Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ - Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۸ گر عاشق عشق ما شدی ای مه رو بیرون شو ازین شش جهت تو بر تو در رو تو درین عشق اگر جویایی در بحر دل آن چه باشی اندر لب جو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۹ گر عاقل و عالمی به عشق ابله شو ور ماه فلک توی چو خاک ره شو با نیک و بد و پیر و جوان همره شو فرزین و پیاده باش آنگه شه شو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۰ گر هیچ ترا میل سوی ماست بگو ورنه که رهی عاشق و تنهاست بگو گر هیچ مرا در دل تو جاست بگو گر هست بگو نیست بگو راست بگو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۱ گفتم روزی که من به جانم با تو دیگر نشدم بتا همانم با تو لیکن دانم که هرچه بازم ببری زان میبازم که تا بمانم با تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۲ گفتم که کجا بود مها خانه تو گفتا که دل خراب مستانه تو من خورشیدم درون ویرانه روم ای مست خراب باد کاشانه تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۳ گه در دل ما نشین چو اسرار و مرو گه بر سر ما نشین چو دستار و مرو گفتی که چو دل زود روم زود آیم عشوه مده ای دلبر عیار و مرو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۴ ما چاره عالمیم و بیچاره تو ما ناظر روح و روح نظاره تو خورشید بگرد خاک سیاره تو مه پاره شده ز عشق مه پاره تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۵ مردی یارا که بوی فقر آید از او دانند فقیران که چها زاید از او ولله که سماء و هرچه در کل سما است یا بند نصیب هرچه میباید از او مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۶ مستم ز دو لعل شکرت ای مه رو پستم ز قد صنوبرت ای مه رو رویم چو زر است در غم سیم برت از دست مده تو این زرت ای مه رو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۷ من بنده تو بنده تو بنده تو من بنده آن رحمت خندیده تو ای آب حیات کی ز مرگ اندیشد آنکس که چو خضر گشت خود زنده تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۸ نی هرکه کند رقص و جهد بالا او در فقر بود گزیده و والا او مسجود ملک تا نشود چون آدم عالم نشود به عالم اسما او مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۹ هان ای تن خاکی سخن از خاک مگو جز قصه آن آینه پاک مگو از خالق افلاک درونت صفتی است جز از صفت خالق افلاک مگو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۰ هرچند در این هوس بسی باشی تو بیقدر تو همچون مگسی باشی تو زنهار مباش هیچکس تا برهی آخر تو که باشی که کسی باشی تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۱ هرچند که قد بی بدل دارد سرو پیش قد یارم چه محل دارد سرو گه گه گوید که قد من چون قد اوست یارب چه دماغ پرخلل دارد سرو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۲ آمد بر من خیال جانان ز پگه در کف قدح باده که بستان ز پگه درکش این جام تا به پایان ز پگه سرمست درآ میان مستان ز پگه

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۸ گر عاشق عشق ما شدی ای مه رو بیرون شو ازین شش جهت تو بر تو در رو تو درین عشق اگر جویایی در بحر دل آن چه باشی اندر لب جو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷۹ گر عاقل و عالمی به عشق ابله شو ور ماه فلک توی چو خاک ره شو با نیک و بد و پیر و جوان همره شو فرزین و پیاده باش آنگه شه شو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۰ گر هیچ ترا میل سوی ماست بگو ورنه که رهی عاشق و تنهاست بگو گر هیچ مرا در دل تو جاست بگو گر هست بگو نیست بگو راست بگو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۱ گفتم روزی که من به جانم با تو دیگر نشدم بتا همانم با تو لیکن دانم که هرچه بازم ببری زان میبازم که تا بمانم با تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۲ گفتم که کجا بود مها خانه تو گفتا که دل خراب مستانه تو من خورشیدم درون ویرانه روم ای مست خراب باد کاشانه تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۳ گه در دل ما نشین چو اسرار و مرو گه بر سر ما نشین چو دستار و مرو گفتی که چو دل زود روم زود آیم عشوه مده ای دلبر عیار و مرو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۴ ما چاره عالمیم و بیچاره تو ما ناظر روح و روح نظاره تو خورشید بگرد خاک سیاره تو مه پاره شده ز عشق مه پاره تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۵ مردی یارا که بوی فقر آید از او دانند فقیران که چها زاید از او ولله که سماء و هرچه در کل سما است یا بند نصیب هرچه میباید از او مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۶ مستم ز دو لعل شکرت ای مه رو پستم ز قد صنوبرت ای مه رو رویم چو زر است در غم سیم برت از دست مده تو این زرت ای مه رو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۷ من بنده تو بنده تو بنده تو من بنده آن رحمت خندیده تو ای آب حیات کی ز مرگ اندیشد آنکس که چو خضر گشت خود زنده تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۸ نی هرکه کند رقص و جهد بالا او در فقر بود گزیده و والا او مسجود ملک تا نشود چون آدم عالم نشود به عالم اسما او مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۹ هان ای تن خاکی سخن از خاک مگو جز قصه آن آینه پاک مگو از خالق افلاک درونت صفتی است جز از صفت خالق افلاک مگو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۰ هرچند در این هوس بسی باشی تو بیقدر تو همچون مگسی باشی تو زنهار مباش هیچکس تا برهی آخر تو که باشی که کسی باشی تو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۱ هرچند که قد بی بدل دارد سرو پیش قد یارم چه محل دارد سرو گه گه گوید که قد من چون قد اوست یارب چه دماغ پرخلل دارد سرو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۲ آمد بر من خیال جانان ز پگه در کف قدح باده که بستان ز پگه درکش این جام تا به پایان ز پگه سرمست درآ میان مستان ز پگه

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۳ آن دم که رسی به گوهر ناسفته سرها به هم آورده و سرها گفته کهدان جهان ز باد شد آشفته برتو بجوی که مست باشی خفته مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۴ آنکس که ز دست شد بر او دست منه از باده چو نیست شد تواش هست منه زنجیر دریدن بر مردان سهل است هر زنجیری بر شتر مست منه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۵ آنی که وجود و عدمت اوست همه سرمایه شادی و غمت اوست همه تو دیده نداری که باو درنگری ورنی که ز سر تا قدمت اوست همه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۶ از دیده کژ دلبر رعنا را چه وز بدنامی عاشق شیدا را چه ما در ره عشق چست و چالاک شویم ور زانکه خری لنگ شود ما را چه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۷ السکر صار کاسدا من شفتیه والبدر تراه ساجدا بین یدیه بالحسن علیه کل شیی وافر الا فمه فانه ضاق علیه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۸ ای کان العباد ما اهواه ما یذکرنا فکیف ما ینساه قدر ان به القلوب والافواه قد احسن لا اله الا الله مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۹ آهوی قمرا سهامه عیناه ما شوش عزم خاطری الا هو روحی تلفت و مهجتی تهواه قلبی ابدا یقون یا هویا هو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰۰ ای آنکه به جان این جهانی زنده شرمت بادا چرا چنانی زنده بی عشق مباش تا نباشی مرده در عشق بمیر تا بمانی زنده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰۱ ای پارسی و تازی تو پوشیده جان دیده قدح شراب نانوشیده دریا باید ز فضل حق جوشیده پیدا باید کفایت کوشیده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰۲ ای بر نمک تو خلق نانی بزده بر مرکب تو داغ نشانی بزده حیفست که سوی کان رود آن بر سیم پنهان چون جان و بر جهانی بزده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰۳ ای بی ادبانه من ز تو نالیده غیرت بشنیده گوش من مالیده جایی بروم ناله کن دزدیده آنجا که نه دل بوی برد نی دیده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰۴ ای جان تو بر مقصران آشفته هم جان تو عذر جان ایشان گفته طوفان بلا اگر بگیرد عالم بر من بدو جو که مست باشم خفته مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰۵ ای با تو جهان ظریف و شادی باره تو جامه شادیی و مالی پاره تنها خورشید آن دهد عالم را کان را ندهد مه و هزار استاره مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰۶ ای خواب مرا بسته و مدفون کرده شب را و مرا بی خود و مجنون کرده جان را به فسون گرم از تن برده دل را بستم ز خانه بیرون کرده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰۷ ای در طلب گره گشایی مرده در وصل بزاده وز جدایی مرده ای در لب بحر تشنه در خواب شده و اندر سر گنج از گدایی مرده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰۸ ای دوست مرا دمدمه بسیار مده کاین دمدمه می خورد ز من هر که و مه جان و سر تو که دم کنم پیش تو زه کز دمدمه گرم کنم آب کره

