Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ - Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۰ با صد هزار دستان آمد خیال یاری در پای او بمیرا هر جا بود نگاری خوبان بسی بدیدی حوران صفت شنیدی این جا بیا که بینی حسن و جمال یاری تا یافت جانم او را من گم شدم ز هستی تا پای او گرفتم دستم نشد به کاری ای مطرب الله الله از بهر عشق آن شه آن چنگ را در این ره خوش برنواز تاری زان چهره های شیرین در دل عجیب شوری این روی همچو زر را از مهر او عیاری گویند زاریت چیست زین ناله در دو عالم گفتم همین بسستم در هر دو عالم آری رفتم نظاره کردن سوی شکار آن شه می تاخت شاد و خندان آن ماه در غباری تیری ز غمزه خود انداخت بر من آمد تیری بدان شگرفی در لاغری شکاری از گلستان عشقش خاری در این جگر شد صد گلستان غلام خارش چگونه خاری در پیش ذوق عشقش در نور آفتابش تن چیست چون غباری جان چیست چون بخاری در باغ عشق رویش خصمت خدای بادا گر تو ز گل بگویی یا قامت چناری از چشم ساحر تو گشتیم شاعر تو عذر عظیم دارم در عشق خوش عذاری یا رب ببینم آن را کان شاه می خرامد داده به کون نوری زان چهره   چو ناری بینم که جان تلخم شیرین شده ز شهدش بینم که اندرافتد شوری نو از شراری از عشق شمس دین شد تبریز بهر این دم مر گوش را سماعی مر چشم را نظاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۱ اندر قمارخانه چون آمدی به بازی کارت شود حقیقت هر چند تو مجازی با جمله سازواری ای جان به نیک خویی این جا که اصل کار است جانا چرا نسازی گویی که من شب و روز مرد نمازکارم چون نیست ای برادر گفتار تو نمازی با ناکسان تو صحبت زنهار تا نداری شو همنشین شاهان گر مرد سرفرازی آخر چرا تو خود را کردی چو پای تابه چون بر لباس آدم تو بهترین طرازی بر خر چرا نشینی ای همنشین شاهان چون هست در رکابت چندین هزار تازی شیشه دلی که داری بربا ز سنگ جانان باری به بزم شاه آ بنگر تو دلنوازی در جانت دردمد شه از شادیی که جانت هم وارهد ز مطرب وز پرده حجازی سرمست و پای کوبان با جمع ماه رویان در نور روی آن شه شاهانه می گرازی شاهت همی نوازد کای پیشوای خاصان پیوسته پیش ما باش چون تو امین رازی گاه از جمال پستی گاه از شراب مستی گه با قدم قرینی گه با کرشم و نازی مقصود شمس دین است هم صدر و هم خداوند وصلم به خدمت او است چون مرغزی و رازی هر کس که در دل او باشد هوای تبریز گردد اگر چه هندو است او گلرخ طرازی

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۰ با صد هزار دستان آمد خیال یاری در پای او بمیرا هر جا بود نگاری خوبان بسی بدیدی حوران صفت شنیدی این جا بیا که بینی حسن و جمال یاری تا یافت جانم او را من گم شدم ز هستی تا پای او گرفتم دستم نشد به کاری ای مطرب الله الله از بهر عشق آن شه آن چنگ را در این ره خوش برنواز تاری زان چهره های شیرین در دل عجیب شوری این روی همچو زر را از مهر او عیاری گویند زاریت چیست زین ناله در دو عالم گفتم همین بسستم در هر دو عالم آری رفتم نظاره کردن سوی شکار آن شه می تاخت شاد و خندان آن ماه در غباری تیری ز غمزه خود انداخت بر من آمد تیری بدان شگرفی در لاغری شکاری از گلستان عشقش خاری در این جگر شد صد گلستان غلام خارش چگونه خاری در پیش ذوق عشقش در نور آفتابش تن چیست چون غباری جان چیست چون بخاری در باغ عشق رویش خصمت خدای بادا گر تو ز گل بگویی یا قامت چناری از چشم ساحر تو گشتیم شاعر تو عذر عظیم دارم در عشق خوش عذاری یا رب ببینم آن را کان شاه می خرامد داده به کون نوری زان چهره   چو ناری بینم که جان تلخم شیرین شده ز شهدش بینم که اندرافتد شوری نو از شراری از عشق شمس دین شد تبریز بهر این دم مر گوش را سماعی مر چشم را نظاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۱ اندر قمارخانه چون آمدی به بازی کارت شود حقیقت هر چند تو مجازی با جمله سازواری ای جان به نیک خویی این جا که اصل کار است جانا چرا نسازی گویی که من شب و روز مرد نمازکارم چون نیست ای برادر گفتار تو نمازی با ناکسان تو صحبت زنهار تا نداری شو همنشین شاهان گر مرد سرفرازی آخر چرا تو خود را کردی چو پای تابه چون بر لباس آدم تو بهترین طرازی بر خر چرا نشینی ای همنشین شاهان چون هست در رکابت چندین هزار تازی شیشه دلی که داری بربا ز سنگ جانان باری به بزم شاه آ بنگر تو دلنوازی در جانت دردمد شه از شادیی که جانت هم وارهد ز مطرب وز پرده حجازی سرمست و پای کوبان با جمع ماه رویان در نور روی آن شه شاهانه می گرازی شاهت همی نوازد کای پیشوای خاصان پیوسته پیش ما باش چون تو امین رازی گاه از جمال پستی گاه از شراب مستی گه با قدم قرینی گه با کرشم و نازی مقصود شمس دین است هم صدر و هم خداوند وصلم به خدمت او است چون مرغزی و رازی هر کس که در دل او باشد هوای تبریز گردد اگر چه هندو است او گلرخ طرازی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۲ ای آن که مر مرا تو به از جان و دیده ای در جان من هر آنچ ندیدم تو دیده ای بگزیده ام ز هجر تو تابوت آتشین آری به حق آنک مرا تو گزیده ای گر از بریده خون چکد اینک ز چشم من خون می چکد که بی سبب از من بریده ای از چشم من بپرس چرا چشمه گشته ای وز قد من بپرس که از کی خمیده ای از جان من بپرس که با کفش آهنین اندر ره فراق کجاها رسیده ای این هم بپرس از او که تو در حسن و در جمال مانند او ز هیچ زبانی شنیده ای این هم بگو که گر رخ او آفتاب نیست چون ابر پاره پاره ز هم چون دریده ای پیداست در دم تو که از ناف مشک خاست کاندر کدام سبزه و صحرا چریده ای آنی که دیده ای تو دلا آسمانیی زیرا ز دلبران زمینی رمیده ای دانم که دیده ای تو بدین چشم یوسفی تا تو ترنج و دست ز مستی بریده ای تبریز و شمس دین و دگرها بهانه هاست کز وی دو کون را تو خطی درکشیده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۳ ای از جمال حسن تو عالم نشانه ای مقصود حسن توست و دگرها بهانه ای نقاش را اگر ز جمال تو قبله نیست مقصود او چه بود ز نقشی و خانه ای ای صد هزار شمع نشسته بدین امید گرد تنور عشق تو بهر زبانه ای ای حلقه های زلف خوشت طوق