Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۳ شاگرد تو می باشم گر کودن و کژپوزم تا زان لب خندانت یک خنده بیاموزم ای چشمه آگاهی شاگرد نمی خواهی چه حیله کنم تا من خود را به تو دردوزم باری ز شکاف در برق رخ تو بینم زان آتش دهلیزی صد شمع برافروزم یک لحظه بری رختم در راه که عشارم یک لحظه روی پیشم یعنی که قلاوزم گه در گنهم رانی گه سوی پشیمانی کژ کن سر و دنبم را من همزه مهموزم در حوبه و در توبه چون ماهی بر تابه این پهلو و آن پهلو بر تابه همی سوزم بر تابه توام گردان این پهلو و آن پهلو در ظلمت شب با تو براقتر از روزم بس کن همه تلوینم در پیشه و اندیشه یک لحظه چو پیروزه یک لحظه چو پیروزم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۴ سر برمزن از هستی تا راه نگردد گم در بادیه مردان محوست تو را جم جم در عالم پرآتش در محو سر اندرکش در عالم هستی بین نیلین سر چون قاقم زیر فلک ناری در حلقه بیداری هر چند که سر داری نه سر هلدت نی دم هر رنج که دیده ست او در رنج شدیدست او محو است که عید است او باقی دهل و لم لم سرگشتگی حالم تو فهم کن از قالم کای هیزم از آن آتش برخوان که و ان منکم کی روید از این صحرا جز لقمه پرصفرا کی تازد بر بالا این مرکب پشمین سم ور پرد چون کرکس خاکش بکشد واپس هر چیز به اصل خود بازآید می دانم رو آر گر انسانی در جوهر پنهانی کو آب حیات آمد در قالب همچون خم شمس الحق تبریزی ما بیضه مرغ تو در زیر پرت جوشان تا آید وقت قم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۵ ای کرده تو مهمانم در پیش درآ جانم زان روی که حیرانم من خانه نمی دانم ای گشته ز تو واله هم شهر و هم اهل ده کو خانه نشانم ده من خانه نمی دانم زان کس که شدی جانش زان کس مطلب دانش پیش آ و مرنجانش من خانه نمی دانم وان کز تو بود شورش می دار تو معذورش وز خانه مکن دورش من خانه نمی دانم من عاشق و مشتاقم من شهره آفاقم رحم آر و مکن طاقم من خانه نمی دانم ای مطرب صاحب صف می زن تو به زخم کف بر راه دلم این دف من خانه نمی دانم شمس الحق تبریزم جز با تو نیامیزم می افتم و می خیزم من خانه نمی دانم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۶ در عشق سلیمانی من همدم مرغانم هم عشق پری دارم هم مرد پری خوانم هر کس که پری خوتر در شیشه کنم زوتر برخوانم افسونش حراقه بجنبانم زین واقعه مدهوشم باهوشم و بی هوشم هم ناطق و خاموشم هم لوح خموشانم فریاد که آن مریم رنگی دگر است این دم فریاد کز این حالت فریاد نمی دانم زان رنگ چه بی رنگم زان طره چو آونگم زان شمع چو پروانه یا رب چه پریشانم گفتم که مها جانی امروز دگر سانی گفتا که برو منگر از دیده انسانم ای خواجه اگر مردی تشویش چه آوردی کز آتش حرص تو پردود شود جانم یا عاشق شیدا شو یا از بر ما واشو در پرده میا با خود تا پرده نگردانم هم خونم و هم شیرم هم طفلم و هم پیرم هم چاکر و هم میرم هم اینم و هم آنم هم شمس شکرریزم هم خطه تبریزم هم ساقی و هم مستم هم شهره و پنهانم

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۳ شاگرد تو می باشم گر کودن و کژپوزم تا زان لب خندانت یک خنده بیاموزم ای چشمه آگاهی شاگرد نمی خواهی چه حیله کنم تا من خود را به تو دردوزم باری ز شکاف در برق رخ تو بینم زان آتش دهلیزی صد شمع برافروزم یک لحظه بری رختم در راه که عشارم یک لحظه روی پیشم یعنی که قلاوزم گه در گنهم رانی گه سوی پشیمانی کژ کن سر و دنبم را من همزه مهموزم در حوبه و در توبه چون ماهی بر تابه این پهلو و آن پهلو بر تابه همی سوزم بر تابه توام گردان این پهلو و آن پهلو در ظلمت شب با تو براقتر از روزم بس کن همه تلوینم در پیشه و اندیشه یک لحظه چو پیروزه یک لحظه چو پیروزم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۴ سر برمزن از هستی تا راه نگردد گم در بادیه مردان محوست تو را جم جم در عالم پرآتش در محو سر اندرکش در عالم هستی بین نیلین سر چون قاقم زیر فلک ناری در حلقه بیداری هر چند که سر داری نه سر هلدت نی دم هر رنج که دیده ست او در رنج شدیدست او محو است که عید است او باقی دهل و لم لم سرگشتگی حالم تو فهم کن از قالم کای هیزم از آن آتش برخوان که و ان منکم کی روید از این صحرا جز لقمه پرصفرا کی تازد بر بالا این مرکب پشمین سم ور پرد چون کرکس خاکش بکشد واپس هر چیز به اصل خود بازآید می دانم رو آر گر انسانی در جوهر پنهانی کو آب حیات آمد در قالب همچون خم شمس الحق تبریزی ما بیضه مرغ تو در زیر پرت جوشان تا آید وقت قم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۵ ای کرده تو مهمانم در پیش درآ جانم زان روی که حیرانم من خانه نمی دانم ای گشته ز تو واله هم شهر و هم اهل ده کو خانه نشانم ده من خانه نمی دانم زان کس که شدی جانش زان کس مطلب دانش پیش آ و مرنجانش من خانه نمی دانم وان کز تو بود شورش می دار تو معذورش وز خانه مکن دورش من خانه نمی دانم من عاشق و مشتاقم من شهره آفاقم رحم آر و مکن طاقم من خانه نمی دانم ای مطرب صاحب صف می زن تو به زخم کف بر راه دلم این دف من خانه نمی دانم شمس الحق تبریزم جز با تو نیامیزم می افتم و می خیزم من خانه نمی دانم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۶ در عشق سلیمانی من همدم مرغانم هم عشق پری دارم هم مرد پری خوانم هر کس که پری خوتر در شیشه کنم زوتر برخوانم افسونش حراقه بجنبانم زین واقعه مدهوشم باهوشم و بی هوشم هم ناطق و خاموشم هم لوح خموشانم فریاد که آن مریم رنگی دگر است این دم فریاد کز این حالت فریاد نمی دانم زان رنگ چه بی رنگم زان طره چو آونگم زان شمع چو پروانه یا رب چه پریشانم گفتم که مها جانی امروز دگر سانی گفتا که برو منگر از دیده انسانم ای خواجه اگر مردی تشویش چه آوردی کز آتش حرص تو پردود شود جانم یا عاشق شیدا شو یا از بر ما واشو در پرده میا با خود تا پرده نگردانم هم خونم و هم شیرم هم طفلم و هم پیرم هم چاکر و هم میرم هم اینم و هم آنم هم شمس شکرریزم هم خطه تبریزم هم ساقی و هم مستم هم شهره و پنهانم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۷ این شکل که من دارم ای خواجه که را مانم یک لحظه پری شکلم یک لحظه پری خوانم در آتش مشتاقی هم جمعم و هم شمعم هم دودم و هم نورم هم جمع و پریشانم جز گوش رباب دل از خشم نمالم من جز چنگ سعادت را از زخمه نرنجانم چون شکر و چون شیرم با خود زنم و گیرم طبعم چو جنون آرد زنجیر بجنبانم ای خواجه چه مرغم من نی کبکم و نی بازم نی خوبم و نی زشتم نی اینم و نی آنم نی خواجه بازارم نی بلبل گلزارم ای خواجه تو نامم نه تا خویش بدان خوانم نی بنده نی آزادم نی موم نه پولادم نی دل به کسی دادم نی دلبر ایشانم گر در شرم و خیرم از خود نه ام از غیرم آن سو که کشد آن کس ناچار چنان رانم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۸ امروز خوشم با تو جان تو و فردا هم از تو شکرافشانم این جا هم و آن جا هم دل باده تو خورده وز خانه سفر کرده ما بی دل و دل با تو با ما هم و بی ما هم ای دل که روانی تو آن سوی که دانی تو خدمت برسان از ما آن جا و موصی هم ما منتظر وقت و دل ناظر تو دایم در حالت آرامش در شورش و غوغا هم از باده و باد تو چون موج شده این دل در مستی و پستی خوش در رفعت و بالا هم ابر خوش لطف تو با جان و روان ما در خاک اثر کرده در