Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶ - تمثیل لوح محفوظ و ادراک عقل هر کسی از آن لوح آنک امر و قسمت و مقدور هر روزهٔ ویست هم چون ادراک جبرئیل علیه‌السلام هر روزی از لوح اعظم عقل مثال جبرئیلست و نظر او به تفکر به سوی غیبی که معهود اوست در تفکر و اندیشهٔ کیفیت معاش و بیرون شو کارهای هر روزینه مانند نظر جبرئیلست در لوح و فهم کردن او از لوح چون ملک از لوح محفوظ آن خرد هر صباحی درس هر روزه برد بر عدم تحریرها بین بی بنان و از سوادش حیرت سوداییان هر کسی شد بر خیالی ریش گاو گشته در سودای گنجی کنج کاو از خیالی گشته شخصی پرشکوه روی آورده به معدنهای کوه وز خیالی آن دگر با جهد مر رو نهاده سوی دریا بهر در وآن دگر بهر ترهب در کنشت وآن یکی اندر حریصی سوی کشت از خیال آن ره زن رسته شده وز خیال این مرهم خسته شده در پری خوانی یکی دل کرده گم بر نجوم آن دیگری بنهاده سم این روشها مختلف بیند برون زان خیالات ملون ز اندرون این در آن حیران شده کان بر چیست هر چشنده آن دگر را نافیست آن خیالات ار نبد نامؤتلف چون ز بیرون شد روشها مختلف قبله جان را چو پنهان کرده اند هر کسی رو جانبی آورده اند مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۷ - تمثیل روشهای مختلف و همتهای گوناگون به اختلاف تحری متحریان در وقت نماز قبله را در وقت تاریکی و تحری غواصان در قعر بحر هم چو قومی که تحری می کنند بر خیال قبله سویی می تنند چونک کعبه رو نماید صبحگاه کشف گردد که کی گم کردست راه یا چو غواصان به زیر قعر آب هر کسی چیزی همی چیند شتاب بر امید گوهر و در ثمین توبره پر می کنند از آن و این چون بر آیند از تگ دریای ژرف کشف گردد صاحب در شگرف وآن دگر که برد مروارید خرد وآن دگر که سنگ ریزه و شبه برد هکذی یبلوهم بالساهره فتنة ذات افتضاح قاهره هم چنین هر قوم چون پروانگان گرد شمعی پرزنان اندر جهان خویشتن بر آتشی برمی زنند گرد شمع خود طوافی می کنند بر امید آتش موسی بخت کز لهیبش سبزتر گردد درخت فضل آن آتش شنیده هر رمه هر شرر را آن گمان برده همه چون برآید صبحدم نور خلود وا نماید هر یکی چه شمع بود هر کرا پر سوخت زان شمع ظفر بدهدش آن شمع خوش هشتاد پر جوق پروانه دو دیده دوخته مانده زیر شمع بد پر سوخته می تپد اندر پشیمانی و سوز می کند آه از هوای چشم دوز شمع او گوید که چون من سوختم کی ترا برهانم از سوز و ستم شمع او گریان که من سرسوخته چون کنم مر غیر را افروخته مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۸ - تفسیر یا حسرة علی العباد او همی گوید که از اشکال تو غره گشتم دیر دیدم حال تو شمع مرده باده رفته دلربا غوطه خورد از ننگ کژبینی ما ظلت الارباح خسرا مغرما نشتکی شکوی الی الله العمی حبذا ارواح اخوان ثقات مسلمات مؤمنات قانتات هر کسی رویی به سویی برده اند وان عزیزان رو به بی سو کرده اند هر کبوتر می پرد در مذهبی وین کبوتر جانب بی جانبی ما نه مرغان هوا نه خانگی دانه ما دانه بی دانگی زان فراخ آمد چنین روزی ما که دریدن شد قبادوزی ما

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶ - تمثیل لوح محفوظ و ادراک عقل هر کسی از آن لوح آنک امر و قسمت و مقدور هر روزهٔ ویست هم چون ادراک جبرئیل علیه‌السلام هر روزی از لوح اعظم عقل مثال جبرئیلست و نظر او به تفکر به سوی غیبی که معهود اوست در تفکر و اندیشهٔ کیفیت معاش و بیرون شو کارهای هر روزینه مانند نظر جبرئیلست در لوح و فهم کردن او از لوح چون ملک از لوح محفوظ آن خرد هر صباحی درس هر روزه برد بر عدم تحریرها بین بی بنان و از سوادش حیرت سوداییان هر کسی شد بر خیالی ریش گاو گشته در سودای گنجی کنج کاو از خیالی گشته