Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴ چه شدی گر تو همچو من شدیی عاشق ای فتا همه روز اندر آن جنون همه شب اندر این بکا ز دو چشمت خیال او نشدی یک دمی نهان که دو صد نور می رسد به دو دیده از آن لقا ز رفیقان گسستیی ز جهان دست شستیی که مجرد شدم ز خود که مسلم شدم تو را چو بر این خلق می تنم مثل آب و روغنم ز برونیم متصل به درونه ز هم جدا ز هوس ها گذشتیی به جنون بسته گشتیی نه جنونی ز خلط و خون که طبیبش دهد دوا که طبیبان اگر دمی بچشندی از این غمی بجهندی ز بند خود بدرندی کتاب ها هله زین جمله درگذر بطلب معدن شکر که شوی محو آن شکر چو لبن در زلوبیا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵ از برای صلاح مجنون را بازخوان ای حکیم افسون را از برای علاج بی خبری درج کن در نبیذ افیون را چون نداری خلاص بی چون شو تا ببینی جمال بی چون را دل پرخون ببین تو ای ساقی درده آن جام لعل چون خون را زانک عقل از برای مادونی سجده آرد ز حرص هر دون را باده خواران به نیم جو نخرند این دو قرص درست گردون را نخوت عشق را ز مجنون پرس تا که در سر چهاست مجنون را گمرهی های عشق بردرد صد هزاران طریق و قانون را ای صبا تو برو بگو از من از کرم بحر در مکنون را گرچه از خشم گفته ای نکنم روح بخش این حماء مسنون را شمس تبریز موسی عهدی در فراقت مدارهارون را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶ صد دهل می زنند در دل ما بانگ آن بشنویم ما فردا پنبه در گوش و موی در چشمست غم فردا و وسوسه سودا آتش عشق زن در این پنبه همچو حلاج و همچو اهل صفا آتش و پنبه را چه می داری این دو ضدند و ضد نکرد بقا چون ملاقات عشق نزدیکست خوش لقا شو برای روز لقا مرگ ما شادی و ملاقاتست گر تو را ماتمست رو زین جا چونک زندان ماست این دنیا عیش باشد خراب زندان ها آنک زندان او چنین خوش بود چون بود مجلس جهان آرا تو وفا را مجو در این زندان که در این جا وفا نکرد وفا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷ بانگ تسبیح بشنو از بالا پس تو هم سبح اسمه الاعلی گل و سنبل چرد دلت چون یافت مرغزاری که اخرج المرعی یعلم الجهر نقش این آهوست ناف مشکین او و مایخفی نفس آهوان او چو رسید روح را سوی مرغزار هدی تشنه را کی بود فراموشی چون سنقریک فلا تنسی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸ گوش من منتظر پیام تو را جان به جان جسته یک سلام تو را در دلم خون شوق می جوشد منتظر بوی جوش جام تو را ای ز شیرینی و دلاویزی دانه حاجت نبوده دام تو را کرده شاهان نثار تاج و کمر مر قبای کمین غلام تو را ز اول عشق من گمان بردم که تصور کنم ختام تو را سلسله ام کن به پای اشتر بند من طمع کی کنم سنام تو را آنک شیری ز لطف تو خورده ست مرگ بیند یقین فطام تو را به حق آن زبان کاشف غیب که به گوشم رسان پیام تو را به حق آن سرای دولت بخش بنمایم ز دور بام تو را گر سر از سجده تو سود کند چه زیانست لطف عام تو را شمس تبریز این دل آشفته بر جگر بسته است نام تو را

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴ چه شدی گر تو همچو من شدیی عاشق ای فتا همه روز اندر آن جنون همه شب اندر این بکا ز دو چشمت خیال او نشدی یک دمی نهان که دو صد نور می رسد به دو دیده از آن لقا ز رفیقان گسستیی ز جهان دست شستیی که مجرد شدم ز خود که مسلم شدم تو را چو بر این خلق می تنم مثل آب و روغنم ز برونیم متصل به درونه ز هم جدا ز هوس ها گذشتیی به جنون بسته گشتیی نه جنونی ز خلط و خون که طبیبش دهد دوا که طبیبان اگر دمی بچشندی از این غمی بجهندی ز بند خود بدرندی کتاب ها هله زین جمله درگذر بطلب معدن شکر که شوی محو آن شکر چو لبن در زلوبیا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵ از برای صلاح مجنون را بازخوان ای حکیم افسون را از برای علاج بی خبری درج کن در نبیذ افیون را چون نداری خلاص بی چون شو تا ببینی جمال بی چون را دل پرخون ببین تو ای ساقی درده آن جام لعل چون خون را زانک عقل از برای مادونی سجده آرد ز حرص هر دون را باده خواران به نیم جو نخرند این دو قرص درست گردون را نخوت عشق را ز مجنون پرس تا که در سر چهاست مجنون را گمرهی های عشق بردرد صد هزاران طریق و قانون را ای صبا تو برو بگو از من از کرم بحر در مکنون را گرچه از خشم گفته ای نکنم روح بخش این حماء مسنون را شمس تبریز موسی عهدی در فراقت مدارهارون را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶ صد دهل می زنند در دل ما بانگ آن بشنویم ما فردا پنبه در گوش و موی در چشمست غم فردا و وسوسه سودا آتش عشق زن در این پنبه همچو حلاج و همچو اهل صفا آتش و پنبه را چه می داری این دو ضدند و ضد نکرد بقا چون ملاقات عشق نزدیکست خوش لقا شو برای روز لقا مرگ ما شادی و ملاقاتست گر تو را ماتمست رو زین جا چونک زندان ماست این دنیا عیش باشد خراب زندان ها آنک زندان او چنین خوش بود چون بود مجلس جهان آرا تو وفا را مجو در این زندان که در این جا وفا نکرد وفا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷ بانگ تسبیح بشنو از بالا پس تو هم سبح اسمه الاعلی گل و سنبل چرد دلت چون یافت مرغزاری که اخرج المرعی یعلم الجهر نقش این آهوست ناف مشکین او و مایخفی نفس آهوان او چو رسید روح را سوی مرغزار هدی تشنه را کی بود فراموشی چون سنقریک فلا تنسی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸ گوش من منتظر پیام تو را جان به جان جسته یک سلام تو را در دلم خون شوق می جوشد منتظر بوی جوش جام تو را ای ز شیرینی و دلاویزی دانه حاجت نبوده دام تو را کرده شاهان نثار تاج و کمر مر قبای کمین غلام تو را ز اول عشق من گمان بردم که تصور کنم ختام تو را سلسله ام کن به پای اشتر بند من طمع کی کنم سنام تو را آنک شیری ز لطف تو خورده ست مرگ بیند یقین فطام تو را به حق آن زبان کاشف غیب که به گوشم رسان پیام تو را به حق آن سرای دولت بخش بنمایم ز دور بام تو را گر سر از سجده تو سود کند چه زیانست لطف عام تو را شمس تبریز این دل آشفته بر جگر بسته است نام تو را

