Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۸ - به سخن آمدن طفل درمیان آتش و تحریض کردن خلق را در افتادن بآتش یک زنی با طفل آورد آن جهود پیش آن بت آتش اندر شعله بود طفل ازو بستد در آتش در فکند زن بترسید و دل از ایمان بکند خواست تا او سجده آرد پیش بت بانگ زد آن طفل إني لم أمت اندر آ ای مادر اینجا من خوشم گرچه در صورت میان آتشم چشم بندست آتش از بهر حجاب رحمتست این سر برآورده ز جیب اندر آ مادر ببین برهان حق تا ببینی عشرت خاصان حق اندر آ و آب بین آتش مثال از جهانی کآتش است آبش مثال اندر آ اسرار ابراهیم بین کو در آتش یافت سرو و یاسمین مرگ می دیدم گه زادن ز تو سخت خوفم بود افتادن ز تو چون بزادم رستم از زندان تنگ در جهان خوش هوای خوب رنگ من جهان را چون رحم دیدم کنون چون درین آتش بدیدم این سکون اندرین آتش بدیدم عالمی ذره ذره اندرو عیسی دمی نک جهان نیست شکل هست ذات و آن جهان هست شکل بی ثبات اندر آ مادر بحق مادری بین که این آذر ندارد آذری اندر آ مادر که اقبال آمدست اندر آ مادر مده دولت ز دست قدرت آن سگ بدیدی اندر آ تا ببینی قدرت و لطف خدا من ز رحمت می کشانم پای تو کز طرب خود نیستم پروای تو اندر آ و دیگران را هم بخوان کاندر آتش شاه بنهادست خوان اندر آیید ای مسلمانان همه غیر عذب دین عذابست آن همه اندر آیید ای همه پروانه وار اندرین بهره که دارد صد بهار بانگ می زد درمیان آن گروه پر همی شد جان خلقان از شکوه خلق خود را بعد از آن بی خویشتن می فکندند اندر آتش مرد و زن بی موکل بی کشش از عشق دوست زانک شیرین کردن هر تلخ ازوست تا چنان شد کان عوانان خلق را منع می کردند کآتش در میا آن یهودی شد سیه رو و خجل شد پشیمان زین سبب بیماردل کاندر ایمان خلق عاشق تر شدند در فنای جسم صادق تر شدند مکر شیطان هم درو پیچید شکر دیو هم خود را سیه رو دید شکر آنچ می مالید در روی کسان جمع شد در چهره آن ناکس آن آنک می درید جامه خلق چست شد دریده آن او ایشان درست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۹ - کژ ماندن دهان آن مرد کی نام محمّد را صلی‌الله علیه و سلّم بتَسخر خواند آن دهان کژ کرد و از تسخر بخواند مر محمد را دهانش کژ بماند باز آمد کای محمد عفو کن ای ترا الطاف و علم من لدن من ترا افسوس می کردم ز جهل من بدم افسوس را منسوب و اهل چون خدا خواهد که پرده کس درد میلش اندر طعنه پاکان برد ور خدا خواهد که پوشد عیب کس کم زند در عیب معیوبان نفس چون خدا خواهد که مان یاری کند میل ما را جانب زاری کند ای خنک چشمی که آن گریان اوست وی همایون دل که آن بریان اوست آخر هر گریه آخر خنده ایست مرد آخر بین مبارک بنده ایست هر کجا آب روان سبزه بود هر کجا اشکی روان رحمت شود باش چون دولاب نالان چشم تر تا ز صحن جانت بر روید خضر اشک خواهی رحم کن بر اشک بار رحم خواهی بر ضعیفان رحم آر

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۸ - به سخن آمدن طفل درمیان آتش و تحریض کردن خلق را در افتادن بآتش یک زنی با طفل آورد آن جهود پیش آن بت آتش اندر شعله بود طفل ازو بستد در آتش در فکند زن بترسید و دل از ایمان بکند خواست تا او سجده آرد پیش بت بانگ زد آن طفل إني لم أمت اندر آ ای مادر اینجا من خوشم گرچه در صورت میان آتشم چشم بندست آتش از بهر حجاب رحمتست این سر برآورده ز جیب اندر آ مادر ببین برهان حق تا ببینی عشرت خاصان حق اندر آ و آب بین آتش مثال از جهانی کآتش است آبش مثال اندر آ اسرار ابراهیم بین کو در آتش یافت سرو و یاسمین مرگ می دیدم گه زادن ز تو سخت خوفم بود افتادن ز تو چون بزادم رستم از زندان تنگ در جهان خوش هوای خوب رنگ من جهان را چون رحم دیدم کنون چون درین آتش بدیدم این سکون اندرین آتش بدیدم عالمی ذره ذره اندرو عیسی دمی نک جهان نیست شکل هست ذات و آن جهان هست شکل بی ثبات اندر آ مادر بحق مادری بین که این آذر ندارد آذری اندر آ مادر که اقبال آمدست اندر آ مادر مده دولت ز دست قدرت آن سگ بدیدی اندر آ تا ببینی قدرت و لطف خدا من ز رحمت می کشانم پای تو کز طرب خود نیستم پروای تو اندر آ و دیگران را هم بخوان کاندر آتش شاه بنهادست خوان اندر آیید ای مسلمانان همه غیر عذب دین عذابست آن همه اندر آیید ای همه پروانه وار اندرین بهره که دارد صد بهار بانگ می زد درمیان آن گروه پر همی شد جان خلقان از شکوه خلق خود را بعد از آن بی خویشتن می فکندند اندر آتش مرد و زن بی موکل بی کشش از عشق دوست زانک شیرین کردن هر تلخ ازوست تا چنان شد کان عوانان خلق را منع می کردند کآتش در میا آن یهودی شد سیه رو و خجل شد پشیمان زین سبب بیماردل کاندر ایمان خلق عاشق تر شدند در فنای جسم صادق تر شدند مکر شیطان هم درو پیچید شکر دیو هم خود را سیه رو دید شکر آنچ می مالید در روی کسان جمع شد در چهره آن ناکس آن آنک می درید جامه خلق چست شد دریده آن او ایشان درست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۹ - کژ ماندن دهان آن مرد کی نام محمّد را صلی‌الله علیه و سلّم بتَسخر خواند آن دهان کژ کرد و از تسخر بخواند مر محمد را دهانش کژ بماند باز آمد کای محمد عفو کن ای ترا الطاف و علم من لدن من ترا افسوس می کردم ز جهل من بدم افسوس را منسوب و اهل چون خدا خواهد که پرده کس درد میلش اندر طعنه پاکان برد ور خدا خواهد که پوشد عیب کس کم زند در عیب معیوبان نفس چون خدا خواهد که مان یاری کند میل ما را جانب زاری کند ای خنک چشمی که آن گریان اوست وی همایون دل که آن بریان اوست آخر هر گریه آخر خنده ایست مرد آخر بین مبارک بنده ایست هر کجا آب روان سبزه بود هر کجا اشکی روان رحمت شود باش چون دولاب نالان چشم تر تا ز صحن جانت بر روید خضر اشک خواهی رحم کن بر اشک بار رحم خواهی بر ضعیفان رحم آر