حلق ما سازید مرغ روح در آن حلقه لانه ای گویی میان مجلس آن شاه کی رسم نی آن کرانه دارد و نی این میانه ای این داد کیست مفخر تبریز شمس دین زان دولتی که داد درختی ز دانه ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۴ آن دم که دل کند سوی دلبر اشارتی زان سر رسد به بی سر و باسر اشارتی زان رنگ اشارتی که به روز الست بود کآمد به جان مؤمن و کافر اشارتی زیرا که قهر و لطف کز آن بحر دررسید بر سنگ اشارتی است و به گوهر اشارتی بر سنگ اشارتی است که بر حال خویش باش بر گوهر است هر دم دیگر اشارتی بر سنگ کرده نقشی و آن نقش بند او است هر لحظه سوی نقش ز آزر اشارتی چون در گهر رسید اشارت گداخت او احسنت آفرین چه منور اشارتی بعد از گداز کرد گهر صد هزار جوش چون می رسید از تف آذر اشارتی جوشید و بحر گشت و جهان در جهان گرفت چون آمدش ز ایزد اکبر اشارتی ما را اشارتی است ز تبریز و شمس دین چون تشنه را ز چشمه کوثر اشارتی

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۲ ای آن که مر مرا تو به از جان و دیده ای در جان من هر آنچ ندیدم تو دیده ای بگزیده ام ز هجر تو تابوت آتشین آری به حق آنک مرا تو گزیده ای گر از بریده خون چکد اینک ز چشم من خون می چکد که بی سبب از من بریده ای از چشم من بپرس چرا چشمه گشته ای وز قد من بپرس که از کی خمیده ای از جان من بپرس که با کفش آهنین اندر ره فراق کجاها رسیده ای این هم بپرس از او که تو در حسن و در جمال مانند او ز هیچ زبانی شنیده ای این هم بگو که گر رخ او آفتاب نیست چون ابر پاره پاره ز هم چون دریده ای پیداست در دم تو که از ناف مشک خاست کاندر کدام سبزه و صحرا چریده ای آنی که دیده ای تو دلا آسمانیی زیرا ز دلبران زمینی رمیده ای دانم که دیده ای تو بدین چشم یوسفی تا تو ترنج و دست ز مستی بریده ای تبریز و شمس دین و دگرها بهانه هاست کز وی دو کون را تو خطی درکشیده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۳ ای از جمال حسن تو عالم نشانه ای مقصود حسن توست و دگرها بهانه ای نقاش را اگر ز جمال تو قبله نیست مقصود او چه بود ز نقشی و خانه ای ای صد هزار شمع نشسته بدین امید گرد تنور عشق تو بهر زبانه ای ای حلقه های زلف خوشت طوق حلق ما سازید مرغ روح در آن حلقه لانه ای گویی میان مجلس آن شاه کی رسم نی آن کرانه دارد و نی این میانه ای این داد کیست مفخر تبریز شمس دین زان دولتی که داد درختی ز دانه ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۴ آن دم که دل کند سوی دلبر اشارتی زان سر رسد به بی سر و باسر اشارتی زان رنگ اشارتی که به روز الست بود کآمد به جان مؤمن و کافر اشارتی زیرا که قهر و لطف کز آن بحر دررسید بر سنگ اشارتی است و به گوهر اشارتی بر سنگ اشارتی است که بر حال خویش باش بر گوهر است هر دم دیگر اشارتی بر سنگ کرده نقشی و آن نقش بند او است هر لحظه سوی نقش ز آزر اشارتی چون در گهر رسید اشارت گداخت او احسنت آفرین چه منور اشارتی بعد از گداز کرد گهر صد هزار جوش چون می رسید از تف آذر اشارتی جوشید و بحر گشت و جهان در جهان گرفت چون آمدش ز ایزد اکبر اشارتی ما را اشارتی است ز تبریز و شمس دین چون تشنه را ز چشمه کوثر اشارتی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۵ هر روز بامداد به آیین دلبری ای جان جان جان به من آیی و دل بری ای کوی من گرفته ز بوی تو گلشنی وی روی من گرفته ز روی تو زرگری هر روز باغ دل را رنگی دگر دهی اکنون نماند دل را شکل صنوبری هر شب مقام دیگر و هر روز شهر نو چون لولیان گرفته دل من مسافری این شهسوار عشق قطاریق می رود حیران شدم ز جستن این اسب لاغری از برق و آب و باد گذشته ست سم او آن جا که سم او است نه خشکی است و نه تری راهی که فکر نیز نیارد در او شدن شیران شرزه را رود از دل دلاوری چه شیر کآسمان و زمین زین ره مهیب از سر به وقت عرض نهادند لمتری از هیبت قدر بنهادند رو به جبر وز بیم رهزنان نگزیدند رهبری آری جنون ساعه شرط شجاعت است با مایه خرد نکند هیچ کس نری تا باخودی کجا به صف بیخودان رسی تا بر دری چگونه صف هجر بردری ای دل خیال او را پیش آر و قبله ساز قانع مشو از او به مراعات سرسری قانع چرا شدی به یکی صورتت که داد پنداشتی مگر که همین یک مصوری خاموش باش طبل مزن وقت حمله شد در صف جنگ آی اگر مرد لشکری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۶ شد جادوی حرام و حق از جادوی بری بر تو حرام نیست که محبوب ساحری می بند و می گشا که همین است جادوی می بخش و می ربا که همین است داوری دریا بدیده ایم که در وی گهر بود دریا درون گوهر کی کرد باوری سحر حلال آمد بگشاد پر و بال افسانه گشت بابل و دستان سامری همیان زر نهاده و معیوب می خرد ای عاشقان کی دید که شد ماه مشتری امروز می گزید ز بازار اسپ او اسپان پشت ریش و یدک های لاغری گفتم که اسب مرده چنین راه کی برد گفتا که راه ما نتوان شد به لمتری کشتی شکسته باید در آبگیر خضر کشتی چو نشکنی تو نه کشتی که لنگری دنیا چو قنطره ست گذر کن چو پا شکست با پای ناشکسته از این پول نگذری زیرا رجوع ضد قدوم است و عکس او است فرمان ارجعی را منیوش سرسری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۷ هر روز بامداد درآید یکی پری بیرون کشد مرا که ز من جان کجا بری گر عاشقی نیابی مانند من بتی ور تاجری کجاست چو من گرم مشتری ور عارفی حقیقت معروف جان منم ور کاهلی چنان شوی از من که برپری ور حس فاسدی دهمت نور مصطفی ور مس کاسدی کنمت زر جعفری محتاج روی مایی گر پشت عالمی محتاج آفتابی گر صبح انوری از بر و بحر بگذر و بر کوه قاف رو بر خشک و بر تری منشین زین دو برتری ای دل اگر دلی دل از آن یار درمدزد وی سر اگر سری مکن این سجده سرسری چون اسب می گریزی و من بر توام سوار مگریز از او که بر تو بود کان بود خری صد حیله گر تراشی و صد شهر اگر روی قربان عید خنجر الله اکبری خاموش اگر چه بحر دهد در بی دریغ لیکن مباح نیست که من رام یشتری

