Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Fîhi mâ Fîh

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل سی ام - پیوسته شحنه طالب دزدان باشد که ایشان را بگيرد پیوسته شحنه طالب دزدان باشد که ایشان را بگیرد و دزدان از او گریزان باشند این طرفه افتاده است که دزدی طالب شحنه است و خواهد که شحنه را بگیرد و بدست آورد حق تعالی با بایزید گفت که یا بایزید چه خواهی گفت خواهم که نخواهم ارید ان لا ارید اکنون آدمی را دو حالت بیش نیست یا خواهد یا نخواهد اینکه همه نخواهد این صفت آدمی نیست این آنست که از خود تهی شده است و کلی نمانده است که اگر او مانده بودی آن صفت آدمیتی در او بودی که خواهد و نخواهد اکنون حق تعالی می خواست که او را کامل کند و شیخ تمام گرداند تا بعد از آن او را حالتی حاصل شود که آنجا دویی و فراق نگنجد وصل کلی باشد و اتحاد زیرا همه رنجها از آن می خیزد که چیزی خواهی و آن میسر نشود چون نخواهی رنج نماند مردان منقسم اند و ایشان را درین طریق مراتب است بعضی به جهد و سعی به جایی برسند که آنچه خواهند به اندرون و اندیشه بفعل بیاورند این مقدور بشرست اما آنکه در اندرون دغدغه خواست و اندیشه نیاید آن مقدور آدمی نیست آن را جز جذبه حق از او نبرد قل جاء الحق و زهق الباطل ادخل یا مومن فان نورک اطفاء ناری مؤمن چون تمام او را ایمان حقیقی باشد او همان فعل کند که حقخواهد خواهی جذبه او باشد خواهی جذبه حق آنچه می گویند بعد از مصطفی صلی الله علیه و سلم و پیغامبران علیهم السلام وحی بر دیگران منزل نشود چرا نشود شود الا آن را وحی نخوانند معنی آن باشد که می گوید المومن ینظر بنورالله چون به نور خدا نظر می کند همه را ببیند اول را و آخر را غایت را و حاضر را زیرا از نور خدا چیزی چون پوشیده باشد و اگر پوشیده باشد آن نور خدا نباشد پس معنی وحی هست اگرچه آن را وحی نخوانند عثمان رضی الله عنه چون خلیفه شد بر منبر رفت خلق منتظر بودند که تا چه فرماید خمش کرد و هیچ نگفت و در خلق نظر می کرد و بر خلق حالتی و وجدی نزول کرد که ایشان را پروای آن نبود که بیرون روند و از همدگر خبر نداشتند که کجا نشسته اند که به صد تذکیر و وعظ و خطبه ایشان را آن چنان حالت نیکو نشده بود فایده هایی ایشان را حاصل شد و سرهایی کشف شد که به چندین عمل و وعظ نشده بود تا آخر مجلس همچنین نظر می کرد و چیزی نمی فرمود چون خواست فروآمدن فرمود که ان لکم امام فعال خیر الیکم من امام قوال راست فرمود چون مراد از قول فایده و رقت است و تبدیل اخلاق بی گفت اضعاف آن که از گفت حاصل کرده بودند میسر شد پس آنچه فرمود عین صواب فرمود آمدیم که خود را فعال گفت و در آن حالت که او بر منبر بود فعلی نکرد ظاهر که آن را به نظر و آن دیدن نماز نکرد بحج نرفت صدقه نداد ذکر نمی گفت خود خطبه نیز نگفت پس دانستیم که عمل و فعل این صورت نیست تنها بلکه این صورتها صورت آن عمل است و آن عمل جان اینکه می فرماید مصطفی صلی الله علیه و سلم اصحابی کالنجوم بایهم اقتدیتم اهتدیتم اینکه یکی در ستاره نظر می کند و راه می برد هیچ ستاره ای سخن میگوید با وی نی الا بمجرد آنکه در ستاره نظر می کند راه را از بی راهه می داند و به منزل می رسد همچنین ممکنست که در اولیای حق نظر کنی ایشان در تو تصرف کنند بی گفتی و بحثی و قال و قیلی مقصود حاصل شود و ترا بمنزل وصل رساند فمن شاء فلینظر الی فمنطری نذیر الی من ظن ان الهوی سهل در عالم خدا هیچ چیز صعب تر از تحمل محال نیست مثلا تو کتابی خوانده باشی و تصحیح و درست و معرب کرده یکی پهلوی تو نشسته است و آن کتاب را کژ می خواند هیچ توانی آن را تحمل کردن ممکن نیست و اگر آن را نخوانده باشی ترا تفاوت نکند اگر خواهی کژ خواند و اگر راست چون تو کژ را از راست تمییز نکرده ای پس تحمل مجاهده ای عظیم است اکنون انبیا و اولیا خود را مجاهده نمی دهند اول مجاهده که در طلب داشتند قتل نفس و ترک مرادها و شهوات و آن جهاد اکبر است و چون واصل شدند و رسیدند و در مقام امن مقیم شدند بریشان کژ و راست کشف شد راست را از کژ می دانند و می بینند باز در مجاهده ای  عظیمند زیرا این خلق را همه افعال کژست و ایشان می بینند و تحمل می کنند که اگر نکنند و بگویند و کژی ایشان را بیان کنند یک شخص پیش ایشان ایست نکند و کس سلام مسلمانی بر ایشان ندهد الا حق تعالی ایشان را سعتی و حوصله ای عظیم بزرگ داده است که تحمل می کنند از صد کژی یک کژی را می گویند تا او را دشوار نیاید و باقی کژیهاش را می پوشانند بلکه مدحش می کنند که آن کژت راست است تا به تدریج این کژی ها را یک یک ازو دفع می کنند همچنانکه معلم کودکی را خط آموزد چون به سطر رسد کودک سطر می نویسد و به معلم می نماید پیش معلم آن همه کژست و بد با وی به طریق صنعت و مدارا می گوید که جمله نیک است و نیکو نبشتی احسنت احسنت الا این یک حرف را بد نبشتی چنین می باید و آن یک حرف هم بد نبشتی چند حرفی را از آن سطر بد می گوید و به وی می نماید که چنین می باید نبشتن و باقی را تحسین می گوید تا دل او نرمد و ضعف او به آن تحسین قوت می گیرد و همچنان به تدریج تعلیم می کند و مدد می یابد ان شاءالله تعالی امیدواریم که امیر را حق تعالی مقصودها میسر گرداند و هرچه در دل دارد و آن دولت ها را نیز که در دل ندارد و نمی داند که چه چیزست که آن را بخواهد امید است آنها نیز میسر شود که چون آن را ببیند و آن بخشش ها به وی رسد ازین خواسته ها و تمناهای اول شرمش آید که چنین چیزی مرا در پیش بود به وجود چنین دولتی و نعمتی ای عجبا من آنها را چون تمنا می کردم شرمش آید اکنون عطا آن را گویند که در وهم آدمی نیاید و نگذرد زیرا هرچه در وهم او گذرد اندازه همت او باشد و اندازه قدر او باشد اما عطای حق اندازه قدر حق باشد پس عطا آن باشد که لایق حق باشد نه لایق وهم و همت بنده که مالا عین رات ولا اذن سمعت ولاخطر علی قلب بشر هرچند که آنچه تو توقع داری از عطاء من چشم ها آن را دیده بودند و گوش ها جنس آن شنیده بودند در دل ها جنس آنها مصور شده بود اما عطاء من بیرون آن همه باشد

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل سی ام - پیوسته شحنه طالب دزدان باشد که ایشان را بگيرد پیوسته شحنه طالب دزدان باشد که ایشان را بگیرد و دزدان از او گریزان باشند این طرفه افتاده است که دزدی طالب شحنه است و خواهد که شحنه را بگیرد و بدست آورد حق تعالی با بایزید گفت که یا بایزید چه خواهی گفت خواهم که نخواهم ارید ان لا ارید اکنون آدمی را دو حالت بیش نیست یا خواهد یا نخواهد اینکه همه نخواهد این صفت آدمی نیست این آنست که از خود تهی شده است و کلی نمانده است که اگر او مانده بودی آن صفت آدمیتی در او بودی که خواهد و نخواهد اکنون حق تعالی می خواست که او را کامل کند و شیخ تمام گرداند تا بعد از آن او را حالتی حاصل شود که آنجا دویی و فراق نگنجد وصل کلی باشد و اتحاد زیرا همه رنجها از آن می خیزد که چیزی خواهی و آن میسر نشود چون نخواهی رنج نماند مردان منقسم اند و ایشان را درین طریق مراتب است بعضی به جهد و سعی به جایی برسند که آنچه خواهند به اندرون و اندیشه بفعل بیاورند این مقدور بشرست اما آنکه در اندرون دغدغه خواست و اندیشه نیاید آن مقدور آدمی نیست آن را جز جذبه حق از او نبرد قل جاء الحق و زهق الباطل ادخل یا مومن فان نورک اطفاء ناری مؤمن چون تمام او را ایمان حقیقی باشد او همان فعل کند که حقخواهد خواهی جذبه او باشد خواهی جذبه حق آنچه می گویند بعد از مصطفی صلی الله علیه و سلم و پیغامبران علیهم السلام وحی بر دیگران منزل نشود چرا نشود شود الا آن را وحی نخوانند معنی آن باشد که می گوید المومن ینظر بنورالله چون به نور خدا نظر می کند همه را ببیند اول را و آخر را غایت را و حاضر را زیرا از نور خدا چیزی چون پوشیده باشد و اگر پوشیده باشد آن نور خدا نباشد پس معنی وحی هست اگرچه آن را وحی نخوانند عثمان رضی الله عنه چون خلیفه شد بر منبر رفت خلق منتظر بودند که تا چه فرماید خمش کرد و هیچ نگفت و در خلق نظر می کرد و بر خلق حالتی و وجدی نزول کرد که ایشان را پروای آن نبود که بیرون روند و از همدگر خبر نداشتند که کجا نشسته اند که به صد تذکیر و وعظ و خطبه ایشان را آن چنان حالت نیکو نشده بود فایده هایی ایشان را حاصل شد و سرهایی کشف شد که به چندین عمل و وعظ نشده بود تا آخر مجلس همچنین نظر می کرد و چیزی نمی فرمود چون خواست فروآمدن فرمود که ان لکم امام فعال خیر الیکم من امام قوال راست فرمود چون مراد از قول فایده و رقت است و تبدیل اخلاق بی گفت اضعاف آن که از گفت حاصل کرده بودند میسر شد پس آنچه فرمود عین صواب فرمود آمدیم که خود را فعال گفت و در آن حالت که او بر منبر بود فعلی نکرد ظاهر که آن را به نظر و آن دیدن نماز نکرد بحج نرفت صدقه نداد ذکر نمی گفت خود خطبه نیز نگفت پس دانستیم که عمل و فعل این صورت نیست تنها بلکه این صورتها صورت آن عمل است و آن عمل جان اینکه می فرماید مصطفی صلی الله علیه و سلم اصحابی کالنجوم بایهم اقتدیتم اهتدیتم اینکه یکی در ستاره نظر می کند و راه می برد هیچ ستاره ای سخن میگوید با وی نی الا بمجرد آنکه در ستاره نظر می کند راه را از بی راهه می داند و به منزل می رسد همچنین ممکنست که در اولیای حق نظر کنی ایشان در تو تصرف کنند بی گفتی و بحثی و قال و قیلی مقصود حاصل شود و ترا بمنزل وصل رساند فمن شاء فلینظر الی فمنطری نذیر الی من ظن ان الهوی سهل در عالم خدا هیچ چیز صعب تر از تحمل محال نیست مثلا تو کتابی خوانده باشی و تصحیح و درست و معرب کرده یکی پهلوی تو نشسته است و آن کتاب را کژ می خواند هیچ توانی آن را تحمل کردن ممکن نیست و اگر آن را نخوانده باشی ترا تفاوت نکند اگر خواهی کژ خواند و اگر راست چون تو کژ را از راست تمییز نکرده ای پس تحمل مجاهده ای عظیم است اکنون انبیا و اولیا خود را مجاهده نمی دهند اول مجاهده که در طلب داشتند قتل نفس و ترک مرادها و شهوات و آن جهاد اکبر است و چون واصل شدند و رسیدند و در مقام امن مقیم شدند بریشان کژ و راست کشف شد راست را از کژ می دانند و می بینند باز در مجاهده ای  عظیمند زیرا این خلق را همه افعال کژست و ایشان می بینند و تحمل می کنند که اگر نکنند و بگویند و کژی ایشان را بیان کنند یک شخص پیش ایشان ایست نکند و کس سلام مسلمانی بر ایشان ندهد الا حق تعالی ایشان را سعتی و حوصله ای عظیم بزرگ داده است که تحمل می کنند از صد کژی یک کژی را می گویند تا او را دشوار نیاید و باقی کژیهاش را می پوشانند بلکه مدحش می کنند که آن کژت راست است تا به تدریج این کژی ها را یک یک ازو دفع می کنند همچنانکه معلم کودکی را خط آموزد چون به سطر رسد کودک سطر می نویسد و به معلم می نماید پیش معلم آن همه کژست و بد با وی به طریق صنعت و مدارا می گوید که جمله نیک است و نیکو نبشتی احسنت احسنت الا این یک حرف را بد نبشتی چنین می باید و آن یک حرف هم بد نبشتی چند حرفی را از آن سطر بد می گوید و به وی می نماید که چنین می باید نبشتن و باقی را تحسین می گوید تا دل او نرمد و ضعف او به آن تحسین قوت می گیرد و همچنان به تدریج تعلیم می کند و مدد می یابد ان شاءالله تعالی امیدواریم که امیر را حق تعالی مقصودها میسر گرداند و هرچه در دل دارد و آن دولت ها را نیز که در دل ندارد و نمی داند که چه چیزست که آن را بخواهد امید است آنها نیز میسر شود که چون آن را ببیند و آن بخشش ها به وی رسد ازین خواسته ها و تمناهای اول شرمش آید که چنین چیزی مرا در پیش بود به وجود چنین دولتی و نعمتی ای عجبا من آنها را چون تمنا می کردم شرمش آید اکنون عطا آن را گویند که در وهم آدمی نیاید و نگذرد زیرا هرچه در وهم او گذرد اندازه همت او باشد و اندازه قدر او باشد اما عطای حق اندازه قدر حق باشد پس عطا آن باشد که لایق حق باشد نه لایق وهم و همت بنده که مالا عین رات ولا اذن سمعت ولاخطر علی قلب بشر هرچند که آنچه تو توقع داری از عطاء من چشم ها آن را دیده بودند و گوش ها جنس آن شنیده بودند در دل ها جنس آنها مصور شده بود اما عطاء من بیرون آن همه باشد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل سی و یکم - صفت یقين شیخ کامل است ظنّهای نیکوی راست صفت یقین شیخ کامل است ظن های نیکویی راست مریدان او شد علی التفاوت ظن و اغلب اغلب ظن و علی هذا همچنین هر ظنی که افزون ترست آن ظن او به یقین نزدیکتر و از انکار دورتر لو وزن ایمان ابی بکر همه ظنون راست از یقین شیر می خورند و می افزایند و آن شیرخوردن و افزودن نشان آن تحصیل زیادتی ظن است به علم و عمل تا هر یکی یقین شود و در یقین فانی شوند به کلی زیرا چون یقین شوند ظن نماند و این شیخ و مریدان ظاهر شده در عالم اجسام نقش های آن شیخ یقین اند و مریدانش دلیل بر آنک این نقش ها متبدل می شوند دورا بعددور وقرنا بعد قرن و آن شیخ یقین و فرزندانش که ظنون راستند قایمند در عالم علی مر الادوار و القرون من غیر تبدل باز ظنون غالط ضال منکر راندگان شیخ یقین اند که هر روز ازو دورتر شوند و هر روز پس ترند زیرا هر روز می افزایند در تحصیلی که آن ظن بد را بیفزاید فی قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا اکنون خواجگان خرما می خورند و اسیران خار می خورند قال الله تعالی افلا ینظرون الی الابل الامن تاب و آمن وعمل صالحا فاولیک یبدل الله سیاتهم حسنات هر تحصیلی که کرده است در افساد ظن این ساعت قوت شود در اصلاح ظن همچنانک دزدی دانا توبه کرد و شحنه شد آن همه طراری های دزدی که می ورزید این ساعت قوت شد در احسان و عدل و فضل دارد بر شحنگان دیگر که اول دزد نبوده اند زیرا آن شحنه که دزدی ها کرده است شیوه دزدان را می داند احوال دزدان ازو پوشیده نماند و این چنین کس اگر شیخ شود کامل باشد و مهتر عالم و مهدی زمان مولانا » فیه ما فیه » فصل سی و دوم - وَقَالَوْا تَجَنبّنَا وَلاتَقْرَبَنّا وقالوا تجنبنا ولاتقربنا فکیف وانتم حاجتی اتجنب معلوم باید دانستن که هر کسی هرجا که هست پهلوی حاجت خویشتن است لاینفک و هر حیوانی پهلوی حاجت خویشتن است ملازم حاجته اقرب الیه من ابیه و امه ملتصق به و آن حاجت بند اوست که او را می کشد این سو و آن سو همچون مهار و محال باشد که طالب خلاص طالب بند باشد پس ضروری او را کسی دیگر بند کرده باشد مثلا او طالب صحت است پس خود را رنجور نکرده باشد زیرا محال بود که هم طالب مرض بود و هم طالب صحت خود و چون پهلوی حاجت خود بود پهلوی حاجت دهنده خود بود و چون ملازم مهار خود بود ملازم مهار کشنده خود بود الا آنک نظر او بر مهار است از بهر آن بی عز و مقدار است اگر نظر او بر مهارکش بودی از مهار خلاص یافتی مهار او مهارکش او بودی زیرا که مهار او را از بهر آن نهاده اند که او بی مهار پی مهار کننده نمی رود و نظر او بر مهار کننده نیست لاجرم سنسمه علی الخرطوم در بینی اش کنیم مهار و می کشیم بی مراد خویش چون او بی مهار پی ما نمی آید یقولون هل بعد الثمانین ملعب فقلت وهل قبل الثمانین ملعب حق تعالی صبوتی بخشد پیران را از فضل خویش که صبیان از آن خبر ندارند زیرا صبوت بدان سبب تازگی می آرد و بر می جهاند و می خنداند و آرزوی بازی می دهد که جهان را نو می بیند و ملول نشده است از جهان چون این پیر جهان را هم نو بیند همچنان بازیش آرزو کند و برجسته باشد و پوست و گوشت او بیفزاید لقد جل خطب الشیب ان کان کلما بدت شیبة یعدو من اللهو مرکب پس جلالت پیری از جلالت حق افزون باشد که بهار جلالت حق پیدا آید و خزان پیری بر آن غالب باشد و طبع خزانی خود را نهلد پس ضعف بهار فضل حق باشد که به هر ریختن دندانی خنده بهار حق کم شود و به هر سپیدی مویی سرسبزی فضل حق یاوه شود و به هر گریه باران خزانی باغ حقایق منغص شود تعالی الله عما یقول الظالمون

