Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ - Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۸ می آید سنجق بهاری لشکرکش شور و بی قراری گلزار نقاب می گشاید بلبل بگرفت باز زاری بر کف بنهاده لاله جامی کای نرگس مست بر چه کاری امروز بنفشه در رکوع است می جوید از خدای یاری سرها ز مغاره کرده بیرون آن لاله رخان کوهساری یا رب که که را همی فریبند خوش می نگرند در شکاری منگر به سمن به چشم خردی منگر به چمن به چشم خواری زیرا به مسافران عزت گر خوار نظر کنی نیاری بشنو ز زبان سبز هر برگ کز عیب بروید آنچ کاری گشته ست زبان گاو ناطق در حمد و ثنا و شکر آری عذرت نبود ز یأس از آن کو بخشد به کلوخ خوش عذاری بابرگ شد آن کلوخ جان یافت در شکر نمود جان سپاری صد میوه چو شیشه های شربت هر یک مزه ای به خوشگواری بعضی چو شکر اگر شکوری بعضی ترشند اگر خماری خاموش نشین و مستمع باش نی واعظ خلق شو نه قاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۹ ای چشم و چراغ شهریاری والله به خدا که آن تو داری شمعی که در آسمان نگنجد از گوشه سینه ای برآری خورشید به پیش نور آن شمع یک ذره شود ز شرمساری وقت است که در وجود خاکی آن تخم که گفته ای بکاری آخر چه شود کز آب حیوان بر چهره زعفران بباری تا لاله ستان عاشقان را از گلبن حق به خنده آری بر پشت فلک نهند پا را چون تو سرشان دمی بخاری انگور وجود باده گردد چون پای بر او نهی فشاری مخدومی شمس حق تبریز لطفی که هزار نوبهاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۰ ای جان و جهان چه می گریزی وی فخر شهان چه می گریزی ما را به چه کار می فرستی پنهان پنهان چه می گریزی چون تیر روی و بازآیی این دم ز کمان چه می گریزی باری تو هزار گنج داری زین نیم زیان چه می گریزی ای که شکرت کران ندارد بنشین به میان چه می گریزی چون محرم هر شکر دهان است از پیش دهان چه می گریزی ایمن ز امان توست عالم ای امن امان چه می گریزی عالم همه گرگ مردخوار است ای دل ز شبان چه می گریزی خامش که زبان همه زیان است تو سوی زیان چه می گریزی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۱ از قصه حال ما نپرسی وز کشتن عاشقان نترسی ای گوهر عشق از چه بحری وی آتش عشق از چه درسی آنجا که توی کی راه یابد زان جانب چرخ و عرش و کرسی ای دل تو دلی نه دیگ آهن از آتش عشق چند تفسی جان و دل و نفس هر سه سوزید تا کی گویم ظلمت نفسی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۲ ای دلبر بی دلان صوفی حاشا که ز جان بی وقوفی از هجر دوتا چو لام گشتیم دلتنگ ز غم چو کاف کوفی آن دم که به طوف خود بطوفی وآنگه که به خانه هم به طوفی ما را بنمای مهر و الفت چون معدن مهری و الوفی مکشوف ز کشف توست اسرار زیرا که کشوف هر کشوفی آنی که بری خسوف از ماه آن ماه نه ای که در خسوفی آنی که بری کسوف از شمس آن شمس نه ای که در کسوفی در آحادیم ای مهندس تو ساکن خانه الوفی ای آحادی الوف را باش کاین جا تو به منزل مخوفی

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۸ می آید سنجق بهاری لشکرکش شور و بی قراری گلزار نقاب می گشاید بلبل بگرفت باز زاری بر کف بنهاده لاله جامی کای نرگس مست بر چه کاری امروز بنفشه در رکوع است می جوید از خدای یاری سرها ز مغاره کرده بیرون آن لاله رخان کوهساری یا رب که که را همی فریبند خوش می نگرند در شکاری منگر به سمن به چشم خردی منگر به چمن به چشم خواری زیرا به مسافران عزت گر خوار نظر کنی نیاری بشنو ز زبان سبز هر برگ کز عیب بروید آنچ کاری گشته ست زبان گاو ناطق در حمد و ثنا و شکر آری عذرت نبود ز یأس از آن کو بخشد به کلوخ خوش عذاری بابرگ شد آن کلوخ جان یافت در شکر نمود جان سپاری صد میوه چو شیشه های شربت هر یک مزه ای به خوشگواری بعضی چو شکر اگر شکوری بعضی ترشند اگر خماری خاموش نشین و مستمع باش نی واعظ خلق شو نه قاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۹ ای چشم و چراغ شهریاری والله به خدا که آن تو داری شمعی که در آسمان نگنجد از گوشه سینه ای برآری خورشید به پیش نور آن شمع یک ذره شود ز شرمساری وقت است که در وجود خاکی آن تخم که گفته ای بکاری آخر چه شود کز آب حیوان بر چهره زعفران بباری تا لاله ستان عاشقان را از گلبن حق به خنده آری بر پشت فلک نهند پا را چون تو سرشان دمی بخاری انگور وجود باده گردد چون پای بر او نهی فشاری مخدومی شمس حق تبریز لطفی که هزار نوبهاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۰ ای جان و جهان چه می گریزی وی فخر شهان چه می گریزی ما را به چه کار می فرستی پنهان پنهان چه می گریزی چون تیر روی و بازآیی این دم ز کمان چه می گریزی باری تو هزار گنج داری زین نیم زیان چه می گریزی ای که شکرت کران ندارد بنشین به میان چه می گریزی چون محرم هر شکر دهان است از پیش دهان چه می گریزی ایمن ز امان توست عالم ای امن امان چه می گریزی عالم همه گرگ مردخوار است ای دل ز شبان چه می گریزی خامش که زبان همه زیان است تو سوی زیان چه می گریزی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۱ از قصه حال ما نپرسی وز کشتن عاشقان نترسی ای گوهر عشق از چه بحری وی آتش عشق از چه درسی آنجا که توی کی راه یابد زان جانب چرخ و عرش و کرسی ای دل تو دلی نه دیگ آهن از آتش عشق چند تفسی جان و دل و نفس هر سه سوزید تا کی گویم ظلمت نفسی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۲ ای دلبر بی دلان صوفی حاشا که ز جان بی وقوفی از هجر دوتا چو لام گشتیم دلتنگ ز غم چو کاف کوفی آن دم که به طوف خود بطوفی وآنگه که به خانه هم به طوفی ما را بنمای مهر و الفت چون معدن مهری و الوفی مکشوف ز کشف توست اسرار زیرا که کشوف هر کشوفی آنی که بری خسوف از ماه آن ماه نه ای که در خسوفی آنی که بری کسوف از شمس آن شمس نه ای که در کسوفی در آحادیم ای مهندس تو ساکن خانه الوفی ای آحادی الوف را باش کاین جا تو به منزل مخوفی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۳ ای آنک تو شاه مطربانی زان دلبرکش بگو که دانی خواهم که دو عشر ای خوش آواز از مصحف حسن او بخوانی در هر حرفیش مستمع را بگشاید چشمه معانی سینش گوید که فاستجیبوا نونش گوید که لن ترانی ای طره او چه پای بندی وی غمزه او چه بی امانی از نرگس او است ای گل سرخ کان اطلس سرخ می درانی ماندم ز تمام کردن این باقیش تو بگو بر این نشانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۴ روزی که مرا ز من ستانی ضایع مکن از من آنچ دانی تا با تو چو خاص نور گردم آن نور لطیف جاودانی تا چند کنم ز مرگ فریاد با همچو تو آب زندگانی گر مرگم از او است مرگ من باد آن مرگ به از دم جوانی از خرمن خویش ده زکاتم زان خرمن گوهر نهانی منویس بر این و آن براتم بگذار طریق امتحانی خاموش ولی به دست تو چیست باران آمد تو ناودانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۵ چون عشق کند شکرفشانی در جلوه شود مه نهانی بینی که شکر کران ندارد خوش می خوری و همی رسانی می غلط به هر طرف که غلطی بر سبزه سبز بوستانی گر ز آنک کله نهی وگر نی شاهنشه جمله خسروانی آن را بینی که من نگویم زیرا که بگویمت بدانی چون چشم تو وا کنند ناگه بر شهر عظیم آن جهانی ماننده طفل نوبزاده خیره نگری و خیره مانی تا چشم بر آن جهان نشیند چاره نبود از این نشانی بگریز به نور شمس تبریز تا کشف شود همه معانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۶ ای وصل تو اصل شادمانی کان صورت هاست وین معانی یک لحظه مبر ز بنده که نیست بی آب سفینه را روانی من مصحف باطلم ولیکن تصحیح شوم چو تو بخوانی یک یوسف بی کس است و صد گرگ اما برهد چو تو شبانی هر بار بپرسیم که چونی با اشکم و روی زعفرانی این هر دو نشان برای عام است پیشت چه نشان چه بی نشانی ناگفته حدیث بشنوی تو ننوشته قباله را بخوانی بی خواب تو واقعه نمایی بی آب سفینه ها برانی خاموش ثنا و لابه کم کن کز غیب رسید لن ترانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۷ کژزخمه مباش تا توانی هر زخمه که کژ زنی بمانی پیر است عروس عیش دنیا مرگش طلبی اگر ستانی تا رخ ننمود جمله نور است چون رخ بنمود شد دخانی از سیل بلا چو کاه مگریز در عشق و ولا چو پهلوانی چون آب روان به هر نباتی باید که حیات را رسانی

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۳ ای آنک تو شاه مطربانی زان دلبرکش بگو که دانی خواهم که دو عشر ای خوش آواز از مصحف حسن او بخوانی در هر حرفیش مستمع را بگشاید چشمه معانی سینش گوید که فاستجیبوا نونش گوید که لن ترانی ای طره او چه پای بندی وی غمزه او چه بی امانی از نرگس او است ای گل سرخ کان اطلس سرخ می درانی ماندم ز تمام کردن این باقیش تو بگو بر این نشانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۴ روزی که مرا ز من ستانی ضایع مکن از من آنچ دانی تا با تو چو خاص نور گردم آن نور لطیف جاودانی تا چند کنم ز مرگ فریاد با همچو تو آب زندگانی گر مرگم از او است مرگ من باد آن مرگ به از دم جوانی از خرمن خویش ده زکاتم زان خرمن گوهر نهانی منویس بر این و آن براتم بگذار طریق امتحانی خاموش ولی به دست تو چیست باران آمد تو ناودانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۵ چون عشق کند شکرفشانی در جلوه شود مه نهانی بینی که شکر کران ندارد خوش می خوری و همی رسانی می غلط به هر طرف که غلطی بر سبزه سبز بوستانی گر ز آنک کله نهی وگر نی شاهنشه جمله خسروانی آن را بینی که من نگویم زیرا که بگویمت بدانی چون چشم تو وا کنند ناگه بر شهر عظیم آن جهانی ماننده طفل نوبزاده خیره نگری و خیره مانی تا چشم بر آن جهان نشیند چاره نبود از این نشانی بگریز به نور شمس تبریز تا کشف شود همه معانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۶ ای وصل تو اصل شادمانی کان صورت هاست وین معانی یک لحظه مبر ز بنده که نیست بی آب سفینه را روانی من مصحف باطلم ولیکن تصحیح شوم چو تو بخوانی یک یوسف بی کس است و صد گرگ اما برهد چو تو شبانی هر بار بپرسیم که چونی با اشکم و روی زعفرانی این هر دو نشان برای عام است پیشت چه نشان چه بی نشانی ناگفته حدیث بشنوی تو ننوشته قباله را بخوانی بی خواب تو واقعه نمایی بی آب سفینه ها برانی خاموش ثنا و لابه کم کن کز غیب رسید لن ترانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۷ کژزخمه مباش تا توانی هر زخمه که کژ زنی بمانی پیر است عروس عیش دنیا مرگش طلبی اگر ستانی تا رخ ننمود جمله نور است چون رخ بنمود شد دخانی از سیل بلا چو کاه مگریز در عشق و ولا چو پهلوانی چون آب روان به هر نباتی باید که حیات را رسانی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۸ مست می عشق را حیا نی وین باده عشق را بها نی آن عشق چو بزم و باده جان را می نوشد و ممکن صلا نی با عقل بگفت ماجراها جان گفت که وقت ماجرا نی از روح بجستم آن صفا گفت آن هست صفا ولی ز ما نی گفتم که مکن نهان از این مس ای کفو تو زر و کیمیا نی کاین برق حدیث تو از آن است جز جان افزا و دلربا نی گفتا غلطی که آن نیم من ما بوالحسنیم و بوالعلا نی گفتم که به حق نرگسانت دفعم بمده به شیوه ها نی کاین غمزه مست خونی تو کشته ست هزار و خونبها نی بالله که توی که بی توی تو ای کبر تو غیر کبریا نی گر ز آنک توی و گر نه ای تو از تو گذری دو دیده را نی گر فرمایی که نیست هست است کو زهره که گویمت چرا نی مغناطیسی و جان چو آهن می آید مست و دست و پا نی چون گرم شوم ز جام اول غیر تسلیم در قضا نی چون شد به سرم میم سراسر می را تسلیم یا رضا نی از بهر نسیم زلف جعدت یکتا زلفی که جز دو تا نی ای باد صبا به انتظارت از بهر صبا و خود صبا نی پس ما چه زنیم ای قلندر اندر گره و گره گشا نی گر ز آنک نه هر دمی خداوند کو جز سر و خاصه خدا نی مخدومی شمس دین تبریز چون خورشیدش در این سما نی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۹ گویم سخن لب تو یا نی ای لعل لب تو را بها نی ای گفته ما غلام آن دم کآنجا همگی توی و ما نی اینجا که منم به جز خطا نی وآنجا که توی بجز عطا نی اینجا گفتن ز روی جسم است وآنجا همه هستی است جا نی سیاره همی روند پا نی صد مشک روانه و سقا نی رنجورانند همچو ایوب دریافته صحت و دوا نی بی چشمانند همچو یعقوب بینا شده چشم و توتیا نی ره پویانند همچو ماهی بینند طریق ها ضیا نی از رشک تو من دهان ببستم شرح تو رسد به منتها نی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۰ با دل گفتم چرا چنینی تا چند به عشق همنشینی دل گفت چرا تو هم نیایی تا لذت عشق را ببینی گر آب حیات را بدانی جز آتش عشق کی گزینی ای گشته چو باد از لطافت پرباد شده چو ساتگینی چون آب تو جان نقش هایی چون آینه حسن را امینی هر جان خسیس کان ندارد می پندارد که تو همینی ای آنک تو جان آسمانی هر چند به صورت از زمینی ای خرد شکسته همچو سرمه تو سرمه دیده یقینی ای لعل تو از کدام کانی در حلقه درآ که خوش نگینی ای از تو خجل هزار رحمت آن دم که چو تیغ پر ز کینی شمس تبریز صورتت خوش و اندر معنی چه خوش معینی