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۵ هر روز بامداد به آیین دلبری ای جان جان جان به من آیی و دل بری ای کوی من گرفته ز بوی تو گلشنی وی روی من گرفته ز روی تو زرگری هر روز باغ دل را رنگی دگر دهی اکنون نماند دل را شکل صنوبری هر شب مقام دیگر و هر روز شهر نو چون لولیان گرفته دل من مسافری این شهسوار عشق قطاریق می رود حیران شدم ز جستن این اسب لاغری از برق و آب و باد گذشته ست سم او آن جا که سم او است نه خشکی است و نه تری راهی که فکر نیز نیارد در او شدن شیران شرزه را رود از دل دلاوری چه شیر کآسمان و زمین زین ره مهیب از سر به وقت عرض نهادند لمتری از هیبت قدر بنهادند رو به جبر وز بیم رهزنان نگزیدند رهبری آری جنون ساعه شرط شجاعت است با مایه خرد نکند هیچ کس نری تا باخودی کجا به صف بیخودان رسی تا بر دری چگونه صف هجر بردری ای دل خیال او را پیش آر و قبله ساز قانع مشو از او به مراعات سرسری قانع چرا شدی به یکی صورتت که داد پنداشتی مگر که همین یک مصوری خاموش باش طبل مزن وقت حمله شد در صف جنگ آی اگر مرد لشکری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۶ شد جادوی حرام و حق از جادوی بری بر تو حرام نیست که محبوب ساحری می بند و می گشا که همین است جادوی می بخش و می ربا که همین است داوری دریا بدیده ایم که در وی گهر بود دریا درون گوهر کی کرد باوری سحر حلال آمد بگشاد پر و بال افسانه گشت بابل و دستان سامری همیان زر نهاده و معیوب می خرد ای عاشقان کی دید که شد ماه مشتری امروز می گزید ز بازار اسپ او اسپان پشت ریش و یدک های لاغری گفتم که اسب مرده چنین راه کی برد گفتا که راه ما نتوان شد به لمتری کشتی شکسته باید در آبگیر خضر کشتی چو نشکنی تو نه کشتی که لنگری دنیا چو قنطره ست گذر کن چو پا شکست با پای ناشکسته از این پول نگذری زیرا رجوع ضد قدوم است و عکس او است فرمان ارجعی را منیوش سرسری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۷ هر روز بامداد درآید یکی پری بیرون کشد مرا که ز من جان کجا بری گر عاشقی نیابی مانند من بتی ور تاجری کجاست چو من گرم مشتری ور عارفی حقیقت معروف جان منم ور کاهلی چنان شوی از من که برپری ور حس فاسدی دهمت نور مصطفی ور مس کاسدی کنمت زر جعفری محتاج روی مایی گر پشت عالمی محتاج آفتابی گر صبح انوری از بر و بحر بگذر و بر کوه قاف رو بر خشک و بر تری منشین زین دو برتری ای دل اگر دلی دل از آن یار درمدزد وی سر اگر سری مکن این سجده سرسری چون اسب می گریزی و من بر توام سوار مگریز از او که بر تو بود کان بود خری صد حیله گر تراشی و صد شهر اگر روی قربان عید خنجر الله اکبری خاموش اگر چه بحر دهد در بی دریغ لیکن مباح نیست که من رام یشتری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۸ ای دل ز بامداد تو بر حال دیگری وز شور خویش در من شوریده ننگری بر چهره نزار تو صفرای دلبری است تا خود چه دیده ای که ز صفراش اصفری ای دل چه آتشی که به هر باد برجهی نی نی دلا کز آتش و از باد برتری ای دل تو هر چه هستی دانم که این زمان خورشیدوار پرده افلاک می دری جانم فدات یا رب ای دل چه گوهری نی چرخ قیمت تو شناسد نه مشتری سی سال در پی تو چو مجنون دویده ام اندر جزیره ای که نه خشکی است و نی تری غافل بدم از آن که تو مجموع هستیی مشغول بود فکر به ایمان و کافری ایمان و کفر و شبهه و تعطیل عکس توست هم جنتی و دوزخ و هم حوض کوثری ای دل تو کل کونی بیرون ز هر دو کون ای جمله چیزها تو و از چیزها بری ای رو و پشت عالم در روی من نگر تا از رخ مزعفر من زعفران بری طاقت نماند و این سخنم ماند در دهان با صد هزار غم که نهانند چون پری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۹ هر روز بامداد طلبکار ما توی ما خوابناک و دولت بیدار ما توی هر روز زان برآری ما را ز کسب و کار زیرا دکان و مکسبه و کار ما توی دکان چرا رویم که کان و دکان توی بازار چون رویم که بازار ما توی زان دلخوشیم و شاد که جان بخش ما توی زان سرخوشیم و مست که دستار ما توی ما خمره کی نهیم پر از سیم چون بخیل ما خمره بشکنیم چو خمار ما توی طوطی غذا شدیم که تو کان شکری بلبل نوا شدیم که گلزار ما توی زان همچو گلشنیم که داری تو صد بهار زان سینه روشنیم که دلدار ما توی در بحر تو ز کشتی بی دست و پاتریم آواز و رقص و جنبش و رفتار ما توی هر چاره گر که هست نه سرمایه دار توست از جمله چاره باشد ناچار ما توی دل را هر آنچ بود از آن ها دلش گرفت تا گفته ای به دل که گرفتار ما توی گه گه گمان بریم که این جمله فعل ماست این هم ز توست مایه پندار ما توی چیزی نمی کشیم که ما را تو می کشی چیزی نمی خریم خریدار ما توی از گفت توبه کردم ای شه گواه باش بی گفت و ناله عالم اسرار ما توی ای شمس حق مفخر تبریز شمس دین خود آفتاب گنبد دوار ما توی

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۸ ای دل ز بامداد تو بر حال دیگری وز شور خویش در من شوریده ننگری بر چهره نزار تو صفرای دلبری است تا خود چه دیده ای که ز صفراش اصفری ای دل چه آتشی که به هر باد برجهی نی نی دلا کز آتش و از باد برتری ای دل تو هر چه هستی دانم که این زمان خورشیدوار پرده افلاک می دری جانم فدات یا رب ای دل چه گوهری نی چرخ قیمت تو شناسد نه مشتری سی سال در پی تو چو مجنون دویده ام اندر جزیره ای که نه خشکی است و نی تری غافل بدم از آن که تو مجموع هستیی مشغول بود فکر به ایمان و کافری ایمان و کفر و شبهه و تعطیل عکس توست هم جنتی و دوزخ و هم حوض کوثری ای دل تو کل کونی بیرون ز هر دو کون ای جمله چیزها تو و از چیزها بری ای رو و پشت عالم در روی من نگر تا از رخ مزعفر من زعفران بری طاقت نماند و این سخنم ماند در دهان با صد هزار غم که نهانند چون پری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۹ هر روز بامداد طلبکار ما توی ما خوابناک و دولت بیدار ما توی هر روز زان برآری ما را ز کسب و کار زیرا دکان و مکسبه و کار ما توی دکان چرا رویم که کان و دکان توی بازار چون رویم که بازار ما توی زان دلخوشیم و شاد که جان بخش ما توی زان سرخوشیم و مست که دستار ما توی ما خمره کی نهیم پر از سیم چون بخیل ما خمره بشکنیم چو خمار ما توی طوطی غذا شدیم که تو کان شکری بلبل نوا شدیم که گلزار