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹ دل بر ما شده ست دلبر ما گل ما بی حدست و شکر ما ما همیشه میان گلشکر یم زان دل ما قوی ست در بر ما زهره دارد حوادث طبعی که بگردد به گرد لشکر ما ما به پر می پریم سوی فلک زانک عرشی ست اصل جوهر ما ساکنان فلک بخور کنند از صفات خوش معنبر ما همه نسرین و ارغوان و گل است بر زمین شاهراه کشور ما نه بخندد نه بشکفد عالم بی نسیم دم منور ما ذره های هوا پذیرد روح از دم عشق روح پرور ما گوش ها گشته اند محرم غیب از زبان و دل سخنور ما شمس تبریز ابرسوز شده ست سایه اش کم مباد از سر ما مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰ هین که منم بر در در برگشا بستن در نیست نشان رضا در دل هر ذره تو را درگهیست تا نگشایی بود آن در خفا فالق اصباحی و رب الفلق باز کنی صد در و گویی درآ نی که منم بر در بلک توی راه بده در بگشا خویش را آمد کبریت بر آتشی گفت برون آ بر من دلبرا صورت من صورت تو نیست لیک جمله توام صورت من چون غطا صورت و معنی تو شوم چون رسی محو شود صورت من در لقا آتش گفتش که برون آمدم از خود خود روی بپوشم چرا هین بستان از من تبلیغ کن بر همه اصحاب و همه اقربا کوه اگر هست چو کاهش بکش داده امت من صفت کهربا کاه ربای من که می کشد نه از عدم آوردم کوه حرا در دل تو جمله منم سر به سر سوی دل خویش بیا مرحبا دلبرم و دل برم ایرا که هست جوهر دل زاده ز دریای ما نقل کنم ور نکنم سایه را سایه من کی بود از من جدا لیک ز جایش ببرم تا شود وصلت او ظاهر وقت جلا تا که بداند که او فرع ماست تا که جدا گردد او از عدا رو بر ساقی و شنو باقیش تات بگوید به زبان بقا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱ پیشتر آ پیشتر ای بوالوفا از من و ما بگذر و زوتر بیا پیشتر آ درگذر از ما و من پیشتر آ تا نه تو باشی نه ما کبر و تکبر بگذار و بگیر در عوض کبر چنین کبریا گفت الست و تو بگفتی بلی شکر بلی چیست کشیدن بلا سر بلی چیست که یعنی منم حلقه زن درگه فقر و فنا هم برو از جا و هم از جا مرو جا ز کجا حضرت بی جا کجا پاک شو از خویش و همه خاک شو تا که ز خاک تو بروید گیا ور چو گیا خشک شوی خوش بسوز تا که ز سوز تو فروزد ضیا ور شوی از سوز چو خاکستری باشد خاکستر تو کیمیا بنگر در غیب چه سان کیمیاست کو ز کف خاک بسازد تو را از کف دریا بنگارد زمین دود سیه را بنگارد سما لقمه نان را مدد جان کند باد نفس را دهد این علم ها پیش چنین کار و کیا جان بده فقر به جان داند جود و سخا جان پر از علت او را دهی جان بستانی خوش و بی منتها بس کنم این گفتن و خامش کنم در خمشی به سخن جان فزا

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹ دل بر ما شده ست دلبر ما گل ما بی حدست و شکر ما ما همیشه میان گلشکر یم زان دل ما قوی ست در بر ما زهره دارد حوادث طبعی که بگردد به گرد لشکر ما ما به پر می پریم سوی فلک زانک عرشی ست اصل جوهر ما ساکنان فلک بخور کنند از صفات خوش معنبر ما همه نسرین و ارغوان و گل است بر زمین شاهراه کشور ما نه بخندد نه بشکفد عالم بی نسیم دم منور ما ذره های هوا پذیرد روح از دم عشق روح پرور ما گوش ها گشته اند محرم غیب از زبان و دل سخنور ما شمس تبریز ابرسوز شده ست سایه اش کم مباد از سر ما مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰ هین که منم بر در در برگشا بستن در نیست نشان رضا در دل هر ذره تو را درگهیست تا نگشایی بود آن در خفا فالق اصباحی و رب الفلق باز کنی صد در و گویی درآ نی که منم بر در بلک توی راه بده در بگشا خویش را آمد کبریت بر آتشی گفت برون آ بر من دلبرا صورت من صورت تو نیست لیک جمله توام صورت من چون غطا صورت و معنی تو شوم چون رسی محو شود صورت من در لقا آتش گفتش که برون آمدم از خود خود روی بپوشم چرا هین بستان از من تبلیغ کن بر همه اصحاب و همه اقربا کوه اگر هست چو کاهش بکش داده امت من صفت کهربا کاه ربای من که می کشد نه از عدم آوردم کوه حرا در دل تو جمله منم سر به سر سوی دل خویش بیا مرحبا دلبرم و دل برم ایرا که هست جوهر دل زاده ز دریای ما نقل کنم ور نکنم سایه را سایه من کی بود از من جدا لیک ز جایش ببرم تا شود وصلت او ظاهر وقت جلا تا که بداند که او فرع ماست تا که جدا گردد او از عدا رو بر ساقی و شنو باقیش تات بگوید به زبان بقا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱ پیشتر آ پیشتر ای بوالوفا از من و ما بگذر و زوتر بیا پیشتر آ درگذر از ما و من پیشتر آ تا نه تو باشی نه ما کبر و تکبر بگذار و بگیر در عوض کبر چنین کبریا گفت الست و تو بگفتی بلی شکر بلی چیست کشیدن بلا سر بلی چیست که یعنی منم حلقه زن درگه فقر و فنا هم برو از جا و هم از جا مرو جا ز کجا حضرت بی جا کجا پاک شو از خویش و همه خاک شو تا که ز خاک تو بروید گیا ور چو گیا خشک شوی خوش بسوز تا که ز سوز تو فروزد ضیا ور شوی از سوز چو خاکستری باشد خاکستر تو کیمیا بنگر در غیب چه سان کیمیاست کو ز کف خاک بسازد تو را از کف دریا بنگارد زمین دود سیه را بنگارد سما لقمه نان را مدد جان کند باد نفس را دهد این علم ها پیش چنین کار و کیا جان بده فقر به جان داند جود و سخا جان پر از علت او را دهی جان بستانی خوش و بی منتها بس کنم این گفتن و خامش کنم در خمشی به سخن جان فزا

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲ نذر کند یار که امشب تو را خواب نباشد ز طمع برتر آ حفظ دماغ آن مدمغ بود چونک سهر باید یار مرا هست دماغ تو چو زیت چراغ هست چراغ تن ما بی وفا گر دبه پر زیت بود سود نیست صبح شود گشت چراغت فنا دعوت خورشید به از زیت تو چند چراغ ارزد آن یک صلا چشم خوشش را ابدا خواب نیست مست کند چشم همه خلق را جمله بخسپند و تبسم کند چشم خوشش بر خلل چشم ها پس لمن الملک برآید به چرخ کو ملکان خوش زرین قبا کو امرا کو وزرا کو مهان بهر بلادالله حافظ کجا اهل علم چون شد و اهل قلم دیو نیابی تو به دیوان سرا خانه و تنشان شده تاریک و تنگ چونک ببردیم یکی دم ضیا گرد که بادش برود چون شود افتد بر خاک سیه بی نوا چون بجهند از حجب خواب خویش باز بمالند سبال جفا اه چه فراموش گرند این گروه دانششان هیچ ندارد بقا زود فراموش شود سوز شمع بر دل پروانه ز جهل و عما باز بیاید به پر نیم سوز باز بسوزد چو دل ناسزا نذر تو کن حکم تو کن حاکمی بر شب و بر روز و سحر ای خدا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳ چند نهان داری آن خنده را آن مه تابنده فرخنده را بنده کند روی تو صد شاه را شاه کند خنده تو بنده را خنده بیآموز گل سرخ را جلوه کن آن دولت پاینده را بسته بدان ست در آسمان تا بکشد چون تو گشاینده را دیده قطار شترهای مست منتظرانند کشاننده را زلف برافشان و در آن حلقه کش حلق دو صد حلقه رباینده را روز وصال ست و صنم حاضرست هیچ مپا مدت آینده را عاشق زخم ست دف سخت رو میل لب ست آن نی نالنده را بر رخ دف چند طپانچه بزن دم ده آن نای سگالنده را ور به طمع ناله برآرد رباب خوش بگشا آن کف بخشنده را عیب مکن گر غزل ابتر بماند نیست وفا خاطر پرنده را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴ باده ده آن یار قدح باره را یار ترش روی شکرپاره را منگر آن سوی بدین سو گشا غمزه غمازه خون خواره را دست تو می مالد بیچاره وار نه به کفش چاره بیچاره را خیره و سرگشته و بی کار کن این خرد پیر همه کاره را ای کرمت شاه هزاران کرم چشمه فرستی جگر خاره را طفل دو-روزه چو ز تو بو برد می کشد او سوی تو گهواره را ترک کند دایه و صد شیر را ای بدل روغن کنجاره را خوب کلیدی در بر بسته را خوب کمندی دل آواره را کار تو این باشد ای آفتاب نور فرستی مه و استاره را منتظرش باش و چو مه نور گیر ترک کن این گنگل و نظاره را رحمت تو مهره دهد مار را خانه دهد عقرب جراره را یاد دهد کار فراموش را باد دهد خاطر سیاره را هر بت سنگین ز دمش زنده شد تا چه دم ست آن بت سحاره را خامش کن گفت از این عالم است ترک کن این عالم غداره را