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۳ آن دم که رسی به گوهر ناسفته سرها به هم آورده و سرها گفته کهدان جهان ز باد شد آشفته برتو بجوی که مست باشی خفته مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۴ آنکس که ز دست شد بر او دست منه از باده چو نیست شد تواش هست منه زنجیر دریدن بر مردان سهل است هر زنجیری بر شتر مست منه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۵ آنی که وجود و عدمت اوست همه سرمایه شادی و غمت اوست همه تو دیده نداری که باو درنگری ورنی که ز سر تا قدمت اوست همه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۶ از دیده کژ دلبر رعنا را چه وز بدنامی عاشق شیدا را چه ما در ره عشق چست و چالاک شویم ور زانکه خری لنگ شود ما را چه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۷ السکر صار کاسدا من شفتیه والبدر تراه ساجدا بین یدیه بالحسن علیه کل شیی وافر الا فمه فانه ضاق علیه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۸ ای کان العباد ما اهواه ما یذکرنا فکیف ما ینساه قدر ان به القلوب والافواه قد احسن لا اله الا الله مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹۹ آهوی قمرا سهامه عیناه ما شوش عزم خاطری الا هو روحی تلفت و مهجتی تهواه قلبی ابدا یقون یا هویا هو مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰۰ ای آنکه به جان این جهانی زنده شرمت بادا چرا چنانی زنده بی عشق مباش تا نباشی مرده در عشق بمیر تا بمانی زنده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰۱ ای پارسی و تازی تو پوشیده جان دیده قدح شراب نانوشیده دریا باید ز فضل حق جوشیده پیدا باید کفایت کوشیده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰۲ ای بر نمک تو خلق نانی بزده بر مرکب تو داغ نشانی بزده حیفست که سوی کان رود آن بر سیم پنهان چون جان و بر جهانی بزده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰۳ ای بی ادبانه من ز تو نالیده غیرت بشنیده گوش من مالیده جایی بروم ناله کن دزدیده آنجا که نه دل بوی برد نی دیده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰۴ ای جان تو بر مقصران آشفته هم جان تو عذر جان ایشان گفته طوفان بلا اگر بگیرد عالم بر من بدو جو که مست باشم خفته مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰۵ ای با تو جهان ظریف و شادی باره تو جامه شادیی و مالی پاره تنها خورشید آن دهد عالم را کان را ندهد مه و هزار استاره مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰۶ ای خواب مرا بسته و مدفون کرده شب را و مرا بی خود و مجنون کرده جان را به فسون گرم از تن برده دل را بستم ز خانه بیرون کرده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰۷ ای در طلب گره گشایی مرده در وصل بزاده وز جدایی مرده ای در لب بحر تشنه در خواب شده و اندر سر گنج از گدایی مرده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰۸ ای دوست مرا دمدمه بسیار مده کاین دمدمه می خورد ز من هر که و مه جان و سر تو که دم کنم پیش تو زه کز دمدمه گرم کنم آب کره

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰۹ ای روز الست ملک و دولت رانده وی بنده ترا چو قل هو الله خوانده چون روشنی روز در آی از در من بین گردن من بسوی در کژ مانده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱۰ ای سرو ز قامت تو قد دزدیده گل پیش رخ تو پیرهن بدریده بردار یکی آینه از بهر خدای تا همچو خودی شنیده ای یا دیده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱۱ ای کوران را به لطف ره بین کرده وی گبران را پیشرو دین کرده درویشان را به ملک خسرو کرده وی خسرو را برده شیرین کرده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱۲ ای میر ملیحان و مهان شیی الله وی راحت و آرامش جان شیی الله ای آنکه بهر صبح به پیش رخ تو میگوید خورشید جهان شیی الله مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱۳ باز آمد یار با دلی چون خاره وز خاره او این دل من صد پاره در مجلس من بودم و عشقش چون چنگ اندر زد چنگ در من بیچاره مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱۴ بازیچه قدرت خداییم همه او راست توانگری گداییم همه بر یکدگر این زیادتی جستن چیست آخر ز در یکی سراییم همه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱۵ بفروخت مرا یار به یک دسته تره باشد که مرا واخرد آن یار سره نیکو مثلی زده است صاحب شجره ارزان بفروشد آنکه ارزان بخره مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱۶ بیگانه شوی ز صحبت بیگانه بشنو سخن راست از این دیوانه صد خانه پر از شهد کنی چون زنبور گر زانکه جدا کنی ز اینان خانه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱۷ بیگاه شد و دل نرهید از ناله روزی نتوان گفت غم صد ساله ای جان جهان غصه بیگاه شدن آنکس داند که گم شدش گوساله مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱۸ تا روی ترا بدیدم ای بت ناآگاه سرگشته شدم ز عشق گم کردم راه روزی شنوی کز غم عشقت ایماه گویند بشد فلان که انالله مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱۹ تو آبی و ما جمله گیاییم همه تو شاهی و ما جمله گداییم همه گوینده توی و ما صداییم همه جوینده توی چرا نیاییم همه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲۰ تو توبه مکن که من شکستم توبه هرگز ناید ز جان مستم توبه صدبار و هزاربار بستم توبه خون میگرید ز دست دستم توبه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲۱ جانیست غذای او غم و اندیشه جانی دگر است همچو شیر بیشه اندیشه چو تیشه است گزافه مندیش هان تا نزنی تو پای خود را تیشه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲۲ دانی شب چیست بشنو ای فرزانه خلوت کن عاشقان ز هر بیگانه خاصه امشب که با مهم همخانه من مستم و مه عاشق و شب دیوانه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲۳ در راه یگانگی چه طاعت چه گناه در کوی خرابات چه درویش چه شاه رخسار قلندری چه روشن چه سیاه بر کنگره عرش چه خورشید چه ماه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲۴ در بندگیت حلقه بگوشم ای شاه در چاکریت به جان بکوشم ای شاه در خدمت تو چو سایه من پیش روم تو شیری و من سیاه گوشم ای شاه