ما توی زان همچو گلشنیم که داری تو صد بهار زان سینه روشنیم که دلدار ما توی در بحر تو ز کشتی بی دست و پاتریم آواز و رقص و جنبش و رفتار ما توی هر چاره گر که هست نه سرمایه دار توست از جمله چاره باشد ناچار ما توی دل را هر آنچ بود از آن ها دلش گرفت تا گفته ای به دل که گرفتار ما توی گه گه گمان بریم که این جمله فعل ماست این هم ز توست مایه پندار ما توی چیزی نمی کشیم که ما را تو می کشی چیزی نمی خریم خریدار ما توی از گفت توبه کردم ای شه گواه باش بی گفت و ناله عالم اسرار ما توی ای شمس حق مفخر تبریز شمس دین خود آفتاب گنبد دوار ما توی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۰ آن لحظه کآفتاب و چراغ جهان شوی اندر جهان مرده درآیی و جان شوی اندر دو چشم کور درآیی نظر دهی و اندر دهان گنگ درآیی زبان شوی در دیو زشت درروی و یوسفش کنی و اندر نهاد گرگ درآیی شبان شوی هر روز سر برآری از چارطاق نو چون رو بدان کنند از آن جا نهان شوی گاهی چو بوی گل مدد مغزها شوی گاهی انیس دیده شوی گلستان شوی فرزین کژروی و رخ راست رو شها در لعب کس نداند تا خود چه سان شوی رو رو ورق بگردان ای عشق بی نشان بر یک ورق قرار نمایی نشان شوی در عدل دوست محو شو ای دل به وقت غم هم محو لطف او شو چون شادمان شوی آبی که محو کل شد او نیز کل شود هم تو صفات پاک شوی گر چنان شوی آن بانگ چنگ را چو هوا هر طرف بری و آن سوز قهر را تو گوا چون دخان شوی ای عشق این همه بشوی و تو پاک از این بی صورتی چو خشم اگر چه سنان شوی این دم خموش کرده ای و من خمش کنم آنگه بیان کنم که تو نطق و بیان شوی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۱ ای سیرگشته از ما ما سخت مشتهی وی پاکشیده از ره کو شرط همرهی مغز جهان توی تو و باقی همه حشیش کی یابد آدمی ز حشیشات فربهی هر شهر کو خراب شد و زیر او زبر زان شد که دور ماند ز سایه شهنشهی چون رفت آفتاب چه ماند شب سیاه از سر چو رفت عقل چه ماند جز ابلهی ای عقل فتنه ای همه از رفتن تو بود وآنگه گناه بر تن بی عقل می نهی آن جا که پشت آری گمراهی است و جنگ و آن جا که رو نمایی مستی و والهی هجده هزار عالم دو قسم بیش نیست نیمش جماد مرده و نیمیش آگهی دریای آگهی که خردها همه از او است آن است منتهای خردهای منتهی ای جان آشنا که در آن بحر می روی وی آنک همچو تیر از این چرخ می جهی از خرگه تن تو جهانی منور است تا تو چگونه باشی ای روح خرگهی ای روح از شراب تو مست ابد شده وی خاک در کف تو شد زر ده دهی وصف تو بی مثال نیاید به فهم عام وافزاید از مثال خیال مشبهی از شوق عاشقی اگرت صورتی نهد آلایشی نیابد بحر منزهی گر نسبتی کنند به نعل آن هلال را زان ژاژ شاعران نفتد ماه از مهی دریا به پیش موسی کی ماند سد راه و اندر پناه عیسی کی ماند اکمهی او خواجه همه ست گرش نیست یک غلام آن سرو او سهی است گرش نشمری سهی تو موسیی ولیک شبانی دری هنوز تو یوسفی ولیک هنوز اندر این چهی زان مزد کار می نرسد مر تو را که هیچ پیوسته نیستی تو در این کار گه گهی خامش که بی طعام حق و بی شراب غیب این حرف و نقش هست دو سه کاسه تهی

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۰ آن لحظه کآفتاب و چراغ جهان شوی اندر جهان مرده درآیی و جان شوی اندر دو چشم کور درآیی نظر دهی و اندر دهان گنگ درآیی زبان شوی در دیو زشت درروی و یوسفش کنی و اندر نهاد گرگ درآیی شبان شوی هر روز سر برآری از چارطاق نو چون رو بدان کنند از آن جا نهان شوی گاهی چو بوی گل مدد مغزها شوی گاهی انیس دیده شوی گلستان شوی فرزین کژروی و رخ راست رو شها در لعب کس نداند تا خود چه سان شوی رو رو ورق بگردان ای عشق بی نشان بر یک ورق قرار نمایی نشان شوی در عدل دوست محو شو ای دل به وقت غم هم محو لطف او شو چون شادمان شوی آبی که محو کل شد او نیز کل شود هم تو صفات پاک شوی گر چنان شوی آن بانگ چنگ را چو هوا هر طرف بری و آن سوز قهر را تو گوا چون دخان شوی ای عشق این همه بشوی و تو پاک از این بی صورتی چو خشم اگر چه سنان شوی این دم خموش کرده ای و من خمش کنم آنگه بیان کنم که تو نطق و بیان شوی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۱ ای سیرگشته از ما ما سخت مشتهی وی پاکشیده از ره کو شرط همرهی مغز جهان توی تو و باقی همه حشیش کی یابد آدمی ز حشیشات فربهی هر شهر کو خراب شد و زیر او زبر زان شد که دور ماند ز سایه شهنشهی چون رفت آفتاب چه ماند شب سیاه از سر چو رفت عقل چه ماند جز ابلهی ای عقل فتنه ای همه از رفتن تو بود وآنگه گناه بر تن بی عقل می نهی آن جا که پشت آری گمراهی است و جنگ و آن جا که رو نمایی مستی و والهی هجده هزار عالم دو قسم بیش نیست نیمش جماد مرده و نیمیش آگهی دریای آگهی که خردها همه از او است آن است منتهای خردهای منتهی ای جان آشنا که در آن بحر می روی وی آنک همچو تیر از این چرخ می جهی از خرگه تن تو جهانی منور است تا تو چگونه باشی ای روح خرگهی ای روح از شراب تو مست ابد شده وی خاک در کف تو شد زر ده دهی وصف تو بی مثال نیاید به فهم عام وافزاید از مثال خیال مشبهی از شوق عاشقی اگرت صورتی نهد آلایشی نیابد بحر منزهی گر نسبتی کنند به نعل آن هلال را زان ژاژ شاعران نفتد ماه از مهی دریا به پیش موسی کی ماند سد راه و اندر پناه عیسی کی ماند اکمهی او خواجه همه ست گرش نیست یک غلام آن سرو او سهی است گرش نشمری سهی تو موسیی ولیک شبانی دری هنوز تو یوسفی ولیک هنوز اندر این چهی زان مزد کار می نرسد مر تو را که هیچ پیوسته نیستی تو در این کار گه گهی خامش که بی طعام حق و بی شراب غیب این حرف و نقش هست دو سه کاسه تهی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۲ ای ساقیی که آن می احمر گرفته ای وی مطربی که آن غزل تر گرفته ای ای دلبری که ساقی و مطرب فنا شدند تا تو نقاب از رخ عبهر گرفته ای ای میر مجلسی که تو را عشق نام گشت این چه قیامت است که از سر گرفته ای ای خم خسروان که تو داروی هر غمی رنجور نیستی تو چرا سر گرفته ای جانی است بس لطیف و جهانی است بس ظریف وین هر دو پرده را ز میان برگرفته ای از جان و از جهان دل عاشق ربوده ای الحق شکار