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۸ مست می عشق را حیا نی وین باده عشق را بها نی آن عشق چو بزم و باده جان را می نوشد و ممکن صلا نی با عقل بگفت ماجراها جان گفت که وقت ماجرا نی از روح بجستم آن صفا گفت آن هست صفا ولی ز ما نی گفتم که مکن نهان از این مس ای کفو تو زر و کیمیا نی کاین برق حدیث تو از آن است جز جان افزا و دلربا نی گفتا غلطی که آن نیم من ما بوالحسنیم و بوالعلا نی گفتم که به حق نرگسانت دفعم بمده به شیوه ها نی کاین غمزه مست خونی تو کشته ست هزار و خونبها نی بالله که توی که بی توی تو ای کبر تو غیر کبریا نی گر ز آنک توی و گر نه ای تو از تو گذری دو دیده را نی گر فرمایی که نیست هست است کو زهره که گویمت چرا نی مغناطیسی و جان چو آهن می آید مست و دست و پا نی چون گرم شوم ز جام اول غیر تسلیم در قضا نی چون شد به سرم میم سراسر می را تسلیم یا رضا نی از بهر نسیم زلف جعدت یکتا زلفی که جز دو تا نی ای باد صبا به انتظارت از بهر صبا و خود صبا نی پس ما چه زنیم ای قلندر اندر گره و گره گشا نی گر ز آنک نه هر دمی خداوند کو جز سر و خاصه خدا نی مخدومی شمس دین تبریز چون خورشیدش در این سما نی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۹ گویم سخن لب تو یا نی ای لعل لب تو را بها نی ای گفته ما غلام آن دم کآنجا همگی توی و ما نی اینجا که منم به جز خطا نی وآنجا که توی بجز عطا نی اینجا گفتن ز روی جسم است وآنجا همه هستی است جا نی سیاره همی روند پا نی صد مشک روانه و سقا نی رنجورانند همچو ایوب دریافته صحت و دوا نی بی چشمانند همچو یعقوب بینا شده چشم و توتیا نی ره پویانند همچو ماهی بینند طریق ها ضیا نی از رشک تو من دهان ببستم شرح تو رسد به منتها نی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۰ با دل گفتم چرا چنینی تا چند به عشق همنشینی دل گفت چرا تو هم نیایی تا لذت عشق را ببینی گر آب حیات را بدانی جز آتش عشق کی گزینی ای گشته چو باد از لطافت پرباد شده چو ساتگینی چون آب تو جان نقش هایی چون آینه حسن را امینی هر جان خسیس کان ندارد می پندارد که تو همینی ای آنک تو جان آسمانی هر چند به صورت از زمینی ای خرد شکسته همچو سرمه تو سرمه دیده یقینی ای لعل تو از کدام کانی در حلقه درآ که خوش نگینی ای از تو خجل هزار رحمت آن دم که چو تیغ پر ز کینی شمس تبریز صورتت خوش و اندر معنی چه خوش معینی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۱ در خون دلم رسید فتوی از جمله مفتیان معنی با خلق بگو که دور باشید از زرق من و فسوس دعوی با دل گفتم چنین خوش استت دل نعره زنان که آری آری برداشت ربابکی دل من بنواخت که ما خوشیم یعنی کان طعنه از این سوی وجود است آن جا که منم کجاست طعنی آن جا که منم چو من نگنجم گنجد دگری بگو که نی نی تا من باشی تو او نبینی زیرا که شب است و چشم اعمی تا چشم تو این بود چه بینی در بتگه نفس نقش مانی ای عاجز خویش رو به تبریز در شمس الدین گریز باری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۲ در عشق هر آنک شد فدایی نبود ز زمین بود سمایی زیرا که بلای عاشقی را جانی شرط است کبریایی زخم آیت بندگان خاص است سردفتر عاشق خدایی کاین عالم خاک خاک ارزد آن جا که بلا کند بلایی یک جو ز بلاش گنج زرهاست ای بر سر گنج بین کجایی از سوزش آفتاب محنت در عشق چو سایه همایی ای آنک تو بوی آن نداری تو لایق آن بلا نیایی لایق نبود به زخم او را الا که وجود مرتضایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۳ عشق است دلاور و فدایی تنهارو و فرد و یک قبایی ای از شش و پنج مهره برده آورده تو نرد دلربایی یکتا شده خوش ز هر دو عالم بربوده ز یک دلان دوتایی آخر تو چه جوهر و چه اصلی ای پاک ز جای از کجایی در عالم کم زنان چه بیشی در خطه دل چه جان فزایی نتوان ز تو عشق صبر کردن صبرا تو در این هوس نشایی نادیده مکن چو دیده ای تو بیگانه مرو چو آشنایی تا ما ماییم جمله ابریم بی ظلمت ما مها تو مایی در پای غمش چه دیدی ای جان کاین دست گشاده در دعایی ای دل ز قضا چه رو نمودت کز عشق تو طالب بلایی رفتم بر عشق کاین به چند است گفتا که نباشد این بهایی الا بر شاه شمس تبریز سر پای کنی به سر بیایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۴ ماها چو به چرخ دل برآیی چون جان به تن جهان درآیی ماها چه لطیف و خوش لقایی ای ماه بگو که از کجایی داریم ز عشق تو براتی وز قند لطیف تو نباتی از لعل لبت بده زکاتی ای ماه بگو که از کجایی ای یوسف جان که در نخاسی در حسن و جمال بی قیاسی در ما بنگر چو می شناسی ای ماه بگو که از کجایی زان سان ز شراب تو خرابیم کز خود اثری همی نیابیم بفزای اگر چه می نتابیم ای ماه بگو که از کجایی در زیر درخت تو نشینیم وز میوه دلکش تو چینیم جز گلشن روی تو نبینیم ای ماه بگو که از کجایی هر دم که ز باده تو نوشیم بس روشن جان و تیزگوشیم بی هوش شدیم و بس به هوشیم ای ماه بگو که از کجایی از آتش هات در فروغند فارغ از صدق وز دروغند با قبله آتشین چو موغند ای ماه بگو که از کجایی ای رشک بتان و بت پرستان آرام دل خراب مستان پا را بمکش ز زیردستان ای ماه بگو که از کجایی شمس تبریز پادشاهی در خطه بی حد الهی از ماه تو راست تا به ماهی ای ماه بگو که از کجایی

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۱ در خون دلم رسید فتوی از جمله مفتیان معنی با خلق بگو که دور باشید از زرق من و فسوس دعوی با دل گفتم چنین خوش استت دل نعره زنان که آری آری برداشت ربابکی دل من بنواخت که ما خوشیم یعنی کان طعنه از این سوی وجود است آن جا که منم کجاست طعنی آن جا که منم چو من نگنجم گنجد دگری بگو که نی نی تا من باشی تو او نبینی زیرا که شب است و چشم اعمی تا چشم تو این بود چه بینی در بتگه نفس نقش مانی ای عاجز خویش رو به تبریز در شمس الدین گریز باری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۲ در عشق هر آنک شد فدایی نبود ز زمین بود سمایی زیرا که بلای عاشقی را جانی شرط است کبریایی زخم آیت بندگان خاص است سردفتر عاشق خدایی کاین عالم خاک خاک ارزد آن جا که بلا کند بلایی یک جو ز بلاش گنج زرهاست ای بر سر گنج بین کجایی از سوزش آفتاب محنت در عشق چو سایه همایی ای آنک تو بوی آن نداری تو لایق آن بلا نیایی لایق نبود به زخم او را الا که وجود مرتضایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۳ عشق است دلاور و فدایی تنهارو و فرد و یک قبایی ای از شش و پنج مهره برده آورده تو نرد دلربایی یکتا شده خوش ز هر دو عالم بربوده ز یک دلان دوتایی آخر تو چه جوهر و چه اصلی ای پاک ز جای از کجایی در عالم کم زنان چه بیشی در خطه دل چه جان فزایی نتوان ز تو عشق صبر کردن صبرا تو در این هوس نشایی نادیده مکن چو دیده ای تو بیگانه مرو چو آشنایی تا ما ماییم جمله ابریم بی ظلمت ما مها تو مایی در پای غمش چه دیدی ای جان کاین دست گشاده در دعایی ای دل ز قضا چه رو نمودت کز عشق تو طالب بلایی رفتم بر عشق کاین به چند است گفتا که نباشد این بهایی الا بر شاه شمس تبریز سر پای کنی به سر بیایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۴ ماها چو به چرخ دل برآیی چون جان به تن جهان درآیی ماها چه لطیف و خوش لقایی ای ماه بگو که از کجایی داریم ز عشق تو براتی وز قند لطیف تو نباتی از لعل لبت بده زکاتی ای ماه بگو که از کجایی ای یوسف جان که در نخاسی در حسن و جمال بی قیاسی در ما بنگر چو می شناسی ای ماه بگو که از کجایی زان