Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۳ این کیست چنین مست ز خمار رسیده یا یار بود یا ز بر یار رسیده یا شاهد جان باشد روبند گشاده یا یوسف مصری است ز بازار رسیده یا زهره و ماه است درآمیخته با هم یا سرو روان است ز گلزار رسیده یا چشمه خضر است روان گشته بدین سو یا ترک خوش ماست ز بلغار رسیده یا برق کله گوشه خاقان شکاری است اندر طلب آهوی تاتار رسیده یا ساقی دریادل ما بزم نهاده ست یا نقل و شکرهاست به قنطار رسیده یا صورت غیب است که جان همه جان هاست یا مشعله از عالم انوار رسیده شاه پریان بین ز سلیمان پیمبر اندر طلب هدهد طیار رسیده خوبان جهان از پی او جیب دریده قاضی خرد بی دل و دستار رسیده از هیبت خون ریزی آن چشم چو مریخ مریخ ز گردون پی زنهار رسیده وز بهر دیت دادن هر زنده که او کشت همیان زر آورده به ایثار رسیده اول دیت خون تو جامی است به دستش درکش که رحیق است ز اسرار رسیده خاموش کن ای خاسر انسان لفی خسر از گلشن دیدار به گفتار رسیده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۴ ای طبل رحیل از طرف چرخ شنیده وی رخت از این جای بدان جای کشیده ای نرگس چشم و رخ چون لاله کجایی از گور تو آن نرگس و آن لاله دمیده اندر لحد بی در و بی بام مقیمی ای بر در و بر بام به صد ناز دویده کو شیوه ابروی تو کو غمزه چشمت ای چشم بد مرگ بدان هر دو رسیده ای دست تو بوسه گه لب های عزیزان در دست فنا مانده تو با دست بریده این ها همه سهل است اگر مرغ ضمیرت بر چرخ پریده بود و دام دریده صورت چه کم آید چه برد جان به سلامت موزه چه کم آید چو بود پای رهیده صد شکر کند جان چو رهد از تن و صورت ای بی خبر از چاشنی جان جریده کو لذت آب و گل و کو آب حیاتی کو قبه گردونی و کو بام خمیده یا رب چه طلسم است کز آن خلد نفوریم ما در تک این دوزخ امشاج خزیده محسود فلک بوده و مسجود ملایک وز همت ناپاک ز ما دیو رمیده باغ آی و ز باران سخن نرگس و گل چین نرگس ندهد قطره ای از بام چکیده بربند دهان از سخن و باده لب نوش تا قصه کند چشم خمار از ره دیده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۵ رندان همه جمعند در این دیر مغانه درده تو یکی رطل بدان پیر یگانه خون ریزبک عشق در و بام گرفته ست و آن عقل گریزان شده از خانه به خانه یک پرده برانداخته آن شاهد اعظم از پرده برون رفته همه اهل زمانه آن جنس که عشاق در این بحر فتادند چه جای امان باشد و چه جای امانه کی سرد شود عشق ز آواز ملامت هرگز نرمد شیر ز فریاد زنانه پر کن تو یکی رطل ز می های خدایی مگذار خدایان طبیعت به میانه اول بده آن رطل بدان نفس محدث تا ناطقه اش هیچ نگوید ز فسانه چون بند شود نطق یکی سیل درآید کز کون و مکان هیچ نبینی تو نشانه شمس الحق تبریز چه آتش که برافروخت احسنت زهی آتش و شاباش زبانه

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۳ این کیست چنین مست ز خمار رسیده یا یار بود یا ز بر یار رسیده یا شاهد جان باشد روبند گشاده یا یوسف مصری است ز بازار رسیده یا زهره و ماه است درآمیخته با هم یا سرو روان است ز گلزار رسیده یا چشمه خضر است روان گشته بدین سو یا ترک خوش ماست ز بلغار رسیده یا برق کله گوشه خاقان شکاری است اندر طلب آهوی تاتار رسیده یا ساقی دریادل ما بزم نهاده ست یا نقل و شکرهاست به قنطار رسیده یا صورت غیب است که جان همه جان هاست یا مشعله از عالم انوار رسیده شاه پریان بین ز سلیمان پیمبر اندر طلب هدهد طیار رسیده خوبان جهان از پی او جیب دریده قاضی خرد بی دل و دستار رسیده از هیبت خون ریزی آن چشم چو مریخ مریخ ز گردون پی زنهار رسیده وز بهر دیت دادن هر زنده که او کشت همیان زر آورده به ایثار رسیده اول دیت خون تو جامی است به دستش درکش که رحیق است ز اسرار رسیده خاموش کن ای خاسر انسان لفی خسر از گلشن دیدار به گفتار رسیده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۴ ای طبل رحیل از طرف چرخ شنیده وی رخت از این جای بدان جای کشیده ای نرگس چشم و رخ چون لاله کجایی از گور تو آن نرگس و آن لاله دمیده اندر لحد بی در و بی بام مقیمی ای بر در و بر بام به صد ناز دویده کو شیوه ابروی تو کو غمزه چشمت ای چشم بد مرگ بدان هر دو رسیده ای دست تو بوسه گه لب های عزیزان در دست فنا مانده تو با دست بریده این ها همه سهل است اگر مرغ ضمیرت بر چرخ پریده بود و دام دریده صورت چه کم آید چه برد جان به سلامت موزه چه کم آید چو بود پای رهیده صد شکر کند جان چو رهد از تن و صورت ای بی خبر از چاشنی جان جریده کو لذت آب و گل و کو آب حیاتی کو قبه گردونی و کو بام خمیده یا رب چه طلسم است کز آن خلد نفوریم ما در تک این دوزخ امشاج خزیده محسود فلک بوده و مسجود ملایک وز همت ناپاک ز ما دیو رمیده باغ آی و ز باران سخن نرگس و گل چین نرگس ندهد قطره ای از بام چکیده بربند دهان از سخن و باده لب نوش تا قصه کند چشم خمار از ره دیده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۵ رندان همه جمعند در این دیر مغانه درده تو یکی رطل بدان پیر یگانه خون ریزبک عشق در و بام گرفته ست و آن عقل گریزان شده از خانه به خانه یک پرده برانداخته آن شاهد اعظم از پرده برون رفته همه اهل زمانه آن جنس که عشاق در این بحر فتادند چه جای امان باشد و چه جای امانه کی سرد شود عشق ز آواز ملامت هرگز نرمد شیر ز فریاد زنانه پر کن تو یکی رطل ز می های خدایی مگذار خدایان طبیعت به میانه اول بده آن رطل بدان نفس محدث تا ناطقه اش هیچ نگوید ز فسانه چون بند شود نطق یکی سیل درآید کز کون و مکان هیچ نبینی تو نشانه شمس الحق تبریز چه آتش که برافروخت احسنت زهی آتش و شاباش زبانه

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۶ این نیم شبان کیست چو مهتاب رسیده پیغمبر عشق است ز محراب رسیده آورده یکی مشعله آتش زده در خواب از حضرت شاهنشه بی خواب رسیده این کیست چنین غلغله در شهر فکنده بر خرمن درویش چو سیلاب رسیده این کیست بگویید که در کون جز او نیست شاهی به در خانه بواب رسیده این کیست چنین خوان کرم باز گشاده خندان جهت دعوت اصحاب رسیده جامی است به دستش که سرانجام فقیر است زان آب عنب رنگ به عناب رسیده دل ها همه لرزان شده جان ها همه بی صبر یک شمه از آن لرزه به سیماب رسیده آن نرمی و آن لطف که با بنده کند او زان نرمی و زان لطف به سنجاب رسیده زان ناله و زان اشک که خشک و تر عشق است یک نغمه تر نیز به دولاب رسیده یک دسته کلید است به زیر بغل عشق از بهر گشاییدن ابواب رسیده ای مرغ دل ار بال تو بشکست ز صیاد از دام رهد مرغ به مضراب رسیده خاموش ادب نیست مثل های مجسم یا نیست به گوش تو خود آداب رسیده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۷ هلا ساقی بیا ساغر مرا ده زرم بستان می چون زر مرا ده به حق آن که در سر دارم از تو چو خم را وا کنی سر سر مرا ده به دیگر کس مده آنچم نمودی مرا ده آن و آن دیگر مرا ده سرش مگشا مگو نامش که آن چیست اگر زهر است اگر شکر مرا ده از آن می جعفر طیار خورده ست شدم بی دست چون جعفر مرا ده بپیما آن شرابی را که بویش به از مشک است و از عنبر مرا ده سقاهم ربهم رطلی شگرف است نهان از مؤمن و کافر مرا ده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۸ بیا دل بر دل پردرد من نه بیا رخ بر رخان زرد من نه تویی خورشید وز تو گرم عالم یکی تابش بر آه سرد من نه چو مهره توست مهر جمله دل ها بر این نطع هوای نرد من نه بیار آن معجز هر مرد و زن را به پیش دشمن نامرد من نه به هر شرطی که بنهی من مطیعم ولیکن شرط من درخورد من نه کلاه لطف خود با تارک من برای بوش و بردابرد من نه از آن گردی که از دریا برآری بیار آن گرد را بر گرد من نه به هر باده نمی گردد سرم مست به پیشم باده خوکرد من نه خمش ای ناطقه بسیارگویم سخن را پیش شاه فرد من نه

