Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۹ روی تو چون روی مار خوی تو زهر قدید ای خنک آن را که او روی شما را ندید من شده مهمان تو در چمن جان تو پای پر از خار شد دست یکی گل نچید ای مثل خارپشت گرد تو خار درشت خار تو ما را بکشت مار تو ما را گزید با تو موافق شدم با تو منافق شدم بر دبه عاشق شدم در دبه زیت پلید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۰ صبحدمی همچو صبح پرده ظلمت درید نیم شبی ناگهان صبح قیامت دمید واسطه ها را برید دید به خود خویش را آنچ زبانی نگفت بی سر و گوشی شنید پوست بدرد ز ذوق عشق چو پیدا شود لیک کجا ذوق آن کو کندت ناپدید فقر ببرده سبق رفته طبق بر طبق باز کند قفل را فقر مبارک کلید کشته شهوت پلید کشته عقلست پاک فقر زده خیمه ای زان سوی پاک و پلید جمله دل عاشقان حلقه زده گرد فقر فقر چو شیخ الشیوخ جمله دل ها مرید چونک به تبریز چشم شمس حقم را بدید گفت حقش پر شدی گفت که هل من مزید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۱ دی شد و بهمن گذشت فصل بهاران رسید جلوه گلشن به باغ همچو نگاران رسید زحمت سرما و دود رفت به کور و کبود شاخ گل سرخ را وقت نثاران رسید باغ ز سرما بکاست شد ز خدا دادخواست لطف خدا یار شد دولت یاران رسید آمد خورشید ما باز به برج حمل معطی صاحب عمل سیم شماران رسید طالب و مطلوب را عاشق و معشوق را همچو گل خوش کنار وقت کناران رسید بر مثل وام دار جمله به زندان بدند زرگر بخشایشش وام گزاران رسید جمله صحرا و دشت پر ز شکوفه ست و کشت خوف تتاران گذشت مشک تتاران رسید هر چه بمردند پار حشر شدند از بهار آمد میر شکار صید شکاران رسید آن گل شیرین لقا شکر کند از خدا بلبل سرمست ما بهر خماران رسید وقت نشاط ست و جام خواب کنون شد حرام اصل طرب ها بزاد شیره فشاران رسید جام من از اندرون باده من موج خون از ره جان ساقی خوب عذاران رسید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۲ آمد شهر صیام سنجق سلطان رسید دست بدار از طعام مایده جان رسید جان ز قطیعت برست دست طبیعت ببست قلب ضلالت شکست لشکر ایمان رسید لشکر والعادیات دست به یغما نهاد ز آتش والموریات نفس به افغان رسید البقره راست بود موسی عمران نمود مرده از او زنده شد چونک به قربان رسید روزه چو قربان ماست زندگی جان ماست تن همه قربان کنیم جان چو به مهمان رسید صبر چو ابریست خوش حکمت بارد از او زانک چنین ماه صبر بود که قرآن رسید نفس چو محتاج شد روح به معراج شد چون در زندان شکست جان بر جانان رسید پرده ظلمت درید دل به فلک برپرید چون ز ملک بود دل باز بدیشان رسید زود از این چاه تن دست بزن در رسن بر سر چاه آب گو یوسف کنعان رسید عیسی چو از خر برست گشت دعایش قبول دست بشو کز فلک مایده و خوان رسید دست و دهان را بشو نه بخور و نه بگو آن سخن و لقمه جو کان به خموشان رسید

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۹ روی تو چون روی مار خوی تو زهر قدید ای خنک آن را که او روی شما را ندید من شده مهمان تو در چمن جان تو پای پر از خار شد دست یکی گل نچید ای مثل خارپشت گرد تو خار درشت خار تو ما را بکشت مار تو ما را گزید با تو موافق شدم با تو منافق شدم بر دبه عاشق شدم در دبه زیت پلید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۰ صبحدمی همچو صبح پرده ظلمت درید نیم شبی ناگهان صبح قیامت دمید واسطه ها را برید دید به خود خویش را آنچ زبانی نگفت بی سر و گوشی شنید پوست بدرد ز ذوق عشق چو پیدا شود لیک کجا ذوق آن کو کندت ناپدید فقر ببرده سبق رفته طبق بر طبق باز کند قفل را فقر مبارک کلید کشته شهوت پلید کشته عقلست پاک فقر زده خیمه ای زان سوی پاک و پلید جمله دل عاشقان حلقه زده گرد فقر فقر چو شیخ الشیوخ جمله دل ها مرید چونک به تبریز چشم شمس حقم را بدید گفت حقش پر شدی گفت که هل من مزید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۱ دی شد و بهمن گذشت فصل بهاران رسید جلوه گلشن به باغ همچو نگاران رسید زحمت سرما و دود رفت به کور و کبود شاخ گل سرخ را وقت نثاران رسید باغ ز سرما بکاست شد ز خدا دادخواست لطف خدا یار شد دولت یاران رسید آمد خورشید ما باز به برج حمل معطی صاحب عمل سیم شماران رسید طالب و مطلوب را عاشق و معشوق را همچو گل خوش کنار وقت کناران رسید بر مثل وام دار جمله به زندان بدند زرگر بخشایشش وام گزاران رسید جمله صحرا و دشت پر ز شکوفه ست و کشت خوف تتاران گذشت مشک تتاران رسید هر چه بمردند پار حشر شدند از بهار آمد میر شکار صید شکاران رسید آن گل شیرین لقا شکر کند از خدا بلبل سرمست ما بهر خماران رسید وقت نشاط ست و جام خواب کنون شد حرام اصل طرب ها بزاد شیره فشاران رسید جام من از اندرون باده من موج خون از ره جان ساقی خوب عذاران رسید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۲ آمد شهر صیام سنجق سلطان رسید دست بدار از طعام مایده جان رسید جان ز قطیعت برست دست طبیعت ببست قلب ضلالت شکست لشکر ایمان رسید لشکر والعادیات دست به یغما نهاد ز آتش والموریات نفس به افغان رسید البقره راست بود موسی عمران نمود مرده از او زنده شد چونک به قربان رسید روزه چو قربان ماست زندگی جان ماست تن همه قربان کنیم جان چو به مهمان رسید صبر چو ابریست خوش حکمت بارد از او زانک چنین ماه صبر بود که قرآن رسید نفس چو محتاج شد روح به معراج شد چون در زندان شکست جان بر جانان رسید پرده ظلمت درید دل به فلک برپرید چون ز ملک بود دل باز بدیشان رسید زود از این چاه تن دست بزن در رسن بر سر چاه آب گو یوسف کنعان رسید عیسی چو از خر برست گشت دعایش قبول دست بشو کز فلک مایده و خوان رسید دست و دهان را بشو نه بخور و نه بگو آن سخن و لقمه جو کان به خموشان رسید