سان ز شراب تو خرابیم کز خود اثری همی نیابیم بفزای اگر چه می نتابیم ای ماه بگو که از کجایی در زیر درخت تو نشینیم وز میوه دلکش تو چینیم جز گلشن روی تو نبینیم ای ماه بگو که از کجایی هر دم که ز باده تو نوشیم بس روشن جان و تیزگوشیم بی هوش شدیم و بس به هوشیم ای ماه بگو که از کجایی از آتش هات در فروغند فارغ از صدق وز دروغند با قبله آتشین چو موغند ای ماه بگو که از کجایی ای رشک بتان و بت پرستان آرام دل خراب مستان پا را بمکش ز زیردستان ای ماه بگو که از کجایی شمس تبریز پادشاهی در خطه بی حد الهی از ماه تو راست تا به ماهی ای ماه بگو که از کجایی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۵ آن شمع چو شد طرب فزایی پروانه دلان به رقص آیی چون جان برسد نه تن بجنبد جان آمد از لحد برآیی چون بانگ سماع در که افتاد ای کوه گران کم از صدایی کاین باد بهار می رساند رقصانی شاخ را صلایی در ذره کجا قرار ماند خورشید به رقص در سمایی هم آتش و دود گشته پیچان از آتش روی جان فزایی ماهی صنما ز روح بی جسم شوخی شکری یکی بلایی گه کوته و گه دراز گشتیم با سایه صورت همایی هم بر لب دوست مست گشتیم نالان شده مست همچو نایی بر باد سوار همچو کاهیم اندر جولان ز کهربایی چون پشه ز خون خویش مستیم وز دیگ جگر دلا ابایی اندر خلوت به هوی هویی در جمعیت به های هایی در صورت بنده کمینیم در سر صفت یکی خدایی این داد خدیو شمس تبریز بی کبر ولیک کبریایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۶ ای بی تو محال جان فزایی وی در دل و جان ما کجایی گر نیم شبی زنان و گویان سرمست ز کوی ما درآیی جان پیش کشیم و جان چه باشد آخر نه تو جان جان مایی در بام فلک درافتد آتش گر بر سر بام خود برآیی با روی تو کیست قرص خورشید تا لاف زند ز روشنایی هم چشمی و هم چراغ ما را هم دفع بلا و هم بلایی در دیده ناامید هر دم ای دیده دل چه می نمایی ای بلبل مست از فغانت می آید بوی آشنایی می نال که ناله مرهم آمد بر زخم جراحت جدایی تا کشف شود ز ناله تو چیزی ز حقیقت خدایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۷ گر یار لطیف و باوفایی ور از دل و جان از آن مایی خواهم که در این میان درآیی ای ماه بگو که کی برآیی چون صورت جان لطیف کاری از حلقه چرا تو برکناری وز یارک خود دریغ داری ای ماه بگو که کی برآیی برخیز که ما و تو چو جانیم وز رازک همدگر بدانیم آخر نه من و تو یارکانیم ای ماه بگو که کی برآیی دریاب که بر در خداییم آخر بنگر که ما کجاییم تا رقص کنان ز در درآییم ای ماه بگو که کی برآیی ای جان و جهان چرا چنینی چون یارک خویش را نبینی در گوشه روی ترش نشینی ای ماه بگو که کی برآیی چونی تو و آن دل لطیفت و آن صورت و قامت ظریفت خواهم که شوم شبی حریفت ای ماه بگو که کی برآیی در جمله عالم الهی وز دامن ماه تا به ماهی آن شد که تو گویی و بخواهی ای ماه بگو که کی برآیی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۸ ساقی انصاف خوش لقایی از جا رفتم تو از کجایی گر بنده بگویمت روا نیست ترسم که بگویمت خدایی خاموش نمی هلی که باشم راه گفتن نمی گشایی می افشاری مرا چو انگور معشوق نه ای مرا بلایی گر چشم ببندم از تو کفر است زیرا که تو نور می فزایی ور بگشایم بگویی منگر در ما تو بدیده هوایی

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۵ آن شمع چو شد طرب فزایی پروانه دلان به رقص آیی چون جان برسد نه تن بجنبد جان آمد از لحد برآیی چون بانگ سماع در که افتاد ای کوه گران کم از صدایی کاین باد بهار می رساند رقصانی شاخ را صلایی در ذره کجا قرار ماند خورشید به رقص در سمایی هم آتش و دود گشته پیچان از آتش روی جان فزایی ماهی صنما ز روح بی جسم شوخی شکری یکی بلایی گه کوته و گه دراز گشتیم با سایه صورت همایی هم بر لب دوست مست گشتیم نالان شده مست همچو نایی بر باد سوار همچو کاهیم اندر جولان ز کهربایی چون پشه ز خون خویش مستیم وز دیگ جگر دلا ابایی اندر خلوت به هوی هویی در جمعیت به های هایی در صورت بنده کمینیم در سر صفت یکی خدایی این داد خدیو شمس تبریز بی کبر ولیک کبریایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۶ ای بی تو محال جان فزایی وی در دل و جان ما کجایی گر نیم شبی زنان و گویان سرمست ز کوی ما درآیی جان پیش کشیم و جان چه باشد آخر نه تو جان جان مایی در بام فلک درافتد آتش گر بر سر بام خود برآیی با روی تو کیست قرص خورشید تا لاف زند ز روشنایی هم چشمی و هم چراغ ما را هم دفع بلا و هم بلایی در دیده ناامید هر دم ای دیده دل چه می نمایی ای بلبل مست از فغانت می آید بوی آشنایی می نال که ناله مرهم آمد بر زخم جراحت جدایی تا کشف شود ز ناله تو چیزی ز حقیقت خدایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۷ گر یار لطیف و باوفایی ور از دل و جان از آن مایی خواهم که در این میان درآیی ای ماه بگو که کی برآیی چون صورت جان لطیف کاری از حلقه چرا تو برکناری وز یارک خود دریغ داری ای ماه بگو که کی برآیی برخیز که ما و تو چو جانیم وز رازک همدگر بدانیم آخر نه من و تو یارکانیم ای ماه بگو که کی برآیی دریاب که بر در خداییم آخر بنگر که ما کجاییم تا رقص کنان ز در درآییم ای ماه بگو که کی برآیی ای جان و جهان چرا چنینی چون یارک خویش را نبینی در گوشه روی ترش نشینی ای ماه بگو که کی برآیی چونی تو و آن دل لطیفت و آن صورت و قامت ظریفت خواهم که شوم شبی حریفت ای ماه بگو که کی برآیی در جمله عالم الهی وز دامن ماه تا به ماهی آن شد که تو گویی و بخواهی ای ماه بگو که کی برآیی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۸ ساقی انصاف خوش لقایی از جا رفتم تو از کجایی گر بنده بگویمت روا نیست ترسم که بگویمت خدایی خاموش نمی هلی که باشم راه گفتن نمی گشایی می افشاری مرا چو انگور معشوق نه ای مرا بلایی گر چشم ببندم از تو کفر است زیرا که تو نور می فزایی ور بگشایم بگویی منگر در ما تو بدیده هوایی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۹ برخیز و بزن یکی نوایی بر یاد وصال دلربایی هین وقت صبوح شد فتوحی هین وقت دعاست الصلایی بگشا سر خنب خسروانی تا خلق زنند دست و پایی صد گون گره است بر دل و نیست جز باده جان گره گشایی از جای ببر به یک قنینه آن را که قرار نیست جایی جز دشت عدم قرارگه نیست چون نیست وجود را وفایی بر سفره خاک تره ای نیست هر سوی ز چیست ژاژخایی عالم مردار و عامه چون سگ کی دید ز دست سگ سخایی ساقی درده صلا که چون تو جان ها بندید جان فزایی ما چون مس و آهنیم ثابت در حیرت چون تو کیمیایی در مغز فکن تو هوی هویی وز خلق برآر های هایی تا روح ز مستی و خرابی نشناسد هجو از ثنایی زین باده چو مست شد فلاطون نشناسد درد از دوایی دردی ده و عقل را چنان کن کو درد نداند از صفایی بر ناطق منطقی فروریز از جام صبوحیان عطایی تا دم نزند