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۴۰ - عتاب کردن آتش را آن پادشاه جهود رو به آتش کرد شه کای تندخو آن جهان سوز طبیعی خوت کو چون نمی سوزی چه شد خاصیتت یا ز بخت ما دگر شد نیتت می نبخشایی تو بر آتش پرست آنک نپرستد ترا او چون برست هرگز ای آتش تو صابر نیستی چون نسوزی چیست قادر نیستی چشم بندست این عجب یا هوش بند چون نسوزاند چنین شعله بلند جادوی کردت کسی یا سیمیاست یا خلاف طبع تو از بخت ماست گفت آتش من همانم ای شمن اندر آ تا تو ببینی تاب من طبع من دیگر نگشت و عنصرم تیغ حقم هم به دستوری برم بر در خرگه سگان ترکمان چاپلوسی کرده پیش میهمان ور بخرگه بگذرد بیگانه رو حمله بیند از سگان شیرانه او من ز سگ کم نیستم در بندگی کم ز ترکی نیست حق در زندگی آتش طبعت اگر غمگین کند سوزش از امر ملیک دین کند آتش طبعت اگر شادی دهد اندرو شادی ملیک دین نهد چونک غم بینی تو استغفار کن غم بامر خالق آمد کار کن چون بخواهد عین غم شادی شود عین بند پای آزادی شود باد و خاک و آب و آتش بنده اند با من و تو مرده با حق زنده اند پیش حق آتش همیشه در قیام همچو عاشق روز و شب پیچان مدام سنگ بر آهن زنی بیرون جهد هم به امر حق قدم بیرون نهد آهن و سنگ هوا بر هم مزن کین دو می زایند همچون مرد و زن سنگ و آهن خود سبب آمد ولیک تو به بالاتر نگر ای مرد نیک کین سبب را آن سبب آورد پیش بی سبب کی شد سبب هرگز ز خویش و آن سببها کانبیا را رهبرند آن سببها زین سببها برترند این سبب را آن سبب عامل کند باز گاهی بی بر و عاطل کند این سبب را محرم آمد عقلها و آن سببها راست محرم انبیا این سبب چه بود بتازی گو رسن اندرین چه این رسن آمد به فن گردش چرخه رسن را علتست چرخه گردان را ندیدن زلتست این رسنهای سببها در جهان هان و هان زین چرخ سرگردان مدان تا نمانی صفر و سرگردان چو چرخ تا نسوزی تو ز بی مغزی چو مرخ باد آتش می شود از امر حق هر دو سرمست آمدند از خمر حق آب حلم و آتش خشم ای پسر هم ز حق بینی چو بگشایی بصر گر نبودی واقف از حق جان باد فرق کی کردی میان قوم عاد هود گرد مؤمنان خطی کشید نرم می شد باد کانجا می رسید هر که بیرون بود زان خط جمله را پاره پاره می گسست اندر هوا همچنین شیبان راعی می کشید گرد بر گرد رمه خطی پدید چون به جمعه می شد او وقت نماز تا نیارد گرگ آنجا ترک تاز هیچ گرگی در نرفتی اندر آن گوسفندی هم نگشتی زان نشان باد حرص گرگ و حرص گوسفند دایره مرد خدا را بود بند همچنین باد اجل با عارفان نرم و خوش همچون نسیم یوسفان آتش ابراهیم را دندان نزد چون گزیده حق بود چونش گزد ز آتش شهوت نسوزد اهل دین باقیان را برده تا قعر زمین موج دریا چون به امر حق بتاخت اهل موسی را ز قبطی واشناخت خاک قارون را چو فرمان در رسید با زر و تختش به قعر خود کشید آب و گل چون از دم عیسی چرید بال و پر بگشاد مرغی شد پرید هست تسبیحت بخار آب و گل مرغ جنت شد ز نفخ صدق دل کوه طور از نور موسی شد به رقص صوفی کامل شد و رست او ز نقص چه عجب گر کوه صوفی شد عزیز جسم موسی از کلوخی بود نیز

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۴۰ - عتاب کردن آتش را آن پادشاه جهود رو به آتش کرد شه کای تندخو آن جهان سوز طبیعی خوت کو چون نمی سوزی چه شد خاصیتت یا ز بخت ما دگر شد نیتت می نبخشایی تو بر آتش پرست آنک نپرستد ترا او چون برست هرگز ای آتش تو صابر نیستی چون نسوزی چیست قادر نیستی چشم بندست این عجب یا هوش بند چون نسوزاند چنین شعله بلند جادوی کردت کسی یا سیمیاست یا خلاف طبع تو از بخت ماست گفت آتش من همانم ای شمن اندر آ تا تو ببینی تاب من طبع من دیگر نگشت و عنصرم تیغ حقم هم به دستوری برم بر در خرگه سگان ترکمان چاپلوسی کرده پیش میهمان ور بخرگه بگذرد بیگانه رو حمله بیند از سگان شیرانه او من ز سگ کم نیستم در بندگی کم ز ترکی نیست حق در زندگی آتش طبعت اگر غمگین کند سوزش از امر ملیک دین کند آتش طبعت اگر شادی دهد اندرو شادی ملیک دین نهد چونک غم بینی تو استغفار کن غم بامر خالق آمد کار کن چون بخواهد عین غم شادی شود عین بند پای آزادی شود باد و خاک و آب و آتش بنده اند با من و تو مرده با حق زنده اند پیش حق آتش همیشه در قیام همچو عاشق روز و شب پیچان مدام سنگ بر آهن زنی بیرون جهد هم به امر حق قدم بیرون نهد آهن و سنگ هوا بر هم مزن کین دو می زایند همچون مرد و زن سنگ و آهن خود سبب آمد ولیک تو به بالاتر نگر ای مرد نیک کین سبب را آن سبب آورد پیش بی سبب کی شد سبب هرگز ز خویش و آن سببها کانبیا را رهبرند آن سببها زین سببها برترند این سبب را آن سبب عامل کند باز گاهی بی بر و عاطل کند این سبب را محرم آمد عقلها و آن سببها راست محرم انبیا این سبب چه بود بتازی گو رسن اندرین چه این رسن آمد به فن گردش چرخه رسن را علتست چرخه گردان را ندیدن زلتست این رسنهای سببها در جهان هان و هان زین چرخ سرگردان مدان تا نمانی صفر و سرگردان چو چرخ تا نسوزی تو ز بی مغزی چو مرخ باد آتش می شود از امر حق هر دو سرمست آمدند از خمر حق آب حلم و آتش خشم ای پسر هم ز حق بینی چو بگشایی بصر گر نبودی واقف از حق جان باد فرق کی کردی میان قوم عاد هود گرد مؤمنان خطی کشید نرم می شد باد کانجا می رسید هر که بیرون بود زان خط جمله را پاره پاره می گسست اندر هوا همچنین شیبان راعی می کشید گرد بر گرد رمه خطی پدید چون به جمعه می شد او وقت نماز تا نیارد گرگ آنجا ترک تاز هیچ گرگی در نرفتی اندر آن گوسفندی هم نگشتی زان نشان باد حرص گرگ و حرص گوسفند دایره مرد خدا را بود بند همچنین باد اجل با عارفان نرم و خوش همچون نسیم یوسفان آتش ابراهیم را دندان نزد چون گزیده حق بود چونش گزد ز آتش شهوت نسوزد اهل دین باقیان را برده تا قعر زمین موج دریا چون به امر حق بتاخت اهل موسی را ز قبطی واشناخت خاک قارون را چو فرمان در رسید با زر و تختش به قعر خود کشید آب و گل چون از دم عیسی چرید بال و پر بگشاد مرغی شد پرید هست تسبیحت بخار آب و گل مرغ جنت شد ز نفخ صدق دل کوه طور از نور موسی شد به رقص صوفی کامل شد و رست او ز نقص چه عجب گر کوه صوفی شد عزیز جسم موسی از کلوخی بود نیز