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰۹ ای روز الست ملک و دولت رانده وی بنده ترا چو قل هو الله خوانده چون روشنی روز در آی از در من بین گردن من بسوی در کژ مانده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱۰ ای سرو ز قامت تو قد دزدیده گل پیش رخ تو پیرهن بدریده بردار یکی آینه از بهر خدای تا همچو خودی شنیده ای یا دیده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱۱ ای کوران را به لطف ره بین کرده وی گبران را پیشرو دین کرده درویشان را به ملک خسرو کرده وی خسرو را برده شیرین کرده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱۲ ای میر ملیحان و مهان شیی الله وی راحت و آرامش جان شیی الله ای آنکه بهر صبح به پیش رخ تو میگوید خورشید جهان شیی الله مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱۳ باز آمد یار با دلی چون خاره وز خاره او این دل من صد پاره در مجلس من بودم و عشقش چون چنگ اندر زد چنگ در من بیچاره مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱۴ بازیچه قدرت خداییم همه او راست توانگری گداییم همه بر یکدگر این زیادتی جستن چیست آخر ز در یکی سراییم همه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱۵ بفروخت مرا یار به یک دسته تره باشد که مرا واخرد آن یار سره نیکو مثلی زده است صاحب شجره ارزان بفروشد آنکه ارزان بخره مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱۶ بیگانه شوی ز صحبت بیگانه بشنو سخن راست از این دیوانه صد خانه پر از شهد کنی چون زنبور گر زانکه جدا کنی ز اینان خانه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱۷ بیگاه شد و دل نرهید از ناله روزی نتوان گفت غم صد ساله ای جان جهان غصه بیگاه شدن آنکس داند که گم شدش گوساله مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱۸ تا روی ترا بدیدم ای بت ناآگاه سرگشته شدم ز عشق گم کردم راه روزی شنوی کز غم عشقت ایماه گویند بشد فلان که انالله مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱۹ تو آبی و ما جمله گیاییم همه تو شاهی و ما جمله گداییم همه گوینده توی و ما صداییم همه جوینده توی چرا نیاییم همه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲۰ تو توبه مکن که من شکستم توبه هرگز ناید ز جان مستم توبه صدبار و هزاربار بستم توبه خون میگرید ز دست دستم توبه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲۱ جانیست غذای او غم و اندیشه جانی دگر است همچو شیر بیشه اندیشه چو تیشه است گزافه مندیش هان تا نزنی تو پای خود را تیشه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲۲ دانی شب چیست بشنو ای فرزانه خلوت کن عاشقان ز هر بیگانه خاصه امشب که با مهم همخانه من مستم و مه عاشق و شب دیوانه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲۳ در راه یگانگی چه طاعت چه گناه در کوی خرابات چه درویش چه شاه رخسار قلندری چه روشن چه سیاه بر کنگره عرش چه خورشید چه ماه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲۴ در بندگیت حلقه بگوشم ای شاه در چاکریت به جان بکوشم ای شاه در خدمت تو چو سایه من پیش روم تو شیری و من سیاه گوشم ای شاه

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲۵ در عشق خلاصه جنون از من خواه جان رفته و عقل سرنگون از من خواه صد واقعه روز فزون از من خواه صد بادیه پر آتش و خون از من خواه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲۶ دی از سر سودای تو من شوریده رفتم به چمن جامه چو گل بدریده از جمله خوشیهای بهارم بی تو جز آب روان نیامد اندر دیده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲۷ روی تو نماز آمد و چشمت روزه وین هر دو کنند از لبت دریوزه جرمی کردم مگر که من مست بدم آب تو بخوردم و شکستم کوزه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲۸ زلف تو که یکروزم از او روشن نه با خاک برآورد سرو با من نه با هرچه درآرد سر او زنده شود کانجا همه جانست سراسر تن نه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲۹ سه چیز ز من ربوده ای بگزیده صبر از دل و رنگ از رخ و خواب از دیده چابک دستی که دست و بازوت درست تصویر عقول چون تو نازاییده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳۰ صاحب نظران راست تحیر پیشه مر کوران را تفکر و اندیشه صد شاخ خوش از غیب گل افشان بر تو بر شاخ رضا چه میزنی تو تیشه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳۱ صحت که کشد سقم و رنجوری به زان جامه که سازی بستم عوری به چشمی که نبیند ره حق کوری به صحبت که تقرب نبود دوری به مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳۲ صوفی نشوی به فوطه و پشمینه نه پیر شوی ز صحبت دیرینه صوفی باید که صاف دارد سینه انصاف بده صوفی و آنگه کینه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳۳ عشق غلب القلب و قد صار به حتی فنی القلب بما جاربه القلب کطیی خفض الریش به عشق نتف الریش و قد طار به مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳۴ فصلیست چو وصل دوست فرخنده شده از مردن تن چراغ دل زنده شده از خنده برق ابر در گریه شده وز گریه ابر باغ در خنده شده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳۵ گفتم چکنم گفت که ای بیچاره جمله چکنم بسازم آن یکباره ور خود چکنم زیان شوی آواره آنجا بروی که بوده ای همواره مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳۶ گفتم که توی می و منم پیمانه من مرده ام و تو جانی و جانانه اکنون بگشا در وفا گفت خموش دیوانه کسی رها کند در خانه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳۷ گفتم که ز عشقت شده ام دیوانه زنجیر ترا به خواب بینم یا نه گفتا که خمش چند از این افسانه دیوانه و خواب خه خه ای فرزانه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳۸ گنجیست نهانه در زمین پوشیده از ملت کفر و اهل دین پوشیده دیدیم که عشق است یقین پوشیده گشتیم برهنه از چنین پوشیده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳۹ گیر ایدل من عنان آن شاهنشاه امشب بر من قنق شو ای روت چو ماه ور گوید فردا مشنو زود بگوی لاحول ولا قوة الا بالله مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴۰ ما را می کهنه باید و دیرینه وز روز ازل تا بابد سیری نه خم از عدم و صراحی از جام وجود کان تلخ نه و شور نه و شیرینه

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲۵ در عشق خلاصه جنون از من خواه جان رفته و عقل سرنگون از من خواه صد واقعه روز فزون از من خواه صد بادیه پر آتش و خون از من خواه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲۶ دی از سر سودای تو من شوریده رفتم به چمن جامه چو گل بدریده از جمله خوشیهای بهارم بی تو جز آب روان نیامد اندر دیده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲۷ روی تو نماز آمد و چشمت روزه وین هر دو کنند از لبت دریوزه جرمی کردم مگر که من مست بدم آب تو بخوردم و شکستم کوزه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲۸ زلف تو که یکروزم از او روشن نه با خاک برآورد سرو با من نه با هرچه درآرد سر او زنده شود کانجا همه جانست سراسر تن نه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲۹ سه چیز ز من ربوده ای بگزیده صبر از دل و رنگ از رخ و خواب از دیده چابک دستی که دست و بازوت درست تصویر عقول چون تو نازاییده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳۰ صاحب نظران راست تحیر پیشه مر کوران را تفکر و اندیشه صد شاخ خوش از غیب گل افشان بر تو بر شاخ رضا چه میزنی تو تیشه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳۱ صحت که کشد سقم و رنجوری به زان جامه که سازی بستم عوری به چشمی که نبیند ره حق کوری به صحبت که تقرب نبود دوری به مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳۲ صوفی نشوی به فوطه و پشمینه نه پیر شوی ز صحبت دیرینه صوفی باید که صاف دارد سینه انصاف بده صوفی و آنگه کینه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳۳ عشق غلب القلب و قد صار به حتی فنی القلب بما جاربه القلب کطیی خفض الریش به عشق نتف الریش و قد طار به مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳۴ فصلیست چو وصل دوست فرخنده شده از مردن تن چراغ دل زنده شده از خنده برق ابر در گریه شده وز گریه ابر باغ در خنده شده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳۵ گفتم چکنم گفت که ای بیچاره جمله چکنم بسازم آن یکباره ور خود چکنم زیان شوی آواره آنجا بروی که بوده ای همواره مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳۶ گفتم که توی می و منم پیمانه من مرده ام و تو جانی و جانانه اکنون بگشا در وفا گفت خموش دیوانه کسی رها کند در خانه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳۷ گفتم که ز عشقت شده ام دیوانه زنجیر ترا به خواب بینم یا نه گفتا که خمش چند از این افسانه دیوانه و خواب خه خه ای فرزانه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳۸ گنجیست نهانه در زمین پوشیده از ملت کفر و اهل دین پوشیده دیدیم که عشق است یقین پوشیده گشتیم برهنه از چنین پوشیده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳۹ گیر ایدل من عنان آن شاهنشاه امشب بر من قنق شو ای روت چو ماه ور گوید فردا مشنو زود بگوی لاحول ولا قوة الا بالله مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴۰ ما را می کهنه باید و دیرینه وز روز ازل تا بابد سیری نه خم از عدم و صراحی از جام وجود کان تلخ نه و شور نه و شیرینه