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۶ این نیم شبان کیست چو مهتاب رسیده پیغمبر عشق است ز محراب رسیده آورده یکی مشعله آتش زده در خواب از حضرت شاهنشه بی خواب رسیده این کیست چنین غلغله در شهر فکنده بر خرمن درویش چو سیلاب رسیده این کیست بگویید که در کون جز او نیست شاهی به در خانه بواب رسیده این کیست چنین خوان کرم باز گشاده خندان جهت دعوت اصحاب رسیده جامی است به دستش که سرانجام فقیر است زان آب عنب رنگ به عناب رسیده دل ها همه لرزان شده جان ها همه بی صبر یک شمه از آن لرزه به سیماب رسیده آن نرمی و آن لطف که با بنده کند او زان نرمی و زان لطف به سنجاب رسیده زان ناله و زان اشک که خشک و تر عشق است یک نغمه تر نیز به دولاب رسیده یک دسته کلید است به زیر بغل عشق از بهر گشاییدن ابواب رسیده ای مرغ دل ار بال تو بشکست ز صیاد از دام رهد مرغ به مضراب رسیده خاموش ادب نیست مثل های مجسم یا نیست به گوش تو خود آداب رسیده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۷ هلا ساقی بیا ساغر مرا ده زرم بستان می چون زر مرا ده به حق آن که در سر دارم از تو چو خم را وا کنی سر سر مرا ده به دیگر کس مده آنچم نمودی مرا ده آن و آن دیگر مرا ده سرش مگشا مگو نامش که آن چیست اگر زهر است اگر شکر مرا ده از آن می جعفر طیار خورده ست شدم بی دست چون جعفر مرا ده بپیما آن شرابی را که بویش به از مشک است و از عنبر مرا ده سقاهم ربهم رطلی شگرف است نهان از مؤمن و کافر مرا ده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۸ بیا دل بر دل پردرد من نه بیا رخ بر رخان زرد من نه تویی خورشید وز تو گرم عالم یکی تابش بر آه سرد من نه چو مهره توست مهر جمله دل ها بر این نطع هوای نرد من نه بیار آن معجز هر مرد و زن را به پیش دشمن نامرد من نه به هر شرطی که بنهی من مطیعم ولیکن شرط من درخورد من نه کلاه لطف خود با تارک من برای بوش و بردابرد من نه از آن گردی که از دریا برآری بیار آن گرد را بر گرد من نه به هر باده نمی گردد سرم مست به پیشم باده خوکرد من نه خمش ای ناطقه بسیارگویم سخن را پیش شاه فرد من نه

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۹ ایا گم گشتگان راه و بیراه شما را باز می خواند شهنشاه همی گوید شهنشه کان مایید صلا ای شهره سرهنگان به درگاه به درگاه خدای حی قیوم دعا کردن نکو باشد سحرگاه بپیوندید پیوند قدیمی چو هی چفسیده بر دامان الله چو یوسف با عزیز مصر باشید برون آیید از زندان و از چاه دلا بی گاه شد بازآ به خانه که ترک آید شبانگه سوی خرگاه صلا اکنون میان بسته ست ساقی صلا کز مهر سرمست است دلخواه به مغناطیس آید آخر آهن به سوی کهربا آید یقین کاه کنون درهای گردون برگشادند که عاجز شد فلک از ناله و آه بیا سجده کنان چون سایه ای دوست که بر منبر برآمد امشب آن ماه مثال صورتی پوشیده گرچه منزه بود از امثال و اشباه چو گنج جان به کنج خانه آمد به گردش می تنیدم همچو جولاه خمش کن تا که قلماشیت گویم ولکن لا تطالبنی بمعناه ولیک آن به که آن هم شیر گوید کجا اشکار شیر و صید روباه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴۰ چنین می زن دو دستک تا سحرگاه که در رقص است آن دلدار و دلخواه همی گو آنچ می دانم من و تو ولی پنهان کنش در ذکر الله فغان کردن ز شیر حق بیاموز نکردی آه پرخون جز که در چاه درآ چون شیر و پنجه بر جهان زن چه جنبانی به دستان دم چو روباه ز بس پیوستگی بیگانه باشیم سلامم زان نکردی بر سر راه چو قرآن را نداند جز که قربان بیا قربان شو اندر عید این شاه شبی که عشق باشد میهمانم ببینم بدر را بی اول ماه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴۱ سماع آمد هلا ای یار برجه مسابق باش و وقت کار برجه هزاران بار خفتی همچو لنگر مثال بادبان این بار برجه بسی خفتی تو مست از سرگرانی چو کردندت کنون بیدار برجه هلا ای فکرت طیار برپر تو نیز ای قالب سیار برجه هلا صوفی چو ابن الوقت باشد گذر از پار و از پیرار برجه به عشق اندرنگنجد شرم و ناموس رها کن شرم و استکبار برجه وگر کاهل بود قوال عارف بدو ده خرقه و دستار برجه سماح آمد رباح از قول یزدان که عشقی به ز صد قنطار برجه به عشق آنک فرشت گوهر آمد چو موج قلزم زخار برجه چو زلفین ار فروسو می کشندت تو همچون جعد آن دلدار برجه صلایی از خیال یار آمد خیالانه تو هم ز اسرار برجه بسی در غدر و حیلت برجهیدی یکی از عالم غدار برجه بسی بهر قوافی برجهیدی خموشی گیر و بی گفتار برجه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴۲ خدایا مطربان را انگبین ده برای ضرب دست آهنین ده چو دست و پای وقف عشق کردند تو همشان دست و پای راستین ده چو پر کردند گوش ما ز پیغام توشان صد چشم بخت شاه بین ده کبوتروار نالانند در عشق توشان از لطف خود برج حصین ده ز مدح و آفرینت هوش ها را چو خوش کردند همشان آفرین ده جگرها را ز نغمه آب دادند ز کوثرشان تو هم ماء معین ده خمش کردم کریما حاجتت نیست که گویندت چنان بخش و چنین ده