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۴۱ - طنز و انکار کردن پادشاه جهود و قبول ناکردن نصیحت خاصان خویش این عجایب دید آن شاه جهود جز که طنز و جز که انکارش نبود ناصحان گفتند از حد مگذران مرکب استیزه را چندین مران ناصحان را دست بست و بند کرد ظلم را پیوند در پیوند کرد بانگ آمد کار چون اینجا رسید پای دار ای سگ که قهر ما رسید بعد از آن آتش چهل گز بر فروخت حلقه گشت و آن جهودان را بسوخت اصل ایشان بود آتش ز ابتدا سوی اصل خویش رفتند انتها هم ز آتش زاده بودند آن فریق جزوها را سوی کل باشد طریق آتشی بودند مؤمن سوز و بس سوخت خود را آتش ایشان چو خس آنک بودست امه الهاویه هاویه آمد مرورا زاویه مادر فرزند جویان ویست اصلها مر فرعها را در پیست آبها در حوض اگر زندانیست باد نشفش می کند کارکانیست می رهاند می برد تا معدنش اندک اندک تا نبینی بردنش وین نفس جانهای ما را همچنان اندک اندک دزدد از حبس جهان تا الیه یصعد اطیاب الکلم صاعدا منا الی حیث علم ترتقی انفاسنا بالمنتقا محتفا منا الی دارالبقا ثم تأتینا مکافات المقال ضعف ذاک رحمة من ذی الجلال ثم یلجینا الی امثالها کی ینال العبد مما نالها هاکذا تعرج و تنزل دایما ذا فلازلت علیه قایما پارسی گوییم یعنی این کشش زان طرف آید که آمد آن چشش چشم هر قومی به سویی مانده ست کان طرف یک روز ذوقی رانده ست ذوق جنس از جنس خود باشد یقین ذوق جزو از کل خود باشد ببین یا مگر آن قابل جنسی بود چون بدو پیوست جنس او شود همچو آب و نان که جنس ما نبود گشت جنس ما و اندر ما فزود نقش جنسیت ندارد آب و نان ز اعتبار آخر آن را جنس دان ور ز غیر جنس باشد ذوق ما آن مگر مانند باشد جنس را آنک مانندست باشد عاریت عاریت باقی نماند عاقبت مرغ را گر ذوق آید از صفیر چونک جنس خود نیابد شد نفیر تشنه را گر ذوق آید از سراب چون رسد در وی گریزد جوید آب مفلسان هم خوش شوند از زر قلب لیک آن رسوا شود در دار ضرب تا زر اندودیت از ره نفکند تا خیال کژ ترا چه نفکند از کلیله باز جو آن قصه را واندر آن قصه طلب کن حصه را مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۴۲ - بیان توکّل و ترک جهد گفتن نخچیران به شیر طایفه نخچیر در وادی خوش بودشان از شیر دایم کش مکش بس که آن شیر از کمین می در ربود آن چرا بر جمله ناخوش گشته بود حیله کردند آمدند ایشان بشیر کز وظیفه ما ترا داریم سیر بعد ازین اندر پی صیدی میا تا نگردد تلخ بر ما این گیا مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۴۳ - جواب گفتن شیر نخچیران را و فایدهٔ جهد گفتن گفت آری گر وفا بینم نه مکر مکر ها بس دیده ام از زید و بکر من هلاک فعل و مکر مردمم من گزیده زخم مار و کژدمم مردم نفس از درونم در کمین از همه مردم بتر در مکر و کین گوش من لایلدغ المؤمن شنید قول پیغامبر به جان و دل گزید

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۴۱ - طنز و انکار کردن پادشاه جهود و قبول ناکردن نصیحت خاصان خویش این عجایب دید آن شاه جهود جز که طنز و جز که انکارش نبود ناصحان گفتند از حد مگذران مرکب استیزه را چندین مران ناصحان را دست بست و بند کرد ظلم را پیوند در پیوند کرد بانگ آمد کار چون اینجا رسید پای دار ای سگ که قهر ما رسید بعد از آن آتش چهل گز بر فروخت حلقه گشت و آن جهودان را بسوخت اصل ایشان بود آتش ز ابتدا سوی اصل خویش رفتند انتها هم ز آتش زاده بودند آن فریق جزوها را سوی کل باشد طریق آتشی بودند مؤمن سوز و بس سوخت خود را آتش ایشان چو خس آنک بودست امه الهاویه هاویه آمد مرورا زاویه مادر فرزند جویان ویست اصلها مر فرعها را در پیست آبها در حوض اگر زندانیست باد نشفش می کند کارکانیست می رهاند می برد تا معدنش اندک اندک تا نبینی بردنش وین نفس جانهای ما را همچنان اندک اندک دزدد از حبس جهان تا الیه یصعد اطیاب الکلم صاعدا منا الی حیث علم ترتقی انفاسنا بالمنتقا محتفا منا الی دارالبقا ثم تأتینا مکافات المقال ضعف ذاک رحمة من ذی الجلال ثم یلجینا الی امثالها کی ینال العبد مما نالها هاکذا تعرج و تنزل دایما ذا فلازلت علیه قایما پارسی گوییم یعنی این کشش زان طرف آید که آمد آن چشش چشم هر قومی به سویی مانده ست کان طرف یک روز ذوقی رانده ست ذوق جنس از جنس خود باشد یقین ذوق جزو از کل خود باشد ببین یا مگر آن قابل جنسی بود چون بدو پیوست جنس او شود همچو آب و نان که جنس ما نبود گشت جنس ما و اندر ما فزود نقش جنسیت ندارد آب و نان ز اعتبار آخر آن را جنس دان ور ز غیر جنس باشد ذوق ما آن مگر مانند باشد جنس را آنک مانندست باشد عاریت عاریت باقی نماند عاقبت مرغ را گر ذوق آید از صفیر چونک جنس خود نیابد شد نفیر تشنه را گر ذوق آید از سراب چون رسد در وی گریزد جوید آب مفلسان هم خوش شوند از زر قلب لیک آن رسوا شود در دار ضرب تا زر اندودیت از ره نفکند تا خیال کژ ترا چه نفکند از کلیله باز جو آن قصه را واندر آن قصه طلب کن حصه را مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۴۲ - بیان توکّل و ترک جهد گفتن نخچیران به شیر طایفه نخچیر در وادی خوش بودشان از شیر دایم کش مکش بس که آن شیر از کمین می در ربود آن چرا بر جمله ناخوش گشته بود حیله کردند آمدند ایشان بشیر کز وظیفه ما ترا داریم سیر بعد ازین اندر پی صیدی میا تا نگردد تلخ بر ما این گیا مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۴۳ - جواب گفتن شیر نخچیران را و فایدهٔ جهد گفتن گفت آری گر وفا بینم نه مکر مکر ها بس دیده ام از زید و بکر من هلاک فعل و مکر مردمم من گزیده زخم مار و کژدمم مردم نفس از درونم در کمین از همه مردم بتر در مکر و کین گوش من لایلدغ المؤمن شنید قول پیغامبر به جان و دل گزید

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۴۴ - ترجیح نهادن نخچیران توکّل را بر جهد و اکتساب جمله گفتند ای حکیم با خبر الحذر دع لیس یغنی عن قدر در حذر شوریدن شور و شر ست رو توکل کن توکل بهتر ست با قضا پنجه مزن ای تند و تیز تا نگیرد هم قضا با تو ستیز مرده باید بود پیش حکم حق تا نیاید زخم از رب الفلق مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۴۵ - ترجیح نهادن شیر جهد و اکتساب را بر توکّل و تسلیم گفت آری گر توکل رهبر ست این سبب هم سنت پیغمبر ست گفت پیغامبر به آواز بلند با توکل زانو ی اشتر ببند رمز الکاسب حبیب الله شنو از توکل در سبب کاهل مشو مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۴۶ - ترجیح نهادن نخچیران توکّل را بر اجتهاد قوم گفتندش که کسب از ضعف خلق لقمه تزویر دان بر قدر حلق نیست کسبی از توکل خوب تر چیست از تسلیم خود محبوب تر بس گریزند از بلا سوی بلا بس جهند از مار سوی اژدها حیله کرد انسان و حیله ش دام بود آنک جان پنداشت خون آشام بود در ببست و دشمن اندر خانه بود حیله فرعون زین افسانه بود صد هزاران طفل کشت آن کینه کش وانک او می جست اندر خانه اش دیده ما چون بسی علت دروست رو فنا کن دید خود در دید دوست دید ما را دید او نعم العوض یابی اندر دید او کل غرض طفل تا گیرا و تا پویا نبود مرکبش جز گردن بابا نبود چون فضولی گشت و دست و پا نمود در عنا افتاد و در کور و کبود جان های خلق پیش از دست و پا می پریدند از وفا اندر صفا چون به امر اهبطوا بندی شدند حبس خشم و حرص و خرسند ی شدند ما عیال حضرتیم و شیر خواه گفت الخلق عیال للاله آنک او از آسمان باران دهد هم تواند کاو ز رحمت نان دهد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۴۷ - ترجیح نهادن شیر جهد را بر توکّل گفت شیر آری ولی رب العباد نردبانی پیش پای ما نهاد پایه پایه رفت باید سوی بام هست جبری بودن اینجا طمع خام پای داری چون کنی خود را تو لنگ دست داری چون کنی پنهان تو چنگ خواجه چون بیلی به دست بنده داد بی زبان معلوم شد او را مراد دست همچون بیل اشارت های اوست آخر اندیشی عبارت های اوست چون اشارت هاش را بر جان نهی در وفا ی آن اشارت جان دهی پس اشارت های اسرار ت دهد بار بر دارد ز تو کارت دهد حاملی محمول گرداند تو را قابلی مقبول گرداند تو را قابل امر ویی قایل شوی وصل جویی بعد از آن واصل شوی سعی شکر نعمتش قدرت بود جبر تو انکار آن نعمت بود شکر قدرت قدرتت افزون کند جبر نعمت از کفت بیرون کند جبر تو خفتن بود در ره مخسپ تا نبینی آن در و درگه مخسپ هان مخسپ ای کاهل بی اعتبار جز به زیر آن درخت میوه دار تا که شاخ افشان کند هر لحظه باد بر سر خفته بریزد نقل و زاد جبر و خفتن در میان ره زنان مرغ بی هنگام کی یابد امان ور اشارت هاش را بینی زنی مرد پنداری و چون بینی زنی این قدر عقلی که داری گم شود سر که عقل از وی بپرد دم شود زانک بی شکری بود شوم و شنار می برد بی شکر را در قعر نار گر توکل می کنی در کار کن کشت کن پس تکیه بر جبار کن