صخره و خارا هم با تو پس از این عالم بی نقش بنی آدم خوش خلوت جان باشد آمیزش جان ها هم زآن غمزه مست تو زآن جادو و جادوخو خیره شده هر دیده نادان هم و دانا هم من ننگ نمی دارم مجنونم و می دانی هم عرق جنون دارم از مایه و سودا هم از آتش و آب او ای جسته نشان بنگر در آب دو چشم ما در زردی سیما هم در عالم آب و گل در پرده جان و دل هم ایمنی از عشقت وین فتنه و غوغا هم زان طره روحانی زان سلسله جانی زنار تو بر بسته هم مؤمن و ترسا هم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۹ بیخود شده ام لیکن بیخودتر از این خواهم با چشم تو می گویم من مست چنین خواهم من تاج نمی خواهم من تخت نمی خواهم در خدمتت افتاده بر روی زمین خواهم آن یار نکوی من بگرفت گلوی من گفتا که چه می خواهی گفتم که همین خواهم با باد صبا خواهم تا دم بزنم لیکن چون من دم خود دارم همراز مهین خواهم در حلقه میقاتم ایمن شده ز آفاتم مومم ز پی ختمت زان نقش نگین خواهم ماهی دگر است ای جان اندر دل مه پنهان زین علم یقینستم آن عین یقین خواهم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۰ جانم به فدا بادا آن را که نمی گویم آن روز سیه بادا کو را بنمی جویم یک باره شوم رسوا در شهر اگر فردا من بر در دل باشم او آید در کویم گفتم صنم مه رو گه گاه مرا می جو کز درد به خون دل رخساره همی شویم گفتا که تو را جستم در خانه نبودی تو یا رب که چنین بهتان می گوید در رویم یک روز غزل گویان والله سپارم جان زیرا که چو مو شد جان از بس که همی مویم

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۷ این شکل که من دارم ای خواجه که را مانم یک لحظه پری شکلم یک لحظه پری خوانم در آتش مشتاقی هم جمعم و هم شمعم هم دودم و هم نورم هم جمع و پریشانم جز گوش رباب دل از خشم نمالم من جز چنگ سعادت را از زخمه نرنجانم چون شکر و چون شیرم با خود زنم و گیرم طبعم چو جنون آرد زنجیر بجنبانم ای خواجه چه مرغم من نی کبکم و نی بازم نی خوبم و نی زشتم نی اینم و نی آنم نی خواجه بازارم نی بلبل گلزارم ای خواجه تو نامم نه تا خویش بدان خوانم نی بنده نی آزادم نی موم نه پولادم نی دل به کسی دادم نی دلبر ایشانم گر در شرم و خیرم از خود نه ام از غیرم آن سو که کشد آن کس ناچار چنان رانم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۸ امروز خوشم با تو جان تو و فردا هم از تو شکرافشانم این جا هم و آن جا هم دل باده تو خورده وز خانه سفر کرده ما بی دل و دل با تو با ما هم و بی ما هم ای دل که روانی تو آن سوی که دانی تو خدمت برسان از ما آن جا و موصی هم ما منتظر وقت و دل ناظر تو دایم در حالت آرامش در شورش و غوغا هم از باده و باد تو چون موج شده این دل در مستی و پستی خوش در رفعت و بالا هم ابر خوش لطف تو با جان و روان ما در خاک اثر کرده در صخره و خارا هم با تو پس از این عالم بی نقش بنی آدم خوش خلوت جان باشد آمیزش جان ها هم زآن غمزه مست تو زآن جادو و جادوخو خیره شده هر دیده نادان هم و دانا هم من ننگ نمی دارم مجنونم و می دانی هم عرق جنون دارم از مایه و سودا هم از آتش و آب او ای جسته نشان بنگر در آب دو چشم ما در زردی سیما هم در عالم آب و گل در پرده جان و دل هم ایمنی از عشقت وین فتنه و غوغا هم زان طره روحانی زان سلسله جانی زنار تو بر بسته هم مؤمن و ترسا هم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۹ بیخود شده ام لیکن بیخودتر از این خواهم با چشم تو می گویم من مست چنین خواهم من تاج نمی خواهم من تخت نمی خواهم در خدمتت افتاده بر روی زمین خواهم آن یار نکوی من بگرفت گلوی من گفتا که چه می خواهی گفتم که همین خواهم با باد صبا خواهم تا دم بزنم لیکن چون من دم خود دارم همراز مهین خواهم در حلقه میقاتم ایمن شده ز آفاتم مومم ز پی ختمت زان نقش نگین خواهم ماهی دگر است ای جان اندر دل مه پنهان زین علم یقینستم آن عین یقین خواهم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۰ جانم به فدا بادا آن را که نمی گویم آن روز سیه بادا کو را بنمی جویم یک باره شوم رسوا در شهر اگر فردا من بر در دل باشم او آید در کویم گفتم صنم مه رو گه گاه مرا می جو کز درد به خون دل رخساره همی شویم گفتا که تو را جستم در خانه نبودی تو یا رب که چنین بهتان می گوید در رویم یک روز غزل گویان والله سپارم جان زیرا که چو مو شد جان از بس که همی مویم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۱ مخمورم پرخواره اندازه نمی دانم جز شیوه آن غمزه غمازه نمی دانم یاران به خبر بودند دروازه برون رفتند من بی ره و سرمستم دروازه نمی دانم آوازه آن یاران چون مشک جهان پر شد ز آواز بشد عقلم آوازه نمی دانم تا روی تو را دیدم من همچو گل تازه گشتم خرف و کهنه ار تازه نمی دانم گویند که لقمان را یک کازه تنگی بد زین کوزه میی خوردم کان کازه نمی دانم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۲ دگربار دگربار ز زنجیر بجستم از این بند و از این دام زبون گیر بجستم فلک پیر دوتایی پر از سحر و دغایی به اقبال جوان تو از این پیر بجستم شب و روز دویدم ز شب و روز بریدم و زین چرخ بپرسید که چون تیر بجستم من از غصه چه ترسم چو با مرگ حریفم ز سرهنگ چه ترسم چو از میر بجستم به اندیشه فروبرد مرا عقل چهل سال به شصت و دو شدم صید و ز تدبیر بجستم ز تقدیر همه خلق کر و کور شدستند ز کر و فر تقدیر و ز تقدیر بجستم برون پوست درون دانه بود میوه گرفتار ازان پوست وزان دانه چو انجیر بجستم ز تأخیر بود آفت و تعجیل ز شیطان ز تعجیل دلم رست و ز تأخیر بجستم ز خون بود غذا اول و آخر شد خون شیر چو دندان خرد رست از آن شیر بجستم پی نان بدویدم یکی چند به تزویر خدا داد غذایی که ز تزویر بجستم خمش باش خمش باش به تفصیل مگو بیش ز تفسیر بگویم ز تف سیر بجستم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۳ بیایید بیایید به گلزار بگردیم بر این نقطه اقبال چو پرگار بگردیم بیایید که امروز به اقبال و به پیروز چو عشاق نوآموز بر آن یار بگردیم بسی تخم بکشتیم بر این شوره بگشتیم بر آن حب که نگنجید در انبار بگردیم هر آن روی که پشت است به آخر همه زشت است بر آن یار نکوروی وفادار بگردیم چو از خویش برنجیم زبون شش و پنجیم یکی جانب خمخانه خمار بگردیم در این غم چو نزاریم در آن دام شکاریم دگر کار نداریم در این کار بگردیم چو ما بی سر و پاییم چو ذرات هواییم بر آن نادره خورشید قمروار بگردیم چو دولاب چه گردیم پر از ناله و افغان چو اندیشه بی شکوت و گفتار بگردیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۴ حکیمیم طبیبیم ز بغداد رسیدیم بسی علتیان را ز غم بازخریدیم سبل های کهن را غم بی سر و بن را ز رگ هاش و ز پی هاش به چنگاله کشیدیم طبیبان فصیحیم که شاگرد مسیحیم بسی مرده گرفتیم در او روح دمیدیم بپرسید از آن ها که دیدند نشان ها که تا شکر بگویند که ما از چه رهیدیم رسیدند طبیبان ز ره دور غریبان غریبانه نمودند دواها که ندیدیم سر غصه بکوبیم غم از خانه بروبیم همه شاهد و خوبیم همه چون مه عیدیم طبیبان الهیم ز کس مزد نخواهیم که ما پاک روانیم نه طماع و پلیدیم مپندار که این نیز هلیله ست و بلیله ست که این شهره عقاقیر ز فردوس کشیدیم حکیمان خبیریم که قاروره نگیریم که ما در تن رنجور چو اندیشه دویدیم دهان باز مکن هیچ که اغلب همه جغدند دگر لاف مپران که ما بازپریدیم