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲ نذر کند یار که امشب تو را خواب نباشد ز طمع برتر آ حفظ دماغ آن مدمغ بود چونک سهر باید یار مرا هست دماغ تو چو زیت چراغ هست چراغ تن ما بی وفا گر دبه پر زیت بود سود نیست صبح شود گشت چراغت فنا دعوت خورشید به از زیت تو چند چراغ ارزد آن یک صلا چشم خوشش را ابدا خواب نیست مست کند چشم همه خلق را جمله بخسپند و تبسم کند چشم خوشش بر خلل چشم ها پس لمن الملک برآید به چرخ کو ملکان خوش زرین قبا کو امرا کو وزرا کو مهان بهر بلادالله حافظ کجا اهل علم چون شد و اهل قلم دیو نیابی تو به دیوان سرا خانه و تنشان شده تاریک و تنگ چونک ببردیم یکی دم ضیا گرد که بادش برود چون شود افتد بر خاک سیه بی نوا چون بجهند از حجب خواب خویش باز بمالند سبال جفا اه چه فراموش گرند این گروه دانششان هیچ ندارد بقا زود فراموش شود سوز شمع بر دل پروانه ز جهل و عما باز بیاید به پر نیم سوز باز بسوزد چو دل ناسزا نذر تو کن حکم تو کن حاکمی بر شب و بر روز و سحر ای خدا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳ چند نهان داری آن خنده را آن مه تابنده فرخنده را بنده کند روی تو صد شاه را شاه کند خنده تو بنده را خنده بیآموز گل سرخ را جلوه کن آن دولت پاینده را بسته بدان ست در آسمان تا بکشد چون تو گشاینده را دیده قطار شترهای مست منتظرانند کشاننده را زلف برافشان و در آن حلقه کش حلق دو صد حلقه رباینده را روز وصال ست و صنم حاضرست هیچ مپا مدت آینده را عاشق زخم ست دف سخت رو میل لب ست آن نی نالنده را بر رخ دف چند طپانچه بزن دم ده آن نای سگالنده را ور به طمع ناله برآرد رباب خوش بگشا آن کف بخشنده را عیب مکن گر غزل ابتر بماند نیست وفا خاطر پرنده را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴ باده ده آن یار قدح باره را یار ترش روی شکرپاره را منگر آن سوی بدین سو گشا غمزه غمازه خون خواره را دست تو می مالد بیچاره وار نه به کفش چاره بیچاره را خیره و سرگشته و بی کار کن این خرد پیر همه کاره را ای کرمت شاه هزاران کرم چشمه فرستی جگر خاره را طفل دو-روزه چو ز تو بو برد می کشد او سوی تو گهواره را ترک کند دایه و صد شیر را ای بدل روغن کنجاره را خوب کلیدی در بر بسته را خوب کمندی دل آواره را کار تو این باشد ای آفتاب نور فرستی مه و استاره را منتظرش باش و چو مه نور گیر ترک کن این گنگل و نظاره را رحمت تو مهره دهد مار را خانه دهد عقرب جراره را یاد دهد کار فراموش را باد دهد خاطر سیاره را هر بت سنگین ز دمش زنده شد تا چه دم ست آن بت سحاره را خامش کن گفت از این عالم است ترک کن این عالم غداره را

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵ خیز صبوحی کن و درده صلا خیز که صبح آمد و وقت دعا کوزه پر از می کن و در کاسه ریز خیز مزن خنبک و خم برگشا دور بگردان و مرا ده نخست جان مرا تازه کن ای جان فزا خیز که از هر طرفی بانگ چنگ در فلک انداخت ندا و صدا تنتن تنتن شنو و تن مزن وقت تو خوش ای قمر خوش لقا در سرم افکن می و پابند کن تا نروم بیهده از جا به جا زان کف دریا صفت در نثار آب درانداز چو کشتی مرا پاره چوبی بدم و از کفت گشته ام ای موسی جان اژدها عازر وقتم به دمت ای مسیح حشر شدم از تک گور فنا یا چو درختم که به امر رسول بیخ کشان آمدم اندر فلا هم تو بده هم تو بگو زین سپس ای دهن و کف تو گنج بقا خسرو تبریز توی شمس دین سرور شاهان جهان علا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶ داد دهی ساغر و پیمانه را مایه دهی مجلس و میخانه را مست کنی نرگس مخمور را پیش کشی آن بت دردانه را جز ز خداوندی تو کی رسد صبر و قرار این دل دیوانه را تیغ برآور هله ای آفتاب نور ده این گوشه ویرانه را قاف توی مسکن سیمرغ را شمع توی جان چو پروانه را چشمه حیوان بگشا هر طرف نقل کن آن قصه و افسانه را مست کن ای ساقی و در کار کش این بدن کافر بیگانه را گر نکند رام چنین دیو را پس چه شد آن ساغر مردانه را نیم دلی را به چه آرد که او پست کند صد دل فرزانه را از پگه امروز چه خوش مجلسی ست آن صنم و فتنه فتانه را بشکند آن چشم تو صد عهد را مست کند زلف تو صد شانه را یک نفسی بام برآ ای صنم رقص درآر استن حنانه را شرح فتحنا و اشارات آن قفل بگوید سر دندانه را شاه بگوید شنود پیش من ترک کنم گفت غلامانه را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷ لعل لبش داد کنون مر مرا آنچ تو را لعل کند مر مرا گلبن خندان به دل و جان بگفت برگ منت هست به گلشن برآ گر نخریده ست جهان را ز غم مژده چرا داد خدا که اشتری در بن خانه ست جهان تنگ و منگ زود برآیید به بام سرا صورت اقبال شکرریز گفت شکر چو کم نیست شکایت چرا ساغر بر دست خرامان رسید فخر من و فخر همه ماورا جام مباح آمد هین نوش کن باز ره از غابر و از ماجرا ساغر اول چو دود بر سرت سجده کند عقل جنون تو را فاش مکن فاش تو اسرار عرش در سخنی زاده ز تحت الثری

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵ خیز صبوحی کن و درده صلا خیز که صبح آمد و وقت دعا کوزه پر از می کن و در کاسه ریز خیز مزن خنبک و خم برگشا دور بگردان و مرا ده نخست جان مرا تازه کن ای جان فزا خیز که از هر طرفی بانگ چنگ در فلک انداخت ندا و صدا تنتن تنتن شنو و تن مزن وقت تو خوش ای قمر خوش لقا در سرم افکن می و پابند کن تا نروم بیهده از جا به جا زان کف دریا صفت در نثار آب درانداز چو کشتی مرا پاره چوبی بدم و از کفت گشته ام ای موسی جان اژدها عازر وقتم به دمت ای مسیح حشر شدم از تک گور فنا یا چو درختم که به امر رسول بیخ کشان آمدم اندر فلا هم تو بده هم تو بگو زین سپس ای دهن و کف تو گنج بقا خسرو تبریز توی شمس دین سرور شاهان جهان علا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶ داد دهی ساغر و پیمانه را مایه دهی مجلس و میخانه را مست کنی نرگس مخمور را پیش کشی آن بت دردانه را جز ز خداوندی تو کی رسد صبر و قرار این دل دیوانه را تیغ برآور هله ای آفتاب نور ده این گوشه ویرانه را قاف توی مسکن سیمرغ را شمع توی جان چو پروانه را چشمه حیوان بگشا هر طرف نقل کن آن قصه و افسانه را مست کن ای ساقی و در کار کش این بدن کافر بیگانه را گر نکند رام چنین دیو را پس چه شد آن ساغر مردانه را نیم دلی را به چه آرد که او پست کند صد دل فرزانه را از پگه امروز چه خوش مجلسی ست آن صنم و فتنه فتانه را بشکند آن چشم تو صد عهد را مست کند زلف تو صد شانه را یک نفسی بام برآ ای صنم رقص درآر استن حنانه را شرح فتحنا و اشارات آن قفل بگوید سر دندانه را شاه بگوید شنود پیش من ترک کنم گفت غلامانه را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷ لعل لبش داد کنون مر مرا آنچ تو را لعل کند مر مرا گلبن خندان به دل و جان بگفت برگ منت هست به گلشن برآ گر نخریده ست جهان را ز غم مژده چرا داد خدا که اشتری در بن خانه ست جهان تنگ و منگ زود برآیید به بام سرا صورت اقبال شکرریز گفت شکر چو کم نیست شکایت چرا ساغر بر دست خرامان رسید فخر من و فخر همه ماورا جام مباح آمد هین نوش کن باز ره از غابر و از ماجرا ساغر اول چو دود بر سرت سجده کند عقل جنون تو را فاش مکن فاش تو اسرار عرش در سخنی زاده ز تحت الثری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸ گر بنخسبی شبی ای مه لقا رو به تو بنماید گنج بقا گرم شوی شب تو به خورشید غیب چشم تو را باز کند توتیا امشب استیزه کن و سر منه تا که ببینی ز سعادت عطا جلوه گه جمله بتان در شب است نشنود آن کس که بخفت الصلا موسی عمران نه به شب دید نور سوی درختی که بگفتش بیا رفت به شب بیش ز ده ساله راه دید درختی همه غرق ضیا نی که به شب احمد معراج رفت برد براقیش به سوی سما روز پی کسب و شب از بهر عشق چشم بدی تا که نبیند تو را خلق بخفتند ولی عاشقان جمله شب قصه کنان با خدا گفت به داوود خدای کریم هر کی کند دعوی سودای ما چون همه شب خفت بود آن دروغ خواب کجا آید مر عشق را زان که بود عاشق خلوت طلب تا غم دل گوید با دلربا تشنه نخسپید مگر اندکی تشنه کجا خواب گران از کجا چونک بخسپید به خواب آب دید یا لب جو یا که سبو یا سقا جمله شب می رسد از حق خطاب خیز غنیمت شمر ای بی نوا ور نه پس مرگ تو حسرت خوری چونک شود جان تو از تن جدا جفت ببردند و زمین ماند خام هیچ ندارد جز خار و گیا من شدم از دست تو باقی بخوان مست شدم سر نشناسم ز پا شمس حق مفخر تبریز یان بستم لب را تو بیا برگشا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹ پیش کش آن شاه شکر خانه را آن گهر روشن دردانه را آن شه فرخ رخ بی مثل را آن مه دریا دل جانانه را روح دهد مرده پوسیده را مهر دهد سینه بیگانه را دامن هر خار پر از گل کند عقل دهد کله دیوانه را در خرد طفل دو روزه نهد آنچ نباشد دل فرزانه را طفل کی باشد تو مگر منکری عربده استن حنانه را مست شوی و شه مستان شوی چونک بگرداند پیمانه را بی خودم و مست و پراکنده مغز ور نه نکو گویم افسانه را با همه بشنو که بباید شنود قصه شیرین غریبانه را بشکند آن روی دل ماه را بشکند آن زلف دو صد شانه را قصه آن چشم کی یارد گزارد ساحر ساحرکش فتانه را بیند چشمش که چه خواهد شدن تا ابد او بیند پیشانه را راز مگو رو عجمی ساز خویش یاد کن آن خواجه علیانه را

