Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ - Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۶ خاک توام و خدای حق میداند واجب نبود که از منت بستاند ور بستاند دعا گری پیشه کنم تا رحم کند پیش منت بنشاند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۷ خاموش مرا ز گفت, گفتار تو کرد بیکار مرا حلاوت کار تو کرد بگریختم از دام تو در خانه دل دل دام شد و مرا گرفتار تو کرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۸ خوابم ز خیال روی تو پشت بداد وز تو ز خیال تو همی خواهم داد خوابم بشد ودست بدامان تو زد خوابم خود مرد چون خیال تو بزاد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۹ خواهم گردی که از هوای تو رسد باشد که به دیده خاک پای تو رسد جانم ز جفا خرم و خندان باشد زیرا ز جفا بوی وفای تو رسد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۰ خواهم که دلم با غم هم خو باشد گر دست دهد غمش چه نیکو باشد هان ای دل بی دل غم او دربر گیر تا چشم زنی خود غم او او باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۱ خورشید که باشد که بروی تو رسد یا باد سبک سر که به موی تو رسد عقلی که کند خواجه گی شهر وجود دیوانه شود چون سر کوی تو رسد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۲ خورشید که در خانه بقا می نکند می گردد جابجا و جا می نکند آن نرو به جز قصد هوا می نکند می گوید کاصل ما خطا می نکند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۳ خورشید مگر بسته به پیشت میرد وان ماه جگر خسته به پیشت میرد وان سرو و گل رسته به پیشت میرد وین دلشده پیوسته به پیشت میرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۴ خوش عادت خوش خو که محمد دارد ما را شب تیره بینوا نگذارد بنوازد آن رباب را تا به سحر ور خواب آید گلوش را بفشارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۵ خون دل عاشقان چو جیحون گردد عاشق چو کفی بر سر آن خون گردد جسم تو چو آسیا و آبش عشق است چون آب نباشد آسیا چون گردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۶ دامان جلال تو ز دستم نشود سودای تو از دماغ مستم نشود گوییکه مرا چنانکه هستی بنمای گر بنمایم چنانکه هستم نشود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۷ دانی صوفی بهر چه بسیار خورد زیرا که بایام یکی بار خورد بگذار که تا این گل و گلزار خورد تا چند چو اشتران ز غم خار خورد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۸ در باغ آیید و سبز پوشان نگرید هر گوشه دکان گل فروشان نگرید میخندد گل به بلبلان می گوید خاموش شوید و در خموشان نگرید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۹ در باغ هزار شاهد مهرو بود گلها و بنفشه های مشکین بو بود وان آب زره زره که اندر جو بود این جمله بهانه بود و او خود او بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۰ در بندم از آن دو زلف بند اندر بند در ناله ام از لبان قند اندر قند هر وعده دیدار تو هیچ اندر هیچ آخر غم هجران تو چند اندر چند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۱ در حضرت حق ستوده درویشانند در صدر بزرگی همه بیخویشانند خواهی که مس وجود تو زر گردد با ایشان باش کیمیا ایشانند

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۶ خاک توام و خدای حق میداند واجب نبود که از منت بستاند ور بستاند دعا گری پیشه کنم تا رحم کند پیش منت بنشاند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۷ خاموش مرا ز گفت, گفتار تو کرد بیکار مرا حلاوت کار تو کرد بگریختم از دام تو در خانه دل دل دام شد و مرا گرفتار تو کرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۸ خوابم ز خیال روی تو پشت بداد وز تو ز خیال تو همی خواهم داد خوابم بشد ودست بدامان تو زد خوابم خود مرد چون خیال تو بزاد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۹ خواهم گردی که از هوای تو رسد باشد که به دیده خاک پای تو رسد جانم ز جفا خرم و خندان باشد زیرا ز جفا بوی وفای تو رسد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۰ خواهم که دلم با غم هم خو باشد گر دست دهد غمش چه نیکو باشد هان ای دل بی دل غم او دربر گیر تا چشم زنی خود غم او او باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۱ خورشید که باشد که بروی تو رسد یا باد سبک سر که به موی تو رسد عقلی که کند خواجه گی شهر وجود دیوانه شود چون سر کوی تو رسد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۲ خورشید که در خانه بقا می نکند می گردد جابجا و جا می نکند آن نرو به جز قصد هوا می نکند می گوید کاصل ما خطا می نکند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۳ خورشید مگر بسته به پیشت میرد وان ماه جگر خسته به پیشت میرد وان سرو و گل رسته به پیشت میرد وین دلشده پیوسته به پیشت میرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۴ خوش عادت خوش خو که محمد دارد ما را شب تیره بینوا نگذارد بنوازد آن رباب را تا به سحر ور خواب آید گلوش را بفشارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۵ خون دل عاشقان چو جیحون گردد عاشق چو کفی بر سر آن خون گردد جسم تو چو آسیا و آبش عشق است چون آب نباشد آسیا چون گردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۶ دامان جلال تو ز دستم نشود سودای تو از دماغ مستم نشود گوییکه مرا چنانکه هستی بنمای گر بنمایم چنانکه هستم نشود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۷ دانی صوفی بهر چه بسیار خورد زیرا که بایام یکی بار خورد بگذار که تا این گل و گلزار خورد تا چند چو اشتران ز غم خار خورد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۸ در باغ آیید و سبز پوشان نگرید هر گوشه دکان گل فروشان نگرید میخندد گل به بلبلان می گوید خاموش شوید و در خموشان نگرید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۹ در باغ هزار شاهد مهرو بود گلها و بنفشه های مشکین بو بود وان آب زره زره که اندر جو بود این جمله بهانه بود و او خود او بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۰ در بندم از آن دو زلف بند اندر بند در ناله ام از لبان قند اندر قند هر وعده دیدار تو هیچ اندر هیچ آخر غم هجران تو چند اندر چند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۱ در حضرت حق ستوده درویشانند در صدر بزرگی همه بیخویشانند خواهی که مس وجود تو زر گردد با ایشان باش کیمیا ایشانند

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۲ در خدمتت ای جان چو بدن می افتد زان سجده به بخت خویشتن می افتد هر بار که اندر قدمت می افتم جان در باطن به پای من می افتد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۳ در دوزخم ار زلف تو در چنگ آید از حال بهشتیان مرا ننگ آید گوییکه به صحرای بهشتم ببرند صحرای بهشت بر دلم تنگ آید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۴ در راه طلب رسیده ای میباید دامان ز جهان کشیده ای میباید بی چشمی خویش را دوا کنی ور نی عالم همه او است دیده ای میباشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۵ در سلسله ات هر آنکه پا بست شود گر فانی و گر نیست بود هست شود می فرمایی که بی خود و مست مشو ناچار هر آنکه می خورد مست شود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۶ در سینه هر که ذره ای دل باشد بی مهر تو زندگیش مشکل باشد با زلف چو زنجیر گره بر گرهت دیوانه کسی بود که عاقل باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۷ در صحبت حق خموش میباید بود بی چشم و زبان و گوش میباید بود خواهی که خلاص یابی از زنده دلی با زنده دلان به هوش میباید بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۸ در عشق اگرچه خرده بینم کردند در پیشروی اگر گزینم کردند آمد سرما و پوستینیم نشد گرچه همه شهر پوستینم کردند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۹ در عشق توام نصیحت و پند چه سود زهراب چشیده ام مرا قند چه سود گویند مرا که بند بر پاش نهید دیوانه دلست پای در بند چه سود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۷۰ در عشق توام وفا قرین میباید وصل تو گمانست و یقین میباید کار من و دل خاصه در حضرت تو بد نیست و لیکن به از این میباید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۷۱ در عشق تو عقل ذوفنون میخسبد مشتاق در آتش درون میخسبد بی دیده و دل اگر نخسبم چه عجب خون گشته مرا دو دیده چون میخسبد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۷۲ در عشق اگر دمی قرارت باشد اندر صف عاشقان چه کارت باشد سر تیز چو خار باش تا یار چو گل گه در برو گاه بر کنارت باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۷۳ در عشق نه پستی نه بلندی باشد نی بیهشی نه هوشمندی باشد قرایی و شیخی و مریدی نبود قلاشی و کم زنی و رندی باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۷۴ در عشق هزار جان و دل بس نکند دل خود چه بود حدیث جان کس نکند این راه کسی رود که در هر قدمی صد جان بدهد که روی واپس نکند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۷۵ در کام دل آنچه بود نفسم همه راند هرگز نفسی نامه شرم نه بخواند نفس بد من مرا بدین روز نشاند من ماندم و فضل تو دگر هیچ نماند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۷۶ در گریه خون مرا شکر خند تو کرد بی بند مرا از این جهان بند تو کرد می فرمایی که عهد و سوگند تو کو بی عهد مرا نه عهد و سوگند تو کرد