دگر نجوید زنبیل و فطیر هر گدایی خامش که تو را مسلم آمد برساختن از عدم بقایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۰ رخ ها بنگر تو زعفرانی کز درد همی دهد نشانی شهری بنگر ز درد رنجور چون باغ به موسم خزانی این درد ز غصه فراق است از هیبت حکم آسمانی بیم است فلک سیاه گردد از آتش و ناله نهانی دوزخ بنگر که سر برآورد ناگه ز میان شادمانی برخاست غریو جان ز هر سو هان ای کس بی کسان تو دانی فرمود که این فراق فانی است افغان ز فراق جاودانی یا رب چه شود اگر تو ما را از هر دو فراق وارهانی این گفته و بسته شد دهانم باقی تو بگو اگر توانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۱ ای قلب و درست را روایی پیش تو که زفت کیمیایی در ره خر بد ز اسب رهوار از فضل تو کرده پیش پایی گر پای سگی ره تو کوبد بر شیر وغاش برفزایی در عشق تو پاشکستگانند دارند امید پرگشایی در تو مگسی چو دل ببندد یابد ز درت پر همایی فضل تو علی هین گفت تا نگشاید ره گدایی خاموش که هر محال و صعبی آسان شود از کف خدایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۲ ای آنک تو خواب ما ببستی رفتی و به گوشه ای نشستی ما را همه بند دام کردی ما بند شدیم و تو بجستی جز دام تو نیست کفر و ایمان یا رب که چه بس درازدستی گر خواب و قرار رفت غم نیست دولت بر ماست چون تو هستی چون ساقی عاشقان تو باشی پس باقی عمر ما و مستی ای صورت جان و جان صورت بازار بتان همه شکستی ما را چو خیال تو بود بت پس واجب گشت بت پرستی عقل دومی و نفس اول ای آمده بهر ما به پستی این وهم من است شرح تو نیست تو خود هستی چنانک هستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۳ با یار بساز تا توانی تا بی کس و مبتلا نمانی بر آب حیات راه یابی گر سر موافقت بدانی با سایه یار رو یکی شو منمای ز خویشتن نشانی گر رطل گران دهند درکش ای جان بگذار این گرانی ای دل مپذیر بیش صورت می باش چو آب در روانی پذرفتن صورت از جمادی است مفسر اگر از رحیق جانی در مجلس دل درآ که آن جا عیش است و حریف آسمانی

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۹ برخیز و بزن یکی نوایی بر یاد وصال دلربایی هین وقت صبوح شد فتوحی هین وقت دعاست الصلایی بگشا سر خنب خسروانی تا خلق زنند دست و پایی صد گون گره است بر دل و نیست جز باده جان گره گشایی از جای ببر به یک قنینه آن را که قرار نیست جایی جز دشت عدم قرارگه نیست چون نیست وجود را وفایی بر سفره خاک تره ای نیست هر سوی ز چیست ژاژخایی عالم مردار و عامه چون سگ کی دید ز دست سگ سخایی ساقی درده صلا که چون تو جان ها بندید جان فزایی ما چون مس و آهنیم ثابت در حیرت چون تو کیمیایی در مغز فکن تو هوی هویی وز خلق برآر های هایی تا روح ز مستی و خرابی نشناسد هجو از ثنایی زین باده چو مست شد فلاطون نشناسد درد از دوایی دردی ده و عقل را چنان کن کو درد نداند از صفایی بر ناطق منطقی فروریز از جام صبوحیان عطایی تا دم نزند دگر نجوید زنبیل و فطیر هر گدایی خامش که تو را مسلم آمد برساختن از عدم بقایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۰ رخ ها بنگر تو زعفرانی کز درد همی دهد نشانی شهری بنگر ز درد رنجور چون باغ به موسم خزانی این درد ز غصه فراق است از هیبت حکم آسمانی بیم است فلک سیاه گردد از آتش و ناله نهانی دوزخ بنگر که سر برآورد ناگه ز میان شادمانی برخاست غریو جان ز هر سو هان ای کس بی کسان تو دانی فرمود که این فراق فانی است افغان ز فراق جاودانی یا رب چه شود اگر تو ما را از هر دو فراق وارهانی این گفته و بسته شد دهانم باقی تو بگو اگر توانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۱ ای قلب و درست را روایی پیش تو که زفت کیمیایی در ره خر بد ز اسب رهوار از فضل تو کرده پیش پایی گر پای سگی ره تو کوبد بر شیر وغاش برفزایی در عشق تو پاشکستگانند دارند امید پرگشایی در تو مگسی چو دل ببندد یابد ز درت پر همایی فضل تو علی هین گفت تا نگشاید ره گدایی خاموش که هر محال و صعبی آسان شود از کف خدایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۲ ای آنک تو خواب ما ببستی رفتی و به گوشه ای نشستی ما را همه بند دام کردی ما بند شدیم و تو بجستی جز دام تو نیست کفر و ایمان یا رب که چه بس درازدستی گر خواب و قرار رفت غم نیست دولت بر ماست چون تو هستی چون ساقی عاشقان تو باشی پس باقی عمر ما و مستی ای صورت جان و جان صورت بازار بتان همه شکستی ما را چو خیال تو بود بت پس واجب گشت بت پرستی عقل دومی و نفس اول ای آمده بهر ما به پستی این وهم من است شرح تو نیست تو خود هستی چنانک هستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۳ با یار بساز تا توانی تا بی کس و مبتلا نمانی بر آب حیات راه یابی گر سر موافقت بدانی با سایه یار رو یکی شو منمای ز خویشتن نشانی گر رطل گران دهند درکش ای جان بگذار این گرانی ای دل مپذیر بیش صورت می باش چو آب در روانی پذرفتن صورت از جمادی است مفسر اگر از رحیق جانی در مجلس دل درآ که آن جا عیش است و حریف آسمانی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۴ در فنای محض افشانند مردان آستی دامن خود برفشاند از دروغ و راستی مرد مطلق دست خود را کی بیالاید به جان آخر ای جان قلندر از چه پهلو خاستی سالکی جان مجرد بر قلندر عرضه داد گفت در گوشش قلندر کان طرف می واستی کاین طرف هر چند سوزی در شرار عشق خویش لیک هم مطلق نه ای زیرا که در غوغاستی در جمال لم یزل چشم ازل حیران شده نی فزودی از دو عالم نی ز نفیش کاستی تو نه این جایی نه آن جا لیک عشاق از هوس می کنند آن جا نظر کان جاستی آن جاستی ای که از الا تو لافیدی بدین زفتی مباش چشم ها را پاک کن بنگر که هم در لاستی مرحبا جان عدم رنگ وجودآمیز خوش فارغ از هست و عدم مر هر دو را آراستی پاکی چشمت نباشد جز شه تبریزیان شمس دین گر او بخواهد لیک نی زان هاستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۵ مرغ دل پران مبا جز در هوای بیخودی شمع جان تابان مبا جز در سرای بیخودی آفتاب لطف حق بر عاشقان تابنده باد تا بیفتد بر همه سایه همای بیخودی گر هزاران دولت و نعمت ببیند عاشقی ناید اندر چشم او الا بلای بیخودی بنگر اندر من که خود را در بلا افکنده ام از حلاوت ها که دیدم در فنای بیخودی جان و صد جان خود چه باشد گر کسی قربان کند در هوای بیخودی و از برای بیخودی عاشقا کمتر نشین با مردم غمناک تو تا غباری درنیفتد در صفای بیخودی باجفا شو با کسی کو عاشق هشیاری است تا بیابی ذوق ها اندر وفای بیخودی بیخودی را چون بدانی سروری کاسد شود ای سری و سروری ها خاک پای بیخودی خوش بود ظاهر شدن بر دشمنان بر تخت ملک لیک آن ها هیچ نبود جان به جای بیخودی گر تو خواهی شمس تبریزی شود مهمان تو خانه خالی کن ز خود ای کدخدای بیخودی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۶ ای رها کرده تو باغی از پی انجیرکی حور را از دست داده از پی کمپیرکی من گریبان می درانم حیف می آید مرا غمزه کمپیرکی زد بر جوانی تیرکی پیرکی گنده دهانی بسته صد چنگ و جلب سر فروکرده ز بامی تا درافتد زیرکی کیست کمپیرک یکی سالوسک بی چاشنی تو به تو همچون پیاز و گنده همچون سیرکی میرکی گشته اسیر او گرو کرده کمر او به پنهانی همی خندد که ابله میرکی نی به بستان جمال او شکوفه تازه ای نی به پستان وفای آن سلیطه شیرکی خود ببینی چونک بگشاید اجل چشمت ورا رو چو پشت سوسمار و تن سیه چون قیرکی نی خمش کن پند کم ده بند خواجه بس قوی است می کشد زنجیر مهرش بی مدد زنجیرکی

