحت می زد گام در راه سیاحت می زد دید در کنج یکی دیر خراب خفته ای رخت خرد داده به خواب دیده از نادره دیدن بسته گوش از نکته شنیدن بسته ساخته در قفس تنگ دهان طوطی ناطقه را گنگ زبان زد سر پای که ای رفته ز دست میل بالا کن ازین پایه پست دیده و گوش و زبان را بگشای تازه کن بر دل خود یاد خدای صفحه لوح جهان دفتر اوست نسخه صنع بدایعگر اوست نقش این لوح بخوان حرف به حرف بشنو از هر یکی اسرار شگرف بر کرم هاش ثناخوانی کن بر رقمهاش درافشانی کن خفته این گفته ز عیسی چو شنید در جوابش ز سخن چاره ندید سر برآورد که بگذار مرا نیست با خلق جهان کار مرا پا به یک سوی کشیدم ز میان فارغ از عالمم و عالمیان مژده از من به جهان جویان ده که جهان هم به جهان جویان به گفت عیسیش چو بشنید جواب خواب کن خواب که خوش بادت خواب بند اندوه نیی شاد بخسب بنده کس نیی آزاد بخسب همه مشغولی عالم کولیست ترک کولی به خدا مشغولیست جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۴۲ - مناجات در طلب مقام فقر بعد از تحقق به مقام زهد ای در رحمت تو بر همه باز غرقه نعمت تو شیب و فراز عشقبازان به تمنای تو بند زهدورزان به خیالت خرسند گر نه با بت ز تو باشد نامی کس سوی بتکده ننهد گامی گرنه بویی ز تو آید به دماغ کس نبوید گل خوشبوی به باغ داغ تو باغ دل جامی بس باشد از باغ تو بوییش هوس بویی از باغ خودش روزی کن لذت از داغ خودش روزی کن منه از دام هواها بندش بگسل از هر هوسی پیوندش بر دلش نقش غم خویش نگار خاطرش بسته به هر نقش مدار بخیه فقرزنش بر ژنده سازش از ذوق فنا دل زده تا چو سر بر زند از ژنده فقر مرده خود بود و زنده فقر

%0
10 Bölüm