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۲ در خدمتت ای جان چو بدن می افتد زان سجده به بخت خویشتن می افتد هر بار که اندر قدمت می افتم جان در باطن به پای من می افتد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۳ در دوزخم ار زلف تو در چنگ آید از حال بهشتیان مرا ننگ آید گوییکه به صحرای بهشتم ببرند صحرای بهشت بر دلم تنگ آید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۴ در راه طلب رسیده ای میباید دامان ز جهان کشیده ای میباید بی چشمی خویش را دوا کنی ور نی عالم همه او است دیده ای میباشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۵ در سلسله ات هر آنکه پا بست شود گر فانی و گر نیست بود هست شود می فرمایی که بی خود و مست مشو ناچار هر آنکه می خورد مست شود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۶ در سینه هر که ذره ای دل باشد بی مهر تو زندگیش مشکل باشد با زلف چو زنجیر گره بر گرهت دیوانه کسی بود که عاقل باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۷ در صحبت حق خموش میباید بود بی چشم و زبان و گوش میباید بود خواهی که خلاص یابی از زنده دلی با زنده دلان به هوش میباید بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۸ در عشق اگرچه خرده بینم کردند در پیشروی اگر گزینم کردند آمد سرما و پوستینیم نشد گرچه همه شهر پوستینم کردند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۹ در عشق توام نصیحت و پند چه سود زهراب چشیده ام مرا قند چه سود گویند مرا که بند بر پاش نهید دیوانه دلست پای در بند چه سود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۷۰ در عشق توام وفا قرین میباید وصل تو گمانست و یقین میباید کار من و دل خاصه در حضرت تو بد نیست و لیکن به از این میباید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۷۱ در عشق تو عقل ذوفنون میخسبد مشتاق در آتش درون میخسبد بی دیده و دل اگر نخسبم چه عجب خون گشته مرا دو دیده چون میخسبد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۷۲ در عشق اگر دمی قرارت باشد اندر صف عاشقان چه کارت باشد سر تیز چو خار باش تا یار چو گل گه در برو گاه بر کنارت باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۷۳ در عشق نه پستی نه بلندی باشد نی بیهشی نه هوشمندی باشد قرایی و شیخی و مریدی نبود قلاشی و کم زنی و رندی باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۷۴ در عشق هزار جان و دل بس نکند دل خود چه بود حدیث جان کس نکند این راه کسی رود که در هر قدمی صد جان بدهد که روی واپس نکند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۷۵ در کام دل آنچه بود نفسم همه راند هرگز نفسی نامه شرم نه بخواند نفس بد من مرا بدین روز نشاند من ماندم و فضل تو دگر هیچ نماند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۷۶ در گریه خون مرا شکر خند تو کرد بی بند مرا از این جهان بند تو کرد می فرمایی که عهد و سوگند تو کو بی عهد مرا نه عهد و سوگند تو کرد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۷۷ در کوی خرابات تکبر نخرند مردی ز سر کوی خرابات برند آنجا چو رسی مقامری باید کرد یا مات شوی یا ببری یا ببرند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۷۸ در لشکر عشق چونکه خونریز کنند شمشیر ز پاره های ما تیز کنند من غرقه آن سینه دریا صفتم یاران مرا بگو که پرهیز کنند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۷۹ در مدرسه عشق اگر قال بود کی فرق میان قال با حال بود در عشق نداد هیچ مفتی فتوی در عشق زبان مفتیان لال بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸۰ در می طلبی ز چشمه در بر ناید جوینده در به قعر دریا باید این گوهر قیمتی کسی را شاید کز آب حیات تشنه بیرون آید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸۱ در معنی هست و در عیان نیست که دید در دل پیدا و در زبان نیست که دید هستی جهان و در جهان نیست که دید در هستی و نیستی چنان نیست که دید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸۲ در مغز فلک چو عشق تو جا گیرد تا عرش همه فتنه و غوغا گیرد چون روح شود جهان نه بالا و نه زیر چون عشق تو روح را ز بالا گیرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸۳ ای دل اثر صبح گه شام که دید یک عاشق صادق نکونام که دید فریاد همی زنی که من سوخته ام فریاد مکن سوخته خام که دید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸۴ در نفی تو عقل را امان نتوان داد جز در ره اثبات تو جان نتوان داد با اینکه ز تو هیچ مکان خالی نیست در هیچ مکان ترا نشان نتوان داد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸۵ درویش که اسرار جهان می بخشد هردم ملکی به رایگان می بخشد درویش کسی نیست که نان می طلبد درویش کسی بود که جان می بخشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸۶ در عشق توم وفا قرین می باید وصل تو گمانست یقین می باید کار من دل خواسته در خدمت تو بد نیست ولیکن به ازین می باید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸۷ دریا نکند سیر مرا جو چه کند گلشن چو نباشدم مرا بو چه کند گر یار کرانه کرد او معذور است من ماندم و صبر نیز تا او چه کند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸۸ دردی داری که بحر را پر دارد دردی که هزار بحر پر در دارد خواهی که بیا پیش فرود آی ز خر زانروی که روی خر به آخر دارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸۹ دست تو به جود طعنه بر میغ زند در معرکه تیغ گوهر آمیغ زند از کار تو آفتاب را شرمی باد کو تیغ تو دیده صبحدم تیغ زند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۹۰ دشنام که از لب تو مهوش باشد چون لعل بود که اصلش آتش باشد بر گوی که دشنام تو دلکش باشد هر باد که بر گل گذرد خوش باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۹۱ دل با هوس تو زاد و بودی دارد با سایه تو گفت و شنودی دارد لاحول همی کنم ولیکن لاحول در عشق گمان مکن که سودی دارد