نازک و لاغر گرفته ای ای آنک تو شکار چنین دام گشته ای ملک هزار خسرو و سنجر گرفته ای در عین کفر جوهر ایمان ربوده ای در دوزخی و جنت و کوثر گرفته ای ای عارفی که از سر معروف واقفی وی ساده ای که رنگ قلندر گرفته ای در بحر قلزمی و تو را بحر تا به کعب در آتشی و خوی سمندر گرفته ای ای گل که جامه ها بدریدی ز عاشقی تا خانه ای میانه شکر گرفته ای ای باد از تکبر پرهیز کن ز مشک چون بوی آن دو زلف معنبر گرفته ای ای غمزه هات مست چو ساقی توی بده یک دم خمش مباد چو ساغر گرفته ای بهر نثار مفخر تبریز شمس دین ای روی زرد سکه زرگر گرفته ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۳ ای ساقیی که آن می احمر گرفته ای وی مطربی که آن غزل تر گرفته ای ای زهره ای که آتش در آسمان زدی مریخ را بگو که چه خنجر گرفته ای از جان و از جهان دل عاشق ربوده ای الحق شکار نازک و لاغر گرفته ای ای هجر تو ز روز قیامت درازتر این چه قیامتی است که از سر گرفته ای ای آسمان چو دور ندیمانش دیده ای در دور خویش شکل مدور گرفته ای پیلان شیردل چو کفت را مسخرند این چند پشه را چه مسخر گرفته ای هان ای فقیر رو  ز فقیری گله مکن زیرا که صد چو ملکت سنجر گرفته ای ای روی خویش دیده تو در روی خوب یار آیینه ای عظیم منور گرفته ای ای دل طپان چرایی چون برگ هر دمی چون دامن بهار معنبر گرفته ای ای چشم گریه چیست به هر ساعتی تو را چون کحل از مسیح پیمبر گرفته ای هجده هزار عالم اگر ملک تو شود بی روی دوست چیز محقر گرفته ای داری تکی که بگذری از خنگ آسمان کاهل چرا شدی صفت خر گرفته ای خامش کن و زبان دگر گو و رسم نو این رسم کهنه را چه مکرر گرفته ای

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۲ ای ساقیی که آن می احمر گرفته ای وی مطربی که آن غزل تر گرفته ای ای دلبری که ساقی و مطرب فنا شدند تا تو نقاب از رخ عبهر گرفته ای ای میر مجلسی که تو را عشق نام گشت این چه قیامت است که از سر گرفته ای ای خم خسروان که تو داروی هر غمی رنجور نیستی تو چرا سر گرفته ای جانی است بس لطیف و جهانی است بس ظریف وین هر دو پرده را ز میان برگرفته ای از جان و از جهان دل عاشق ربوده ای الحق شکار نازک و لاغر گرفته ای ای آنک تو شکار چنین دام گشته ای ملک هزار خسرو و سنجر گرفته ای در عین کفر جوهر ایمان ربوده ای در دوزخی و جنت و کوثر گرفته ای ای عارفی که از سر معروف واقفی وی ساده ای که رنگ قلندر گرفته ای در بحر قلزمی و تو را بحر تا به کعب در آتشی و خوی سمندر گرفته ای ای گل که جامه ها بدریدی ز عاشقی تا خانه ای میانه شکر گرفته ای ای باد از تکبر پرهیز کن ز مشک چون بوی آن دو زلف معنبر گرفته ای ای غمزه هات مست چو ساقی توی بده یک دم خمش مباد چو ساغر گرفته ای بهر نثار مفخر تبریز شمس دین ای روی زرد سکه زرگر گرفته ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۳ ای ساقیی که آن می احمر گرفته ای وی مطربی که آن غزل تر گرفته ای ای زهره ای که آتش در آسمان زدی مریخ را بگو که چه خنجر گرفته ای از جان و از جهان دل عاشق ربوده ای الحق شکار نازک و لاغر گرفته ای ای هجر تو ز روز قیامت درازتر این چه قیامتی است که از سر گرفته ای ای آسمان چو دور ندیمانش دیده ای در دور خویش شکل مدور گرفته ای پیلان شیردل چو کفت را مسخرند این چند پشه را چه مسخر گرفته ای هان ای فقیر رو  ز فقیری گله مکن زیرا که صد چو ملکت سنجر گرفته ای ای روی خویش دیده تو در روی خوب یار آیینه ای عظیم منور گرفته ای ای دل طپان چرایی چون برگ هر دمی چون دامن بهار معنبر گرفته ای ای چشم گریه چیست به هر ساعتی تو را چون کحل از مسیح پیمبر گرفته ای هجده هزار عالم اگر ملک تو شود بی روی دوست چیز محقر گرفته ای داری تکی که بگذری از خنگ آسمان کاهل چرا شدی صفت خر گرفته ای خامش کن و زبان دگر گو و رسم نو این رسم کهنه را چه مکرر گرفته ای

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۴ ای مرغ گیر دام نهانی نهاده ای بر روی دام شعر دخانی نهاده ای چندین هزار مرغ بدین فن بکشته ای پرهای کشته بهر نشانی نهاده ای مرغان پاسبان تو هیهای می زنند درهای هویشان چه معانی نهاده ای مرغان تشنه را به خرابات قرب خویش خم ها و باده های معانی نهاده ای آن خنب را که ساقی و مستیش بود نبرد از بهر شب روی که تو دانی نهاده ای در صبر و توبه عصمت اسپر سرشته ای و اندر جفا و خشم سنانی نهاده ای بی زحمت سنان و سپر بهر مخلصان ملکی درون سبع مثانی نهاده ای زیر سواد چشم روان کرده موج نور و اندر جهان پیر جوانی نهاده ای در سینه کز مخیله تصویر می رود بی کلک و بی بنان تو بنانی نهاده ای چندین حجاب لحم و عصب بر فراز دل دل را نفوذ و سیر عیانی نهاده ای غمزه عجبتر است که چون تیر می پرد یا ابروی که بهر کمانی نهاده ای اخلاق مختلف چو شرابات تلخ و نوش در جسم های همچو اوانی نهاده ای وین شربت نهان مترشح شد از زبان سرجوش نطق را به لسانی نهاده ای هر عین و هر عرض چو دهان بسته غنچه ای است کان را حجاب مهد غوانی نهاده ای روزی که بشکفانی و آن پرده برکشی ای جان جان جان که تو جانی نهاده ای دل های بی قرار ببیند که در فراق از بهر چه نیاز و کشانی نهاده ای خاموش تا بگوید آن جان گفته ها این چه دراز شعبده خوانی نهاده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۵ مه طلعتی و شهره قبایی بدیده ای خوبی و آتشی و بلایی بدیده ای چشمی که مستتر کند از صد هزار می چشمی لطیفتر ز صبایی بدیده ای دولت شفاست مر همه را وز هوای او دولت پیش دوان که شفایی بدیده ای سایه هماست فتنه شاهان و این هما جویای شاه تا که همایی بدیده ای ای چرخ راست گو که در این گردش آن چنان خورشیدرو و ماه لقایی بدیده ای ای دل فنا شدی تو در این عشق یا مگر در عین این فنا تو بقایی بدیده ای هر گریه خنده جوید و امروز خنده ها با چشم لابه گر که بکایی بدیده ای جان را وباست هجر تو سوزان آن لطف مهلکتر از فراق وبایی بدیده ای تو خاک آن جفا شده ای وین گزاف نیست در زیر این جفا تو وفایی بدیده ای شاهی شنیده ای چو خداوند شمس دین تبریز مثل شاه تو جایی بدیده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۶ ای عشق کز قدیم تو با ما یگانه ای یک یک بگو تو راز چو از عین خانه ای از بیم آتش تو زبان را ببسته ایم تا خود چه آتشی تو و یا چه زبانه ای هر دم خرابیی است ز تو شهر عقل را باد چراغ عقلی و باده مغانه ای یا دوست دوستی تو و یا نیک دشمنی یا در میان هر دو تو شکل میانه ای گویند عاقلان دم عاشق فسانه ای است شب روز کن چرایی اگر تو فسانه ای ای آنک خوبی تو نشانید فتنه ها عشق تو است فتنه و تو خود نشانه ای ای شاه شاه و مفخر تبریز شمس دین نور زمینیان و جمال زمانه ای

