Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱ آن خواجه را از نیم شب بیماریی پیدا شده ست تا روز بر دیوار ما بی خویشتن سر می زده ست چرخ و زمین گریان شده وز ناله اش نالان شده دم های او سوزان شده گویی که در آتشکده ست بیماریی دارد عجب نی درد سر نی رنج تب چاره ندارد در زمین کز آسمانش آمده ست چون دید جالینوس را نبضش گرفت و گفت او دستم بهل دل را ببین رنجم برون قاعده ست صفراش نی سوداش نی قولنج و استسقاش نی زین واقعه در شهر ما هر گوشه ای صد عربده ست نی خواب او را نی خورش از عشق دارد پرورش کاین عشق اکنون خواجه را هم دایه و هم والده ست گفتم خدایا رحمتی کآرام گیرد ساعتی نی خون کس را ریخته ست نی مال کس را بستده ست آمد جواب از آسمان کو را رها کن در همان کاندر بلای عاشقان دارو و درمان بیهدست این خواجه را چاره مجو بندش منه پندش مگو کان جا که افتادست او نی مفسقه نی معبده ست تو عشق را چون دیده ای از عاشقان نشنیده ای خاموش کن افسون مخوان نی جادوی نی شعبده ست ای شمس تبریزی بیا ای معدن نور و ضیا کاین روح باکار و کیا بی تابش تو جامدست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲ آمده ام که تا به خود گوش کشان کشانمت بی دل و بی خودت کنم در دل و جان نشانمت آمده ام بهار خوش پیش تو ای درخت گل تا که کنار گیرمت خوش خوش و می فشانمت آمده ام که تا تو را جلوه دهم در این سرا همچو دعای عاشقان فوق فلک رسانمت آمده ام که بوسه ای از صنمی ربوده ای بازبده به خوشدلی خواجه که واستانمت گل چه بود که کل تویی ناطق امر قل تویی گر دگری نداندت چون تو منی بدانمت جان و روان من تویی فاتحه خوان من تویی فاتحه شو تو یک سری تا که به دل بخوانمت صید منی شکار من گرچه ز دام جسته ای جانب دام باز رو ور نروی برانمت شیر بگفت مر مرا نادره آهوی برو در پی من چه می دوی تیز که بردرانمت زخم پذیر و پیش رو چون سپر شجاعتی گوش به غیر زه مده تا چو کمان خمانمت از حد خاک تا بشر چند هزار منزلست شهر به شهر بردمت بر سر ره نمانمت هیچ مگو و کف مکن سر مگشای دیگ را نیک بجوش و صبر کن زانک همی پزانمت نی که تو شیرزاده ای در تن آهوی نهان من ز حجاب آهوی یک رهه بگذرانمت گوی منی و می دوی در چوگان حکم من در پی تو همی دوم گرچه که می دوانمت

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱ آن خواجه را از نیم شب بیماریی پیدا شده ست تا روز بر دیوار ما بی خویشتن سر می زده ست چرخ و زمین گریان شده وز ناله اش نالان شده دم های او سوزان شده گویی که در آتشکده ست بیماریی دارد عجب نی درد سر نی رنج تب چاره ندارد در زمین کز آسمانش آمده ست چون دید جالینوس را نبضش گرفت و گفت او دستم بهل دل را ببین رنجم برون قاعده ست صفراش نی سوداش نی قولنج و استسقاش نی زین واقعه در شهر ما هر گوشه ای صد عربده ست نی خواب او را نی خورش از عشق دارد پرورش کاین عشق اکنون خواجه را هم دایه و هم والده ست گفتم خدایا رحمتی کآرام گیرد ساعتی نی خون کس را ریخته ست نی مال کس را بستده ست آمد جواب از آسمان کو را رها کن در همان کاندر بلای عاشقان دارو و درمان بیهدست این خواجه را چاره مجو بندش منه پندش مگو کان جا که افتادست او نی مفسقه نی معبده ست تو عشق را چون دیده ای از عاشقان نشنیده ای خاموش کن افسون مخوان نی جادوی نی شعبده ست ای شمس تبریزی بیا ای معدن نور و ضیا کاین روح باکار و کیا بی تابش تو جامدست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲ آمده ام که تا به خود گوش کشان کشانمت بی دل و بی خودت کنم در دل و جان نشانمت آمده ام بهار خوش پیش تو ای درخت گل تا که کنار گیرمت خوش خوش و می فشانمت آمده ام که تا تو را جلوه دهم در این سرا همچو دعای عاشقان فوق فلک رسانمت آمده ام که بوسه ای از صنمی ربوده ای بازبده به خوشدلی خواجه که واستانمت گل چه بود که کل تویی ناطق امر قل تویی گر دگری نداندت چون تو منی بدانمت جان و روان من تویی فاتحه خوان من تویی فاتحه شو تو یک سری تا که به دل بخوانمت صید منی شکار من گرچه ز دام جسته ای جانب دام باز رو ور نروی برانمت شیر بگفت مر مرا نادره آهوی برو در پی من چه می دوی تیز که بردرانمت زخم پذیر و پیش رو چون سپر شجاعتی گوش به غیر زه مده تا چو کمان خمانمت از حد خاک تا بشر چند هزار منزلست شهر به شهر بردمت بر سر ره نمانمت هیچ مگو و کف مکن سر مگشای دیگ را نیک بجوش و صبر کن زانک همی پزانمت نی که تو شیرزاده ای در تن آهوی نهان من ز حجاب آهوی یک رهه بگذرانمت گوی منی و می دوی در چوگان حکم من در پی تو همی دوم گرچه که می دوانمت

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۳ آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت وان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشه ای وان نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت آن نفسی که باخودی بسته ابر غصه ای وان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت آن نفسی که باخودی یار کناره می کند وان نفسی که بیخودی باده یار آیدت آن نفسی که باخودی همچو خزان فسرده ای وان نفسی که بیخودی دی چو بهار آیدت جمله بی قراریت از طلب قرار توست طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت جمله ناگوارشت از طلب گوارش است ترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدت جمله بی مرادیت از طلب مراد توست ور نه همه مرادها همچو نثار آیدت عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نی تا که نگار نازگر عاشق زار آیدت خسرو شرق شمس دین از تبریز چون رسد از مه و از ستاره ها والله عار آیدت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۴ درآ تا خرقه قالب دراندازم همین ساعت درآ تا خانه هستی بپردازم همین ساعت صلا زن پاکبازی را رها کن خاک بازی را که یک جان دارم و خواهم که دربازم همین ساعت کمان زه کن خدایا نه که تیر قاب قوسینی که وقت آمد که من جان را سپر سازم همین ساعت چو بر می آید این آتش فغان می خیزد از عالم امانم ده امانم ده که بگدازم همین ساعت جهان از ترس می درد و جان از عشق می پرد که مرغان را به رشک آرم ز پروازم همین ساعت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۵ که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانست که عاشق کم رسد آنجا و معشوقش فراوانست که تا نازی کنیم آن جا و بازاری نهیم آن جا که تا دل ها خنک گردد که دل ها سخت بریانست نباشد این چنین شهری ولی باری کم از شهری که در وی عدل و انصافست و معشوق