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل سی و یکم - صفت یقين شیخ کامل است ظنّهای نیکوی راست صفت یقین شیخ کامل است ظن های نیکویی راست مریدان او شد علی التفاوت ظن و اغلب اغلب ظن و علی هذا همچنین هر ظنی که افزون ترست آن ظن او به یقین نزدیکتر و از انکار دورتر لو وزن ایمان ابی بکر همه ظنون راست از یقین شیر می خورند و می افزایند و آن شیرخوردن و افزودن نشان آن تحصیل زیادتی ظن است به علم و عمل تا هر یکی یقین شود و در یقین فانی شوند به کلی زیرا چون یقین شوند ظن نماند و این شیخ و مریدان ظاهر شده در عالم اجسام نقش های آن شیخ یقین اند و مریدانش دلیل بر آنک این نقش ها متبدل می شوند دورا بعددور وقرنا بعد قرن و آن شیخ یقین و فرزندانش که ظنون راستند قایمند در عالم علی مر الادوار و القرون من غیر تبدل باز ظنون غالط ضال منکر راندگان شیخ یقین اند که هر روز ازو دورتر شوند و هر روز پس ترند زیرا هر روز می افزایند در تحصیلی که آن ظن بد را بیفزاید فی قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا اکنون خواجگان خرما می خورند و اسیران خار می خورند قال الله تعالی افلا ینظرون الی الابل الامن تاب و آمن وعمل صالحا فاولیک یبدل الله سیاتهم حسنات هر تحصیلی که کرده است در افساد ظن این ساعت قوت شود در اصلاح ظن همچنانک دزدی دانا توبه کرد و شحنه شد آن همه طراری های دزدی که می ورزید این ساعت قوت شد در احسان و عدل و فضل دارد بر شحنگان دیگر که اول دزد نبوده اند زیرا آن شحنه که دزدی ها کرده است شیوه دزدان را می داند احوال دزدان ازو پوشیده نماند و این چنین کس اگر شیخ شود کامل باشد و مهتر عالم و مهدی زمان مولانا » فیه ما فیه » فصل سی و دوم - وَقَالَوْا تَجَنبّنَا وَلاتَقْرَبَنّا وقالوا تجنبنا ولاتقربنا فکیف وانتم حاجتی اتجنب معلوم باید دانستن که هر کسی هرجا که هست پهلوی حاجت خویشتن است لاینفک و هر حیوانی پهلوی حاجت خویشتن است ملازم حاجته اقرب الیه من ابیه و امه ملتصق به و آن حاجت بند اوست که او را می کشد این سو و آن سو همچون مهار و محال باشد که طالب خلاص طالب بند باشد پس ضروری او را کسی دیگر بند کرده باشد مثلا او طالب صحت است پس خود را رنجور نکرده باشد زیرا محال بود که هم طالب مرض بود و هم طالب صحت خود و چون پهلوی حاجت خود بود پهلوی حاجت دهنده خود بود و چون ملازم مهار خود بود ملازم مهار کشنده خود بود الا آنک نظر او بر مهار است از بهر آن بی عز و مقدار است اگر نظر او بر مهارکش بودی از مهار خلاص یافتی مهار او مهارکش او بودی زیرا که مهار او را از بهر آن نهاده اند که او بی مهار پی مهار کننده نمی رود و نظر او بر مهار کننده نیست لاجرم سنسمه علی الخرطوم در بینی اش کنیم مهار و می کشیم بی مراد خویش چون او بی مهار پی ما نمی آید یقولون هل بعد الثمانین ملعب فقلت وهل قبل الثمانین ملعب حق تعالی صبوتی بخشد پیران را از فضل خویش که صبیان از آن خبر ندارند زیرا صبوت بدان سبب تازگی می آرد و بر می جهاند و می خنداند و آرزوی بازی می دهد که جهان را نو می بیند و ملول نشده است از جهان چون این پیر جهان را هم نو بیند همچنان بازیش آرزو کند و برجسته باشد و پوست و گوشت او بیفزاید لقد جل خطب الشیب ان کان کلما بدت شیبة یعدو من اللهو مرکب پس جلالت پیری از جلالت حق افزون باشد که بهار جلالت حق پیدا آید و خزان پیری بر آن غالب باشد و طبع خزانی خود را نهلد پس ضعف بهار فضل حق باشد که به هر ریختن دندانی خنده بهار حق کم شود و به هر سپیدی مویی سرسبزی فضل حق یاوه شود و به هر گریه باران خزانی باغ حقایق منغص شود تعالی الله عما یقول الظالمون

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل سی و سوم - دیدمش بر صورت حیوان وحشی و علیه جلد الثعلب دیدمش بر صورت حیوان وحشی و علیه جلد الثعلب فقصدت اخذه و هو علی غرفة صغیرة ینظر من الدرج فرفع یده و یقفز کذا و کذا ثم رأیت جلال التبریزی عنده علی صورة دلة فنفر فاخذته و هو یقصد ان یعضنی فوضعت راسه تحت قدمی و عصرته عصرا کثیرا حتی خرج کل ما کان فیه ثم نظرت الی حسن جلده قلت هذه یلیق ان یملأ ذهبا و جوهرا و درا و یاقوتا و افضل من ذلک ثم قلت اخذت مااردت فانفر یا نافر حیث شیت و اقفز الی ای جانب رأیت و انما قفزانه خوفا من ان یغلب و فی المغلوبیة سعادته لاشک انه یصور من دقایق الشهابیة و غیره واشرب فی قلبه و هو یرید ان یدرک کل شیء اخذ من ذلک الطریق الذی اجتهد فی حفظه و التذبه و لایمکنه ذلک لان للعارف حالة لایصطاد بتلک الشبکات و لایلیق ادراک هذا الصید بتلک الشبکات و ان کان صحیحا مستقیما فالعارف مختار فی ان یدرکه مدرک لایمکن لاحد ان یدرکه الا باختیاره انت قعدت مرصادا لاجل الصید الصید یراک و یری بیتک و حیلتک و هو مختار و لا ینحصر طرق عبوره و لا یعبر من مرصدک انما یعبر من طرق طرقها هو و ارض الله واسعة و لا یحیطون بشیء من علمه الا بماشاء ثم تلک الرقایق لما وقعت فی لسانک و ادراکک ما بقیت دقایق بل فسدت بسبب الاتصال بک کما ان کل فاسد او صالح وقع فی فم العارف و مدرکه لایبقی علی ما هو بل یصیر شییا آخر متدثرا متزملا بالعنایات و الکرامات الاتری الی العصا کیف تدثرت فی ید موسی و لم تبق علی ما کان من ماهیة العصا و کذا اسطوانة الحنانة و القضیب فی ید الرسول و الدعاء فی فم موسی و الحدید فی ید داود و الجبال معه مابقیت علی ماهیتها بل صارت شییا اخر غیر ما کانت فکذا الرقایق و الدعوات اذا وقعت فی یدالظلمانی الجسمانی لایبقی علی ما کان کعبه به اطاعتت خراباتست تا ترا بود با تو در ذاتست الکافر بأکل فی سبعة امعاء و ذلک الجحش الذی اختاره الفراش الجاهل یأکل فی سبعین معاء و لو اکل فی معا واحد لکان آکلا فی سبعین معاء لان کل شییء من المبغوض مبغوض کما ان کل شیء من المحبوب محبوب و لو کان الفراش هنهنا لدخلت علیه و نصحته و لااخرج من عنده حتی یطرده و یبعده لانه مفسد لدینه و قلبه و روحه و عقله و یالیت کان یحمله علی الفسادات غیر هذا مثل شرب الخمر و القیان کان یصلح ذلک اذا اتصلت بعنایات صاحب العنایة لکنه ملأ البیت من السجادات لیت یلف فیها و یحرق حتی یتخلص الفراش منه و من شره لانه یفسد اعتقاده عن صاحب العنایة و یهمزه قدامه و هو یسکت و یهلک نفسه و قد اصطاده بالتسبیحات و الاوراد و المصلیات لعل یوما یفتح الله عین الفراش و یری ماخسره و بعده عن رحمة صاحب العنایة فیضرب عنقه بیده و یقول اهلکتنی حتی اجتمع علی اوزاری و صور افعالی کما رأوا فی المکاشفات قبایح اعمالی و العقاید الفاسدة الطاغیة خلف ظهری فی زاویة البیت مجموعة و انا اکتمها من صاحب العنایة بنفسی و اجعلها خلف ظهری و هو یطلع علی ما اخفیه عنه و یقول ایش تخفی فوالذی نفسی بیده لودعوت تلک الصور الخبیثة یتقدموا الی واحد واحد رأی العین و یکشف نفسها و یخبر عن حالها و عمایکتم فیها خلص الله المظلومین من مثل هولاء القاطعین الصادین عن سبیل الله بطریق التعبد الملوک یلعبون بالصولجان فی المیدان لیری اهل المدینة الذین هم لایقدرون ان یحضروا الملحمة و القتال تمثالا لمبارزة المبارزین و قطع رؤس الاعداء و دحرجتها تدحرج الاکرة فی المیدان و طرادهم و کرهم و فرهم فهذااللعب فی المیدان کالاسطرلاب للجد الذی هو فی القتال و کذلک الصلوة و السماع لاهل الله اراءة للناظرین ما یفعلون فی السر من موافقة لاوامرالله و نواهیه المختصة بهم و المغنی فی السماع کالامام فی الصلوة و القوم یتعبونه ان غنی ثقیلا رقصوا ثقیلا و ان غنی خفیفا رقصوا خفیفا تمثالا لمتابعتهم فی الباطن لمنادی الامر و النهی

