مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۶ سبک بنواز ای مطرب ربابی بگردان زوتر ای ساقی شرابی که آورد آن پری رو رنگ دیگر ز چشمه زندگی جوشید آبی چه آتش زد نهان دلبر به دل ها که مجلس پر شد از بوی کبابی چرا ای پیر مجلس چنگ پرفن نگویی ناله نی را جوابی نی نه چشم زان چشمان چه گوید چنین بیدار باشد مست خوابی دل سنگین چو یابد تاب آن چشم شود در حال او در خوشابی گدازد هر دو عالم بحر گیرد چون آن مه رو براندازد نقابی ایا ساقی به اصحاب سعادت بده حالی تو باری خمر نابی قدم تا فرق پر دارید از این می که بوی شمس تبریزی بیابی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۷ سلام علیک ای مقصود هستی هم از آغاز روز امروز مستی توی می واجب آید باده خوردن توی بت واجب آید بت پرستی به دوران تو منسوخ است شیشه بگردان آن سبوهای دودستی بیا بشنو حدیث پوست کنده همه مغزم چو در مغزم نشستی هلا ای یوسف خوبان به مصر آ ز قعر چه به حبل الله رستی بگیر ای چرخ پیر چنبری پشت رسن را سخت کز چنبر بجستی منم لولی و سرنا خوش نوازم بده شکر نیم را چون شکستی به دو بوسه مخا از خشم لب را تو ده نان چون دکان ها را ببستی بلی گو نی مگو ای صورت عشق که سلطان بلی شاه الستی بلی تو برآردمان به بالا بلی ما فرود آرد به پستی خمش کن عشق خود مجنون خویش است نه لیلی گنجد و نی فاطمستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۸ اگر خورشید جاویدان نگشتی درخت و رخت بازرگان نگشتی دو دست کفشگر گر ساکنستی همیشه گربه در انبان نگشتی اگر نه عشوه های باد بودی سر شاخ گل خندان نگشتی چه گویم گر نبودی آن که دانی به هر دم این نگشتی آن نگشتی فلک چتر است و سلطان عقل کلی نگشتی چتر اگر سلطان نگشتی اگر آواز سرهنگان نبودی نگشتی اختر و کیوان نگشتی کریمی گر ندادی ابر و باران یکی جرعه به گرد خوان نگشتی درونت گر نبودی کیمیاگر به هر دم خون و بلغم جان نگشتی نهان از عالم ار نی عالمستی دل تاریک تو میدان نگشتی نهان دار این سخن را ز آنک زرها اگر پنهان نبودی کان نگشتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۹ ز ما برگشتی و با گل فتادی دو چشم خویش سوی گل گشادی ز شرم روی ما گل از تو بگریخت ز گل واگشتی اینجا سر نهادی نهادی سر که پای من ببوسی نیابی بوسه گل را بوسه دادی بدان لب ها که بوی گل گرفته ست نیابی بوسه گرچه اوستادی برای رفع بویش این دو لب را همی مالم به خاکت من ز شادی کجا بردارم این لب از تو ای خاک ولی فتنه توی گل را تو زادی تو آن خاکی که از حق لطف دزدی تو دزدی و مریدی و مرادی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۰ چنین باشد چنین گوید منادی که بی رنجی نبینی هیچ شادی چه مایه رنج ها دیدی تو هر روز تأمل کن از آن روزی که زادی چه خون از چشم و دل ها برگشاده ست که تا تو چشم در عالم گشادی خداوندا اگر آهن بدیدی ز اول آن کشاکش کش تو دادی ز بیم و ترس آهن آب گشتی گدازیدی نپذرفتی جمادی ولیک آن را نهان کردی ز آهن به هر روز اندک اندک می نهادی چو آهن گشت آیینه به آخر بگفتا شکر ای سلطان هادی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۶ سبک بنواز ای مطرب ربابی بگردان زوتر ای ساقی شرابی که آورد آن پری رو رنگ دیگر ز چشمه زندگی جوشید آبی چه آتش زد نهان دلبر به دل ها که مجلس پر شد از بوی کبابی چرا ای پیر مجلس چنگ پرفن نگویی ناله نی را جوابی نی نه چشم زان چشمان چه گوید چنین بیدار باشد مست خوابی دل سنگین چو یابد تاب آن چشم شود در حال او در خوشابی گدازد هر دو عالم بحر گیرد چون آن مه رو براندازد نقابی ایا ساقی به اصحاب سعادت بده حالی تو باری خمر نابی قدم تا فرق پر دارید از این می که بوی شمس تبریزی بیابی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۷ سلام علیک ای مقصود هستی هم از آغاز روز امروز مستی توی می واجب آید باده خوردن توی بت واجب آید بت پرستی به دوران تو منسوخ است شیشه بگردان آن سبوهای دودستی بیا بشنو حدیث پوست کنده همه مغزم چو در مغزم نشستی هلا ای یوسف خوبان به مصر آ ز قعر چه به حبل الله رستی بگیر ای چرخ پیر چنبری پشت رسن را سخت کز چنبر بجستی منم لولی و سرنا خوش نوازم بده شکر نیم را چون شکستی به دو بوسه مخا از خشم لب را تو ده نان چون دکان ها را ببستی بلی گو نی مگو ای صورت عشق که سلطان بلی شاه الستی بلی تو برآردمان به بالا بلی ما فرود آرد به پستی خمش کن عشق خود مجنون خویش است نه لیلی گنجد و نی فاطمستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۸ اگر خورشید جاویدان نگشتی درخت و رخت بازرگان نگشتی دو دست کفشگر گر ساکنستی همیشه گربه در انبان نگشتی اگر نه عشوه های باد بودی سر شاخ گل خندان نگشتی چه گویم گر نبودی آن که دانی به هر دم این نگشتی آن نگشتی فلک چتر است و سلطان عقل کلی نگشتی چتر اگر سلطان نگشتی اگر آواز سرهنگان نبودی نگشتی اختر و کیوان نگشتی کریمی گر ندادی ابر و باران یکی جرعه به گرد خوان نگشتی درونت گر نبودی کیمیاگر به هر دم خون و بلغم جان نگشتی نهان از عالم ار نی عالمستی دل تاریک تو میدان نگشتی نهان دار این سخن را ز آنک زرها اگر پنهان نبودی کان نگشتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۹ ز ما برگشتی و با گل فتادی دو چشم خویش سوی گل گشادی ز شرم روی ما گل از تو بگریخت ز گل واگشتی اینجا سر نهادی نهادی سر که پای من ببوسی نیابی بوسه گل را بوسه دادی بدان لب ها که بوی گل گرفته ست نیابی بوسه گرچه اوستادی برای رفع بویش این دو لب را همی مالم به خاکت من ز شادی کجا بردارم این لب از تو ای خاک ولی فتنه توی گل را تو زادی تو آن خاکی که از حق لطف دزدی تو دزدی و مریدی و مرادی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۰ چنین باشد چنین گوید منادی که بی رنجی نبینی هیچ شادی چه مایه رنج ها دیدی تو هر روز تأمل کن از آن روزی که زادی چه خون از چشم و دل ها برگشاده ست که تا تو چشم در عالم گشادی خداوندا اگر آهن بدیدی ز اول آن کشاکش کش تو دادی ز بیم و ترس آهن آب گشتی گدازیدی نپذرفتی جمادی ولیک آن را نهان کردی ز آهن به هر روز اندک اندک می نهادی چو آهن گشت آیینه به آخر بگفتا شکر ای سلطان هادی