شخصی پرشکوه روی آورده به معدنهای کوه وز خیالی آن دگر با جهد مر رو نهاده سوی دریا بهر در وآن دگر بهر ترهب در کنشت وآن یکی اندر حریصی سوی کشت از خیال آن ره زن رسته شده وز خیال این مرهم خسته شده در پری خوانی یکی دل کرده گم بر نجوم آن دیگری بنهاده سم این روشها مختلف بیند برون زان خیالات ملون ز اندرون این در آن حیران شده کان بر چیست هر چشنده آن دگر را نافیست آن خیالات ار نبد نامؤتلف چون ز بیرون شد روشها مختلف قبله جان را چو پنهان کرده اند هر کسی رو جانبی آورده اند مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۷ - تمثیل روشهای مختلف و همتهای گوناگون به اختلاف تحری متحریان در وقت نماز قبله را در وقت تاریکی و تحری غواصان در قعر بحر هم چو قومی که تحری می کنند بر خیال قبله سویی می تنند چونک کعبه رو نماید صبحگاه کشف گردد که کی گم کردست راه یا چو غواصان به زیر قعر آب هر کسی چیزی همی چیند شتاب بر امید گوهر و در ثمین توبره پر می کنند از آن و این چون بر آیند از تگ دریای ژرف کشف گردد صاحب در شگرف وآن دگر که برد مروارید خرد وآن دگر که سنگ ریزه و شبه برد هکذی یبلوهم بالساهره فتنة ذات افتضاح قاهره هم چنین هر قوم چون پروانگان گرد شمعی پرزنان اندر جهان خویشتن بر آتشی برمی زنند گرد شمع خود طوافی می کنند بر امید آتش موسی بخت کز لهیبش سبزتر گردد درخت فضل آن آتش شنیده هر رمه هر شرر را آن گمان برده همه چون برآید صبحدم نور خلود وا نماید هر یکی چه شمع بود هر کرا پر سوخت زان شمع ظفر بدهدش آن شمع خوش هشتاد پر جوق پروانه دو دیده دوخته مانده زیر شمع بد پر سوخته می تپد اندر پشیمانی و سوز می کند آه از هوای چشم دوز شمع او گوید که چون من سوختم کی ترا برهانم از سوز و ستم شمع او گریان که من سرسوخته چون کنم مر غیر را افروخته مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۸ - تفسیر یا حسرة علی العباد او همی گوید که از اشکال تو غره گشتم دیر دیدم حال تو شمع مرده باده رفته دلربا غوطه خورد از ننگ کژبینی ما ظلت الارباح خسرا مغرما نشتکی شکوی الی الله العمی حبذا ارواح اخوان ثقات مسلمات مؤمنات قانتات هر کسی رویی به سویی برده اند وان عزیزان رو به بی سو کرده اند هر کبوتر می پرد در مذهبی وین کبوتر جانب بی جانبی ما نه مرغان هوا نه خانگی دانه ما دانه بی دانگی زان فراخ آمد چنین روزی ما که دریدن شد قبادوزی ما

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۹ - سبب آنک فرجی را نام فرجی نهادند از اول صوفیی بدرید جبه در حرج پیشش آمد بعد بدریدن فرج کرد نام آن دریده فرجی این لقب شد فاش زان مرد نجی این لقب شد فاش و صافش شیخ برد ماند اندر طبع خلقان حرف درد هم چنین هر نام صافی داشتست اسم را چون دردیی بگذاشتست هر که گل خوارست دردی را گرفت رفت صوفی سوی صافی ناشکفت گفت لابد درد را صافی بود زین دلالت دل به صفوت می رود درد عسر افتاد و صافش یسر او صاف چون خرما و دردی بسر او یسر با عسرست هین آیس مباش راه داری زین ممات اندر معاش روح خواهی جبه بشکاف ای پسر تا از آن صفوت برآری زود سر هست صوفی آنک شد صفوت طلب نه از لباس صوف و خیاطی و دب صوفیی گشته به پیش این لیام الخیاطه واللواطه والسلام بر خیال آن صفا و نام نیک رنگ پوشیدن نکو باشد ولیک بر خیالش گر روی تا اصل او نی چو عباد خیال تو به تو دور باش غیرتت آمد خیال گرد بر گرد سراپرده جمال بسته هر جوینده را که راه نیست هر خیالش پیش می آید بیست جز مگر آن تیزکوش تیزهوش کش بود از جیش نصرتهاش جوش نجهد از تخییلها نی شه شود تیر شه بنماید آنگه ره شود این دل سرگشته را تدبیر بخش وین کمانهای دوتو را تیر بخش جرعه ای بر ریختی زان