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۱ مخمورم پرخواره اندازه نمی دانم جز شیوه آن غمزه غمازه نمی دانم یاران به خبر بودند دروازه برون رفتند من بی ره و سرمستم دروازه نمی دانم آوازه آن یاران چون مشک جهان پر شد ز آواز بشد عقلم آوازه نمی دانم تا روی تو را دیدم من همچو گل تازه گشتم خرف و کهنه ار تازه نمی دانم گویند که لقمان را یک کازه تنگی بد زین کوزه میی خوردم کان کازه نمی دانم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۲ دگربار دگربار ز زنجیر بجستم از این بند و از این دام زبون گیر بجستم فلک پیر دوتایی پر از سحر و دغایی به اقبال جوان تو از این پیر بجستم شب و روز دویدم ز شب و روز بریدم و زین چرخ بپرسید که چون تیر بجستم من از غصه چه ترسم چو با مرگ حریفم ز سرهنگ چه ترسم چو از میر بجستم به اندیشه فروبرد مرا عقل چهل سال به شصت و دو شدم صید و ز تدبیر بجستم ز تقدیر همه خلق کر و کور شدستند ز کر و فر تقدیر و ز تقدیر بجستم برون پوست درون دانه بود میوه گرفتار ازان پوست وزان دانه چو انجیر بجستم ز تأخیر بود آفت و تعجیل ز شیطان ز تعجیل دلم رست و ز تأخیر بجستم ز خون بود غذا اول و آخر شد خون شیر چو دندان خرد رست از آن شیر بجستم پی نان بدویدم یکی چند به تزویر خدا داد غذایی که ز تزویر بجستم خمش باش خمش باش به تفصیل مگو بیش ز تفسیر بگویم ز تف سیر بجستم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۳ بیایید بیایید به گلزار بگردیم بر این نقطه اقبال چو پرگار بگردیم بیایید که امروز به اقبال و به پیروز چو عشاق نوآموز بر آن یار بگردیم بسی تخم بکشتیم بر این شوره بگشتیم بر آن حب که نگنجید در انبار بگردیم هر آن روی که پشت است به آخر همه زشت است بر آن یار نکوروی وفادار بگردیم چو از خویش برنجیم زبون شش و پنجیم یکی جانب خمخانه خمار بگردیم در این غم چو نزاریم در آن دام شکاریم دگر کار نداریم در این کار بگردیم چو ما بی سر و پاییم چو ذرات هواییم بر آن نادره خورشید قمروار بگردیم چو دولاب چه گردیم پر از ناله و افغان چو اندیشه بی شکوت و گفتار بگردیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۴ حکیمیم طبیبیم ز بغداد رسیدیم بسی علتیان را ز غم بازخریدیم سبل های کهن را غم بی سر و بن را ز رگ هاش و ز پی هاش به چنگاله کشیدیم طبیبان فصیحیم که شاگرد مسیحیم بسی مرده گرفتیم در او روح دمیدیم بپرسید از آن ها که دیدند نشان ها که تا شکر بگویند که ما از چه رهیدیم رسیدند طبیبان ز ره دور غریبان غریبانه نمودند دواها که ندیدیم سر غصه بکوبیم غم از خانه بروبیم همه شاهد و خوبیم همه چون مه عیدیم طبیبان الهیم ز کس مزد نخواهیم که ما پاک روانیم نه طماع و پلیدیم مپندار که این نیز هلیله ست و بلیله ست که این شهره عقاقیر ز فردوس کشیدیم حکیمان خبیریم که قاروره نگیریم که ما در تن رنجور چو اندیشه دویدیم دهان باز مکن هیچ که اغلب همه جغدند دگر لاف مپران که ما بازپریدیم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۵ بجوشید بجوشید که ما اهل شعاریم بجز عشق به جز عشق دگر کار نداریم در این خاک در این خاک در این مزرعه پاک به جز مهر به جز عشق دگر تخم نکاریم چه مستیم چه مستیم از آن شاه که هستیم بیایید بیایید که تا دست برآریم چه دانیم چه دانیم که ما دوش چه خوردیم که امروز همه روز خمیریم و خماریم مپرسید مپرسید ز احوال حقیقت که ما باده پرستیم نه پیمانه شماریم شما مست نگشتید وزان باده نخوردید چه دانید چه دانید که ما در چه شکاریم نیفتیم بر این خاک ستان ما نه حصیریم برآییم بر این چرخ که ما مرد حصاریم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۶ طبیبیم حکیمیم طبیبان قدیمیم شرابیم و کبابیم و سهیلیم و ادیمیم چو رنجور تن آید چو معجون نجاحیم چو بیمار دل آید نگاریم و ندیمیم طبیبان بگریزند چو رنجور بمیرد ولی ما نگریزیم که ما یار کریمیم شتابید شتابید که ما بر سر راهیم جهان درخور ما نیست که ما ناز و نعیمیم غلط رفت غلط رفت که این نقش نه ماییم که تن شاخ درختی است و ما باد نسیمیم ولی جنبش این شاخ هم از فعل نسیم است خمش باش خمش باش هم آنیم و هم اینیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۷ از اول امروز چو آشفته و مستیم آشفته بگوییم که آشفته شدستیم آن ساقی بدمست که امروز درآمد صد عذر بگفتیم و زان مست نرستیم آن باده که دادی تو و این عقل که ما راست معذور همی دار اگر جام شکستیم امروز سر زلف تو مستانه گرفتیم صد بار گشادیمش و صد بار ببستیم رندان خرابات بخوردند و برفتند ماییم که جاوید بخوردیم و نشستیم وقت است که خوبان همه در رقص درآیند انگشت زنان گشته که از پرده بجستیم یک لحظه بلانوش ره عشق قدیمیم یک لحظه بلی گوی مناجات الستیم از گفت بلی صبر نداریم ازیرا بسرشته و بر رسته سغراق الستیم بالا همه باغ آمد و پستی همگی گنج ما بوالعجبانیم نه بالا و نه پستیم خاموش که تا هستی او کرد تجلی هستیم بدان سان که ندانیم که هستیم تو دست بنه بر رگ ما خواجه حکیما کز دست شدستیم ببین تا ز چه دستیم هر چند پرستیدن بت مایه کفر است ما کافر عشقیم گر این بت نپرستیم جز قصه شمس حق تبریز مگویید از ماه مگویید که خورشیدپرستیم

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۵ بجوشید بجوشید که ما اهل شعاریم بجز عشق به جز عشق دگر کار نداریم در این خاک در این خاک در این مزرعه پاک به جز مهر به جز عشق دگر تخم نکاریم چه مستیم چه مستیم از آن شاه که هستیم بیایید بیایید که تا دست برآریم چه دانیم چه دانیم که ما دوش چه خوردیم که امروز همه روز خمیریم و خماریم مپرسید مپرسید ز احوال حقیقت که ما باده پرستیم نه پیمانه شماریم شما مست نگشتید وزان باده نخوردید چه دانید چه دانید که ما در چه شکاریم نیفتیم بر این خاک ستان ما نه حصیریم برآییم بر این چرخ که ما مرد حصاریم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۶ طبیبیم حکیمیم طبیبان قدیمیم شرابیم و کبابیم و سهیلیم و ادیمیم چو رنجور تن آید چو معجون نجاحیم چو بیمار دل آید نگاریم و ندیمیم طبیبان بگریزند چو رنجور بمیرد ولی ما نگریزیم که ما یار کریمیم شتابید شتابید که ما بر سر راهیم جهان درخور ما نیست که ما ناز و نعیمیم غلط رفت غلط رفت که این نقش نه ماییم که تن شاخ درختی است و ما باد نسیمیم ولی جنبش این شاخ هم از فعل نسیم است خمش باش خمش باش هم آنیم و هم اینیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۷ از اول امروز چو آشفته و مستیم آشفته بگوییم که آشفته شدستیم آن ساقی بدمست که امروز درآمد صد عذر بگفتیم و زان مست نرستیم آن باده که دادی تو و این عقل که ما راست معذور همی دار اگر جام شکستیم امروز سر زلف تو مستانه گرفتیم صد بار گشادیمش و صد بار ببستیم رندان خرابات بخوردند و برفتند ماییم که جاوید بخوردیم و نشستیم وقت است که خوبان همه در رقص درآیند انگشت زنان گشته که از پرده بجستیم یک لحظه بلانوش ره عشق قدیمیم یک لحظه بلی گوی مناجات الستیم از گفت بلی صبر نداریم ازیرا بسرشته و بر رسته سغراق الستیم بالا همه باغ آمد و پستی همگی گنج ما بوالعجبانیم نه بالا و نه پستیم خاموش که تا هستی او کرد تجلی هستیم بدان سان که ندانیم که هستیم تو دست بنه بر