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۴ ای مرغ گیر دام نهانی نهاده ای بر روی دام شعر دخانی نهاده ای چندین هزار مرغ بدین فن بکشته ای پرهای کشته بهر نشانی نهاده ای مرغان پاسبان تو هیهای می زنند درهای هویشان چه معانی نهاده ای مرغان تشنه را به خرابات قرب خویش خم ها و باده های معانی نهاده ای آن خنب را که ساقی و مستیش بود نبرد از بهر شب روی که تو دانی نهاده ای در صبر و توبه عصمت اسپر سرشته ای و اندر جفا و خشم سنانی نهاده ای بی زحمت سنان و سپر بهر مخلصان ملکی درون سبع مثانی نهاده ای زیر سواد چشم روان کرده موج نور و اندر جهان پیر جوانی نهاده ای در سینه کز مخیله تصویر می رود بی کلک و بی بنان تو بنانی نهاده ای چندین حجاب لحم و عصب بر فراز دل دل را نفوذ و سیر عیانی نهاده ای غمزه عجبتر است که چون تیر می پرد یا ابروی که بهر کمانی نهاده ای اخلاق مختلف چو شرابات تلخ و نوش در جسم های همچو اوانی نهاده ای وین شربت نهان مترشح شد از زبان سرجوش نطق را به لسانی نهاده ای هر عین و هر عرض چو دهان بسته غنچه ای است کان را حجاب مهد غوانی نهاده ای روزی که بشکفانی و آن پرده برکشی ای جان جان جان که تو جانی نهاده ای دل های بی قرار ببیند که در فراق از بهر چه نیاز و کشانی نهاده ای خاموش تا بگوید آن جان گفته ها این چه دراز شعبده خوانی نهاده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۵ مه طلعتی و شهره قبایی بدیده ای خوبی و آتشی و بلایی بدیده ای چشمی که مستتر کند از صد هزار می چشمی لطیفتر ز صبایی بدیده ای دولت شفاست مر همه را وز هوای او دولت پیش دوان که شفایی بدیده ای سایه هماست فتنه شاهان و این هما جویای شاه تا که همایی بدیده ای ای چرخ راست گو که در این گردش آن چنان خورشیدرو و ماه لقایی بدیده ای ای دل فنا شدی تو در این عشق یا مگر در عین این فنا تو بقایی بدیده ای هر گریه خنده جوید و امروز خنده ها با چشم لابه گر که بکایی بدیده ای جان را وباست هجر تو سوزان آن لطف مهلکتر از فراق وبایی بدیده ای تو خاک آن جفا شده ای وین گزاف نیست در زیر این جفا تو وفایی بدیده ای شاهی شنیده ای چو خداوند شمس دین تبریز مثل شاه تو جایی بدیده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۶ ای عشق کز قدیم تو با ما یگانه ای یک یک بگو تو راز چو از عین خانه ای از بیم آتش تو زبان را ببسته ایم تا خود چه آتشی تو و یا چه زبانه ای هر دم خرابیی است ز تو شهر عقل را باد چراغ عقلی و باده مغانه ای یا دوست دوستی تو و یا نیک دشمنی یا در میان هر دو تو شکل میانه ای گویند عاقلان دم عاشق فسانه ای است شب روز کن چرایی اگر تو فسانه ای ای آنک خوبی تو نشانید فتنه ها عشق تو است فتنه و تو خود نشانه ای ای شاه شاه و مفخر تبریز شمس دین نور زمینیان و جمال زمانه ای

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۷ ای جان و ای دو دیده بینا چگونه ای وی رشک ماه و گنبد مینا چگونه ای ای ما و صد چو ما ز پی تو خراب و مست ما بی تو خسته ایم تو بی ما چگونه ای آن جا که با تو نیست چو سوراخ کژدم است و آن جا که جز تو نیست تو آن جا چگونه ای ای جان تو در گزینش جان ها چه می کنی وی گوهری فزوده ز دریا چگونه ای ای مرغ عرش آمده در دام آب و گل در خون و خلط و بلغم و صفرا چگونه ای زان گلشن لطیف به گلخن فتاده ای با اهل گولخن به مواسا چگونه ای ای کوه قاف صبر و سکینه چه صابری وی عزلتی گرفته چو عنقا چگونه ای عالم به توست قایم و تو در چه عالمی تن ها به توست زنده تو تنها چگونه ای ای آفتاب از تو خجل در چه مشرقی وی زهر ناب با تو چو حلوا چگونه ای زیر و زبر شدیمت بی زیر و بی زبر ای درفکنده فتنه و غوغا چگونه ای گر غایبی ز دل تو در این دل چه می کنی ور در دلی ز دوده سودا چگونه ای ای شاه شمس مفخر تبریز بی نظیر در قاب قوس قرب و در ادنی چگونه ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۸ هر چند شیر بیشه و خورشیدطلعتی بر گرد حوض گردی و در حوض درفتی اسپت بیاورند که چالاک فارسی شربت بیاورند که مخمور شربتی بی خواب و بی قراری شب های تا به روز خواب تو بخت بست که بسته سعادتی از پای درفتادی و از دست رفته ای بی دست و پای باش چه دربند آلتی بی دست و پا چو گوی به میدان حق بپوی میدان از آن توست به چوگان تو بابتی ای رو به قبله من و الحمدخوان من می خوانمت به خویش که تو پنج آیتی ای عقل جان بباز چرا جان به شیشه ای وی جان بیار باده چرا بی مروتی رو کان مشک باش که بس پاک نافه ای رو جمله سود باش که فرخ تجارتی بر مغز من برآی که چون می مفرحی در چشم من درآی که نور بصارتی در مغزها نگنجی بس بی کرانه ای در جسم ها نگنجی ز ایشان زیادتی ای دف زخم خواره چه مظلوم و صابری وی نای رازگوی چه صاحب کرامتی خامش مساز بیت که مهمان بیت تو در بیت ها نگنجد چه در عمارتی چون غنچه لب ببند و چو گل بی دو لب بخند تا هیچ کس نداند کاندر چه نعمتی ای شاه شاد مفخر تبریز شمس دین تبلیغ راز کن که تو اهل سفارتی