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۳ نیک بدست آنک او شد تلف نیک و بد دل سبد آمد مکن هر سقطی در سبد آنک تواضع کند نگذرد از حد خویش یابد او هستی باقی بیرون ز حد وا کن صندوق زر بر سر ایمان فشان کآخر صندوق تو نیست یقین جز لحد تو لحد خویش را پر کن از زر صدق پر مکنش از مس شهوت و حرص و حسد هر چه تو را غیر تو آن بدهد رد کنی چون بدهی تو همان دانک شود بر تو رد قلب میاور بدانک غره کنی مشتری ترس ز ویل لکل جمع مالاوعد آنک گشادی نمود نفس تو را تنگیست گفت خدا نفس را بسته امش فی کبد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۴ نعره آن بلبلان از سوی بستان رسید صورت بستان نهان بوی گلستان بدید باد صبا می وزد از سر زلف نگار فعل صبا ظاهرست لیک صبا را که دید این دم عیسی به لطف عمر ابد می دهد عمر ابد تازه کرد در دم عمر قدید مژده دولت رسید در حق هر عاشقی آتش دل می فروخت دیگ هوس می پزید نور الست آشکار بر همه عشاق زد کز سر پستان عشق نور الستش مزید ان طبیب الرضا بشر اهل الهوی کل زمان لکم خلعه روح جدید بشرهم نظره یتبعهم نضره من رشاء سید لیس له من ندید لطف خداوند جان مفخر تبریزیان شمس حق و دین شده بر همه بختی مزید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۵ وسوسه تن گذشت غلغله جان رسید مور فروشد به گور چتر سلیمان رسید این فلک آتشی چند کند سرکشی نوح به کشتی نشست جوشش طوفان رسید چند مخنث نژاد دعوی مردی کند رستم خنجر کشید سام و نریمان رسید جادوکانی ز فن چند عصا و رسن مار کنند از فریب موسی و ثعبان رسید درد به پستی نشست صاف ز دردی برست گردن گرگان شکست یوسف کنعان رسید صبح دروغین گذشت صبح سعادت رسید جان شد و جان بقا از بر جانان رسید محنت ایوب را فاقه یعقوب را چاره دیگر نبود رحمت رحمان رسید دزد کی باشد چو رفت شحنه ایمان به شهر شحنه کی باشد بگو چون شه و سلطان رسید صدق نگر بی نفاق وصل نگر بی فراق طاق طرنبین و طاق طاق شوم کان رسید مفتعلن فاعلات جان مرا کرد مات جان خداخوان بمرد جان خدادان رسید میوه دل می پزید روح از او می مزید باد کرم بروزید حرف پریشان رسید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۶ غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند زانک بلندت کند تا بتواند فکند قطره آب منی کز حیوان می زهد لایق قربان نشد تا نشد آن گوسفند توده ذرات ریگ تا نشود کوه سخت کس نزند بر سرش بیهده زخم کلند تا نشود گردنی گردن کس غل ندید تا نشود پا روان کس نشود پای بند پس سبقت رحمتی در غضبی شد پدید زهر بدان کس دهند کوست معود به قند برگ که رست از زمین تا که درختی نشد آتش نفروزد او شعله نگردد بلند باش چو رز میوه دار زور و بلندی مجو از پی خرما بدانک خار ورا کس نکند از پی میوه ضعیف رسته درختان زفت نقش درختان شگرف صورت میوه نژند دل مثل اولیاست استن جسم جهان جسم به دل قایم است بی خلل و بی گزند قوت جسم پدید هست دل ناپدید تا به کی انکار غیب غیب نگر چند چند

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۳ نیک بدست آنک او شد تلف نیک و بد دل سبد آمد مکن هر سقطی در سبد آنک تواضع کند نگذرد از حد خویش یابد او هستی باقی بیرون ز حد وا کن صندوق زر بر سر ایمان فشان کآخر صندوق تو نیست یقین جز لحد تو لحد خویش را پر کن از زر صدق پر مکنش از مس شهوت و حرص و حسد هر چه تو را غیر تو آن بدهد رد کنی چون بدهی تو همان دانک شود بر تو رد قلب میاور بدانک غره کنی مشتری ترس ز ویل لکل جمع مالاوعد آنک گشادی نمود نفس تو را تنگیست گفت خدا نفس را بسته امش فی کبد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۴ نعره آن بلبلان از سوی بستان رسید صورت بستان نهان بوی گلستان بدید باد صبا می وزد از سر زلف نگار فعل صبا ظاهرست لیک صبا را که دید این دم عیسی به لطف عمر ابد می دهد عمر ابد تازه کرد در دم عمر قدید مژده دولت رسید در حق هر عاشقی آتش دل می فروخت دیگ هوس می پزید نور الست آشکار بر همه عشاق زد کز سر پستان عشق نور الستش مزید ان طبیب الرضا بشر اهل الهوی کل زمان لکم خلعه روح جدید بشرهم نظره یتبعهم نضره من رشاء سید لیس له من ندید لطف خداوند جان مفخر تبریزیان شمس حق و دین شده بر همه بختی مزید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۵ وسوسه تن گذشت غلغله جان رسید مور فروشد به گور چتر سلیمان رسید این فلک آتشی چند کند سرکشی نوح به کشتی نشست جوشش طوفان رسید چند مخنث نژاد دعوی مردی کند رستم خنجر کشید سام و نریمان رسید جادوکانی ز فن چند عصا و رسن مار کنند از فریب موسی و ثعبان رسید درد به پستی نشست صاف ز دردی برست گردن گرگان شکست یوسف کنعان رسید صبح دروغین گذشت صبح سعادت رسید جان شد و جان بقا از بر جانان رسید محنت ایوب را فاقه یعقوب را چاره دیگر نبود رحمت رحمان رسید دزد کی باشد چو رفت شحنه ایمان به شهر شحنه کی باشد بگو چون شه و سلطان رسید صدق نگر بی نفاق وصل نگر بی فراق طاق طرنبین و طاق طاق شوم کان رسید مفتعلن فاعلات جان مرا کرد مات جان خداخوان بمرد جان خدادان رسید میوه دل می پزید روح از او می مزید باد کرم بروزید حرف پریشان رسید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۶ غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند زانک بلندت کند تا بتواند فکند قطره آب منی کز حیوان می زهد لایق قربان نشد تا نشد آن گوسفند توده ذرات ریگ تا نشود کوه سخت کس نزند بر سرش بیهده زخم کلند تا نشود گردنی گردن کس غل ندید تا نشود پا روان کس نشود پای بند پس سبقت رحمتی در غضبی شد پدید زهر بدان کس دهند کوست معود به قند برگ که رست از زمین تا که درختی نشد آتش نفروزد او شعله نگردد بلند باش چو رز میوه دار زور و بلندی مجو از پی خرما بدانک خار ورا کس نکند از پی میوه ضعیف رسته درختان زفت نقش درختان شگرف صورت میوه نژند دل مثل اولیاست استن جسم جهان جسم به دل قایم است بی خلل و بی گزند قوت جسم پدید هست دل ناپدید تا به کی انکار غیب غیب نگر چند چند

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۷ شرح دهم من که شب از چه سیه دل بود هر کی خورد خون خلق زشت و سیه دل شود چون جگر عاشقان می خورد این شب به ظلم دود سیاهی ظلم بر دل شب می دمد عاقله شب توی بازرهانش ز ظلم نیم شبی بر فلک راه بزن بر رصد تا برهد شب ز ظلم ما برهیم از ظلام ای که جهان فراخ بی تو چو گور و لحد شب همه روشن شود دوزخ گلشن شود چونک بتابد ز تو پرتو نور احد سینه کبودی چرخ پرتو سینه منست جرعه ی خون دلم تا به شفق می رسد فارغ و دلخوش بدم سرخوش و سرکش بدم بولهب غم ببست گردن من در مسد تیر غم تو روان ما هدف آسمان جان پی غم هم دوان زانک غمش می کشد جانم اگر صافی است دردی لطف تو است لطف تو پاینده باد بر سر جان تا ابد قافله ی عصمتت گشت خفیر ار نه خود راهزن از ریگ ره بود فزون در عدد سر به خس اندرکشید مرغ غم از بیم آنک بر سر غم می زند شادی تو صد لگد چشم چپم می پرد بازو من می جهد شاید اگر جان من دیگ هوس ها پزد جان مثل گلبنان حامله ی غنچه هاست جانب غنچه صبی باد صبا می وزد زود دهانم ببند چون دهن غنچه ها زانک چنین لقمه ای خورد و زبان می گزد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۸ بانگ زدم من که دل مست کجا می رود گفت شهنشه خموش جانب ما می رود گفتم تو با منی دم ز درون می زنی پس دل من از برون خیره چرا می رود گفت که دل آن ماست رستم دستان ماست سوی خیال خطا بهر غزا می رود هر طرفی کو رود بخت از آن سو رود هیچ مگو هر طرف خواهد تا می رود گه مثل آفتاب گنج زمین می شود گه چو دعای رسول سوی سما می رود گاه ز پستان ابر شیر کرم می دهد گه به گلستان جان همچو صبا می رود بر اثر دل برو تا تو ببینی درون سبزه و گل می دمد جوی وفا می رود صورت بخش جهان ساده و بی صورت ست آن سر و پای همه بی سر و پا می رود هست صواب صواب گر چه خطایی کند هست وفای وفا گر به جفا می رود دل مثل روزن ست خانه بدو روشن ست تن به فنا می رود دل به بقا می رود فتنه برانگیخت دل خون شهان ریخت دل با همه آمیخت دل گر چه جدا می رود سحر خدا آفرید در دل هر کس پدید کیسه جوزا برید همچو سها می رود با تو دلا ابلهی ست کیسه نگه داشتن کیسه شد و جان پی کیسه ربا می رود گفتم جادو کسی سست بخندید و گفت سحر اثر کی کند ذکر خدا می رود گفتم آری ولیک سحر تو سر خداست سحر خوشت هم تک حکم قضا می رود دایم دلدار را با دل و جان ماجراست پوست بر او نیست اینک پیش شما می رود اسب سقا است این بانگ درا  است این بانگ کنان کز برون اسب سقا می رود