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل سی و سوم - دیدمش بر صورت حیوان وحشی و علیه جلد الثعلب دیدمش بر صورت حیوان وحشی و علیه جلد الثعلب فقصدت اخذه و هو علی غرفة صغیرة ینظر من الدرج فرفع یده و یقفز کذا و کذا ثم رأیت جلال التبریزی عنده علی صورة دلة فنفر فاخذته و هو یقصد ان یعضنی فوضعت راسه تحت قدمی و عصرته عصرا کثیرا حتی خرج کل ما کان فیه ثم نظرت الی حسن جلده قلت هذه یلیق ان یملأ ذهبا و جوهرا و درا و یاقوتا و افضل من ذلک ثم قلت اخذت مااردت فانفر یا نافر حیث شیت و اقفز الی ای جانب رأیت و انما قفزانه خوفا من ان یغلب و فی المغلوبیة سعادته لاشک انه یصور من دقایق الشهابیة و غیره واشرب فی قلبه و هو یرید ان یدرک کل شیء اخذ من ذلک الطریق الذی اجتهد فی حفظه و التذبه و لایمکنه ذلک لان للعارف حالة لایصطاد بتلک الشبکات و لایلیق ادراک هذا الصید بتلک الشبکات و ان کان صحیحا مستقیما فالعارف مختار فی ان یدرکه مدرک لایمکن لاحد ان یدرکه الا باختیاره انت قعدت مرصادا لاجل الصید الصید یراک و یری بیتک و حیلتک و هو مختار و لا ینحصر طرق عبوره و لا یعبر من مرصدک انما یعبر من طرق طرقها هو و ارض الله واسعة و لا یحیطون بشیء من علمه الا بماشاء ثم تلک الرقایق لما وقعت فی لسانک و ادراکک ما بقیت دقایق بل فسدت بسبب الاتصال بک کما ان کل فاسد او صالح وقع فی فم العارف و مدرکه لایبقی علی ما هو بل یصیر شییا آخر متدثرا متزملا بالعنایات و الکرامات الاتری الی العصا کیف تدثرت فی ید موسی و لم تبق علی ما کان من ماهیة العصا و کذا اسطوانة الحنانة و القضیب فی ید الرسول و الدعاء فی فم موسی و الحدید فی ید داود و الجبال معه مابقیت علی ماهیتها بل صارت شییا اخر غیر ما کانت فکذا الرقایق و الدعوات اذا وقعت فی یدالظلمانی الجسمانی لایبقی علی ما کان کعبه به اطاعتت خراباتست تا ترا بود با تو در ذاتست الکافر بأکل فی سبعة امعاء و ذلک الجحش الذی اختاره الفراش الجاهل یأکل فی سبعین معاء و لو اکل فی معا واحد لکان آکلا فی سبعین معاء لان کل شییء من المبغوض مبغوض کما ان کل شیء من المحبوب محبوب و لو کان الفراش هنهنا لدخلت علیه و نصحته و لااخرج من عنده حتی یطرده و یبعده لانه مفسد لدینه و قلبه و روحه و عقله و یالیت کان یحمله علی الفسادات غیر هذا مثل شرب الخمر و القیان کان یصلح ذلک اذا اتصلت بعنایات صاحب العنایة لکنه ملأ البیت من السجادات لیت یلف فیها و یحرق حتی یتخلص الفراش منه و من شره لانه یفسد اعتقاده عن صاحب العنایة و یهمزه قدامه و هو یسکت و یهلک نفسه و قد اصطاده بالتسبیحات و الاوراد و المصلیات لعل یوما یفتح الله عین الفراش و یری ماخسره و بعده عن رحمة صاحب العنایة فیضرب عنقه بیده و یقول اهلکتنی حتی اجتمع علی اوزاری و صور افعالی کما رأوا فی المکاشفات قبایح اعمالی و العقاید الفاسدة الطاغیة خلف ظهری فی زاویة البیت مجموعة و انا اکتمها من صاحب العنایة بنفسی و اجعلها خلف ظهری و هو یطلع علی ما اخفیه عنه و یقول ایش تخفی فوالذی نفسی بیده لودعوت تلک الصور الخبیثة یتقدموا الی واحد واحد رأی العین و یکشف نفسها و یخبر عن حالها و عمایکتم فیها خلص الله المظلومین من مثل هولاء القاطعین الصادین عن سبیل الله بطریق التعبد الملوک یلعبون بالصولجان فی المیدان لیری اهل المدینة الذین هم لایقدرون ان یحضروا الملحمة و القتال تمثالا لمبارزة المبارزین و قطع رؤس الاعداء و دحرجتها تدحرج الاکرة فی المیدان و طرادهم و کرهم و فرهم فهذااللعب فی المیدان کالاسطرلاب للجد الذی هو فی القتال و کذلک الصلوة و السماع لاهل الله اراءة للناظرین ما یفعلون فی السر من موافقة لاوامرالله و نواهیه المختصة بهم و المغنی فی السماع کالامام فی الصلوة و القوم یتعبونه ان غنی ثقیلا رقصوا ثقیلا و ان غنی خفیفا رقصوا خفیفا تمثالا لمتابعتهم فی الباطن لمنادی الامر و النهی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل سی و چهارم - مرا عجب می‌آید که این حافظان چون پی نمی‌برند مرا عجب می آید که این حافظان چون پی نمی برند از احوال عارفان چنین شرح که می فرماید  و لاتطع کل حلاف غماز خاص خود اوست که فلان را مشنو هرچه گوید که او چنین است با تو هماز مشاء بنمیم مناع للخیر الا قرآن عجب جادو ست غیور چنان می بندد که صریح در گوش خصم می خواند چنانکه فهم می کند و هیچ خبر ندارد باز می رباید ختم الله عجب لطفی دارد ختمش می کند که می شنود و فهم نمی کند و بحث می کند و فهم نمی کند الله لطیف و قهر ش لطیف و قفلش لطیف اما نه چون قفل گشایی اش که لطف آن در صفت نگنجد من اگر از اجزا خود را فروسکلم از لطف بی نهایت و ارادت قفل گشایی و بی چونی فتاحی او خواهد بود زنهار بیماری و مردن را در حق من متهم مکنید که آن جهت روپوش است کشنده من این لطف و بی مثلی او خواهد بودن آن کارد یا شمشیر که پیش آید جهت دفع چشم اغیار ست تا چشم های نحس بیگانه جنب ادراک این مقتل نکند مولانا » فیه ما فیه » فصل سی و پنجم - صورت فرع عشق آمدکه بی عشق این صورت صورت فرع عشق آمد که بی عشق این صورت را قدر نبود فرع آن باشد که بی اصل نتواند بودن پس الله را صورت نگویند چون صورت فرع باشد او را فرع نتوان گفتن گفت که عشق نیز بی صورت متصور نیست و منعقد نیست پس فرع صورت باشد گوییم چرا عشق متصور نیست بی صورت بلک انگیزنده صورت است صدهزار صورت از عشق انگیخته می شود هم ممثل هم محقق اگرچه نقش بی نقاش نبود و نقاش بی نقش نبود لیکن نقش فرع بود و نقاش اصل کحرکة الاصبع مع حرکة الخاتم تا عشق خانه نبود هیچ مهندس صورت و تصور خانه نکند و همچنین گندم سالی به نرخ زر است و سالی به نرخ خاک و صورت گندم همان است پس قدر و قیمت صورت گندم به عشق آمد و همچنین آن هنر که تو طالب و عاشق آن باشی پیش تو آن قدر دارد و در دوری که هنری را طالب نباشد هیچ آن هنر را نیاموزند و نورزند گویند که عشق آخر افتقار است و احتیاج است به چیزی پس احتیاج اصل باشد و محتاج الیه فرع گفتم آخر این سخن که می گویی از حاجت می گویی آخر این سخن از حاجت تو هست شد که چون میل این سخن داشتی این سخن زاییده شد پس احتیاج مقدم بود و این سخن ازو زایید پس بی او احتیاج را وجود بود پس عشق و احتیاج فرع او نباشد گفت آخر مقصود از آن احتیاج این سخن بود پس مقصود فرع چون باشد گفتم دایما فرع مقصود باشد که مقصود از بیخ درخت فرع درخت است

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل سی و چهارم - مرا عجب می‌آید که این حافظان چون پی نمی‌برند مرا عجب می آید که این حافظان چون پی نمی برند از احوال عارفان چنین شرح که می فرماید  و لاتطع کل حلاف غماز خاص خود اوست که فلان را مشنو هرچه گوید که او چنین است با تو هماز مشاء بنمیم مناع للخیر الا قرآن عجب جادو ست غیور چنان می بندد که صریح در گوش خصم می خواند چنانکه فهم می کند و هیچ خبر ندارد باز می رباید ختم الله عجب لطفی دارد ختمش می کند که می شنود و فهم نمی کند و بحث می کند و فهم نمی کند الله لطیف و قهر ش لطیف و قفلش لطیف اما نه چون قفل گشایی اش که لطف آن در صفت نگنجد من اگر از اجزا خود را فروسکلم از لطف بی نهایت و ارادت قفل گشایی و بی چونی فتاحی او خواهد بود زنهار بیماری و مردن را در حق من متهم مکنید که آن جهت روپوش است کشنده من این لطف و بی مثلی او خواهد بودن آن کارد یا شمشیر که پیش آید جهت دفع چشم اغیار ست تا چشم های نحس بیگانه جنب ادراک این مقتل نکند مولانا » فیه ما فیه » فصل سی و پنجم - صورت فرع عشق آمدکه بی عشق این صورت صورت فرع عشق آمد که بی عشق این صورت را قدر نبود فرع آن باشد که بی اصل نتواند بودن پس الله را صورت نگویند چون صورت فرع باشد او را فرع نتوان گفتن گفت که عشق نیز بی صورت متصور نیست و منعقد نیست پس فرع صورت باشد گوییم چرا عشق متصور نیست بی صورت بلک انگیزنده صورت است صدهزار صورت از عشق انگیخته می شود هم ممثل هم محقق اگرچه نقش بی نقاش نبود و نقاش بی نقش نبود لیکن نقش فرع بود و نقاش اصل کحرکة الاصبع مع حرکة الخاتم تا عشق خانه نبود هیچ مهندس صورت و تصور خانه نکند و همچنین گندم سالی به نرخ زر است و سالی به نرخ خاک و صورت گندم همان است پس قدر و قیمت صورت گندم به عشق آمد و همچنین آن هنر که تو طالب و عاشق آن باشی پیش تو آن قدر دارد و در دوری که هنری را طالب نباشد هیچ آن هنر را نیاموزند و نورزند گویند که عشق آخر افتقار است و احتیاج است به چیزی پس احتیاج اصل باشد و محتاج الیه فرع گفتم آخر این سخن که می گویی از حاجت می گویی آخر این سخن از حاجت تو هست شد که چون میل این سخن داشتی این سخن زاییده شد پس احتیاج مقدم بود و این سخن ازو زایید پس بی او احتیاج را وجود بود پس عشق و احتیاج فرع او نباشد گفت آخر مقصود از آن احتیاج این سخن بود پس مقصود فرع چون باشد گفتم دایما فرع مقصود باشد که مقصود از بیخ درخت فرع درخت است

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل سی و ششم - فرمود از دعوی این کنیزک که کردند فرمود از دعوی این کنیزک که کردند اگرچه دروغست پیش نخواهد رفتن اما در وهم این جماعت چیزی نشست این وهم و باطن آدمی همچو دهلیزست اول در دهلیز آیند آنگه در خانه روند این همه زاییدند و خانه را معمور دیدند اگر ایشان بگویند که این خانه قدیم است بر ما حجت نشود چون ما دیده ایم که این خانه حادث است همچنانک آن جانوران که از در و دیوار این خانه رسته اند و جز این خانه چیزی نمی دانند و نمی بینند خلقانند که ازین خانه دنیا رسته اند در ایشان جوهری نیست منبتشان از اینجاست هم درینجا فرو روند اگر ایشان عالم را قدیم گویند بر انبیا و اولیا که ایشان را وجود بوده است پیش از عالم به صد هزار هزار هزار سال چه جای سال و چه جای عدد که آن را نه حدست و نه عدد حجت نباشد که ایشان حدوث عالم را دیده اند همچنانک تو حدوث این خانه را و بعد از آن آن فلسفیک به سنی می گوید که حدوث عالم به چه دانستی ای خر تو قدم عالم را به چه دانستی آخر گفتن تو که عالم قدیم است معنیش اینست که حادث نیست و این گواهی بر نفی باشد آخر گواهی بر اثبات آسان تر باشد از آنک گواهی بر نفی زیرا که گواهی بر نفی معنی اش آنست که این مرد فلان کار را نکرده است و اطلاع بر این مشکل است می باید که این شخص از اول عمر تا آخر ملازم آن شخص بوده باشد شب و روز در خواب و بیداری که بگوید البته این کار را نکرده است هم حقیقت نشود شاید که این را خوابی برده باشد یا آن شخص به حاجت خانه رفته باشد که این را ممکن نبوده باشد ملازم او بودن سبب این گواهی بر نفی روا نیست زیرا که مقدور نیست اما گواهی بر اثبات مقدورست و آسان زیرا که می گوید لحظه ای با او بودم چنین گفت و چنین کرد لاجرم این گواهی مقبول است زیرا که مقدور آدمی ست اکنون ای سگ اینکه به حدوث گواهی می دهد آسانتر است از آنچ تو به قدم عالم گواهی می دهی زیرا که حاصل گواهی ات اینست که حادث نیست پس گواهی بر نفی داده باشی پس چو هر دو را دلیلی نیست و ندیده ایت که عالم حادث است یا قدیم تو او را می گویی به چه دانستی که حادث است او نیز می گوید ای قلتبان تو به چه دانستی که قدیم است آخر دعوی تو مشکلتر است و محالتر