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۷ ای جان و ای دو دیده بینا چگونه ای وی رشک ماه و گنبد مینا چگونه ای ای ما و صد چو ما ز پی تو خراب و مست ما بی تو خسته ایم تو بی ما چگونه ای آن جا که با تو نیست چو سوراخ کژدم است و آن جا که جز تو نیست تو آن جا چگونه ای ای جان تو در گزینش جان ها چه می کنی وی گوهری فزوده ز دریا چگونه ای ای مرغ عرش آمده در دام آب و گل در خون و خلط و بلغم و صفرا چگونه ای زان گلشن لطیف به گلخن فتاده ای با اهل گولخن به مواسا چگونه ای ای کوه قاف صبر و سکینه چه صابری وی عزلتی گرفته چو عنقا چگونه ای عالم به توست قایم و تو در چه عالمی تن ها به توست زنده تو تنها چگونه ای ای آفتاب از تو خجل در چه مشرقی وی زهر ناب با تو چو حلوا چگونه ای زیر و زبر شدیمت بی زیر و بی زبر ای درفکنده فتنه و غوغا چگونه ای گر غایبی ز دل تو در این دل چه می کنی ور در دلی ز دوده سودا چگونه ای ای شاه شمس مفخر تبریز بی نظیر در قاب قوس قرب و در ادنی چگونه ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۸ هر چند شیر بیشه و خورشیدطلعتی بر گرد حوض گردی و در حوض درفتی اسپت بیاورند که چالاک فارسی شربت بیاورند که مخمور شربتی بی خواب و بی قراری شب های تا به روز خواب تو بخت بست که بسته سعادتی از پای درفتادی و از دست رفته ای بی دست و پای باش چه دربند آلتی بی دست و پا چو گوی به میدان حق بپوی میدان از آن توست به چوگان تو بابتی ای رو به قبله من و الحمدخوان من می خوانمت به خویش که تو پنج آیتی ای عقل جان بباز چرا جان به شیشه ای وی جان بیار باده چرا بی مروتی رو کان مشک باش که بس پاک نافه ای رو جمله سود باش که فرخ تجارتی بر مغز من برآی که چون می مفرحی در چشم من درآی که نور بصارتی در مغزها نگنجی بس بی کرانه ای در جسم ها نگنجی ز ایشان زیادتی ای دف زخم خواره چه مظلوم و صابری وی نای رازگوی چه صاحب کرامتی خامش مساز بیت که مهمان بیت تو در بیت ها نگنجد چه در عمارتی چون غنچه لب ببند و چو گل بی دو لب بخند تا هیچ کس نداند کاندر چه نعمتی ای شاه شاد مفخر تبریز شمس دین تبلیغ راز کن که تو اهل سفارتی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۹ رویش ندیده پس مکنیدم ملامتی نادیده حکم کردن باشد غرامتی پروانه چون نسوزد چون شمع او بود چون خم نیاورم ز چنان سروقامتی آن مه اگر برآید در روز رستخیز برخیزد از میان قیامت قیامتی زان رو که زهره نیست فلک را که دم زند در خود همی بسوزد دارد علامتی گر حسن حسن او است کجا عافیت کجا با غمزه های آتش او کو سلامتی هر دم دلم به عشق وی اندر حریصتر هر دم ز عشق او دل من با سمتی یا هجر لم تقل لی بالله ربنا هذا الصدود منک علینا الی متی می ترسم از فراق دراز تو سنگ دل تا نشکند سبوی امیدم ز آفتی ای آنک جبرییل ز تو راه گم کند با صبر تو ندارد این چرخ طاقتی دل را ببرد عشق که تا سود دل کند حاشا که او کند طمعی یا تجارتی عشق آن توانگری است که از بس توانگری داردهمی ز ریش فراغت فراغتی از من مپرس این و ز عقل کمال پرس کو راست در عیار گهرها مهارتی او نیز خود چه گوید لیکن به قدر خویش کو در قدم بود حدثی نوطهارتی عقل از امید وصل چو مجنون روان شود در عشق می رود به امید زیارتی ور ز آنک درنیابد در ره کمال عشق از پرتو شرارش یابد حرارتی بادا ز نور عشق من و عقل کل را زان شکر شگرف شفای مرارتی تا طعم آن حلاوت بر عاشقان زند وز عاشقان برآید مستانه حالتی تبریز شمس دین که بصیرت از او بود چون بر دلم رسید سپاهش به غارتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹۰ جان خاک آن مهی که خداش است مشتری آن کس ملک ندید و نه انسان و نی پری چون از خودی برون شد او آدمی نماند او راست چشم روشن و گوش پیمبری تا آدمی است آدمی و تا ملک ملک بسته ست چشم هر دو از آن جان و دلبری عالم به حکم او است مر او را چه فخر از این چون آن او است خالق عالم به یک سری بحری که کمترین شبه را گوهری کند حاشا از او که لاف برآرد ز گوهری آن ذره است لایق رقص چنان شعاع کو گشت از هزار چو خورشید و مه بری آن ذره ای که گر قدمش بوسد آفتاب خود ننگرد به تابش او جز که سرسری بنما مها به کوری خورشید تابشی تا زین سپس زنخ نزند از منوری درتاب شاه و مفخر تبریز شمس دین تا هر دو کون پر شود از نور داوری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹۱ ای عشق پرده در که تو در زیر چادری در حسن حوریی تو و در مهر مادری در حلقه اندرآ و ببین جمله جان ها در گوش حلقه کرده به قانون چاکری در آینه نظر کن و در چشم خود نگر صد جان گره گره شده از وی به ساحری در هر گره نگه کن وضع خدای بین در هم ببسته موسی و فرعون و سامری از زیر دامنت تو برون آر شمع را تا نقش حق بخندد بر نقش آزری تا دست و پا نهاد دو زلف تو کفر را هر دم بمیرد ایمان در پای کافری چون مر تو را نیابد در جان و جا دلم گشتم هزار بار من از جان و جا بری خشک و تر دو چشم و لب من روان شده در قلزمی که خشک نیابند و نی تری دی لطف ها بکرد خیال تو گفتمش کای باوفا و عهد ز من باوفاتری دانم ز شمس دین است تو را این همه وفا تبریز این سلام بر جان ما بری

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۹ رویش ندیده پس مکنیدم ملامتی نادیده حکم کردن باشد غرامتی پروانه چون نسوزد چون شمع او بود چون خم نیاورم ز چنان سروقامتی آن مه اگر برآید در روز رستخیز برخیزد از میان قیامت قیامتی زان رو که زهره نیست فلک را که دم زند در خود همی بسوزد دارد علامتی گر حسن حسن او است کجا عافیت کجا با غمزه های آتش او کو سلامتی هر دم دلم به عشق وی اندر حریصتر هر دم ز عشق او دل من با سمتی یا هجر لم تقل لی بالله ربنا هذا الصدود منک علینا الی متی می ترسم از فراق دراز تو سنگ دل تا نشکند سبوی امیدم ز آفتی ای آنک جبرییل ز تو راه گم کند با صبر تو ندارد این چرخ طاقتی دل را ببرد عشق که تا سود دل کند حاشا که او کند طمعی یا تجارتی عشق آن توانگری است که از بس توانگری داردهمی ز ریش فراغت فراغتی از من مپرس این و ز عقل کمال پرس کو راست در عیار گهرها مهارتی او نیز خود چه گوید لیکن به قدر خویش کو در قدم بود حدثی نوطهارتی عقل از امید وصل چو مجنون روان شود در عشق می رود به امید زیارتی ور ز آنک درنیابد در ره کمال عشق از پرتو شرارش یابد حرارتی بادا ز نور عشق من و عقل کل را زان شکر شگرف شفای مرارتی تا طعم آن حلاوت بر عاشقان زند وز عاشقان برآید مستانه حالتی تبریز شمس دین که بصیرت از او بود چون بر دلم رسید سپاهش به غارتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹۰ جان خاک آن مهی که خداش است مشتری آن کس