خفیه جام بر زمین خاک من کاس الکرام هست بر زلف و رخ از جرعه ش نشان خاک را شاهان همی لیسند از آن جرعه حسنست اندر خاک گش که به صد دل روز و شب می بوسیش جرعه خاک آمیز چون مجنون کند مر ترا تا صاف او خود چون کند هر کسی پیش کلوخی جامه چاک که آن کلوخ از حسن آمد جرعه ناک جرعه ای بر ماه و خورشید و حمل جرعه ای بر عرش و کرسی و زحل جرعه گوییش ای عجب یا کیمیا که ز اسیبش بود چندین بها جد طلب آسیب او ای ذوفنون لا یمس ذاک الا المطهرون جرعه ای بر زر و بر لعل و درر جرعه ای بر خمر و بر نقل و ثمر جرعه ای بر روی خوبان لطاف تا چگونه باشد آن راواق صاف چون همی مالی زبان را اندرین چون شوی چون بینی آن را بی ز طین چونک وقت مرگ آن جرعه صفا زین کلوخ تن به مردن شد جدا آنچ می ماند کنی دفنش تو زود این چنین زشتی بدان چون گشته بود جان چو بی این جیفه بنماید جمال من نتانم گفت لطف آن وصال مه چو بی این ابر بنماید ضیا شرح نتوان کرد زان کار و کیا حبذا آن مطبخ پر نوش و قند کین سلاطین کاسه لیسان ویند حبذا آن خرمن صحرای دین که بود هر خرمن آن را دانه چین حبذا دریای عمر بی غمی که بود زو هفت دریا شب نمی جرعه ای چون ریخت ساقی الست بر سر این شوره خاک زیردست جوش کرد آن خاک و ما زان جوششیم جرعه دیگر که بس بی کوششیم گر روا بد ناله کردم از عدم ور نبود این گفتنی نک تن زدم این بیان بط حرص منثنیست از خلیل آموز که آن بط کشتنیست هست در بط غیر این بس خیر و شر ترسم از فوت سخنهای دگر

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۹ - سبب آنک فرجی را نام فرجی نهادند از اول صوفیی بدرید جبه در حرج پیشش آمد بعد بدریدن فرج کرد نام آن دریده فرجی این لقب شد فاش زان مرد نجی این لقب شد فاش و صافش شیخ برد ماند اندر طبع خلقان حرف درد هم چنین هر نام صافی داشتست اسم را چون دردیی بگذاشتست هر که گل خوارست دردی را گرفت رفت صوفی سوی صافی ناشکفت گفت لابد درد را صافی بود زین دلالت دل به صفوت می رود درد عسر افتاد و صافش یسر او صاف چون خرما و دردی بسر او یسر با عسرست هین آیس مباش راه داری زین ممات اندر معاش روح خواهی جبه بشکاف ای پسر تا از آن صفوت برآری زود سر هست صوفی آنک شد صفوت طلب نه از لباس صوف و خیاطی و دب صوفیی گشته به پیش این لیام الخیاطه واللواطه والسلام بر خیال آن صفا و نام نیک رنگ پوشیدن نکو باشد ولیک بر خیالش گر روی تا اصل او نی چو عباد خیال تو به تو دور باش غیرتت آمد خیال گرد بر گرد سراپرده جمال بسته هر جوینده را که راه نیست هر خیالش پیش می آید بیست جز مگر آن تیزکوش تیزهوش کش بود از جیش نصرتهاش جوش نجهد از تخییلها نی شه شود تیر شه بنماید آنگه ره شود این دل سرگشته را تدبیر بخش وین کمانهای دوتو را تیر بخش جرعه ای بر ریختی زان خفیه جام بر زمین خاک من کاس الکرام هست بر زلف و رخ از جرعه ش نشان خاک را شاهان همی لیسند از آن جرعه حسنست اندر خاک گش که به صد دل روز و شب می بوسیش جرعه خاک آمیز چون مجنون کند مر ترا تا صاف او خود چون کند هر کسی پیش کلوخی جامه چاک که آن کلوخ از حسن آمد جرعه ناک جرعه ای بر ماه و خورشید و حمل جرعه ای بر عرش و کرسی و زحل جرعه گوییش ای عجب یا کیمیا که ز اسیبش بود چندین بها جد طلب آسیب او ای ذوفنون لا یمس ذاک الا المطهرون جرعه ای بر زر و بر لعل و درر جرعه ای بر خمر و بر نقل و ثمر جرعه ای بر روی خوبان لطاف تا چگونه باشد آن راواق صاف چون همی مالی زبان را اندرین چون شوی چون بینی آن را بی ز طین چونک وقت مرگ آن جرعه صفا زین کلوخ تن به مردن شد جدا آنچ می ماند کنی دفنش تو زود این چنین زشتی بدان چون گشته بود جان چو بی این جیفه بنماید جمال من نتانم گفت لطف آن وصال مه