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۹ ایا گم گشتگان راه و بیراه شما را باز می خواند شهنشاه همی گوید شهنشه کان مایید صلا ای شهره سرهنگان به درگاه به درگاه خدای حی قیوم دعا کردن نکو باشد سحرگاه بپیوندید پیوند قدیمی چو هی چفسیده بر دامان الله چو یوسف با عزیز مصر باشید برون آیید از زندان و از چاه دلا بی گاه شد بازآ به خانه که ترک آید شبانگه سوی خرگاه صلا اکنون میان بسته ست ساقی صلا کز مهر سرمست است دلخواه به مغناطیس آید آخر آهن به سوی کهربا آید یقین کاه کنون درهای گردون برگشادند که عاجز شد فلک از ناله و آه بیا سجده کنان چون سایه ای دوست که بر منبر برآمد امشب آن ماه مثال صورتی پوشیده گرچه منزه بود از امثال و اشباه چو گنج جان به کنج خانه آمد به گردش می تنیدم همچو جولاه خمش کن تا که قلماشیت گویم ولکن لا تطالبنی بمعناه ولیک آن به که آن هم شیر گوید کجا اشکار شیر و صید روباه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴۰ چنین می زن دو دستک تا سحرگاه که در رقص است آن دلدار و دلخواه همی گو آنچ می دانم من و تو ولی پنهان کنش در ذکر الله فغان کردن ز شیر حق بیاموز نکردی آه پرخون جز که در چاه درآ چون شیر و پنجه بر جهان زن چه جنبانی به دستان دم چو روباه ز بس پیوستگی بیگانه باشیم سلامم زان نکردی بر سر راه چو قرآن را نداند جز که قربان بیا قربان شو اندر عید این شاه شبی که عشق باشد میهمانم ببینم بدر را بی اول ماه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴۱ سماع آمد هلا ای یار برجه مسابق باش و وقت کار برجه هزاران بار خفتی همچو لنگر مثال بادبان این بار برجه بسی خفتی تو مست از سرگرانی چو کردندت کنون بیدار برجه هلا ای فکرت طیار برپر تو نیز ای قالب سیار برجه هلا صوفی چو ابن الوقت باشد گذر از پار و از پیرار برجه به عشق اندرنگنجد شرم و ناموس رها کن شرم و استکبار برجه وگر کاهل بود قوال عارف بدو ده خرقه و دستار برجه سماح آمد رباح از قول یزدان که عشقی به ز صد قنطار برجه به عشق آنک فرشت گوهر آمد چو موج قلزم زخار برجه چو زلفین ار فروسو می کشندت تو همچون جعد آن دلدار برجه صلایی از خیال یار آمد خیالانه تو هم ز اسرار برجه بسی در غدر و حیلت برجهیدی یکی از عالم غدار برجه بسی بهر قوافی برجهیدی خموشی گیر و بی گفتار برجه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴۲ خدایا مطربان را انگبین ده برای ضرب دست آهنین ده چو دست و پای وقف عشق کردند تو همشان دست و پای راستین ده چو پر کردند گوش ما ز پیغام توشان صد چشم بخت شاه بین ده کبوتروار نالانند در عشق توشان از لطف خود برج حصین ده ز مدح و آفرینت هوش ها را چو خوش کردند همشان آفرین ده جگرها را ز نغمه آب دادند ز کوثرشان تو هم ماء معین ده خمش کردم کریما حاجتت نیست که گویندت چنان بخش و چنین ده

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴۳ ایا خورشید بر گردون سواره به حیله کرده خود را چون ستاره گهی باشی چو دل اندر میانه گهی آیی نشینی بر کناره گهی از دور دور استاده باشی که من مرد غریبم در نظاره گهی چون چاره غم ها را بسوزی گهی گویی که این غم را چه چاره تو پاره می کنی و هم بدوزی که دل آن به که باشد پاره پاره گهی دل را بگریانم چو طفلان مرا گویی بجنبان گاهواره گهی بر گیریم چون دایگان تو گهی بر من نشینی چون سواره گهی پیری نمایی گاه دومو زمانی کودک و گه شیرخواره زبونم یا زبونم تو گرفتی زهی عیار و چست و حیله باره مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴۴ مبارک باد آمد ماه روزه رهت خوش باد ای همراه روزه شدم بر بام تا مه را ببینم که بودم من به جان دلخواه روزه نظر کردم کلاه از سر بیفتاد سرم را مست کرد آن شاه روزه مسلمانان سرم مست است از آن روز زهی اقبال و بخت و جاه روزه بجز این ماه ماهی هست پنهان نهان چون ترک در خرگاه روزه بدان مه ره برد آن کس که آید در این مه خوش به خرمنگاه روزه رخ چون اطلسش گر زرد گردد بپوشد خلعت از دیباه روزه دعاها اندر این مه مستجاب است فلک ها را بدرد آه روزه چو یوسف ملک مصر عشق گیرد کسی کو صبر کرد در چاه روزه سحوری کم زن ای نطق و خمش کن ز روزه خود شوند آگاه روزه بیا ای شمس دین و فخر تبریز توی سرلشکر اسپاه روزه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴۵ چو بی گاه است و باران خانه خانه صلای جمله یاران خانه خانه چو جغدان چند این محروم بودن به گرداگرد ویران خانه خانه ایا اصحاب روشن دل شتابید به کوری جمله کوران خانه خانه ایا ای عاقل هشیار پرغم دل ما را مشوران خانه خانه به نقش دیو چند این عشقبازی لقبشان کرده حوران خانه خانه بدیدی دانه و خرمن ندیدی بدین حالند موران خانه خانه مکن چون و چرا بگذار یارا چرا را با ستوران خانه خانه در آن خانه سماع ختنه سور است ولیکن با طهوران خانه خانه بنا کرده ست شمس الدین تبریز برای جمع عوران خانه خانه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴۶ مکن راز مرا ای جان فسانه شنیدستی مجالس بالامانه شنیدستی که الدین النصیحه نصیحت چیست جستن از میانه شنیدستی که الفرقه عذاب فراقش آتش آمد با زبانه چو لا تاسو علی ما فات گفته ست نمی ارزد به رنج دام دانه چو فرموده ست حق کالصلح خیر رها کن ماجرا را ای یگانه هلا برجه که ان الله یدعوا غریبی را رها کن رو به خانه رها کن حرص را کالفقر فخری چرا می ننگ داری زین نشانه چو ره بگشاد ابیت عند ربی چه باشد گر کم آید خشک نانه تجلی ربه نی کم ز کوهی بخوان بر خود مخوان این را فسانه خدا با توست حاضر نحن اقرب در آن زلفی و بی آگه چو شانه ولی زان زلف شانه زنده گردد بخوان قرآن نسوی تا بنانه چو گفته ست انصتو ای طوطی جان بپر خاموش و رو تا آشیانه

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴۳ ایا خورشید بر گردون سواره به حیله کرده خود را چون ستاره گهی باشی چو دل اندر میانه گهی آیی نشینی بر کناره گهی از دور دور استاده باشی که من مرد غریبم در نظاره گهی چون چاره غم ها را بسوزی گهی گویی که این غم را چه چاره تو پاره می کنی و هم بدوزی که دل آن به که باشد پاره پاره گهی دل را بگریانم چو طفلان مرا گویی بجنبان گاهواره گهی بر گیریم چون دایگان تو گهی بر من نشینی چون سواره گهی پیری نمایی گاه دومو زمانی کودک و گه شیرخواره زبونم یا زبونم تو گرفتی زهی عیار و چست و حیله باره مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴۴ مبارک باد آمد ماه روزه رهت خوش باد ای همراه روزه شدم بر بام تا مه را ببینم که بودم من به جان دلخواه روزه نظر کردم کلاه از سر بیفتاد سرم را مست کرد آن شاه روزه مسلمانان سرم مست است از آن روز زهی اقبال و بخت و جاه روزه بجز این ماه ماهی هست پنهان نهان چون ترک در خرگاه روزه بدان مه ره برد آن کس که آید در این مه خوش به خرمنگاه روزه رخ چون اطلسش گر زرد گردد بپوشد خلعت از دیباه روزه دعاها اندر این مه مستجاب است فلک ها را بدرد آه روزه چو یوسف ملک مصر عشق گیرد کسی کو صبر کرد در چاه روزه سحوری کم زن ای نطق و خمش کن ز روزه خود شوند آگاه روزه بیا ای شمس دین و فخر تبریز توی سرلشکر اسپاه روزه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴۵ چو بی گاه است و باران خانه خانه صلای جمله یاران خانه خانه چو جغدان چند این محروم بودن به گرداگرد ویران خانه خانه ایا اصحاب روشن دل شتابید به کوری جمله کوران خانه خانه ایا ای عاقل هشیار پرغم دل ما را مشوران خانه خانه به نقش دیو چند این عشقبازی لقبشان کرده حوران خانه خانه بدیدی دانه و خرمن ندیدی بدین حالند موران خانه خانه مکن چون و چرا بگذار یارا چرا را با ستوران خانه خانه در آن خانه سماع ختنه سور است ولیکن با طهوران خانه خانه بنا کرده ست شمس الدین تبریز برای جمع عوران خانه خانه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴۶ مکن راز مرا ای جان فسانه شنیدستی مجالس بالامانه شنیدستی که الدین النصیحه نصیحت چیست جستن از میانه شنیدستی که الفرقه عذاب فراقش آتش آمد با زبانه چو لا تاسو علی ما فات گفته ست نمی ارزد به رنج دام دانه چو فرموده ست حق کالصلح خیر رها کن ماجرا را ای یگانه هلا برجه که ان الله یدعوا غریبی را رها کن رو به خانه رها کن حرص را کالفقر فخری چرا می ننگ داری زین نشانه چو ره بگشاد ابیت عند ربی چه باشد گر کم آید خشک نانه تجلی ربه نی کم ز کوهی بخوان بر خود مخوان این را فسانه خدا با توست حاضر نحن اقرب در آن زلفی و بی آگه چو شانه ولی زان زلف شانه زنده گردد بخوان قرآن نسوی تا بنانه چو گفته ست انصتو ای طوطی جان بپر خاموش و رو تا آشیانه