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۴۴ - ترجیح نهادن نخچیران توکّل را بر جهد و اکتساب جمله گفتند ای حکیم با خبر الحذر دع لیس یغنی عن قدر در حذر شوریدن شور و شر ست رو توکل کن توکل بهتر ست با قضا پنجه مزن ای تند و تیز تا نگیرد هم قضا با تو ستیز مرده باید بود پیش حکم حق تا نیاید زخم از رب الفلق مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۴۵ - ترجیح نهادن شیر جهد و اکتساب را بر توکّل و تسلیم گفت آری گر توکل رهبر ست این سبب هم سنت پیغمبر ست گفت پیغامبر به آواز بلند با توکل زانو ی اشتر ببند رمز الکاسب حبیب الله شنو از توکل در سبب کاهل مشو مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۴۶ - ترجیح نهادن نخچیران توکّل را بر اجتهاد قوم گفتندش که کسب از ضعف خلق لقمه تزویر دان بر قدر حلق نیست کسبی از توکل خوب تر چیست از تسلیم خود محبوب تر بس گریزند از بلا سوی بلا بس جهند از مار سوی اژدها حیله کرد انسان و حیله ش دام بود آنک جان پنداشت خون آشام بود در ببست و دشمن اندر خانه بود حیله فرعون زین افسانه بود صد هزاران طفل کشت آن کینه کش وانک او می جست اندر خانه اش دیده ما چون بسی علت دروست رو فنا کن دید خود در دید دوست دید ما را دید او نعم العوض یابی اندر دید او کل غرض طفل تا گیرا و تا پویا نبود مرکبش جز گردن بابا نبود چون فضولی گشت و دست و پا نمود در عنا افتاد و در کور و کبود جان های خلق پیش از دست و پا می پریدند از وفا اندر صفا چون به امر اهبطوا بندی شدند حبس خشم و حرص و خرسند ی شدند ما عیال حضرتیم و شیر خواه گفت الخلق عیال للاله آنک او از آسمان باران دهد هم تواند کاو ز رحمت نان دهد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۴۷ - ترجیح نهادن شیر جهد را بر توکّل گفت شیر آری ولی رب العباد نردبانی پیش پای ما نهاد پایه پایه رفت باید سوی بام هست جبری بودن اینجا طمع خام پای داری چون کنی خود را تو لنگ دست داری چون کنی پنهان تو چنگ خواجه چون بیلی به دست بنده داد بی زبان معلوم شد او را مراد دست همچون بیل اشارت های اوست آخر اندیشی عبارت های اوست چون اشارت هاش را بر جان نهی در وفا ی آن اشارت جان دهی پس اشارت های اسرار ت دهد بار بر دارد ز تو کارت دهد حاملی محمول گرداند تو را قابلی مقبول گرداند تو را قابل امر ویی قایل شوی وصل جویی بعد از آن واصل شوی سعی شکر نعمتش قدرت بود جبر تو انکار آن نعمت بود شکر قدرت قدرتت افزون کند جبر نعمت از کفت بیرون کند جبر تو خفتن بود در ره مخسپ تا نبینی آن در و درگه مخسپ هان مخسپ ای کاهل بی اعتبار جز به زیر آن درخت میوه دار تا که شاخ افشان کند هر لحظه باد بر سر خفته بریزد نقل و زاد جبر و خفتن در میان ره زنان مرغ بی هنگام کی یابد امان ور اشارت هاش را بینی زنی مرد پنداری و چون بینی زنی این قدر عقلی که داری گم شود سر که عقل از وی بپرد دم شود زانک بی شکری بود شوم و شنار می برد بی شکر را در قعر نار گر توکل می کنی در کار کن کشت کن پس تکیه بر جبار کن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۴۸ - باز ترجیح نهادن نخچیران توکل را بر جهد جمله با وی بانگ ها بر داشتند کان حریصان که سبب ها کاشتند صد هزار اندر هزار از مرد و زن پس چرا محروم ماندند از زمن صد هزار ان قرن ز آغاز جهان همچو اژدر ها گشاده صد دهان مکر ها کردند آن دانا گروه که ز بن بر کنده شد زان مکر کوه کرد وصف مکر هاشان ذوالجلال لتزول منۡه اقلال ٱلجبال جز که آن قسمت که رفت اندر ازل روی ننمود از شکار و از عمل جمله افتادند از تدبیر و کار ماند کار و حکم های کردگار کسپ جز نامی مدان ای نام دار جهد جز وهمی مپندار ای عیار مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۴۹ - نگریستن عزراییل بر مردی و گریختن آن مرد در سرای سلیمان و تقریر ترجیح توکّل بر جهد و قلّت فایدهٔ جهد زادمردی چاشتگاهی دررسید در سراعدل سلیمان در دوید رویش از غم زرد و هر دو لب کبود پس سلیمان گفت ای خواجه چه بود گفت عزراییل در من این چنین یک نظر انداخت پر از خشم و کین گفت هین اکنون چه می خواهی بخواه گفت فرما باد را ای جان پناه تا مرا زینجا به هندستان برد بوک بنده کان طرف شد جان برد نک ز درویشی گریزانند خلق لقمه حرص و امل ز آنند خلق ترس درویشی مثال آن هراس حرص و کوشش را تو هندستان شناس باد را فرمود تا او را شتاب برد سوی قعر هندستان بر آب روز دیگر وقت دیوان و لقا پس سلیمان گفت عزراییل را کان مسلمان را به خشم از بهر آن بنگریدی تا شد آواره ز خان گفت من از خشم کی کردم نظر از تعجب دیدمش در رهگذر که مرا فرمود حق کامروز هان جان او را تو به هندستان ستان از عجب گفتم گر او را صد پر ست او به هندستان شدن دور اندرست تو همه کار جهان را همچنین کن قیاس و چشم بگشا و ببین از که بگریزیم از خود ای محال از که برباییم از حق ای وبال مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۵۰ - باز ترجیح نهادن شیر جهد را بر توکل و فواید جهد را بیان کردن شیر گفت آری ولیکن هم ببین جهد های انبیا و مؤمنین حق تعالی جهد شان را راست کرد آنچه دیدند از جفا و گرم و سرد حیله هاشان جمله حال آمد لطیف کل شیء من ظریف هو ظریف دام هاشان مرغ گردونی گرفت نقص هاشان جمله افزونی گرفت جهد می کن تا توانی ای کیا در طریق انبیاء و اولیا با قضا پنجه زدن نبود جهاد زانکه این را هم قضا بر ما نهاد کافر م من گر زیان کرده ست کس در ره ایمان و طاعت یک نفس سر شکسته نیست این سر را مبند یک دو روزک جهد کن باقی بخند بد محالی جست کاو دنیا بجست نیک حالی جست کاو عقبی بجست مکر ها در کسب دنیا بارد است مکر ها در ترک دنیا وارد است مکر آن باشد که زندان حفره کرد آنکه حفره بست آن مکری ست سرد این جهان زندان و ما زندانیان حفره کن زندان و خود را وا رهان چیست دنیا از خدا غافل بدن نه قماش و نقده و میزان و زن مال را کز بهر دین باشی حمول نعم مال صالح خواندش رسول آب در کشتی هلاک کشتی است آب اندر زیر کشتی پشتی است چونکه مال و ملک را از دل براند زان سلیمان خویش جز مسکین نخواند کوزه سربسته اندر آب زفت از دل پر باد فوق آب رفت باد درویشی چو در باطن بود بر سر آب جهان ساکن بود گر چه جمله این جهان ملک وی ست ملک در چشم دل او لاشی ست پس دهان دل ببند و مهر کن پر کنش از باد کبر من لدن جهد حق ست و دوا حق ست و درد منکر اندر نفی جهد ش جهد کرد