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۴ در فنای محض افشانند مردان آستی دامن خود برفشاند از دروغ و راستی مرد مطلق دست خود را کی بیالاید به جان آخر ای جان قلندر از چه پهلو خاستی سالکی جان مجرد بر قلندر عرضه داد گفت در گوشش قلندر کان طرف می واستی کاین طرف هر چند سوزی در شرار عشق خویش لیک هم مطلق نه ای زیرا که در غوغاستی در جمال لم یزل چشم ازل حیران شده نی فزودی از دو عالم نی ز نفیش کاستی تو نه این جایی نه آن جا لیک عشاق از هوس می کنند آن جا نظر کان جاستی آن جاستی ای که از الا تو لافیدی بدین زفتی مباش چشم ها را پاک کن بنگر که هم در لاستی مرحبا جان عدم رنگ وجودآمیز خوش فارغ از هست و عدم مر هر دو را آراستی پاکی چشمت نباشد جز شه تبریزیان شمس دین گر او بخواهد لیک نی زان هاستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۵ مرغ دل پران مبا جز در هوای بیخودی شمع جان تابان مبا جز در سرای بیخودی آفتاب لطف حق بر عاشقان تابنده باد تا بیفتد بر همه سایه همای بیخودی گر هزاران دولت و نعمت ببیند عاشقی ناید اندر چشم او الا بلای بیخودی بنگر اندر من که خود را در بلا افکنده ام از حلاوت ها که دیدم در فنای بیخودی جان و صد جان خود چه باشد گر کسی قربان کند در هوای بیخودی و از برای بیخودی عاشقا کمتر نشین با مردم غمناک تو تا غباری درنیفتد در صفای بیخودی باجفا شو با کسی کو عاشق هشیاری است تا بیابی ذوق ها اندر وفای بیخودی بیخودی را چون بدانی سروری کاسد شود ای سری و سروری ها خاک پای بیخودی خوش بود ظاهر شدن بر دشمنان بر تخت ملک لیک آن ها هیچ نبود جان به جای بیخودی گر تو خواهی شمس تبریزی شود مهمان تو خانه خالی کن ز خود ای کدخدای بیخودی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۶ ای رها کرده تو باغی از پی انجیرکی حور را از دست داده از پی کمپیرکی من گریبان می درانم حیف می آید مرا غمزه کمپیرکی زد بر جوانی تیرکی پیرکی گنده دهانی بسته صد چنگ و جلب سر فروکرده ز بامی تا درافتد زیرکی کیست کمپیرک یکی سالوسک بی چاشنی تو به تو همچون پیاز و گنده همچون سیرکی میرکی گشته اسیر او گرو کرده کمر او به پنهانی همی خندد که ابله میرکی نی به بستان جمال او شکوفه تازه ای نی به پستان وفای آن سلیطه شیرکی خود ببینی چونک بگشاید اجل چشمت ورا رو چو پشت سوسمار و تن سیه چون قیرکی نی خمش کن پند کم ده بند خواجه بس قوی است می کشد زنجیر مهرش بی مدد زنجیرکی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۷ شاد آن صبحی که جان را چاره آموزی کنی چاره او یابد که تش بیچارگی روزی کنی عشق جامه می دراند عقل بخیه می زند هر دو را زهره بدرد چون تو دلدوزی کنی خوش بسوزم همچو عود و نیست گردم همچو دود خوشتر از سوزش چه باشد چون تو دلسوزی کنی گه لباس قهر درپوشی و راه دل زنی گه بگردانی لباس آیی قلاووزی کنی خوش بچر ای گاو عنبربخش نفس مطمین در چنین ساحل حلال است ار تو خوش پوزی کنی طوطیی که طمع اسب و مرکب تازی کنی ماهیی که میل شعر و جامه توزی کنی شیر مستی و شکارت آهوان شیرمست با پنیر گنده فانی کجا یوزی کنی چند گویم قبله کامشب هر یکی را قبله ای است قبله ها گردد یکی گر تو شب افروزی کنی گر ز لعل شمس تبریزی بیابی مایه ای کمترین پایه فراز چرخ پیروزی کنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۸ ای خدایی که مفرح بخش رنجوران توی در میان لطف و رحمت همچو جان پنهان توی خسته کردی بندگان را تا تو را زاری کنند چون خریدار نفیر و لابه و افغان توی جمله درمان خواه و آن درمانشان خواهان توست آنک درد و دارو از وی خاست بی شک آن توی دردهایی کآدمی را بر در خلقان برد آن حجاب از اول است و آخر و پایان توی هر کجا کاری فروبندد تو باشی چشم بند هر کجا روشن شود آن شعله تابان توی ناله بخشی خستگان را تا بدان ساکن شوند چون حقیقت بنگرم در درد ما نالان توی هم توی آن کس که می گوید توی والله توی گوی و چوگان و نظاره گر در این میدان توی و آنک منکر می شود این را و علت می نهد در میان وسوسه او نفس علت خوان توی و آنک می گوید توی زین گفت ترسان می شود در میان جان او در پرده ترسان توی کنج زندان را به یک اندیشه بستان می کنی رنج هر زندان ز توست و ذوق هر بستان توی در یکی کار آن یکی راغب و آن دیگر نفور تو مخالف کرده ای شان فتنه ایشان توی آن یکی محبوب این و باز او مکروه آن چشم بندی چشم و دل را قبله و سامان توی صد هزاران نقش را تو بنده نقشی کنی گویی سلطان است آن دام است خود سلطان توی بندگی و خواجگی و سلطنت خط های توست خط کژ و خط راست این دبیرستان توی صورت ما خانه ها و روح ما مهمان در آن نقش و جان ها سایه تو جان آن مهمان توی دست در طاعت زنیم و چشم در ایمان نهیم بر امید آنک بنمایی که خود ایمان توی دست احسان بر سر ما نه ز احسانی که ما چشم روشن در تو آویزیم کان احسان توی غفلت و بیداری ما در توی بر کار و بس غفلت ما بی فضولی بر چو خود یقظان توی توبه با تو خود فضول است و شکستن خود بتر نقش پیمان گر شکست ارواح آن پیمان توی روح ها می پروری همچون زر و مس و عقیق چون مخالف شد جواهر ای عجب چون کان توی روز درپیچد صفت در ما و تابد تا به شب شب صفات از ما به تو آید صفاتستان توی روز تا شب ما چنین بر همدگر رحمت کنیم شب همه رحمت رود سوی تو چون رحمان توی کو سلاطین جهان گر شاه ایوان بوده اند پس بدانستیم بی شک کاندر این ایوان توی