چو بی این ابر بنماید ضیا شرح نتوان کرد زان کار و کیا حبذا آن مطبخ پر نوش و قند کین سلاطین کاسه لیسان ویند حبذا آن خرمن صحرای دین که بود هر خرمن آن را دانه چین حبذا دریای عمر بی غمی که بود زو هفت دریا شب نمی جرعه ای چون ریخت ساقی الست بر سر این شوره خاک زیردست جوش کرد آن خاک و ما زان جوششیم جرعه دیگر که بس بی کوششیم گر روا بد ناله کردم از عدم ور نبود این گفتنی نک تن زدم این بیان بط حرص منثنیست از خلیل آموز که آن بط کشتنیست هست در بط غیر این بس خیر و شر ترسم از فوت سخنهای دگر

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۰ - صفت طاوس و طبع او و سبب کشتن ابراهیم علیه‌السلام او را آمدیم اکنون به طاوس دورنگ کو کند جلوه برای نام و ننگ همت او صید خلق از خیر و شر وز نتیجه و فایده آن بی خبر بی خبر چون دام می گیرد شکار دام را چه علم از مقصود کار دام را چه ضر و چه نفع از گرفت زین گرفت بیهده ش دارم شگفت ای برادر دوستان افراشتی با دو صد دلداری و بگذاشتی کارت این بودست از وقت ولاد صید مردم کردن از دام وداد زان شکار و انبهی و باد و بود دست در کن هیچ یابی تار و پود بیشتر رفتست و بیگاهست روز تو به جد در صید خلقانی هنوز آن یکی می گیر و آن می هل ز دام وین دگر را صید می کن چون لام باز این را می هل و می جو دگر اینت لعب کودکان بی خبر شب شود در دام تو یک صید نی دام بر تو جز صداع و قید نی پس تو خود را صید می کردی به دام که شدی محبوس و محرومی ز کام در زمانه صاحب دامی بود هم چو ما احمق که صید خود کند چون شکار خوک آمد صید عام رنج بی حد لقمه خوردن زو حرام آنک ارزد صید را عشقست و بس لیک او کی گنجد اندر دام کس تو مگر آیی و صید او شوی دام بگذاری به دام او روی عشق می گوید به گوشم پست پست صید بودن خوش تر از صیادیست گول من کن خویش را و غره شو آفتابی را رها کن ذره شو بر درم ساکن شو و بی خانه باش دعوی شمعی مکن پروانه باش تا ببینی چاشنی زندگی سلطنت بینی نهان در بندگی نعل بینی بازگونه در جهان تخته بندان را لقب گشته شهان بس طناب اندر گلو و تاج دار بر وی انبوهی که اینک تاجدار هم چو گور کافران بیرون حلل اندرون قهر خدا عز و جل چون قبور آن را مجصص کرده اند پرده پندار پیش آورده اند طبع مسکینت مجصص از هنر هم چو نخل موم بی برگ و ثمر

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۰ - صفت طاوس و طبع او و سبب کشتن ابراهیم علیه‌السلام او را آمدیم اکنون به طاوس دورنگ کو کند جلوه برای نام و ننگ همت او صید خلق از خیر و شر وز نتیجه و فایده آن بی خبر بی خبر چون دام می گیرد شکار دام را چه علم از مقصود کار دام را چه ضر و چه نفع از گرفت زین گرفت بیهده ش دارم شگفت ای برادر دوستان افراشتی با دو صد دلداری و بگذاشتی کارت این بودست از وقت ولاد صید مردم کردن از دام وداد زان شکار و انبهی و باد و بود دست در کن هیچ یابی تار و پود بیشتر رفتست و بیگاهست روز تو به جد در صید خلقانی هنوز آن یکی می گیر و آن می هل ز دام وین دگر را صید می کن چون لام باز این را می هل و می جو دگر اینت لعب کودکان بی خبر شب شود در دام تو یک صید نی دام بر تو جز صداع و قید نی پس تو خود را صید می کردی به دام که شدی محبوس و محرومی ز کام در زمانه صاحب دامی بود هم چو ما احمق که صید خود کند چون شکار خوک آمد صید عام رنج بی حد لقمه خوردن زو حرام آنک ارزد صید را عشقست و بس لیک او کی گنجد اندر دام کس تو مگر آیی و صید او شوی دام بگذاری به دام او روی عشق می گوید به گوشم پست پست صید بودن خوش تر از صیادیست گول من کن خویش را و غره شو آفتابی را رها کن ذره شو بر درم ساکن شو و بی خانه باش دعوی شمعی مکن پروانه باش تا ببینی چاشنی زندگی سلطنت بینی نهان در بندگی نعل بینی بازگونه در جهان تخته بندان را لقب گشته شهان بس طناب اندر گلو و تاج دار بر وی انبوهی که اینک تاجدار هم چو گور کافران بیرون حلل اندرون قهر خدا عز و جل چون قبور آن را مجصص کرده اند پرده پندار پیش آورده اند طبع مسکینت مجصص از هنر هم چو نخل موم بی برگ و ثمر