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۴۸ - باز ترجیح نهادن نخچیران توکل را بر جهد جمله با وی بانگ ها بر داشتند کان حریصان که سبب ها کاشتند صد هزار اندر هزار از مرد و زن پس چرا محروم ماندند از زمن صد هزار ان قرن ز آغاز جهان همچو اژدر ها گشاده صد دهان مکر ها کردند آن دانا گروه که ز بن بر کنده شد زان مکر کوه کرد وصف مکر هاشان ذوالجلال لتزول منۡه اقلال ٱلجبال جز که آن قسمت که رفت اندر ازل روی ننمود از شکار و از عمل جمله افتادند از تدبیر و کار ماند کار و حکم های کردگار کسپ جز نامی مدان ای نام دار جهد جز وهمی مپندار ای عیار مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۴۹ - نگریستن عزراییل بر مردی و گریختن آن مرد در سرای سلیمان و تقریر ترجیح توکّل بر جهد و قلّت فایدهٔ جهد زادمردی چاشتگاهی دررسید در سراعدل سلیمان در دوید رویش از غم زرد و هر دو لب کبود پس سلیمان گفت ای خواجه چه بود گفت عزراییل در من این چنین یک نظر انداخت پر از خشم و کین گفت هین اکنون چه می خواهی بخواه گفت فرما باد را ای جان پناه تا مرا زینجا به هندستان برد بوک بنده کان طرف شد جان برد نک ز درویشی گریزانند خلق لقمه حرص و امل ز آنند خلق ترس درویشی مثال آن هراس حرص و کوشش را تو هندستان شناس باد را فرمود تا او را شتاب برد سوی قعر هندستان بر آب روز دیگر وقت دیوان و لقا پس سلیمان گفت عزراییل را کان مسلمان را به خشم از بهر آن بنگریدی تا شد آواره ز خان گفت من از خشم کی کردم نظر از تعجب دیدمش در رهگذر که مرا فرمود حق کامروز هان جان او را تو به هندستان ستان از عجب گفتم گر او را صد پر ست او به هندستان شدن دور اندرست تو همه کار جهان را همچنین کن قیاس و چشم بگشا و ببین از که بگریزیم از خود ای محال از که برباییم از حق ای وبال مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۵۰ - باز ترجیح نهادن شیر جهد را بر توکل و فواید جهد را بیان کردن شیر گفت آری ولیکن هم ببین جهد های انبیا و مؤمنین حق تعالی جهد شان را راست کرد آنچه دیدند از جفا و گرم و سرد حیله هاشان جمله حال آمد لطیف کل شیء من ظریف هو ظریف دام هاشان مرغ گردونی گرفت نقص هاشان جمله افزونی گرفت جهد می کن تا توانی ای کیا در طریق انبیاء و اولیا با قضا پنجه زدن نبود جهاد زانکه این را هم قضا بر ما نهاد کافر م من گر زیان کرده ست کس در ره ایمان و طاعت یک نفس سر شکسته نیست این سر را مبند یک دو روزک جهد کن باقی بخند بد محالی جست کاو دنیا بجست نیک حالی جست کاو عقبی بجست مکر ها در کسب دنیا بارد است مکر ها در ترک دنیا وارد است مکر آن باشد که زندان حفره کرد آنکه حفره بست آن مکری ست سرد این جهان زندان و ما زندانیان حفره کن زندان و خود را وا رهان چیست دنیا از خدا غافل بدن نه قماش و نقده و میزان و زن مال را کز بهر دین باشی حمول نعم مال صالح خواندش رسول آب در کشتی هلاک کشتی است آب اندر زیر کشتی پشتی است چونکه مال و ملک را از دل براند زان سلیمان خویش جز مسکین نخواند کوزه سربسته اندر آب زفت از دل پر باد فوق آب رفت باد درویشی چو در باطن بود بر سر آب جهان ساکن بود گر چه جمله این جهان ملک وی ست ملک در چشم دل او لاشی ست پس دهان دل ببند و مهر کن پر کنش از باد کبر من لدن جهد حق ست و دوا حق ست و درد منکر اندر نفی جهد ش جهد کرد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۵۱ - مقرر شدن ترجیح جهد بر توکل زین نمط بسیار برهان گفت شیر کز جواب آن جبریان گشتند سیر روبه و آهو و خرگوش و شغال جبر را بگذاشتند و قیل و قال عهدها کردند با شیر ژیان کاندرین بیعت نیفتد در زیان قسم هر روزش بیاید بی جگر حاجتش نبود تقاضایی دگر قرعه بر هر که فتادی روز روز سوی آن شیر او دویدی همچو یوز چون به خرگوش آمد این ساغر بدور بانگ زد خرگوش کاخر چند جور مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۵۲ - انکار کردن نخچیران بر خرگوش در تاخیر رفتن بر شیر قوم گفتندش که چندین گاه ما جان فدا کردیم در عهد و وفا تو مجو بدنامی ما ای عنود تا نرنجد شیر رو رو زود زود مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۵۳ - جواب گفتن خرگوش ایشان را گفت ای یاران مرا مهلت دهید تا به مکرم از بلا بیرون جهید تا امان یابد به مکرم جانتان ماند این میراث فرزندانتان هر پیمبر امتان را در جهان همچنین تا مخلصی می خواندشان کز فلک راه برون شو دیده بود در نظر چون مردمک پیچیده بود مردمش چون مردمک دیدند خرد در بزرگی مردمک کس ره نبرد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۵۴ - اعتراض نخچیران بر سخن خرگوش قوم گفتندش که ای خر گوش دار خویش را اندازه خرگوش دار هین چه لافست این که از تو بهتران در نیاوردند اندر خاطر آن معجبی یا خود قضامان در پیست ور نه این دم لایق چون تو کیست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۵۵ - جواب خرگوش نخچیران را گفت ای یاران حقم الهام داد مر ضعیفی را قوی رایی فتاد آنچ حق آموخت مر زنبور را آن نباشد شیر را و گور را خانه ها سازد پر از حلوای تر حق برو آن علم را بگشاد در آنچ حق آموخت کرم پیله را هیچ پیلی داند آن گون حیله را آدم خاکی ز حق آموخت علم تا به هفتم آسمان افروخت علم نام و ناموس ملک را در شکست کوری آنکس که در حق در شکست زاهد ششصد هزاران ساله را پوزبندی ساخت آن گوساله را تا نتاند شیر علم دین کشید تا نگردد گرد آن قصر مشید علمهای اهل حس شد پوزبند تا نگیرد شیر از آن علم بلند قطره دل را یکی گوهر فتاد کان به دریاها و گردونها نداد چند صورت آخر ای صورت پرست جان بی معنیت از صورت نرست گر بصورت آدمی انسان بدی احمد و بوجهل خود یکسان بدی نقش بر دیوار مثل آدمست بنگر از صورت چه چیز او کمست جان کمست آن صورت با تاب را رو بجو آن گوهر کم یاب را شد سر شیران عالم جمله پست چون سگ اصحاب را دادند دست چه زیانستش از آن نقش نفور چونک جانش غرق شد در بحر نور وصف و صورت نیست اندر خامه ها عالم و عادل بود در نامه ها عالم و عادل همه معنیست بس کش نیابی در مکان و پیش و پس می زند بر تن ز سوی لامکان می نگنجد در فلک خورشید جان