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸ گر بنخسبی شبی ای مه لقا رو به تو بنماید گنج بقا گرم شوی شب تو به خورشید غیب چشم تو را باز کند توتیا امشب استیزه کن و سر منه تا که ببینی ز سعادت عطا جلوه گه جمله بتان در شب است نشنود آن کس که بخفت الصلا موسی عمران نه به شب دید نور سوی درختی که بگفتش بیا رفت به شب بیش ز ده ساله راه دید درختی همه غرق ضیا نی که به شب احمد معراج رفت برد براقیش به سوی سما روز پی کسب و شب از بهر عشق چشم بدی تا که نبیند تو را خلق بخفتند ولی عاشقان جمله شب قصه کنان با خدا گفت به داوود خدای کریم هر کی کند دعوی سودای ما چون همه شب خفت بود آن دروغ خواب کجا آید مر عشق را زان که بود عاشق خلوت طلب تا غم دل گوید با دلربا تشنه نخسپید مگر اندکی تشنه کجا خواب گران از کجا چونک بخسپید به خواب آب دید یا لب جو یا که سبو یا سقا جمله شب می رسد از حق خطاب خیز غنیمت شمر ای بی نوا ور نه پس مرگ تو حسرت خوری چونک شود جان تو از تن جدا جفت ببردند و زمین ماند خام هیچ ندارد جز خار و گیا من شدم از دست تو باقی بخوان مست شدم سر نشناسم ز پا شمس حق مفخر تبریز یان بستم لب را تو بیا برگشا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹ پیش کش آن شاه شکر خانه را آن گهر روشن دردانه را آن شه فرخ رخ بی مثل را آن مه دریا دل جانانه را روح دهد مرده پوسیده را مهر دهد سینه بیگانه را دامن هر خار پر از گل کند عقل دهد کله دیوانه را در خرد طفل دو روزه نهد آنچ نباشد دل فرزانه را طفل کی باشد تو مگر منکری عربده استن حنانه را مست شوی و شه مستان شوی چونک بگرداند پیمانه را بی خودم و مست و پراکنده مغز ور نه نکو گویم افسانه را با همه بشنو که بباید شنود قصه شیرین غریبانه را بشکند آن روی دل ماه را بشکند آن زلف دو صد شانه را قصه آن چشم کی یارد گزارد ساحر ساحرکش فتانه را بیند چشمش که چه خواهد شدن تا ابد او بیند پیشانه را راز مگو رو عجمی ساز خویش یاد کن آن خواجه علیانه را

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰ چرخ فلک با همه کار و کیا گرد خدا گردد چون آسیا گرد چنین کعبه کن ای جان طواف گرد چنین مایده گرد ای گدا بر مثل گوی به میدانش گرد چونک شدی سرخوش بی دست و پا اسب و رخت راست بر این شه طواف گرچه بر این نطع روی جا به جا خاتم شاهی ت در انگشت کرد تا که شوی حاکم و فرمانروا هر که به گرد دل آرد طواف جان جهانی شود و دلربا همره پروانه شود دل شده گردد بر گرد سر شمع ها زانک تنش خاکی و دل آتشی ست میل سوی جنس بود جنس را گرد فلک گردد هر اختری زانک بود جنس صفا با صفا گرد فنا گردد جان فقیر بر مثل آهن و آهن ربا زانک وجود ست فنا پیش او شسته نظر از حول و از خطا مست همی کرد وضو از کمیز کز حدثم بازرهان ربنا گفت نخستین تو حدث را بدان کژمژ و مقلوب نباید دعا زانک کلید ست و چو کژ شد کلید وا شدن قفل نیابی عطا خامش کردم همگان برجهید قامت چون سرو بتم زد صلا خسرو تبریز شهم شمس دین بستم لب را تو بیا برگشا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱ هان ای طبیب عاشقان سودایی یی دیدی چو ما یا صاحبی اننی مستهلک لو لاکما ای یوسف صد انجمن یعقوب دیده ستی چو من اصفر خدی من جوی و ابیض عینی من بکا از چشم یعقوب صفی اشکی دوان بین یوسفی تجری دموعی بالولا من مقلتی عین الولا صد مصر و صد شکرستان درجست اندر یوسفان الصید جل او صغر فالکل فی جوف الفرا اسباب عشرت راست شد هر چه دلم می خواست شد فالوقت سیف قاطع لا تفتکر فیما مضی جان باز اندر عشق او چون سبط موسی را مگو اذهب و ربک قاتلا انا قعودها هنا هرگز نبینی در جهان مظلوم تر زین عاشقان قولوا لاصحاب الحجی رفقا بارباب الهوی گر درد و فریادی بود در عاقبت دادی بود من فضل رب محسن عدل علی العرش استوی گر واقفی بر شرب ما وز ساقی شیرین لقا الزمه و اعلم ان ذا من غیره لا یرتجی کردیم جمله حیله ها ای حیله آموز نهی ماذا تری فیما تری یا من یری ما لا یری خاموش و باقی را بجو از ناطق اکرام خو فالفهم من ایحایه من کل مکروه شفا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲ فیما تری فیما تری یا من یری و لا یری العیش فی اکنافنا و الموت فی ارکاننا ان تدننا طوبی لنا ان تحفنا یا ویلنا یا نور ضؤ ناظرا یا خاطرا مخاطرا ندعوک ربا حاضرا من قلبنا تفاخرا فکن لنا فی ذلنا برا کریما غافرا من می روم توکلی در این ره و در این سرا اگر نواله ای رسد نیمی مرا نیمی تو را خود کی رود کشتی در او که او تهی بیرون رود کیل گهر همی رسد بر مشتری و مشترا کیل گهر همی رسد قرص قمر همی رسد نور بصر همی رسد اندکترین چیزها خوش اندرآ در انجمن جز بر شکر لگد مزن جز بر قرابی ها مزن جر بر بتان جان فزا