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل سی و ششم - فرمود از دعوی این کنیزک که کردند فرمود از دعوی این کنیزک که کردند اگرچه دروغست پیش نخواهد رفتن اما در وهم این جماعت چیزی نشست این وهم و باطن آدمی همچو دهلیزست اول در دهلیز آیند آنگه در خانه روند این همه زاییدند و خانه را معمور دیدند اگر ایشان بگویند که این خانه قدیم است بر ما حجت نشود چون ما دیده ایم که این خانه حادث است همچنانک آن جانوران که از در و دیوار این خانه رسته اند و جز این خانه چیزی نمی دانند و نمی بینند خلقانند که ازین خانه دنیا رسته اند در ایشان جوهری نیست منبتشان از اینجاست هم درینجا فرو روند اگر ایشان عالم را قدیم گویند بر انبیا و اولیا که ایشان را وجود بوده است پیش از عالم به صد هزار هزار هزار سال چه جای سال و چه جای عدد که آن را نه حدست و نه عدد حجت نباشد که ایشان حدوث عالم را دیده اند همچنانک تو حدوث این خانه را و بعد از آن آن فلسفیک به سنی می گوید که حدوث عالم به چه دانستی ای خر تو قدم عالم را به چه دانستی آخر گفتن تو که عالم قدیم است معنیش اینست که حادث نیست و این گواهی بر نفی باشد آخر گواهی بر اثبات آسان تر باشد از آنک گواهی بر نفی زیرا که گواهی بر نفی معنی اش آنست که این مرد فلان کار را نکرده است و اطلاع بر این مشکل است می باید که این شخص از اول عمر تا آخر ملازم آن شخص بوده باشد شب و روز در خواب و بیداری که بگوید البته این کار را نکرده است هم حقیقت نشود شاید که این را خوابی برده باشد یا آن شخص به حاجت خانه رفته باشد که این را ممکن نبوده باشد ملازم او بودن سبب این گواهی بر نفی روا نیست زیرا که مقدور نیست اما گواهی بر اثبات مقدورست و آسان زیرا که می گوید لحظه ای با او بودم چنین گفت و چنین کرد لاجرم این گواهی مقبول است زیرا که مقدور آدمی ست اکنون ای سگ اینکه به حدوث گواهی می دهد آسانتر است از آنچ تو به قدم عالم گواهی می دهی زیرا که حاصل گواهی ات اینست که حادث نیست پس گواهی بر نفی داده باشی پس چو هر دو را دلیلی نیست و ندیده ایت که عالم حادث است یا قدیم تو او را می گویی به چه دانستی که حادث است او نیز می گوید ای قلتبان تو به چه دانستی که قدیم است آخر دعوی تو مشکلتر است و محالتر

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل سی و هفتم - مصطفی صلّی الله علیه و سلّم با صحابه نشسته بود مصطفی صلی الله علیه و سلم با صحابه نشسته بود کافران اعتراض آغاز کردند فرمود که آخر شما همه متفقید که در عالم یکی هست که صاحب وحی اوست وحی بر او فرو می آید بر هر کسی فرو نمی آید و آن کس را علامت ها و نشان ها باشد در فعلش و در قولش در سیماش در همه اجزای او نشان و علامت آن باشد اکنون چون آن نشان ها را دیدید روی به وی آرید و او را قوی گیرید تا دست گیر شما باشد ایشان همه محجوج می شدند و بیش سخنشان نمی ماند دست به شمشیر می زدند و نیز می آمدند و صحابه را می رنجانیدند و می زدند و استخفاف ها می کردند مصطفی صلی الله علیه و سلم فرمود که صبر کنید تا نگویند که بر ما غالب شدند به غلبه خواهند که دین را ظاهر کنند خدا این دین را خواهد ظاهر کردن و صحابه مدتها نماز پنهان می کردند و نام مصطفی را صلی الله علیه و سلم پنهان می گفتند تا بعد مدتی وحی آمد که شما نیز شمشیر بکشید و جنگ کنید مصطفی را علیه السلام که امی می گویند از آن رو نمی گویند که بر خط و علوم قادر نبود یعنی ازین رو امی اش می گفتند که خط و علم و حکمت او مادرزاد بود نه مکتسب کسی که به روی مه رقوم نویسد او خط نتواند نبشتن و در عالم چه باشد که او نداند چون همه ازو می آموزند عقل جزوی را عجب چه چیز باشد که عقل کل را نباشد عقل جزوی قابل آن نیست که از خود چیزی اختراع کند که آن را ندیده باشد و اینک مردم تصنیف ها کرده اند و هندسه ها و بنیادهای نو نهاده اند تصنیف نو نیست جنس آن را دیده اند بر آنجا زیادت می کنند آنها که از خود نو اختراع کنند ایشان عقل کل باشند عقل جزوی قابل آموختن است محتاج است به تعلیم عقل کل معلم است محتاج نیست و همچنین جمله پیشه ها را چون باز کاوی اصل و آغاز آن وحی بوده است و از انبیا آموخته اند و ایشان عقل کلند حکایت غراب که قابیل هابیل را کشت و نمی دانست که چه کند غراب غرابی را بکشت و خاک را کند و آن غراب را دفن کرد و خاک بر سرش کرد ازو بیاموخت گور ساختن و دفن کردن و همچنین جمله حرفت ها هر کرا عقل جزویست محتاج است به تعلیم و عقل کل واضع همه چیزهاست و ایشان انبیا و اولیااند که عقل جزوی را به عقل کل متصل کرده اند و یکی شده است مثلا دست و پای و چشم و گوش و جمله حواس آدمی قابلند که از دل و عقل تعلیم کنند پا از عقل رفتار می آموزد دست از دل و عقل گرفتن می آموزد چشم و گوش دیدن و شنیدن می آموزد اما اگر دل و عقل نباشد هیچ این حواس بر کار باشند یا توانند کاری کردن اکنون همچنان که این جسم به نسبت به عقل و دل کثیف و غلیظ است و ایشان لطیف اند و این کثیف به آن لطیف قایم است و اگر لطفی و تازگیی دارد ازو دارد بی او معطل است و پلید است و کثیف و ناشایسته است همچنین عقول جزوی نیز به نسبت با عقل کل آلت است تعلیم ازو کند و ازو فایده گیرد و کثیف و غلیظ است پیش عقل کل می گفت که ما را به همت یاد دار اصل همت است اگر سخن نباشد تا نباشد سخن فرع است فرمود که آخر این همت در عالم ارواح بود پیش از عالم اجسام پس ما را در عالم اجسام بی مصلحتی آوردند این محال باشد پس سخن در کار است و پر فایده دانه ی قیسی را اگر مغزش را تنها در زمین بکاری چیزی نروید چون با پوست به هم بکاری بروید پس دانستم دانستیم که صورت نیز در کار است نماز نیز در باطن است لاصلوة الا بحضور القلب اما لابد است که به صورت آری و رکوع و سجود کنی به ظاهر آنگه بهره مند شوی و به مقصود رسی هم علی صلاتهم دایمون این نماز روح است نماز صورت موقت است آن دایم نباشد زیرا روح عالم دریاست آن را نهایت نیست جسم ساحل و خشکیی است محدود باشد و مقدر پس صلوة دایم جز روح را نباشد پس روح را رکوعی و سجودی هست اما به صورت آن رکوع و سجود ظاهر می باید کردن زیرا معنی را به صورت اتصالی هست تا هر دو به هم نباشند فایده ندهد اینکه می گویی صورت فرع معنی است و صورت رعیت است و دل پادشاه آخر این اسمای اضافیات است چون می گویی که این فرع آن است تا فرع نباشد نام اصلیت بر او کی نشیند پس او اصل ازین فرع شد و اگر آن فرع نبودی او را خود نام نبودی و چون رب گفتی ناچار مربوبی باید و چون حاکم گفتی محکومی باید

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل سی و هفتم - مصطفی صلّی الله علیه و سلّم با صحابه نشسته بود مصطفی صلی الله علیه و سلم با صحابه نشسته بود کافران اعتراض آغاز کردند فرمود که آخر شما همه متفقید که در عالم یکی هست که صاحب وحی اوست وحی بر او فرو می آید بر هر کسی فرو نمی آید و آن کس را علامت ها و نشان ها باشد در فعلش و در قولش در سیماش در همه اجزای او نشان و علامت آن باشد اکنون چون آن نشان ها را دیدید روی به وی آرید و او را قوی گیرید تا دست گیر شما باشد ایشان همه محجوج می شدند و بیش سخنشان نمی ماند دست به شمشیر می زدند و نیز می آمدند و صحابه را می رنجانیدند و می زدند و استخفاف ها می کردند مصطفی صلی الله علیه و سلم فرمود که صبر کنید تا نگویند که بر ما غالب شدند به غلبه خواهند که دین را ظاهر کنند خدا این دین را خواهد ظاهر کردن و صحابه مدتها نماز پنهان می کردند و نام مصطفی را صلی الله علیه و سلم پنهان می گفتند تا بعد مدتی وحی آمد که شما نیز شمشیر بکشید و جنگ کنید مصطفی را علیه السلام که امی می گویند از آن رو نمی گویند که بر خط و علوم قادر نبود یعنی ازین رو امی اش می گفتند که خط و علم و حکمت او مادرزاد بود نه مکتسب کسی که به روی مه رقوم نویسد او خط نتواند نبشتن و در عالم چه باشد که او نداند چون همه ازو می آموزند عقل جزوی را عجب چه چیز باشد که عقل کل را نباشد عقل جزوی قابل آن نیست که از خود چیزی اختراع کند که آن را ندیده باشد و اینک مردم تصنیف ها کرده اند و هندسه ها و بنیادهای نو نهاده اند تصنیف نو نیست جنس آن را دیده اند بر آنجا زیادت می کنند آنها که از خود نو اختراع کنند ایشان عقل کل باشند عقل جزوی قابل آموختن است محتاج است به تعلیم عقل کل معلم است محتاج نیست و همچنین جمله پیشه ها را چون باز کاوی اصل و آغاز آن وحی بوده است و از انبیا آموخته اند و ایشان عقل کلند حکایت غراب که قابیل هابیل را کشت و نمی دانست که چه کند غراب غرابی را بکشت و خاک را کند و آن غراب را دفن کرد و خاک بر سرش کرد ازو بیاموخت گور ساختن و دفن کردن و همچنین جمله حرفت ها هر کرا عقل جزویست محتاج است به تعلیم و عقل کل واضع همه چیزهاست و ایشان انبیا و اولیااند که عقل جزوی را به عقل کل متصل کرده اند و یکی شده است مثلا دست و پای و چشم و گوش و جمله حواس آدمی قابلند که از دل و عقل تعلیم کنند پا از عقل رفتار می آموزد دست از دل و عقل گرفتن می آموزد چشم و گوش دیدن و شنیدن می آموزد اما اگر دل و عقل نباشد هیچ این حواس بر کار باشند یا توانند کاری کردن اکنون همچنان که این جسم به نسبت به عقل و دل کثیف و غلیظ است و ایشان لطیف اند و این کثیف به آن لطیف قایم است و اگر لطفی و تازگیی دارد ازو دارد بی او معطل است و پلید است و کثیف و ناشایسته است همچنین عقول جزوی نیز به نسبت با عقل کل آلت است تعلیم ازو کند و ازو فایده گیرد و کثیف و غلیظ است پیش عقل کل می گفت که ما را به همت یاد دار اصل همت است اگر سخن نباشد تا نباشد سخن فرع است فرمود که آخر این همت در عالم ارواح بود پیش از عالم اجسام پس ما را در عالم اجسام بی مصلحتی آوردند این محال باشد پس سخن در کار است و پر فایده دانه ی قیسی را اگر مغزش را تنها در زمین بکاری چیزی نروید چون با پوست به هم بکاری بروید پس دانستم دانستیم که صورت نیز در کار است نماز نیز در باطن است لاصلوة الا بحضور القلب اما لابد است که به صورت آری و رکوع و سجود کنی به ظاهر آنگه بهره مند شوی و به مقصود رسی هم علی صلاتهم دایمون این نماز روح است نماز صورت موقت است آن دایم نباشد زیرا روح عالم دریاست آن را نهایت نیست جسم ساحل و خشکیی است محدود باشد و مقدر پس صلوة دایم جز روح را نباشد پس روح را رکوعی و سجودی هست اما به صورت آن رکوع و سجود ظاهر می باید کردن زیرا معنی را به صورت اتصالی هست تا هر دو به هم نباشند فایده ندهد اینکه می گویی صورت فرع معنی است و صورت رعیت است و دل پادشاه آخر این اسمای اضافیات است چون می گویی که این فرع آن است تا فرع نباشد نام اصلیت بر او کی نشیند پس او اصل ازین فرع شد و اگر آن فرع نبودی او را خود نام نبودی و چون رب گفتی ناچار مربوبی باید و چون حاکم گفتی محکومی باید