مسلمانست که این سو عاشقان باری چو عود کهنه می سوزد و آن معشوق نادرتر کز او آتش فروزانست خداوندا به احسانت به حق لطف و اکرامت مگیر آشفته می گویم که جان بی تو پریشانست تو مستان را نمی گیری پریشان را نمی گیری خنک آن را که می گیری که جانم مست ایشانست اگر گیری ور اندازی چه غم داری چه کم داری که عاشق هر طرف این جا بیابان در بیابانست بخندد چشم مریخش مرا گوید نمی ترسی نگارا بوی خون آید اگر مریخ خندانست دلم با خویشتن آمد شکایت را رها کردم هزاران جان همی بخشد چه شد گر خصم یک جانست منم قاضی خشم آلود و هر دو خصم خشنودند که جانان طالب جانست و جان جویای جانانست که جان ذره ست و او کیوان که جان میوه ست و او بستان که جان قطره ست و او عمان که جان حبه ست و او کانست سخن در پوست می گویم که جان این سخن غیبست نه در اندیشه می گنجد نه آن را گفتن امکانست خمش کن همچو عالم باش خموش و مست و سرگردان وگر او نیست مست مست چرا افتان و خیزانست

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۳ آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت وان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشه ای وان نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت آن نفسی که باخودی بسته ابر غصه ای وان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت آن نفسی که باخودی یار کناره می کند وان نفسی که بیخودی باده یار آیدت آن نفسی که باخودی همچو خزان فسرده ای وان نفسی که بیخودی دی چو بهار آیدت جمله بی قراریت از طلب قرار توست طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت جمله ناگوارشت از طلب گوارش است ترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدت جمله بی مرادیت از طلب مراد توست ور نه همه مرادها همچو نثار آیدت عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نی تا که نگار نازگر عاشق زار آیدت خسرو شرق شمس دین از تبریز چون رسد از مه و از ستاره ها والله عار آیدت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۴ درآ تا خرقه قالب دراندازم همین ساعت درآ تا خانه هستی بپردازم همین ساعت صلا زن پاکبازی را رها کن خاک بازی را که یک جان دارم و خواهم که دربازم همین ساعت کمان زه کن خدایا نه که تیر قاب قوسینی که وقت آمد که من جان را سپر سازم همین ساعت چو بر می آید این آتش فغان می خیزد از عالم امانم ده امانم ده که بگدازم همین ساعت جهان از ترس می درد و جان از عشق می پرد که مرغان را به رشک آرم ز پروازم همین ساعت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۵ که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانست که عاشق کم رسد آنجا و معشوقش فراوانست که تا نازی کنیم آن جا و بازاری نهیم آن جا که تا دل ها خنک گردد که دل ها سخت بریانست نباشد این چنین شهری ولی باری کم از شهری که در وی عدل و انصافست و معشوق مسلمانست که این سو عاشقان باری چو عود کهنه می سوزد و آن معشوق نادرتر کز او آتش فروزانست خداوندا به احسانت به حق لطف و اکرامت مگیر آشفته می گویم که جان بی تو پریشانست تو مستان را نمی گیری پریشان را نمی گیری خنک آن را که می گیری که جانم مست ایشانست اگر گیری ور اندازی چه غم داری چه کم داری که عاشق هر طرف این جا بیابان در بیابانست بخندد چشم مریخش مرا گوید نمی ترسی نگارا بوی خون آید اگر مریخ خندانست دلم با خویشتن آمد شکایت را رها کردم هزاران جان همی بخشد چه شد گر خصم یک جانست منم قاضی خشم آلود و هر دو خصم خشنودند که جانان طالب جانست و جان جویای جانانست که جان ذره ست و او کیوان که جان میوه ست و او بستان که جان قطره ست و او عمان که جان حبه ست و او کانست سخن در پوست می گویم که جان این سخن غیبست نه در اندیشه می گنجد نه آن را گفتن امکانست خمش کن همچو عالم باش خموش و مست و سرگردان وگر او نیست مست مست چرا افتان و خیزانست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۶ حالت ده و حیرت ده ای مبدع بی حالت لیلی کن و مجنون کن ای صانع بی آلت صد حاجت گوناگون در لیلی و در مجنون فریادکنان پیشت کای معطی بی حاجت انگشتری حاجت مهریست سلیمانی رهنست به پیش تو از دست مده صحبت بگذشت مه توبه آمد به جهان ماهی کاو بشکند و سوزد صد توبه به یک ساعت ای گیج سری کان سر گیجیده نگردد ز او وی گول دلی کان دل یاوه نکند نیت ما لنگ شدیم این جا بربند در خانه چرنده و پرنده لنگند در این حضرت ای عشق توی کلی هم تاجی و هم غلی هم دعوت پیغامبر هم ده دلی امت از نیست برآوردی ما را جگری تشنه بردوخته ای ما را بر چشمه این دولت خارم ز تو گل گشته و اجزا همه کل گشته هم اول ما رحمت هم آخر ما رحمت در خار ببین گل را بیرون همه کس بیند در جزو ببین کل را این باشد اهلیت در غوره ببین می را در نیست ببین شیء را ای یوسف در چه بین شاهنشهی و ملکت خاری که ندارد گل در صدر چمن ناید خاکی ز کجا یابد بی روح سر و سبلت کف می زن و زین می دان تو منشاء هر بانگی کاین بانگ دو کف نبود بی فرقت و بی وصلت خامش که بهار آمد گل آمد و خار آمد از غیب برون جسته خوبان جهت دعوت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۷ از دفتر عمر ما یکتا ورقی مانده ست کز غیرت لطف آن جان در قلقی مانده ست بنوشته بر آن دفتر حرفی ز شکر خوشتر از خجلت آن حرفش مه در عرقی مانده ست عمر ابدی تابان اندر ورق بستان نی خوف ز تحویلی نی جای دقی مانده ست نامش ورقی بوده ملک ابد اندر وی اسرار همه پاکان آن جا شفقی مانده ست پیچیده ورق بر وی نوری ز خداوندی شمس الحق تبریزی روشن حدقی مانده ست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۸ بادست مرا زان سر اندر سر و در سبلت پرباد چرا نبود سرمست چنین دولت هر لحظه و هر ساعت بر کوری هشیاری صد رطل درآشامم بی ساغر و بی آلت مرغان هوایی را بازان خدایی را از غیب به دست آرم بی صنعت و بی حیلت خود از کف دست من مرغان عجب رویند می از لب من جوشد در مستی آن حالت آن دانه آدم را کز سنبل او باشد بفروشم جنت را بر جان نهم جنت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۹ بیایید بیایید که گلزار دمیده ست بیایید بیایید که دلدار رسیده ست بیارید به یک بار همه جان و جهان را به خورشید سپارید که خوش تیغ کشیده ست بر آن زشت بخندید که او ناز نماید بر آن یار بگریید که از یار بریده ست همه شهر بشورید چو آوازه درافتاد که دیوانه دگربار ز زنجیر رهیده ست چه روزست و چه روزست چنین روز قیامت مگر نامه اعمال ز آفاق پریده ست بکوبید دهل ها و دگر هیچ مگویید چه جای دل و عقلست که جان نیز رمیده ست