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰ چرخ فلک با همه کار و کیا گرد خدا گردد چون آسیا گرد چنین کعبه کن ای جان طواف گرد چنین مایده گرد ای گدا بر مثل گوی به میدانش گرد چونک شدی سرخوش بی دست و پا اسب و رخت راست بر این شه طواف گرچه بر این نطع روی جا به جا خاتم شاهی ت در انگشت کرد تا که شوی حاکم و فرمانروا هر که به گرد دل آرد طواف جان جهانی شود و دلربا همره پروانه شود دل شده گردد بر گرد سر شمع ها زانک تنش خاکی و دل آتشی ست میل سوی جنس بود جنس را گرد فلک گردد هر اختری زانک بود جنس صفا با صفا گرد فنا گردد جان فقیر بر مثل آهن و آهن ربا زانک وجود ست فنا پیش او شسته نظر از حول و از خطا مست همی کرد وضو از کمیز کز حدثم بازرهان ربنا گفت نخستین تو حدث را بدان کژمژ و مقلوب نباید دعا زانک کلید ست و چو کژ شد کلید وا شدن قفل نیابی عطا خامش کردم همگان برجهید قامت چون سرو بتم زد صلا خسرو تبریز شهم شمس دین بستم لب را تو بیا برگشا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱ هان ای طبیب عاشقان سودایی یی دیدی چو ما یا صاحبی اننی مستهلک لو لاکما ای یوسف صد انجمن یعقوب دیده ستی چو من اصفر خدی من جوی و ابیض عینی من بکا از چشم یعقوب صفی اشکی دوان بین یوسفی تجری دموعی بالولا من مقلتی عین الولا صد مصر و صد شکرستان درجست اندر یوسفان الصید جل او صغر فالکل فی جوف الفرا اسباب عشرت راست شد هر چه دلم می خواست شد فالوقت سیف قاطع لا تفتکر فیما مضی جان باز اندر عشق او چون سبط موسی را مگو اذهب و ربک قاتلا انا قعودها هنا هرگز نبینی در جهان مظلوم تر زین عاشقان قولوا لاصحاب الحجی رفقا بارباب الهوی گر درد و فریادی بود در عاقبت دادی بود من فضل رب محسن عدل علی العرش استوی گر واقفی بر شرب ما وز ساقی شیرین لقا الزمه و اعلم ان ذا من غیره لا یرتجی کردیم جمله حیله ها ای حیله آموز نهی ماذا تری فیما تری یا من یری ما لا یری خاموش و باقی را بجو از ناطق اکرام خو فالفهم من ایحایه من کل مکروه شفا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲ فیما تری فیما تری یا من یری و لا یری العیش فی اکنافنا و الموت فی ارکاننا ان تدننا طوبی لنا ان تحفنا یا ویلنا یا نور ضؤ ناظرا یا خاطرا مخاطرا ندعوک ربا حاضرا من قلبنا تفاخرا فکن لنا فی ذلنا برا کریما غافرا من می روم توکلی در این ره و در این سرا اگر نواله ای رسد نیمی مرا نیمی تو را خود کی رود کشتی در او که او تهی بیرون رود کیل گهر همی رسد بر مشتری و مشترا کیل گهر همی رسد قرص قمر همی رسد نور بصر همی رسد اندکترین چیزها خوش اندرآ در انجمن جز بر شکر لگد مزن جز بر قرابی ها مزن جر بر بتان جان فزا

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳ به شکرخنده اگر می ببرد جان مرا متع الله فوادی بحبیبی ابدا جانم آن لحظه بخندد که وی اش قبض کند انما یوم اجزای اذا اسکرها مغز هر ذره چو از روزن او مست شود سبحت راقصه عز حبیبی و علا چونک از خوردن باده همگی باده شوم انا نقل و مدام فاشربانی و کلا هله ای روز چه روزی تو که عمر تو دراز یوم وصل و رحیق و نعیم و رضا تن همچون خم ما را پی آن باده سرشت نعم ما قدر ربی لفوادی و قضا خم سرکه دگرست و خم دوشاب دگر کان فی خابیه الروح نبیذ فغلی چون بخسپد خم باده پی آن می جوشد انما القهوه تغلی لشرور و دما می منم خود که نمی گنجم در خم جهان برنتابد خم نه چرخ کف و جوش مرا می مرده چه خوری هین تو مرا خور که می ام انا زق ملیت فیه شراب و سقا وگرت رزق نباشد من و یاران بخوریم فانصتوا و اعترفوا معشرا اخوان صفا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴ لی حبیب حبه یشوی الحشا لو یشا یمشی علی عینی مشا روز آن باشد که روزیم او بود ای خوشا آن روز و روزی ای خوشا آن چه باشد کو کند کان نیست خوش قد رضینا یفعل الله ما یشا خار او سرمایه گل ها بود انه المنان فی کشف الغشا هر چه گفتی یا شنیدی پوست بود لیس لب العشق سرا قد فشا کی به قشر پوست ها قانع شود ذو لباب فی التجلی قد نشا من خمش کردم غمش خامش نکرد عافنا من شر واش قد وشا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵ راح بفیها و الروح فیها کم أشتهیها قم فاسقنیها این راز یارست این ناز یارست آواز یارست قم فاسقنیها أدرکت ثاری قبلت جاری فازداد ناری قم فاسقنیها لب بوسه بر شد جفت شکر شد خود تشنه تر شد قم فاسقنیها الله واقی و السعد ساقی نعم التلاقی قم فاسقنیها هر چند یارم گیرد کنارم من بی قرارم قم فاسقنیها ساقی مواسی یسخوا بکاسی یحلف براسی قم فاسقنیها در گوش من باد خوش مژده ای داد زان سرو آزاد قم فاسقنیها کأسا اداری عقل السکاری منهم تواری قم فاسقنیها می گفت من خوش وی گفت می چش ما در کشاکش قم فاسقنیها مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶ هیج نومی و نفی ریح علی الغور هفا اذکرنی و امضه طیب زمان سلفا یا رشا الحاظه صیرن روحی هدفا یا قمرا الفاظه اورثن قلبی شرفا شوقنی ذوقنی ادرکنی اضحکنی افقرنی اشکرنی صاحب جود و علا اذا حدا طیبنی و ان بدا غیبنی و ان نای شیبنی لا زال یوم الملتقی اکرم بحبی سامیا اضحی لصید رامیا حتی رمی باسهم فیهن سقمی و شفا یا قمر الطوارق تاجا علی المفارق لاح من المشارق بدل لیلتی ضحی لاح مفاز حسن یفتح عنها الوسن یا ثقتی لا تهنوا واعتجلوا مغتنما یا نظری صل لما غمضت عنه النظرا اغضبه فاستترا عاد الی ما لا یری کن دنفا مقتربا ممتثلا مضطربا منتقلا مغتربا مثل شهاب فی السما یا من یری و لا یری زال عن العین الکری قلبی عشیق للسری فانتهضوا لماورا

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳ به شکرخنده اگر می ببرد جان مرا متع الله فوادی بحبیبی ابدا جانم آن لحظه بخندد که وی اش قبض کند انما یوم اجزای اذا اسکرها مغز هر ذره چو از روزن او مست شود سبحت راقصه عز حبیبی و علا چونک از خوردن باده همگی باده شوم انا نقل و مدام فاشربانی و کلا هله ای روز چه روزی تو که عمر تو دراز یوم وصل و رحیق و نعیم و رضا تن همچون خم ما را پی آن باده سرشت نعم ما قدر ربی لفوادی و قضا خم سرکه دگرست و خم دوشاب دگر کان فی خابیه الروح نبیذ فغلی چون بخسپد خم باده پی آن می جوشد انما القهوه تغلی لشرور و دما می منم خود که نمی گنجم در خم جهان برنتابد خم نه چرخ کف و جوش مرا می مرده چه خوری هین تو مرا خور که می ام انا زق ملیت فیه شراب و سقا وگرت رزق نباشد من و یاران بخوریم فانصتوا و اعترفوا معشرا اخوان صفا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴ لی حبیب حبه یشوی الحشا لو یشا یمشی علی عینی مشا روز آن باشد که روزیم او بود ای خوشا آن روز و روزی ای خوشا آن چه باشد کو کند کان نیست خوش قد رضینا یفعل الله ما یشا خار او سرمایه گل ها بود انه المنان فی کشف الغشا هر چه گفتی یا شنیدی پوست بود لیس لب العشق سرا قد فشا کی به قشر پوست ها قانع شود ذو لباب فی التجلی قد نشا من خمش کردم غمش خامش نکرد عافنا من شر واش قد وشا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵ راح بفیها و الروح فیها کم أشتهیها قم فاسقنیها این راز یارست این ناز یارست آواز یارست قم فاسقنیها أدرکت ثاری قبلت جاری فازداد ناری قم فاسقنیها لب بوسه بر شد جفت شکر شد خود تشنه تر شد قم فاسقنیها الله واقی و السعد ساقی نعم التلاقی قم فاسقنیها هر چند یارم گیرد کنارم من بی قرارم قم فاسقنیها ساقی مواسی یسخوا بکاسی یحلف براسی قم فاسقنیها در گوش من باد خوش مژده ای داد زان سرو آزاد قم فاسقنیها کأسا اداری عقل السکاری منهم تواری قم فاسقنیها می گفت من خوش وی گفت می چش ما در کشاکش قم فاسقنیها مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶ هیج نومی و نفی ریح علی الغور هفا اذکرنی و امضه طیب زمان سلفا یا رشا الحاظه صیرن روحی هدفا یا قمرا الفاظه اورثن قلبی شرفا شوقنی ذوقنی ادرکنی اضحکنی افقرنی اشکرنی صاحب جود و علا اذا حدا طیبنی و ان بدا غیبنی و ان نای شیبنی لا زال یوم الملتقی اکرم بحبی سامیا اضحی لصید رامیا حتی رمی باسهم فیهن سقمی و شفا یا قمر الطوارق تاجا علی المفارق لاح من المشارق بدل لیلتی ضحی لاح مفاز حسن یفتح عنها الوسن یا ثقتی لا تهنوا واعتجلوا مغتنما یا نظری صل لما غمضت عنه النظرا اغضبه فاستترا عاد الی ما لا یری کن دنفا مقتربا ممتثلا مضطربا منتقلا مغتربا مثل شهاب فی السما یا من یری و لا یری زال عن العین الکری قلبی عشیق للسری فانتهضوا لماورا