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۵۱ - مقرر شدن ترجیح جهد بر توکل زین نمط بسیار برهان گفت شیر کز جواب آن جبریان گشتند سیر روبه و آهو و خرگوش و شغال جبر را بگذاشتند و قیل و قال عهدها کردند با شیر ژیان کاندرین بیعت نیفتد در زیان قسم هر روزش بیاید بی جگر حاجتش نبود تقاضایی دگر قرعه بر هر که فتادی روز روز سوی آن شیر او دویدی همچو یوز چون به خرگوش آمد این ساغر بدور بانگ زد خرگوش کاخر چند جور مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۵۲ - انکار کردن نخچیران بر خرگوش در تاخیر رفتن بر شیر قوم گفتندش که چندین گاه ما جان فدا کردیم در عهد و وفا تو مجو بدنامی ما ای عنود تا نرنجد شیر رو رو زود زود مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۵۳ - جواب گفتن خرگوش ایشان را گفت ای یاران مرا مهلت دهید تا به مکرم از بلا بیرون جهید تا امان یابد به مکرم جانتان ماند این میراث فرزندانتان هر پیمبر امتان را در جهان همچنین تا مخلصی می خواندشان کز فلک راه برون شو دیده بود در نظر چون مردمک پیچیده بود مردمش چون مردمک دیدند خرد در بزرگی مردمک کس ره نبرد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۵۴ - اعتراض نخچیران بر سخن خرگوش قوم گفتندش که ای خر گوش دار خویش را اندازه خرگوش دار هین چه لافست این که از تو بهتران در نیاوردند اندر خاطر آن معجبی یا خود قضامان در پیست ور نه این دم لایق چون تو کیست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۵۵ - جواب خرگوش نخچیران را گفت ای یاران حقم الهام داد مر ضعیفی را قوی رایی فتاد آنچ حق آموخت مر زنبور را آن نباشد شیر را و گور را خانه ها سازد پر از حلوای تر حق برو آن علم را بگشاد در آنچ حق آموخت کرم پیله را هیچ پیلی داند آن گون حیله را آدم خاکی ز حق آموخت علم تا به هفتم آسمان افروخت علم نام و ناموس ملک را در شکست کوری آنکس که در حق در شکست زاهد ششصد هزاران ساله را پوزبندی ساخت آن گوساله را تا نتاند شیر علم دین کشید تا نگردد گرد آن قصر مشید علمهای اهل حس شد پوزبند تا نگیرد شیر از آن علم بلند قطره دل را یکی گوهر فتاد کان به دریاها و گردونها نداد چند صورت آخر ای صورت پرست جان بی معنیت از صورت نرست گر بصورت آدمی انسان بدی احمد و بوجهل خود یکسان بدی نقش بر دیوار مثل آدمست بنگر از صورت چه چیز او کمست جان کمست آن صورت با تاب را رو بجو آن گوهر کم یاب را شد سر شیران عالم جمله پست چون سگ اصحاب را دادند دست چه زیانستش از آن نقش نفور چونک جانش غرق شد در بحر نور وصف و صورت نیست اندر خامه ها عالم و عادل بود در نامه ها عالم و عادل همه معنیست بس کش نیابی در مکان و پیش و پس می زند بر تن ز سوی لامکان می نگنجد در فلک خورشید جان

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۵۶ - ذکر دانش خرگوش و بیان فضیلت و منافع دانستن این سخن پایان ندارد هوش دار هوش سوی قصه خرگوش دار گوش خر بفروش و دیگر گوش خر کین سخن را در نیابد گوش خر رو تو روبه بازی خرگوش بین مکر و شیراندازی خرگوش بین خاتم ملک سلیمانست علم جمله عالم صورت و جانست علم آدمی را زین هنر بیچاره گشت خلق دریاها و خلق کوه و دشت زو پلنگ و شیر ترسان همچو موش زو نهنگ و بحر در صفرا و جوش زو پری و دیو ساحلها گرفت هر یکی در جای پنهان جا گرفت آدمی را دشمن پنهان بسی ست آدمی با حذر عاقل کسی ست خلق پنهان زشتشان و خوبشان می زند در دل به هر دم کوبشان بهر غسل ار در روی در جویبار بر تو آسیبی زند در آب خار گرچه پنهان خار در آبست پست چونک در تو می خلد دانی که هست خارخار وحیها و وسوسه از هزاران کس بود نه یک کسه باش تا حسهای تو مبدل شود تا ببینیشان و مشکل حل شود تا سخنهای کیان رد کرده ای تا کیان را سرور خود کرده ای مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۵۷ - باز طلبیدن نخچیران از خرگوش سر اندیشهٔ او را بعد از آن گفتند کای خرگوش چست در میان آر آنچ در ادراک تست ای که با شیری تو در پیچیده ای بازگو رایی که اندیشیده ای مشورت ادراک و هشیاری دهد عقلها مر عقل را یاری دهد گفت پیغامبر بکن ای رای زن مشورت کالمستشار مؤتمن مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۵۸ - منع کردن خرگوش از راز ایشان را گفت هر رازی نشاید باز گفت جفت طاق آید گهی گه طاق جفت از صفا گر دم زنی با آینه تیره گردد زود با ما آینه در بیان این سه کم جنبان لبت از ذهاب و از ذهب وز مذهبت کین سه را خصمست بسیار و عدو در کمینت ایستد چون داند او ور بگویی با یکی دو الوداع کل سر جاوز الاثنین شاع گر دو سه پرنده را بندی بهم بر زمین مانند محبوس از الم مشورت دارند سرپوشیده خوب در کنایت با غلط افکن مشوب مشورت کردی پیمبر بسته سر گفته ایشانش جواب و بی خبر در مثالی بسته گفتی رای را تا ندانند خصم از سر پای را او جواب خویش بگرفتی ازو وز سؤالش می نبردی غیر بو

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۵۶ - ذکر دانش خرگوش و بیان فضیلت و منافع دانستن این سخن پایان ندارد هوش دار هوش سوی قصه خرگوش دار گوش خر بفروش و دیگر گوش خر کین سخن را در نیابد گوش خر رو تو روبه بازی خرگوش بین مکر و شیراندازی خرگوش بین خاتم ملک سلیمانست علم جمله عالم صورت و جانست علم آدمی را زین هنر بیچاره گشت خلق دریاها و خلق کوه و دشت زو پلنگ و شیر ترسان همچو موش زو نهنگ و بحر در صفرا و جوش زو پری و دیو ساحلها گرفت هر یکی در جای پنهان جا گرفت آدمی را دشمن پنهان بسی ست آدمی با حذر عاقل کسی ست خلق پنهان زشتشان و خوبشان می زند در دل به هر دم کوبشان بهر غسل ار در روی در جویبار بر تو آسیبی زند در آب خار گرچه پنهان خار در آبست پست چونک در تو می خلد دانی که هست خارخار وحیها و وسوسه از هزاران کس بود نه یک کسه باش تا حسهای تو مبدل شود تا ببینیشان و مشکل حل شود تا سخنهای کیان رد کرده ای تا کیان را سرور خود کرده ای مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۵۷ - باز طلبیدن نخچیران از خرگوش سر اندیشهٔ او را بعد از آن گفتند کای خرگوش چست در میان آر آنچ در ادراک تست ای که با شیری تو در پیچیده ای بازگو رایی که اندیشیده ای مشورت ادراک و هشیاری دهد عقلها مر عقل را یاری دهد گفت پیغامبر بکن ای رای زن مشورت کالمستشار مؤتمن مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۵۸ - منع کردن خرگوش از راز ایشان را گفت هر رازی نشاید باز گفت جفت طاق آید گهی گه طاق جفت از صفا گر دم زنی با آینه تیره گردد زود با ما آینه در بیان این سه کم جنبان لبت از ذهاب و از ذهب وز مذهبت کین سه را خصمست بسیار و عدو در کمینت ایستد چون داند او ور بگویی با یکی دو الوداع کل سر جاوز الاثنین شاع گر دو سه پرنده را بندی بهم بر زمین مانند محبوس از الم مشورت دارند سرپوشیده خوب در کنایت با غلط افکن مشوب مشورت کردی پیمبر بسته سر گفته ایشانش جواب و بی خبر در مثالی بسته گفتی رای را تا ندانند خصم از سر پای را او جواب خویش بگرفتی ازو وز سؤالش می نبردی غیر بو