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴۷ خدایا رحمت خود را به من ده دریدی پیرهن تو پیرهن ده مرا صفرای تو سرگشته کرده ست ز لطف خود مرا صفراشکن ده اگر عالم به غم خوردن به پای است مده غم را به من با بوالحزن ده خدایا عمر نوح و عمر لقمان و صد چندان بدان خوب ختن ده سهیل روی تو اندر یمن تافت مرا راهی به سوی آن یمن ده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴۸ فریاد ز یار خشم کرده سوگند به خشم و کینه خورده برهم زده خانه را و ما را حمال گرفته رخت برده بر دل قفلی گران نهاده او رفته کلید را سپرده ای بی تو حیات تلخ گشته ای بی تو چراغ عیش مرده ای بی تو شراب درد گشته ای بی تو سماع ها فسرده ای سرخ و سپید بی تو ماندم من زرد و شبم سیاه چرده ای عشق تو پرده ها دریده سر بیرون کن دمی ز پرده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴۹ ای دیده راست راست دیده چون دیده تو کجاست دیده آن قطره بی وفا چه دیده ست بحر گهر وفاست دیده اجری خور توتیا چه بیند اجری ده توتیاست دیده ای آنک ز روز و شب برونی روز و شب مر تو راست دیده در پرتو آفتاب رویت در رقص چو ذره هاست دیده بد بی تو دو دیده دشمن جان اکنون ز تو جان ماست دیده ای دیده تان چو دل پریشان در عین دل شماست دیده هر دیده جدا جدا از آن است کز دیده ما جداست دیده چون دیده خدای را ببیند گویی که مگر خداست دیده چون دیده کوه بر حق افتاد از هر سنگیش خاست دیده زر شد همه کوه از تجلی یعنی همه کیمیاست دیده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۰ آمد مه و لشکر ستاره خورشید گریخت یک سواره آن مه که ز روز و شب برون است کو چشم که تا کند نظاره چشمی که مناره را نبیند چون بیند مرغ بر مناره ابر دل ما ز عشق این مه گه گردد جمع و گاه پاره چون عشق تو زاد حرص تو مرد بی کار شوی هزارکاره چون آخر کار لعل گردد بی کار نبوده ست خاره گر بر سر کوی عشق بینی سرهای بریده بر قناره مگریز درآ تمام بنگر زنده شده گشتگان دوباره

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴۷ خدایا رحمت خود را به من ده دریدی پیرهن تو پیرهن ده مرا صفرای تو سرگشته کرده ست ز لطف خود مرا صفراشکن ده اگر عالم به غم خوردن به پای است مده غم را به من با بوالحزن ده خدایا عمر نوح و عمر لقمان و صد چندان بدان خوب ختن ده سهیل روی تو اندر یمن تافت مرا راهی به سوی آن یمن ده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴۸ فریاد ز یار خشم کرده سوگند به خشم و کینه خورده برهم زده خانه را و ما را حمال گرفته رخت برده بر دل قفلی گران نهاده او رفته کلید را سپرده ای بی تو حیات تلخ گشته ای بی تو چراغ عیش مرده ای بی تو شراب درد گشته ای بی تو سماع ها فسرده ای سرخ و سپید بی تو ماندم من زرد و شبم سیاه چرده ای عشق تو پرده ها دریده سر بیرون کن دمی ز پرده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴۹ ای دیده راست راست دیده چون دیده تو کجاست دیده آن قطره بی وفا چه دیده ست بحر گهر وفاست دیده اجری خور توتیا چه بیند اجری ده توتیاست دیده ای آنک ز روز و شب برونی روز و شب مر تو راست دیده در پرتو آفتاب رویت در رقص چو ذره هاست دیده بد بی تو دو دیده دشمن جان اکنون ز تو جان ماست دیده ای دیده تان چو دل پریشان در عین دل شماست دیده هر دیده جدا جدا از آن است کز دیده ما جداست دیده چون دیده خدای را ببیند گویی که مگر خداست دیده چون دیده کوه بر حق افتاد از هر سنگیش خاست دیده زر شد همه کوه از تجلی یعنی همه کیمیاست دیده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۰ آمد مه و لشکر ستاره خورشید گریخت یک سواره آن مه که ز روز و شب برون است کو چشم که تا کند نظاره چشمی که مناره را نبیند چون بیند مرغ بر مناره ابر دل ما ز عشق این مه گه گردد جمع و گاه پاره چون عشق تو زاد حرص تو مرد بی کار شوی هزارکاره چون آخر کار لعل گردد بی کار نبوده ست خاره گر بر سر کوی عشق بینی سرهای بریده بر قناره مگریز درآ تمام بنگر زنده شده گشتگان دوباره

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۱ دیدی که چه کرد آن یگانه برساخت پریر یک بهانه ما را و تو را کجا فرستاد او ماند و دو سه پری خانه ما را بفریفت ما چه باشیم با آن حرکات ساحرانه آن سلسله کو به دست دارد بربندد گردن زمانه از سنگ برون کشید مکری شاباش زهی شکر فسانه بست او گرهی میان ابرو گم گشت خرد از این میانه بر درگه او است دل چو مسمار بردوخته خویش بر ستانه بر مرکب مملکت سوار او است در دست وی است تازیانه گر او کمر کهی بگیرد که را چو کهی کند کشانه خود آن که قاف همچو سیمرغ کرده ست به کویش آشیانه از شرم عقیق درفشانش درها بگداخت دانه دانه بادی که ز عشق او است در تن ساکن نشود به رازیانه عشاق مذکرند وین خلق درمانده اند در مثانه ساقی درده قدح که ماییم مخمور ز باده شبانه آبی برزن که آتش دل بر چرخ همی زند زبانه در دست همیشه مصحفم بود وز عشق گرفته ام چغانه اندر دهنی که بود تسبیح شعر است و دوبیتی و ترانه بس صومعه ها که سیل بربود چه سیل که بحر بی کرانه هشیار ز من فسانه ناید مانند رباب بی کمانه مستم کن و برپران چو تیرم بشنو قصص بنی کنانه چون مست بود ز باده حق شهباز شود کمین سمانه بی خویش گذر کند ز دیوار بر روی هوا شود روانه باخویش ز حق شوند و بی خویش می ها بکشند عاشقانه دیدم که لبش شراب نوشد کی دید ز لب می مغانه و آن گاه چه میمی خدایی نه از خنب فلان و یا فلانه ماهی ز کنار چرخ درتافت گم گشت دلم از این میانه این طرفه که شخص بی دل و جان چون چنگ همی کند فغانه مشنو غم عشق را ز هشیار کو سردلب است و سردچانه هرگز دیدی تو یا کسی دید یخدان ز آتش دهد نشانه دم درکش و فضل و فن رها کن با باز چه فن زند سمانه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۲ یک جام ز صد هزار جان به برخیز و قماش ما گرو نه ما از خود خویش توبه کردیم ما هیچ نمی رویم از این ده یک رنگ کند شراب ما را تا هر دو یکی شود که و مه درویش ز خویشتن تهی شد پر ده تو شراب فقر پر ده برخیز و به زه کن آن کمان را ماییم کمان و باده چون زه برجای بماند عقل پرفعل این است سزای پیر فربه ما غم نخوریم خود کی دیده ست تو بار کشی و او کند عه بگریز ز غم به سوی شه رو وز خانه عاریت برون جه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۳ جان آمده در جهان ساده وز مرکب تن شده پیاده سیل آمد و درربود جان را آن سیل ز بحرها زیاده جان آب لطیف دیده خود را در خویش دو چشم را گشاده از خود شیرین چنانک شکر وز خویش بجوش همچو باده خلقان بنهاده چشم در جان جان چشم به خویش درنهاده خود را هم خویش سجده کرده بی ساجد و مسجد و سجاده هم بر لب خویش بوسه داده کای شادی جان و جان شاده هر چیز ز همدگر بزاید ای جان تو ز هیچ کس نزاده می راند سوی شهر تبریز جان چون شتر و بدن قلاده

