مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۳۷ - چاره کردن سلیمان علیهالسلام در احضار تخت بلقیس از سبا گفت عفریتی که تختش را به فن حاضر آرم تا تو زین مجلس شدن گفت آصف من به اسم اعظمش حاضر آرم پیش تو در یک دمش گرچه عفریت اوستاد سحر بود لیک آن از نفخ آصف رو نمود حاضر آمد تخت بلقیس آن زمان لیک ز آصف نه از فن عفریتیان گفت حمدالله برین و صد چنین که بدیدستم ز رب العالمین پس نظر کرد آن سلیمان سوی تخت گفت آری گول گیری ای درخت پیش چوب و پیش سنگ نقش کند ای بسا گولان که سرها می نهند ساجد و مسجود از جان بی خبر دیده از جان جنبشی واندک اثر دیده در وقتی که شد حیران و دنگ که سخن گفت و اشارت کرد سنگ نرد خدمت چون به ناموضع بباخت شیر سنگین را شقی شیری شناخت از کرم شیر حقیقی کرد جود استخوانی سوی سگ انداخت زود گفت گرچه نیست آن سگ بر قوام لیک ما را استخوان لطفیست عام مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۳۸ - قصهٔ یاری خواستن حلیمه از بتان چون عقیب فطام مصطفی را علیهالسلام گم کرد و لرزیدن و سجدهٔ بتان و گواهی دادن ایشان بر عظمت کار مصطفی صلیالله علیه و سلم قصه راز حلیمه گویمت تا زداید داستان او غمت مصطفی را چون ز شیر او باز کرد بر کفش برداشت چون ریحان و ورد می گریزانیدش از هر نیک و بد تا سپارد آن شهنشه را به جد چون همی آورد امانت را ز بیم شد به کعبه و آمد او اندر حطیم از هوا بشنید بانگی کای حطیم تافت بر تو آفتابی بس عظیم ای حطیم امروز آید بر تو زود صد هزاران نور از خورشید جود ای حطیم امروز آرد در تو رخت محتشم شاهی که پیک اوست بخت ای حطیم امروز بی شک از نوی منزل جانهای بالایی شوی جان پاکان طلب طلب و جوق جوق آیدت از هر نواحی مست شوق گشت حیران آن حلیمه زان صدا نه کسی در پیش نه سوی قفا شش جهت خالی ز صورت وین ندا شد پیاپی آن ندا را جان فدا مصطفی را بر زمین بنهاد او تا کند آن بانگ خوش را جست و جو چشم می انداخت آن دم سو به سو که کجا است این شه اسرارگو کین چنین بانگ بلند از چپ و راست می رسد یا رب رساننده کجاست چون ندید او خیره و نومید شد جسم لرزان هم چو شاخ بید شد باز آمد سوی آن طفل رشید مصطفی را بر مکان خود ندید حیرت اندر حیرت آمد بر دلش گشت بس تاریک از غم منزلش سوی منزلها دوید و بانگ داشت که کی بر دردانه ام غارت گماشت مکیان گفتند ما را علم نیست ما ندانستیم که آنجا کودکیست ریخت چندان اشک و کرد او بس فغان که ازو گریان شدند آن دیگران سینه کوبان آن چنان بگریست خوش که اختران گریان شدند از گریه اش
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۳۷ - چاره کردن سلیمان علیهالسلام در احضار تخت بلقیس از سبا گفت عفریتی که تختش را به فن حاضر آرم تا تو زین مجلس شدن گفت آصف من به اسم اعظمش حاضر آرم پیش تو در یک دمش گرچه عفریت اوستاد سحر بود لیک آن از نفخ آصف رو نمود حاضر آمد تخت بلقیس آن زمان لیک ز آصف نه از فن عفریتیان گفت حمدالله برین و صد چنین که بدیدستم ز رب العالمین پس نظر کرد آن سلیمان سوی تخت گفت آری گول گیری ای درخت پیش چوب و پیش سنگ نقش کند ای بسا گولان که سرها می نهند ساجد و مسجود از جان بی خبر دیده از جان جنبشی واندک اثر دیده در وقتی که شد حیران و دنگ که سخن گفت و اشارت کرد سنگ نرد خدمت چون به ناموضع بباخت شیر سنگین را شقی شیری شناخت از کرم شیر حقیقی کرد جود استخوانی سوی سگ انداخت زود گفت گرچه نیست آن سگ بر قوام لیک ما را استخوان لطفیست عام مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۳۸ - قصهٔ یاری خواستن حلیمه از بتان چون عقیب فطام مصطفی را علیهالسلام گم کرد و لرزیدن و سجدهٔ بتان و گواهی دادن ایشان بر عظمت کار مصطفی صلیالله علیه و سلم قصه راز حلیمه گویمت تا زداید داستان او غمت مصطفی را چون ز شیر او باز کرد بر کفش برداشت چون ریحان و ورد می گریزانیدش از هر نیک و بد تا سپارد آن شهنشه را به جد چون همی آورد امانت را ز بیم شد به کعبه و آمد او اندر حطیم از هوا بشنید بانگی کای حطیم تافت بر تو آفتابی بس عظیم ای حطیم امروز آید بر تو زود صد هزاران نور از خورشید جود ای حطیم امروز آرد در تو رخت محتشم شاهی که پیک اوست بخت ای حطیم امروز بی شک از نوی منزل جانهای بالایی شوی جان پاکان طلب طلب و جوق جوق آیدت از هر نواحی مست شوق گشت حیران آن حلیمه زان صدا نه کسی در پیش نه سوی قفا شش جهت خالی ز صورت وین ندا شد پیاپی آن ندا را جان فدا مصطفی را بر زمین بنهاد او تا کند آن بانگ خوش را جست و جو چشم می انداخت آن دم سو به سو که کجا است این شه اسرارگو کین چنین بانگ بلند از چپ و راست می رسد یا رب رساننده کجاست چون ندید او خیره و نومید شد جسم لرزان هم چو شاخ بید شد باز آمد سوی آن طفل رشید مصطفی را بر مکان خود ندید حیرت اندر حیرت آمد بر دلش گشت بس تاریک از غم منزلش سوی منزلها دوید و بانگ داشت که کی بر دردانه ام غارت گماشت مکیان گفتند ما را علم نیست ما ندانستیم که آنجا کودکیست ریخت چندان اشک و کرد او بس فغان که ازو گریان شدند آن دیگران سینه کوبان آن چنان بگریست خوش که اختران گریان شدند از گریه اش