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل سی و هشتم - حسام‌الدّین ارزنجانی پیش از آنک به خدمت فقرا رسد حسام الدین ارزنجانی پیش از آنک به خدمت فقرا رسد و با ایشان صحبت کند بحاثی عظیم بود هرجا که رفتی و نشستی به جد بحث و مناظره کردی خوب کردی و خوش گفتی اما چون با درویشان مجالست کرد آن بر دل او سرد شد نبرد عشق را جز عشق دیگر من اراد ان یجلس مع الله تعالی فلیجلس مع اهل التصوف این علمها نسبت به احوال فقرا بازی و عمر ضایع کردن است که انما الدنیا لعب اکنون چون آدمی بالغ شد و عاقل و کامل شد بازی نکند و اگر کند از غایت شرم پنهان کند تا کسی او را نبیند این علم و قال و قیل و هوس های دنیا باد است و آدمی خاک است و چون باد با خاک آمیزد هرجا که رسد چشمها را خسته کند و از وجود او جز تشویش و اعتراض حاصلی نباشد اما اکنون اگرچه خاک است به هر سخنی که می شنود می گرید اشکش چون آب روان است تری اعینهم تفیض من الدمع اکنون چون عوض باد بر خاک آب فرومی آید کار بعکس خواهد بودن لاشک چون خاک آب یافت بر او سبزه و ریحان و بنفشه و گل گلزار روید این راه فقر راهی است که درو به جمله آرزوها برسی هر چیزی که تمنای تو بوده باشد البته درین راه به تو رسد از شکستن لشکرها و ظفر یافتن بر اعدا و گرفتن ملکها و تسخیر خلق و تفوق بر اقران خویشتن و فصاحت و بلاغت و هرچ بدین ماند چون راه فقر را گزیدی اینها همه به تو رسد هیچکس درین راه نرفت که شکایت کرد به خلاف راه های دگر هرکه در آن راه رفت و کوشید از صد هزار یکی را مقصود حاصل شد و آن نیز نه چنانک دل او خنک گردد و قرار گیرد زیرا هر راهی را اسبابی است و طریقی است به حصول آن مقصود و مقصود حاصل نشود الا از راه اسباب و آن راه دور است و پر آفت و پر مانع شاید که آن اسباب تخلف کند از مقصود اکنون چون در عالم فقر آمدی و ورزیدی حق تعالی ترا ملک ها و عالم ها بخشد که در وهم ناورده باشی و از آنچ اول تمنا می کردی و می خواستی خجل گردی که آوه من به وجود چنین چیزی چنان چیز حقیر چون می طلبیدم اما حق تعالی گوید اگر تو از آن منزه شدی و نمی خواهی و بیزاری اما آن وقت در خاطر تو آن گذشته بود برای ما ترک کردی کرم ما بی نهایت است البته آن نیز میسر تو گردانم چنانک مصطفی صلی الله علیه و سلم پیش از وصول و شهرت فصاحت و بلاغت عرب را می دید تمنا می برد که مرا نیز این چنین فصاحت و بلاغت بودی چون او را عالم غیب کشف گشت و مست حق شد بکلی آن طلب و آن تمنا بر دل او سرد شد حق تعالی فرمود که آن فصاحت و بلاغت که می طلبیدی به تو دادم گفت یا رب مرا به چه کار آید آن و فارغم و نخواهم حق تعالی فرمود غم مخور آن نیز باشد و فراغت قایم باشد و هیچ ترا زیان ندارد حق تعالی او را سخنی داد که جمله عالم از زمان او تا بدین عهد در شرح آن چندین مجلدها ساختند و می سازند و هنوز از ادراک آن قاصرند و فرمود حق تعالی که نام ترا صحابه از ضعف و بیم سر و حسودان در گوش پنهان می گفتند بزرگی ترا به حدی نشر کنم که بر مناره های بلند در اقالیم عالم پنج وقت بانگ زنند به آوازهای بلند و الحان لطیف در مشرق و مغرب مشهور شود اکنون هرکه درین راه خود را درباخت همه مقصودهای دینی و دنیاوی او را میسر گشت و کس ازین راه شکایت نکرد سخن ما همه نقد است و سخنهای دیگران نقل است و این نقل فرع نقدست نقد همچون پای آدمی ست و نقل همچنان است که قالب چوبین به شکل قدم آدمی اکنون آن قدم چوبین را ازین قدم اصلی دزدیده اند و اندازه آن ازین گرفته اند اگر در عالم پای نبودی ایشان این قالب را از کجا شناختندی پس بعضی سخن ها نقد است و بعضی نقل است و به همدیگر می مانند ممیزی می باید که نقد را از نقل بشناسد و تمییز ایمان است و کفر بی تمیزی است نمی بینی که در زمان فرعون چون عصای موسی مار شد و چوب ها و رسن های ساحران مار شدند آنک تمییز نداشت همه را یک لون دید و فرق نکرد وآنک تمییز داشت سحر را از حق فهم کرد و مؤمن شد بواسطه تمییز پس دانستیم که ایمان تمییز است آخر این فقه اصلش وحی بود اما چون به افکار و حواس و تصرف خلق آمیخته شد آن لطف نماند و این ساعت چه ماند به لطافت وحی چنانک این آب که در تروت روان است سوی شهر آنجا که سرچشمه است بنگر که چه صاف و لطیف است و چون در شهر درآید و از باغها و محله ها و خانه های اهل شهر بگذرد چندین خلق دست و رو و پا او اعضا و جام ها و قالی ها و بول های محله ها و نجاست ها از آن اسب و استر درو ریخته و با او آمیخته گردد چون از آن کنار دیگر بگذرد درنگری اگرچه همان است گل کند خاک را و تشنه را سیراب کند و دشت را سبز گرداند اما ممیزی می باید که دریابد که این آب را آن لطف که بود نمانده است و با وی چیزهای ناخوش آمیخته است المومن کیس ممیز فطن عاقل پیر عاقل نیست چون به بازی مشغول است اگر صد ساله شود هنوز خام و کودک است و اگر کودک است چون به بازی مشغول نیست پیر است اینجا سن معتبر نیست ماء غیر آسن می باید ماء غیر آسن آن باشد که جمله پلیدی های عالم را پاک کند و درو هیچ اثر نکند همچنان صاف و لطیف باشد که بود و در معده مضمحل نشود و خلط و گنده نگردد و آن آب حیات است یکی در نماز نعره زد و بگریست نماز او باطل شود یا نی جواب این به تفصیل است اگر آن گریه از آنرو بود که او را عالمی دیگر نمودند بیرون محسوسات اکنون آن را آخر آب دیده می گویند تا چه دید چون چنین چیزی دیده باشد که جنس نماز باشد و مکمل نماز باشد مقصود از نماز آنست نمازش درست و کاملتر باشد و اگر بعکس این دید برای دنیا گریست یا دشمنی برو غالب شد از کین او گریه اش آمد یا حسد برد بر شخصی که او را چندین اسباب هست و مرا نیست نمازش ابتر و ناقص و باطل باشد پس دانستیم که ایمان تمییز است که فرق کند میان حق و باطل و میان نقد و نقل هر که را تمییز نیست این سخن پیش او ضایع است همچنانک دو شخص شهری عاقل و کافی بروند از روی شفقت برای نفع روستایی گواهی بدهند اما روستایی از روی جهل چیزی بگوید مخالف هر دو که آن گواهی هیچ نتیجه ای ندهد و سعی ایشان ضایع گردد و ازین روی می گویند که روستایی گواه با خود دارد الا چون حالت سکر مستولی گردد مست به آن نمی نگرد که اینجا ممیزی هست یا نی مستحق این سخن و اهل این هست یا نی از گزاف فرو می ریزد همچنانک زنی را که پستانهاش قوی پر شود و درد کند سگ بچگان محله را جمع کند و شیر را بر ایشان می ریزد اکنون این سخن به دست ناممیز افتاد همچنان باشد که در ثمین به دست کودکی دادی که قدر آن نمی داند چون از آن سوتر رود سیبی به دست او نهند و آن در را ازو بستانند چون تمییز ندارد پس تمییز به معنی عظیم است ابایزید را پدرش در عهد طفلی به مدرسه برد که فقه آموزد چون پیش مدرسش برد گفت هذا فقه ابی حنیفة گفت انا ارید فقه الله چون بر نحوی اش برد گفت هذا نحو الله گفت هذا نحو سیبویه گفت ماارید همچنین هرجاش که می برد چنین گفت پدر ازو عاجز شد او را بگذاشت بعد از آن درین طلب به بغداد آمد حالی که جنید را بدید نعره ای بزد گفت هذا فقه الله و چون باشد که بره مادر خود را نشناسد چون رضیع آن لبان است و او از عقل و تمیز زاده است صورت را رها کن شیخی بود مریدان را استاده رها کردی دست بسته در خدمت گفتند ای شیخ این جماعت را چرا نمی نشانی که این رسم درویشان نیست این عادت امرا و ملوک است گفت نی خمش کنید من می خواهم که ایشان این طریق را معظم دارند تا برخوردار شوند اگرچه تعظیم در دل است ولکن الظاهر عنوان الباطن معنی عنوان چیست یعنی که از عنوان نامه بدانند که نامه برای کیست و پیش کیست و از عنوان کتاب بدانند که در اینجا چه باب هاست و چه فصل ها از تعظیم ظاهر و سر نهادن و به پا ایستادن معلوم شود که در باطن چه تعظیم ها دارند و چگونه تعظیم می کنند حق را و اگر در ظاهر تعظیم ننمایند معلوم گردد که باطن بی باک است و مردان حق را معظم نمی دارد