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷ قد اشرقت الدنیا من نور حمیانا البدر غدا ساقی و الکأس ثریانا الصبوه ایمانی و الخلوه بستانی و المشجر ندمانی و الورد محیانا من کان له عشق فالمجلس مثواه من کان له عقل ایاه و ایانا من ضاق به دار او اعطشه نار تهدیه الی عین یسترجع ریانا من لیس له عین یستبصر عن غیب فلیأت علی شوق فی خدمه مولانا یا دهر سوی صدر شمس الحق تبریز هل ابصر فی الدنیا انسانک انسانا طوبی لک یا مهدی قد ذبت من الجهد اعرضت عن الصوره کی تدرک معنانا من کان له هم یفنیه و یردیه فلیشرب و لیسکر من قهوه مولانا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸ فدیتک یا ذا الوحی آیاته تتری تفسرها سرا و تکنی به جهرا و انشرت امواتا و احییتهم بها فدیتک ما ادریک بالامر ما ادری فعادوا سکاری فی صفاتک کلهم و ما طعموا ثما و لا شربوا خمرا ولکن بریق القرب افنی عقولهم فسبحان من ارسی و سبحان من اسری سلام علی قوم تنادی قلوبهم بالسنه الاسرار شکرا له شکرا فطوبی لمن ادلی من الجد دلوه و فی الدلو حسنا یوسف قال یا بشری یطالع فی شعشاع و جنه یوسف حقایق اسرار یحیط بها خبرا تجلی علیه الغیب و اندک عقله کما اندک ذاک الطور و استهدم الصخرا فظل غریق العشق روحا مجسما و نورا عظیما لم یذر دونه سترا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹ تعالوا بنا نصفوا نخلی التدللا و من لحظکم نجلی الفؤاد من الجلا نعود الی صفو الرحیق بمجلس تدور بنا الکاسات تتلو علی الولا رحیقا رقیقا صافیا متلالیا فنخلوا بها یوما و یوما علی الملا شرابا اذا ما ینشر الریح طیبها تحن الیها الوحش من جانب الفلا خوابی الحمیرا افتحوها لعشره بمفتاح لقیاکم لیرخص ما غلا یتابع سکر الراح سکر لقایکم فیسکر من یهوی و یفنی من قلا انا شدکم بالله تعفون اننی لقد ذبت بالاشواق و الحب و الولا لمولا تری فی حسنه و جماله امانا من الافات و الموت و البلا سقی الله ارضا شمس دین یدوسها کلا الله تبریزا باحسن ما کلا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰ افدی قمرا لاح علینا و تلالا ما احسنه رب تبارک و تعالی قد حل بروحی فتضاعفت حیاه و الیوم نای عنی عزا و جلالا ادعوه سرارا و انادیه جهارا ان ابدلنی الصبوه طیفا و خیالا لو قطعنی دهری لا زلت انادی کی تخترق الجب و یروین وصالا لا مل من العشق و لو مر قرون حاشاه ملالا بی حاشای ملالا العاشق حوت و هوی العشق کبحر هل مل اذا ما سکن الحوت زلالا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱ تعالوا کلنا ذا الیوم سکری باقداح تخامرنا و تتری سقانا ربنا کاسا دهاقا فشکرا ثم شکرا ثم شکرا تعالوا ان هذا یوم عید تجلی فیه ما ترجون جهرا طوارق زرننا و اللیل ساجی فما ابقین فی التضییق صدرا ز کف هر یکی دریای بخشش نثرن جواهرا جما و وفرا

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷ قد اشرقت الدنیا من نور حمیانا البدر غدا ساقی و الکأس ثریانا الصبوه ایمانی و الخلوه بستانی و المشجر ندمانی و الورد محیانا من کان له عشق فالمجلس مثواه من کان له عقل ایاه و ایانا من ضاق به دار او اعطشه نار تهدیه الی عین یسترجع ریانا من لیس له عین یستبصر عن غیب فلیأت علی شوق فی خدمه مولانا یا دهر سوی صدر شمس الحق تبریز هل ابصر فی الدنیا انسانک انسانا طوبی لک یا مهدی قد ذبت من الجهد اعرضت عن الصوره کی تدرک معنانا من کان له هم یفنیه و یردیه فلیشرب و لیسکر من قهوه مولانا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸ فدیتک یا ذا الوحی آیاته تتری تفسرها سرا و تکنی به جهرا و انشرت امواتا و احییتهم بها فدیتک ما ادریک بالامر ما ادری فعادوا سکاری فی صفاتک کلهم و ما طعموا ثما و لا شربوا خمرا ولکن بریق القرب افنی عقولهم فسبحان من ارسی و سبحان من اسری سلام علی قوم تنادی قلوبهم بالسنه الاسرار شکرا له شکرا فطوبی لمن ادلی من الجد دلوه و فی الدلو حسنا یوسف قال یا بشری یطالع فی شعشاع و جنه یوسف حقایق اسرار یحیط بها خبرا تجلی علیه الغیب و اندک عقله کما اندک ذاک الطور و استهدم الصخرا فظل غریق العشق روحا مجسما و نورا عظیما لم یذر دونه سترا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹ تعالوا بنا نصفوا نخلی التدللا و من لحظکم نجلی الفؤاد من الجلا نعود الی صفو الرحیق بمجلس تدور بنا الکاسات تتلو علی الولا رحیقا رقیقا صافیا متلالیا فنخلوا بها یوما و یوما علی الملا شرابا اذا ما ینشر الریح طیبها تحن الیها الوحش من جانب الفلا خوابی الحمیرا افتحوها لعشره بمفتاح لقیاکم لیرخص ما غلا یتابع سکر الراح سکر لقایکم فیسکر من یهوی و یفنی من قلا انا شدکم بالله تعفون اننی لقد ذبت بالاشواق و الحب و الولا لمولا تری فی حسنه و جماله امانا من الافات و الموت و البلا سقی الله ارضا شمس دین یدوسها کلا الله تبریزا باحسن ما کلا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰ افدی قمرا لاح علینا و تلالا ما احسنه رب تبارک و تعالی قد حل بروحی فتضاعفت حیاه و الیوم نای عنی عزا و جلالا ادعوه سرارا و انادیه جهارا ان ابدلنی الصبوه طیفا و خیالا لو قطعنی دهری لا زلت انادی کی تخترق الجب و یروین وصالا لا مل من العشق و لو مر قرون حاشاه ملالا بی حاشای ملالا العاشق حوت و هوی العشق کبحر هل مل اذا ما سکن الحوت زلالا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱ تعالوا کلنا ذا الیوم سکری باقداح تخامرنا و تتری سقانا ربنا کاسا دهاقا فشکرا ثم شکرا ثم شکرا تعالوا ان هذا یوم عید تجلی فیه ما ترجون جهرا طوارق زرننا و اللیل ساجی فما ابقین فی التضییق صدرا ز کف هر یکی دریای بخشش نثرن جواهرا جما و وفرا