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۷ شرح دهم من که شب از چه سیه دل بود هر کی خورد خون خلق زشت و سیه دل شود چون جگر عاشقان می خورد این شب به ظلم دود سیاهی ظلم بر دل شب می دمد عاقله شب توی بازرهانش ز ظلم نیم شبی بر فلک راه بزن بر رصد تا برهد شب ز ظلم ما برهیم از ظلام ای که جهان فراخ بی تو چو گور و لحد شب همه روشن شود دوزخ گلشن شود چونک بتابد ز تو پرتو نور احد سینه کبودی چرخ پرتو سینه منست جرعه ی خون دلم تا به شفق می رسد فارغ و دلخوش بدم سرخوش و سرکش بدم بولهب غم ببست گردن من در مسد تیر غم تو روان ما هدف آسمان جان پی غم هم دوان زانک غمش می کشد جانم اگر صافی است دردی لطف تو است لطف تو پاینده باد بر سر جان تا ابد قافله ی عصمتت گشت خفیر ار نه خود راهزن از ریگ ره بود فزون در عدد سر به خس اندرکشید مرغ غم از بیم آنک بر سر غم می زند شادی تو صد لگد چشم چپم می پرد بازو من می جهد شاید اگر جان من دیگ هوس ها پزد جان مثل گلبنان حامله ی غنچه هاست جانب غنچه صبی باد صبا می وزد زود دهانم ببند چون دهن غنچه ها زانک چنین لقمه ای خورد و زبان می گزد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۸ بانگ زدم من که دل مست کجا می رود گفت شهنشه خموش جانب ما می رود گفتم تو با منی دم ز درون می زنی پس دل من از برون خیره چرا می رود گفت که دل آن ماست رستم دستان ماست سوی خیال خطا بهر غزا می رود هر طرفی کو رود بخت از آن سو رود هیچ مگو هر طرف خواهد تا می رود گه مثل آفتاب گنج زمین می شود گه چو دعای رسول سوی سما می رود گاه ز پستان ابر شیر کرم می دهد گه به گلستان جان همچو صبا می رود بر اثر دل برو تا تو ببینی درون سبزه و گل می دمد جوی وفا می رود صورت بخش جهان ساده و بی صورت ست آن سر و پای همه بی سر و پا می رود هست صواب صواب گر چه خطایی کند هست وفای وفا گر به جفا می رود دل مثل روزن ست خانه بدو روشن ست تن به فنا می رود دل به بقا می رود فتنه برانگیخت دل خون شهان ریخت دل با همه آمیخت دل گر چه جدا می رود سحر خدا آفرید در دل هر کس پدید کیسه جوزا برید همچو سها می رود با تو دلا ابلهی ست کیسه نگه داشتن کیسه شد و جان پی کیسه ربا می رود گفتم جادو کسی سست بخندید و گفت سحر اثر کی کند ذکر خدا می رود گفتم آری ولیک سحر تو سر خداست سحر خوشت هم تک حکم قضا می رود دایم دلدار را با دل و جان ماجراست پوست بر او نیست اینک پیش شما می رود اسب سقا است این بانگ درا  است این بانگ کنان کز برون اسب سقا می رود

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۹ یار مرا عارض و عذار نه این بود باغ مرا نخل و برگ و بار نه این بود عهدشکن گشته اند خاصه و عامه قاعده اهل این دیار نه این بود روح در این غار غوره وار ترش چیست پرورش و عهد یار غار نه این بود سیل غم بی شمار بار و خرم برد طمع من از یار بردبار نه این بود از جهت من چه دیگ می پزد آن یار راتبه میر پخته کار نه این بود دام نهان کرد و دانه ریخت به پیشم کینه نهان داشت و آشکار نه این بود ناصح من کژ نهاد و برد ز راهم شرط امینی و مستشار نه این بود در چمن عیش خار از چه شکفته ست منبت آن شهره نوبهار نه این بود شحنه شد آن دزد من ببست دو دستم سایسی و عدل شهریار نه این بود مهل ندادی که عذر خویش بگویم خوی چو تو کوه باوقار نه این بود می رسدم بوی خون ز گفت درشتش رایحه ناف مشکبار نه این بود نوش تو را ذوق و طعم و لطف نه این بود وان شتر مست خوش عیار نه این بود پیش شه افغان کنم ز خدعه قلاب زر من آن نقد خوش عیار نه این بود شاه چو دریا خزینه اش همه گوهر لیک شهم را خزینه دار نه این بود بس که گله ست این نثار و جمله شکایت شاه شکور مرا نثار نه این بود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۰ بگیر دامن لطفش که ناگهان بگریزد ولی مکش تو چو تیرش که از کمان بگریزد چه نقش ها که ببازد چه حیله ها که بسازد به نقش حاضر باشد ز راه جان بگریزد بر آسمانش بجویی چو مه ز آب بتابد در آب چونک درآیی بر آسمان بگریزد ز لامکانش بخوانی نشان دهد به مکانت چو در مکانش بجویی به لامکان بگریزد نه پیک تیزرو اندر وجود مرغ گمانست یقین بدان که یقین وار از گمان بگریزد از این و آن بگریزم ز ترس نی ز ملولی که آن نگار لطیفم از این و آن بگریزد گریزپای چو بادم ز عشق گل نه گلی که ز بیم باد خزانی ز بوستان بگریزد چنان گریزد نامش چو قصد گفتن بیند که گفت نیز نتانی که آن فلان بگریزد چنان گریزد از تو که گر نویسی نقشش ز لوح نقش بپرد ز دل نشان بگریزد