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴۱ ما مردانیم نشسته بر تنگ دره ماییم که شیر و گرگ بر ما گذره با فقر و صفا به هم درآمیخته ایم چون درگه ارتضاع آن میش و بره مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴۲ ماننده زنبیل بگیر این روزه تا روزه کند ترا به حق دریوزه آب حیوان خنک کند دلسوزه این روزه چو کوزه است مشکن کوزه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴۳ مستم ز می عشق خراب افتاده برخواسته دل از خور و خواب افتاده در دریایی که پا و سر پیدا نیست جان رفته و تن بر سر آب افتاده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴۴ من میگویم که گشت بیگاه ایماه میگوید ماه ناگهانی بیگاه ماهی که ز خورشید اگر برگردد در حال شود همچو شب تیره سیاه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴۵ میخوردم باده بابت آشفته خوابم بربود حال دل ناگفته بیدار شدم ز خواب مستی دیدم دلبر شده شمع مرده ساقی خفته مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴۶ میدان فراخ و مرد میدانی نه احوال جهان چنانکه میدانی نه ظاهرها شان به اولیا ماند لیک در باطنشان بوی مسلمانی نه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴۷ وه وه که به دیدار تو چونم تشنه چندانکه ببینمت فزونم تشنه من بنده آن دو لعل سیراب توام عالم همه زانست به خونم تشنه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴۸ هین نوبت صبر آمد و ماه روزه روزی دو مگو ز کاسه و از کوزه بر خوان فلک گردد پی دریوزه تا پنبه جان باز رهد از غوزه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴۹ هر چند در این پرده اسیرید همه زین پرده برون روید امیرید همه آن آب حیات خلق را می گوید بر ساحل جوی ما بمیرید همه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵۰ هم آینه ایم و هم لقاییم همه سرمست پیالده بقاییم همه هم دافع رنج و هم شفاییم همه هم آب حیات و هم سقاییم همه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵۱ یارب تو مرا به نفس طناز مده با هر چه به جز تست مرا ساز مده من در تو گریزان شدم از فتنه خویش من آن توام مرا به من باز مده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵۲ یارب تو یکی یار جفاکارش ده یک دلبر بدخوی جگرخوارش ده تا بشناسد که عاشقان در چه غمند عشقش ده و شوقش ده و بسیارش ده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵۳ آمد بر من دوش مه یغمایی گفتم که برو امشب اینجا نایی می رفت و همی گفت زهی سودایی دولت بدر آمده است و در نگشایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵۴ آن چیز که هست در سبد می دانی از سر سبد تا به ابد می دانی هر روز بگویم به شبم یاد آید شب نیز بگویم که تو خود می دانی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵۵ آن خوش باشد که صاحب تمییزی بی آنکه بگویند و بگوید چیزی بی گفت و تقاضا برسد مهمانرا ترونده خوش ز صاحب پالیزی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵۶ آن دل که به یاد خود صبورش کردی نزدیک تر تو شد چو دورش کردی در ساغر ما زهر تغافل تا چند تلخیش نماند بس که شورش کردی

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴۱ ما مردانیم نشسته بر تنگ دره ماییم که شیر و گرگ بر ما گذره با فقر و صفا به هم درآمیخته ایم چون درگه ارتضاع آن میش و بره مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴۲ ماننده زنبیل بگیر این روزه تا روزه کند ترا به حق دریوزه آب حیوان خنک کند دلسوزه این روزه چو کوزه است مشکن کوزه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴۳ مستم ز می عشق خراب افتاده برخواسته دل از خور و خواب افتاده در دریایی که پا و سر پیدا نیست جان رفته و تن بر سر آب افتاده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴۴ من میگویم که گشت بیگاه ایماه میگوید ماه ناگهانی بیگاه ماهی که ز خورشید اگر برگردد در حال شود همچو شب تیره سیاه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴۵ میخوردم باده بابت آشفته خوابم بربود حال دل ناگفته بیدار شدم ز خواب مستی دیدم دلبر شده شمع مرده ساقی خفته مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴۶ میدان فراخ و مرد میدانی نه احوال جهان چنانکه میدانی نه ظاهرها شان به اولیا ماند لیک در باطنشان بوی مسلمانی نه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴۷ وه وه که به دیدار تو چونم تشنه چندانکه ببینمت فزونم تشنه من بنده آن دو لعل سیراب توام عالم همه زانست به خونم تشنه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴۸ هین نوبت صبر آمد و ماه روزه روزی دو مگو ز کاسه و از کوزه بر خوان فلک گردد پی دریوزه تا پنبه جان باز رهد از غوزه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴۹ هر چند در این پرده اسیرید همه زین پرده برون روید امیرید همه آن آب حیات خلق را می گوید بر ساحل جوی ما بمیرید همه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵۰ هم آینه ایم و هم لقاییم همه سرمست پیالده بقاییم همه هم دافع رنج و هم شفاییم همه هم آب حیات و هم سقاییم همه مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵۱ یارب تو مرا به نفس طناز مده با هر چه به جز تست مرا ساز مده من در تو گریزان شدم از فتنه خویش من آن توام مرا به من باز مده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵۲ یارب تو یکی یار جفاکارش ده یک دلبر بدخوی جگرخوارش ده تا بشناسد که عاشقان در چه غمند عشقش ده و شوقش ده و بسیارش ده مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵۳ آمد بر من دوش مه یغمایی گفتم که برو امشب اینجا نایی می رفت و همی گفت زهی سودایی دولت بدر آمده است و در نگشایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵۴ آن چیز که هست در سبد می دانی از سر سبد تا به ابد می دانی هر روز بگویم به شبم یاد آید شب نیز بگویم که تو خود می دانی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵۵ آن خوش باشد که صاحب تمییزی بی آنکه بگویند و بگوید چیزی بی گفت و تقاضا برسد مهمانرا ترونده خوش ز صاحب پالیزی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵۶ آن دل که به یاد خود صبورش کردی نزدیک تر تو شد چو دورش کردی در ساغر ما زهر تغافل تا چند تلخیش نماند بس که شورش کردی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵۷ آن را که نکرد ز هر سود ای ساقی آن زهر نبود می نمود ای ساقی چون بود رونده شد نبود ای ساقی می ها نوشد ز بحر جود ای ساقی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵۸ آن رطل گران را اگر ارزان کنیی اجزای جهان را همگی جان کنیی ور زان لب خیره شکرافشان کنیی که را به مثال ذره رقصان کنیی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵۹ آن روز که دیوانه سر و سودایی در سلسله دولتیان می آیی امروز از آن سلسله زان محرومی کامروز تو عاقلی و کارافزایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶۰ آن روی ترش نگر چو قندستانی وان چشم خوشش نگر چو هندوستانی پیش قد او صف زده سروستانی پیش کف او شکسته هر دستانی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶۱ آن ظلم رسیده ای که دادش دادی وانغمزده ای که جام شادش دادی آن باده اولین فراموشش شد گر باز نمی دهی چه یادش دادی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶۲ آن میوه توی که نادر ایامی بتوان خوردن هزار من در خامی بر ما مپسند هجر و دشمن کامی کاخر به تو باز گردد این بدنامی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶۳ آنی تو که در صومعه مستم داری در کعبه نشسته بت پرستم داری بر نیک و بد تو مر مرا دستی نیست در دست توام تا بچه دستم داری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶۴ آنی که بر دلشدگان دیر آیی وانگاه چو آیی نفسی سیر آیی گاه آهو و گه به صورت شیر آیی هم نرم و درشت همچو شمشیر آیی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶۵ آنی که به صد شفاعت و صد زاری بر پات یکی بوسه دهم نگذاری گر آب دهی مرا اگر آتش باری سلطان ولایتی و فرمانداری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶۶ احوال من زار حزین می پرسی زین بیش مپرس اگر چنین می پرسی من در غم تو دامن دل چاک زدم وانگاه مرا به آستین می پرسی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶۷ از آب و گلی نیست بنای چو توی یارب که چه هاست از برای چو توی گر نعره زنانی تو برای چو ویی لبیک کنانست برای چو توی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶۸ از جان بگریزم ار ز جان بگریزی از دل بگریزم ار از آن بگریزی تو تیری و ما همچو کمانیم هنوز تیری چه عجب گر ز کمان بگریزی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶۹ از چهره آفتاب مهوش گردی وز صحبت کبریت تو آتش گردی تو جهد کنی که ناخوشی خوش گردد او خوش نشود ولی تو ناخوش گردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷۰ از خلق ز راه تیزهوشی نرهی وز خود ز سر سخن فروشی نرهی زین هر دو اگر سخت نکوشی نرهی از خلق و ز خود جز به خموشی نرهی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷۱ از رنج و ملال ما چه فریاد کنی آن به که به شکر وصل را شاد کنی از ما چه گریزی و چرا داد کنی زان ترس که وصل را بسی یاد کنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷۲ از سایه عاشقان اگر دور شوی بر تو زند آفتاب و رنجور شوی پیش و پس عاشقان چو سایه میدر تا چون مه و آفتاب پرنور شوی