رگ ما خواجه حکیما کز دست شدستیم ببین تا ز چه دستیم هر چند پرستیدن بت مایه کفر است ما کافر عشقیم گر این بت نپرستیم جز قصه شمس حق تبریز مگویید از ماه مگویید که خورشیدپرستیم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۸ المنه لله که ز پیکار رهیدیم زین وادی خم در خم پرخار رهیدیم زین جان پر از وهم کژاندیشه گذشتیم زین چرخ پر از مکر جگرخوار رهیدیم دکان حریصان به دغل رخت همه برد دکان بشکستیم و از آن کار رهیدیم در سایه آن گلشن اقبال بخفتیم وز غرقه آن قلزم زخار رهیدیم بی اسب همه فارس و بی می همه مستیم از ساغر و از منت خمار رهیدیم ما توبه شکستیم و ببستیم دو صد بار دیدیم مه توبه به یک بار رهیدیم زان عیسی عشاق و ز افسون مسیحش از علت و قاروره و بیمار رهیدیم چون شاهد مشهور بیاراست جهان را از شاهد و از برده بلغار رهیدیم ای سال چه سالی تو که از طالع خوبت ز افسانه پار و غم پیرار رهیدیم در عشق ز سه روزه و از چله گذشتیم مذکور چو پیش آمد از اذکار رهیدیم خاموش کز این عشق و از این علم لدنیش از مدرسه و کاغذ و تکرار رهیدیم خاموش کز این کان و از این گنج الهی از مکسبه و کیسه و بازار رهیدیم هین ختم بر این کن که چو خورشید برآمد از حارس و از دزد و شب تار رهیدیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۹ آن خانه که صد بار در او مایده خوردیم بر گرد حوالی گه آن خانه بگردیم ماییم و حوالی گه آن خانه دولت ما نعمت آن خانه فراموش نکردیم آن خانه مردی است و در او شیردلانند از خانه مردی بگریزیم چه مردیم آنجا همه مستی ست و برون جمله خمار است آنجا همه لطفیم و دگرجا همه دردیم آنجا طرب انگیزتر از باده لعلیم وین جا بد و رخ زردتر از شیشه زردیم آن جای به گرمی همه خورشید تموزیم وین جای به سردی همه چون بهمن سردیم آنجا همه آمیخته چون شکر و شیریم وین جا همه آویخته در جنگ و نبردیم آنجا شه شطرنج بساط دو جهانیم وین جا همه سرگشته تر از مهره نردیم چرخی است کز آن چرخ چو یک برق بتابد بر چرخ برآییم و زمین را بنوردیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸۰ خیزید مخسپید که نزدیک رسیدیم آواز خروس و سگ آن کوی شنیدیم والله که نشان های قروی ده یارست آن نرگس و نسرین و قرنفل که چریدیم از ذوق چراگاه و ز اشتاب چریدن وز حرص زبان و لب و پدفوز گزیدیم چون تیر پریدیم و بسی صید گرفتیم گرچه چو کمان از زه احکام خمیدیم ما عاشق مستیم به صد تیغ نگردیم شیریم که خون دل فغفور چشیدیم مستان الستیم به جز باده ننوشیم بر خوان جهان نی ز پی آش و ثریدیم حق داند و حق دید که در وقت کشاکش از ما چه کشیدید و ز ایشان چه کشیدیم خیزید مخسپید که هنگام صبوح است استاره روز آمد و آثار بدیدیم شب بود و همه قافله محبوس رباطی خیزید کز آن ظلمت و آن حبس رهیدیم خورشید رسولان بفرستاد در آفاق کاینک یزک مشرق و ما جیش عتیدیم هین رو به شفق آر اگر طایر روزی کز سوی شفق چون نفس صبح دمیدیم هر کس که رسولی شفق را بشناسد ما نیز در اظهار بر او فاش و پدیدیم وان کس که رسولی شفق را نپذیرد هم محرم ما نیست بر او پرده تنیدیم خفاش نپذرفت فرودوخت از او چشم ما پرده آن دوخته را هم بدریدیم تریاق جهان دید و گمان برد که زهر است ای مژده دلی را که ز پندار خریدیم خامش کن تا واعظ خورشید بگوید کاو بر سر منبر شد و ما جمله مریدیم

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۸ المنه لله که ز پیکار رهیدیم زین وادی خم در خم پرخار رهیدیم زین جان پر از وهم کژاندیشه گذشتیم زین چرخ پر از مکر جگرخوار رهیدیم دکان حریصان به دغل رخت همه برد دکان بشکستیم و از آن کار رهیدیم در سایه آن گلشن اقبال بخفتیم وز غرقه آن قلزم زخار رهیدیم بی اسب همه فارس و بی می همه مستیم از ساغر و از منت خمار رهیدیم ما توبه شکستیم و ببستیم دو صد بار دیدیم مه توبه به یک بار رهیدیم زان عیسی عشاق و ز افسون مسیحش از علت و قاروره و بیمار رهیدیم چون شاهد مشهور بیاراست جهان را از شاهد و از برده بلغار رهیدیم ای سال چه سالی تو که از طالع خوبت ز افسانه پار و غم پیرار رهیدیم در عشق ز سه روزه و از چله گذشتیم مذکور چو پیش آمد از اذکار رهیدیم خاموش کز این عشق و از این علم لدنیش از مدرسه و کاغذ و تکرار رهیدیم خاموش کز این کان و از این گنج الهی از مکسبه و کیسه و بازار رهیدیم هین ختم بر این کن که چو خورشید برآمد از حارس و از دزد و شب تار رهیدیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۹ آن خانه که صد بار در او مایده خوردیم بر گرد حوالی گه آن خانه بگردیم ماییم و حوالی گه آن خانه دولت ما نعمت آن خانه فراموش نکردیم آن خانه مردی است و در او شیردلانند از خانه مردی بگریزیم چه مردیم آنجا همه مستی ست و برون جمله خمار است آنجا همه لطفیم و دگرجا همه دردیم آنجا طرب انگیزتر از باده لعلیم وین جا بد و رخ زردتر از شیشه زردیم آن جای به گرمی همه خورشید تموزیم وین جای به سردی همه چون بهمن سردیم آنجا همه آمیخته چون شکر و شیریم وین جا همه آویخته در جنگ و نبردیم آنجا شه شطرنج بساط دو جهانیم وین جا همه سرگشته تر از مهره نردیم چرخی است کز آن چرخ چو یک برق بتابد بر چرخ برآییم و زمین را بنوردیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸۰ خیزید مخسپید که نزدیک رسیدیم آواز خروس و سگ آن کوی شنیدیم والله که نشان های قروی ده یارست آن نرگس و نسرین و قرنفل که چریدیم از ذوق چراگاه و ز اشتاب چریدن وز حرص زبان و لب و پدفوز گزیدیم چون تیر پریدیم و بسی صید گرفتیم گرچه چو کمان از زه احکام خمیدیم ما عاشق مستیم به صد تیغ نگردیم شیریم که خون دل فغفور چشیدیم مستان الستیم به جز باده ننوشیم بر خوان جهان نی ز پی آش و ثریدیم حق داند و حق دید که در وقت کشاکش از ما چه کشیدید و ز ایشان چه کشیدیم خیزید مخسپید که هنگام صبوح است استاره روز آمد و آثار بدیدیم شب بود و همه قافله محبوس رباطی خیزید کز آن ظلمت و آن حبس رهیدیم خورشید رسولان بفرستاد در آفاق کاینک یزک مشرق و ما جیش عتیدیم هین رو به شفق آر اگر طایر روزی کز سوی شفق چون نفس صبح دمیدیم هر کس که رسولی شفق را بشناسد ما نیز در اظهار بر او فاش و پدیدیم وان کس که رسولی شفق را نپذیرد هم محرم ما نیست بر او پرده تنیدیم خفاش نپذرفت فرودوخت از او چشم ما پرده آن دوخته را هم بدریدیم تریاق جهان دید و گمان برد که زهر است ای مژده دلی را که ز پندار خریدیم خامش کن تا واعظ خورشید بگوید کاو بر سر منبر شد و ما جمله مریدیم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸۱ ما آتش عشقیم که در موم رسیدیم چون شمع به پروانه مظلوم رسیدیم یک حمله مردانه مستانه بکردیم تا علم بدادیم و به معلوم رسیدیم در منزل اول به دو فرسنگی هستی در قافله امت مرحوم رسیدیم آن مه که نه بالاست نه پست است بتابید وآن جا که نه محمود و نه مذموم رسیدیم تا حضرت آن لعل که در کون نگنجد بر کوری هر سنگ دل شوم رسیدیم با آیت کرسی به سوی عرش پریدیم تا حی بدیدیم و به قیوم رسیدیم امروز از آن باغ چه بابرگ و نواییم تا ظن نبری خواجه که محروم رسیدیم ویرانه به بومان بگذاریم چو بازان ما بوم نه ایم ار چه در این بوم رسیدیم زنار گسستیم بر قیصر رومی تبریز ببر قصه که در روم رسیدیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸۲ چون در عدم آییم و