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۱ دیدی که چه کرد آن یگانه برساخت پریر یک بهانه ما را و تو را کجا فرستاد او ماند و دو سه پری خانه ما را بفریفت ما چه باشیم با آن حرکات ساحرانه آن سلسله کو به دست دارد بربندد گردن زمانه از سنگ برون کشید مکری شاباش زهی شکر فسانه بست او گرهی میان ابرو گم گشت خرد از این میانه بر درگه او است دل چو مسمار بردوخته خویش بر ستانه بر مرکب مملکت سوار او است در دست وی است تازیانه گر او کمر کهی بگیرد که را چو کهی کند کشانه خود آن که قاف همچو سیمرغ کرده ست به کویش آشیانه از شرم عقیق درفشانش درها بگداخت دانه دانه بادی که ز عشق او است در تن ساکن نشود به رازیانه عشاق مذکرند وین خلق درمانده اند در مثانه ساقی درده قدح که ماییم مخمور ز باده شبانه آبی برزن که آتش دل بر چرخ همی زند زبانه در دست همیشه مصحفم بود وز عشق گرفته ام چغانه اندر دهنی که بود تسبیح شعر است و دوبیتی و ترانه بس صومعه ها که سیل بربود چه سیل که بحر بی کرانه هشیار ز من فسانه ناید مانند رباب بی کمانه مستم کن و برپران چو تیرم بشنو قصص بنی کنانه چون مست بود ز باده حق شهباز شود کمین سمانه بی خویش گذر کند ز دیوار بر روی هوا شود روانه باخویش ز حق شوند و بی خویش می ها بکشند عاشقانه دیدم که لبش شراب نوشد کی دید ز لب می مغانه و آن گاه چه میمی خدایی نه از خنب فلان و یا فلانه ماهی ز کنار چرخ درتافت گم گشت دلم از این میانه این طرفه که شخص بی دل و جان چون چنگ همی کند فغانه مشنو غم عشق را ز هشیار کو سردلب است و سردچانه هرگز دیدی تو یا کسی دید یخدان ز آتش دهد نشانه دم درکش و فضل و فن رها کن با باز چه فن زند سمانه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۲ یک جام ز صد هزار جان به برخیز و قماش ما گرو نه ما از خود خویش توبه کردیم ما هیچ نمی رویم از این ده یک رنگ کند شراب ما را تا هر دو یکی شود که و مه درویش ز خویشتن تهی شد پر ده تو شراب فقر پر ده برخیز و به زه کن آن کمان را ماییم کمان و باده چون زه برجای بماند عقل پرفعل این است سزای پیر فربه ما غم نخوریم خود کی دیده ست تو بار کشی و او کند عه بگریز ز غم به سوی شه رو وز خانه عاریت برون جه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۳ جان آمده در جهان ساده وز مرکب تن شده پیاده سیل آمد و درربود جان را آن سیل ز بحرها زیاده جان آب لطیف دیده خود را در خویش دو چشم را گشاده از خود شیرین چنانک شکر وز خویش بجوش همچو باده خلقان بنهاده چشم در جان جان چشم به خویش درنهاده خود را هم خویش سجده کرده بی ساجد و مسجد و سجاده هم بر لب خویش بوسه داده کای شادی جان و جان شاده هر چیز ز همدگر بزاید ای جان تو ز هیچ کس نزاده می راند سوی شهر تبریز جان چون شتر و بدن قلاده

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۴ ای بی تو حیات ها فسرده وی بی تو سماع مرده مرده ما بر در عشق حلقه کوبان تو قفل زده کلید برده هر آتش زنده از دم توست رحم آر بر این دم شمرده خامیم بیا بسوز ما را در آتش عشق همچو خرده چون موسی شیر کس نگیریم با شیر توایم خوی کرده در پرده مباش ای چو دیده خوش نیست به پیش دیده پرده کم گوی ز عشق و عشق می خور گفتن نبود چنانک خورده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۵ ای دوش ز دست ما رهیده امشب نرهی به جان و دیده در پنجه ماست دامن تو ای دست در آستین کشیده حیلت بگذار و آب و روغن ماییم هریسه رسیده چشم من و چشم تو حریفند ای چشم ز چشم تو چریده ای داده مرا شراب گلگون گل از رخ زرد من دمیده زلف چو رسن چو برفشاندی از عشق چو چنبرم خمیده رفتی و ز چشم من بریدی خون آید لاشک از بریده بر گرد خیال تو دوانیم ای بر سر ما غمت دویده بر روزن تو چرا نپرد مرغی ز قفس به جان رهیده خامش کردم که جمله عیبیم ای با همه عیبمان خریده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۶ ماییم قدیم عشق باره باقی دگران همه نظاره نظارگیان ملول گشتند ماند این دم گرم شعله خواره چون چرخ حریف آفتابیم پنهان نشویم چون ستاره انگشت نما و شهره گشتیم چون اشتر بر سر مناره از ما بنماند جز خیالی و آن نیز برفت پاره پاره مردان طریق چاره جستند با هستی خود نبود چاره در آتش عشق صف کشیدند چون آهن و مس و سنگ خاره مردانه تمام غرق گشتند اندر دریای بی کناره مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۷ ای گشته دلت چو سنگ خاره با خاره و سنگ چیست چاره با خاره چه چاره شیشه ها را جز آنک شوند پاره پاره زان می خندی چو صبح صادق تا پیش تو جان دهد ستاره تا عشق کنار خویش بگشاد اندیشه گریخت بر کناره چون صبر بدید آن هزیمت او نیز بجست یک سواره شد صبر و خرد بماند سودا می گرید و می کند حراره خلقی ز جدایی عصیرت بر راه فتاده چون عصاره هر چند شده ست خون جگرشان چستند در این ره و چه کاره بیگانه شدیم بهر این کار با عقل و دل هزارکاره العشق حقیقه الاماره و الشعر طباله الاماره احذر فامیرنا مغیر کل سحر لدیه غاره اترک هذا وصف فراقا تنشق لهوله العباره بگریخت امام ای مؤذن خاموش فرورو از مناره مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۸ ماییم و دو چشم و جان خیره بنگر تو به عاشقان خیره تو چون مه و ما به گرد رویت سرگشته چو آسمان خیره عقل است شبان به گرد احوال فریاد از این شبان خیره در دیده هزار شمع رخشان وین دیده چو شمعدان خیره از شرق به غرب موج نور است سر می کند از نهان خیره بیرون ز جهان مرده شاهی است وز عشق یکی جهان خیره گویی که مرا از او نشان ده خیره چه دهد نشان خیره از چشم سیه سپید پرخون کز چشم بود زبان خیره در روی صلاح دین تو بنگر تا دریابی بیان خیره