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۹ یار مرا عارض و عذار نه این بود باغ مرا نخل و برگ و بار نه این بود عهدشکن گشته اند خاصه و عامه قاعده اهل این دیار نه این بود روح در این غار غوره وار ترش چیست پرورش و عهد یار غار نه این بود سیل غم بی شمار بار و خرم برد طمع من از یار بردبار نه این بود از جهت من چه دیگ می پزد آن یار راتبه میر پخته کار نه این بود دام نهان کرد و دانه ریخت به پیشم کینه نهان داشت و آشکار نه این بود ناصح من کژ نهاد و برد ز راهم شرط امینی و مستشار نه این بود در چمن عیش خار از چه شکفته ست منبت آن شهره نوبهار نه این بود شحنه شد آن دزد من ببست دو دستم سایسی و عدل شهریار نه این بود مهل ندادی که عذر خویش بگویم خوی چو تو کوه باوقار نه این بود می رسدم بوی خون ز گفت درشتش رایحه ناف مشکبار نه این بود نوش تو را ذوق و طعم و لطف نه این بود وان شتر مست خوش عیار نه این بود پیش شه افغان کنم ز خدعه قلاب زر من آن نقد خوش عیار نه این بود شاه چو دریا خزینه اش همه گوهر لیک شهم را خزینه دار نه این بود بس که گله ست این نثار و جمله شکایت شاه شکور مرا نثار نه این بود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۰ بگیر دامن لطفش که ناگهان بگریزد ولی مکش تو چو تیرش که از کمان بگریزد چه نقش ها که ببازد چه حیله ها که بسازد به نقش حاضر باشد ز راه جان بگریزد بر آسمانش بجویی چو مه ز آب بتابد در آب چونک درآیی بر آسمان بگریزد ز لامکانش بخوانی نشان دهد به مکانت چو در مکانش بجویی به لامکان بگریزد نه پیک تیزرو اندر وجود مرغ گمانست یقین بدان که یقین وار از گمان بگریزد از این و آن بگریزم ز ترس نی ز ملولی که آن نگار لطیفم از این و آن بگریزد گریزپای چو بادم ز عشق گل نه گلی که ز بیم باد خزانی ز بوستان بگریزد چنان گریزد نامش چو قصد گفتن بیند که گفت نیز نتانی که آن فلان بگریزد چنان گریزد از تو که گر نویسی نقشش ز لوح نقش بپرد ز دل نشان بگریزد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۱ اگر دمی بنوازد مرا نگار چه باشد گر این درخت بخندد از آن بهار چه باشد وگر به پیش من آید خیال یار که چونی حیات نو بپذیرد تن نزار چه باشد شکار خسته اویم به تیر غمزه جادو گرم به مهر بخواند که ای شکار چه باشد چو کاسه بر سر آبم ز بی قراری عشقش اگر رسم به لب دوست کوزه وار چه باشد کنار خاک ز اشکم چو لعل و گوهر پر شد اگر به وصل گشاید دمی کنار چه باشد بگفت چیست شکایت هزار بار گشادم ز بهر ماهی جان را هزار بار چه باشد من از قطار حریفان مهار عقل گسستم به پیش اشتر مستش یکی مهار چه باشد اگر مهار گسستم وگرچه بار فکندم یکی شتر کم گیری از این قطار چه باشد دلم به خشم نظر می کند که کوته کن هین اگر بجست یکی نکته از هزار چه باشد چو احمدست و ابوبکر یار غار دل و عشق دو نام بود و یکی جان دو یار غار چه باشد انار شیرین گر خود هزار باشد وگر یک چو شد یکی به فشردن دگر شمار چه باشد خمار و خمر یکستی ولی الف نگذارد الف چو شد ز میانه ببین خمار چه باشد چو شمس مفخر تبریز ماه نو بنماید در آن نمایش موزون ز کار و بار چه باشد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۲ ز سر بگیرم عیشی چو پا به گنج فروشد ز روی پشت و پناهی که پشت ها همه رو شد دگر نشینم هرگز برای دل که برآید کجا برآید آن دل که کوی عشق فروشد موکلان چو آتش ز عشق سوی من آیند به سوی عشق گریزم که جمله فتنه از او شد که در سرم ز شرابش نه چشم ماند نه خوابش به دست ساقی نابش مگر سرم چو کدو شد به خوان عشق نشستم چشیدم از نمک او چو لقمه کردم خود را مرا چو عشق گلو شد سبو به دست دویدم به جویبار معانی که آب گشت سبویم چو آب جان به سبو شد نماز شام برفتم به سوی طرفه رومی چو دید بر در خویشم ز بام زود فروشد سر از دریچه برون کرد چو شعله های منور که بام و خانه و بنده به جملگی همه او شد نهیم دست دهان بر که نازکست معانی ز شمس مفخر تبریز سوخت جان و همو شد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۳ اگر مرا تو نخواهی دلم تو را نگذارد تو هم به صلح گرایی اگر خدا بگمارد هزار عاشق داری به جان و دل نگرانت که تا سعادت و دولت که را به تخت برآرد ز عشق عاشق مفلس عجب فتند لییمان که آنچ رشک شهان شد گدا امید چه دارد عجب مدار ز مرده که از خدا طلبد جان عجب مدار ز تشنه که دل به آب سپارد عجب مدار ز کوری که نور دیده بجوید و یا ز چشم اسیری که اشک غربت بارد ز بس دعا که بکردم دعا شدست وجودم که هر که بیند رویم دعا به خاطر آرد سلام و خدمت کردم مرا بگفت که چونی مهم مس چه برآید چو کیمیا نگذارد چگونه باشد صورت به وفق فکر مصور چگونه می شود انگور گر کفش نفشارد

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۱ اگر دمی بنوازد مرا نگار چه باشد گر این درخت بخندد از آن بهار چه باشد وگر به پیش من آید خیال یار که چونی حیات نو بپذیرد تن نزار چه باشد شکار خسته اویم به تیر غمزه جادو گرم به مهر بخواند که ای شکار چه باشد چو کاسه بر سر آبم ز بی قراری عشقش اگر رسم به لب دوست کوزه وار چه باشد کنار خاک ز اشکم چو لعل و گوهر پر شد اگر به وصل گشاید دمی کنار چه باشد بگفت چیست شکایت هزار بار گشادم ز بهر ماهی جان را هزار بار چه باشد من از قطار حریفان مهار عقل گسستم به پیش اشتر مستش یکی مهار چه باشد اگر مهار گسستم وگرچه بار فکندم یکی شتر کم گیری از این قطار چه باشد دلم به خشم نظر می کند که کوته کن هین اگر بجست یکی نکته از هزار چه باشد چو احمدست و ابوبکر یار غار دل و عشق دو نام بود و یکی جان دو یار غار چه باشد انار شیرین گر خود هزار باشد وگر یک چو شد یکی به فشردن دگر شمار چه باشد خمار و خمر یکستی ولی الف نگذارد الف چو شد ز میانه ببین خمار چه باشد چو شمس مفخر تبریز ماه نو بنماید در آن نمایش موزون ز کار و بار چه باشد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۲ ز سر بگیرم عیشی چو پا به گنج فروشد ز روی پشت و پناهی که پشت ها همه رو شد دگر نشینم هرگز برای دل که برآید کجا برآید آن دل که کوی عشق فروشد موکلان چو آتش ز عشق سوی من آیند به سوی عشق گریزم که جمله فتنه از او شد که در سرم ز شرابش نه چشم ماند نه خوابش به دست ساقی نابش مگر سرم چو کدو شد به خوان عشق نشستم چشیدم از نمک او چو لقمه کردم خود را مرا چو عشق گلو شد سبو به دست دویدم به جویبار معانی که آب گشت سبویم چو آب جان به سبو شد نماز شام برفتم به سوی طرفه رومی چو دید بر در خویشم ز بام زود فروشد سر از دریچه برون کرد چو شعله های منور که بام و خانه و بنده به جملگی همه او شد نهیم دست دهان بر که نازکست معانی ز شمس مفخر تبریز سوخت جان و همو شد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۳ اگر مرا تو نخواهی دلم تو را نگذارد تو هم به صلح گرایی اگر خدا بگمارد هزار عاشق داری به جان و دل نگرانت که تا سعادت و دولت که را به تخت برآرد ز عشق عاشق مفلس عجب فتند لییمان که آنچ رشک شهان شد گدا امید چه دارد عجب مدار ز مرده که از خدا طلبد جان عجب مدار ز تشنه که دل به آب سپارد عجب مدار ز کوری که نور دیده بجوید و یا ز چشم اسیری که اشک غربت بارد ز بس دعا که بکردم دعا شدست وجودم که هر که بیند رویم دعا به خاطر آرد سلام و خدمت کردم مرا بگفت که چونی مهم مس چه برآید چو کیمیا نگذارد چگونه باشد صورت به وفق فکر مصور چگونه می شود انگور گر کفش نفشارد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۴ ز باد حضرت قدسی بنفشه زار چه می شد درخت های حقایق از آن بهار چه می شد دل از دیار خلایق بشد به شهر حقایق خدای داند کاین دل در آن دیار چه می شد ز های و هوی حریفان ز نای و نوش ظریفان هوای نور صبوح و شراب نار چه می شد هزار بلبل مست و هزار عاشق بی دل در آن مقام تحیر ز روی یار چه می شد چو عشق در بر سیمین کشید عاشق خود را ز بوسه های چو شکر در آن کنار چه می شد در آن طرف که ز مستی تو گل ز خار ندانی عجب که گل چه چشید و عجب که خار چه می شد میان خلعت جانان قبول عشق خرامان به بارگاه تجلی ز کار و بار چه می شد به باد و آتش و آب و به خاک عشق درآمد به نور یک نظر عشق هر چهار چه می شد چو شمس مفخر تبریز زد آتشی به درختی ز شعله های لطیفش درخت و بار چه می شد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۵ شدم ز عشق به جایی که عشق نیز نداند رسید کار به جایی که عقل خیره بماند هزار ظلم رسیده ز عقل گشت رهیده چو عقل بسته شد این جا بگو کیش برهاند دلا مگر که تو مستی که دل به عقل ببستی که او نشست نیابد تو را کجا بنشاند متاع عقل نشانست و عشق روح فشانست که عشق وقت نظاره نثار جان بفشاند هزار جان و دل و عقل گر به هم تو ببندی چو عشق با تو نباشد به روزنش نرساند به روی بت نرسی تو مگر به دام دو زلفش ولیک کوشش می کن که کوششت بپزاند چو باز چشم تو را بست دست اوست گشایش ولی به هر سر کویی تو را چو کبک دواند هر آنک بالش دارد ز آستان عنایت غلام خفتن اویم که هیچ خفته نماند میانه گیرد آهو میانه دل شیری هزار آهوی دیگر ز شیر او برهاند چو در درونه صیاد مرغ یافت قبولی هزار مرغ گرفته ز دام او بپراند هر آن دلی که به تبریز و شمس دین شده باشد چو شاه ماه به میدان چرخ اسب دواند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۶ گرفت خشم ز بستان سرخری و برون شد چو زشت بود به صورت به خوی زشت فزون شد چون دل سیاه بد و قلب کوره دید و سیه شد چو قازغان تهی بد به کنج خانه نگون شد چو ژیوه بود به جنبش نبود زنده اصلی نمود جنبش عاریه بازرفت و سکون شد نیافت صیقل احمد ز کفر بولهب ار چه ز سرکشی و ز مکرش دلش قنینه خون شد فروکشم به نمد در چو آینه رخ فکرت چو آینه بنمایم کی رام شد کی حرون شد منم که هجو نگویم به جز خواطر خود را که خاطرم نفسی عقل گشت و گاه جنون شد مرا درونه تو شهری جدا شمر به سر خود به آب و گل نشد آن شهر من به کن فیکون شد سخن ندارم با نیک و بد من از بیرون که آن چه کرد و کجا رفت و این ز وسوسه چون شد خموش کن که هجا را به خود کشد دل نادان همیشه بود نظرهای کژنگر نه کنون شد