سر از یار برآریم از سنگ سیه نعره اقرار برآریم بر کارگه دوست چو بر کار نشینیم مر جمله جهان را همه از کار برآریم گلزار رخ دوست چو بی پرده ببینیم صد شعله ز عشق از گل گلزار برآریم بر دلدل دل چون فکند دولت ما زین بس گرد که ما از ره اسرار برآریم چون از می شمس الحق تبریز بنوشیم صد جوش عجب از خم و خمار برآریم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸۳ امروز مها خویش ز بیگانه ندانیم مستیم بدان حد که ره خانه ندانیم در عشق تو از عاقله عقل برستیم جز حالت شوریده دیوانه ندانیم در باغ به جز عکس رخ دوست نبینیم وز شاخ به جز حالت مستانه ندانیم گفتند در این دام یکی دانه نهاده ست در دام چنانیم که ما دانه ندانیم امروز از این نکته و افسانه مخوانید کافسون نپذیرد دل و افسانه ندانیم چون شانه در آن زلف چنان رفت دل ما کز بیخودی از زلف تو تا شانه ندانیم باده ده و کم پرس که چندم قدح است این کز یاد تو ما باده ز پیمانه ندانیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸۴ بشکن قدح باده که امروز چنانیم کز توبه شکستن سر توبه شکنانیم گر باده فنا گشت فنا باده ما بس ما نیک بدانیم گر این رنگ ندانیم باده ز فنا دارد آن چیز که دارد گر باده بمانیم از آن چیز نمانیم از چیزی خود بگذر ای چیز به ناچیز کاین چیز نه پرده ست نه ما پرده درانیم با غمزه سرمست تو میریم و اسیریم با عشق جوان بخت تو پیریم و جوانیم گفتی چه دهی پند و زین پند چه سود است کان نقش که نقاش ازل کرد همانیم این پند من از نقش ازل هیچ جدا نیست زین نقش بدان نقش ازل فرق ندانیم گفتی که جدا مانده ای از بر معشوق ما در بر معشوق ز انده در امانیم معشوق درختی است که ما از بر اوییم از ما بر او دور شود هیچ نمانیم چون هیچ نمانیم ز غم هیچ نپیچیم چون هیچ نمانیم هم اینیم و هم آنیم شادی شود آن غم که خوریمش چو شکر خوش ای غم بر ما آی که اکسیر غمانیم چون برگ خورد پیله شود برگ بریشم ما پیله عشقیم که بی برگ جهانیم ماییم در آن وقت که ما هیچ نمانیم آن وقت که پا نیست شود پای دوانیم بستیم دهان خود و باقی غزل را آن وقت بگوییم که ما بسته دهانیم

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸۱ ما آتش عشقیم که در موم رسیدیم چون شمع به پروانه مظلوم رسیدیم یک حمله مردانه مستانه بکردیم تا علم بدادیم و به معلوم رسیدیم در منزل اول به دو فرسنگی هستی در قافله امت مرحوم رسیدیم آن مه که نه بالاست نه پست است بتابید وآن جا که نه محمود و نه مذموم رسیدیم تا حضرت آن لعل که در کون نگنجد بر کوری هر سنگ دل شوم رسیدیم با آیت کرسی به سوی عرش پریدیم تا حی بدیدیم و به قیوم رسیدیم امروز از آن باغ چه بابرگ و نواییم تا ظن نبری خواجه که محروم رسیدیم ویرانه به بومان بگذاریم چو بازان ما بوم نه ایم ار چه در این بوم رسیدیم زنار گسستیم بر قیصر رومی تبریز ببر قصه که در روم رسیدیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸۲ چون در عدم آییم و سر از یار برآریم از سنگ سیه نعره اقرار برآریم بر کارگه دوست چو بر کار نشینیم مر جمله جهان را همه از کار برآریم گلزار رخ دوست چو بی پرده ببینیم صد شعله ز عشق از گل گلزار برآریم بر دلدل دل چون فکند دولت ما زین بس گرد که ما از ره اسرار برآریم چون از می شمس الحق تبریز بنوشیم صد جوش عجب از خم و خمار برآریم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸۳ امروز مها خویش ز بیگانه ندانیم مستیم بدان حد که ره خانه ندانیم در عشق تو از عاقله عقل برستیم جز حالت شوریده دیوانه ندانیم در باغ به جز عکس رخ دوست نبینیم وز شاخ به جز حالت مستانه ندانیم گفتند در این دام یکی دانه نهاده ست در دام چنانیم که ما دانه ندانیم امروز از این نکته و افسانه مخوانید کافسون نپذیرد دل و افسانه ندانیم چون شانه در آن زلف چنان رفت دل ما کز بیخودی از زلف تو تا شانه ندانیم باده ده و کم پرس که چندم قدح است این کز یاد تو ما باده ز پیمانه ندانیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸۴ بشکن قدح باده که امروز چنانیم کز توبه شکستن سر توبه شکنانیم گر باده فنا گشت فنا باده ما بس ما نیک بدانیم گر این رنگ ندانیم باده ز فنا دارد آن چیز که دارد گر باده بمانیم از آن چیز نمانیم از چیزی خود بگذر ای چیز به ناچیز کاین چیز نه پرده ست نه ما پرده درانیم با غمزه سرمست تو میریم و اسیریم با عشق جوان بخت تو پیریم و جوانیم گفتی چه دهی پند و زین پند چه سود است کان نقش که نقاش ازل کرد همانیم این پند من از نقش ازل هیچ جدا نیست زین نقش بدان نقش ازل فرق ندانیم گفتی که جدا مانده ای از بر معشوق ما در بر معشوق ز انده در امانیم معشوق درختی است که ما از بر اوییم از ما بر او دور شود هیچ نمانیم چون هیچ نمانیم ز غم هیچ نپیچیم چون هیچ نمانیم هم اینیم و هم آنیم شادی شود آن غم که خوریمش چو شکر خوش ای غم بر ما آی که اکسیر غمانیم چون برگ خورد پیله شود برگ بریشم ما پیله عشقیم که بی برگ جهانیم ماییم در آن وقت که ما هیچ نمانیم آن وقت که پا نیست شود پای دوانیم بستیم دهان خود و باقی غزل را آن وقت بگوییم که ما بسته دهانیم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸۵ صبح است و صبوح است بر این بام برآییم از ثور گریزیم و به برج قمر آییم پیکار نجوییم و ز اغیار نگوییم هنگام وصال است بدان خوش صور آییم روی تو گلستان و لب تو شکرستان در سایه این هر دو همه گلشکر آییم خورشید رخ خوب تو چون تیغ کشیده ست شاید که به پیش تو چو مه شب سپر آییم زلف تو شب قدر و رخ تو همه نوروز ما واسطه روز و شبش چون سحر آییم این شکل ندانیم که آن شکل نمودی ور زانک دگرگونه نمایی دگر آییم خورشید جهانی تو و ما ذره پنهان درتاب در این روزن تا در نظر آییم خورشید چو از روی تو سرگشته و خیره ست ما ذره عجب نیست که خیره نگر آییم گفتم چو بیایید دو صد در بگشایید گفتند که این هست ولیکن اگر آییم گفتم که چو دریا به سوی جوی نیاید چون آب روان جانب او در سفر آییم ای ناطقه غیب تو برگوی که تا ما از مخبر و اخبار خوشت خوش خبر آییم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸۶ چون آینه رازنما باشد جانم تانم که نگویم نتوانم که ندانم از جسم گریزان شدم از روح بپرهیز سوگند ندانم نه از اینم نه از آنم ای طالب بو بردن شرط است به مردن زنده منگر در من زیرا نه چنانم اندر کژیم منگر وین راست سخن بین تیر است حدیث من و من همچو کمانم این سر چو کدو بر سر وین دلق تن من بازار جهان در به کی مانم به کی مانم وان گاه کدو بر سر من پر ز شرابی دارمش نگوسار از او من نچکانم ور زان که چکانم تو ببین قدرت حق را کز بحر بدان قطره جواهر بستانم چون ابر دو چشمم بستد جوهر آن بحر بر چرخ وفا آید این ابر روانم در حضرت شمس الحق تبریز ببارم تا سوسن ها روید بر شکل زبانم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸۷ امروز چنانم که خر از بار ندانم امروز چنانم که گل از خار ندانم امروز مرا یار بدان حال ز سر برد با یار چنانم که خود از یار ندانم دی باده مرا برد ز مستی به در یار امروز چه چاره که در از دار ندانم از خوف و رجا پار دو پر داشت دل من امروز چنان شد که پر از پار ندانم از چهره زار چو زرم بود شکایت رستم ز شکایت چو زر از زار ندانم از کار جهان کور بود مردم عاشق اما نه چو من خود که کر از کار ندانم جولاهه تردامن ما تار بدرید می گفت ز مستی که تر از تار ندانم چون چنگم از زمزمه خود خبرم نیست اسرار همی گویم و اسرار ندانم مانند ترازو و گزم من که به بازار بازار همی سازم و بازار ندانم در اصبع عشقم چو قلم بیخود و مضطر طومار نویسم من و طومار ندانم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸۸ ای خواجه بفرما به کی مانم به کی مانم من مرد غریبم نه از این شهر جهانم گر دم نزنم تا حسد خلق نجنبد دانم که نگویم نتوانم که ندانم آن کل کلهی یافت و کل خویش نهان کرد با بنده به خشم است که دانای نهانم گر صلح کند داروی کلیش بسازیم از ننگ کلی و کلهش بازرهانم