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۴ ای بی تو حیات ها فسرده وی بی تو سماع مرده مرده ما بر در عشق حلقه کوبان تو قفل زده کلید برده هر آتش زنده از دم توست رحم آر بر این دم شمرده خامیم بیا بسوز ما را در آتش عشق همچو خرده چون موسی شیر کس نگیریم با شیر توایم خوی کرده در پرده مباش ای چو دیده خوش نیست به پیش دیده پرده کم گوی ز عشق و عشق می خور گفتن نبود چنانک خورده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۵ ای دوش ز دست ما رهیده امشب نرهی به جان و دیده در پنجه ماست دامن تو ای دست در آستین کشیده حیلت بگذار و آب و روغن ماییم هریسه رسیده چشم من و چشم تو حریفند ای چشم ز چشم تو چریده ای داده مرا شراب گلگون گل از رخ زرد من دمیده زلف چو رسن چو برفشاندی از عشق چو چنبرم خمیده رفتی و ز چشم من بریدی خون آید لاشک از بریده بر گرد خیال تو دوانیم ای بر سر ما غمت دویده بر روزن تو چرا نپرد مرغی ز قفس به جان رهیده خامش کردم که جمله عیبیم ای با همه عیبمان خریده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۶ ماییم قدیم عشق باره باقی دگران همه نظاره نظارگیان ملول گشتند ماند این دم گرم شعله خواره چون چرخ حریف آفتابیم پنهان نشویم چون ستاره انگشت نما و شهره گشتیم چون اشتر بر سر مناره از ما بنماند جز خیالی و آن نیز برفت پاره پاره مردان طریق چاره جستند با هستی خود نبود چاره در آتش عشق صف کشیدند چون آهن و مس و سنگ خاره مردانه تمام غرق گشتند اندر دریای بی کناره مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۷ ای گشته دلت چو سنگ خاره با خاره و سنگ چیست چاره با خاره چه چاره شیشه ها را جز آنک شوند پاره پاره زان می خندی چو صبح صادق تا پیش تو جان دهد ستاره تا عشق کنار خویش بگشاد اندیشه گریخت بر کناره چون صبر بدید آن هزیمت او نیز بجست یک سواره شد صبر و خرد بماند سودا می گرید و می کند حراره خلقی ز جدایی عصیرت بر راه فتاده چون عصاره هر چند شده ست خون جگرشان چستند در این ره و چه کاره بیگانه شدیم بهر این کار با عقل و دل هزارکاره العشق حقیقه الاماره و الشعر طباله الاماره احذر فامیرنا مغیر کل سحر لدیه غاره اترک هذا وصف فراقا تنشق لهوله العباره بگریخت امام ای مؤذن خاموش فرورو از مناره مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۸ ماییم و دو چشم و جان خیره بنگر تو به عاشقان خیره تو چون مه و ما به گرد رویت سرگشته چو آسمان خیره عقل است شبان به گرد احوال فریاد از این شبان خیره در دیده هزار شمع رخشان وین دیده چو شمعدان خیره از شرق به غرب موج نور است سر می کند از نهان خیره بیرون ز جهان مرده شاهی است وز عشق یکی جهان خیره گویی که مرا از او نشان ده خیره چه دهد نشان خیره از چشم سیه سپید پرخون کز چشم بود زبان خیره در روی صلاح دین تو بنگر تا دریابی بیان خیره

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۹ آن سفره بیار و در میان نه و آن کاسه به پیش عاشقان نه انبوه بریز نان که زشت است کآواز دهد کسی که نان نه تن را چو به نان شکار کردی جان را برگیر و پیش جان نه امروز قیامت تو برخاست برخیز قدم بر آسمان نه از آتش عشق نردبان ساز بر گنبد چرخ نردبان نه ای زهره ز چشم های هندو ترکانه تو تیر در کمان نه گر سینه زیان کند ز زخمت زخمی دیگر بر آن زیان نه چون نکته ز راه چشم گویی ما را همه مهر بر دهان نه ای اشک چو رفتی از در چشم آنجا رو و سر بر آستان نه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶۰ ای نقد تو را زکات نسیه بازآ ز خدا جزات نسیه آید ز خدا جزای خیرت در نقد بلا نجات نسیه پیش از تو جهات نقد بوده ست از شومی تو جهات نسیه این دولت تازه بی تو بادا ای طلعت تو بیات نسیه زیرا که به فال نحس هستت مرگ نقد و حیات نسیه بر تو همه چیز نسیه بادا الا نبود ممات نسیه چون جرم تو نقد و توبه نسیه ست دادت امشب برات نسیه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶۱ ای روز مبارک و خجسته ما جمع و تو در میان نشسته ای همنفس همیشه پیش آ تا زنده شود دمی شکسته پیغام دل است این دو سه حرف بشنو سخن شکسته بسته یک بار بگو که بنده من کزاد شوم ز رنج و رسته آن دست ز روی خویش برگیر تا گل چینیم دسته دسته یک بار دگر شکرفشان کن طوطی نگر از قفس برسته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶۲ ای دو چشمت جاودان را نکته ها آموخته جان ها را شیوه های جان فزا آموخته هر چه در عالم دری بسته ست مفتاحش توی عشق شاگرد تو است و درگشا آموخته از برای صوفیان صاف بزم آراسته وانگهانی صوفیان را الصلا آموخته وز میان صوفیان آن صوفی محبوب را سر معشوقی مطلق در خلاء آموخته و آن دگر را ز امتحان اندر فراق انداخته سر سر عاشقانش در بلا آموخته عشق را نیمی نیاز و نیم دیگر بی نیاز این اجابت یافته و آن خود دعا آموخته پیش آب لطف او بین آتشی زانو زده همچو افلاطون حکمت صد دوا آموخته با دعا و با اجابت نقب کرده نیم شب سوی عیاران رند و صد دغا آموخته پرجفایانی که ایشان با همه کافردلی مر وفا را گوش مالیده وفا آموخته زخم و آتش های پنهانی است اندر چشمشان کاهنان را همچو آیینه صفا آموخته جمله ایشان بندگان شمس تبریزی شده در تجلی های او نور لقا آموخته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶۳ ای ز هندستان زلفت رهزنان برخاسته نعره از مردان مرد و از زنان برخاسته آتش رخسار تو در بیشه جان ها زده دود جان ها برشده هفت آسمان برخاسته جوی های شیر و می پنهان روان کرده ز جان وز معانی ساقیان همچو جان برخاسته کفر را سرمه کشیده تا بدیده کفر نیز شاهد دین را میان مؤمنان برخاسته تن چو دیوار و پس دیوار افتاده دلی در بیان حال آن دل این زبان برخاسته رو خرابی ها نگر در خانه هستی ز عشق سقف خانه درشکسته آستان برخاسته گرچه گوید فارغم از عاشقان لیکن از او بر سر هر عاشقی صد مهربان برخاسته شمس تبریزی چو کان عشق باقی را نمود خون دل یاقوت وار از عکس آن برخاسته