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۶ حالت ده و حیرت ده ای مبدع بی حالت لیلی کن و مجنون کن ای صانع بی آلت صد حاجت گوناگون در لیلی و در مجنون فریادکنان پیشت کای معطی بی حاجت انگشتری حاجت مهریست سلیمانی رهنست به پیش تو از دست مده صحبت بگذشت مه توبه آمد به جهان ماهی کاو بشکند و سوزد صد توبه به یک ساعت ای گیج سری کان سر گیجیده نگردد ز او وی گول دلی کان دل یاوه نکند نیت ما لنگ شدیم این جا بربند در خانه چرنده و پرنده لنگند در این حضرت ای عشق توی کلی هم تاجی و هم غلی هم دعوت پیغامبر هم ده دلی امت از نیست برآوردی ما را جگری تشنه بردوخته ای ما را بر چشمه این دولت خارم ز تو گل گشته و اجزا همه کل گشته هم اول ما رحمت هم آخر ما رحمت در خار ببین گل را بیرون همه کس بیند در جزو ببین کل را این باشد اهلیت در غوره ببین می را در نیست ببین شیء را ای یوسف در چه بین شاهنشهی و ملکت خاری که ندارد گل در صدر چمن ناید خاکی ز کجا یابد بی روح سر و سبلت کف می زن و زین می دان تو منشاء هر بانگی کاین بانگ دو کف نبود بی فرقت و بی وصلت خامش که بهار آمد گل آمد و خار آمد از غیب برون جسته خوبان جهت دعوت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۷ از دفتر عمر ما یکتا ورقی مانده ست کز غیرت لطف آن جان در قلقی مانده ست بنوشته بر آن دفتر حرفی ز شکر خوشتر از خجلت آن حرفش مه در عرقی مانده ست عمر ابدی تابان اندر ورق بستان نی خوف ز تحویلی نی جای دقی مانده ست نامش ورقی بوده ملک ابد اندر وی اسرار همه پاکان آن جا شفقی مانده ست پیچیده ورق بر وی نوری ز خداوندی شمس الحق تبریزی روشن حدقی مانده ست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۸ بادست مرا زان سر اندر سر و در سبلت پرباد چرا نبود سرمست چنین دولت هر لحظه و هر ساعت بر کوری هشیاری صد رطل درآشامم بی ساغر و بی آلت مرغان هوایی را بازان خدایی را از غیب به دست آرم بی صنعت و بی حیلت خود از کف دست من مرغان عجب رویند می از لب من جوشد در مستی آن حالت آن دانه آدم را کز سنبل او باشد بفروشم جنت را بر جان نهم جنت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۹ بیایید بیایید که گلزار دمیده ست بیایید بیایید که دلدار رسیده ست بیارید به یک بار همه جان و جهان را به خورشید سپارید که خوش تیغ کشیده ست بر آن زشت بخندید که او ناز نماید بر آن یار بگریید که از یار بریده ست همه شهر بشورید چو آوازه درافتاد که دیوانه دگربار ز زنجیر رهیده ست چه روزست و چه روزست چنین روز قیامت مگر نامه اعمال ز آفاق پریده ست بکوبید دهل ها و دگر هیچ مگویید چه جای دل و عقلست که جان نیز رمیده ست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۰ بار دگر آن دلبر عیار مرا یافت سرمست همی گشت به بازار مرا یافت پنهان شدم از نرگس مخمور مرا دید بگریختم از خانه خمار مرا یافت بگریختنم چیست کز او جان نبرد کس پنهان شدنم چیست چو صد بار مرا یافت گفتم که در انبوهی شهرم که بیابد آن کس که در انبوهی اسرار مرا یافت ای مژده که آن غمزه غماز مرا جست وی بخت که آن طره طرار مرا یافت دستار ربود از سر مستان به گروگان دستار برو گوشه دستار مرا یافت من از کف پا خار همی کردم بیرون آن سرو دو صد گلشن و گلزار مرا یافت از گلشن خود بر سر من یار گل افشاند وان بلبل وان نادره تکرار مرا یافت من گم شدم از خرمن آن ماه چو کیله امروز مه اندر بن انبار مرا یافت از خون من آثار به هر راه چکیدست اندر پی من بود به آثار مرا یافت چون آهو از آن شیر رمیدم به بیابان آن شیر گه صید به کهسار مرا یافت آن کس که به گردون رود و گیرد آهو با صبر و تأنی و به هنجار مرا یافت در کام من این شست و من اندر تک دریا صاید به سررشته جرار مرا یافت جامی که برد از دلم آزار به من داد آن لحظه که آن یار کم آزار مرا یافت این جان گران جان سبکی یافت و بپرید کان رطل گران سنگ سبکسار مرا یافت امروز نه هوش است و نه گوش است و نه گفتار کان اصل هر اندیشه و گفتار مرا یافت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۱ زان شاه که او را هوس طبل و علم نیست دیوانه شدم بر سر دیوانه قلم نیست از دور ببینی تو مرا شخص رونده آن شخص خیالست ولی غیر عدم نیست پیش آ و عدم شو که عدم معدن جانست اما نه چنین جان که به جز غصه و غم نیست من بی من و تو بی تو درآییم در این جو زیرا که در این خشک به جز ظلم و ستم نیست این جوی کند غرقه ولیکن نکشد مرد کو آب حیاتست و به جز لطف و کرم نیست

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۰ بار دگر آن دلبر عیار مرا یافت سرمست همی گشت به بازار مرا یافت پنهان شدم از نرگس مخمور مرا دید بگریختم از خانه خمار مرا یافت بگریختنم چیست کز او جان نبرد کس پنهان شدنم چیست چو صد بار مرا یافت گفتم که در انبوهی شهرم که بیابد آن کس که در انبوهی اسرار مرا یافت ای مژده که آن غمزه غماز مرا جست وی بخت که آن طره طرار مرا یافت دستار ربود از سر مستان به گروگان دستار برو گوشه دستار مرا یافت من از کف پا خار همی کردم بیرون آن سرو دو صد گلشن و گلزار مرا یافت از گلشن خود بر سر من یار گل افشاند وان بلبل وان نادره تکرار مرا یافت من گم شدم از خرمن آن ماه چو کیله امروز مه اندر بن انبار مرا یافت از خون من آثار به هر راه چکیدست اندر پی من بود به آثار مرا یافت چون آهو از آن شیر رمیدم به بیابان آن شیر گه صید به کهسار مرا یافت آن کس که به گردون رود و گیرد آهو با صبر و تأنی و به هنجار مرا یافت در کام من این شست و من اندر تک دریا صاید به سررشته جرار مرا یافت جامی که برد از دلم آزار به من داد آن لحظه که آن یار کم آزار مرا یافت این جان گران جان سبکی یافت و بپرید کان رطل گران سنگ سبکسار مرا یافت امروز نه هوش است و نه گوش است و نه گفتار کان اصل هر اندیشه و گفتار مرا یافت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۱ زان شاه که او را هوس طبل و علم نیست دیوانه شدم بر سر دیوانه قلم نیست از دور ببینی تو مرا شخص رونده آن شخص خیالست ولی غیر عدم نیست پیش آ و عدم شو که عدم معدن جانست اما نه چنین جان که به جز غصه و غم نیست من بی من و تو بی تو درآییم در این جو زیرا که در این خشک به جز ظلم و ستم نیست این جوی کند غرقه ولیکن نکشد مرد کو آب حیاتست و به جز لطف و کرم نیست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۲ این خانه که پیوسته