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۵۹ - قصهٔ مکر خرگوش ساعتی تاخیر کرد اندر شدن بعد از آن شد پیش شیر پنجه زن زان سبب کاندر شدن او ماند دیر خاک را می کند و می غرید شیر گفت من گفتم که عهد آن خسان خام باشد خام و سست و نارسان دمدمه ی ایشان مرا از خر فکند چند بفریبد مرا این دهر چند سخت درماند امیر سست ریش چون نه پس بیند نه پیش از احمقیش راه هموارست زیرش دامها قحط معنی در میان نامها لفظها و نامها چون دامهاست لفظ شیرین ریگ آب عمر ماست آن یکی ریگی که جوشد آب ازو سخت کم یابست رو آن را بجو منبع حکمت شود حکمت طلب فارغ آید او ز تحصیل و سبب لوح حافظ لوح محفوظی شود عقل او از روح محظوظی شود چون معلم بود عقلش ز ابتدا بعد ازین شد عقل شاگردی ورا عقل چون جبریل گوید احمدا گر یکی گامی نهم سوزد مرا تو مرا بگذار زین پس پیش ران حد من این بود ای سلطان جان هر که ماند از کاهلی بی شکر و صبر او همی داند که گیرد پای جبر هر که جبر آورد خود رنجور کرد تا همان رنجوریش در گور کرد گفت پیغمبر که رنجوری بلاغ رنج آرد تا بمیرد چون چراغ جبر چه بود بستن اشکسته را یا بپیوستن رگی بگسسته را چون درین ره پای خود نشکسته ای بر که می خندی چه پا را بسته ای وانک پایش در ره کوشش شکست دررسید او را براق و بر نشست حامل دین بود او محمول شد قابل فرمان بد او مقبول شد تاکنون فرمان پذیرفتی ز شاه بعد ازین فرمان رساند بر سپاه تاکنون اختر اثر کردی درو بعد ازین باشد امیر اختر او گر ترا اشکال آید در نظر پس تو شک داری در انشق القمر تازه کن ایمان نی از گفت زبان ای هوا را تازه کرده در نهان تا هوا تازه ست ایمان تازه نیست کاین هوا جز قفل آن دروازه نیست کرده ای تاویل حرف بکر را خویش را تاویل کن نه ذکر را بر هوا تاویل قرآن می کنی پست و کژ شد از تو معنی سنی مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۶۰ - زیافت تأویل رکیک مگس آن مگس بر برگ کاه و بول خر همچو کشتیبان همی افراشت سر گفت من دریا و کشتی خوانده ام مدتی در فکر آن می مانده ام اینک این دریا و این کشتی و من مرد کشتیبان و اهل و رای زن بر سر دریا همی راند او عمد می نمودش آن قدر بیرون ز حد بود بی حد آن چمین نسبت بدو آن نظر که بیند آن را راست کو عالمش چندان بود کش بینشست چشم چندین بحر همچندینشست صاحب تاویل باطل چون مگس وهم او بول خر و تصویر خس گر مگس تاویل بگذارد برای آن مگس را بخت گرداند همای آن مگس نبود کش این عبرت بود روح او نه در خور صورت بود

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۵۹ - قصهٔ مکر خرگوش ساعتی تاخیر کرد اندر شدن بعد از آن شد پیش شیر پنجه زن زان سبب کاندر شدن او ماند دیر خاک را می کند و می غرید شیر گفت من گفتم که عهد آن خسان خام باشد خام و سست و نارسان دمدمه ی ایشان مرا از خر فکند چند بفریبد مرا این دهر چند سخت درماند امیر سست ریش چون نه پس بیند نه پیش از احمقیش راه هموارست زیرش دامها قحط معنی در میان نامها لفظها و نامها چون دامهاست لفظ شیرین ریگ آب عمر ماست آن یکی ریگی که جوشد آب ازو سخت کم یابست رو آن را بجو منبع حکمت شود حکمت طلب فارغ آید او ز تحصیل و سبب لوح حافظ لوح محفوظی شود عقل او از روح محظوظی شود چون معلم بود عقلش ز ابتدا بعد ازین شد عقل شاگردی ورا عقل چون جبریل گوید احمدا گر یکی گامی نهم سوزد مرا تو مرا بگذار زین پس پیش ران حد من این بود ای سلطان جان هر که ماند از کاهلی بی شکر و صبر او همی داند که گیرد پای جبر هر که جبر آورد خود رنجور کرد تا همان رنجوریش در گور کرد گفت پیغمبر که رنجوری بلاغ رنج آرد تا بمیرد چون چراغ جبر چه بود بستن اشکسته را یا بپیوستن رگی بگسسته را چون درین ره پای خود نشکسته ای بر که می خندی چه پا را بسته ای وانک پایش در ره کوشش شکست دررسید او را براق و بر نشست حامل دین بود او محمول شد قابل فرمان بد او مقبول شد تاکنون فرمان پذیرفتی ز شاه بعد ازین فرمان رساند بر سپاه تاکنون اختر اثر کردی درو بعد ازین باشد امیر اختر او گر ترا اشکال آید در نظر پس تو شک داری در انشق القمر تازه کن ایمان نی از گفت زبان ای هوا را تازه کرده در نهان تا هوا تازه ست ایمان تازه نیست کاین هوا جز قفل آن دروازه نیست کرده ای تاویل حرف بکر را خویش را تاویل کن نه ذکر را بر هوا تاویل قرآن می کنی پست و کژ شد از تو معنی سنی مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۶۰ - زیافت تأویل رکیک مگس آن مگس بر برگ کاه و بول خر همچو کشتیبان همی افراشت سر گفت من دریا و کشتی خوانده ام مدتی در فکر آن می مانده ام اینک این دریا و این کشتی و من مرد کشتیبان و اهل و رای زن بر سر دریا همی راند او عمد می نمودش آن قدر بیرون ز حد بود بی حد آن چمین نسبت بدو آن نظر که بیند آن را راست کو عالمش چندان بود کش بینشست چشم چندین بحر همچندینشست صاحب تاویل باطل چون مگس وهم او بول خر و تصویر خس گر مگس تاویل بگذارد برای آن مگس را بخت گرداند همای آن مگس نبود کش این عبرت بود روح او نه در خور صورت بود

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۶۱ - تولیدن شیر از دیر آمدن خرگوش همچو آن خرگوش کو بر شیر زد روح او کی بود اندر خورد قد شیر می گفت از سر تیزی و خشم کز ره گوشم عدو بر بست چشم مکرهای جبریانم بسته کرد تیغ چوبینشان تنم را خسته کرد زین سپس من نشنوم آن دمدمه بانگ دیوانست و غولان آن همه بر دران ای دل تو ایشان را مه ایست پوستشان برکن کشان جز پوست نیست پوست چه بود گفته های رنگ رنگ چون زره بر آب کش نبود درنگ این سخن چون پوست و معنی مغز دان این سخن چون نقش و معنی همچو جان پوست باشد مغز بد را عیب پوش مغز نیکو را ز غیرت غیب پوش چون قلم از باد بد دفتر ز آب هرچه بنویسی فنا گردد شتاب نقش آبست ار وفا جویی از آن باز گردی دستهای خود گزان باد در مردم هوا و آرزوست چون هوا بگذاشتی پیغام هوست خوش بود پیغامهای کردگار کو ز سر تا پای باشد پایدار خطبه شاهان بگردد و آن کیا جز کیا و خطبه های انبیا زانک بوش پادشاهان از هواست بارنامه انبیا از کبریاست از درمها نام شاهان برکنند نام احمد تا ابد بر می زنند نام احمد نام جمله انبیاست چونک صد آمد نود هم پیش ماست