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۹ آن سفره بیار و در میان نه و آن کاسه به پیش عاشقان نه انبوه بریز نان که زشت است کآواز دهد کسی که نان نه تن را چو به نان شکار کردی جان را برگیر و پیش جان نه امروز قیامت تو برخاست برخیز قدم بر آسمان نه از آتش عشق نردبان ساز بر گنبد چرخ نردبان نه ای زهره ز چشم های هندو ترکانه تو تیر در کمان نه گر سینه زیان کند ز زخمت زخمی دیگر بر آن زیان نه چون نکته ز راه چشم گویی ما را همه مهر بر دهان نه ای اشک چو رفتی از در چشم آنجا رو و سر بر آستان نه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶۰ ای نقد تو را زکات نسیه بازآ ز خدا جزات نسیه آید ز خدا جزای خیرت در نقد بلا نجات نسیه پیش از تو جهات نقد بوده ست از شومی تو جهات نسیه این دولت تازه بی تو بادا ای طلعت تو بیات نسیه زیرا که به فال نحس هستت مرگ نقد و حیات نسیه بر تو همه چیز نسیه بادا الا نبود ممات نسیه چون جرم تو نقد و توبه نسیه ست دادت امشب برات نسیه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶۱ ای روز مبارک و خجسته ما جمع و تو در میان نشسته ای همنفس همیشه پیش آ تا زنده شود دمی شکسته پیغام دل است این دو سه حرف بشنو سخن شکسته بسته یک بار بگو که بنده من کزاد شوم ز رنج و رسته آن دست ز روی خویش برگیر تا گل چینیم دسته دسته یک بار دگر شکرفشان کن طوطی نگر از قفس برسته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶۲ ای دو چشمت جاودان را نکته ها آموخته جان ها را شیوه های جان فزا آموخته هر چه در عالم دری بسته ست مفتاحش توی عشق شاگرد تو است و درگشا آموخته از برای صوفیان صاف بزم آراسته وانگهانی صوفیان را الصلا آموخته وز میان صوفیان آن صوفی محبوب را سر معشوقی مطلق در خلاء آموخته و آن دگر را ز امتحان اندر فراق انداخته سر سر عاشقانش در بلا آموخته عشق را نیمی نیاز و نیم دیگر بی نیاز این اجابت یافته و آن خود دعا آموخته پیش آب لطف او بین آتشی زانو زده همچو افلاطون حکمت صد دوا آموخته با دعا و با اجابت نقب کرده نیم شب سوی عیاران رند و صد دغا آموخته پرجفایانی که ایشان با همه کافردلی مر وفا را گوش مالیده وفا آموخته زخم و آتش های پنهانی است اندر چشمشان کاهنان را همچو آیینه صفا آموخته جمله ایشان بندگان شمس تبریزی شده در تجلی های او نور لقا آموخته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶۳ ای ز هندستان زلفت رهزنان برخاسته نعره از مردان مرد و از زنان برخاسته آتش رخسار تو در بیشه جان ها زده دود جان ها برشده هفت آسمان برخاسته جوی های شیر و می پنهان روان کرده ز جان وز معانی ساقیان همچو جان برخاسته کفر را سرمه کشیده تا بدیده کفر نیز شاهد دین را میان مؤمنان برخاسته تن چو دیوار و پس دیوار افتاده دلی در بیان حال آن دل این زبان برخاسته رو خرابی ها نگر در خانه هستی ز عشق سقف خانه درشکسته آستان برخاسته گرچه گوید فارغم از عاشقان لیکن از او بر سر هر عاشقی صد مهربان برخاسته شمس تبریزی چو کان عشق باقی را نمود خون دل یاقوت وار از عکس آن برخاسته

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶۴ ای ز هجرانت زمین و آسمان بگریسته دل میان خون نشسته عقل و جان بگریسته چون به عالم نیست یک کس مر مکانت را عوض در عزای تو مکان و لامکان بگریسته جبرییل و قدسیان را بال و پر ازرق شده انبیا و اولیا را دیدگان بگریسته اندر این ماتم دریغا تاب گفتارم نماند تا مثالی وانمایم کان چنان بگریسته چون از این خانه برفتی سقف دولت درشکست لاجرم دولت بر اهل امتحان بگریسته در حقیقت صد جهان بودی نبودی یک کسی دوش دیدم آن جهان بر این جهان بگریسته چو ز دیده دور گشتی رفت دیده در پیت جان پی دیده بمانده خون چکان بگریسته غیرت تو گر نبودی اشک ها باریدمی همچنین به خون چکان دل در نهان بگریسته مشک ها باید چه جای اشک ها در هجر تو هر نفس خونابه گشته هر زمان بگریسته ای دریغا ای دریغا ای دریغا ای دریغ بر چنان چشم عیان چشم گمان بگریسته شه صلاح الدین برفتی ای همای گرم رو از کمان جستی چو تیر و آن کمان بگریسته بر صلاح الدین چه داند هر کسی بگریستن هم کسی باید که داند بر کسان بگریسته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶۵ ای ز گلزار جمالت یاسمن پا کوفته وز صواب هر خطایت صد ختن پا کوفته ای بزاده حسن تو بی واسطه هر مرد و زن وآنگه اندر باغ عشقت مرد و زن پا کوفته ای رخ شاهانه ات آورده جان پروانه ای صد هزاران شمع دل اندر لگن پا کوفته ای دماغ عاشقان پرباده منصوریت تا دو صد حلاج عشقت بر رسن پا کوفته لاغری جان ز ذوقت آن چنان فربه شده می نگنجد در جهان در خویشتن پا کوفته هدهدان اندر قفس چون زان سلیمان خوش شدند راه پریدن نبد تا در وطن پا کوفته جان عاشق لامکان و این بدن سایه الست آفتاب جان به رقص و این بدن پا کوفته قهقهه شادان عشقش کرد مجلس پرشکر بوالحزن شادان شده با بوالحسن پا کوفته روی و چشم شمس تبریزی گل و نسرین بکاشت در میان نرگس و گل جسم من پا کوفته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶۶ ای سراندازان همه در عشق تو پا کوفته گوهر جان همچو موسی روی دریا کوفته زیر این هفت آسیا هستی ما را خوش بکوب روشنایی کی فزاید سرمه ناکوفته عاشقان با عاقلان اندرنیامیزد از آنک درنیامیزد کسی ناکوفته با کوفته عاقلان از مور مرده درکشند از احتیاط عاشقان از لاابالی اژدها را کوفته مردم چشم از خیالت چون شود پی کوب عشق فرق ها پیدا شود از کوفته تا کوفته از شکار تو به بیشه جان شیران خون شده در هوای قاف قربت پر عنقا کوفته عشق چون خورشید دامن گستریده بر زمین عاشقان چون اخترانش راه بالا کوفته لا چو لالایان زده بر عاشقانش دست رد غیرت الا شده بر مغز لالا کوفته حاجیان راه جان خسته نگردند از نشاط اشترانشان زیر بار از راه اعضا کوفته ساربان این غزل گو تا ز بعد خستگی اشتران را مست بینی راه بطحا کوفته

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶۴ ای ز هجرانت زمین و آسمان بگریسته دل میان خون نشسته عقل و جان بگریسته چون به عالم نیست یک کس مر مکانت را عوض در عزای تو مکان و لامکان بگریسته جبرییل و قدسیان را بال و پر ازرق شده انبیا و اولیا را دیدگان بگریسته اندر این ماتم دریغا تاب گفتارم نماند تا مثالی وانمایم کان چنان بگریسته چون از این خانه برفتی سقف دولت درشکست لاجرم دولت بر اهل امتحان بگریسته در حقیقت صد جهان بودی نبودی یک کسی دوش دیدم آن جهان بر این جهان بگریسته چو ز دیده دور گشتی رفت دیده در پیت جان پی دیده بمانده خون چکان بگریسته غیرت تو گر نبودی اشک ها باریدمی همچنین به خون چکان دل در نهان بگریسته مشک ها باید چه جای اشک ها در هجر تو هر نفس خونابه گشته هر زمان بگریسته ای دریغا ای دریغا ای دریغا ای دریغ بر چنان چشم عیان چشم گمان بگریسته شه صلاح الدین برفتی ای همای گرم رو از کمان جستی چو تیر و آن کمان بگریسته بر صلاح الدین چه داند هر کسی بگریستن هم کسی باید که داند بر کسان بگریسته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶۵ ای ز گلزار جمالت یاسمن پا کوفته وز صواب هر خطایت صد ختن پا کوفته ای بزاده حسن تو بی واسطه هر مرد و زن وآنگه اندر باغ عشقت مرد و زن پا کوفته ای رخ شاهانه ات آورده جان پروانه ای صد هزاران شمع دل اندر لگن پا کوفته ای دماغ عاشقان پرباده منصوریت تا دو صد حلاج عشقت بر رسن پا کوفته لاغری جان ز ذوقت آن چنان فربه شده می نگنجد در جهان در خویشتن پا کوفته هدهدان اندر قفس چون زان سلیمان خوش شدند راه پریدن نبد تا در وطن پا کوفته جان عاشق لامکان و این بدن سایه الست آفتاب جان به رقص و این بدن پا کوفته قهقهه شادان عشقش کرد مجلس پرشکر بوالحزن شادان شده با بوالحسن پا کوفته روی و چشم شمس تبریزی گل و نسرین بکاشت در میان نرگس و گل جسم من پا کوفته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶۶ ای سراندازان همه در عشق تو پا کوفته گوهر جان همچو موسی روی دریا کوفته زیر این هفت آسیا هستی ما را خوش بکوب روشنایی کی فزاید سرمه ناکوفته عاشقان با عاقلان اندرنیامیزد از آنک درنیامیزد کسی ناکوفته با کوفته عاقلان از مور مرده درکشند از احتیاط عاشقان از لاابالی اژدها را کوفته مردم چشم از خیالت چون شود پی کوب عشق فرق ها پیدا شود از کوفته تا کوفته از شکار تو به بیشه جان شیران خون شده در هوای قاف قربت پر عنقا کوفته عشق چون خورشید دامن گستریده بر زمین عاشقان چون اخترانش راه بالا کوفته لا چو لالایان زده بر عاشقانش دست رد غیرت الا شده بر مغز لالا کوفته حاجیان راه جان خسته نگردند از نشاط اشترانشان زیر بار از راه اعضا کوفته ساربان این غزل گو تا ز بعد خستگی اشتران را مست بینی راه بطحا کوفته