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۴ ز باد حضرت قدسی بنفشه زار چه می شد درخت های حقایق از آن بهار چه می شد دل از دیار خلایق بشد به شهر حقایق خدای داند کاین دل در آن دیار چه می شد ز های و هوی حریفان ز نای و نوش ظریفان هوای نور صبوح و شراب نار چه می شد هزار بلبل مست و هزار عاشق بی دل در آن مقام تحیر ز روی یار چه می شد چو عشق در بر سیمین کشید عاشق خود را ز بوسه های چو شکر در آن کنار چه می شد در آن طرف که ز مستی تو گل ز خار ندانی عجب که گل چه چشید و عجب که خار چه می شد میان خلعت جانان قبول عشق خرامان به بارگاه تجلی ز کار و بار چه می شد به باد و آتش و آب و به خاک عشق درآمد به نور یک نظر عشق هر چهار چه می شد چو شمس مفخر تبریز زد آتشی به درختی ز شعله های لطیفش درخت و بار چه می شد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۵ شدم ز عشق به جایی که عشق نیز نداند رسید کار به جایی که عقل خیره بماند هزار ظلم رسیده ز عقل گشت رهیده چو عقل بسته شد این جا بگو کیش برهاند دلا مگر که تو مستی که دل به عقل ببستی که او نشست نیابد تو را کجا بنشاند متاع عقل نشانست و عشق روح فشانست که عشق وقت نظاره نثار جان بفشاند هزار جان و دل و عقل گر به هم تو ببندی چو عشق با تو نباشد به روزنش نرساند به روی بت نرسی تو مگر به دام دو زلفش ولیک کوشش می کن که کوششت بپزاند چو باز چشم تو را بست دست اوست گشایش ولی به هر سر کویی تو را چو کبک دواند هر آنک بالش دارد ز آستان عنایت غلام خفتن اویم که هیچ خفته نماند میانه گیرد آهو میانه دل شیری هزار آهوی دیگر ز شیر او برهاند چو در درونه صیاد مرغ یافت قبولی هزار مرغ گرفته ز دام او بپراند هر آن دلی که به تبریز و شمس دین شده باشد چو شاه ماه به میدان چرخ اسب دواند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۶ گرفت خشم ز بستان سرخری و برون شد چو زشت بود به صورت به خوی زشت فزون شد چون دل سیاه بد و قلب کوره دید و سیه شد چو قازغان تهی بد به کنج خانه نگون شد چو ژیوه بود به جنبش نبود زنده اصلی نمود جنبش عاریه بازرفت و سکون شد نیافت صیقل احمد ز کفر بولهب ار چه ز سرکشی و ز مکرش دلش قنینه خون شد فروکشم به نمد در چو آینه رخ فکرت چو آینه بنمایم کی رام شد کی حرون شد منم که هجو نگویم به جز خواطر خود را که خاطرم نفسی عقل گشت و گاه جنون شد مرا درونه تو شهری جدا شمر به سر خود به آب و گل نشد آن شهر من به کن فیکون شد سخن ندارم با نیک و بد من از بیرون که آن چه کرد و کجا رفت و این ز وسوسه چون شد خموش کن که هجا را به خود کشد دل نادان همیشه بود نظرهای کژنگر نه کنون شد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۷ مده به دست فراقت دل مرا که نشاید مکش تو کشته خود را مکن بتا که نشاید مرا به لطف گزیدی چرا ز من برمیدی ایا نموده وفاها مکن جفا که نشاید بداد خازن لطفت مرا قبای سعادت برون مکن ز تن من چنین قبا که نشاید مثال دل همه رویی قفا نباشد دل را ز ما تو روی مگردان مده قفا که نشاید حدیث وصل تو گفتم بگفت لطف تو کری ز بعد گفتن آری مگو چرا که نشاید تو کان قند و نباتی نبات تلخ نگوید مگوی تلخ سخن ها به روی ما که نشاید بیار آن سخنانی که هر یکیست چو جانی نهان مکن تو در این شب چراغ را که نشاید غمت که کاهش تن شد نه در تنست نه بیرون غم آتشیست نه در جا مگو کجا که نشاید دلم ز عالم بی چون خیالت از دل از آن سو میان این دو مسافر مکن جدا که نشاید مبند آن در خانه به صوفیان نظری کن مخور به رنج به تنها بگو صلا که نشاید دلا بخسب ز فکرت که فکر دام دل آمد مرو به جز که مجرد بر خدا که نشاید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۸ چو درد گیرد دندان تو عدو گردد زبان تو به طبیبی بگرد او گردد یکی کدو ز کدوها اگر شکست آرد شکسته بند همه گرد آن کدو گردد ز صد سبو چو سبوی سبوگری برد آب همیشه خاطر او گرد آن سبو گردد شکستگان تویم ای حبیب و نیست عجب تو پادشاهی و لطف تو بنده جو گردد به قند لطف تو کاین لطف ها غلام ویند که زهر از او چو شکر خوب و خوب خو گردد اگر حلاوت لاحول تو به دیو رسد فرشته خو شود آن دیو و ماه رو گردد عنایتت گنهی را نظر کند به رضا چو طاعت آن گنه از دل گناه شو گردد پلید پاک شود مرده زنده مار عصا چو خون که در تن آهوست مشک بو گردد رونده ای که سوی بی سوییش ره دادی کجا چو خاطر گمراه سو به سو گردد تو جان جان جهانی و نام تو عشق است هر آنک از تو پری یافت بر علو گردد خمش که هر کی دهانش ز عشق شیرین شد روا نباشد کو گرد گفت و گو گردد خموش باش که آن کس که بحر جانان دید نشاید و نتواند که گرد جو گردد