در او بانگ چغانه ست از خواجه بپرسید که این خانه چه خانه ست این صورت بت چیست اگر خانه کعبه ست وین نور خدا چیست اگر دیر مغانه ست گنجی ست در این خانه که در کون نگنجد این خانه و این خواجه همه فعل و بهانه ست بر خانه منه دست که این خانه طلسم ست با خواجه مگویید که او مست شبانه ست خاک و خس این خانه همه عنبر و مشک ست بانگ در این خانه همه بیت و ترانه ست فی الجمله هر آن کس که در این خانه رهی یافت سلطان زمین ست و سلیمان زمانه ست ای خواجه یکی سر تو از این بام فروکن کاندر رخ خوب تو ز اقبال نشانه ست سوگند به جان تو که جز دیدن رویت گر ملک زمین ست فسون ست و فسانه ست حیران شده بستان که چه برگ و چه شکوفه ست واله شده مرغان که چه دام ست و چه دانه ست این خواجه چرخ ست که چون زهره و ماه ست وین خانه عشق است که بی حد و کرانه ست چون آینه جان نقش تو در دل بگرفته ست دل در سر زلف تو فرورفته چو شانه ست در حضرت یوسف که زنان دست بریدند ای جان تو به من آی که جان آن میانه ست مستند همه خانه کسی را خبری نیست از هر کی درآید که فلان ست و فلانه ست شوم ست بر آستانه مشین خانه درآ زود تاریک کند آنک ورا جاش ستانه ست مستان خدا گرچه هزارند یکی اند مستان هوا جمله دوگانه ست و سه گانه ست در بیشه شیران رو وز زخم میندیش که اندیشه ترسیدن اشکال زنانه ست کان جا نبود زخم همه رحمت و مهر ست لیکن پس در وهم تو ماننده فانه ست در بیشه مزن آتش و خاموش کن ای دل درکش تو زبان را که زبان تو زبانه ست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۳ اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیست تو ابر در او کش که به جز خصم قمر نیست ای خشک درختی که در آن باغ نرسته ست وی خوار عزیزی که در این ظل شجر نیست بسکل ز جز این عشق اگر در یتیمی زیرا که جز این عشق تو را خویش و پدر نیست در مذهب عشاق به بیماری مرگست هر جان که به هر روز از این رنج بتر نیست در صورت هر کس که از آن رنگ بدیدی می دان تو به تحقیق که از جنس بشر نیست هر نی که بدیدی به میانش کمر عشق تنگش تو به بر گیر که جز تنگ شکر نیست شمس الحق تبریز چو در دام کشیدت منگر به چپ و راست که امکان حذر نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۴ از اول امروز حریفان خرابات مهمان توند ای شه و سلطان خرابات امروز چه روزست بگو روز سعادت این قبله دل کیست بگو جان خرابات هرگز دل عشاق به فرمان کسی نیست کاو مست خرابست به فرمان خرابات صد زهره ز اسرار به آواز درآمد کز ابر برآ ای مه تابان خرابات ما از لب و دندان اجل هیچ نترسیم چون زنده شدیم از بت خندان خرابات بر گاو نهد رخت و به عشق آید جان مست کاین رخت گرو کن بر دربان خرابات هر جان که به شمس الحق تبریز دهد دل او کافر خویش است و مسلمان خرابات

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۲ این خانه که پیوسته در او بانگ چغانه ست از خواجه بپرسید که این خانه چه خانه ست این صورت بت چیست اگر خانه کعبه ست وین نور خدا چیست اگر دیر مغانه ست گنجی ست در این خانه که در کون نگنجد این خانه و این خواجه همه فعل و بهانه ست بر خانه منه دست که این خانه طلسم ست با خواجه مگویید که او مست شبانه ست خاک و خس این خانه همه عنبر و مشک ست بانگ در این خانه همه بیت و ترانه ست فی الجمله هر آن کس که در این خانه رهی یافت سلطان زمین ست و سلیمان زمانه ست ای خواجه یکی سر تو از این بام فروکن کاندر رخ خوب تو ز اقبال نشانه ست سوگند به جان تو که جز دیدن رویت گر ملک زمین ست فسون ست و فسانه ست حیران شده بستان که چه برگ و چه شکوفه ست واله شده مرغان که چه دام ست و چه دانه ست این خواجه چرخ ست که چون زهره و ماه ست وین خانه عشق است که بی حد و کرانه ست چون آینه جان نقش تو در دل بگرفته ست دل در سر زلف تو فرورفته چو شانه ست در حضرت یوسف که زنان دست بریدند ای جان تو به من آی که جان آن میانه ست مستند همه خانه کسی را خبری نیست از هر کی درآید که فلان ست و فلانه ست شوم ست بر آستانه مشین خانه درآ زود تاریک کند آنک ورا جاش ستانه ست مستان خدا گرچه هزارند یکی اند مستان هوا جمله دوگانه ست و سه گانه ست در بیشه شیران رو وز زخم میندیش که اندیشه ترسیدن اشکال زنانه ست کان جا نبود زخم همه رحمت و مهر ست لیکن پس در وهم تو ماننده فانه ست در بیشه مزن آتش و خاموش کن ای دل درکش تو زبان را که زبان تو زبانه ست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۳ اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیست تو ابر در او کش که به جز خصم قمر نیست ای خشک درختی که در آن باغ نرسته ست وی خوار عزیزی که در این ظل شجر نیست بسکل ز جز این عشق اگر در یتیمی زیرا که جز این عشق تو را خویش و پدر نیست در مذهب عشاق به بیماری مرگست هر جان که به هر روز از این رنج بتر نیست در صورت هر کس که از آن رنگ بدیدی می دان تو به تحقیق که از جنس بشر نیست هر نی که بدیدی به میانش کمر عشق تنگش تو به بر گیر که جز تنگ شکر نیست شمس الحق تبریز چو در دام کشیدت منگر به چپ و راست که امکان حذر نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۴ از اول امروز حریفان خرابات مهمان توند ای شه و سلطان خرابات امروز چه روزست بگو روز سعادت این قبله دل کیست بگو جان خرابات هرگز دل عشاق به فرمان کسی نیست کاو مست خرابست به فرمان خرابات صد زهره ز اسرار به آواز درآمد کز ابر برآ ای مه تابان خرابات ما از لب و دندان اجل هیچ نترسیم چون زنده شدیم از بت خندان خرابات بر گاو نهد رخت و به عشق آید جان مست کاین رخت گرو کن بر دربان خرابات هر جان که به شمس الحق تبریز دهد دل او کافر خویش است و مسلمان خرابات