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶۷ تا چه عشق است آن صنم را با دل پرخون شده هر زمان گوید که چونی ای دل بی چون شده دم به دم او کف خود را از دلم پرخون کند تا ز دست دست او خون دلم جیحون شده نام عاشق بر من و او را ز من خود صبر نیست عشق معشوقم ز حد عشق من افزون شده چونک کردم رو به بالا من بدیدم یک مهی فتنه خورشید گشته آفت گردون شده ذره ها اندر هوا و قطره ها در بحرها در دماغ عاشقانش باده و افیون شده واعظ عقل اندرآمد من نصیحت کردمش خیز مجلس سرد کردی ای چو افلاطون شده پیش شمس الدین تبریزی برو کز رحمتش مردگان کهنه بینی عاشق و مجنون شده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶۸ ای به میدان های وحدت گوی شاهی باخته جمله را عریان بدیده کس تو را نشناخته عقل کل کژچشم گشته از کمال غیرتت وز کژی پنداشته کو مر تو را انداخته ای چراغ و چشم عالم در جهان فرد آمدی تا در اسرار جهان تو صد جهان پرداخته ای که طاووس بهار از عشق رویت جلوه گر بر درخت جسم جان نالان شده چون فاخته از برای ما تو آتش را چو گلشن داشته وز برای ما تو دریا را چو کشتی ساخته شمس تبریزی جهان را چون تو پر کردی ز حسن من جهان روح را از غیر عشقت آخته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶۹ چشم بگشا جان ها بین از بدن بگریخته جان قفس را درشکسته دل ز تن بگریخته صد هزاران عقل ها بین جان ها پرداخته صد هزاران خویشتن بی خویشتن بگریخته گر گریزد صد هزاران جان و دل من فارغم چون درآمد مست و خندان آن ز من بگریخته صد هزاران تشنه ز استسقا بگفته ترک جان صد هزاران بلبل آن سو از چمن بگریخته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۰ این چه باد صرصر است از آسمان پویان شده صد هزاران کشتی از وی مست و سرگردان شده مخلص کشتی ز باد و غرقه کشتی ز باد هم بدو زنده شده ست و هم بدو بی جان شده باد اندر امر یزدان چون نفس در امر تو ز امر تو دشنام گشته وز تو مدحت خوان شده بادها را مختلف از مروحه تقدیر دان از صبا معمور عالم با وبا ویران شده باد را یا رب نمودی مروحه پنهان مدار مروحه دیدن چراغ سینه پاکان شده هر که بیند او سبب باشد یقین صورت پرست و آنک بیند او مسبب نور معنی دان شده اهل صورت جان دهند از آرزوی شبه ای پیش اهل بحر معنی درها ارزان شده شد مقلد خاک مردان نقل ها ز ایشان کند و آن دگر خاموش کرده زیر زیر ایشان شده چشم بر ره داشت پوینده قراضه می بچید آن قراضه چین ره را بین کنون در کان شده همچو مادر بر بچه لرزیم بر ایمان خویش از چه لرزد آن ظریف سر به سر ایمان شده همچو ماهی می گدازی در غم سرلشکری بینمت چون آفتابی بی حشم سلطان شده چند گویی دود برهان است بر آتش خمش بینمت بی دود آتش گشته و برهان شده چند گشت و چند گردد بر سرت کیوان بگو بینمت همچون مسیحا بر سر کیوان شده ای نصیبه جو ز من که این بیار و آن بیار بینمت رسته از این و آن و آن و آن شده بس کن ای مست معربد ناطق بسیارگو بینمت خاموش گویان چون کفه میزان شده

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶۷ تا چه عشق است آن صنم را با دل پرخون شده هر زمان گوید که چونی ای دل بی چون شده دم به دم او کف خود را از دلم پرخون کند تا ز دست دست او خون دلم جیحون شده نام عاشق بر من و او را ز من خود صبر نیست عشق معشوقم ز حد عشق من افزون شده چونک کردم رو به بالا من بدیدم یک مهی فتنه خورشید گشته آفت گردون شده ذره ها اندر هوا و قطره ها در بحرها در دماغ عاشقانش باده و افیون شده واعظ عقل اندرآمد من نصیحت کردمش خیز مجلس سرد کردی ای چو افلاطون شده پیش شمس الدین تبریزی برو کز رحمتش مردگان کهنه بینی عاشق و مجنون شده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶۸ ای به میدان های وحدت گوی شاهی باخته جمله را عریان بدیده کس تو را نشناخته عقل کل کژچشم گشته از کمال غیرتت وز کژی پنداشته کو مر تو را انداخته ای چراغ و چشم عالم در جهان فرد آمدی تا در اسرار جهان تو صد جهان پرداخته ای که طاووس بهار از عشق رویت جلوه گر بر درخت جسم جان نالان شده چون فاخته از برای ما تو آتش را چو گلشن داشته وز برای ما تو دریا را چو کشتی ساخته شمس تبریزی جهان را چون تو پر کردی ز حسن من جهان روح را از غیر عشقت آخته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶۹ چشم بگشا جان ها بین از بدن بگریخته جان قفس را درشکسته دل ز تن بگریخته صد هزاران عقل ها بین جان ها پرداخته صد هزاران خویشتن بی خویشتن بگریخته گر گریزد صد هزاران جان و دل من فارغم چون درآمد مست و خندان آن ز من بگریخته صد هزاران تشنه ز استسقا بگفته ترک جان صد هزاران بلبل آن سو از چمن بگریخته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۰ این چه باد صرصر است از آسمان پویان شده صد هزاران کشتی از وی مست و سرگردان شده مخلص کشتی ز باد و غرقه کشتی ز باد هم بدو زنده شده ست و هم بدو بی جان شده باد اندر امر یزدان چون نفس در امر تو ز امر تو دشنام گشته وز تو مدحت خوان شده بادها را مختلف از مروحه تقدیر دان از صبا معمور عالم با وبا ویران شده باد را یا رب نمودی مروحه پنهان مدار مروحه دیدن چراغ سینه پاکان شده هر که بیند او سبب باشد یقین صورت پرست و آنک بیند او مسبب نور معنی دان شده اهل صورت جان دهند از آرزوی شبه ای پیش اهل بحر معنی درها ارزان شده شد مقلد خاک مردان نقل ها ز ایشان کند و آن دگر خاموش کرده زیر زیر ایشان شده چشم بر ره داشت پوینده قراضه می بچید آن قراضه چین ره را بین کنون در کان شده همچو مادر بر بچه لرزیم بر ایمان خویش از چه لرزد آن ظریف سر به سر ایمان شده همچو ماهی می گدازی در غم سرلشکری بینمت چون آفتابی بی حشم سلطان شده چند گویی دود برهان است بر آتش خمش بینمت بی دود آتش گشته و برهان شده چند گشت و چند گردد بر سرت کیوان بگو بینمت همچون مسیحا بر سر کیوان شده ای نصیبه جو ز من که این بیار و آن بیار بینمت رسته از این و آن و آن و آن شده بس کن ای مست معربد ناطق بسیارگو بینمت خاموش گویان چون کفه میزان شده

%0
10 Bölüm