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۷ مده به دست فراقت دل مرا که نشاید مکش تو کشته خود را مکن بتا که نشاید مرا به لطف گزیدی چرا ز من برمیدی ایا نموده وفاها مکن جفا که نشاید بداد خازن لطفت مرا قبای سعادت برون مکن ز تن من چنین قبا که نشاید مثال دل همه رویی قفا نباشد دل را ز ما تو روی مگردان مده قفا که نشاید حدیث وصل تو گفتم بگفت لطف تو کری ز بعد گفتن آری مگو چرا که نشاید تو کان قند و نباتی نبات تلخ نگوید مگوی تلخ سخن ها به روی ما که نشاید بیار آن سخنانی که هر یکیست چو جانی نهان مکن تو در این شب چراغ را که نشاید غمت که کاهش تن شد نه در تنست نه بیرون غم آتشیست نه در جا مگو کجا که نشاید دلم ز عالم بی چون خیالت از دل از آن سو میان این دو مسافر مکن جدا که نشاید مبند آن در خانه به صوفیان نظری کن مخور به رنج به تنها بگو صلا که نشاید دلا بخسب ز فکرت که فکر دام دل آمد مرو به جز که مجرد بر خدا که نشاید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۸ چو درد گیرد دندان تو عدو گردد زبان تو به طبیبی بگرد او گردد یکی کدو ز کدوها اگر شکست آرد شکسته بند همه گرد آن کدو گردد ز صد سبو چو سبوی سبوگری برد آب همیشه خاطر او گرد آن سبو گردد شکستگان تویم ای حبیب و نیست عجب تو پادشاهی و لطف تو بنده جو گردد به قند لطف تو کاین لطف ها غلام ویند که زهر از او چو شکر خوب و خوب خو گردد اگر حلاوت لاحول تو به دیو رسد فرشته خو شود آن دیو و ماه رو گردد عنایتت گنهی را نظر کند به رضا چو طاعت آن گنه از دل گناه شو گردد پلید پاک شود مرده زنده مار عصا چو خون که در تن آهوست مشک بو گردد رونده ای که سوی بی سوییش ره دادی کجا چو خاطر گمراه سو به سو گردد تو جان جان جهانی و نام تو عشق است هر آنک از تو پری یافت بر علو گردد خمش که هر کی دهانش ز عشق شیرین شد روا نباشد کو گرد گفت و گو گردد خموش باش که آن کس که بحر جانان دید نشاید و نتواند که گرد جو گردد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۹ چه پادشاست که از خاک پادشا سازد ز بهر یک دو گدا خویشتن گدا سازد باقرضوا الله کدیه کند چو مسکینان که تا تو را بدهد ملک و متکا سازد به مرده برگذرد مرده را حیات دهد به درد درنگرد درد را دوا سازد چو باد را فسراند ز باد آب کند چو آب را بدهد جوش از او هوا سازد نظر مکن به جهان خوار کاین جهان فانیست که او به عاقبتش عالم بقا سازد ز کیمیا عجب آید که زر کند مس را مسی نگر که به هر لحظه کیمیا سازد هزار قفل اگر هست بر دلت مهراس دکان عشق طلب کن که دلگشا سازد کسی که بی قلم و آلتی به بتخانه هزار صورت زیبا برای ما سازد هزار لیلی و مجنون ز بهر ما برساخت چه صورتست که بهر خدا خدا سازد گر آهنست دل تو ز سختی اش مگری که صیقل کرمش آینه صفا سازد ز دوستان چو ببری به زیر خاک روی ز مار و مور حریفان خوش لقا سازد نه مار را مدد و پشت دار موسی ساخت نه لحظه لحظه ز عین جفا وفا سازد درون گور تن خود تو این زمان بنگر که دم به دم چه خیالات دلربا سازد چو سینه بازشکافی در او نبینی هیچ که تا زنخ نزند کس که او کجا سازد مثل شدست که انگور خور ز باغ مپرس که حق ز سنگ دو صد چشمه رضا سازد درون سنگ بجویی ز آب اثر نبود ز غیب سازد نه از پستی و علا سازد ز بی چگونه و چون آمد این چگونه و چون که صد هزار بلی گو خود او زلا سازد دو جوی نور نگر از دو پیه پاره روان عجب مدار عصا را که اژدها سازد در این دو گوش نگر کهربای نطق کجاست عجب کسی که ز سوراخ کهربا سازد سرای را بدهد جان و خواجه ایش کند چو خواجه را بکشد باز از او سرا سازد اگر چه صورت خواجه به زیر خاک شدست ضمیر خواجه وطنگه ز کبریا سازد به چشم مردم صورت پرست خواجه برفت ولیک خواجه ز نقش دگر قبا سازد خموش کن به زبان مدحت و ثنا کم گوی که تا خدای تو را مدحت و ثنا سازد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۰ بر آستانه اسرار آسمان نرسد به بام فقر و یقین هیچ نردبان نرسد گمان عارف در معرفت چو سیر کند هزار اختر و مه اندر آن گمان نرسد کسی که جغدصفت شد در این جهان خراب ز بلبلان ببرید و به گلستان نرسد هر آن دلی که به یک دانگ جو جوست ز حرص به دانک بسته شود جان او به کان نرسد علف مده حس خود را در این مکان ز بتان که حس چو گشت مکانی به لامکان نرسد که آهوی متأنس بماند از یاران به لاله زار و به مرعای ارغوان نرسد به سوی عکه روی تا به مکه پیوندی برو محال مجو کت همین همان نرسد پیاز و سیر به بینی بری و می بویی از آن پیاز دم ناف آهوان نرسد خموش اگر سر گنجینه ضمیرستت که در ضمیر هدی دل رسد زبان نرسد