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۷۷ در کوی خرابات تکبر نخرند مردی ز سر کوی خرابات برند آنجا چو رسی مقامری باید کرد یا مات شوی یا ببری یا ببرند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۷۸ در لشکر عشق چونکه خونریز کنند شمشیر ز پاره های ما تیز کنند من غرقه آن سینه دریا صفتم یاران مرا بگو که پرهیز کنند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۷۹ در مدرسه عشق اگر قال بود کی فرق میان قال با حال بود در عشق نداد هیچ مفتی فتوی در عشق زبان مفتیان لال بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸۰ در می طلبی ز چشمه در بر ناید جوینده در به قعر دریا باید این گوهر قیمتی کسی را شاید کز آب حیات تشنه بیرون آید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸۱ در معنی هست و در عیان نیست که دید در دل پیدا و در زبان نیست که دید هستی جهان و در جهان نیست که دید در هستی و نیستی چنان نیست که دید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸۲ در مغز فلک چو عشق تو جا گیرد تا عرش همه فتنه و غوغا گیرد چون روح شود جهان نه بالا و نه زیر چون عشق تو روح را ز بالا گیرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸۳ ای دل اثر صبح گه شام که دید یک عاشق صادق نکونام که دید فریاد همی زنی که من سوخته ام فریاد مکن سوخته خام که دید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸۴ در نفی تو عقل را امان نتوان داد جز در ره اثبات تو جان نتوان داد با اینکه ز تو هیچ مکان خالی نیست در هیچ مکان ترا نشان نتوان داد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸۵ درویش که اسرار جهان می بخشد هردم ملکی به رایگان می بخشد درویش کسی نیست که نان می طلبد درویش کسی بود که جان می بخشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸۶ در عشق توم وفا قرین می باید وصل تو گمانست یقین می باید کار من دل خواسته در خدمت تو بد نیست ولیکن به ازین می باید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸۷ دریا نکند سیر مرا جو چه کند گلشن چو نباشدم مرا بو چه کند گر یار کرانه کرد او معذور است من ماندم و صبر نیز تا او چه کند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸۸ دردی داری که بحر را پر دارد دردی که هزار بحر پر در دارد خواهی که بیا پیش فرود آی ز خر زانروی که روی خر به آخر دارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۸۹ دست تو به جود طعنه بر میغ زند در معرکه تیغ گوهر آمیغ زند از کار تو آفتاب را شرمی باد کو تیغ تو دیده صبحدم تیغ زند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۹۰ دشنام که از لب تو مهوش باشد چون لعل بود که اصلش آتش باشد بر گوی که دشنام تو دلکش باشد هر باد که بر گل گذرد خوش باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۹۱ دل با هوس تو زاد و بودی دارد با سایه تو گفت و شنودی دارد لاحول همی کنم ولیکن لاحول در عشق گمان مکن که سودی دارد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۹۲ دلتنگ مشو که دلگشایی آمد دل نیک نواز با نوایی آمد غم را چو مگس شکست اکنون پر و بال کز جانب قاف جان همایی آمد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۹۳ دل جمله حکایت از بهار تو کند جان جمله حدیث لاله زار تو کند مستی ز دو چشم پرخمار تو کند تا خدمت لعل آبدار تو کند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۹۴ دل داد مرا که دلستان را بزدم آن را که نواختم همان را بزدم جانیکه بر آن زنده ام و خندانم دیوانه شدم چنانکه جان را بزدم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۹۵ دلدار ابد گرد دلم میگردد گرد دل و جان خجلم میگردد زین گل چو درخت سر برآرم خندان کاب حیوان گرد گلم میگردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۹۶ دل در پی دلدار بسی تاخت و نشد هر خشک و تری که داشت درباخت و نشد بیچاره به کنج سینه بنشست بمکر هر حیله و فن که داشت پرداخت و نشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۹۷ دل دوش در این عشق حریف ما بود شب تا به سحرگاه نخفت و ناسود چون صبح دمید سوی تو آمد زود با چهره زرد و دیده خون آلود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۹۸ دل را بدهم پند که عمدا نرود پیش بت شنگ من از آنجا نرود لب می گزد آن بت که کجا افتادی او کیست که باشد که رود یا نرود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۹۹ دل ها به سماع بیقرار افتادند چون ابر بهار پر شرار افتادند ای زهره عیش کف رحمت بگشای کاین مطرب و کف و دف ز کار افتادند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰۰ دل هرچه در آشکار و پنهان گوید زانموی چو مشک عنبرافشان گوید این آشفته است و او پریشان دانم کاشفته سخنهای پریشان گوید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰۱ دوش آن بت من همچو مه گردون بود نی نی که به حسن از آفتاب افزون بود از دایره خیال ما بیرون بود دانم که نکو بود ندانم چه بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰۲ دوش از قمر تو آسمان مینوشید وز آب حیات تو جهان مینوشید زان آب حیاتی که حیاتست مزید در هرچه حیات بود آن مینوشید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰۳ دو کون خیال خانه ای بیش نبود وامد شد ما بهانه ای بیش نبود عمریست که قصه ای ز جان می شنوی قصه چه کنم فسانه ای بیش نبود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰۴ دی باغ ز وی شکر سلامت میکرد بر روی شکوفه ها علامت میکرد آن سرو چمن دعوی قامت میکرد گل خنده زنان بر او قیامت میکرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰۵ دی بنده بر آن قمر جانی شد یک نکته بگفت و بحث را بانی شد میخواست که مدعاش ثابت گردد ثابت نشد آن و مدعی فانی شد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰۶ دی چشم تو رای سحر مطلق میزد روی تو ره گنبد از رق میزد تا داشتی آفتاب در سایه زلف جان بر صفت ذره معلق میزد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰۷ دیدم رخت از غم سر موییم نماند جز بندگی روی تو روییم نماند با دل گفتم که آرزویی در خواه دل گفت که هیچ آرزوییم نماند

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۹۲ دلتنگ مشو که دلگشایی آمد دل نیک نواز با نوایی آمد غم را چو مگس شکست اکنون پر و بال کز جانب قاف جان همایی آمد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۹۳ دل جمله حکایت از بهار تو کند جان جمله حدیث لاله زار تو کند مستی ز دو چشم پرخمار تو کند تا خدمت لعل آبدار تو کند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۹۴ دل داد مرا که دلستان را بزدم آن را که نواختم همان را بزدم جانیکه بر آن زنده ام و خندانم دیوانه شدم چنانکه جان را بزدم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۹۵ دلدار ابد گرد دلم میگردد گرد دل و جان خجلم میگردد زین گل چو درخت سر برآرم خندان کاب حیوان گرد گلم میگردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۹۶ دل در پی دلدار بسی تاخت و نشد هر خشک و تری که داشت درباخت و نشد بیچاره به کنج سینه بنشست بمکر هر حیله و فن که داشت پرداخت و نشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۹۷ دل دوش در این عشق حریف ما بود شب تا به سحرگاه نخفت و ناسود چون صبح دمید سوی تو آمد زود با چهره زرد و دیده خون آلود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۹۸ دل را بدهم پند که عمدا نرود پیش بت شنگ من از آنجا نرود لب می گزد آن بت که کجا افتادی او کیست که باشد که رود یا نرود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۹۹ دل ها به سماع بیقرار افتادند چون ابر بهار پر شرار افتادند ای زهره عیش کف رحمت بگشای کاین مطرب و کف و دف ز کار افتادند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰۰ دل هرچه در آشکار و پنهان گوید زانموی چو مشک عنبرافشان گوید این آشفته است و او پریشان دانم کاشفته سخنهای پریشان گوید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰۱ دوش آن بت من همچو مه گردون بود نی نی که به حسن از آفتاب افزون بود از دایره خیال ما بیرون بود دانم که نکو بود ندانم چه بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰۲ دوش از قمر تو آسمان مینوشید وز آب حیات تو جهان مینوشید زان آب حیاتی که حیاتست مزید در هرچه حیات بود آن مینوشید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰۳ دو کون خیال خانه ای بیش نبود وامد شد ما بهانه ای بیش نبود عمریست که قصه ای ز جان می شنوی قصه چه کنم فسانه ای بیش نبود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰۴ دی باغ ز وی شکر سلامت میکرد بر روی شکوفه ها علامت میکرد آن سرو چمن دعوی قامت میکرد گل خنده زنان بر او قیامت میکرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰۵ دی بنده بر آن قمر جانی شد یک نکته بگفت و بحث را بانی شد میخواست که مدعاش ثابت گردد ثابت نشد آن و مدعی فانی شد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰۶ دی چشم تو رای سحر مطلق میزد روی تو ره گنبد از رق میزد تا داشتی آفتاب در سایه زلف جان بر صفت ذره معلق میزد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰۷ دیدم رخت از غم سر موییم نماند جز بندگی روی تو روییم نماند با دل گفتم که آرزویی در خواه دل گفت که هیچ آرزوییم نماند