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۷ شاد آن صبحی که جان را چاره آموزی کنی چاره او یابد که تش بیچارگی روزی کنی عشق جامه می دراند عقل بخیه می زند هر دو را زهره بدرد چون تو دلدوزی کنی خوش بسوزم همچو عود و نیست گردم همچو دود خوشتر از سوزش چه باشد چون تو دلسوزی کنی گه لباس قهر درپوشی و راه دل زنی گه بگردانی لباس آیی قلاووزی کنی خوش بچر ای گاو عنبربخش نفس مطمین در چنین ساحل حلال است ار تو خوش پوزی کنی طوطیی که طمع اسب و مرکب تازی کنی ماهیی که میل شعر و جامه توزی کنی شیر مستی و شکارت آهوان شیرمست با پنیر گنده فانی کجا یوزی کنی چند گویم قبله کامشب هر یکی را قبله ای است قبله ها گردد یکی گر تو شب افروزی کنی گر ز لعل شمس تبریزی بیابی مایه ای کمترین پایه فراز چرخ پیروزی کنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۸ ای خدایی که مفرح بخش رنجوران توی در میان لطف و رحمت همچو جان پنهان توی خسته کردی بندگان را تا تو را زاری کنند چون خریدار نفیر و لابه و افغان توی جمله درمان خواه و آن درمانشان خواهان توست آنک درد و دارو از وی خاست بی شک آن توی دردهایی کآدمی را بر در خلقان برد آن حجاب از اول است و آخر و پایان توی هر کجا کاری فروبندد تو باشی چشم بند هر کجا روشن شود آن شعله تابان توی ناله بخشی خستگان را تا بدان ساکن شوند چون حقیقت بنگرم در درد ما نالان توی هم توی آن کس که می گوید توی والله توی گوی و چوگان و نظاره گر در این میدان توی و آنک منکر می شود این را و علت می نهد در میان وسوسه او نفس علت خوان توی و آنک می گوید توی زین گفت ترسان می شود در میان جان او در پرده ترسان توی کنج زندان را به یک اندیشه بستان می کنی رنج هر زندان ز توست و ذوق هر بستان توی در یکی کار آن یکی راغب و آن دیگر نفور تو مخالف کرده ای شان فتنه ایشان توی آن یکی محبوب این و باز او مکروه آن چشم بندی چشم و دل را قبله و سامان توی صد هزاران نقش را تو بنده نقشی کنی گویی سلطان است آن دام است خود سلطان توی بندگی و خواجگی و سلطنت خط های توست خط کژ و خط راست این دبیرستان توی صورت ما خانه ها و روح ما مهمان در آن نقش و جان ها سایه تو جان آن مهمان توی دست در طاعت زنیم و چشم در ایمان نهیم بر امید آنک بنمایی که خود ایمان توی دست احسان بر سر ما نه ز احسانی که ما چشم روشن در تو آویزیم کان احسان توی غفلت و بیداری ما در توی بر کار و بس غفلت ما بی فضولی بر چو خود یقظان توی توبه با تو خود فضول است و شکستن خود بتر نقش پیمان گر شکست ارواح آن پیمان توی روح ها می پروری همچون زر و مس و عقیق چون مخالف شد جواهر ای عجب چون کان توی روز درپیچد صفت در ما و تابد تا به شب شب صفات از ما به تو آید صفاتستان توی روز تا شب ما چنین بر همدگر رحمت کنیم شب همه رحمت رود سوی تو چون رحمان توی کو سلاطین جهان گر شاه ایوان بوده اند پس بدانستیم بی شک کاندر این ایوان توی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۹ بانگ می زن ای منادی بر سر هر دسته ای هیچ دیدیت ای مسلمانان غلامی جسته ای یک غلامی ماه رویی مشک بویی فتنه ای وقت نازش تیزگامی وقت صلح آهسته ای کودکی لعلین قبایی خوش لقایی شکری سروقدی چشم شوخی چابکی برجسته ای بر کنار او ربابی در کف او زخمه ای می نوازد خوش نوایی دلکشی بنشسته ای هیچ کس دارد ز باغ حسن او یک میوه ای یا ز گلزار جمالش بهر بو گلدسته ای یوسفی کز قیمت او مفلس آمد شاه مصر هر طرف یعقوب وار از غمزه اش دلخسته ای مژدگانی جان شیرین می دهم او را حلال هر کی آرد یک نشان یا نکته ای سربسته ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۰ در شرابم چیز دیگر ریختی درریختی باده تنها نیست این آمیختی آمیختی بار دیگر توبه ها را سوختی درسوختی بار دیگر فتنه را انگیختی انگیختی چون بدیدم در سرم سودای تو سودای تو آمدی در گردنم آویختی آویختی طره های مشک را دربافتی دربافتی تارهای صبر را بگسیختی بگسیختی تو اگر منکر شدی گویم نشان گویم نشان مشک بر شعر سیه می بیختی می بیختی ای قدح رخسار من افروختی افروختی وی غم آخر از دلم بگریختی بگریختی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۱ ساقیا بر خاک ما چون جرعه ها می ریختی گر نمی جستی جنون ما چرا می ریختی ساقیا آن لطف کو کان روز همچون آفتاب نور رقص انگیز را بر ذره ها می ریختی دست بر لب می نهی یعنی خمش من تن زدم خود بگوید جرعه ها کان بهر ما می ریختی ریختی خون جنید و گفت اخ هل من مزید بایزیدی بردمید از هر کجا می ریختی ز اولین جرعه که بر خاک آمد آدم روح یافت جبرییلی هست شد چون بر سما می ریختی می گزیدی صادقان را تا چو رحمت مست شد از گزافه بر سزا و ناسزا می ریختی می بدادی جان به نان و نان تو را درخورد نی آب سقا می خریدی بر سقا می ریختی همچو موسی کآتشی بنمودیش وآن نور بود در لباس آتشی نور و ضیا می ریختی روز جمعه کی بود روزی که در جمع توییم جمع کردی آخر آن را که جدا می ریختی درج بد بیگانه ای با آشنا در هر دمم خون آن بیگانه را بر آشنا می ریختی ای دل آمد دلبری کاندر ملاقات خوشش همچو گل در برگ ریزان از حیا می ریختی آمد آن ماهی که چون ابر گران در فرقتش اشک ها چون مشک ها بهر لقا می ریختی دلبرا دل را ببر در آب حیوان غوطه ده آب حیوانی کز آن بر انبیا می ریختی انبیا عامی بدندی گر نه از انعام خاص بر مس هستی ایشان کیمیا می ریختی این دعا را با دعای ناکسان مقرون مکن کز برای ردشان آب دعا می ریختی کوشش ما را منه پهلوی کوشش های عام کز بقاشان می کشیدی در فنا می ریختی

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۹ بانگ می زن ای منادی بر سر هر دسته ای هیچ دیدیت ای مسلمانان غلامی جسته ای یک غلامی ماه رویی مشک بویی فتنه ای وقت نازش تیزگامی وقت صلح آهسته ای کودکی لعلین قبایی خوش لقایی شکری سروقدی چشم شوخی چابکی برجسته ای بر کنار او ربابی در کف او زخمه ای می نوازد خوش نوایی دلکشی بنشسته ای هیچ کس دارد ز باغ حسن او یک میوه ای یا ز گلزار جمالش بهر بو گلدسته ای یوسفی کز قیمت او مفلس آمد شاه مصر هر طرف یعقوب وار از غمزه اش دلخسته ای مژدگانی جان شیرین می دهم او را حلال هر کی آرد یک نشان یا نکته ای سربسته ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۰ در شرابم چیز دیگر ریختی درریختی باده تنها نیست این آمیختی آمیختی بار دیگر توبه ها را سوختی درسوختی بار دیگر فتنه را انگیختی انگیختی چون بدیدم در سرم سودای تو سودای تو آمدی در گردنم آویختی آویختی طره های مشک را دربافتی دربافتی تارهای صبر را بگسیختی بگسیختی تو اگر منکر شدی گویم نشان گویم نشان مشک بر شعر سیه می بیختی می بیختی ای قدح رخسار من افروختی افروختی وی غم آخر از دلم بگریختی بگریختی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۱ ساقیا بر خاک ما چون جرعه ها می ریختی گر نمی جستی جنون ما چرا می ریختی ساقیا آن لطف کو کان روز همچون آفتاب نور رقص انگیز را بر ذره ها می ریختی دست بر لب می نهی یعنی خمش من تن زدم خود بگوید جرعه ها کان بهر ما می ریختی ریختی خون جنید و گفت اخ هل من مزید بایزیدی بردمید از هر کجا می ریختی ز اولین جرعه که بر خاک آمد آدم روح یافت جبرییلی هست شد چون بر سما می ریختی می گزیدی صادقان را تا چو رحمت مست شد از گزافه بر سزا و ناسزا می ریختی می بدادی جان به نان و نان تو را درخورد نی آب سقا می خریدی بر سقا می ریختی همچو موسی کآتشی بنمودیش وآن نور بود در لباس آتشی نور و ضیا می ریختی روز جمعه کی بود روزی که در جمع توییم جمع کردی آخر آن را که جدا می ریختی درج