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل سی و هشتم - حسام‌الدّین ارزنجانی پیش از آنک به خدمت فقرا رسد حسام الدین ارزنجانی پیش از آنک به خدمت فقرا رسد و با ایشان صحبت کند بحاثی عظیم بود هرجا که رفتی و نشستی به جد بحث و مناظره کردی خوب کردی و خوش گفتی اما چون با درویشان مجالست کرد آن بر دل او سرد شد نبرد عشق را جز عشق دیگر من اراد ان یجلس مع الله تعالی فلیجلس مع اهل التصوف این علمها نسبت به احوال فقرا بازی و عمر ضایع کردن است که انما الدنیا لعب اکنون چون آدمی بالغ شد و عاقل و کامل شد بازی نکند و اگر کند از غایت شرم پنهان کند تا کسی او را نبیند این علم و قال و قیل و هوس های دنیا باد است و آدمی خاک است و چون باد با خاک آمیزد هرجا که رسد چشمها را خسته کند و از وجود او جز تشویش و اعتراض حاصلی نباشد اما اکنون اگرچه خاک است به هر سخنی که می شنود می گرید اشکش چون آب روان است تری اعینهم تفیض من الدمع اکنون چون عوض باد بر خاک آب فرومی آید کار بعکس خواهد بودن لاشک چون خاک آب یافت بر او سبزه و ریحان و بنفشه و گل گلزار روید این راه فقر راهی است که درو به جمله آرزوها برسی هر چیزی که تمنای تو بوده باشد البته درین راه به تو رسد از شکستن لشکرها و ظفر یافتن بر اعدا و گرفتن ملکها و تسخیر خلق و تفوق بر اقران خویشتن و فصاحت و بلاغت و هرچ بدین ماند چون راه فقر را گزیدی اینها همه به تو رسد هیچکس درین راه نرفت که شکایت کرد به خلاف راه های دگر هرکه در آن راه رفت و کوشید از صد هزار یکی را مقصود حاصل شد و آن نیز نه چنانک دل او خنک گردد و قرار گیرد زیرا هر راهی را اسبابی است و طریقی است به حصول آن مقصود و مقصود حاصل نشود الا از راه اسباب و آن راه دور است و پر آفت و پر مانع شاید که آن اسباب تخلف کند از مقصود اکنون چون در عالم فقر آمدی و ورزیدی حق تعالی ترا ملک ها و عالم ها بخشد که در وهم ناورده باشی و از آنچ اول تمنا می کردی و می خواستی خجل گردی که آوه من به وجود چنین چیزی چنان چیز حقیر چون می طلبیدم اما حق تعالی گوید اگر تو از آن منزه شدی و نمی خواهی و بیزاری اما آن وقت در خاطر تو آن گذشته بود برای ما ترک کردی کرم ما بی نهایت است البته آن نیز میسر تو گردانم چنانک مصطفی صلی الله علیه و سلم پیش از وصول و شهرت فصاحت و بلاغت عرب را می دید تمنا می برد که مرا نیز این چنین فصاحت و بلاغت بودی چون او را عالم غیب کشف گشت و مست حق شد بکلی آن طلب و آن تمنا بر دل او سرد شد حق تعالی فرمود که آن فصاحت و بلاغت که می طلبیدی به تو دادم گفت یا رب مرا به چه کار آید آن و فارغم و نخواهم حق تعالی فرمود غم مخور آن نیز باشد و فراغت قایم باشد و هیچ ترا زیان ندارد حق تعالی او را سخنی داد که جمله عالم از زمان او تا بدین عهد در شرح آن چندین مجلدها ساختند و می سازند و هنوز از ادراک آن قاصرند و فرمود حق تعالی که نام ترا صحابه از ضعف و بیم سر و حسودان در گوش پنهان می گفتند بزرگی ترا به حدی نشر کنم که بر مناره های بلند در اقالیم عالم پنج وقت بانگ زنند به آوازهای بلند و الحان لطیف در مشرق و مغرب مشهور شود اکنون هرکه درین راه خود را درباخت همه مقصودهای دینی و دنیاوی او را میسر گشت و کس ازین راه شکایت نکرد سخن ما همه نقد است و سخنهای دیگران نقل است و این نقل فرع نقدست نقد همچون پای آدمی ست و نقل همچنان است که قالب چوبین به شکل قدم آدمی اکنون آن قدم چوبین را ازین قدم اصلی دزدیده اند و اندازه آن ازین گرفته اند اگر در عالم پای نبودی ایشان این قالب را از کجا شناختندی پس بعضی سخن ها نقد است و بعضی نقل است و به همدیگر می مانند ممیزی می باید که نقد را از نقل بشناسد و تمییز ایمان است و کفر بی تمیزی است نمی بینی که در زمان فرعون چون عصای موسی مار شد و چوب ها و رسن های ساحران مار شدند آنک تمییز نداشت همه را یک لون دید و فرق نکرد وآنک تمییز داشت سحر را از حق فهم کرد و مؤمن شد بواسطه تمییز پس دانستیم که ایمان تمییز است آخر این فقه اصلش وحی بود اما چون به افکار و حواس و تصرف خلق آمیخته شد آن لطف نماند و این ساعت چه ماند به لطافت وحی چنانک این آب که در تروت روان است سوی شهر آنجا که سرچشمه است بنگر که چه صاف و لطیف است و چون در شهر درآید و از باغها و محله ها و خانه های اهل شهر بگذرد چندین خلق دست و رو و پا او اعضا و جام ها و قالی ها و بول های محله ها و نجاست ها از آن اسب و استر درو ریخته و با او آمیخته گردد چون از آن کنار دیگر بگذرد درنگری اگرچه همان است گل کند خاک را و تشنه را سیراب کند و دشت را سبز گرداند اما ممیزی می باید که دریابد که این آب را آن لطف که بود نمانده است و با وی چیزهای ناخوش آمیخته است المومن کیس ممیز فطن عاقل پیر عاقل نیست چون به بازی مشغول است اگر صد ساله شود هنوز خام و کودک است و اگر کودک است چون به بازی مشغول نیست پیر است اینجا سن معتبر نیست ماء غیر آسن می باید ماء غیر آسن آن باشد که جمله پلیدی های عالم را پاک کند و درو هیچ اثر نکند همچنان صاف و لطیف باشد که بود و در معده مضمحل نشود و خلط و گنده نگردد و آن آب حیات است یکی در نماز نعره زد و بگریست نماز او باطل شود یا نی جواب این به تفصیل است اگر آن گریه از آنرو بود که او را عالمی دیگر نمودند بیرون محسوسات اکنون آن را آخر آب دیده می گویند تا چه دید چون چنین چیزی دیده باشد که جنس نماز باشد و مکمل نماز باشد مقصود از نماز آنست نمازش درست و کاملتر باشد و اگر بعکس این دید برای دنیا گریست یا دشمنی برو غالب شد از کین او گریه اش آمد یا حسد برد بر شخصی که او را چندین اسباب هست و مرا نیست نمازش ابتر و ناقص و باطل باشد پس دانستیم که ایمان تمییز است که فرق کند میان حق و باطل و میان نقد و نقل هر که را تمییز نیست این سخن پیش او ضایع است همچنانک دو شخص شهری عاقل و کافی بروند از روی شفقت برای نفع روستایی گواهی بدهند اما روستایی از روی جهل چیزی بگوید مخالف هر دو که آن گواهی هیچ نتیجه ای ندهد و سعی ایشان ضایع گردد و ازین روی می گویند که روستایی گواه با خود دارد الا چون حالت سکر مستولی گردد مست به آن نمی نگرد که اینجا ممیزی هست یا نی مستحق این سخن و اهل این هست یا نی از گزاف فرو می ریزد همچنانک زنی را که پستانهاش قوی پر شود و درد کند سگ بچگان محله را جمع کند و شیر را بر ایشان می ریزد اکنون این سخن به دست ناممیز افتاد همچنان باشد که در ثمین به دست کودکی دادی که قدر آن نمی داند چون از آن سوتر رود سیبی به دست او نهند و آن در را ازو بستانند چون تمییز ندارد پس تمییز به معنی عظیم است ابایزید را پدرش در عهد طفلی به مدرسه برد که فقه آموزد چون پیش مدرسش برد گفت هذا فقه ابی حنیفة گفت انا ارید فقه الله چون بر نحوی اش برد گفت هذا نحو الله گفت هذا نحو سیبویه گفت ماارید همچنین هرجاش که می برد چنین گفت پدر ازو عاجز شد او را بگذاشت بعد از آن درین طلب به بغداد آمد حالی که جنید را بدید نعره ای بزد گفت هذا فقه الله و چون باشد که بره مادر خود را نشناسد چون رضیع آن لبان است و او از عقل و تمیز زاده است صورت را رها کن شیخی بود مریدان را استاده رها کردی دست بسته در خدمت گفتند ای شیخ این جماعت را چرا نمی نشانی که این رسم درویشان نیست این عادت امرا و ملوک است گفت نی خمش کنید من می خواهم که ایشان این طریق را معظم دارند تا برخوردار شوند اگرچه تعظیم در دل است ولکن الظاهر عنوان الباطن معنی عنوان چیست یعنی که از عنوان نامه بدانند که نامه برای کیست و پیش کیست و از عنوان کتاب بدانند که در اینجا چه باب هاست و چه فصل ها از تعظیم ظاهر و سر نهادن و به پا ایستادن معلوم شود که در باطن چه تعظیم ها دارند و چگونه تعظیم می کنند حق را و اگر در ظاهر تعظیم ننمایند معلوم گردد که باطن بی باک است و مردان حق را معظم نمی دارد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل سی و نهم - سؤال کرد جوهر خادم سلطان که به وقت زندگی سؤال کرد جوهر خادم سلطان که به وقت زندگی یکی را پنج بار تلقین می کنند سخن را فهم نمی کند و ضبط نمی کند بعد از مرگ چه سؤالش کنند که بعد از مرگ خود سؤال های آموخته را فراموش کند گفتم چو آموخته را فراموش کند لاجرم صاف شود شایسته شود مر سؤال ناآموخته را این ساعت که تو کلمات مرا از آن ساعت تا اکنون می شنوی بعضی را قبول می کنی که جنس آن شنیده ای و قبول کرده ای بعضی را نیم قبول می کنی و بعضی را توقف می کنی این رد و قبول و بحث باطن ترا هیچ کس می شنود آنجا آلتی نی هرچند گوش داری از اندرون به گوش تو بانگی نمی آید اگر اندرون بجویی هیچ گوینده نیابی این آمدن تو به زیارت عین سؤال است بی کام و زبان که ما را راهی بنمایید و آنچ نموده اید روشن تر کنید و این نشستن ما با شما خاموش یا به گفت جواب آن سؤال های پنهانی شماست چون ازینجا به خدمت پادشاه باز روی آن سؤال است با پادشاه و جواب است و پادشاه را بی زبان همه روز با بندگانش سؤال است که چون می ایستید و چون می خورید و چون می نگرید اگر کسی را در اندرون نظری کژ لابد جوابش کژ می آید و با خود برنمی آید که جواب راست گوید چنانک کسی شکسته زبان باشد هرچند که خواهد سخن درست گوید نتواند زرگر که به سنگ می زند زر را سؤال است زر جواب می گوید که اینم خالصم یا آمیخته ام بیت شعر بوته خود گویدت چو پالودی     که زری یا مس زراندودی گرسنگی سؤال است از طبیعت که در خانه تن خللی هست خشت بده گل بده خوردن جواب است که بگیر ناخوردن جواب است که هنوز حاجت نیست آن مهره هنوز خشک نشده است بر سر آن مهره نشاید زدن طبیب می آید نبض می گیرد آن سؤال است جنبیدن رگ جواب است نظر به قاروره سؤال است و جواب است بی لاف گفتن دانه در زمین انداختن سؤال است که مرا فلان میوه می باید درخت رستن جوابست بی لاف زبان زیرا جواب بی حرف است سؤال بی حرف باید با یا آنک دانه پوسیده بود درخت برنیاید هم سؤال و جوابست اما علمت ان ترک الجواب جواب پادشاهی سه بار رقعه خواند جواب ننبشت او شکایت نبشت که سه بار است که به خدمت عرض می دارم اگر قبولم بفرمایند و اگر ردم بفرمایند پادشاه بر پشت رقعه نبشت اما علمت ان ترک الجواب جواب وجواب الاحمق سکوت نا روییدن درخت ترک جواب است لاجرم جواب باشد هر حرکتی که آدمی می کند سؤال است و هرچه او را پیش می آید از غم و شادی جواب است اگر جواب خوش شنود باید که شکر کند و شکر آن بود هم جنس آن سؤال کند که بر آن سؤال این جواب یافت و اگر جواب ناخوش شنود استغفار کند زود و دیگر جنس آن سؤال نکند فلولاادجاءهم باسنا تضرعوا ولکن فست قلوبهم یعنی فهم نکردند که جواب مطابق سؤال ایشان است و زین لهم الشیطان ماکانوا یعملون یعنی سؤال خود را جواب می دیدند می گفتند این جواب زشت لایق آن سؤال نیست و ندانستند که دود از هیزم بود نه از آتش هر چند هیزم خشک تر دود آن کمتر گلستانی را به باغبانی سپردی اگر آنجا بوی ناخوش آید تهمت بر باغبان نه نه بر گلستان گفت مادر را چرا کشتی گفت چیزی دیدم لایق نبود گفت آن بیگانه را می بایست کشتن گفت هر روز یکی را کشم اکنون هرچ ترا پیش آید نفس خود را ادب کن تا هر روز با یکی جنگ نباید کردن اگر گویند کل من عندالله گوییم لاجرم عتاب کردن نفس خود و عالمی را رهانیدن هم من عندالله چنانک آن یکی بر درخت قمرالدین میوه می ریخت و می خورد خداوند باغ مطالبه می کرد گفت از خدا نمی ترسی گفت چرا ترسم درخت از آن خدا و من بنده خدا می خورد بنده خدا از مال خدا گفت بایست تا جوابت بگویم رسن بیارید و او را برین درخت بندید و می زنید تا جواب ظاهر شدن فریاد برآورد که از خدا نمی ترسی گفت چرا ترسم که تو بنده خدایی و این چوب خدا چوب خدا را می زنم بر بنده خدا حاصل آن است که عالم بر مثال کوه است هرچ گویی از خیر و شر از کوه همان شنوی و اگر گمان بری که من خوب گفتم کوه زشت جواب داد محال باشد که بلبل در کوه بانگ کند از کوه بانگ زاغ آید یا بانگ آدمی یا بانگ خر پس یقین دان که بانگ خر کرده باشی یک بیت شعر بانگ خوش دار چون به کوه آیی      کوه را بانگ خر چه فرمایی خوش آوازت همی دارد صدای گنبد خضرا

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل سی و نهم - سؤال کرد جوهر خادم سلطان که به وقت زندگی سؤال کرد جوهر خادم سلطان که به وقت زندگی یکی را پنج بار تلقین می کنند سخن را فهم نمی کند و ضبط نمی کند بعد از مرگ چه سؤالش کنند که بعد از مرگ خود سؤال های آموخته را فراموش کند گفتم چو آموخته را فراموش کند لاجرم صاف شود شایسته شود مر سؤال ناآموخته را این ساعت که تو کلمات مرا از آن ساعت تا اکنون می شنوی بعضی را قبول می کنی که جنس آن شنیده ای و قبول کرده ای بعضی را نیم قبول می کنی و بعضی را توقف می کنی این رد و قبول و بحث باطن ترا هیچ کس می شنود آنجا آلتی نی هرچند گوش داری از اندرون به گوش تو بانگی نمی آید اگر اندرون بجویی هیچ گوینده نیابی این آمدن تو به زیارت عین سؤال است بی کام و زبان که ما را راهی بنمایید و آنچ نموده اید روشن تر کنید و این نشستن ما با شما خاموش یا به گفت جواب آن سؤال های پنهانی شماست چون ازینجا به خدمت پادشاه باز روی آن سؤال است با پادشاه و جواب است و پادشاه را بی زبان همه روز با بندگانش سؤال است که چون می ایستید و چون می خورید و چون می نگرید اگر کسی را در اندرون نظری کژ لابد جوابش کژ می آید و با خود برنمی آید که جواب راست گوید چنانک کسی شکسته زبان باشد هرچند که خواهد سخن درست گوید نتواند زرگر که به سنگ می زند زر را سؤال است زر جواب می گوید که اینم خالصم یا آمیخته ام بیت شعر بوته خود گویدت چو پالودی     که زری یا مس زراندودی گرسنگی سؤال است از طبیعت که در خانه تن خللی هست خشت بده گل بده خوردن جواب است که بگیر ناخوردن جواب است که هنوز حاجت نیست آن مهره هنوز خشک نشده است بر سر آن مهره نشاید زدن طبیب می آید نبض می گیرد آن سؤال است جنبیدن رگ جواب است نظر به قاروره سؤال است و جواب است بی لاف گفتن دانه در زمین انداختن سؤال است که مرا فلان میوه می باید درخت رستن جوابست بی لاف زبان زیرا جواب بی حرف است سؤال بی حرف باید با یا آنک دانه پوسیده بود درخت برنیاید هم سؤال و جوابست اما علمت ان ترک الجواب جواب پادشاهی سه بار رقعه خواند جواب ننبشت او شکایت نبشت که سه بار است که به خدمت عرض می دارم اگر قبولم بفرمایند و اگر ردم بفرمایند پادشاه بر پشت رقعه نبشت اما علمت ان ترک الجواب جواب وجواب الاحمق سکوت نا روییدن درخت ترک جواب است لاجرم جواب باشد هر حرکتی که آدمی می کند سؤال است و هرچه او را پیش می آید از غم و شادی جواب است اگر جواب خوش شنود باید که شکر کند و شکر آن بود هم جنس آن سؤال کند که بر آن سؤال این جواب یافت و اگر جواب ناخوش شنود استغفار کند زود و دیگر جنس آن سؤال نکند فلولاادجاءهم باسنا تضرعوا ولکن فست قلوبهم یعنی فهم نکردند که جواب مطابق سؤال ایشان است و زین لهم الشیطان ماکانوا یعملون یعنی سؤال خود را جواب می دیدند می گفتند این جواب زشت لایق آن سؤال نیست و ندانستند که دود از هیزم بود نه از آتش هر چند هیزم خشک تر دود آن کمتر گلستانی را به باغبانی سپردی اگر آنجا بوی ناخوش آید تهمت بر باغبان نه نه بر گلستان گفت مادر را چرا کشتی گفت چیزی دیدم لایق نبود گفت آن بیگانه را می بایست کشتن گفت هر روز یکی را کشم اکنون هرچ ترا پیش آید نفس خود را ادب کن تا هر روز با یکی جنگ نباید کردن اگر گویند کل من عندالله گوییم لاجرم عتاب کردن نفس خود و عالمی را رهانیدن هم من عندالله چنانک آن یکی بر درخت قمرالدین میوه می ریخت و می خورد خداوند باغ مطالبه می کرد گفت از خدا نمی ترسی گفت چرا ترسم درخت از آن خدا و من بنده خدا می خورد بنده خدا از مال خدا گفت بایست تا جوابت بگویم رسن بیارید و او را برین درخت بندید و می زنید تا جواب ظاهر شدن فریاد برآورد که از خدا نمی ترسی گفت چرا ترسم که تو بنده خدایی و این چوب خدا چوب خدا را می زنم بر بنده خدا حاصل آن است که عالم بر مثال کوه است هرچ گویی از خیر و شر از کوه همان شنوی و اگر گمان بری که من خوب گفتم کوه زشت جواب داد محال باشد که بلبل در کوه بانگ کند از کوه بانگ زاغ آید یا بانگ آدمی یا بانگ خر پس یقین دان که بانگ خر کرده باشی یک بیت شعر بانگ خوش دار چون به کوه آیی      کوه را بانگ خر چه فرمایی خوش آوازت همی دارد صدای گنبد خضرا