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸۵ صبح است و صبوح است بر این بام برآییم از ثور گریزیم و به برج قمر آییم پیکار نجوییم و ز اغیار نگوییم هنگام وصال است بدان خوش صور آییم روی تو گلستان و لب تو شکرستان در سایه این هر دو همه گلشکر آییم خورشید رخ خوب تو چون تیغ کشیده ست شاید که به پیش تو چو مه شب سپر آییم زلف تو شب قدر و رخ تو همه نوروز ما واسطه روز و شبش چون سحر آییم این شکل ندانیم که آن شکل نمودی ور زانک دگرگونه نمایی دگر آییم خورشید جهانی تو و ما ذره پنهان درتاب در این روزن تا در نظر آییم خورشید چو از روی تو سرگشته و خیره ست ما ذره عجب نیست که خیره نگر آییم گفتم چو بیایید دو صد در بگشایید گفتند که این هست ولیکن اگر آییم گفتم که چو دریا به سوی جوی نیاید چون آب روان جانب او در سفر آییم ای ناطقه غیب تو برگوی که تا ما از مخبر و اخبار خوشت خوش خبر آییم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸۶ چون آینه رازنما باشد جانم تانم که نگویم نتوانم که ندانم از جسم گریزان شدم از روح بپرهیز سوگند ندانم نه از اینم نه از آنم ای طالب بو بردن شرط است به مردن زنده منگر در من زیرا نه چنانم اندر کژیم منگر وین راست سخن بین تیر است حدیث من و من همچو کمانم این سر چو کدو بر سر وین دلق تن من بازار جهان در به کی مانم به کی مانم وان گاه کدو بر سر من پر ز شرابی دارمش نگوسار از او من نچکانم ور زان که چکانم تو ببین قدرت حق را کز بحر بدان قطره جواهر بستانم چون ابر دو چشمم بستد جوهر آن بحر بر چرخ وفا آید این ابر روانم در حضرت شمس الحق تبریز ببارم تا سوسن ها روید بر شکل زبانم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸۷ امروز چنانم که خر از بار ندانم امروز چنانم که گل از خار ندانم امروز مرا یار بدان حال ز سر برد با یار چنانم که خود از یار ندانم دی باده مرا برد ز مستی به در یار امروز چه چاره که در از دار ندانم از خوف و رجا پار دو پر داشت دل من امروز چنان شد که پر از پار ندانم از چهره زار چو زرم بود شکایت رستم ز شکایت چو زر از زار ندانم از کار جهان کور بود مردم عاشق اما نه چو من خود که کر از کار ندانم جولاهه تردامن ما تار بدرید می گفت ز مستی که تر از تار ندانم چون چنگم از زمزمه خود خبرم نیست اسرار همی گویم و اسرار ندانم مانند ترازو و گزم من که به بازار بازار همی سازم و بازار ندانم در اصبع عشقم چو قلم بیخود و مضطر طومار نویسم من و طومار ندانم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸۸ ای خواجه بفرما به کی مانم به کی مانم من مرد غریبم نه از این شهر جهانم گر دم نزنم تا حسد خلق نجنبد دانم که نگویم نتوانم که ندانم آن کل کلهی یافت و کل خویش نهان کرد با بنده به خشم است که دانای نهانم گر صلح کند داروی کلیش بسازیم از ننگ کلی و کلهش بازرهانم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸۹ ساقی ز پی عشق روان است روانم لیکن ز ملولی تو کند است زبانم می پرم چون تیر سوی عشرت و نوشت ای دوست بمشکن به جفاهات کمانم چون خیمه به یک پای به پیش تو بپایم در خرگهت ای دوست درآر و بنشانم هین آن لب ساغر بنه اندر لب خشکم وانگه بشنو سحر محقق ز دهانم بشنو خبر بابل و افسانه وایل زیرا ز ره فکرت سیاح جهانم معذور همی دار اگر شور ز حد شد چون می ندهد عشق یکی لحظه امانم آن دم که ملولی ز ملولیت ملولم چون دست بشویی ز من انگشت گزانم آن شب که دهی نور چو مه تا به سحرگاه من در پی ماه تو چو سیاره دوانم وان روز که سر برزنی از شرق چو خورشید ماننده خورشید سراسر همه جانم وان روز که چون جان شوی از چشم نهانی من همچو دل مرغ ز اندیشه طپانم در روزن من نور تو روزی که بتابد در خانه چو ذره به طرب رقص کنانم این ناطقه خاموش و چو اندیشه نهان رو تا بازنیابد سبب اندیش نشانم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۰ از شهر تو رفتیم تو را سیر ندیدیم از شاخ درخت تو چنین خام فتیدیم در سایه سرو تو مها سیر نخفتیم وز باغ تو از بیم نگهبان نچریدیم بر تابه سودای تو گشتیم چو ماهی تا سوخته گشتیم ولیکن نپزیدیم گشتیم به ویرانه به سودای چو تو گنج چون مار به آخر به تک خاک خزیدیم چون سایه گذشتیم به هر پاکی و ناپاک اکنون به تو محویم نه پاک و نه پلیدیم ما را چو بجویید بر دوست بجویید کز پوست فناییم و بر دوست پدیدیم تا بر نمک و نان تو انگشت زدستیم در فرقت و در شور بس انگشت گزیدیم چون طبل رحیل آمد و آواز جرس ها ما رخت و قماشات بر افلاک کشیدیم شکر است که تریاق تو با ماست اگر چه زهری که همه خلق چشیدند چشیدیم آن دم که بریده شد از این جوی جهان آب چون ماهی بی آب بر این خاک طپیدیم چون جوی شد این چشم ز بی آبی آن جوی تا عاقبت امر به سرچشمه رسیدیم چون صبر فرج آمد و بی صبر حرج بود خاموش مکن ناله که ما صبر گزیدیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۱ خلقان همه نیکند جز این تن که گزیدیم که از سفهش بس سر انگشت گزیدیم گر هیچ گریزی بگریز از هوس خویش زیرا همه رنج از هوس بیهده دیدیم والله که مفری به جز از فر رخش نیست کاندر خضر و گلشن او می نگریدیم هر روز که برخیزی رو پاک بشویی آن سوی دو ای دل که گه درد دویدیم آن سوی که در ساعت دشوار دل خلق آید که خدایا همه محتاج و مریدیم هر دانه که چیدیم همه دام بلا بود سوی تو پراشکسته و تن خسته پریدیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۲ بار دگر از راه سوی چاه رسیدیم وز غربت اجسام بالله رسیدیم با اسب بدان شاه کسی چون نرسیده ست ما اسب بدادیم و بدان شاه رسیدیم چون ابر بسی اشک در این خاک فشاندیم وز ابر گذشتیم و بدان ماه رسیدیم ای طبل زنان نوبت ما گشت بکوبید وی ترک برون آ که به خرگاه رسیدیم یک چند چو یوسف به بن چاه نشستیم زان سر رسن آمد به سر چاه رسیدیم ما چند صنم پیش محمد بشکستیم تا در صنم دلبر دلخواه رسیدیم نزدیکتر آیید که از دور رسیدیم و احوال بپرسید که از راه رسیدیم