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۵ همه خوف آدمی را از درونست ولیکن هوش او دایم برونست برون را می نوازد همچو یوسف درون گرگی ست کاو در قصد خونست بدرد زهره او گر ببیند درون را کاو به زشتی شکل چونست بدان زشتی به یک حمله بمیرد ولیکن آدمی او را زبونست الف گشته ست نون می بایدش ساخت که تا گردد الف چیزی که نونست اگر نه خود عنایات خداوند بدیده ستی چه امکان سکون ست نه عالم بد نه آدم بد نه روحی که صافی و لطیف و آبگون ست که او را بود حکم و پادشاهی نپنداری که این کار از کنونست نمی گویم که در تقدیر شه بود حقیقت بود و صد چندین فزونست خداوندی شمس الدین تبریز ورای هفت چرخ نیلگونست به زیر ران او تقدیر رامست اگر چه نیک تندست و حرونست چو عقل کل بویی برد از وی شب و روز از هوس اندر جنونست که پیش همت او عقل دیده ست که همت های عالی جمله دونست کدامین سوی جویم خدمتش را که منزلگاه او بالای سونست هر آن مشکل که شیران حل نکردند بر او جمله بازی و فسونست نگفتم هیچ رمزی تا بدانی ز عین حال او این ها شجونست ایا تبریز خاک توست کحلم که در خاکت عجایب ها فنونست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۶ بده یک جام ای پیر خرابات مگو فردا که فی التأخیر آفات به جای باده درده خون فرعون که آمد موسی جانم به میقات شراب ما ز خون خصم باشد که شیران را ز صیادیست لذات چه پرخونست پوز و پنجه شیر ز خون ما گرفتست این علامات نگیرم گور و نی هم خون انگور که من از نفی مستم نی ز اثبات چو بازم گرد صید زنده گردم نگردم همچو زاغان گرد اموات بیا ای زاغ و بازی شو به همت مصفا شو ز زاغی پیش مصفات بیفشان وصف های باز را هم مجردتر شو اندر خویش چون ذات نه خاکست این زمین طشتیست پرخون ز خون عاشقان و زخم شهمات خروسا چند گویی صبح آمد نماید صبح را خود نور مشکات مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۷ ببستی چشم یعنی وقت خواب است نه خوابست آن حریفان را جواب است تو می دانی که ما چندان نپاییم ولیکن چشم مستت را شتاب است جفا می کن جفاات جمله لطف است خطا می کن خطای تو صواب است تو چشم آتشین در خواب می کن که ما را چشم و دل باری کباب است بسی سرها ربوده چشم ساقی به شمشیری که آن یک قطره آب است یکی گوید که این از عشق ساقیست یکی گوید که این فعل شراب است می و ساقی چه باشد نیست جز حق خدا داند که این عشق از چه باب است مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۸ سماع از بهر جان بی قرارست سبک برجه چه جای انتظارست مشین این جا تو با اندیشه خویش اگر مردی برو آن جا که یارست مگو باشد که او ما را نخواهد که مرد تشنه را با این چه کارست که پروانه نیندیشد ز آتش که جان عشق را اندیشه عارست چو مرد جنگ بانگ طبل بشنید در آن ساعت هزار اندر هزارست شنیدی طبل برکش زود شمشیر که جان تو غلاف ذوالفقارست بزن شمشیر و ملک عشق بستان که ملک عشق ملک پایدارست حسین کربلایی آب بگذار که آب امروز تیغ آبدارست

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۵ همه خوف آدمی را از درونست ولیکن هوش او دایم برونست برون را می نوازد همچو یوسف درون گرگی ست کاو در قصد خونست بدرد زهره او گر ببیند درون را کاو به زشتی شکل چونست بدان زشتی به یک حمله بمیرد ولیکن آدمی او را زبونست الف گشته ست نون می بایدش ساخت که تا گردد الف چیزی که نونست اگر نه خود عنایات خداوند بدیده ستی چه امکان سکون ست نه عالم بد نه آدم بد نه روحی که صافی و لطیف و آبگون ست که او را بود حکم و پادشاهی نپنداری که این کار از کنونست نمی گویم که در تقدیر شه بود حقیقت بود و صد چندین فزونست خداوندی شمس الدین تبریز ورای هفت چرخ نیلگونست به زیر ران او تقدیر رامست اگر چه نیک تندست و حرونست چو عقل کل بویی برد از وی شب و روز از هوس اندر جنونست که پیش همت او عقل دیده ست که همت های عالی جمله دونست کدامین سوی جویم خدمتش را که منزلگاه او بالای سونست هر آن مشکل که شیران حل نکردند بر او جمله بازی و فسونست نگفتم هیچ رمزی تا بدانی ز عین حال او این ها شجونست ایا تبریز خاک توست کحلم که در خاکت عجایب ها فنونست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۶ بده یک جام ای پیر خرابات مگو فردا که فی التأخیر آفات به جای باده درده خون فرعون که آمد موسی جانم به میقات شراب ما ز خون خصم باشد که شیران را ز صیادیست لذات چه پرخونست پوز و پنجه شیر ز خون ما گرفتست این علامات نگیرم گور و نی هم خون انگور که من از نفی مستم نی ز اثبات چو بازم گرد صید زنده گردم نگردم همچو زاغان گرد اموات بیا ای زاغ و بازی شو به همت مصفا شو ز زاغی پیش مصفات بیفشان وصف های باز را هم مجردتر شو اندر خویش چون ذات نه خاکست این زمین طشتیست پرخون ز خون عاشقان و زخم شهمات خروسا چند گویی صبح آمد نماید صبح را خود نور مشکات مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۷ ببستی چشم یعنی وقت خواب است نه خوابست آن حریفان را جواب است تو می دانی که ما چندان نپاییم ولیکن چشم مستت را شتاب است جفا می کن جفاات جمله لطف است خطا می کن خطای تو صواب است تو چشم آتشین در خواب می کن که ما را چشم و دل باری کباب است بسی سرها ربوده چشم ساقی به شمشیری که آن یک قطره آب است یکی گوید که این از عشق ساقیست یکی گوید که این فعل شراب است می و ساقی چه باشد نیست جز حق خدا داند که این عشق از چه باب است مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۸ سماع از بهر جان بی قرارست سبک برجه چه جای انتظارست مشین این جا تو با اندیشه خویش اگر مردی برو آن جا که یارست مگو باشد که او ما را نخواهد که مرد تشنه را با این چه کارست که پروانه نیندیشد ز آتش که جان عشق را اندیشه عارست چو مرد جنگ بانگ طبل بشنید در آن ساعت هزار اندر هزارست شنیدی طبل برکش زود شمشیر که جان تو غلاف ذوالفقارست بزن شمشیر و ملک عشق بستان که ملک عشق ملک پایدارست حسین کربلایی آب بگذار که آب امروز تیغ آبدارست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۹ سماع آرام جان زندگان ست کسی داند که او را جان جان ست کسی خواهد که او بیدار گردد که او خفته میان بوستان ست ولیک آن کاو به زندان خفته باشد اگر بیدار گردد در زیان ست سماع آن جا بکن کآن جا عروسی ست نه در ماتم که آن جای فغان ست کسی کاو جوهر خود را ندیده ست کسی کآن ماه از چشمش نهان ست چنین کس را سماع و دف چه باید سماع از بهر وصل دلستان ست کسانی را که روشان سوی قبله ست سماع این جهان و آن جهان ست خصوصا حلقه ای کاندر سماعند همی گردند و کعبه در میان ست اگر کآن شکر خواهی همان جاست ور انگشت شکر خود رایگان ست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۰ دگربار این دلم آتش گرفته ست رها کن تا بگیرد خوش گرفته ست بسوز ای دل در این برق و مزن دم که عقلم ابر سوداوش گرفته ست دگربار این دلم خوابی بدیده ست که خون دل همه مفرش گرفته ست چو سایه کل فنا گردم ازیرا جهان خورشید لشکرکش گرفته ست دلم هر شب به دزدی و خیانت ز لعل یار سلطان وش گرفته ست کجا پنهان شود دزدی دزدی که مال خصم زیر کش گرفته ست بسی جان که همی پرد ز قالب ولی پایش حریف کش گرفته ست ز ذوق زخم تیرش این دل من به دندان گوشه ترکش گرفته ست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۱ بیا کامروز ما را روز عیدست از این پس عیش و عشرت بر مزیدست بزن دستی بگو کامروز شادی ست که روز خوش هم از اول پدیدست چو یار ما در این عالم که باشد چنین عیدی به صد دوران که دیدست زمین و آسمان ها پرشکر شد به هر سویی شکرها بردمیدست رسید آن بانگ موج گوهرافشان جهان پرموج و دریا ناپدیدست محمد باز از معراج آمد ز چارم چرخ عیسی دررسیدست هر آن نقدی کز این جا نیست قلبست میی کز جام جان نبود پلیدست زهی مجلس که ساقی بخت باشد حریفانش جنید و بایزیدست خماری داشتم من در ارادت ندانستم که حق ما را مریدست کنون من خفتم و پاها کشیدم چو دانستم که بختم می کشیدست