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل چهلم - ما همچون کاسه‌ایم بر سر آب؛ رفتنِ کاسه بر سر آب به حکم کاسه نیست ما همچون کاسه ایم بر سر آب رفتن کاسه بر سر آب به حکم کاسه نیست به حکم آب است گفت این عام است الا بعضی می دانند که بر سر آبند و بعضی نمی دانند فرمود اگر عام بودی تخصیص قلب المؤمن بین اصبعین من اصابع الرحمن راست نبودی و نیز فرمود الرحمن علم القرآن و نتوان گفتن که این عام است همگی علم ها را او آموخت تخصیص قرآن چیست و همچنان خلق السموات والارض تخصیص آسمان و زمین چیست چون همه چیزها را علی العموم او آفرید لاشک همه کاسه ها بر سر آب قدرت و مشیت است ولیکن چیزی نکوهیده را مضاف کنند به او بی ادبی باشد چنانکه یاخالق السرقین والضراط والفسا الا یا خالق السموات ویاخالق العقول پس این تخصیص را فایده باشد اگرچه عام است پس تخصیص چیزی گزیدگی آن چیز می کند حاصل کاسه بر سر آب می رود و آب او را بر وجهی می برد که همه کاسه ها نظاره گر آن کاسه می شوند و کاسه را بر سر آب می برد بر وجهی که همه کاسه ها از وی می گریزند طبعا و ننگ می دارند و آب ایشان را الهام گریز می دهد و توانایی گریز و دریشان این می نهد که اللهم زدنا منه بعدا و به آن اول اللهم زدنا منه قربا اکنون این کس که عام می بیند می گوید از روی مسخری هر دو مسخر آبند یکی ست او جواب می گوید که اگر تو لطف و خوبی و حسن گردانیدن این کاسه را بر آب می دیدی ترا پروا ی آن صفت عام نبودی چنانک معشوق کسی با همه سرگین ها و خفریق ها مشترک است از روی هستی هرگز به خاطر عاشق آید معشوق من مشترک است با خفریقی ها در آن وصف عام که هر دو جسمند و متحیز ند و در شش جهت اند و حادث و قابل فنا اند و غیرها من الاوصاف العامة هرگز درو این نگنجد وهرکه او را این صفت عام یاد دهد او را دشمن گیرد و ابلیس خود داند پس چون در تو این گنجد که نظر به آن جهت عام کردی که تو اهل نظاره حسن خاص ما نیستی با تو نشاید مناظره کردن زیرا مناظره های ما با حسن آمیخته است و اظهار حسن بر غیر اهلش ظلم باشد الا به اهلش لاتعطوا الحکمة غیر اهلها فتظلموها ولاتمنغوها عن اهلها فتظلموهم این علم نظر است علم مناظره نیست گل و میوه نمی شکفد به پاییز که این مناظره باشد یعنی به پاییز مخالف مقابله و مقاومت کردن باشد و گل را آن طبع نیست که مقابلگی کند با پاییز اگر نظر آفتاب عمل یافت بیرون آید در هوای معتدل عادل و اگر نه سر در کشید و به اصل خود رفت پاییز با او می گوید اگر تو شاخ خشک نیستی پیش من برون آی اگر مردی او می گوید پیش تو من شاخ خشکم و نامردم هرچ خواهی بگو بیت شعر ای پادشاه صادقان چون من منافق دیده ای              با زندگانت زنده ام با مردگانت مرده ام      تو که بهاءالدینی اگر کمپیر زنی که دندان ها ندارد روی چون پشت سوسمار آژنگ بر آژنگ بیاید و بگوید اگر مردی و جوانی اینک آمدم پیش تو اینک فرس و نگار اینک میدان مردی بنمای اگر مردی گویی معاذالله والله که مرد نیستم و آنچ حکایت کردند دروغ گفتند چون جفت تویی نامردی خوش شد کژدم می آید نیش برداشته بر عضو تو می رود که شنودم که مردی خندان خوشی بخند تا خنده ترا ببینم می گوید چون تو آمدی مرا هیچ خنده ای نیست و هیچ طبع خوش نیست آنچ گفتند دروغ گفتند همه دواعی خنده ام مشغول است به آن امید که بروی و از من دور شوی گفت آه کردی ذوق رفت آه مکن تا ذوق نرود فرمود که گاهی بود که اگر آه نکنی ذوق برود علی اختلاف الحال و اگر چنین نبودی نفرمودی ان ابراهیم لآواه حلیم و هیچ طاعتی اظهار نبایستی کردن که همه اظهار ذوق است و این سخن که تو می گویی از بهر آن می گویی که ذوق بیاید پس اگر برنده ذوق است برنده ذوق را مباشرت می کنی تا ذوق بیاید و این نظیر آن باشد که خفته را بانگ زنند که برخیز روز شد کاروان می رود گویند مزن بانگ که او در ذوق است ذوقش برمد گوید آن ذوق هلاکت است و این ذوق خلاص از هلاکت گوید که تشویش مده که مانع است این بانگ زدن از فکر گوید به این بانگ خفته در فکر آید و اگر نه او را چه فکر باشد درین خواب بعد از آن که بیدار شود در فکر آید آنگاه بانگ بر دو نوع باشد اگر بانگ کننده بالای او باشد در علم موجب زیادتی فکر باشد زیرا چون منبه او صاحب علم باشد و او را بیداری یی باشد الهی چون او را بیدار کرد از خواب غفلت از عالم خودش آگاه کند و آنجاش کشد پس فکر او بالا گیرد چون او را از حالی بلند آواز دادند اما اگر بعکس باشد که بیدار کننده تحت آن باشد در عقل چون او را بیدار کند او را نظر به زیر افتد چون بیدار کننده او اسفل است لابد او را نظر به اسفل افتد و فکر او به عالم سفلی رود

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل چهلم - ما همچون کاسه‌ایم بر سر آب؛ رفتنِ کاسه بر سر آب به حکم کاسه نیست ما همچون کاسه ایم بر سر آب رفتن کاسه بر سر آب به حکم کاسه نیست به حکم آب است گفت این عام است الا بعضی می دانند که بر سر آبند و بعضی نمی دانند فرمود اگر عام بودی تخصیص قلب المؤمن بین اصبعین من اصابع الرحمن راست نبودی و نیز فرمود الرحمن علم القرآن و نتوان گفتن که این عام است همگی علم ها را او آموخت تخصیص قرآن چیست و همچنان خلق السموات والارض تخصیص آسمان و زمین چیست چون همه چیزها را علی العموم او آفرید لاشک همه کاسه ها بر سر آب قدرت و مشیت است ولیکن چیزی نکوهیده را مضاف کنند به او بی ادبی باشد چنانکه یاخالق السرقین والضراط والفسا الا یا خالق السموات ویاخالق العقول پس این تخصیص را فایده باشد اگرچه عام است پس تخصیص چیزی گزیدگی آن چیز می کند حاصل کاسه بر سر آب می رود و آب او را بر وجهی می برد که همه کاسه ها نظاره گر آن کاسه می شوند و کاسه را بر سر آب می برد بر وجهی که همه کاسه ها از وی می گریزند طبعا و ننگ می دارند و آب ایشان را الهام گریز می دهد و توانایی گریز و دریشان این می نهد که اللهم زدنا منه بعدا و به آن اول اللهم زدنا منه قربا اکنون این کس که عام می بیند می گوید از روی مسخری هر دو مسخر آبند یکی ست او جواب می گوید که اگر تو لطف و خوبی و حسن گردانیدن این کاسه را بر آب می دیدی ترا پروا ی آن صفت عام نبودی چنانک معشوق کسی با همه سرگین ها و خفریق ها مشترک است از روی هستی هرگز به خاطر عاشق آید معشوق من مشترک است با خفریقی ها در آن وصف عام که هر دو جسمند و متحیز ند و در شش جهت اند و حادث و قابل فنا اند و غیرها من الاوصاف العامة هرگز درو این نگنجد وهرکه او را این صفت عام یاد دهد او را دشمن گیرد و ابلیس خود داند پس چون در تو این گنجد که نظر به آن جهت عام کردی که تو اهل نظاره حسن خاص ما نیستی با تو نشاید مناظره کردن زیرا مناظره های ما با حسن آمیخته است و اظهار حسن بر غیر اهلش ظلم باشد الا به اهلش لاتعطوا الحکمة غیر اهلها فتظلموها ولاتمنغوها عن اهلها فتظلموهم این علم نظر است علم مناظره نیست گل و میوه نمی شکفد به پاییز که این مناظره باشد یعنی به پاییز مخالف مقابله و مقاومت کردن باشد و گل را آن طبع نیست که مقابلگی کند با پاییز اگر نظر آفتاب عمل یافت بیرون آید در هوای معتدل عادل و اگر نه سر در کشید و به اصل خود رفت پاییز با او می گوید اگر تو شاخ خشک نیستی پیش من برون آی اگر مردی او می گوید پیش تو من شاخ خشکم و نامردم هرچ خواهی بگو بیت شعر ای پادشاه صادقان چون من منافق دیده ای              با زندگانت زنده ام با مردگانت مرده ام      تو که بهاءالدینی اگر کمپیر زنی که دندان ها ندارد روی چون پشت سوسمار آژنگ بر آژنگ بیاید و بگوید اگر مردی و جوانی اینک آمدم پیش تو اینک فرس و نگار اینک میدان مردی بنمای اگر مردی گویی معاذالله والله که مرد نیستم و آنچ حکایت کردند دروغ گفتند چون جفت تویی نامردی خوش شد کژدم می آید نیش برداشته بر عضو تو می رود که شنودم که مردی خندان خوشی بخند تا خنده ترا ببینم می گوید چون تو آمدی مرا هیچ خنده ای نیست و هیچ طبع خوش نیست آنچ گفتند دروغ گفتند همه دواعی خنده ام مشغول است به آن امید که بروی و از من دور شوی گفت آه کردی ذوق رفت آه مکن تا ذوق نرود فرمود که گاهی بود که اگر آه نکنی ذوق برود علی اختلاف الحال و اگر چنین نبودی نفرمودی ان ابراهیم لآواه حلیم و هیچ طاعتی اظهار نبایستی کردن که همه اظهار ذوق است و این سخن که تو می گویی از بهر آن می گویی که ذوق بیاید پس اگر برنده ذوق است برنده ذوق را مباشرت می کنی تا ذوق بیاید و این نظیر آن باشد که خفته را بانگ زنند که برخیز روز شد کاروان می رود گویند مزن بانگ که او در ذوق است ذوقش برمد گوید آن ذوق هلاکت است و این ذوق خلاص از هلاکت گوید که تشویش مده که مانع است این بانگ زدن از فکر گوید به این بانگ خفته در فکر آید و اگر نه او را چه فکر باشد درین خواب بعد از آن که بیدار شود در فکر آید آنگاه بانگ بر دو نوع باشد اگر بانگ کننده بالای او باشد در علم موجب زیادتی فکر باشد زیرا چون منبه او صاحب علم باشد و او را بیداری یی باشد الهی چون او را بیدار کرد از خواب غفلت از عالم خودش آگاه کند و آنجاش کشد پس فکر او بالا گیرد چون او را از حالی بلند آواز دادند اما اگر بعکس باشد که بیدار کننده تحت آن باشد در عقل چون او را بیدار کند او را نظر به زیر افتد چون بیدار کننده او اسفل است لابد او را نظر به اسفل افتد و فکر او به عالم سفلی رود