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۱ - در بیان آنک لطف حق را همه کس داند و قهر حق را همه کس داند و همه از قهر حق گریزانند و به لطف حق در آویزان اما حق تعالی قهرها را در لطف پنهان کرد و لطفها را در قهر پنهان کرد نعل بازگونه و تلبیس و مکر الله بود تا اهل تمیز و ینظر به نور الله از حالی‌بینان و ظاهربینان جدا شوند کی لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً گفت درویشی به درویشی که تو چون بدیدی حضرت حق را بگو گفت بی چون دیدم اما بهر قال بازگویم مختصر آن را مثال دیدمش سوی چپ او آذری سوی دست راست جوی کوثری سوی چپش بس جهان سوز آتشی سوی دست راستش جوی خوشی سوی آن آتش گروهی برده دست بهر آن کوثر گروهی شاد و مست لیک لعب بازگونه بود سخت پیش پای هر شقی و نیکبخت هر که در آتش همی رفت و شرر از میان آب بر می کرد سر هر که سوی آب می رفت از میان او در آتش یافت می شد در زمان هر که سوی راست شد و آب زلال سر ز آتش بر زد از سوی شمال وانک شد سوی شمال آتشین سر برون می کرد از سوی یمین کم کسی بر سر این مضمر زدی لاجرم کم کس در آن آتش شدی جز کسی که بر سرش اقبال ریخت کو رها کرد آب و در آتش گریخت کرده ذوق نقد را معبود خلق لاجرم زین لعب مغبون بود خلق جوق جوق و صف صف از حرص و شتاب محترز ز آتش گریزان سوی آب لاجرم ز آتش برآوردند سر اعتبارالاعتبار ای بی خبر بانگ می زد آتش ای گیجان گول من نیم آتش منم چشمه قبول چشم بندی کرده اند ای بی نظر در من آی و هیچ مگریز از شرر ای خلیل اینجا شرار و دود نیست جز که سحر و خدعه نمرود نیست چون خلیل حق اگر فرزانه ای آتش آب تست و تو پروانه ای جان پروانه همی دارد ندا کای دریغا صد هزارم پر بدی تا همی سوزید ز آتش بی امان کوری چشم و دل نامحرمان بر من آرد رحم جاهل از خری من برو رحم آرم از بینش وری خاصه این آتش که جان آبهاست کار پروانه به عکس کار ماست او ببیند نور و در ناری رود دل ببیند نار و در نوری شود این چنین لعب آمد از رب جلیل تا ببینی کیست از آل خلیل آتشی را شکل آبی داده اند واندر آتش چشمه ای بگشاده اند ساحری صحن برنجی را به فن صحن پر کرمی کند در انجمن خانه را او پر ز کزدمها نمود از دم سحر و خود آن کزدم نبود چونک جادو می نماید صد چنین چون بود دستان جادوآفرین لاجرم از سحر یزدان قرن قرن اندر افتادند چون زن زیر پهن ساحرانشان بنده بودند و غلام اندر افتادند چون صعوه به دام هین بخوان قرآن ببین سحر حلال سرنگونی مکرهای کالجبال من نیم فرعون کایم سوی نیل سوی آتش می روم من چون خلیل نیست آتش هست آن ماء معین وآن دگر از مکر آب آتشین پس نکو گفت آن رسول خوش جواز ذره ای عقلت به از صوم و نماز زانک عقلت جوهرست این دو عرض این دو در تکمیل آن شد مفترض تا جلا باشد مر آن آیینه را که صفا آید ز طاعت سینه را لیک گر آیینه از بن فاسدست صیقل او را دیر باز آرد به دست وان گزین آیینه که خوش مغرس است اندکی صیقل گری آن را بس است