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۹ سماع آرام جان زندگان ست کسی داند که او را جان جان ست کسی خواهد که او بیدار گردد که او خفته میان بوستان ست ولیک آن کاو به زندان خفته باشد اگر بیدار گردد در زیان ست سماع آن جا بکن کآن جا عروسی ست نه در ماتم که آن جای فغان ست کسی کاو جوهر خود را ندیده ست کسی کآن ماه از چشمش نهان ست چنین کس را سماع و دف چه باید سماع از بهر وصل دلستان ست کسانی را که روشان سوی قبله ست سماع این جهان و آن جهان ست خصوصا حلقه ای کاندر سماعند همی گردند و کعبه در میان ست اگر کآن شکر خواهی همان جاست ور انگشت شکر خود رایگان ست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۰ دگربار این دلم آتش گرفته ست رها کن تا بگیرد خوش گرفته ست بسوز ای دل در این برق و مزن دم که عقلم ابر سوداوش گرفته ست دگربار این دلم خوابی بدیده ست که خون دل همه مفرش گرفته ست چو سایه کل فنا گردم ازیرا جهان خورشید لشکرکش گرفته ست دلم هر شب به دزدی و خیانت ز لعل یار سلطان وش گرفته ست کجا پنهان شود دزدی دزدی که مال خصم زیر کش گرفته ست بسی جان که همی پرد ز قالب ولی پایش حریف کش گرفته ست ز ذوق زخم تیرش این دل من به دندان گوشه ترکش گرفته ست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۱ بیا کامروز ما را روز عیدست از این پس عیش و عشرت بر مزیدست بزن دستی بگو کامروز شادی ست که روز خوش هم از اول پدیدست چو یار ما در این عالم که باشد چنین عیدی به صد دوران که دیدست زمین و آسمان ها پرشکر شد به هر سویی شکرها بردمیدست رسید آن بانگ موج گوهرافشان جهان پرموج و دریا ناپدیدست محمد باز از معراج آمد ز چارم چرخ عیسی دررسیدست هر آن نقدی کز این جا نیست قلبست میی کز جام جان نبود پلیدست زهی مجلس که ساقی بخت باشد حریفانش جنید و بایزیدست خماری داشتم من در ارادت ندانستم که حق ما را مریدست کنون من خفتم و پاها کشیدم چو دانستم که بختم می کشیدست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۲ مرا چون تا قیامت یار اینست خراب و مست باشم کار اینست ز کار و کسب ماندم کسبم اینست رخا زر زن تو را دینار اینست نه عقلی ماند و نی تمیز و نی دل چه چاره فعل آن دیدار اینست گل صدبرگ دید آن روی خوبش به بلبل گفت گل گلزار اینست چو خوبان سایه های طیر غیبند به سوی غیب آ طیار این ست مکرر بنگر آن سو چشم می مال که جان را مدرسه و تکرار اینست چو لب بگشاد جان ها جمله گفتند شفای جان هر بیمار اینست چو یک ساغر ز دست عشق خوردند یقینشان شد که خود خمار اینست گرو کردی به می دستار و جبه سزای جبه و دستار اینست خبر آمد که یوسف شد به بازار هلا کو یوسف ار بازار اینست فسونی خواند و پنهان کرد خود را کمینه لعب آن طرار اینست ز ملک و مال عالم چاره دارم مرا دین و دل و ناچار اینست میان گر پیش غیر عشق بندم مسیحی باشم و زنار اینست به گرد حوض گشتم درفتادم جزای آن چنان کردار اینست دلا چون درفتادی در چنین حوض تو را غسل قیامت وار اینست رخ شه جسته ای شهمات اینست چو دزدی کردی ای دل دار اینست مشین با خود نشین با هر که خواهی ز نفس خود ببر اغیار اینست خمش کن خواجه لاغ پار کم گو دلم پاره ست و لاغ پار اینست خمش باش و در این حیرت فرورو بهل اسرار را کاسرار اینست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۳ ز همراهان جدایی مصلحت نیست سفر بی روشنایی مصلحت نیست چو ملک و پادشاهی دیده باشی پس شاهی گدایی مصلحت نیست شما را بی شما می خواند آن یار شما را این شمایی مصلحت نیست چو خوان آسمان آمد به دنیا از این پس بی نوایی مصلحت نیست در این مطبخ که قربانست جان ها چو دونان نان ربایی مصلحت نیست بگو آن حرص و آز راه زن را که مکر و بدنمایی مصلحت نیست چو پا داری برو دستی بجنبان تو را بی دست و پایی مصلحت نیست چو پای تو نماند پر دهندت که بی پر در هوایی مصلحت نیست چو پر یابی به سوی دام حق پر که از دامش رهایی مصلحت نیست همای قاف قربی ای برادر هما را جز همایی مصلحت نیست جهان جوی و صفا بحر و تو ماهی در این جو آشنایی مصلحت نیست خمش باش و فنای بحر حق شو به هنبازی خدایی مصلحت نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۴ به جان تو که سوگند عظیمست که جانم بی تو دربند عظیمست اگر چه خضر سیرآب حیاتست به لعلت آرزومند عظیمست سخن ها دارم از تو با تو بسیار ولی خاموشیم پند عظیمست هر آن کز بیم تو خاموش باشد اگر چه خر خردمند عظیمست هر آن کس کو هنر را ترک گوید ز بهر تو هنرمند عظیمست فکندم خویش را چون سایه پیشت فکندن پیشت افکند عظیمست که بغداد تو را داد بزرگست سمرقند تو را قند عظیمست حریصم کرد طمع داد قندت اگر چه بنده خرسند عظیمست بریدستی مرا از خویش و پیوند که دل را با تو پیوند عظیمست خمش کن همچو عشق ای زاده عشق اگر چه گفت فرزند عظیمست رکاب شمس تبریزی گرفتم که زین شمس زرکند عظیمست

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۲ مرا چون تا قیامت یار اینست خراب و مست باشم کار اینست ز کار و کسب ماندم کسبم اینست رخا زر زن تو را دینار اینست نه عقلی ماند و نی تمیز و نی دل چه چاره فعل آن دیدار اینست گل صدبرگ دید آن روی خوبش به بلبل گفت گل گلزار اینست چو خوبان سایه های طیر غیبند به سوی غیب آ طیار این ست مکرر بنگر آن سو چشم می مال که جان را مدرسه و تکرار اینست چو لب بگشاد جان ها جمله گفتند شفای جان هر بیمار اینست چو یک ساغر ز دست عشق خوردند یقینشان شد که خود خمار اینست گرو کردی به می دستار و جبه سزای جبه و دستار اینست خبر آمد که یوسف شد به بازار هلا کو یوسف ار بازار اینست فسونی خواند و پنهان کرد خود را کمینه لعب آن طرار اینست ز ملک و مال عالم چاره دارم مرا دین و دل و ناچار اینست میان گر پیش غیر عشق بندم مسیحی باشم و زنار اینست به گرد حوض گشتم درفتادم جزای آن چنان کردار اینست دلا چون درفتادی در چنین حوض تو را غسل قیامت وار