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸۹ ساقی ز پی عشق روان است روانم لیکن ز ملولی تو کند است زبانم می پرم چون تیر سوی عشرت و نوشت ای دوست بمشکن به جفاهات کمانم چون خیمه به یک پای به پیش تو بپایم در خرگهت ای دوست درآر و بنشانم هین آن لب ساغر بنه اندر لب خشکم وانگه بشنو سحر محقق ز دهانم بشنو خبر بابل و افسانه وایل زیرا ز ره فکرت سیاح جهانم معذور همی دار اگر شور ز حد شد چون می ندهد عشق یکی لحظه امانم آن دم که ملولی ز ملولیت ملولم چون دست بشویی ز من انگشت گزانم آن شب که دهی نور چو مه تا به سحرگاه من در پی ماه تو چو سیاره دوانم وان روز که سر برزنی از شرق چو خورشید ماننده خورشید سراسر همه جانم وان روز که چون جان شوی از چشم نهانی من همچو دل مرغ ز اندیشه طپانم در روزن من نور تو روزی که بتابد در خانه چو ذره به طرب رقص کنانم این ناطقه خاموش و چو اندیشه نهان رو تا بازنیابد سبب اندیش نشانم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۰ از شهر تو رفتیم تو را سیر ندیدیم از شاخ درخت تو چنین خام فتیدیم در سایه سرو تو مها سیر نخفتیم وز باغ تو از بیم نگهبان نچریدیم بر تابه سودای تو گشتیم چو ماهی تا سوخته گشتیم ولیکن نپزیدیم گشتیم به ویرانه به سودای چو تو گنج چون مار به آخر به تک خاک خزیدیم چون سایه گذشتیم به هر پاکی و ناپاک اکنون به تو محویم نه پاک و نه پلیدیم ما را چو بجویید بر دوست بجویید کز پوست فناییم و بر دوست پدیدیم تا بر نمک و نان تو انگشت زدستیم در فرقت و در شور بس انگشت گزیدیم چون طبل رحیل آمد و آواز جرس ها ما رخت و قماشات بر افلاک کشیدیم شکر است که تریاق تو با ماست اگر چه زهری که همه خلق چشیدند چشیدیم آن دم که بریده شد از این جوی جهان آب چون ماهی بی آب بر این خاک طپیدیم چون جوی شد این چشم ز بی آبی آن جوی تا عاقبت امر به سرچشمه رسیدیم چون صبر فرج آمد و بی صبر حرج بود خاموش مکن ناله که ما صبر گزیدیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۱ خلقان همه نیکند جز این تن که گزیدیم که از سفهش بس سر انگشت گزیدیم گر هیچ گریزی بگریز از هوس خویش زیرا همه رنج از هوس بیهده دیدیم والله که مفری به جز از فر رخش نیست کاندر خضر و گلشن او می نگریدیم هر روز که برخیزی رو پاک بشویی آن سوی دو ای دل که گه درد دویدیم آن سوی که در ساعت دشوار دل خلق آید که خدایا همه محتاج و مریدیم هر دانه که چیدیم همه دام بلا بود سوی تو پراشکسته و تن خسته پریدیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۲ بار دگر از راه سوی چاه رسیدیم وز غربت اجسام بالله رسیدیم با اسب بدان شاه کسی چون نرسیده ست ما اسب بدادیم و بدان شاه رسیدیم چون ابر بسی اشک در این خاک فشاندیم وز ابر گذشتیم و بدان ماه رسیدیم ای طبل زنان نوبت ما گشت بکوبید وی ترک برون آ که به خرگاه رسیدیم یک چند چو یوسف به بن چاه نشستیم زان سر رسن آمد به سر چاه رسیدیم ما چند صنم پیش محمد بشکستیم تا در صنم دلبر دلخواه رسیدیم نزدیکتر آیید که از دور رسیدیم و احوال بپرسید که از راه رسیدیم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۳ ما عاشق و سرگشته و شیدای دمشقیم جان داده و دل بسته سودای دمشقیم زان صبح سعادت که بتابید از آن سو هر شام و سحر مست سحرهای دمشقیم بر باب بریدیم که از یار بریدیم زان جامع عشاق به خضرای دمشقیم از چشمه بونواس مگر آب نخوردی ما عاشق آن ساعد سقای دمشقیم بر مصحف عثمان بنهم دست به سوگند کز لولوی آن دلبر لالای دمشقیم از باب فرج دوری و از باب فرادیس کی داند کاندر چه تماشای دمشقیم بر ربوه برآییم چو در مهد مسیحیم چون راهب سرمست ز حمرای دمشقیم در نیرب شاهانه بدیدیم درختی در سایه آن شسته و دروای دمشقیم اخضر شده میدان و بغلطیم چو گویی از زلف چو چوگان که به صحرای دمشقیم کی بی مزه مانیم چو در مزه درآییم دروازه شرقی سویدای دمشقیم اندر جبل صالح کانی است ز گوهر زان گوهر ما غرقه دریای دمشقیم چون جنت دنیاست دمشق از پی دیدار ما منتظر رأیت حسنای دمشقیم از روم بتازیم سوم بار سوی شام کز طره چون شام مطرای دمشقیم مخدومی شمس الحق تبریز گر آن جاست مولای دمشقیم و چه مولای دمشقیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۴ افتادم افتادم در آبی افتادم گر آبی خوردم من دلشادم دلشادم بر دف نی بر نی نی یک لحظه بیگارم بر خم نی بر می نی پیوسته بنیادم در عشق دلداری مانند گلزاری جان دیدم جان دیدم دل دادم دل دادم می خوردم می خوردم در شهرت می گردم سرتیزم سرتیزم پربادم پربادم گر خودم گر جوشن پیروزم پیروزم گر سروم گر سوسن آزادم آزادم از چرخی از اوجی بر بحری بر موجی خوش تختی خوش تختی بنهادم بنهادم مولایم مولایم در حکم دریایم در اوجش در موجش منقادم منقادم ای کوکب ای کوکب بگشا لب بگشا لب شرحی کن شرحی کن بر وفق میعادم هر ذره هر پره می جوید می گوید ز ارشادش ز ارشادش استادم استادم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۵ اگر تو نیستی در عاشقی خام بیا مگریز از یاران بدنام تو آن مرغی که میل دانه داری نباشد در جهان یک دانه بی دام مکن ناموس و با قلاش بنشین که پیش عاشقان چه خاص و چه عام اگر ناموس راه تو بگیرد بکش او را و خونش را بیاشام که این سودا هزاران ناز دارد مکن ناز و بکش ناز و بیارام حریفا اندر آتش صبر می کن که آتش آب می گردد به ایام نشان ده راه خمخانه که مستم که دادم من جهانی را به یک جام برادر کوی قلاشان کدام است اگر در بسته باشد رفتم از بام به پیش پیر میخانه بمیرم زهی مرگ و زهی برگ و سرانجام مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۶ چه دیدم خواب شب کامروز مستم چو مجنونان ز بند عقل جستم به بیداری مگر من خواب بینم که خوابم نیست تا این درد هستم مگر من صورت عشق حقیقی بدیدم خواب کو را می پرستم بیا ای عشق کاندر تن چو جانی به اقبالت ز حبس تن برستم مرا گفتی بدر پرده دریدم مرا گفتی قدح بشکن شکستم مرا گفتی ببر از جمله یاران بکندم از همه دل در تو بستم مرا دل خسته کردی جرمم این بود که از مژگان خیالت را بجستم ببر جان مرا تا در پناهت دو دستک می زنم کز جان بسستم چه عالم هاست در هر تار مویت بیفشان زلف کز عالم گسستم که در هفتم زمین با تو بلندم که در هفتم فلک بی روت پستم

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۳ ما عاشق و سرگشته و شیدای دمشقیم جان داده و دل بسته سودای دمشقیم زان صبح سعادت که بتابید از آن سو هر شام و سحر مست سحرهای دمشقیم بر باب بریدیم که از یار بریدیم زان جامع عشاق به خضرای دمشقیم از چشمه بونواس مگر آب نخوردی ما عاشق آن ساعد سقای دمشقیم بر مصحف عثمان بنهم دست به سوگند کز لولوی آن دلبر لالای دمشقیم از باب فرج دوری و از باب فرادیس کی داند کاندر چه تماشای دمشقیم بر ربوه برآییم چو در مهد مسیحیم چون راهب سرمست ز حمرای دمشقیم در نیرب شاهانه بدیدیم درختی در سایه آن شسته و دروای دمشقیم اخضر شده میدان و بغلطیم چو گویی از زلف چو چوگان که به صحرای دمشقیم کی بی مزه مانیم چو در مزه درآییم دروازه شرقی سویدای دمشقیم اندر جبل صالح کانی است ز گوهر زان گوهر ما غرقه دریای دمشقیم چون جنت دنیاست دمشق از پی دیدار ما منتظر رأیت حسنای دمشقیم از روم بتازیم سوم بار سوی شام کز طره چون شام مطرای دمشقیم مخدومی شمس الحق تبریز گر آن جاست مولای دمشقیم و چه مولای دمشقیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۴ افتادم افتادم در آبی افتادم گر آبی خوردم من دلشادم دلشادم بر دف نی بر نی نی یک لحظه بیگارم بر خم نی بر می نی پیوسته بنیادم در عشق دلداری مانند گلزاری جان دیدم جان دیدم دل دادم دل دادم می خوردم می خوردم در شهرت می گردم سرتیزم سرتیزم پربادم پربادم گر خودم گر جوشن پیروزم پیروزم گر سروم گر سوسن آزادم آزادم از چرخی از اوجی بر بحری بر موجی خوش تختی خوش تختی بنهادم بنهادم مولایم مولایم در حکم دریایم در اوجش در