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۱ - در بیان آنک لطف حق را همه کس داند و قهر حق را همه کس داند و همه از قهر حق گریزانند و به لطف حق در آویزان اما حق تعالی قهرها را در لطف پنهان کرد و لطفها را در قهر پنهان کرد نعل بازگونه و تلبیس و مکر الله بود تا اهل تمیز و ینظر به نور الله از حالی‌بینان و ظاهربینان جدا شوند کی لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً گفت درویشی به درویشی که تو چون بدیدی حضرت حق را بگو گفت بی چون دیدم اما بهر قال بازگویم مختصر آن را مثال دیدمش سوی چپ او آذری سوی دست راست جوی کوثری سوی چپش بس جهان سوز آتشی سوی دست راستش جوی خوشی سوی آن آتش گروهی برده دست بهر آن کوثر گروهی شاد و مست لیک لعب بازگونه بود سخت پیش پای هر شقی و نیکبخت هر که در آتش همی رفت و شرر از میان آب بر می کرد سر هر که سوی آب می رفت از میان او در آتش یافت می شد در زمان هر که سوی راست شد و آب زلال سر ز آتش بر زد از سوی شمال وانک شد سوی شمال آتشین سر برون می کرد از سوی یمین کم کسی بر سر این مضمر زدی لاجرم کم کس در آن آتش شدی جز کسی که بر سرش اقبال ریخت کو رها کرد آب و در آتش گریخت کرده ذوق نقد را معبود خلق لاجرم زین لعب مغبون بود خلق جوق جوق و صف صف از حرص و شتاب محترز ز آتش گریزان سوی آب لاجرم ز آتش برآوردند سر اعتبارالاعتبار ای بی خبر بانگ می زد آتش ای گیجان گول من نیم آتش منم چشمه قبول چشم بندی کرده اند ای بی نظر در من آی و هیچ مگریز از شرر ای خلیل اینجا شرار و دود نیست جز که سحر و خدعه نمرود نیست چون خلیل حق اگر فرزانه ای آتش آب تست و تو پروانه ای جان پروانه همی دارد ندا کای دریغا صد هزارم پر بدی تا همی سوزید ز آتش بی امان کوری چشم و دل نامحرمان بر من آرد رحم جاهل از خری من برو رحم آرم از بینش وری خاصه این آتش که جان آبهاست کار پروانه به عکس کار ماست او ببیند نور و در ناری رود دل ببیند نار و در نوری شود این چنین لعب آمد از رب جلیل تا ببینی کیست از آل خلیل آتشی را شکل آبی داده اند واندر آتش چشمه ای بگشاده اند ساحری صحن برنجی را به فن صحن پر کرمی کند در انجمن خانه را او پر ز کزدمها نمود از دم سحر و خود آن کزدم نبود چونک جادو می نماید صد چنین چون بود دستان جادوآفرین لاجرم از سحر یزدان قرن قرن اندر افتادند چون زن زیر پهن ساحرانشان بنده بودند و غلام اندر افتادند چون صعوه به دام هین بخوان قرآن ببین سحر حلال سرنگونی مکرهای کالجبال من نیم فرعون کایم سوی نیل سوی آتش می روم من چون خلیل نیست آتش هست آن ماء معین وآن دگر از مکر آب آتشین پس نکو گفت آن رسول خوش جواز ذره ای عقلت به از صوم و نماز زانک عقلت جوهرست این دو عرض این دو در تکمیل آن شد مفترض تا جلا باشد مر آن آیینه را که صفا آید ز طاعت سینه را لیک گر آیینه از بن فاسدست صیقل او را دیر باز آرد به دست وان گزین آیینه که خوش مغرس است اندکی صیقل گری آن را بس است

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۲ - تفاوت عقول در اصل فطرت خلاف معتزله کی ایشان گویند در اصل عقول جزوی برابرند این افزونی و تفاوت از تعلم است و ریاضت و تجربه این تفاوت عقلها را نیک دان در مراتب از زمین تا آسمان هست عقلی هم چو قرص آفتاب هست عقلی کمتر از زهره و شهاب هست عقلی چون چراغی سرخوشی هست عقلی چون ستاره آتشی زانک ابر از پیش آن چون وا جهد نور یزدان بین خردها بر دهد عقل جزوی عقل را بدنام کرد کام دنیا مرد را بی کام کرد آن ز صیدی حسن صیادی بدید وین ز صیادی غم صیدی کشید آن ز خدمت ناز مخدومی بیافت وآن ز مخدومی ز راه عز بتافت آن ز فرعونی اسیر آب شد وز اسیری سبط صد سهراب شد لعب معکوسست و فرزین بند سخت حیله کم کن کار اقبالست و بخت بر خیال و حیله کم تن تار را که غنی ره کم دهد مکار را مکر کن در راه نیکو خدمتی تا نبوت یابی اندر امتی مکر کن تا وا رهی از مکر خود مکر کن تا فرد گردی از جسد مکر کن تا کمترین بنده شوی در کمی رفتی خداونده شوی روبهی و خدمت ای گرگ کهن هیچ بر