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵۷ آن را که نکرد ز هر سود ای ساقی آن زهر نبود می نمود ای ساقی چون بود رونده شد نبود ای ساقی می ها نوشد ز بحر جود ای ساقی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵۸ آن رطل گران را اگر ارزان کنیی اجزای جهان را همگی جان کنیی ور زان لب خیره شکرافشان کنیی که را به مثال ذره رقصان کنیی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵۹ آن روز که دیوانه سر و سودایی در سلسله دولتیان می آیی امروز از آن سلسله زان محرومی کامروز تو عاقلی و کارافزایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶۰ آن روی ترش نگر چو قندستانی وان چشم خوشش نگر چو هندوستانی پیش قد او صف زده سروستانی پیش کف او شکسته هر دستانی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶۱ آن ظلم رسیده ای که دادش دادی وانغمزده ای که جام شادش دادی آن باده اولین فراموشش شد گر باز نمی دهی چه یادش دادی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶۲ آن میوه توی که نادر ایامی بتوان خوردن هزار من در خامی بر ما مپسند هجر و دشمن کامی کاخر به تو باز گردد این بدنامی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶۳ آنی تو که در صومعه مستم داری در کعبه نشسته بت پرستم داری بر نیک و بد تو مر مرا دستی نیست در دست توام تا بچه دستم داری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶۴ آنی که بر دلشدگان دیر آیی وانگاه چو آیی نفسی سیر آیی گاه آهو و گه به صورت شیر آیی هم نرم و درشت همچو شمشیر آیی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶۵ آنی که به صد شفاعت و صد زاری بر پات یکی بوسه دهم نگذاری گر آب دهی مرا اگر آتش باری سلطان ولایتی و فرمانداری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶۶ احوال من زار حزین می پرسی زین بیش مپرس اگر چنین می پرسی من در غم تو دامن دل چاک زدم وانگاه مرا به آستین می پرسی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶۷ از آب و گلی نیست بنای چو توی یارب که چه هاست از برای چو توی گر نعره زنانی تو برای چو ویی لبیک کنانست برای چو توی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶۸ از جان بگریزم ار ز جان بگریزی از دل بگریزم ار از آن بگریزی تو تیری و ما همچو کمانیم هنوز تیری چه عجب گر ز کمان بگریزی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶۹ از چهره آفتاب مهوش گردی وز صحبت کبریت تو آتش گردی تو جهد کنی که ناخوشی خوش گردد او خوش نشود ولی تو ناخوش گردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷۰ از خلق ز راه تیزهوشی نرهی وز خود ز سر سخن فروشی نرهی زین هر دو اگر سخت نکوشی نرهی از خلق و ز خود جز به خموشی نرهی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷۱ از رنج و ملال ما چه فریاد کنی آن به که به شکر وصل را شاد کنی از ما چه گریزی و چرا داد کنی زان ترس که وصل را بسی یاد کنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷۲ از سایه عاشقان اگر دور شوی بر تو زند آفتاب و رنجور شوی پیش و پس عاشقان چو سایه میدر تا چون مه و آفتاب پرنور شوی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷۳ از شادی تو پر است شهر و وادی از روی زمین و آسمان را شادی کس را گله ای نیست ز تو جز غم را کز غم همه را بداده ای آزادی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷۴ از عشق ازل ترانه گویان گشتی وز حیرت عشق گول و نادان گشتی از بسکه به مردی ز غمش جان بردی وز بسکه بگفتی غم آن آن گشتی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷۵ از عشق تو هر طرف یکی شبخیزی شب کشته ز زلفین تو عنبر بیزی نقاش ازل نقش کند هر طرفی از بهر قرار دل من تبریزی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷۶ از گل قفس هدهد جانها تو کنی از خاک سیه شکرفشانها تو کنی آن را که تو سرمه اش کشیدی او داند کاینها ز تو آید و چنانها تو کنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷۷ از کم خوردن زیرک و هشیار شوی وز پرخوردن ابله و بیکار شوی پرخواری تو جمله ز پرخواری تست کم خوار شوی اگر تو کم خوار شوی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷۸ استاد مرا بگفتم اندر مستی کگاهم کن ز نیستی و هستی او داد مرا جواب و گفتا که برو گر رنج ز خلق دور داری رستی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷۹ اسرار شنو ز طوطی ربانی طوطی بچه ای زبان طوطی دانی در مرغ و قفس خیره چرا میمانی بشکن قفس ای مرغ کز آن مرغانی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸۰ افتاد مرا با لب او گفتاری گفتم که ز من سیر شدی گفت آری گفتا بده آن چیز که جیم اول اوست گفتم دومش چیست بگو گفت آری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸۱ امروز مرا سخت پریشان کردی پوشیده خویش را تو عریان کردی من دوش حریف تو نگشتم از خواب خوردی و نصیب بنده پنهان کردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸۲ امشب برو ای خواب اگر بنشینی از آتش دل سزای سبلت بینی ای عقل برو که تو سخن می چینی وی عشق بیا که سخت با تمکینی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸۳ امشب که فتاده ای به چنگال رهی بسیار طپی ولیک دشوار رهی والله نرهی ز بنده ای سرو سهی تا سینه به این دل خرابم ننهی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸۴ امشب منم و یکی حریف چو منی بر ساخته مجلسی برسم چمنی جام می و شمع و نقل و مطرب همه هست ای کاش تو می بودی و اینها همه نی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸۵ اندر دل من مها دل افروز تویی یاران هستند لیک دلسوز تویی شادند جهانیان به نوروز و به عید عید من و نوروز من امروز تویی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸۶ اندر دو جهان دلبر و جانم تو بسی زیرا که بهر غمیم فریادرسی کس نیست به جز تو ایمه اندر دو جهان جز آنکه ببخشیش باکرام کسی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸۷ اندر ره حق چو چست و چالاک شوی نور فلکی باز بر افلاک شوی عرش است نشیمن تو شرمت ناید چون سایه مقیم خطه خاک شوی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸۸ اندر سرم ار عقل و تمیز است توی وانچ از من بیچاره عزیز است توی چندانکه به خود می نگرم هیچ نیم بالجمله ز من هر آنچه چیز است توی