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲ حداء الحادی صباحا بهواکم فاتینا صدنا عنکم ظباء حسدونا فابینا و تلاقینا ملاحا فی فناکم خفرات فتعاشقنا بغنج فسبونا و سبینا عذل العاذل یوما عن هواکم ناصحیا ان یخافوا عن هواکم فسمعنا و عصینا و رایناکم بدورا فی سماوات المعالی فاستترنا کنجوم بضیاکم و اهتدینا بدرنا مثل خطیب امنا فی یوم عید فاصطفینا حول بدر فی صلوه اقتدینا فدهشنا من جمال یوسف ثم افقنا فاذا کاسات راح کدماء بیدینا فبلا فم شربنا و بلا روح سکرنا فبلا راس فخرنا و بلا رجل سرینا فبلا انف شممنا و بلا عقل فهمنا و بلا شدق ضحکنا و بلا عین بکینا نور الله زمانا حازنا الوصل امانا و سقی الله مکانا بحبیب التقینا و شربنا من مدام سکر ذات قوام فی قعود و قیام فظهرنا و اختفینا فهززنا غصن مجد فنثرنا تمر وجد فاذا نحن سکاری فطفقنا و اجتبینا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳ طال ما بتنا بلاکم یا کرامی و شتنا یا حبیب الروح این الملتقی اوحشتنا حبذا شمس العلی من ساعه نورتنا مرحبا بدر الدجی من لیله ادهشتنا لیس نبغی غیرکم قد طال ما جربتنا ما لنا مولا سواکم طال ما فتشتنا یا نسیم الصبح انی عند ما بشرتنی یا خیال الوصل روحی عند ما جمشتنا یا فراق الشیخ شمس الدین من تبریزنا کم تری فی وجهنا آثار ما حرشتنا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴ ایه یا اهل الفرادیس اقرؤا منشورنا و ادهشوا من خمرنا و استسمعوا ناقورنا حورکم تصفر عشقا تنحنی من ناره لو رات فی جنح لیل او نهار حورنا جاء بدر کامل قد کدر الشمس الضحی فی قیان خادمات و استقروا دورنا الف بدر حول بدری سجدا خروا له طیبوا ما حولنا و استشرقوا دیجورنا قد سکرنا من حواشی بدرهم اکرم بهم استجابوا بغینا و استکثروا میسورنا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵ ابصرت روحی ملیحا زلزلت زلزالها انعطش روحی فقلت ویح روحی مالها ذاق من شعشاع خمر العشق روحی جرعه طار فی جو الهوی و استقلعت اثقالها صار روحی فی هواه غارقا حتی دری لو تلقاه ضریر تایه احوالها فی الهوی من لیس فی الکونین بدر مثله ان روحی فی الهوی من لا تری امثالها لم تمل روحی الی مال الی ان اعشقت رامت الاموال کی تنثر له اموالها لم تزل سفن الهوی تجری بها مذ اصبحت فی بحار العز و الاقبال یوما یالها عین روحی قد اصابتها فاردتها بها حین عدت فضلها و استکثرت اعمالها افلحت من بعد هلک ان اعوان الهوی اعتنوا فی امرها ان خففوا حمالها آه روحی من هوی صدر کبیر فایق کل مدح قالها فیه ازدرت اقوالها ییاس النفس اللقاء من وصال فایت حین تتلو فی کتاب الغیب من افعالها حبذا احسان مولی عاد روحا اذ نفث ناولتها شربه صفی لها احوالها ان روحی تقشع اللقیات فی الماضی مدا ثم لا تبصر مضی اذ تفکر استقبالها اختفی العشق الثقیل فی ضمیری دره ان روحی اثقلت من دره قد شالها مثله ان اثقل الیوم المخاض حره اوقعتها فی ردی لم تغنها احجالها غیر ان سیدا جادت لها الطافه ان روحی ربوه و استنزلت اطلالها سیدا مولی عزیزا کاملا فی امره شمس دین مالک اوفت لها آمالها صادف المولی بروحی و هی فی ذاک الردی من زمان اکرمته ما رات اذلالها جاء من تبریز سربال نسیج بالهوی اکتست روحی صباحا انزعت سربالها قالت الروح افتخارا اصطفانا فضله ثم غارت بعد حین من مقال نالها

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲ حداء الحادی صباحا بهواکم فاتینا صدنا عنکم ظباء حسدونا فابینا و تلاقینا ملاحا فی فناکم خفرات فتعاشقنا بغنج فسبونا و سبینا عذل العاذل یوما عن هواکم ناصحیا ان یخافوا عن هواکم فسمعنا و عصینا و رایناکم بدورا فی سماوات المعالی فاستترنا کنجوم بضیاکم و اهتدینا بدرنا مثل خطیب امنا فی یوم عید فاصطفینا حول بدر فی صلوه اقتدینا فدهشنا من جمال یوسف ثم افقنا فاذا کاسات راح کدماء بیدینا فبلا فم شربنا و بلا روح سکرنا فبلا راس فخرنا و بلا رجل سرینا فبلا انف شممنا و بلا عقل فهمنا و بلا شدق ضحکنا و بلا عین بکینا نور الله زمانا حازنا الوصل امانا و سقی الله مکانا بحبیب التقینا و شربنا من مدام سکر ذات قوام فی قعود و قیام فظهرنا و اختفینا فهززنا غصن مجد فنثرنا تمر وجد فاذا نحن سکاری فطفقنا و اجتبینا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳ طال ما بتنا بلاکم یا کرامی و شتنا یا حبیب الروح این الملتقی اوحشتنا حبذا شمس العلی من ساعه نورتنا مرحبا بدر الدجی من لیله ادهشتنا لیس نبغی غیرکم قد طال ما جربتنا ما لنا مولا سواکم طال ما فتشتنا یا نسیم الصبح انی عند ما بشرتنی یا خیال الوصل روحی عند ما جمشتنا یا فراق الشیخ شمس الدین من تبریزنا کم تری فی وجهنا آثار ما حرشتنا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴ ایه یا اهل الفرادیس اقرؤا منشورنا و ادهشوا من خمرنا و استسمعوا ناقورنا حورکم تصفر عشقا تنحنی من ناره لو رات فی جنح لیل او نهار حورنا جاء بدر کامل قد کدر الشمس الضحی فی قیان خادمات و استقروا دورنا الف بدر حول بدری سجدا خروا له طیبوا ما حولنا و استشرقوا دیجورنا قد سکرنا من حواشی بدرهم اکرم بهم استجابوا بغینا و استکثروا میسورنا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵ ابصرت روحی ملیحا زلزلت زلزالها انعطش روحی فقلت ویح روحی مالها ذاق من شعشاع خمر العشق روحی جرعه طار فی جو الهوی و استقلعت اثقالها صار روحی فی هواه غارقا حتی دری لو تلقاه ضریر تایه احوالها فی الهوی من لیس فی الکونین بدر مثله ان روحی فی الهوی من لا تری امثالها لم تمل روحی الی مال الی ان اعشقت رامت الاموال کی تنثر له اموالها لم تزل سفن الهوی تجری بها مذ اصبحت فی بحار العز و الاقبال یوما یالها عین روحی قد اصابتها فاردتها بها حین عدت فضلها و استکثرت اعمالها افلحت من بعد هلک ان اعوان الهوی اعتنوا فی امرها ان خففوا حمالها آه روحی من هوی صدر کبیر فایق کل مدح قالها فیه ازدرت اقوالها ییاس النفس اللقاء من وصال فایت حین تتلو فی کتاب الغیب من افعالها حبذا احسان مولی عاد روحا اذ نفث ناولتها شربه صفی لها احوالها ان روحی تقشع اللقیات فی الماضی مدا ثم لا تبصر مضی اذ تفکر استقبالها اختفی العشق الثقیل فی ضمیری دره ان روحی اثقلت من دره قد شالها مثله ان اثقل الیوم المخاض حره اوقعتها فی ردی لم تغنها احجالها غیر ان سیدا جادت لها الطافه ان روحی ربوه و استنزلت اطلالها سیدا مولی عزیزا کاملا فی امره شمس دین مالک اوفت لها آمالها صادف المولی بروحی و هی فی ذاک الردی من زمان اکرمته ما رات اذلالها جاء من تبریز سربال نسیج بالهوی اکتست روحی صباحا انزعت سربالها قالت الروح افتخارا اصطفانا فضله ثم غارت بعد حین من مقال نالها