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰۸ دی می رفتی بر تو نظر می کردند آنانکه به مذهب تناسخ فردند سوگند به اعتقاد خود می خوردند کاین یوسف ثانیست که باز آوردند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰۹ دیوانه میان خلق پیدا باشد زیرا که سوار اسب سودا باشد دیوانه کسی بود که او را نشناخت دیوانه به نزد ما شناسا باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۱۰ رفتم بدر خانه آنخوش پیوند بیرون آمد بنزد من خنداخند اندر بر خود کشید نیکم چون قند کای عاشق و ای عارف و ای دانشمند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۱۱ رو دیده بدوز تا دلت دیده شود زاندیده جهان دگرت دیده شود گر تو ز پسند خویش بیرون آیی کارت همه سر بسر پسندیده شود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۱۲ روز آمد و غوغای تو در بردارد شب آمد و سودای تو بر سر دارد کار شب و روز نیست این کار منست کی دو خر لنگ بار من بردارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۱۳ روز شادیست غم چرا باید خورد امروز می از جام وفا باید خورد چند از کف خباز و سقا رزق خوریم یکچند هم از کف خدا باید خورد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۱۴ روز محک محتشم و دون آمد زنهار مگو چونکه ز بیچون آمد روزیست که از ورای گردون آمد زان روز بهی که روزافزون آمد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۱۵ روزیکه بود دلت ز جان پر از درد شکرانه هزاران جان فدا باید کرد کاندر ره عشق و عاشقی ای سره مرد بیشکر قفای نیکوان نتوان کرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۱۶ روزی که جمال آن صنم دیده شود از فرق سرم تا به قدم دیده شود تا من به هزار دیده بینم او را کارم بدو دیده کی پسندیده شود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۱۷ روزی که خیال دلستان رقص کند یک جان چکند که صد جهان رقص کند هر پرده که میزنند در خانه دل مسکین تن بینوا همان رقص کند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۱۸ روزی که ز کار کمترک می آید در دیده خیال آن بتک می آید از نادره گی و از غریبی که ویست در عین دلست و دل به شک می آید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۱۹ روزیکه مرا عشق تو دیوانه کند دیوانگی کنم که دیو آن نکند حکم مژه تو آن کند با دل من کز نوک قلم خواجه دیوان نکند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲۰ روزیکه وجودها تولد گیرد روزیکه عدم جانب اعلا گیرد تا قبضه شمشیر که آلاید خون تا آتش اقبال که بالا گیرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲۱ رو نیکی کن که دهر نیکی داند او نیکی را از نیکوان نستاند مال از همه ماند و از تو هم خواهد ماند آن به که بجای مال نیکی ماند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲۲ زان آب که چرخ از آن بسر می گردد استاره جانم چو قمر می گردد بحریست محیط و در وی این خلق مقیم تا کیست کز این بحر گهر میگردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲۳ زان مقصد صنع تو یکی نی ببرید از بهر لب چون شکر خود بگزید وان نی ز تو از بسکه می لب نوشید هم بر لب تو مست شد و بخروشید

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰۸ دی می رفتی بر تو نظر می کردند آنانکه به مذهب تناسخ فردند سوگند به اعتقاد خود می خوردند کاین یوسف ثانیست که باز آوردند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰۹ دیوانه میان خلق پیدا باشد زیرا که سوار اسب سودا باشد دیوانه کسی بود که او را نشناخت دیوانه به نزد ما شناسا باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۱۰ رفتم بدر خانه آنخوش پیوند بیرون آمد بنزد من خنداخند اندر بر خود کشید نیکم چون قند کای عاشق و ای عارف و ای دانشمند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۱۱ رو دیده بدوز تا دلت دیده شود زاندیده جهان دگرت دیده شود گر تو ز پسند خویش بیرون آیی کارت همه سر بسر پسندیده شود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۱۲ روز آمد و غوغای تو در بردارد شب آمد و سودای تو بر سر دارد کار شب و روز نیست این کار منست کی دو خر لنگ بار من بردارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۱۳ روز شادیست غم چرا باید خورد امروز می از جام وفا باید خورد چند از کف خباز و سقا رزق خوریم یکچند هم از کف خدا باید خورد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۱۴ روز محک محتشم و دون آمد زنهار مگو چونکه ز بیچون آمد روزیست که از ورای گردون آمد زان روز بهی که روزافزون آمد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۱۵ روزیکه بود دلت ز جان پر از درد شکرانه هزاران جان فدا باید کرد کاندر ره عشق و عاشقی ای سره مرد بیشکر قفای نیکوان نتوان کرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۱۶ روزی که جمال آن صنم دیده شود از فرق سرم تا به قدم دیده شود تا من به هزار دیده بینم او را کارم بدو دیده کی پسندیده شود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۱۷ روزی که خیال دلستان رقص کند یک جان چکند که صد جهان رقص کند هر پرده که میزنند در خانه دل مسکین تن بینوا همان رقص کند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۱۸ روزی که ز کار کمترک می آید در دیده خیال آن بتک می آید از نادره گی و از غریبی که ویست در عین دلست و دل به شک می آید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۱۹ روزیکه مرا عشق تو دیوانه کند دیوانگی کنم که دیو آن نکند حکم مژه تو آن کند با دل من کز نوک قلم خواجه دیوان نکند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲۰ روزیکه وجودها تولد گیرد روزیکه عدم جانب اعلا گیرد تا قبضه شمشیر که آلاید خون تا آتش اقبال که بالا گیرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲۱ رو نیکی کن که دهر نیکی داند او نیکی را از نیکوان نستاند مال از همه ماند و از تو هم خواهد ماند آن به که بجای مال نیکی ماند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲۲ زان آب که چرخ از آن بسر می گردد استاره جانم چو قمر می گردد بحریست محیط و در وی این خلق مقیم تا کیست کز این بحر گهر میگردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲۳ زان مقصد صنع تو یکی نی ببرید از بهر لب چون شکر خود بگزید وان نی ز تو از بسکه می لب نوشید هم بر لب تو مست شد و بخروشید