بد بیگانه ای با آشنا در هر دمم خون آن بیگانه را بر آشنا می ریختی ای دل آمد دلبری کاندر ملاقات خوشش همچو گل در برگ ریزان از حیا می ریختی آمد آن ماهی که چون ابر گران در فرقتش اشک ها چون مشک ها بهر لقا می ریختی دلبرا دل را ببر در آب حیوان غوطه ده آب حیوانی کز آن بر انبیا می ریختی انبیا عامی بدندی گر نه از انعام خاص بر مس هستی ایشان کیمیا می ریختی این دعا را با دعای ناکسان مقرون مکن کز برای ردشان آب دعا می ریختی کوشش ما را منه پهلوی کوشش های عام کز بقاشان می کشیدی در فنا می ریختی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۲ گر شراب عشق کار جان حیوانیستی عشق شمس الدین به عالم فاش و یک سانیستی گر نه در انوار غیرت غرق بودی عشق او حلقه گوش روان و جان انسانیستی گر نبودی بزم شمس الدین برون از هر دو کون جام او بر خاک همچون ابر نیسانیستی ابر نیسان خود چه باشد نزد بحر فضل او قاف تا قاف از میش خود موج طوفانیستی آفتاب و ماه را خود کی بدی زهره شعاع گر نه در رشک خدا سیماش پنهانیستی گر جمالش ماجرا کردی میان یوسفان یوسف مصری ابد پابند و زندانیستی گر نه از لطفش بپرهیزیدمی من گفتمی کز بهشت لطف او فردوس ریحانیستی نفس سگ دندان برآوردی گزیدی پای جان ساقیا گر نه می سرتیز دندانیستی جام همچون شمع را بر آتش می برفروز پس بسوز این عقل را گر بیت احزانیستی درکش آن معشوقه بدمست را در بزم ما کو ز مکر و عشوه ها گوییی که دستانیستی پس ز جام شمس تبریزی بده یک جرعه ای بعد از آن مر عاشقان را وقت حیرانیستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۳ ای نرفته از دل من اندرآ شاد آمدی ای تو شمع شب فروزی مرحبا شاد آمدی خانقاه روحیان را از تو حلو و حمزه ها جان جان صوفیانی الصلا شاد آمدی شب چو چتر و مه چو سلطان می دود در زیر چتر وز تو تخت و تاج ما و چتر ما شاد آمدی بی گهان در پیش کردی روح های پاک را ای صحابه عشق را چون مصطفی شاد آمدی ای که آن رحمت نمودی از پی چندین فراق می نگنجم زین طرب در هیچ جا شاد آمدی من گمان ها داشتم اندر وفای لطف تو لیک در وهمم نیامد این وفا شاد آمدی پرده داری کن تو ای شب کان مه اندر خلوت است مطربا پیوند کن تو پرده ها شاد آمدی چون به نزد پرده دار شمس تبریزی رسی بشنوی از شش جهت کای خوش لقا شاد آمدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۴ در جهان گر بازجویی نیست بی سودا سری لیک این سودا غریب آمد به عالم نادری جمله سوداها بر این فن عاقبت حسرت خورند ز آنک صد پر دارد این و نیست آن ها را پری پیش باغش باغ عالم نقش گرمابه ست و بس نی در او میوه بقایی نی در او شاخ تری آن ز سحری تر نماید چون بگیری شاخ او می برد شاخش تو را با خواجه قارون تا ثری صورت او چون عصا و باطن او اژدها چون نه ای موسی مرو بر اژدهای قاهری کف موسی کو که تا گردد عصا آن اژدها گردن آن اژدها را گیرد او چون لمتری گر کشیده می شوی آن سو ز جذب اژدهاست ز آنک او بس گرسنه ست و تو مر او را چون خوری جذب او چون آتشی آمد درافکن خود در آب دفع هر ضدی به ضدی دفع ناری کوثری چون تو در بلخی روان شو سوی بغداد ای پدر تا به هر دم دورتر باشی ز مرو و از هری تو مری باشی و چاکر اندر این حضرت به است ای افندی هین مگو این را مری و آن را مری ور فسردی در تکبر آفتابی را بجو در گداز هر فسرده شمس باشد ماهری آفتاب حشر را ماند گدازد هر جماد از زمین و آسمان و کوه و سنگ و گوهری تا بداند اهل محشر کاین همه یخ بوده است عقل جزوی ننگ مانده بر سر یخ چون خری ای خر لرزان شده بر روی یخ در زیر بار پوز بردارد به بالا خر که یا رب آخری شمس تبریزی چو عقل جزو را یاری دهد بال و پر یابد خر او برپرد چون جعفری

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۲ گر شراب عشق کار جان حیوانیستی عشق شمس الدین به عالم فاش و یک سانیستی گر نه در انوار غیرت غرق بودی عشق او حلقه گوش روان و جان انسانیستی گر نبودی بزم شمس الدین برون از هر دو کون جام او بر خاک همچون ابر نیسانیستی ابر نیسان خود چه باشد نزد بحر فضل او قاف تا قاف از میش خود موج طوفانیستی آفتاب و ماه را خود کی بدی زهره شعاع گر نه در رشک خدا سیماش پنهانیستی گر جمالش ماجرا کردی میان یوسفان یوسف مصری ابد پابند و زندانیستی گر نه از لطفش بپرهیزیدمی من گفتمی کز بهشت لطف او فردوس ریحانیستی نفس سگ دندان برآوردی گزیدی پای جان ساقیا گر نه می سرتیز دندانیستی جام همچون شمع را بر آتش می برفروز پس بسوز این عقل را گر بیت احزانیستی درکش آن معشوقه بدمست را در بزم ما کو ز مکر و عشوه ها گوییی که دستانیستی پس ز جام شمس تبریزی بده یک جرعه ای بعد از آن مر عاشقان را وقت حیرانیستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۳ ای نرفته از دل من اندرآ شاد آمدی ای تو شمع شب فروزی مرحبا شاد آمدی خانقاه روحیان را از تو حلو و حمزه ها جان جان صوفیانی الصلا شاد آمدی شب چو چتر و مه چو سلطان می دود در زیر چتر وز تو تخت و تاج ما و چتر ما شاد آمدی بی گهان در پیش کردی روح های پاک را ای صحابه عشق را چون مصطفی شاد آمدی ای که آن رحمت نمودی از پی چندین فراق می نگنجم زین طرب در هیچ جا شاد آمدی من گمان ها داشتم اندر وفای لطف تو لیک در وهمم نیامد این وفا شاد آمدی پرده داری کن تو ای شب کان مه اندر خلوت است مطربا پیوند کن تو پرده ها شاد آمدی چون به نزد پرده دار شمس تبریزی رسی بشنوی از شش جهت کای خوش لقا شاد آمدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۴ در جهان گر بازجویی نیست بی سودا سری لیک این سودا غریب آمد به عالم نادری جمله سوداها بر این فن عاقبت حسرت خورند ز آنک صد پر دارد این و نیست آن ها را پری پیش باغش باغ عالم نقش گرمابه ست و بس نی در او میوه بقایی نی در او شاخ تری آن ز سحری تر نماید چون بگیری شاخ او می برد شاخش تو را با خواجه قارون تا ثری صورت او چون عصا و باطن او اژدها چون نه ای موسی مرو بر اژدهای قاهری کف موسی کو که تا گردد عصا آن اژدها گردن آن اژدها را گیرد او چون لمتری گر کشیده می شوی آن سو ز جذب اژدهاست ز آنک او بس گرسنه ست و تو مر او را چون خوری جذب او چون آتشی آمد درافکن خود در آب دفع هر ضدی به ضدی دفع ناری کوثری چون تو در بلخی روان شو سوی بغداد ای پدر تا به هر دم دورتر باشی ز مرو و از هری تو مری باشی و چاکر اندر این حضرت به است ای افندی هین مگو این را مری و آن را مری ور فسردی در تکبر آفتابی را بجو در گداز هر فسرده شمس باشد ماهری آفتاب حشر را ماند گدازد هر جماد از زمین و آسمان و کوه و سنگ و گوهری تا بداند اهل محشر کاین همه یخ بوده است عقل جزوی ننگ مانده بر سر یخ چون خری ای خر لرزان شده بر روی یخ در زیر بار پوز بردارد به بالا خر که یا رب آخری شمس تبریزی چو عقل جزو را یاری دهد بال و پر یابد خر او برپرد چون جعفری

%0
10 Bölüm