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل چهل و یکم - این کسانی که تحصیل‌ها کردند و در تحصیلند می‌پندارند که اگر اینجا ملازمت کنند علم را فراموش کنند این کسانی که تحصیل ها کردند و در تحصیلند می پندارند که اگر اینجا ملازمت کنند علم را فراموش کنند و تارک شوند بلکه چون اینجا آیند علمهاشان همه جان گیرد همچنان باشد که قالبی بی جان جان پذیرفته باشد اصل این همه علم ها از آنجاست از عالم بی حرف و صوت در عالم حرف و صوت نقل کرد در آن عالم گفت است بی حرف و صوت که وکلم الله موسی تکلیما حق تعالی با موسی علیه اسلام سخن گفت آخر با حرف و صوت سخن نگفت و به کام و زبان نگفت زیرا حرف را کام و لبی می باید تا حرف ظاهر شود تعالی و تقدس او منزه است از لب و دهان و کام پس انبیا را در عالم بی حرف و صوت گفت و شنود است با حق که اوهام این عقول جزوی به آن نرسد و نتواند پی بردن اما انبیا از عالم بی حرف در عالم حرف می آیند و طفل می شوند برای این طفلان که بعثت معلما اکنون اگرچه این جماعت که در حرف و صوت مانده اند به احوال او نرسند اما از او قوت گیرند و نشو و نما یابند و به وی بیارامند همچنانکه طفل اگرچه مادر را نمی داند و نمی شناسد به تفصیل اما به وی می آرامد و قوت می گیرد و همچنانکه میوه بر شاخ می آرامد و شیرین می شود و می رسد و از درخت خبر ندارد همچنان از آن بزرگ و از حرف و صوت او اگرچه او را ندانند و به وی نرسند اما ایشان ازو قوت گیرند و پرورده شوند در جمله این نفوس هست که ورای عقل و حرف و صوت چیزی هست و عالمی هست عظیم نمی بینی که همه خلق میل می کنند به دیوانگان و به زیارت می روند و می گویند باشد که این آن باشد راست است چنین چیزی هست اما محل را غلط کرده اند آن چیز در عقل نگنجد اما نه هر چیز که در عقل نگنجد آن باشد کل جوز مدور ولیس کل مدور جوز نشانش آن باشد که گفتیم اگرچه او را حالتی باشد که آن در گفت و ضبط نیاید اما از روی عقل و جان قوت گیرد و پرورده شود و درین دیوانگان که ایشان گردشان می گردند این نیست و از حال خود نمی گردند و به او آرام نمی یابند و اگر چه ایشان پندارند که آرام گرفته اند آن را آرام نگوییم همچنانکه طفلی از مادر جدا شد لحظه ای به دیگری آرام یافت آن را آرام نگوییم زیرا غلط کرده است طبیبان می گویند که هرچ مزاج را خوش آمد و مشتهای اوست آن او را قوت دهد و خون او را صافی گرداند اما وقتی که بی علتش خوش آید تقدیرا اگر گل خور ی را گل خوش می آید آن را نگوییم مصلح مزاج است اگرچه خوشش می آید و همچنین صفرا ییی را ترشی خوش می آید و شکر ناخوش می آید آن خوشی را اعتبار نیست زیرا که بنا بر علت است خوشی آنست که اول پیش از علت ورا خوش می آید مثلا دست یکی را بریده اند یا شکسته اند و آویخته است کژ شده جراح آن را راست می کند و بر جای اول می نشاند او را آن خوش نمی آید و دردش می کند آنچنان کژش خوش می آید جراح می گوید تو را اول آن خوش می آمد که دستت راست بود و به آن آسوده بودی و چون کژ می کردند متألم می شدی و می رنجیدی این ساعت اگر تو را آن کژ خوش می آید این خوشی دروغین است این را اعتبار نباشد همچنان ارواح را در عالم قدس خوشی از ذکر حق و استغراق در حق بود همچون ملایکه اگر ایشان به واسطه اجسام رنجور و معلول شدند و گل خوردنشان خوش می آید نبی و ولی که طبیب اند می گویند که تو را این خوش نمی آید و این خوشی دروغ است تو را خوش چیزی دیگر می آید آن را فراموش کرده ای خوشی مزاج اصلی صحیح تو آنست که اول خوش می آمد این علت ترا خوش می آید تو می پنداری که این خوش است و باور نمی کنی عارف پیش نحوی نشسته بود نحوی گفت سخن بیرون ازین سه نیست یا اسم باشد یا فعل یا حرف عارف جامه بدرید که واویلتاه بیست سال عمر من و سعی و طلب من به باد رفت که من به امید آنکه بیرون ازین سخنی دیگر هست مجاهده ها کرده ام تو امید مرا ضایع کردی هرچند که عارف به آن سخن و مقصود رسیده بود الا نحوی را به این طریق تنبیه می کرد آورده اند که حسن و حسین رضی الله عنهما شخصی را دیدند -در حالت طفلی- که وضو کژ می ساخت و نامشروع خواستند که او را به طریق احسن وضو تعلیم دهند آمدند بر او که این مرا می گوید که تو وضوی کژ می سازی هر دو پیش تو وضو سازیم بنگر که از هر دو وضوی کی مشروع است هر دو پیش او وضو ساختند گفت ای فرزندان وضوی شما سخت مشروع است و راست است و نیکو ست وضوی من مسکین کژ بوده است چندانکه مهمان بیش شود خانه را بزرگتر کنند و آرایش بیشتر شود و طعام بیش سازند نمی بینی که چون طفلک را قدک او کوچک است اندیشه او نیز که مهمان است لایق خانه قالب اوست غیر شیر و دایه نمی داند و چون بزرگتر شد مهمانان اندیشه ها افزون شوند از عقل و ادراک و تمیز و غیره خانه بزرگتر گردد و چون مهمانان عشق آیند در خانه نگنجند و خانه را ویران کنند و از نو عمارت ها سازند پرده های پادشاه و بردابرد پادشاه و لشکر و حشم او در خانه او نگنجد و آن پرده ها لایق این در نباشد آن چنان حشم بی حد را مقام بی حد می باید و آن پرده ها را چون درآویزند همه روشنایی ها دهد و حجاب ها بردارد و پنهان ها آشکار گردد به خلاف پرده های این عالم که حجاب می افزاید این پرده بعکس آن پرده هاست انی لاشکو خطوبا لااعینها لیجهل الناس عن عذری وعن عذلی کالشمع یبکی ولایدری اعبرته من صحبة النار ام من فرقة العسل شخصی گفت که این را قاضی ابومنصور هروی گفته است گفت قاضی منصور پوشیده گوید و تردد آمیز باشد و متلون اما منصور برنتافت پیدا و فاش گفت همه عالم اسیر قضااند و قضا اسیر شاهد شاهد پیدا کند و پنهان ندارد گفت صفحه ای از سخنان قاضی بخوان بخواند بعد از آن فرمود که خدا را بندگانند که چون زنی را در چادر بینند حکم کنند که  نقاب بردار تا روی تو ببینیم که چه کسی و چه چیزی که چون تو پوشیده بگذری و ترا نبینیم مرا تشویش خواهد بودن که این کی بود و چه کس بود من آن نیستم که اگر روی ترا ببینم بر تو فتنه شوم و بسته تو شوم مرا خدا دیر ست که از شما پاک و فارغ کرده است از آن ایمنم که اگر شما را ببینم مرا تشویش و فتنه شوید الا اگر نبینم در تشویش باشم که چه کس بود به خلاف طایفه دیگر که اهل نفس اند اگر ایشان روی شاهدان را باز بینند فتنه ایشان شوند و مشوش گردند پس در حق ایشان آن به که رو باز نکنند تا فتنه ایشان نگردد و در حق اهل دل آن به که رو باز کنند تا از فتنه برهند شخصی گفت در خوارزم شاهدان بسیارند چون شاهدی ببینند و دل برو بندند بعد ازو ازو بهتر بینند آن بر دل ایشان سرد شود فرمود اگر بر شاهدان خوارزم عاشق نشوند آخر بر خوارزم عاشق باید شدن که درو شاهدان بی حدند و آن خوارزم فقر ست که درو خوبان معنوی و صورت های روحانی بی حدند که به هرکه فروآیی و قرار گیری دیگری رو نماید که آن اول را فراموش کنی الی مالانهایه پس بر نفس فقر عاشق شویم که درو چنین شاهدانند

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل چهل و یکم - این کسانی که تحصیل‌ها کردند و در تحصیلند می‌پندارند که اگر اینجا ملازمت کنند علم را فراموش کنند این کسانی که تحصیل ها کردند و در تحصیلند می پندارند که اگر اینجا ملازمت کنند علم را فراموش کنند و تارک شوند بلکه چون اینجا آیند علمهاشان همه جان گیرد همچنان باشد که قالبی بی جان جان پذیرفته باشد اصل این همه علم ها از آنجاست از عالم بی حرف و صوت در عالم حرف و صوت نقل کرد در آن عالم گفت است بی حرف و صوت که وکلم الله موسی تکلیما حق تعالی با موسی علیه اسلام سخن گفت آخر با حرف و صوت سخن نگفت و به کام و زبان نگفت زیرا حرف را کام و لبی می باید تا حرف ظاهر شود تعالی و تقدس او منزه است از لب و دهان و کام پس انبیا را در عالم بی حرف و صوت گفت و شنود است با حق که اوهام این عقول جزوی به آن نرسد و نتواند پی بردن اما انبیا از عالم بی حرف در عالم حرف می آیند و طفل می شوند برای این طفلان که بعثت معلما اکنون اگرچه این جماعت که در حرف و صوت مانده اند به احوال او نرسند اما از او قوت گیرند و نشو و نما یابند و به وی بیارامند همچنانکه طفل اگرچه مادر را نمی داند و نمی شناسد به تفصیل اما به وی می آرامد و قوت می گیرد و همچنانکه میوه بر شاخ می آرامد و شیرین می شود و می رسد و از درخت خبر ندارد همچنان از آن بزرگ و از حرف و صوت او اگرچه او را ندانند و به وی نرسند اما ایشان ازو قوت گیرند و پرورده شوند در جمله این نفوس هست که ورای عقل و حرف و صوت چیزی هست و عالمی هست عظیم نمی بینی که همه خلق میل می کنند به دیوانگان و به زیارت می روند و می گویند باشد که این آن باشد راست است چنین چیزی هست اما محل را غلط کرده اند آن چیز در عقل نگنجد اما نه هر چیز که در عقل نگنجد آن باشد کل جوز مدور ولیس کل مدور جوز نشانش آن باشد که گفتیم اگرچه او را حالتی باشد که آن در گفت و ضبط نیاید اما از روی عقل و جان قوت گیرد و پرورده شود و درین دیوانگان که ایشان گردشان می گردند این نیست و از حال خود نمی گردند و به او آرام نمی یابند و اگر چه ایشان پندارند که آرام گرفته اند آن را آرام نگوییم همچنانکه طفلی از مادر جدا شد لحظه ای به دیگری آرام یافت آن را آرام نگوییم زیرا غلط کرده است طبیبان می گویند که هرچ مزاج را خوش آمد و مشتهای اوست آن او را قوت دهد و خون او را صافی گرداند اما وقتی که بی علتش خوش آید تقدیرا اگر گل خور ی را گل خوش می آید آن را نگوییم مصلح مزاج است اگرچه خوشش می آید و همچنین صفرا ییی را ترشی خوش می آید و شکر ناخوش می آید آن خوشی را اعتبار نیست زیرا که بنا بر علت است خوشی آنست که اول پیش از علت ورا خوش می آید مثلا دست یکی را بریده اند یا شکسته اند و آویخته است کژ شده جراح آن را راست می کند و بر جای اول می نشاند او را آن خوش نمی آید و دردش می کند آنچنان کژش خوش می آید جراح می گوید تو را اول آن خوش می آمد که دستت راست بود و به آن آسوده بودی و چون کژ می کردند متألم می شدی و می رنجیدی این ساعت اگر تو را آن کژ خوش می آید این خوشی دروغین است این را اعتبار نباشد همچنان ارواح را در عالم قدس خوشی از ذکر حق و استغراق در حق بود همچون ملایکه اگر ایشان به واسطه اجسام رنجور و معلول شدند و گل خوردنشان خوش می آید نبی و ولی که طبیب اند می گویند که تو را این خوش نمی آید و این خوشی دروغ است تو را خوش چیزی دیگر می آید آن را فراموش کرده ای خوشی مزاج اصلی صحیح تو آنست که اول خوش می آمد این علت ترا خوش می آید تو می پنداری که این خوش است و باور نمی کنی عارف پیش نحوی نشسته بود نحوی گفت سخن بیرون ازین سه نیست یا اسم باشد یا فعل یا حرف عارف جامه بدرید که واویلتاه بیست سال عمر من و سعی و طلب من به باد رفت که من به امید آنکه بیرون ازین سخنی دیگر هست مجاهده ها کرده ام تو امید مرا ضایع کردی هرچند که عارف به آن سخن و مقصود رسیده بود الا نحوی را به این طریق تنبیه می کرد آورده اند که حسن و حسین رضی الله عنهما شخصی را دیدند -در حالت طفلی- که وضو کژ می ساخت و نامشروع خواستند که او را به طریق احسن وضو تعلیم دهند آمدند بر او که این مرا می گوید که تو وضوی کژ می سازی هر دو پیش تو وضو سازیم بنگر که از هر دو وضوی کی مشروع است هر دو پیش او وضو ساختند گفت ای فرزندان وضوی شما سخت مشروع است و راست است و نیکو ست وضوی من مسکین کژ بوده است چندانکه مهمان بیش شود خانه را بزرگتر کنند و آرایش بیشتر شود و طعام بیش سازند نمی بینی که چون طفلک را قدک او کوچک است اندیشه او نیز که مهمان است لایق خانه قالب اوست غیر شیر و دایه نمی داند و چون بزرگتر شد مهمانان اندیشه ها افزون شوند از عقل و ادراک و تمیز و غیره خانه بزرگتر گردد و چون مهمانان عشق آیند در خانه نگنجند و خانه را ویران کنند و از نو عمارت ها سازند پرده های پادشاه و بردابرد پادشاه و لشکر و حشم او در خانه او نگنجد و آن پرده ها لایق این در نباشد آن چنان حشم بی حد را مقام بی حد می باید و آن پرده ها را چون درآویزند همه روشنایی ها دهد و حجاب ها بردارد و پنهان ها آشکار گردد به خلاف پرده های این عالم که حجاب می افزاید این پرده بعکس آن پرده هاست انی لاشکو خطوبا لااعینها لیجهل الناس عن عذری وعن عذلی کالشمع یبکی ولایدری اعبرته من صحبة النار ام من فرقة العسل شخصی گفت که این را قاضی ابومنصور هروی گفته است گفت قاضی منصور پوشیده گوید و تردد آمیز باشد و متلون اما منصور برنتافت پیدا و فاش گفت همه عالم اسیر قضااند و قضا اسیر شاهد شاهد پیدا کند و پنهان ندارد گفت صفحه ای از سخنان قاضی بخوان بخواند بعد از آن فرمود که خدا را بندگانند که چون زنی را در چادر بینند حکم کنند که  نقاب بردار تا روی تو ببینیم که چه کسی و چه چیزی که چون تو پوشیده بگذری و ترا نبینیم مرا تشویش خواهد بودن که این کی بود و چه کس بود من آن نیستم که اگر روی ترا ببینم بر تو فتنه شوم و بسته تو شوم مرا خدا دیر ست که از شما پاک و فارغ کرده است از آن ایمنم که اگر شما را ببینم مرا تشویش و فتنه شوید الا اگر نبینم در تشویش باشم که چه کس بود به خلاف طایفه دیگر که اهل نفس اند اگر ایشان روی شاهدان را باز بینند فتنه ایشان شوند و مشوش گردند پس در حق ایشان آن به که رو باز نکنند تا فتنه ایشان نگردد و در حق اهل دل آن به که رو باز کنند تا از فتنه برهند شخصی گفت در خوارزم شاهدان بسیارند چون شاهدی ببینند و دل برو بندند بعد ازو ازو بهتر بینند آن بر دل ایشان سرد شود فرمود اگر بر شاهدان خوارزم عاشق نشوند آخر بر خوارزم عاشق باید شدن که درو شاهدان بی حدند و آن خوارزم فقر ست که درو خوبان معنوی و صورت های روحانی بی حدند که به هرکه فروآیی و قرار گیری دیگری رو نماید که آن اول را فراموش کنی الی مالانهایه پس بر نفس فقر عاشق شویم که درو چنین شاهدانند

%0
10 Bölüm