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲۴ ز اول که مرا عشق نگارم بربود همسایه من ز ناله من نغنود اکنون کم شد ناله عشقم بفزود آتش چو هوا گرفت کم گردد دود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲۵ زلفت چو بر آن لعل شکرخای زند در بردن جان بندگان رای زند دست خوش خویش را کس از دست دهد افتاده خویش را کسی پای زند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲۶ زلف تو به حسن ذوفنون ها برزد در مالش عنبر آستین ها برزد مشکش گفتم از این سخن تاب آورد در هم شد و خویشتن زمین ها برزد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲۷ زندان تو از نجات خوشتر باشد نفرین تو از نبات خوشتر باشد شمشیر تو از حیات خوشتر باشد ناسور تو از نوات خوشتر باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲۸ زنهار مگو که رهروان نیز نیند کامل صفتان بی نشان نیز نیند ز اینگونه که تو محرم اسرار نه ای میپنداری که دیگران نیز نیند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲۹ سر دل عاشقان ز مطرب شنوید با ناله او بگرد دلها بروید در پرده چه گفت اگر بدو میگروید یعنی که ز پرده هیچ بیرون نروید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳۰ سر مستان را ز محتسب ترسانند شد محتسب مست همه میدانند این مردم شهر ما اگر مردانند این مستان را چرا گرو نستانند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳۱ سرویکه ز باغ پاکبازان باشد هم سرکش و هم سرخوش و نازان باشد گر سر کشد او ز سرکشان میرسدش کاندر سر او غرور بازان باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳۲ سرهای درختان گل تر می چینند و اندر دل خود کان گهر می بینند چون بر سر پایند که با بی برگی نومید نگردند و ز پا می شینند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳۳ سرهای درختان گل رعنا چیدند آن یعقوبان یوسف خود را دیدند ایام زمستان چو سیه پوشیدند آخر ز پس نوحه گری خندیدند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳۴ سودای ترا بهانه ای بس باشد مستان ترا ترانه ای بس باشد در کشتن ما چه میزنی تیغ جفا ما را سر تازیانه ای بس باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳۵ سوز دل عاشقان شررها دارد درد دل بی دلان اثرها دارد نشنیدستی که آه دلسوختگان بر حضرت رحمت گذرها دارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳۶ شاد آنکه جمال ماهتابش ببرد ساقی کرم مست و خرابش ببرد می آید آب دیده می ناید خواب ترسد که اگر بیاید آبش ببرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳۷ شاد آنکه ز دور ما یار ما بنماید چون بچه خرد آستین برخاید چون دید مرا کنار را بگشاید چون باز جهد مرغ دلم برباید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳۸ شادی همه طالبان که مطلوب رسید داد ای همه عاشقان که محبوب رسید آن صحت رنجهای ایوب رسید آن یوسف صد هزار یعقوب رسید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳۹ شادم که غم تو در دل من گنجد زیرا که غمت بجای روشن گنجد آن غم که نگنجد در افلاک و زمین اندر دل چون چشمه سوزن گنجد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۴۰ شادی زمانه با غمم برنامد جز از غم دوست مرهمم برنامد گفتم که به بینمش چه دمها دهمش چون راست بدیدمش دمم برنامد

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲۴ ز اول که مرا عشق نگارم بربود همسایه من ز ناله من نغنود اکنون کم شد ناله عشقم بفزود آتش چو هوا گرفت کم گردد دود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲۵ زلفت چو بر آن لعل شکرخای زند در بردن جان بندگان رای زند دست خوش خویش را کس از دست دهد افتاده خویش را کسی پای زند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲۶ زلف تو به حسن ذوفنون ها برزد در مالش عنبر آستین ها برزد مشکش گفتم از این سخن تاب آورد در هم شد و خویشتن زمین ها برزد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲۷ زندان تو از نجات خوشتر باشد نفرین تو از نبات خوشتر باشد شمشیر تو از حیات خوشتر باشد ناسور تو از نوات خوشتر باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲۸ زنهار مگو که رهروان نیز نیند کامل صفتان بی نشان نیز نیند ز اینگونه که تو محرم اسرار نه ای میپنداری که دیگران نیز نیند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲۹ سر دل عاشقان ز مطرب شنوید با ناله او بگرد دلها بروید در پرده چه گفت اگر بدو میگروید یعنی که ز پرده هیچ بیرون نروید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳۰ سر مستان را ز محتسب ترسانند شد محتسب مست همه میدانند این مردم شهر ما اگر مردانند این مستان را چرا گرو نستانند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳۱ سرویکه ز باغ پاکبازان باشد هم سرکش و هم سرخوش و نازان باشد گر سر کشد او ز سرکشان میرسدش کاندر سر او غرور بازان باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳۲ سرهای درختان گل تر می چینند و اندر دل خود کان گهر می بینند چون بر سر پایند که با بی برگی نومید نگردند و ز پا می شینند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳۳ سرهای درختان گل رعنا چیدند آن یعقوبان یوسف خود را دیدند ایام زمستان چو سیه پوشیدند آخر ز پس نوحه گری خندیدند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳۴ سودای ترا بهانه ای بس باشد مستان ترا ترانه ای بس باشد در کشتن ما چه میزنی تیغ جفا ما را سر تازیانه ای بس باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳۵ سوز دل عاشقان شررها دارد درد دل بی دلان اثرها دارد نشنیدستی که آه دلسوختگان بر حضرت رحمت گذرها دارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳۶ شاد آنکه جمال ماهتابش ببرد ساقی کرم مست و خرابش ببرد می آید آب دیده می ناید خواب ترسد که اگر بیاید آبش ببرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳۷ شاد آنکه ز دور ما یار ما بنماید چون بچه خرد آستین برخاید چون دید مرا کنار را بگشاید چون باز جهد مرغ دلم برباید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳۸ شادی همه طالبان که مطلوب رسید داد ای همه عاشقان که محبوب رسید آن صحت رنجهای ایوب رسید آن یوسف صد هزار یعقوب رسید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳۹ شادم که غم تو در دل من گنجد زیرا که غمت بجای روشن گنجد آن غم که نگنجد در افلاک و زمین اندر دل چون چشمه سوزن گنجد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۴۰ شادی زمانه با غمم برنامد جز از غم دوست مرهمم برنامد گفتم که به بینمش چه دمها دهمش چون راست بدیدمش دمم برنامد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۴۱ شاهیست که تو هرچه بپوشی داند بی کام و زبان گر بخروشی داند هر کس هوس سخن فروشی داند من بنده آنم که خموشی داند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۴۲ شب چون دل عاشقان پر از سودا شد از چشم بد و نیک جهان تنها شد با خون دلم چون سفر پنهانی گویند اشارتی که وقت آنها شد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۴۳ شب رفت کجا رفت همانجای که بود تا خانه رود باز یقین هر موجود ای شب چو روی بدان مقام موعود از من برسان که آن فلانی چون بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۴۴ شب گشت که خلقان همه در خواب روند ماننده ماهی همه در آب روند چون روز شود جانب اسباب روند قوم دگری بسوی وهاب روند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۴۵ شور آوردم که گاو گردون نکشد دیوانگیی که صد چو مجنون نکشد هم من بکشم که شور تو جان منست جان خود را بگو کسی چون نکشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۴۶ شور عجبی در سر ما میگردد دل مرغ شده است و در هوا میگردد هر ذره ما جدا جدا میگردد دلدار مگر در همه جا میگردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۴۷ شیرین سخنی در دل ما میخندد بر خسرو شیرین سخنی می بندد گه تند کند مرا و او رام شود گه رام کند مرا و او می تندد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۴۸ صافی صفت و پاک نظر باید بود وز هرچه جز اوست بیخبر باید بود هر لحظه اگر هزار دردت باشد در آرزوی درد دگر باید بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۴۹ صبح آمد و وقت روشنایی آمد شبخیزان را دم جدایی آمد آن چشم چو پاسبان فروبست بخواب وقت هوس شکر ربایی آمد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵۰ صبح است و صبا مشک فشان می گذرد دریاب که از کوی فلان می گذرد برخیز چه خسبی که جهان می گذرد بویی بستان که کاروان می گذرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵۱ صد بار ز سر برفت عقلم و آمد تا کی ز می شیفتگان آشامد از کار بماندم وز بیکاری نیز تا عاقبت کار کجا انجامد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵۲ صد سال بقای آن بت مهوش باد تیر غم او دل من ترکش باد بر خاک درش بمرد خوش خوش دل من یارب که دعا کرد که خاکش خوش باد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵۳ صد مرحله زانسوی خرد خواهم شد فارغ ز وجود نیک و بد خواهم شد از بس خوبی که در پس پرده منم ای بیخبران عاشق خود خواهم شد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵۴ طاوس نه ای که بر جمالت نگرند سیمرغ نه ای که بیتو نام تو برند شهباز نه ای که از شکار تو چرند آخر تو چه مرغی و ترا با چه خرند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵۵ عارف چو گل و جز گل خندان نبود تلخی نکند عادت قند آن نبود مصباح زجاجه است جان عارف پس شیشه بود زجاجه سندان نبود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵۶ هر دل که درو مهر تو پنهان نبود کافر بود آن دل و مسلمان نبود شهری که درو هیبت سلطان نبود ویران شده گیر اگرچه ویران نبود