اینست رخ شه جسته ای شهمات اینست چو دزدی کردی ای دل دار اینست مشین با خود نشین با هر که خواهی ز نفس خود ببر اغیار اینست خمش کن خواجه لاغ پار کم گو دلم پاره ست و لاغ پار اینست خمش باش و در این حیرت فرورو بهل اسرار را کاسرار اینست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۳ ز همراهان جدایی مصلحت نیست سفر بی روشنایی مصلحت نیست چو ملک و پادشاهی دیده باشی پس شاهی گدایی مصلحت نیست شما را بی شما می خواند آن یار شما را این شمایی مصلحت نیست چو خوان آسمان آمد به دنیا از این پس بی نوایی مصلحت نیست در این مطبخ که قربانست جان ها چو دونان نان ربایی مصلحت نیست بگو آن حرص و آز راه زن را که مکر و بدنمایی مصلحت نیست چو پا داری برو دستی بجنبان تو را بی دست و پایی مصلحت نیست چو پای تو نماند پر دهندت که بی پر در هوایی مصلحت نیست چو پر یابی به سوی دام حق پر که از دامش رهایی مصلحت نیست همای قاف قربی ای برادر هما را جز همایی مصلحت نیست جهان جوی و صفا بحر و تو ماهی در این جو آشنایی مصلحت نیست خمش باش و فنای بحر حق شو به هنبازی خدایی مصلحت نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۴ به جان تو که سوگند عظیمست که جانم بی تو دربند عظیمست اگر چه خضر سیرآب حیاتست به لعلت آرزومند عظیمست سخن ها دارم از تو با تو بسیار ولی خاموشیم پند عظیمست هر آن کز بیم تو خاموش باشد اگر چه خر خردمند عظیمست هر آن کس کو هنر را ترک گوید ز بهر تو هنرمند عظیمست فکندم خویش را چون سایه پیشت فکندن پیشت افکند عظیمست که بغداد تو را داد بزرگست سمرقند تو را قند عظیمست حریصم کرد طمع داد قندت اگر چه بنده خرسند عظیمست بریدستی مرا از خویش و پیوند که دل را با تو پیوند عظیمست خمش کن همچو عشق ای زاده عشق اگر چه گفت فرزند عظیمست رکاب شمس تبریزی گرفتم که زین شمس زرکند عظیمست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۵ بگو ای یار همراز این چه شیوه ست دگرگون گشته ای باز این چه شیوه ست عجب ترک خوش رنگ این چه رنگست عجب ای چشم غماز این چه شیوه ست دگربار این چه دامست و چه دانه ست که ما را کشتی از ناز این چه شیوه ست دریدی پرده ما این چه پرده ست یکی پرده برانداز این چه شیوه ست منم آن کهنه عشقی که دگربار گرفتم عشق از آغاز این چه شیوه ست بدان آواز جان دادن حلالست زهی آواز دمساز این چه شیوه ست مسلمانان شما این شور بینید که مثلش نیست هنباز این چه شیوه ست شراب و عشق و رنگم هر سه غماز یکی پنهان سه غماز این چه شیوه ست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۶ شنیدم مر مرا لطفت دعا گفت برای بنده خود لطف ها گفت چه گویم من مکافات تو ای جان که نیکی تو را جانا خدا گفت ولیکن جان این کمتر دعاگو همه شب روی ماهت را دعا گفت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۷ قرار زندگانی آن نگارست کز او آن بی قراری برقرارست مرا سودای تو دامن گرفته ست که این سودا نه آن سودای پارست منم سوزان در آتش های نو نو مرا با یارکان اکنون چه کارست همی نالد درون از بی قراری بدان ماند که آن جان نگارست چو از یاری تو را جان خسته گردد نمی داند که اندر جانش خارست تو در جویی و خارت می خراشد نمی دانی که خاری در سرا رست گریزان شو از آن خار و به گل رو که شمس الدین تبریزی بهارست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۸ صدایی کز کمان آید نذیریست که اغلب با صدایش زخم تیریست مؤثر را نگر در آب آثار کاثر جستن عصای هر ضریریست پس لا تبصرونت تبصرونی ست بصر جستن ز الهام بصیریست تو هر چه داری نه جویانش بودی طلب ها گوش گیری و بشیریست چنان کن که طلب ها بیش گردد کثیرالزرع را طمع وفیریست مشو نومید از ظلمی که کردی که دریای کرم توبه پذیریست گناهت را کند تسبیح و طاعات که در توبه پذیری بی نظیریست شکسته باش و خاکی باش این جا که می جوید کرم هر جا فقیریست کرم دامن پر از زر کرد و آورد که تا وا می خرد هر جا اسیریست عزیزی بخشد آن کس را که خواری ست بزرگی بخشد آن را که حقیریست که هستی نیستی جوید همیشه زکات آن جا نیاید که امیریست ازیرا مظهر چیزیست ضدش از این دو ضد را ضد خود ظهیریست تو بر تخته سیاهی گر نویسی نهان گردد که هر دو همچو قیریست بود فرقی ز تری تا ترست خط چو گردد خشک پنهان چون ضمیریست خمش کن گرچه شرحش بی شمارست طبیعت ها عدو هر کثیریست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۹ مبر رنج ای برادر خواجه سخت است به وقت داد و بخشش شوربخت است اگر چه باغ را نیمی گرفته است ولیکن سخت بی میوه درخت است گشاده ابروست و بسته کیسه مشو غره که او را سیم و رخت است دو دستش را به تخته دوختستند چه سود ار خواجه بر بالای تخت است وجودش گر چه یک پاره ست چون کوه سخا اش مرده است و لخت لخت است

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۵ بگو ای یار همراز این چه شیوه ست دگرگون گشته ای باز این چه شیوه ست عجب ترک خوش رنگ این چه رنگست عجب ای چشم غماز این چه شیوه ست دگربار این چه دامست و چه دانه ست که ما را کشتی از ناز این چه شیوه ست دریدی پرده ما این چه پرده ست یکی پرده برانداز این چه شیوه ست منم آن کهنه عشقی که دگربار گرفتم عشق از آغاز این چه شیوه ست بدان آواز جان دادن حلالست زهی آواز دمساز این چه شیوه ست مسلمانان شما این شور بینید که مثلش نیست هنباز این چه شیوه ست شراب و عشق و رنگم هر سه غماز یکی پنهان سه غماز این چه شیوه ست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۶ شنیدم مر مرا لطفت دعا گفت برای بنده خود لطف ها گفت چه گویم من مکافات تو ای جان که نیکی تو را جانا خدا گفت ولیکن جان این کمتر دعاگو همه شب روی ماهت را دعا گفت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۷ قرار زندگانی آن نگارست کز او آن بی قراری برقرارست مرا سودای تو دامن گرفته ست که این سودا نه آن سودای پارست منم سوزان در آتش های نو نو مرا با یارکان اکنون چه کارست همی نالد درون از بی قراری بدان ماند که آن جان نگارست چو از یاری تو را جان خسته گردد نمی داند که اندر جانش خارست تو در جویی و خارت می خراشد نمی دانی که خاری در سرا رست گریزان شو از آن خار و به گل رو که شمس الدین تبریزی بهارست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۸ صدایی کز کمان آید نذیریست که اغلب با صدایش زخم تیریست مؤثر را نگر در آب آثار کاثر جستن عصای هر ضریریست پس لا تبصرونت تبصرونی ست بصر جستن ز الهام بصیریست تو هر چه داری نه جویانش بودی طلب