ملک ندید و نه انسان و نی پری چون از خودی برون شد او آدمی نماند او راست چشم روشن و گوش پیمبری تا آدمی است آدمی و تا ملک ملک بسته ست چشم هر دو از آن جان و دلبری عالم به حکم او است مر او را چه فخر از این چون آن او است خالق عالم به یک سری بحری که کمترین شبه را گوهری کند حاشا از او که لاف برآرد ز گوهری آن ذره است لایق رقص چنان شعاع کو گشت از هزار چو خورشید و مه بری آن ذره ای که گر قدمش بوسد آفتاب خود ننگرد به تابش او جز که سرسری بنما مها به کوری خورشید تابشی تا زین سپس زنخ نزند از منوری درتاب شاه و مفخر تبریز شمس دین تا هر دو کون پر شود از نور داوری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹۱ ای عشق پرده در که تو در زیر چادری در حسن حوریی تو و در مهر مادری در حلقه اندرآ و ببین جمله جان ها در گوش حلقه کرده به قانون چاکری در آینه نظر کن و در چشم خود نگر صد جان گره گره شده از وی به ساحری در هر گره نگه کن وضع خدای بین در هم ببسته موسی و فرعون و سامری از زیر دامنت تو برون آر شمع را تا نقش حق بخندد بر نقش آزری تا دست و پا نهاد دو زلف تو کفر را هر دم بمیرد ایمان در پای کافری چون مر تو را نیابد در جان و جا دلم گشتم هزار بار من از جان و جا بری خشک و تر دو چشم و لب من روان شده در قلزمی که خشک نیابند و نی تری دی لطف ها بکرد خیال تو گفتمش کای باوفا و عهد ز من باوفاتری دانم ز شمس دین است تو را این همه وفا تبریز این سلام بر جان ما بری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹۲ ای بس فراز و شیب که کردم طلب گری گه لوح دل بخواندم و گه نقش کافری گه در زمین خدمت چون خاک ره شدم بر چرخ روح گاه دویدم باختری گم گشته از خود و دل و دلبر هزار بار گه سر دل بجسته و گه سر دلبری بر کوه طور طالب ارنی کلیم وار وز خلق دررمیده به عالم چو سامری در وادیی رسیدم کان جا نبرد بوی نی معجز و کرامت و نی مکر و ساحری وادی ز بوی دوست مرا رهبری شده کان بو نه مشک دارد نی زلف عنبری آن جا نتان دویدن ای دوست بر قدم پر نیز می بسوزد گر ز آنک می پری کز گرم و سرد و خشک و تر است این نهاد حس وین چار مرغ هست از این باغ عنصری آن جا بپر دوست که روید ز بوی دوست پری و گر نه زرد درافتی به شش دری ای کامل کمال کز این سو تو کاملی زان سو که سوی نیست حذر کن که قاصری آن مرغ خاکیی که به خشکی کمال داشت در بحر عاجز آمد و رسوا شد از تری با آنک بر و بحر یکی جنس و یک فنند هر یک به حس درآید چونشان درآوری صد بر و بحر و چرخ و فلک در فضای غیب در پا فتاده باشد چون نقش سرسری زین بر و بحر آن رسد آن سو که او ز عشق گردد هزار بار از این هر دو او بری حقا به ذات پاک خداوند هر کی هست از تیغ غیب سر نبرد گر برد سری در آتش خلیل کجا آید آن خسی کو خشک شد ز عشق دلارام آزری جان خلیل عشق به شادی و خرمی در آتش آ چو زر که ز هر غش طاهری گر محو می نمایی در دودمان حس در عشق آتشین دلارام ظاهری این عشق همچو آتش بر جمله قاهر است تو بس عجایبی که بر آتش تو قادری هر چند کوشد آتش تا تو سیه شوی بر رغم او لطیف و شریفی و احمری دانم که پرتو نظری داری از شهی چشم و چراغ غیب به شاهی و سروری بر خار خشک گر نظری افکند ز لطف پیدا شود ز خار دو صد گونه عبهری نی خود اگر به محو و عدم غمزه ای کند ظاهر شود ز نیست دل و دیده پروری در لطف و در نوازش آن شه نگاه کن ای تیغ هجر چند زنی زخم خنجری نی نی خود از نوازش او تند شد فراق کز یک نهاله آمد این لطف و قاهری گر خوگری به لطف نباشد دل مرا او کی فراق داند در دور دایری حنجر غذا خورد ز غذا رست حنجرش پس او غذا دهد به غذا رسم حنجری این جمله من بگفتم و القاب شمس دین از رشک کرده در غم تبریز ساتری آن است اصل و قصد و غرض زین همه حدیث لیکن مزاد نیست که من رام یشتری

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹۲ ای بس فراز و شیب که کردم طلب گری گه لوح دل بخواندم و گه نقش کافری گه در زمین خدمت چون خاک ره شدم بر چرخ روح گاه دویدم باختری گم گشته از خود و دل و دلبر هزار بار گه سر دل بجسته و گه سر دلبری بر کوه طور طالب ارنی کلیم وار وز خلق دررمیده به عالم چو سامری در وادیی رسیدم کان جا نبرد بوی نی معجز و کرامت و نی مکر و ساحری وادی ز بوی دوست مرا رهبری شده کان بو نه مشک دارد نی زلف عنبری آن جا نتان دویدن ای دوست بر قدم پر نیز می بسوزد گر ز آنک می پری کز گرم و سرد و خشک و تر است این نهاد حس وین چار مرغ هست از این باغ عنصری آن جا بپر دوست که روید ز بوی دوست پری و گر نه زرد درافتی به شش دری ای کامل کمال کز این سو تو کاملی زان سو که سوی نیست حذر کن که قاصری آن مرغ خاکیی که به خشکی کمال داشت در بحر عاجز آمد و رسوا شد از تری با آنک بر و بحر یکی جنس و یک فنند هر یک به حس درآید چونشان درآوری صد بر و بحر و چرخ و فلک در فضای غیب در پا فتاده باشد چون نقش سرسری زین بر و بحر آن رسد آن سو که او ز عشق گردد هزار بار از این هر دو او بری حقا به ذات پاک خداوند هر کی هست از تیغ غیب سر نبرد گر برد سری در آتش خلیل کجا آید آن خسی کو خشک شد ز عشق دلارام آزری جان خلیل عشق به شادی و خرمی در آتش آ چو زر که ز هر غش طاهری گر محو می نمایی در دودمان حس در عشق آتشین دلارام ظاهری این عشق همچو آتش بر جمله قاهر است تو بس عجایبی که بر آتش تو قادری هر چند کوشد آتش تا تو سیه شوی بر رغم او لطیف و شریفی و احمری دانم که پرتو نظری داری از شهی چشم و چراغ غیب به شاهی و سروری بر خار خشک گر نظری افکند ز لطف پیدا شود ز خار دو صد گونه عبهری نی خود اگر به محو و عدم غمزه ای کند ظاهر شود ز نیست دل و دیده پروری در لطف و در نوازش آن شه نگاه کن ای تیغ هجر چند زنی زخم خنجری نی نی خود از نوازش او تند شد فراق کز یک نهاله آمد این لطف و قاهری گر خوگری به لطف نباشد دل مرا او کی فراق داند در دور دایری حنجر غذا خورد ز غذا رست حنجرش پس او غذا دهد به غذا رسم حنجری این جمله من بگفتم و القاب شمس دین از رشک کرده در غم تبریز ساتری آن است اصل و قصد و غرض زین همه حدیث لیکن مزاد نیست که من رام یشتری

%0
10 Bölüm