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۴۱ شاهیست که تو هرچه بپوشی داند بی کام و زبان گر بخروشی داند هر کس هوس سخن فروشی داند من بنده آنم که خموشی داند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۴۲ شب چون دل عاشقان پر از سودا شد از چشم بد و نیک جهان تنها شد با خون دلم چون سفر پنهانی گویند اشارتی که وقت آنها شد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۴۳ شب رفت کجا رفت همانجای که بود تا خانه رود باز یقین هر موجود ای شب چو روی بدان مقام موعود از من برسان که آن فلانی چون بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۴۴ شب گشت که خلقان همه در خواب روند ماننده ماهی همه در آب روند چون روز شود جانب اسباب روند قوم دگری بسوی وهاب روند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۴۵ شور آوردم که گاو گردون نکشد دیوانگیی که صد چو مجنون نکشد هم من بکشم که شور تو جان منست جان خود را بگو کسی چون نکشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۴۶ شور عجبی در سر ما میگردد دل مرغ شده است و در هوا میگردد هر ذره ما جدا جدا میگردد دلدار مگر در همه جا میگردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۴۷ شیرین سخنی در دل ما میخندد بر خسرو شیرین سخنی می بندد گه تند کند مرا و او رام شود گه رام کند مرا و او می تندد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۴۸ صافی صفت و پاک نظر باید بود وز هرچه جز اوست بیخبر باید بود هر لحظه اگر هزار دردت باشد در آرزوی درد دگر باید بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۴۹ صبح آمد و وقت روشنایی آمد شبخیزان را دم جدایی آمد آن چشم چو پاسبان فروبست بخواب وقت هوس شکر ربایی آمد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵۰ صبح است و صبا مشک فشان می گذرد دریاب که از کوی فلان می گذرد برخیز چه خسبی که جهان می گذرد بویی بستان که کاروان می گذرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵۱ صد بار ز سر برفت عقلم و آمد تا کی ز می شیفتگان آشامد از کار بماندم وز بیکاری نیز تا عاقبت کار کجا انجامد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵۲ صد سال بقای آن بت مهوش باد تیر غم او دل من ترکش باد بر خاک درش بمرد خوش خوش دل من یارب که دعا کرد که خاکش خوش باد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵۳ صد مرحله زانسوی خرد خواهم شد فارغ ز وجود نیک و بد خواهم شد از بس خوبی که در پس پرده منم ای بیخبران عاشق خود خواهم شد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵۴ طاوس نه ای که بر جمالت نگرند سیمرغ نه ای که بیتو نام تو برند شهباز نه ای که از شکار تو چرند آخر تو چه مرغی و ترا با چه خرند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵۵ عارف چو گل و جز گل خندان نبود تلخی نکند عادت قند آن نبود مصباح زجاجه است جان عارف پس شیشه بود زجاجه سندان نبود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵۶ هر دل که درو مهر تو پنهان نبود کافر بود آن دل و مسلمان نبود شهری که درو هیبت سلطان نبود ویران شده گیر اگرچه ویران نبود

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵۷ عاشق تو یقین دان که مسلمان نبود در مذهب عشق کفر و ایمان نبود در عشق تن و عقل و دل و جان نبود هرکس که چنین نگشت او آن نبود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵۸ عاشق که بناز و ناز کی فرد بود در مذهب عاشقی جوانمرد بود بر دلشدگان چه ناز در خورد بود یعقوب که یوسفی کند سرد بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵۹ عاشق که تواضع ننماید چکند شبها که بکوی تو نیاید چکند گر بوسه زند زلف ترا تیره مشو دیوانه که زنجیر نخاید چکند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۶۰ عشاق به یک دم دو جهان در بازند صد ساله بقا به یک زمان دربازند بر بوی دمی هزار منزل بروند وز بهر دلی هزار جان دربازند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۶۱ عشق آن باشد که خلق را دارد شاد عشق آن باشد که داد شادیها داد زاده است مرا مادر عشق از اول صد رحمت و آفرین بر آن مادر باد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۶۲ عشق آن خوشتر کز او بلاها خیزد عاشق نبود که از بلا پرهیزد مردانه کسی بود که در شیوه عشق چون عشق به جان رسد ز جان بگریزد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۶۳ عشق از ازلست و تا ابد خواهد بود جوینده عشق بیعدد خواهد بود فردا که قیامت آشکارا گردد هر دل که نه عاشق است رد خواهد بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۶۴ عشق تو بهر صومعه مستی دارد بازار بتان از تو شکستی دارد دست غم تو بهر دو عالم برسید الحق که غمت درازدستی دارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۶۵ عشق تو خوشی چو قصد خونریز کند جان از قفس قالب من خیز کند کافر باشد که با لب چون شکرت امکان گنه یابد و پرهیز کند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۶۶ عشق تو سلامت ز جهان می ببرد هجر تو اجل گشته که جان می ببرد آندل که به صد هزار جان می ندهم یک خنده تو به رایگان می ببرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۶۷ عشقی آمد که عشقها سودا شد سوزیدم و خاکستر من هم لا شد باز از هوس سوز خاکستر من واگشت و هزار بار صورتها شد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۶۸ عقل و دل من چه عیشها میداند گر یار دمی پیش خودم بنشاند صد جای نشیب آسیا میدانم کز بی آبی کار فرو میماند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۶۹ علم فقها ز شرع و سنت باشد حکم حکما بیان حجت باشد لیکن سخنان اولیای ملکوت از کشف و عیان نور حضرت باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷۰ عید آمده کز تو عید عیدانه برد از خرمن ماه تو به دل دانه برد اینش برسد که روی بر ماه کند وینش نرسد که ماه نو خانه برد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷۱ غم را بر او گزیده میباید کرد وز چاه طمع بریده میباید کرد خون دل من ریخته میخواهد یار این کار مرا به دیده میباید کرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷۲ غم کیست که گرد دل مردان گردد غم گرد فسردگان و سردان گردد اندر دل مردان خدا دریاییست کز موج خوشش گنبد گردان گردد