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶ یا خفی الحسن بین الناس یا نور الدجی انت شمس الحق تخفی بین شعشاع الضحی کاد رب العرش یخفی حسنه من نفسه غیره منه علی ذاک الکمال المنتهی لیتنی یوما اخر میتا فی فیه ان فی موتی هناک دوله لا ترتجی فی غبار نعله کحل یجلی عن عمی فی عیون فضله الوافی زلال للظما غیر ان السیر و النقلان فی ذاک الهوی مشکل صعب مخوف فیه اهراق الدما نوره یهدی الی قصر رفیع آمن لا ابالی من ضلال فیه لی هذا الهدی ابشری یا عین من اشراق نور شامل ما علیک من ضریر سرمدی لا یری اصبحت تبریز عندی قبله او مشرقا ساعه اضحی لنور ساعه ابغی الصلا ایها الساقی ادر کاس البقا من حبه طال ما بتنا مریضا نبتغی هذا الشفا لا نبالی من لیال شیبتنا برهه بعد ما صرنا شبابا من رحیق دایما ایها الصاحون فی ایامه تعسا لکم اشربوا اخواننا من کاسه طوبی لنا حصحص الحق الحقیق المستضی من فضله سوف یهدی الناس من ظلماتهم نحو الفضا یا لها من سؤ حظ معرض عن فضله منکر مستکبر حیران فی وادی الردی معرض عن عین هدل مستدیم للبقا طالب للماء فی وسواس یوم للکری عین بحر فجرت من ارض تبریز لها ارض تبریز فداک روحنا نعم الثری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷ سبق الجد الینا نزل الحب علینا سکن العشق لدینا فسکنا و ثوینا زمن الصحو ندامه زمن السکر کرامه خطر العشق سلامه ففتنا و فنینا فسقانا و سبانا و کلانا و رعانا و من الغیب اتانا فدعانا و اتینا فوجدناه رفیقا و مناصا و طریقا و شرابا و رحیقا فسقانا و سقینا صدق العشق مقالا کرم الغیب توالی و من الخلف تعالی فوفانا و وفینا ملاء الطارق کاسا طرد الکاس نعاسا مهد السکر اساسا و علی ذاک بنینا فراینا خفرات و مغان حسنات سرجا فی ظلمات فدهشنا و هوینا فالهین نظرنا فشکرنا و سکرنا و من السکر عبرنا کفت العبره زینا فرحعنا بیسار و ربی ذات قرار و حکینا لمشاه و شهدنا و الینا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸ انا لا اقسم الا برجال صدقونا انا لا اعشق الا بملاح عشقونا فصبوا ثم صبینا فاتوا ثم اتینا لهم الفضل علینا لم مما سبقونا ففتحنا حدقات و غنمنا صدقات و سرقنا سرقات فاذا هم سرقونا فظفرنا بقلوب و علمنا بغیوب فسقی الله و سقیا لعیون رمقونا لحق الفضل و الا لهتکنا و هلکنا ففررنا و نفرنا فاذا هم لحقونا انا لولای احاذر سخط الله لقلت رمق العین لزاما خلقونا خلقونا فتعرض لشموس مکنت تحت نفوس و سقونا بکؤوس رزقونا رزقونا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹ مولانا مولانا اغنانا اغنانا امسینا عطشانا اصبحنا ریانا لا تاسی لا تنسی لا تخشی طغیانا اوطانا اوطانا من اجلک اوطانا شرفنا آنسنا ان کنت سکرانا یا بارق یا طارق عانقنا عریانا من کان ارضیا ما جاء مرضیا فلیعبد فلیعبد فرقانا فرقانا من کان علویا قد جاء حلویا نرویهم معنانا الوانا الوانا و الباقی و الباقی بینه یا ساقی یا محسن یا محسن احسانا احسانا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰ یا منیر الخد یا روح البقا یا مجیر البدر فی کبد السما انت روح الله فی اوصافه انت کشاف الغطا بحر العطا تقتل العشاق عدلا کاملا ثم تحییهم بغمزات الرضا صاید الابطال من عین الظبا مالک الملاک فی رق الهوی قوم عیسی لو راو احیایه عالم الحس انکروا عیسی اذا این موسی لو رای تبیانه لم یواس الخضر یوما کاملا لیت ابونا آدم یدری به اذنای من جنه لما بکا هجره نار هوینا قعره یا شفیعا قل لنا این الردا خده نار یطفی نارنا یطفی النیران نار من رآی

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶ یا خفی الحسن بین الناس یا نور الدجی انت شمس الحق تخفی بین شعشاع الضحی کاد رب العرش یخفی حسنه من نفسه غیره منه علی ذاک الکمال المنتهی لیتنی یوما اخر میتا فی فیه ان فی موتی هناک دوله لا ترتجی فی غبار نعله کحل یجلی عن عمی فی عیون فضله الوافی زلال للظما غیر ان السیر و النقلان فی ذاک الهوی مشکل صعب مخوف فیه اهراق الدما نوره یهدی الی قصر رفیع آمن لا ابالی من ضلال فیه لی هذا الهدی ابشری یا عین من اشراق نور شامل ما علیک من ضریر سرمدی لا یری اصبحت تبریز عندی قبله او مشرقا ساعه اضحی لنور ساعه ابغی الصلا ایها الساقی ادر کاس البقا من حبه طال ما بتنا مریضا نبتغی هذا الشفا لا نبالی من لیال شیبتنا برهه بعد ما صرنا شبابا من رحیق دایما ایها الصاحون فی ایامه تعسا لکم اشربوا اخواننا من کاسه طوبی لنا حصحص الحق الحقیق المستضی من فضله سوف یهدی الناس من ظلماتهم نحو الفضا یا لها من سؤ حظ معرض عن فضله منکر مستکبر حیران فی وادی الردی معرض عن عین هدل مستدیم للبقا طالب للماء فی وسواس یوم للکری عین بحر فجرت من ارض تبریز لها ارض تبریز فداک روحنا نعم الثری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷ سبق الجد الینا نزل الحب علینا سکن العشق لدینا فسکنا و ثوینا زمن الصحو ندامه زمن السکر کرامه خطر العشق سلامه ففتنا و فنینا فسقانا و سبانا و کلانا و رعانا و من الغیب اتانا فدعانا و اتینا فوجدناه رفیقا و مناصا و طریقا و شرابا و رحیقا فسقانا و سقینا صدق العشق مقالا کرم الغیب توالی و من الخلف تعالی فوفانا و وفینا ملاء الطارق کاسا طرد الکاس نعاسا مهد السکر اساسا و علی ذاک بنینا فراینا خفرات و مغان حسنات سرجا فی ظلمات فدهشنا و هوینا فالهین نظرنا فشکرنا و سکرنا و من السکر عبرنا کفت العبره زینا فرحعنا بیسار و ربی ذات قرار و حکینا لمشاه و شهدنا و الینا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸ انا لا اقسم الا برجال صدقونا انا لا اعشق الا بملاح عشقونا فصبوا ثم صبینا فاتوا ثم اتینا لهم الفضل علینا لم مما سبقونا ففتحنا حدقات و غنمنا صدقات و سرقنا سرقات فاذا هم سرقونا فظفرنا بقلوب و علمنا بغیوب فسقی الله و سقیا لعیون رمقونا لحق الفضل و الا لهتکنا و هلکنا ففررنا و نفرنا فاذا هم لحقونا انا لولای احاذر سخط الله لقلت رمق العین لزاما خلقونا خلقونا فتعرض لشموس مکنت تحت نفوس و سقونا بکؤوس رزقونا رزقونا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹ مولانا مولانا اغنانا اغنانا امسینا عطشانا اصبحنا ریانا لا تاسی لا تنسی لا تخشی طغیانا اوطانا اوطانا من اجلک اوطانا شرفنا آنسنا ان کنت سکرانا یا بارق یا طارق عانقنا عریانا من کان ارضیا ما جاء مرضیا فلیعبد فلیعبد فرقانا فرقانا من کان علویا قد جاء حلویا نرویهم معنانا الوانا الوانا و الباقی و الباقی بینه یا ساقی یا محسن یا محسن احسانا احسانا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰ یا منیر الخد یا روح البقا یا مجیر البدر فی کبد السما انت روح الله فی اوصافه انت کشاف الغطا بحر العطا تقتل العشاق عدلا کاملا ثم تحییهم بغمزات الرضا صاید الابطال من عین الظبا مالک الملاک فی رق الهوی قوم عیسی لو راو احیایه عالم الحس انکروا عیسی اذا این موسی لو رای تبیانه لم یواس الخضر یوما کاملا لیت ابونا آدم یدری به اذنای من جنه لما بکا هجره نار هوینا قعره یا شفیعا قل لنا این الردا خده نار یطفی نارنا یطفی النیران نار من رآی

%0
10 Bölüm