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۹ چه پادشاست که از خاک پادشا سازد ز بهر یک دو گدا خویشتن گدا سازد باقرضوا الله کدیه کند چو مسکینان که تا تو را بدهد ملک و متکا سازد به مرده برگذرد مرده را حیات دهد به درد درنگرد درد را دوا سازد چو باد را فسراند ز باد آب کند چو آب را بدهد جوش از او هوا سازد نظر مکن به جهان خوار کاین جهان فانیست که او به عاقبتش عالم بقا سازد ز کیمیا عجب آید که زر کند مس را مسی نگر که به هر لحظه کیمیا سازد هزار قفل اگر هست بر دلت مهراس دکان عشق طلب کن که دلگشا سازد کسی که بی قلم و آلتی به بتخانه هزار صورت زیبا برای ما سازد هزار لیلی و مجنون ز بهر ما برساخت چه صورتست که بهر خدا خدا سازد گر آهنست دل تو ز سختی اش مگری که صیقل کرمش آینه صفا سازد ز دوستان چو ببری به زیر خاک روی ز مار و مور حریفان خوش لقا سازد نه مار را مدد و پشت دار موسی ساخت نه لحظه لحظه ز عین جفا وفا سازد درون گور تن خود تو این زمان بنگر که دم به دم چه خیالات دلربا سازد چو سینه بازشکافی در او نبینی هیچ که تا زنخ نزند کس که او کجا سازد مثل شدست که انگور خور ز باغ مپرس که حق ز سنگ دو صد چشمه رضا سازد درون سنگ بجویی ز آب اثر نبود ز غیب سازد نه از پستی و علا سازد ز بی چگونه و چون آمد این چگونه و چون که صد هزار بلی گو خود او زلا سازد دو جوی نور نگر از دو پیه پاره روان عجب مدار عصا را که اژدها سازد در این دو گوش نگر کهربای نطق کجاست عجب کسی که ز سوراخ کهربا سازد سرای را بدهد جان و خواجه ایش کند چو خواجه را بکشد باز از او سرا سازد اگر چه صورت خواجه به زیر خاک شدست ضمیر خواجه وطنگه ز کبریا سازد به چشم مردم صورت پرست خواجه برفت ولیک خواجه ز نقش دگر قبا سازد خموش کن به زبان مدحت و ثنا کم گوی که تا خدای تو را مدحت و ثنا سازد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۰ بر آستانه اسرار آسمان نرسد به بام فقر و یقین هیچ نردبان نرسد گمان عارف در معرفت چو سیر کند هزار اختر و مه اندر آن گمان نرسد کسی که جغدصفت شد در این جهان خراب ز بلبلان ببرید و به گلستان نرسد هر آن دلی که به یک دانگ جو جوست ز حرص به دانک بسته شود جان او به کان نرسد علف مده حس خود را در این مکان ز بتان که حس چو گشت مکانی به لامکان نرسد که آهوی متأنس بماند از یاران به لاله زار و به مرعای ارغوان نرسد به سوی عکه روی تا به مکه پیوندی برو محال مجو کت همین همان نرسد پیاز و سیر به بینی بری و می بویی از آن پیاز دم ناف آهوان نرسد خموش اگر سر گنجینه ضمیرستت که در ضمیر هدی دل رسد زبان نرسد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۱ به روز مرگ چو تابوت من روان باشد گمان مبر که مرا درد این جهان باشد برای من مگری و مگو دریغ دریغ به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد جنازه ام چو ببینی مگو فراق فراق مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد مرا به گور سپاری مگو وداع وداع که گور پرده جمعیت جنان باشد فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد تو را غروب نماید ولی شروق بود لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد کدام دانه فرورفت در زمین که نرست چرا به دانه انسانت این گمان باشد کدام دلو فرورفت و پر برون نامد ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا که های هوی تو در جو لامکان باشد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۲ نگفتمت مرو آن جا که مبتلات کنند که سخت دست درازند بسته پات کنند نگفتمت که بدان سوی دام در دامست چو درفتادی در دام کی رهات کنند نگفتمت به خرابات طرفه مستانند که عقل را هدف تیر ترهات کنند چو تو سلیم دلی را چو لقمه بربایند به هر پیاده شهی را به طرح مات کنند بسی مثال خمیرت دراز و گرد کنند کهت کنند و دو صد بار کهربات کنند تو مرد دل تنکی پیش آن جگرخواران اگر روی چو جگربند شوربات کنند تو اعتماد مکن بر کمال و دانش خویش که کوه قاف شوی زود در هوات کنند هزار مرغ عجب از گل تو برسازند چو ز آب و گل گذری تا دگر چه هات کنند برون کشندت از این تن چنان که پنبه ز پوست مثال شخص خیالیت بی جهات کنند چو در کشاکش احکام راضیت یابند ز رنج ها برهانند و مرتضات کنند خموش باش که این کودنان پست سخن حشیشی اند و همین لحظه ژاژخات کنند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۳ بگو به گوش کسانی که نور چشم منند که باز نوبت آن شد که توبه ها شکنند هزار توبه و سوگند بشکنند آن دم که غمزه های دلارام طبل حسن زنند چو یار مست خرابست و روز روز طرب به غیر شنگی و مستی بیا بگو چه کنند به گوش هوش بگفتم به آب روی برو که این دم ار که قافی هم از بنت بکنند ز بس که خرقه گرو برد پیر باده فروش کنون به کوی خرابات جمله بوالحسن اند بگیر مطرب جانی قنینه کانی نواز تنتن تنتن که جمله بی تو تنند مقیم همچو نگین شو به حلقه عشاق که غیر حلقه عشاق جمله ممتحنند به جان جمله مردان که هر که عاشق نیست همه زنند به معنی ببین زنان چه زنند به جان جمله جان ها که هر کش آن جان نیست همه تنند نگه کن فروتنان چه تنند خموش باش که گفتی از این سپیتر چیست خسان سیاه گلیمند اگر چه یاسمنند

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۱ به روز مرگ چو تابوت من روان باشد گمان مبر که مرا درد این جهان باشد برای من مگری و مگو دریغ دریغ به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد جنازه ام چو ببینی مگو فراق فراق مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد مرا به گور سپاری مگو وداع وداع که گور پرده جمعیت جنان باشد فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد تو را غروب نماید ولی شروق بود لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد کدام دانه فرورفت در زمین که نرست چرا به دانه انسانت این گمان باشد کدام دلو فرورفت و پر برون نامد ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا که های هوی تو در جو لامکان باشد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۲ نگفتمت مرو آن جا که مبتلات کنند که سخت دست درازند بسته پات کنند نگفتمت که بدان سوی دام در دامست چو درفتادی در دام کی رهات کنند نگفتمت به خرابات طرفه مستانند که عقل را هدف تیر ترهات کنند چو تو سلیم دلی را چو لقمه بربایند به هر پیاده شهی را به طرح مات کنند بسی مثال خمیرت دراز و گرد کنند کهت کنند و دو صد بار کهربات کنند تو مرد دل تنکی پیش آن جگرخواران اگر روی چو جگربند شوربات کنند تو اعتماد مکن بر کمال و دانش خویش که کوه قاف شوی زود در هوات کنند هزار مرغ عجب از گل تو برسازند چو ز آب و گل گذری تا دگر چه هات کنند برون کشندت از این تن چنان که پنبه ز پوست مثال شخص خیالیت بی جهات کنند چو در کشاکش احکام راضیت یابند ز رنج ها برهانند و مرتضات کنند خموش باش که این کودنان پست سخن حشیشی اند و همین لحظه ژاژخات کنند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۳ بگو به گوش کسانی که نور چشم منند که باز نوبت آن شد که توبه ها شکنند هزار توبه و سوگند بشکنند آن دم که غمزه های دلارام طبل حسن زنند چو یار مست خرابست و روز روز طرب به غیر شنگی و مستی بیا بگو چه کنند به گوش هوش بگفتم به آب روی برو که این دم ار که قافی هم از بنت بکنند ز بس که خرقه گرو برد پیر باده فروش کنون به کوی خرابات جمله بوالحسن اند بگیر مطرب جانی قنینه کانی نواز تنتن تنتن که جمله بی تو تنند مقیم همچو نگین شو به حلقه عشاق که غیر حلقه عشاق جمله ممتحنند به جان جمله مردان که هر که عاشق نیست همه زنند به معنی ببین زنان چه زنند به جان جمله جان ها که هر کش آن جان نیست همه تنند نگه کن فروتنان چه تنند خموش باش که گفتی از این سپیتر چیست خسان سیاه گلیمند اگر چه یاسمنند