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵۷ عاشق تو یقین دان که مسلمان نبود در مذهب عشق کفر و ایمان نبود در عشق تن و عقل و دل و جان نبود هرکس که چنین نگشت او آن نبود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵۸ عاشق که بناز و ناز کی فرد بود در مذهب عاشقی جوانمرد بود بر دلشدگان چه ناز در خورد بود یعقوب که یوسفی کند سرد بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۵۹ عاشق که تواضع ننماید چکند شبها که بکوی تو نیاید چکند گر بوسه زند زلف ترا تیره مشو دیوانه که زنجیر نخاید چکند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۶۰ عشاق به یک دم دو جهان در بازند صد ساله بقا به یک زمان دربازند بر بوی دمی هزار منزل بروند وز بهر دلی هزار جان دربازند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۶۱ عشق آن باشد که خلق را دارد شاد عشق آن باشد که داد شادیها داد زاده است مرا مادر عشق از اول صد رحمت و آفرین بر آن مادر باد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۶۲ عشق آن خوشتر کز او بلاها خیزد عاشق نبود که از بلا پرهیزد مردانه کسی بود که در شیوه عشق چون عشق به جان رسد ز جان بگریزد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۶۳ عشق از ازلست و تا ابد خواهد بود جوینده عشق بیعدد خواهد بود فردا که قیامت آشکارا گردد هر دل که نه عاشق است رد خواهد بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۶۴ عشق تو بهر صومعه مستی دارد بازار بتان از تو شکستی دارد دست غم تو بهر دو عالم برسید الحق که غمت درازدستی دارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۶۵ عشق تو خوشی چو قصد خونریز کند جان از قفس قالب من خیز کند کافر باشد که با لب چون شکرت امکان گنه یابد و پرهیز کند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۶۶ عشق تو سلامت ز جهان می ببرد هجر تو اجل گشته که جان می ببرد آندل که به صد هزار جان می ندهم یک خنده تو به رایگان می ببرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۶۷ عشقی آمد که عشقها سودا شد سوزیدم و خاکستر من هم لا شد باز از هوس سوز خاکستر من واگشت و هزار بار صورتها شد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۶۸ عقل و دل من چه عیشها میداند گر یار دمی پیش خودم بنشاند صد جای نشیب آسیا میدانم کز بی آبی کار فرو میماند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۶۹ علم فقها ز شرع و سنت باشد حکم حکما بیان حجت باشد لیکن سخنان اولیای ملکوت از کشف و عیان نور حضرت باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷۰ عید آمده کز تو عید عیدانه برد از خرمن ماه تو به دل دانه برد اینش برسد که روی بر ماه کند وینش نرسد که ماه نو خانه برد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷۱ غم را بر او گزیده میباید کرد وز چاه طمع بریده میباید کرد خون دل من ریخته میخواهد یار این کار مرا به دیده میباید کرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷۲ غم کیست که گرد دل مردان گردد غم گرد فسردگان و سردان گردد اندر دل مردان خدا دریاییست کز موج خوشش گنبد گردان گردد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷۳ فردا که به محشر اندر آید زن و مرد از بیم حساب رویها گردد زرد من عشق ترا به کف نهم پیش برم گویم که حساب من از این باید کرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷۴ قاصد پی اینکه بنده خندان نشود پنهان مکن از بنده که پنهان نشود گر بر در باغی بنویسی زندان باغ از پی آن نوشته زندان نشود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷۵ قد الفم ز مشق چون جیم افتاد آن سو که توی حسن در آن تیم افتاد آن خوبی باقی تو ای جان و جهان دل بستد و اندر پی باقیم افتاد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷۶ قومی به خرابات تو اندر بندند رندی چند و کس نداند چندند هشیاری و آگهی ز کس نپسندند بر نیک و بد خلق جهان میخندند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷۷ کاری ز درون جان میباید وز قصه شنیدن این گره نگشاید یک چشمه آب در درون خانه به زان رودی که از برون می آید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷۸ کامل صفتی راه فنا می پیمود چون باد گذر کرد ز دریای وجود یک موی ز هست او بر او باقی بود آن موی به چشم فقر زنار نمود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷۹ گر با دل و دنده هیچ کارم افتد در وقت وصال آن نگارم افتد خون دل از آب دیده زان میبارم تا آن دل و دیده در کنارم افتد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۸۰ گر چرخ ترا خدمت پیوست کند مپذیر که عاقبت ترا پست کند ناگاه به شربتی ترا مست کند در گردن معشوق دگر دست کند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۸۱ گر خواب ترا خواجه گرفتار کند من نگذارم کسیت بیدار کند عشقت چو درخت سیب میافشاند تا خواب ترا چو برگ طیار کند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۸۲ گر در طلبی ز چشمه در بر ناید جوینده در به قعر دریا باید این گوهر قیمتی کسی را شاید کز آب حیات تشنه بیرون آید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۸۳ گر دریا را همه نهنگان گیرند ور صحرا را همه پلنگان گیرند ور نعمت و مال چشم تنگان گیرند عشاق جمال خوب رنگان گیرند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۸۴ گر صبر کنم جامعه جان میسوزد جان من و آن جملگان میسوزد ور بانگ برآورم دهان میسوزد از من گذرد هر دو جهان میسوزد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۸۵ گر صبر کنم دل از غمت تنگ آید ور فاش کنم حسود در چنگ آید پرهیز کنم که شیشه بر سنگ آید گویی که ز عشق ما ترا ننگ آید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۸۶ اگر عاشق را فنا و مردن باشد یا در ره عشق جان سپردن باشد پس لاف بود آنچه بگفتند که عشق از عین حیات آب خوردن باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۸۷ گر ما نه همه تنور سوزان باشد ناگه ز درم درآی گرم آن باشد چون وعده دهی نیابی سرد آن باشد سرما نه همه سرد زمستان باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۸۸ گر مرده شود تن بر خود جاش کنند ور زنده بود قصد سر و پاش کنند گفتم که مرا حریف اوباش کنند گفتا نی نی مست شوی فاش کنند