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷۳ از شادی تو پر است شهر و وادی از روی زمین و آسمان را شادی کس را گله ای نیست ز تو جز غم را کز غم همه را بداده ای آزادی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷۴ از عشق ازل ترانه گویان گشتی وز حیرت عشق گول و نادان گشتی از بسکه به مردی ز غمش جان بردی وز بسکه بگفتی غم آن آن گشتی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷۵ از عشق تو هر طرف یکی شبخیزی شب کشته ز زلفین تو عنبر بیزی نقاش ازل نقش کند هر طرفی از بهر قرار دل من تبریزی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷۶ از گل قفس هدهد جانها تو کنی از خاک سیه شکرفشانها تو کنی آن را که تو سرمه اش کشیدی او داند کاینها ز تو آید و چنانها تو کنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷۷ از کم خوردن زیرک و هشیار شوی وز پرخوردن ابله و بیکار شوی پرخواری تو جمله ز پرخواری تست کم خوار شوی اگر تو کم خوار شوی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷۸ استاد مرا بگفتم اندر مستی کگاهم کن ز نیستی و هستی او داد مرا جواب و گفتا که برو گر رنج ز خلق دور داری رستی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷۹ اسرار شنو ز طوطی ربانی طوطی بچه ای زبان طوطی دانی در مرغ و قفس خیره چرا میمانی بشکن قفس ای مرغ کز آن مرغانی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸۰ افتاد مرا با لب او گفتاری گفتم که ز من سیر شدی گفت آری گفتا بده آن چیز که جیم اول اوست گفتم دومش چیست بگو گفت آری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸۱ امروز مرا سخت پریشان کردی پوشیده خویش را تو عریان کردی من دوش حریف تو نگشتم از خواب خوردی و نصیب بنده پنهان کردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸۲ امشب برو ای خواب اگر بنشینی از آتش دل سزای سبلت بینی ای عقل برو که تو سخن می چینی وی عشق بیا که سخت با تمکینی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸۳ امشب که فتاده ای به چنگال رهی بسیار طپی ولیک دشوار رهی والله نرهی ز بنده ای سرو سهی تا سینه به این دل خرابم ننهی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸۴ امشب منم و یکی حریف چو منی بر ساخته مجلسی برسم چمنی جام می و شمع و نقل و مطرب همه هست ای کاش تو می بودی و اینها همه نی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸۵ اندر دل من مها دل افروز تویی یاران هستند لیک دلسوز تویی شادند جهانیان به نوروز و به عید عید من و نوروز من امروز تویی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸۶ اندر دو جهان دلبر و جانم تو بسی زیرا که بهر غمیم فریادرسی کس نیست به جز تو ایمه اندر دو جهان جز آنکه ببخشیش باکرام کسی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸۷ اندر ره حق چو چست و چالاک شوی نور فلکی باز بر افلاک شوی عرش است نشیمن تو شرمت ناید چون سایه مقیم خطه خاک شوی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸۸ اندر سرم ار عقل و تمیز است توی وانچ از من بیچاره عزیز است توی چندانکه به خود می نگرم هیچ نیم بالجمله ز من هر آنچه چیز است توی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸۹ ای آتش بخت سوی گردون رفتی وی آب حیات سوی جیحون رفتی با تو گفتم که بیدلم من بیدل بیدل اکنون شدم که بیرون رفتی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹۰ ای آنکه به کوی یار ما افتادی آن روی بدیدی به قفا افتادی با تو گفتم که بی دلم من بیدل بی دل اکنون شدم که بیرون رفتی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹۱ ای آنکه تو از دوش بیادم دادی زان حالت پرجوش بیادم دادی آن رحمت را کجا فراموش کنم کز گنج فراموش بیادم دادی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹۲ ای آنکه تو خون عاشقان آشامی فریاد ز عاشقی و بی آرامی ای دوست منم اسیر دشمن کامی آخر به تو باز گردد این بدنامی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹۳ ای آنکه ره گریز می اندیشی تو پنداری که بر مراد خویشی شه می کشدت مجوی با شه بیشی که را بکند شهنشه درویشی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹۴ ای آنکه ز حد برون جان افزایی بی حدی و حد هر نفس بنمایی دانی که نداری به جهان گنجایی در غیب بچفسیدی و بیرون نایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹۵ ای آنکه ز حال بندگان میدانی چشمی و چراغ در شب ظلمانی باز دل ما را که تو میپرانی آخر تو ندانی که تواش میخوانی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹۶ ای آنکه ز خاک تیره نطعی سازی هر لحظه بر او نقش دگر اندازی گه مات شوی و گه بداری ماتم احسنت زهی صنعت با خود بازی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹۷ ای آنکه صلیب دار و هم ترسایی پیوسته به زلف عنبر ترسایی لب بر لب من به بوسه کمتر سایی آیی بر من و لیک با ترس آیی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹۸ ای آن که طبیب دردهای مایی این درد ز حد رفت چه می فرمایی والله اگر هزار معجون داری من جان نبرم تا تو رخی ننمایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹۹ ای آنکه غلام خسرو شیرینی با عشق بساز گر حریف دینی پیوسته حریف عشق و گرمی میباش تا عاشق گرم از تو برد عنینی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰۰ ای آنکه مرا بسته صد دام کنی گویی که برو در شب و پیغام کنی گر من بروم تو با که آرام کنی همنام من ای دوست کرا نام کنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰۱ ای آنکه مرا دهر زبان میدانی ور زانکه ببندند دهان میدانی ور جان و دلم نهان شود زیر زمین شاد است روانم که روان میدانی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰۲ ای آنکه نظر به طعنه می اندازی بشناس دمی تو بازی از جان بازی ای جان غریب در جهان می سازی روزی دو فتاد مرغزی بارازی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰۳ ای ابر که تو جهان خورشیدانی کاری مقلوب می کنی نادانی از ظلم تو بر ماست جهان ظلمانی بس گریه نصیب ماست تا گریانی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰۴ ای از تو مرا گوش پرودیده بهی خوش آنکه ز گوش پای بر دیده نهی تو مردم دیده ای نه آویزه گوش از گوش بدیده آ که در دیده نهی