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۴ ز بانگ پست تو ای دل بلند گشت وجود تو نفخ صوری یا خود قیامت موعود شنوده ام که بسی خلق جان بداد و بمرد ز ذوق و لذت آواز و نغمه داوود شها نوای تو برعکس بانگ داوودست کز آن بمرد و از این زنده می شود موجود ز حلق نیست نوایت ولیک حلقه رباست هزار حلقه ربا را چو حلقه او بربود دلا تو راست بگو دوش می کجا خوردی که از پگاه تو امروز مولعی به سرود سرود و بانگ تو زان رو گشاد می آرد که آن ز روح معلاست نی ز جسم فرود چو بند جسم نگشتی گشاد جان دیدی که هر که تخم نکو کشت دخل بد ندرود یقین که بوی گل فقر از گلستانیست مرود هیچ کسی دید بی درخت مرود خنک کسی که چو بو برد بوی او را برد خنک کسی که گشادی بیافت چشم گشود خنک کسی که از این بوی کرته یوسف دلش چو دیده یعقوب خسته واشد زود ز ناسپاسی ما بسته است روزن دل خدای گفت که انسان لربه لکنود تو سود می طلبی سود می رسد از یار ولی چو پی نبری کز کجاست سود چه سود ستاره ایست خدا را که در زمین گردد که در هوای ویست آفتاب و چرخ کبود بسا سحر که درآید به صومعه مؤمن که من ستاره سعدم ز من بجو مقصود ستاره ام که من اندر زمینم و بر چرخ به صد مقامم یابند چون خیال خدود زمینیان را شمعم سماییان را نور فرشتگان را روحم ستارگان را بود اگر چه ذره نمایم ولیک خورشیدم اگر چه جزو نمایم مراست کل وجود اگر چه قبله حاجات آسمان بوده ست به آسمان منگر سوی من نگر بین جود ز روی نخوت و تقلید ننگ دارد از او بلیس وار که خود بس بود خدا مسجود جواب گویدش آدم که این سجود او راست تو احولی و دو می بینی از ضلال و جحود ز گرد چون و چرا پرده ای فرود آورد میان اختر دولت میان چشم حسود ستاره گوید رو پرده تو افزون باد ز من نماندی تنها ز حضرتی مردود بسا سال و جوابی که اندر این پرده ست بدین حجاب ندیدی خلیل را نمرود چه پرده است حسد ای خدا میان دو یار که دی چو جان بده اند این زمان چو گرگ عنود چه پرده بود که ابلیس پیش از این پرده به سجده بام سموات و ارض می پیمود به رغبت و به نشاط و به رقت و به نیاز به گونه گونه مناجات مهر می افزود ز پرده حسدی ماند همچو خر بر یخ که آن همه پر و بالش بدین حدث آلود ز مسجد فلکش راند رو حدث کردی حدیث می نشنود و حدث همی پالود چرا روم به چه حجت چه کرده ام چه سبب بیا که بحث کنیم ای خدای فرد ودود اگر به دست تو کردی که جمله کرده تست ضلالت و ثنی و مسیحیان و یهود مرا چه گمره کردی مراد تو این بود چنان کنم که نبینی ز خلق یک محمود بگفت اگر بگذارم برآ به کوه بلند وگر نه قعر فرورو چو لنگر مشدود تو را چه بحث رسد با من ای غراب غروب اگر نه مسخ شدستی ز لعنت مورود خری که مات تو گردد ببرد از در ما نخواهمش که بود عابد چو ما معبود ولی کسی که به دستش چراغ عقل بود کجا گذارد نور و کجا رود سوی دود بگفت من به دمی آن چراغ را بکشم بگفت باد نتاند چراغ صدق ربود هر آنک پف کند او بر چراغ موهبتم بسوزد آن سر و ریشش چو هیزم موقود هزار شکر خدا را که عقل کلی باز ز بعد فرقت آمد به طالع مسعود همه سپند بسوزیم بهر آمدنش سپند چه که بسوزیم خویش را چون عود چو خویش را بنمود او ز خویش خود ببریم به کوه طور چه آریم کاه دودآلود چو موش و مار شدستیم ساکن ظلمت درون خاک مقیمان عالم محدود چو موش جز پی دزدی برون نه ایم از خاک چه برخوریم از آن رفتن کژ مفسود چو موش ماش رها کرد اژدهاش کنی چو گربه طالع خوانش شود جمله اسود خدای گربه بدان آفرید تا موشان نهان شوند به خاک اندرون به حبس خلود دم مسیح غلام دمت که پیش از تو بد از زمانه دم گیر راه دم مسدود همه کسان کس آنند کش کسی کرد او همه جهانش ببخشید چون بر او بخشود خموش باش که گفتار بی زبان داری که تار او نبود نطق و بانگ و حرفش پود چو سر ز سجده برآورد شمس تبریزی هزار کافر و مؤمن نهاد سر به سجود

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۴ ز بانگ پست تو ای دل بلند گشت وجود تو نفخ صوری یا خود قیامت موعود شنوده ام که بسی خلق جان بداد و بمرد ز ذوق و لذت آواز و نغمه داوود شها نوای تو برعکس بانگ داوودست کز آن بمرد و از این زنده می شود موجود ز حلق نیست نوایت ولیک حلقه رباست هزار حلقه ربا را چو حلقه او بربود دلا تو راست بگو دوش می کجا خوردی که از پگاه تو امروز مولعی به سرود سرود و بانگ تو زان رو گشاد می آرد که آن ز روح معلاست نی ز جسم فرود چو بند جسم نگشتی گشاد جان دیدی که هر که تخم نکو کشت دخل بد ندرود یقین که بوی گل فقر از گلستانیست مرود هیچ کسی دید بی درخت مرود خنک کسی که چو بو برد بوی او را برد خنک کسی که گشادی بیافت چشم گشود خنک کسی که از این بوی کرته یوسف دلش چو دیده یعقوب خسته واشد زود ز ناسپاسی ما بسته است روزن دل خدای گفت که انسان لربه لکنود تو سود می طلبی سود می رسد از یار ولی چو پی نبری کز کجاست سود چه سود ستاره ایست خدا را که در زمین گردد که در هوای ویست آفتاب و چرخ کبود بسا سحر که درآید به صومعه مؤمن که من ستاره سعدم ز من بجو مقصود ستاره ام که من اندر زمینم و بر چرخ به صد مقامم یابند چون خیال خدود زمینیان را شمعم سماییان را نور فرشتگان را روحم ستارگان را بود اگر چه ذره نمایم ولیک خورشیدم اگر چه جزو نمایم مراست کل وجود اگر چه قبله حاجات آسمان بوده ست به آسمان منگر سوی من نگر بین جود ز روی نخوت و تقلید ننگ دارد از او بلیس وار که خود بس بود خدا مسجود جواب گویدش آدم که این سجود او راست تو احولی و دو می بینی از ضلال و جحود ز گرد چون و چرا پرده ای فرود آورد میان اختر دولت میان چشم حسود ستاره گوید رو پرده تو افزون باد ز من نماندی تنها ز حضرتی مردود بسا سال و جوابی که اندر این پرده ست بدین حجاب ندیدی خلیل را نمرود چه پرده است حسد ای خدا میان دو یار که دی چو جان بده اند این زمان چو گرگ عنود چه پرده بود که ابلیس پیش از این پرده به سجده بام سموات و ارض می پیمود به رغبت و به نشاط و به رقت و به نیاز به گونه گونه مناجات مهر می افزود ز پرده حسدی ماند همچو خر بر یخ که آن همه پر و بالش بدین حدث آلود ز مسجد فلکش راند رو حدث کردی حدیث می نشنود و حدث همی پالود چرا روم به چه حجت چه کرده ام چه سبب بیا که بحث کنیم ای خدای فرد ودود اگر به دست تو کردی که جمله کرده تست ضلالت و ثنی و مسیحیان و یهود مرا چه گمره کردی مراد تو این بود چنان کنم که نبینی ز خلق یک محمود بگفت اگر بگذارم برآ به کوه بلند وگر نه قعر فرورو چو لنگر مشدود تو را چه بحث رسد با من ای غراب غروب اگر نه مسخ شدستی ز لعنت مورود خری که مات تو گردد ببرد از در ما نخواهمش که بود عابد چو ما معبود ولی کسی که به دستش چراغ عقل بود کجا گذارد نور و کجا رود سوی دود بگفت من به دمی آن چراغ را بکشم بگفت باد نتاند چراغ صدق ربود هر آنک پف کند او بر چراغ موهبتم بسوزد آن سر و ریشش چو هیزم موقود هزار شکر خدا را که عقل کلی باز ز بعد فرقت آمد به طالع مسعود همه سپند بسوزیم بهر آمدنش سپند چه که بسوزیم خویش را چون عود چو خویش را بنمود او ز خویش خود ببریم به کوه طور چه آریم کاه دودآلود چو موش و مار شدستیم ساکن ظلمت درون خاک مقیمان عالم محدود چو موش جز پی دزدی برون نه ایم از خاک چه برخوریم از آن رفتن کژ مفسود چو موش ماش رها کرد اژدهاش کنی چو گربه طالع خوانش شود جمله اسود خدای گربه بدان آفرید تا موشان نهان شوند به خاک اندرون به حبس خلود دم مسیح غلام دمت که پیش از تو بد از زمانه دم گیر راه دم مسدود همه کسان کس آنند کش کسی کرد او همه جهانش ببخشید چون بر او بخشود خموش باش که گفتار بی زبان داری که تار او نبود نطق و بانگ و حرفش پود چو سر ز سجده برآورد شمس تبریزی هزار کافر و مؤمن نهاد سر به سجود

%0
10 Bölüm