قصد خداوندی مکن لیک چون پروانه در آتش بتاز کیسه ای زان بر مدوز و پاک باز زور را بگذار و زاری را بگیر رحم سوی زاری آید ای فقیر زاری مضطر تشنه معنویست زاری سرد دروغ آن غویست گریه اخوان یوسف حیلتست که درونشان پر ز رشک و علتست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۳ - حکایت آن اعرابی کی سگ او از گرسنگی می‌مرد و انبان او پر نان و بر سگ نوحه می‌کرد و شعر می‌گفت و می‌گریست و سر و رو می‌زد و دریغش می‌آمد لقمه‌ای از انبان به سگ دادن آن سگی می مرد و گریان آن عرب اشک می بارید و می گفت ای کرب سایلی بگذشت و گفت این گریه چیست نوحه و زاری تو از بهر کیست گفت در ملکم سگی بد نیک خو نک همی میرد میان راه او روز صیادم بد و شب پاسبان تیزچشم و صیدگیر و دزدران گفت رنجش چیست زخمی خورده است گفت جوع الکلب زارش کرده است گفت صبری کن برین رنج و حرض صابران را فضل حق بخشد عوض بعد از آن گفتش کای سالار حر چیست اندر دستت این انبان پر گفت نان و زاد و لوت دوش من می کشانم بهر تقویت بدن گفت چون ندهی بدان سگ نان و زاد گفت تا این حد ندارم مهر و داد دست ناید بی درم در راه نان لیک هست آب دو دیده رایگان گفت خاکت بر سر ای پر باد مشک که لب نان پیش تو بهتر ز اشک اشک خونست و به غم آبی شده می نیرزد خاک خون بیهده کل خود را خوار کرد او چون بلیس پاره این کل نباشد جز خسیس من غلام آنک نفروشد وجود جز بدان سلطان با افضال و جود چون بگرید آسمان گریان شود چون بنالد چرخ یا رب خوان شود من غلام آن مس همت پرست کو به غیر کیمیا نارد شکست دست اشکسته برآور در دعا سوی اشکسته پرد فضل خدا گر رهایی بایدت زین چاه تنگ ای برادر رو بر آذر بی درنگ مکر حق را بین و مکر خود بهل ای ز مکرش مکر مکاران خجل چونک مکرت شد فنای مکر رب برگشایی یک کمینی بوالعجب که کمینه آن کمین باشد بقا تا ابد اندر عروج و ارتقا

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۲ - تفاوت عقول در اصل فطرت خلاف معتزله کی ایشان گویند در اصل عقول جزوی برابرند این افزونی و تفاوت از تعلم است و ریاضت و تجربه این تفاوت عقلها را نیک دان در مراتب از زمین تا آسمان هست عقلی هم چو قرص آفتاب هست عقلی کمتر از زهره و شهاب هست عقلی چون چراغی سرخوشی هست عقلی چون ستاره آتشی زانک ابر از پیش آن چون وا جهد نور یزدان بین خردها بر دهد عقل جزوی عقل را بدنام کرد کام دنیا مرد را بی کام کرد آن ز صیدی حسن صیادی بدید وین ز صیادی غم صیدی کشید آن ز خدمت ناز مخدومی بیافت وآن ز مخدومی ز راه عز بتافت آن ز فرعونی اسیر آب شد وز اسیری سبط صد سهراب شد لعب معکوسست و فرزین بند سخت حیله کم کن کار اقبالست و بخت بر خیال و حیله کم تن تار را که غنی ره کم دهد مکار را مکر کن در راه نیکو خدمتی تا نبوت یابی اندر امتی مکر کن تا وا رهی از مکر خود مکر کن تا فرد گردی از جسد مکر کن تا کمترین بنده شوی در کمی رفتی خداونده شوی روبهی و خدمت ای گرگ کهن هیچ بر قصد خداوندی مکن لیک چون پروانه در آتش بتاز کیسه ای زان بر مدوز و پاک باز زور را بگذار و زاری را بگیر رحم سوی زاری آید ای فقیر زاری مضطر تشنه معنویست زاری سرد دروغ آن غویست گریه اخوان یوسف حیلتست که درونشان پر ز رشک و علتست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۳ - حکایت آن اعرابی کی سگ او از گرسنگی می‌مرد و انبان او پر نان و بر سگ نوحه می‌کرد و شعر می‌گفت و می‌گریست و سر و رو می‌زد و دریغش می‌آمد لقمه‌ای از انبان به سگ دادن آن سگی می مرد و گریان آن عرب اشک می بارید و می گفت ای کرب سایلی بگذشت و گفت این گریه چیست نوحه و زاری تو از بهر کیست گفت در ملکم سگی بد نیک خو نک همی میرد میان راه او