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷۳ فردا که به محشر اندر آید زن و مرد از بیم حساب رویها گردد زرد من عشق ترا به کف نهم پیش برم گویم که حساب من از این باید کرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷۴ قاصد پی اینکه بنده خندان نشود پنهان مکن از بنده که پنهان نشود گر بر در باغی بنویسی زندان باغ از پی آن نوشته زندان نشود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷۵ قد الفم ز مشق چون جیم افتاد آن سو که توی حسن در آن تیم افتاد آن خوبی باقی تو ای جان و جهان دل بستد و اندر پی باقیم افتاد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷۶ قومی به خرابات تو اندر بندند رندی چند و کس نداند چندند هشیاری و آگهی ز کس نپسندند بر نیک و بد خلق جهان میخندند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷۷ کاری ز درون جان میباید وز قصه شنیدن این گره نگشاید یک چشمه آب در درون خانه به زان رودی که از برون می آید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷۸ کامل صفتی راه فنا می پیمود چون باد گذر کرد ز دریای وجود یک موی ز هست او بر او باقی بود آن موی به چشم فقر زنار نمود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۷۹ گر با دل و دنده هیچ کارم افتد در وقت وصال آن نگارم افتد خون دل از آب دیده زان میبارم تا آن دل و دیده در کنارم افتد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۸۰ گر چرخ ترا خدمت پیوست کند مپذیر که عاقبت ترا پست کند ناگاه به شربتی ترا مست کند در گردن معشوق دگر دست کند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۸۱ گر خواب ترا خواجه گرفتار کند من نگذارم کسیت بیدار کند عشقت چو درخت سیب میافشاند تا خواب ترا چو برگ طیار کند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۸۲ گر در طلبی ز چشمه در بر ناید جوینده در به قعر دریا باید این گوهر قیمتی کسی را شاید کز آب حیات تشنه بیرون آید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۸۳ گر دریا را همه نهنگان گیرند ور صحرا را همه پلنگان گیرند ور نعمت و مال چشم تنگان گیرند عشاق جمال خوب رنگان گیرند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۸۴ گر صبر کنم جامعه جان میسوزد جان من و آن جملگان میسوزد ور بانگ برآورم دهان میسوزد از من گذرد هر دو جهان میسوزد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۸۵ گر صبر کنم دل از غمت تنگ آید ور فاش کنم حسود در چنگ آید پرهیز کنم که شیشه بر سنگ آید گویی که ز عشق ما ترا ننگ آید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۸۶ اگر عاشق را فنا و مردن باشد یا در ره عشق جان سپردن باشد پس لاف بود آنچه بگفتند که عشق از عین حیات آب خوردن باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۸۷ گر ما نه همه تنور سوزان باشد ناگه ز درم درآی گرم آن باشد چون وعده دهی نیابی سرد آن باشد سرما نه همه سرد زمستان باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۸۸ گر مرده شود تن بر خود جاش کنند ور زنده بود قصد سر و پاش کنند گفتم که مرا حریف اوباش کنند گفتا نی نی مست شوی فاش کنند

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۸۹ گر نگریزی ز ما بنازی چه شود ور نرد وداع ما نبازی چه شود ما را لب خشک و دیده تر بی تست گر با تر و خشک ما بسازی چه شود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۹۰ گر هر دو جهان ز خار غم پر باشد از خار بترسد آنکه اشتر باشد ور جان و جهان ز غصه آلوده شود پاکیزه شود چو عشق گازر باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۹۱ کس از خم چوگان تو گویی نبرد وز وصل تو ره به جستجویی نبرد گر یوسف دیده همچو یعقوب کند از پیرهن حسن تو بویی نبرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۹۲ کس واقف آن حضرت شاهانه نشد تا بی دل و بی عقل سوی خانه نشد دیوانه کسی بود که آن روی تو دید وانگه ز تو دور ماند و دیوانه نشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۹۳ کشتی چو به دریای روان می گذرد می پندارد که نیستان می گذرد ما می گذریم ز این جهان در همه حال می پنداریم کاین جهان می گذرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۹۴ گفتم بیتی نگار از من رنجید یعنی که بوزن بیت ما را سنجید گفتم که چه ویران کنی این بیت مرا گفتا به کدام بیت خواهم گنجید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۹۵ گفتم جانی به ترک جان نتوان کرد گفتا جانرا چو تن نشان نتوان کرد گفتم که تو بحر کرمی گفت خموش در است چو سنگ رایگان نتوان کرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۹۶ گفتم که به من رسید دردت بمزید گفتا خنک آن جان که بدین درد رسید گفتم که دلم خون شد از دیده دوید گفت اینکه تو را دوید کس را ندوید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۹۷ گفتم که ز خردی دل من نیست پدید غمهای بزرگ تو در او چون گنجید گفتا که ز دل بدیده باید نگرید خرد است و در او بزرگها بتوان دید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۹۸ گفتی که بگو زبان چه محرم باشد محرم نبود هرچه به عالم باشد والله نتوان حدیث آن دم گفتن با او که سرشت خاک آدم باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۹۹ کو پای که او باغ و چمن را شاید کو چشم که او سرو و سمن را شاید پای و چشمی یکی جگر سوخته ای بنمای یکی که سوختن را شاید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰۰ گوید چونی خوشی و در خنده شود چون باشد مرده ای که او زنده شود امروز پراکنده نخواهم گفتن هرچند که راه او پراکنده شود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰۱ گویند که فردوس برین خواهد بود آنجا می ناب و حور عین خواهد بود پس ما می و معشوق به کف میداریم چون عاقبت کار همین خواهد بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰۲ کی باشد کین نبش بنوش تو رسد زهرم به لب شکرفروش تو رسد زیرا که تو کیمیای بی پایانی ای خوش خامی که او بجوش تو رسد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰۳ کی غم خورد آنکه با تو خرم باشد ور نور تو آفتاب عالم باشد اسرار جهان چگونه پوشیده شود بر خاطر آنکه با تو محرم باشد

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۸۹ گر نگریزی ز ما بنازی چه شود ور نرد وداع ما نبازی چه شود ما را لب خشک و دیده تر بی تست گر با تر و خشک ما بسازی چه شود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۹۰ گر هر دو جهان ز خار غم پر باشد از خار بترسد آنکه اشتر باشد ور جان و جهان ز غصه آلوده شود پاکیزه شود چو عشق گازر باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۹۱ کس از خم چوگان تو گویی نبرد وز وصل تو ره به جستجویی نبرد گر یوسف دیده همچو یعقوب کند از پیرهن حسن تو بویی نبرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۹۲ کس واقف آن حضرت شاهانه نشد تا بی دل و بی عقل سوی خانه نشد دیوانه کسی بود که آن روی تو دید وانگه ز تو دور ماند و دیوانه نشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۹۳ کشتی چو به دریای روان می گذرد می پندارد که نیستان می گذرد ما می گذریم ز این جهان در همه حال می پنداریم کاین جهان می گذرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۹۴ گفتم بیتی نگار از من رنجید یعنی که بوزن بیت ما را سنجید گفتم که چه ویران کنی این بیت مرا گفتا به کدام بیت خواهم گنجید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۹۵ گفتم جانی به ترک جان نتوان کرد گفتا جانرا چو تن نشان نتوان کرد گفتم که تو بحر کرمی گفت خموش در است چو سنگ رایگان نتوان کرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۹۶ گفتم که به من رسید دردت بمزید گفتا خنک آن جان که بدین درد رسید گفتم که دلم خون شد از دیده دوید گفت اینکه تو را دوید کس را ندوید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۹۷ گفتم که ز خردی دل من نیست پدید غمهای بزرگ تو در او چون گنجید گفتا که ز دل بدیده باید نگرید خرد است و در او بزرگها بتوان دید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۹۸ گفتی که بگو زبان چه محرم باشد محرم نبود هرچه به عالم باشد والله نتوان حدیث آن دم گفتن با او که سرشت خاک آدم باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۹۹ کو پای که او باغ و چمن را شاید کو چشم که او سرو و سمن را شاید پای و چشمی یکی جگر سوخته ای بنمای یکی که سوختن را شاید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰۰ گوید چونی خوشی و در خنده شود چون باشد مرده ای که او زنده شود امروز پراکنده نخواهم گفتن هرچند که راه او پراکنده شود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰۱ گویند که فردوس برین خواهد بود آنجا می ناب و حور عین خواهد بود پس ما می و معشوق به کف میداریم چون عاقبت کار همین خواهد بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰۲ کی باشد کین نبش بنوش تو رسد زهرم به لب شکرفروش تو رسد زیرا که تو کیمیای بی پایانی ای خوش خامی که او بجوش تو رسد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰۳ کی غم خورد آنکه با تو خرم باشد ور نور تو آفتاب عالم باشد اسرار جهان چگونه پوشیده شود بر خاطر آنکه با تو محرم باشد

%0
10 Bölüm