موجش منقادم منقادم ای کوکب ای کوکب بگشا لب بگشا لب شرحی کن شرحی کن بر وفق میعادم هر ذره هر پره می جوید می گوید ز ارشادش ز ارشادش استادم استادم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۵ اگر تو نیستی در عاشقی خام بیا مگریز از یاران بدنام تو آن مرغی که میل دانه داری نباشد در جهان یک دانه بی دام مکن ناموس و با قلاش بنشین که پیش عاشقان چه خاص و چه عام اگر ناموس راه تو بگیرد بکش او را و خونش را بیاشام که این سودا هزاران ناز دارد مکن ناز و بکش ناز و بیارام حریفا اندر آتش صبر می کن که آتش آب می گردد به ایام نشان ده راه خمخانه که مستم که دادم من جهانی را به یک جام برادر کوی قلاشان کدام است اگر در بسته باشد رفتم از بام به پیش پیر میخانه بمیرم زهی مرگ و زهی برگ و سرانجام مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۶ چه دیدم خواب شب کامروز مستم چو مجنونان ز بند عقل جستم به بیداری مگر من خواب بینم که خوابم نیست تا این درد هستم مگر من صورت عشق حقیقی بدیدم خواب کو را می پرستم بیا ای عشق کاندر تن چو جانی به اقبالت ز حبس تن برستم مرا گفتی بدر پرده دریدم مرا گفتی قدح بشکن شکستم مرا گفتی ببر از جمله یاران بکندم از همه دل در تو بستم مرا دل خسته کردی جرمم این بود که از مژگان خیالت را بجستم ببر جان مرا تا در پناهت دو دستک می زنم کز جان بسستم چه عالم هاست در هر تار مویت بیفشان زلف کز عالم گسستم که در هفتم زمین با تو بلندم که در هفتم فلک بی روت پستم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۷ به جان جمله مستان که مستم بگیر ای دلبر عیار دستم به جان جمله جانبازان که جانم به جان رستگارانش که رستم عطاردوار دفترباره بودم زبردست ادیبان می نشستم چو دیدم لوح پیشانی ساقی شدم مست و قلم ها را شکستم جمال یار شد قبله نمازم ز اشک رشک او شد آبدستم ز حسن یوسفی سرمست بودم که حسنش هر دمی گوید الستم در آن مستی ترنجی می بریدم ترنج اینک درست و دست خستم مبادم سر اگر جز تو سرم هست بسوزا هستیم گر بی تو هستم توی معبود در کعبه و کنشتم توی مقصود از بالا و پستم شکار من بود ماهی و یونس چو حاصل شد ز جعدت شصت شستم چو دیدم خوان تو بس چشم سیرم چو خوردم ز آب تو زین جوی جستم برای طبع لنگان لنگ رفتم ز بیم چشم بد سر نیز بستم همان ارزد کسی کش می پرستد زهی من که مر او را می پرستم ببرد از کسی کآخر ببرد به سوی عدل بگریزید ز استم چو ری با سین و تی و میم پیوست بدین پیوند رو بنمود رستم یقین شد که جماعت رحمت آمد جماعت را به جان من چاکرستم خمش کردم شکار شیر باشم که تا گوید شکار مفترستم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۸ بیا کز غیر تو بیزار گشتم وگر خفته بدم بیدار گشتم بیا ای جان که تا روز قیامت مقیم خانه خمار گشتم ز پر و بال خود گل را فشاند به کوه قاف خود طیار گشتم ترش دیدم جهانی را من از ترس در آن دوشاب چون آچار گشتم عقیده این چنین سازید شیرین که من زین خمره شکربار گشتم یکی چندی بریدم من از اغیار کنون با خویشتن اغیار گشتم ز حال دیگران عبرت گرفتم کنون من عبره الابصار گشتم بیا ای طالب اسرار عالم به من بنگر که من اسرار گشتم بدان بسیار پیچید این سر من که گرد جبه و دستار گشتم از آن محبوس بودم همچو نقطه که گرد نقطه چون پرگار گشتم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۹ بیا کز عشق تو دیوانه گشتم وگر شهری بدم ویرانه گشتم ز عشق تو ز خان و مان بریدم به درد عشق تو همخانه گشتم چنان کاهل بدم کان را نگویم چو دیدم روی تو مردانه گشتم چو خویش جان خود جان تو دیدم ز خویشان بهر تو بیگانه گشتم فسانه عاشقان خواندم شب و روز کنون در عشق تو افسانه گشتم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۰ چنان مست است از آن دم جان آدم که نشناسد از آن دم جان آدم ز شور اوست چندین جوش دریا ز سرمستی او مست است عالم زهی سرده که گردن زد اجل را که تا دنیا نبیند هیچ ماتم شراب حق حلال اندر حلال است می خنب خدا نبود محرم از این باده جوان گر خورده بودی نبودی پشت پیر چرخ را خم زمین ار خورده بودی فارغستی از آنک ابر تر بارد بر او نم دل محرم بیان این بگفتی اگر بودی به عالم نیم محرم ز آب و گل برون بردی شما را اگر بودی شما را پای محکم رسید این عشق تا پای شما را کند محکم ز هر سستی مسلم بگو باقی تو شمس الدین تبریز که بر تو ختم شد والله اعلم

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۷ به جان جمله مستان که مستم بگیر ای دلبر عیار دستم به جان جمله جانبازان که جانم به جان رستگارانش که رستم عطاردوار دفترباره بودم زبردست ادیبان می نشستم چو دیدم لوح پیشانی ساقی شدم مست و قلم ها را شکستم جمال یار شد قبله نمازم ز اشک رشک او شد آبدستم ز حسن یوسفی سرمست بودم که حسنش هر دمی گوید الستم در آن مستی ترنجی می بریدم ترنج اینک درست و دست خستم مبادم سر اگر جز تو سرم هست بسوزا هستیم گر بی تو هستم توی معبود در کعبه و کنشتم توی مقصود از بالا و پستم شکار من بود ماهی و یونس چو حاصل شد ز جعدت شصت شستم چو دیدم خوان تو بس چشم سیرم چو خوردم ز آب تو زین جوی جستم برای طبع لنگان لنگ رفتم ز بیم چشم بد سر نیز بستم همان ارزد کسی کش می پرستد زهی من که مر او را می پرستم ببرد از کسی کآخر ببرد به سوی عدل بگریزید ز استم چو ری با سین و تی و میم پیوست بدین پیوند رو بنمود رستم یقین شد که جماعت رحمت آمد جماعت را به جان من چاکرستم خمش کردم شکار شیر باشم که تا گوید شکار مفترستم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۸ بیا کز غیر تو بیزار گشتم وگر خفته بدم بیدار گشتم بیا ای جان که تا روز قیامت مقیم خانه خمار گشتم ز پر و بال خود گل را فشاند به کوه قاف خود طیار گشتم ترش دیدم جهانی را من از ترس در آن دوشاب چون آچار گشتم عقیده این چنین سازید شیرین که من زین خمره شکربار گشتم یکی چندی بریدم من از اغیار کنون با خویشتن اغیار گشتم ز حال دیگران عبرت گرفتم کنون من عبره الابصار گشتم بیا ای طالب اسرار عالم به من بنگر که من اسرار گشتم بدان بسیار پیچید این سر من که گرد جبه و دستار گشتم از آن محبوس بودم همچو نقطه که گرد نقطه چون پرگار گشتم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۹ بیا کز عشق تو دیوانه گشتم وگر شهری بدم ویرانه گشتم ز عشق تو ز خان و مان بریدم به درد عشق تو همخانه گشتم چنان کاهل بدم کان را نگویم چو دیدم روی تو مردانه گشتم چو خویش جان خود جان تو دیدم ز خویشان بهر تو بیگانه گشتم فسانه عاشقان خواندم شب و روز کنون در عشق تو افسانه گشتم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۰ چنان مست است از آن دم جان آدم که نشناسد از آن دم جان آدم ز شور اوست چندین جوش دریا ز سرمستی او مست است عالم زهی سرده که گردن زد اجل را که تا دنیا نبیند هیچ ماتم شراب حق حلال اندر حلال است می خنب خدا نبود محرم از این باده جوان گر خورده بودی نبودی پشت پیر چرخ را خم زمین ار خورده بودی فارغستی از آنک ابر تر بارد بر او نم دل محرم بیان این بگفتی اگر بودی به عالم نیم محرم ز آب و گل برون بردی شما را اگر بودی شما را پای محکم رسید این عشق تا پای شما را کند محکم ز هر سستی مسلم بگو باقی تو شمس الدین تبریز که بر تو ختم شد والله اعلم

%0
10 Bölüm