ها گوش گیری و بشیریست چنان کن که طلب ها بیش گردد کثیرالزرع را طمع وفیریست مشو نومید از ظلمی که کردی که دریای کرم توبه پذیریست گناهت را کند تسبیح و طاعات که در توبه پذیری بی نظیریست شکسته باش و خاکی باش این جا که می جوید کرم هر جا فقیریست کرم دامن پر از زر کرد و آورد که تا وا می خرد هر جا اسیریست عزیزی بخشد آن کس را که خواری ست بزرگی بخشد آن را که حقیریست که هستی نیستی جوید همیشه زکات آن جا نیاید که امیریست ازیرا مظهر چیزیست ضدش از این دو ضد را ضد خود ظهیریست تو بر تخته سیاهی گر نویسی نهان گردد که هر دو همچو قیریست بود فرقی ز تری تا ترست خط چو گردد خشک پنهان چون ضمیریست خمش کن گرچه شرحش بی شمارست طبیعت ها عدو هر کثیریست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۹ مبر رنج ای برادر خواجه سخت است به وقت داد و بخشش شوربخت است اگر چه باغ را نیمی گرفته است ولیکن سخت بی میوه درخت است گشاده ابروست و بسته کیسه مشو غره که او را سیم و رخت است دو دستش را به تخته دوختستند چه سود ار خواجه بر بالای تخت است وجودش گر چه یک پاره ست چون کوه سخا اش مرده است و لخت لخت است

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۰ ز بعد وقت نومیدی امیدی ست به زیر کوری اندر سینه دیدی ست نبینی نور چون دانی تو کوری سیه نادیده کی داند سپیدی ست قرین صد هزاران نقش و معنی نهان تصریف سلطان وحیدی ست که جنباننده این نقش و معنی ست چو بادی رقص های شاخ بیدی ست مشو نومید از دشنام دلدار که بعد رنج روزه روز عیدی ست که یبقی الحب ما بقی العتاب که هر نقصی کشاننده مزیدی ست رها کن گفت به از گفت یابی یقین هر حادثی را خود ندیدی ست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۱ طبیب درد بی درمان کدام است رفیق راه بی پایان کدام است اگر عقلست پس دیوانگی چیست وگر جانست پس جانان کدام است چراغ عالم افروز مخلد که نی کفرست و نی ایمان کدام است پر از در است بحر لایزالی درونش گوهر انسان کدام است غلامانه است اشیا را قباها میان بندگان سلطان کدام است یکی جزو جهان خود بی مرض نیست طبیب عشق را دکان کدام است خرد عاجز شد اندر فکر عاجز که سرکش کیست سرگردان کدام است بت موزون به بتخانه بسی جست که موزونات را میزان کدام است چه قبله کرده ای این گفت و گو را طلب کن درس خاموشان کدام است مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۲ چو با ما یار ما امروز جفتست بگویم آنچ هرگز کس نگفته ست همه مستند این جا محرمانند میندیش از کسی غماز خفته ست خزان خفت و بهاران گشت بیدار نمی بینی درخت و گل شکفته ست اگر یک روز باقی باشد از دی زمین لب بسته است و گل نهفته ست هلا در خواب کن اوباش تن را که گوهرهای جانی جمله سفته ست خمش کن زردهی زان در نیابی وگر محرم شوی بستان که مفتست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۳ زهی می کاندر آن دستست هیهات که عقل کل بدو مستست هیهات بر آن بالا برد دل را که آن جا سر نیزه زحل پستست هیهات هر آن کو گشت بی خویش اندر این بزم ز خویش و اقربا رسته ست هیهات چو عنقا برپرد بر ذروه قاف که پیشش که کمربسته ست هیهات عجایب بین که شیشه ناشکسته هزاران دست و پا خسته ست هیهات مرا گویی که صبر آهسته تر ران چه جای صبر و آهسته ست هیهات بده آن پیر را جامی و بنشان که این جا پیر بایسته ست هیهات خصوصا جان پیری ها که عقل ست که خوش مغزست و شایسته ست هیهات از آن باغ و ریاض بی نهایت همه عالم چو گلدسته ست هیهات چو گلدسته ست پوسیده شود زود به دشتی رو کز او رسته ست هیهات میی درکش به نام دلربایی که بس زیبا و برجسته ست هیهات ز بس خون ها که او دارد به گردن خرد را طوق بسکسته ست هیهات شکن هایی که دارد طره او بهای مشک بشکسته ست هیهات خمش کردم خموشانه به من ده که دل را گفت پیوسته ست هیهات

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۰ ز بعد وقت نومیدی امیدی ست به زیر کوری اندر سینه دیدی ست نبینی نور چون دانی تو کوری سیه نادیده کی داند سپیدی ست قرین صد هزاران نقش و معنی نهان تصریف سلطان وحیدی ست که جنباننده این نقش و معنی ست چو بادی رقص های شاخ بیدی ست مشو نومید از دشنام دلدار که بعد رنج روزه روز عیدی ست که یبقی الحب ما بقی العتاب که هر نقصی کشاننده مزیدی ست رها کن گفت به از گفت یابی یقین هر حادثی را خود ندیدی ست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۱ طبیب درد بی درمان کدام است رفیق راه بی پایان کدام است اگر عقلست پس دیوانگی چیست وگر جانست پس جانان کدام است چراغ عالم افروز مخلد که نی کفرست و نی ایمان کدام است پر از در است بحر لایزالی درونش گوهر انسان کدام است غلامانه است اشیا را قباها میان بندگان سلطان کدام است یکی جزو جهان خود بی مرض نیست طبیب عشق را دکان کدام است خرد عاجز شد اندر فکر عاجز که سرکش کیست سرگردان کدام است بت موزون به بتخانه بسی جست که موزونات را میزان کدام است چه قبله کرده ای این گفت و گو را طلب کن درس خاموشان کدام است مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۲ چو با ما یار ما امروز جفتست بگویم آنچ هرگز کس نگفته ست همه مستند این جا محرمانند میندیش از کسی غماز خفته ست خزان خفت و بهاران گشت بیدار نمی بینی درخت و گل شکفته ست اگر یک روز باقی باشد از دی زمین لب بسته است و گل نهفته ست هلا در خواب کن اوباش تن را که گوهرهای جانی جمله سفته ست خمش کن زردهی زان در نیابی وگر محرم شوی بستان که مفتست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۳ زهی می کاندر آن دستست هیهات که عقل کل بدو مستست هیهات بر آن بالا برد دل را که آن جا سر نیزه زحل پستست هیهات هر آن کو گشت بی خویش اندر این بزم ز خویش و اقربا رسته ست هیهات چو عنقا برپرد بر ذروه قاف که پیشش که کمربسته ست هیهات عجایب بین که شیشه ناشکسته هزاران دست و پا خسته ست هیهات مرا گویی که صبر آهسته تر ران چه جای صبر و آهسته ست هیهات بده آن پیر را جامی و بنشان که این جا پیر بایسته ست هیهات خصوصا جان پیری ها که عقل ست که خوش مغزست و شایسته ست هیهات از آن باغ و ریاض بی نهایت همه عالم چو گلدسته ست هیهات چو گلدسته ست پوسیده شود زود به دشتی رو کز او رسته ست هیهات میی درکش به نام دلربایی که بس زیبا و برجسته ست هیهات ز بس خون ها که او دارد به گردن خرد را طوق بسکسته ست هیهات شکن هایی که دارد طره او بهای مشک بشکسته ست هیهات خمش کردم خموشانه به من ده که دل را گفت پیوسته ست هیهات

%0
10 Bölüm