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸۹ ای آتش بخت سوی گردون رفتی وی آب حیات سوی جیحون رفتی با تو گفتم که بیدلم من بیدل بیدل اکنون شدم که بیرون رفتی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹۰ ای آنکه به کوی یار ما افتادی آن روی بدیدی به قفا افتادی با تو گفتم که بی دلم من بیدل بی دل اکنون شدم که بیرون رفتی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹۱ ای آنکه تو از دوش بیادم دادی زان حالت پرجوش بیادم دادی آن رحمت را کجا فراموش کنم کز گنج فراموش بیادم دادی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹۲ ای آنکه تو خون عاشقان آشامی فریاد ز عاشقی و بی آرامی ای دوست منم اسیر دشمن کامی آخر به تو باز گردد این بدنامی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹۳ ای آنکه ره گریز می اندیشی تو پنداری که بر مراد خویشی شه می کشدت مجوی با شه بیشی که را بکند شهنشه درویشی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹۴ ای آنکه ز حد برون جان افزایی بی حدی و حد هر نفس بنمایی دانی که نداری به جهان گنجایی در غیب بچفسیدی و بیرون نایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹۵ ای آنکه ز حال بندگان میدانی چشمی و چراغ در شب ظلمانی باز دل ما را که تو میپرانی آخر تو ندانی که تواش میخوانی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹۶ ای آنکه ز خاک تیره نطعی سازی هر لحظه بر او نقش دگر اندازی گه مات شوی و گه بداری ماتم احسنت زهی صنعت با خود بازی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹۷ ای آنکه صلیب دار و هم ترسایی پیوسته به زلف عنبر ترسایی لب بر لب من به بوسه کمتر سایی آیی بر من و لیک با ترس آیی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹۸ ای آن که طبیب دردهای مایی این درد ز حد رفت چه می فرمایی والله اگر هزار معجون داری من جان نبرم تا تو رخی ننمایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹۹ ای آنکه غلام خسرو شیرینی با عشق بساز گر حریف دینی پیوسته حریف عشق و گرمی میباش تا عاشق گرم از تو برد عنینی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰۰ ای آنکه مرا بسته صد دام کنی گویی که برو در شب و پیغام کنی گر من بروم تو با که آرام کنی همنام من ای دوست کرا نام کنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰۱ ای آنکه مرا دهر زبان میدانی ور زانکه ببندند دهان میدانی ور جان و دلم نهان شود زیر زمین شاد است روانم که روان میدانی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰۲ ای آنکه نظر به طعنه می اندازی بشناس دمی تو بازی از جان بازی ای جان غریب در جهان می سازی روزی دو فتاد مرغزی بارازی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰۳ ای ابر که تو جهان خورشیدانی کاری مقلوب می کنی نادانی از ظلم تو بر ماست جهان ظلمانی بس گریه نصیب ماست تا گریانی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰۴ ای از تو مرا گوش پرودیده بهی خوش آنکه ز گوش پای بر دیده نهی تو مردم دیده ای نه آویزه گوش از گوش بدیده آ که در دیده نهی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰۵ ای باد سحر به کوی آن سلسله موی احوال دلم بگوی اگر یابی روی ور زانکه ترا ز دل نباشد دلجوی زنهار مرا ندیده ای هیچ مگوی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰۶ ای باد سحر تو از سر نیکویی شاید که حکایتم به آن مه گویی نی نی غلطم گرت بدو ره بودی پس گرد جهان دگر کرا میجویی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰۷ ای باده تو باشی که همه داد کنی صد بنده به یک صبوح آزاد کنی چشمم به تو روشنست همچون خورشید هم در تو گریزم که توام شاد کنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰۸ ای باطل اگر ز حق نگریزی چکنی وی زهر به جز تلخی و تیزی چکنی عشق آب حیات آمد و منکر چون خر ای خر تو در آب درنمیزی چکنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰۹ ای باغ خدا که پر بت و پر حوری از چشم خلایق اینچنین چون دوری ای دل نچشیده ای می منصوری گر منکر آن باغ شوی معذوری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱۰ ای بانگ رباب از کجا می آیی پرآتش و پر فتنه و پر غوغایی جاسوس دلی و پیک آن صحرایی اسرار دلست هرچه می فرمایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱۱ ای پر ز جفا چند از این طراری پنهان چه کنی آنچه به باطن داری گر سر ز خط وفای من برداری واقف نیم از ضمیر دل پنداری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱۲ ای بر سر ره نشسته ره می طلبی در خرمن مه فتاده مه می طلبی در چاه زنخدان چنین یوسف حسن خود دلو تویی یوسف و چه می طلبی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱۳ ای بنده اگر تو خواجه بشناختیی دل را ز غرور نفس پرداختیی گر معرفتش ترا مسلم بودی یک لحظه به غیر او نپرداختیی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱۴ ای پیر اگر تو روی با حق داری یا همچو صلاح دست مطلق داری اینک رسن دراز و اینک سر دار بسم الله اگر سر انا الحق داری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱۵ ای ترک چرا به زلف چون هندویی رومی رخ و زنگی خط و پر چین مویی نتوان دل خود را به خطا گم کردن ترسم که تو ترکی و به ترکی گویی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱۶ ای چون علم بلند در صحرایی وی چون شکر شگرف در حلوایی زان میترسم که بد رگ و بد رایی در مغز تو افکند دگر سودایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱۷ ای چون علم سپید در صحرایی ای رحمت در رسیده از بالایی من در هوس تو میپزم حلوایی حلوا بنگر به صورت سودایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱۸ ای خواجه چرا بی پر و بالم کردی بر بوی ثواب در وبالم کردی از توبره تو جو ندزدیدم من از بهر چه جرم در جوالم کردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱۹ ای خواجه ز هر خیال پر باد شوی وز هیچ ترش گردی و دلشاد شودی دیدم که در آتشی و بگذاشتمت تا پخته و تا زیرک و استاد شوی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲۰ ای خواجه گنه مکن که بدنام شوی گر خاص تویی گنه کنی عام شوی بر رهگذرت دام نهاده است ابلیس بدکار مباش زانکه در دام شوی