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۶۱ - تولیدن شیر از دیر آمدن خرگوش همچو آن خرگوش کو بر شیر زد روح او کی بود اندر خورد قد شیر می گفت از سر تیزی و خشم کز ره گوشم عدو بر بست چشم مکرهای جبریانم بسته کرد تیغ چوبینشان تنم را خسته کرد زین سپس من نشنوم آن دمدمه بانگ دیوانست و غولان آن همه بر دران ای دل تو ایشان را مه ایست پوستشان برکن کشان جز پوست نیست پوست چه بود گفته های رنگ رنگ چون زره بر آب کش نبود درنگ این سخن چون پوست و معنی مغز دان این سخن چون نقش و معنی همچو جان پوست باشد مغز بد را عیب پوش مغز نیکو را ز غیرت غیب پوش چون قلم از باد بد دفتر ز آب هرچه بنویسی فنا گردد شتاب نقش آبست ار وفا جویی از آن باز گردی دستهای خود گزان باد در مردم هوا و آرزوست چون هوا بگذاشتی پیغام هوست خوش بود پیغامهای کردگار کو ز سر تا پای باشد پایدار خطبه شاهان بگردد و آن کیا جز کیا و خطبه های انبیا زانک بوش پادشاهان از هواست بارنامه انبیا از کبریاست از درمها نام شاهان برکنند نام احمد تا ابد بر می زنند نام احمد نام جمله انبیاست چونک صد آمد نود هم پیش ماست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۶۲ - هم در بیان مکر خرگوش در شدن خرگوش بس تاخیر کرد مکر را با خویشتن تقریر کرد در ره آمد بعد تاخیر دراز تا به گوش شیر گوید یک دو راز تا چه عالم هاست در سودای عقل تا چه با پهنا ست این دریای عقل صورت ما اندرین بحر عذاب می دود چون کاسه ها بر روی آب تا نشد پر بر سر دریا چو تشت چونکه پر شد تشت در وی غرق گشت عقل پنهان ست و ظاهر عالمی صورت ما موج یا از وی نمی هر چه صورت بی وسیلت سازدش ز آن وسیلت بحر دور اندازدش تا نبیند دل دهنده راز را تا نبیند تیر دورانداز را اسپ خود را یاوه داند وز ستیز می دواند اسپ خود در راه تیز اسپ خود را یاوه داند آن جواد و اسپ خود او را کشان کرده چو باد در فغان و جست و جو آن خیره سر هر طرف پرسان و جویان در به در کانکه دزدید اسپ ما را کو و کیست این که زیر ران تست ای خواجه چیست آری این اسپست لیک این اسپ کو با خود آی ای شهسوار اسپ جو جان ز پیدایی و نزدیکی ست گم چون شکم پر آب و لب خشکی چو خم تا نبینی سرخ و سبز و بور را کی ببینی پیش ازین سه نور را لیک چون در رنگ گم شد هوش تو شد ز نور آن رنگ ها روپوش تو چونکه شب آن رنگ ها مستور بود پس بدیدی دید رنگ از نور بود نیست دید رنگ بی نور برون همچنین رنگ خیال اندرون این برون از آفتاب و از سها و اندرون از عکس انوار علا نور نور چشم خود نور دل ست نور چشم از نور دل ها حاصل ست باز نور نور دل نور خدا ست کاو ز نور عقل و حس پاک و جدا ست شب نبد نور و ندیدی رنگ ها پس به ضد نور پیدا شد ترا دیدن نور ست آنگه دید رنگ وین به ضد نور دانی بی درنگ رنج و غم را حق پی آن آفرید تا بدین ضد خوش دلی آید پدید پس نهانی ها به ضد پیدا شود چونک حق را نیست ضد پنهان بود که نظر بر نور بود آنگه به رنگ ضد به ضد پیدا بود چون روم و زنگ پس به ضد نور دانستی تو نور ضد ضد را می نماید در صدور نور حق را نیست ضد ی در وجود تا به ضد او را توان پیدا نمود لاجرم ابصار ما لا تدرکه و هو یدرک بین تو از موسی و که صورت از معنی چو شیر از بیشه دان یا چو آواز و سخن ز اندیشه دان این سخن و آواز از اندیشه خاست تو ندانی بحر اندیشه کجاست لیک چون موج سخن دیدی لطیف بحر آن دانی که باشد هم شریف چون ز دانش موج اندیشه بتاخت از سخن و آواز او صورت بساخت از سخن صورت بزاد و باز مرد موج خود را باز اندر بحر برد صورت از بی صورتی آمد برون باز شد که انا الیه راجعون پس ترا هر لحظه مرگ و رجعتیست مصطفی فرمود دنیا ساعتیست فکر ما تیر ی ست از هو در هوا در هوا کی پاید آید تا خدا هر نفس نو می شود دنیا و ما بی خبر از نو شدن اندر بقا عمر همچون جوی نو نو می رسد مستمری می نماید در جسد آن ز تیزی مستمر شکل آمده ست چون شرر کش تیز جنبانی بدست شاخ آتش را بجنبانی بساز در نظر آتش نماید بس دراز این درازی مدت از تیزی صنع می نماید سرعت انگیزی صنع طالب این سر اگر علامه ای ست نک حسام الدین که سامی نامه ای ست

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۶۲ - هم در بیان مکر خرگوش در شدن خرگوش بس تاخیر کرد مکر را با خویشتن تقریر کرد در ره آمد بعد تاخیر دراز تا به گوش شیر گوید یک دو راز تا چه عالم هاست در سودای عقل تا چه با پهنا ست این دریای عقل صورت ما اندرین بحر عذاب می دود چون کاسه ها بر روی آب تا نشد پر بر سر دریا چو تشت چونکه پر شد تشت در وی غرق گشت عقل پنهان ست و ظاهر عالمی صورت ما موج یا از وی نمی هر چه صورت بی وسیلت سازدش ز آن وسیلت بحر دور اندازدش تا نبیند دل دهنده راز را تا نبیند تیر دورانداز را اسپ خود را یاوه داند وز ستیز می دواند اسپ خود در راه تیز اسپ خود را یاوه داند آن جواد و اسپ خود او را کشان کرده چو باد در فغان و جست و جو آن خیره سر هر طرف پرسان و جویان در به در کانکه دزدید اسپ ما را کو و کیست این که زیر ران تست ای خواجه چیست آری این اسپست لیک این اسپ کو با خود آی ای شهسوار اسپ جو جان ز پیدایی و نزدیکی ست گم چون شکم پر آب و لب خشکی چو خم تا نبینی سرخ و سبز و بور را کی ببینی پیش ازین سه نور را لیک چون در رنگ گم شد هوش تو شد ز نور آن رنگ ها روپوش تو چونکه شب آن رنگ ها مستور بود پس بدیدی دید رنگ از نور بود نیست دید رنگ بی نور برون همچنین رنگ خیال اندرون این برون از آفتاب و از سها و اندرون از عکس انوار علا نور نور چشم خود نور دل ست نور چشم از نور دل ها حاصل ست باز نور نور دل نور خدا ست کاو ز نور عقل و حس پاک و جدا ست شب نبد نور و ندیدی رنگ ها پس به ضد نور پیدا شد ترا دیدن نور ست آنگه دید رنگ وین به ضد نور دانی بی درنگ رنج و غم را حق پی آن آفرید تا بدین ضد خوش دلی آید پدید پس نهانی ها به ضد پیدا شود چونک حق را نیست ضد پنهان بود که نظر بر نور بود آنگه به رنگ ضد به ضد پیدا بود چون روم و زنگ پس به ضد نور دانستی تو نور ضد ضد را می نماید در صدور نور حق را نیست ضد ی در وجود تا به ضد او را توان پیدا نمود لاجرم ابصار ما لا تدرکه و هو یدرک بین تو از موسی و که صورت از معنی چو شیر از بیشه دان یا چو آواز و سخن ز اندیشه دان این سخن و آواز از اندیشه خاست تو ندانی بحر اندیشه کجاست لیک چون موج سخن دیدی لطیف بحر آن دانی که باشد هم شریف چون ز دانش موج اندیشه بتاخت از سخن و آواز او صورت بساخت از سخن صورت بزاد و باز مرد موج خود را باز اندر بحر برد صورت از بی صورتی آمد برون باز شد که انا الیه راجعون پس ترا هر لحظه مرگ و رجعتیست مصطفی فرمود دنیا ساعتیست فکر ما تیر ی ست از هو در هوا در هوا کی پاید آید تا خدا هر نفس نو می شود دنیا و ما بی خبر از نو شدن اندر بقا عمر همچون جوی نو نو می رسد مستمری می نماید در جسد آن ز تیزی مستمر شکل آمده ست چون شرر کش تیز جنبانی بدست شاخ آتش را بجنبانی بساز در نظر آتش نماید بس دراز این درازی مدت از تیزی صنع می نماید سرعت انگیزی صنع طالب این سر اگر علامه ای ست نک حسام الدین که سامی نامه ای ست

%0
10 Bölüm