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰۵ ای باد سحر به کوی آن سلسله موی احوال دلم بگوی اگر یابی روی ور زانکه ترا ز دل نباشد دلجوی زنهار مرا ندیده ای هیچ مگوی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰۶ ای باد سحر تو از سر نیکویی شاید که حکایتم به آن مه گویی نی نی غلطم گرت بدو ره بودی پس گرد جهان دگر کرا میجویی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰۷ ای باده تو باشی که همه داد کنی صد بنده به یک صبوح آزاد کنی چشمم به تو روشنست همچون خورشید هم در تو گریزم که توام شاد کنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰۸ ای باطل اگر ز حق نگریزی چکنی وی زهر به جز تلخی و تیزی چکنی عشق آب حیات آمد و منکر چون خر ای خر تو در آب درنمیزی چکنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰۹ ای باغ خدا که پر بت و پر حوری از چشم خلایق اینچنین چون دوری ای دل نچشیده ای می منصوری گر منکر آن باغ شوی معذوری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱۰ ای بانگ رباب از کجا می آیی پرآتش و پر فتنه و پر غوغایی جاسوس دلی و پیک آن صحرایی اسرار دلست هرچه می فرمایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱۱ ای پر ز جفا چند از این طراری پنهان چه کنی آنچه به باطن داری گر سر ز خط وفای من برداری واقف نیم از ضمیر دل پنداری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱۲ ای بر سر ره نشسته ره می طلبی در خرمن مه فتاده مه می طلبی در چاه زنخدان چنین یوسف حسن خود دلو تویی یوسف و چه می طلبی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱۳ ای بنده اگر تو خواجه بشناختیی دل را ز غرور نفس پرداختیی گر معرفتش ترا مسلم بودی یک لحظه به غیر او نپرداختیی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱۴ ای پیر اگر تو روی با حق داری یا همچو صلاح دست مطلق داری اینک رسن دراز و اینک سر دار بسم الله اگر سر انا الحق داری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱۵ ای ترک چرا به زلف چون هندویی رومی رخ و زنگی خط و پر چین مویی نتوان دل خود را به خطا گم کردن ترسم که تو ترکی و به ترکی گویی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱۶ ای چون علم بلند در صحرایی وی چون شکر شگرف در حلوایی زان میترسم که بد رگ و بد رایی در مغز تو افکند دگر سودایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱۷ ای چون علم سپید در صحرایی ای رحمت در رسیده از بالایی من در هوس تو میپزم حلوایی حلوا بنگر به صورت سودایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱۸ ای خواجه چرا بی پر و بالم کردی بر بوی ثواب در وبالم کردی از توبره تو جو ندزدیدم من از بهر چه جرم در جوالم کردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱۹ ای خواجه ز هر خیال پر باد شوی وز هیچ ترش گردی و دلشاد شودی دیدم که در آتشی و بگذاشتمت تا پخته و تا زیرک و استاد شوی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲۰ ای خواجه گنه مکن که بدنام شوی گر خاص تویی گنه کنی عام شوی بر رهگذرت دام نهاده است ابلیس بدکار مباش زانکه در دام شوی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲۱ ای داده مرا به خواب در بیداری آسان شده در دلم همه دشواری از ظلمت جهل و کفر رستم باری چون دانستم که عالم الاسراری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲۲ ای داده مرا چو عشق خود بیداری وین شمع میان این جهان تاری من چنگم و تو زخمه فرو نگذاری وانگه گویی بس است تا کی زاری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲۳ ای دام هزار فتنه و طراری یارب تو چه فتنه ها که در سر داری ای آب حیات اگر جهان سنگ شود والله که چون آسیاش در چرخ آری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲۴ ای در دل من نشسته بگشاده دری جز تو دگری نجویم و کو دگری با هرکه ز دل داد زدم دفعی گفت تو دفع مده که نیست از تو گذری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲۵ ای در دل هر کسی ز مهرت تابی وی از تو تضرعی بهر محرابی جاوید شبی باید و خوش مهتابی تا با تو غمی بگویم از هر بابی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲۶ ای دشمن جان و جان شیرین که توی نور موسی و طور سینین که توی وی دوست که زهره نیست جان را هرگز تا نام برد از تو به تعیین که توی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲۷ ای دل تو اگر هزار دلبر داری شرط آن نبود که دل ز ما برداری گر دل داری که دل ز ما برداری از یار نوت مباد برخورداری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲۸ ای دل تو بدین مفلسی و رسوایی انصاف بده که عشق را چون سایی عشق آتش تیز است و ترا آبی نیست خاکت بر سر چه باد می پیمایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲۹ ای دل تو دمی مطیع سبحان نشدی وز کار بدت هیچ پشیمان نشدی صوفی و فقیه و زاهد و دانشمند این جمله شدی ولی مسلمان نشدی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳۰ ای دل تو و درد او اگر خود مردی جان بنده تست اگر تو صاحب دردی صد دولت صاف را به یک جو نخری گر یک دردی ز دست دردش خوردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳۱ ای دل چو به صدق از تو نیاید کاری باری می کن به مفلسی اقراری اینک در او دست به دریوزه برآر درویش ز دریوزه ندارد عاری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳۲ ای دل چو وصال یار دیدی حالی در پای غمش بمیر تا کی نالی شرطست چو آفتاب رخ بنماید گر شمع نمیرد بکشندش حالی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳۳ ای دل چه حدیث ماجرا می جویی من با توام ای دل تو کرا می جویی ور زانکه ندیده ای کرا می جویی ور زانکه بدیده ای چرا می جویی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳۴ ای دوست به حق آنکه جان را جانی چون نامه من رسد به تو برخوانی از بوالعجبی نامه من ندرانی چون حال دل خراب من میدانی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳۵ ای دوست بهر سخن در جنگ زنی صد تیر جفا بر من دلتنگ زنی در چشم تو من مسم دگر کس زر سرخ فردا بنمایمت چو بر سنگ زنی

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲۱ ای داده مرا به خواب در بیداری آسان شده در دلم همه دشواری از ظلمت جهل و کفر رستم باری چون دانستم که عالم الاسراری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲۲ ای داده مرا چو عشق خود بیداری وین شمع میان این جهان تاری من چنگم و تو زخمه فرو نگذاری وانگه گویی بس است تا کی زاری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲۳ ای دام هزار فتنه و طراری یارب تو چه فتنه ها که در سر داری ای آب حیات اگر جهان سنگ شود والله که چون آسیاش در چرخ آری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲۴ ای در دل من نشسته بگشاده دری جز تو دگری نجویم و کو دگری با هرکه ز دل داد زدم دفعی گفت تو دفع مده که نیست از تو گذری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲۵ ای در دل هر کسی ز مهرت تابی وی از تو تضرعی بهر محرابی جاوید شبی باید و خوش مهتابی تا با تو غمی بگویم از هر بابی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲۶ ای دشمن جان و جان شیرین که توی نور موسی و طور سینین که توی وی دوست که زهره نیست جان را هرگز تا نام برد از تو به تعیین که توی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲۷ ای دل تو اگر هزار دلبر داری شرط آن نبود که دل ز ما برداری گر دل داری که دل ز ما برداری از یار نوت مباد برخورداری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲۸ ای دل تو بدین مفلسی و رسوایی انصاف بده که عشق را چون سایی عشق آتش تیز است و ترا آبی نیست خاکت بر سر چه باد می پیمایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲۹ ای دل تو دمی مطیع سبحان نشدی وز کار بدت هیچ پشیمان نشدی صوفی و فقیه و زاهد و دانشمند این جمله شدی ولی مسلمان نشدی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳۰ ای دل تو و درد او اگر خود مردی جان بنده تست اگر تو صاحب دردی صد دولت صاف را به یک جو نخری گر یک دردی ز دست دردش خوردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳۱ ای دل چو به صدق از تو نیاید کاری باری می کن به مفلسی اقراری اینک در او دست به دریوزه برآر درویش ز دریوزه ندارد عاری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳۲ ای دل چو وصال یار دیدی حالی در پای غمش بمیر تا کی نالی شرطست چو آفتاب رخ بنماید گر شمع نمیرد بکشندش حالی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳۳ ای دل چه حدیث ماجرا می جویی من با توام ای دل تو کرا می جویی ور زانکه ندیده ای کرا می جویی ور زانکه بدیده ای چرا می جویی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳۴ ای دوست به حق آنکه جان را جانی چون نامه من رسد به تو برخوانی از بوالعجبی نامه من ندرانی چون حال دل خراب من میدانی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳۵ ای دوست بهر سخن در جنگ زنی صد تیر جفا بر من دلتنگ زنی در چشم تو من مسم دگر کس زر سرخ فردا بنمایمت چو بر سنگ زنی

%0
10 Bölüm