روز صیادم بد و شب پاسبان تیزچشم و صیدگیر و دزدران گفت رنجش چیست زخمی خورده است گفت جوع الکلب زارش کرده است گفت صبری کن برین رنج و حرض صابران را فضل حق بخشد عوض بعد از آن گفتش کای سالار حر چیست اندر دستت این انبان پر گفت نان و زاد و لوت دوش من می کشانم بهر تقویت بدن گفت چون ندهی بدان سگ نان و زاد گفت تا این حد ندارم مهر و داد دست ناید بی درم در راه نان لیک هست آب دو دیده رایگان گفت خاکت بر سر ای پر باد مشک که لب نان پیش تو بهتر ز اشک اشک خونست و به غم آبی شده می نیرزد خاک خون بیهده کل خود را خوار کرد او چون بلیس پاره این کل نباشد جز خسیس من غلام آنک نفروشد وجود جز بدان سلطان با افضال و جود چون بگرید آسمان گریان شود چون بنالد چرخ یا رب خوان شود من غلام آن مس همت پرست کو به غیر کیمیا نارد شکست دست اشکسته برآور در دعا سوی اشکسته پرد فضل خدا گر رهایی بایدت زین چاه تنگ ای برادر رو بر آذر بی درنگ مکر حق را بین و مکر خود بهل ای ز مکرش مکر مکاران خجل چونک مکرت شد فنای مکر رب برگشایی یک کمینی بوالعجب که کمینه آن کمین باشد بقا تا ابد اندر عروج و ارتقا

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۴ - در بیان آنک هیچ چشم بدی آدمی را چنان مهلک نیست کی چشم پسند خویشتن مگر کی چشم او مبدل شده باشد به نور حق که بی یسمع و بی یبصر و خویشتن او بی‌خویشتن شده پر طاوست مبین و پای بین تا که سؤ العین نگشاید کمین که بلغزد کوه از چشم بدان یزلقونک از نبی بر خوان بدان احمد چون کوه لغزید از نظر در میان راه بی گل بی مطر در عجب درماند کین لغزش ز چیست من نپندارم که این حالت تهیست تا بیامد آیت و آگاه کرد کان ز چشم بد رسیدت وز نبرد گر بدی غیر تو در دم لا شدی صید چشم و سخره افنا شدی لیک آمد عصمتی دامن کشان وین که لغزیدی بد از بهر نشان عبرتی گیر اندر آن که کن نگاه برگ خود عرضه مکن ای کم ز کاه مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۵ - تفسیر وَ إِنْ یَکادُ الَّذینَ کَفَروا لَیُزْلِقونَکَ بِأَبْصارِهِمْ الایه یا رسول الله در آن نادی کسان می زنند از چشم بد بر کرکسان از نظرشان کله شیر عرین وا شکافد تا کند آن شیر انین بر شتر چشم افکند هم چون حمام وانگهان بفرستد اندر پی غلام که برو از پیه این اشتر بخر بیند اشتر را سقط او راه بر سر بریده از مرض آن اشتری کو بتگ با اسب می کردی مری کز حسد وز چشم بد بی هیچ شک سیر و گردش را بگرداند فلک آب پنهانست و دولاب آشکار لیک در گردش بود آب اصل کار چشم نیکو شد دوای چشم بد چشم بد را لا کند زیر لگد سبق رحمت راست و او از رحمتست چشم بد محصول قهر و لعنتست رحمتش بر نقمتش غالب شود چیره زین شد هر نبی بر ضد خود کو نتیجه رحمتست و ضد او از نتیجه قهر بود آن زشت رو حرص بط یکتاست این پنجاه تاست حرص شهوت مار و منصب اژدهاست حرص بط از شهوت حلقست و فرج در ریاست بیست چندانست درج از الوهیت زند در جاه لاف طامع شرکت کجا باشد معاف زلت آدم ز اشکم بود و باه وآن ابلیس از تکبر بود و جاه لاجرم او زود استغفار کرد وآن لعین از توبه استکبار کرد حرص حلق و فرج هم خود بدرگیست لیک منصب نیست آن اشکستگیست بیخ و شاخ این ریاست را اگر باز گویم دفتری باید دگر اسپ سرکش را عرب شیطانش خواند نی ستوری را که در مرعی بماند شیطنت گردن کشی بد در لغت مستحق لعنت آمد این صفت صد خورنده گنجد اندر گرد خوان دو ریاست جو نگنجد در جهان آن نخواهد کین بود بر پشت خاک تا ملک بکشد پدر را ز اشتراک آن شنیدستی که الملک عقیم قطع خویشی کرد ملکت جو ز بیم که عقیمست و ورا فرزند نیست هم چو آتش با کسش پیوند نیست هر چه یابد او بسوزد بر درد چون نیابد هیچ خود را می خورد هیچ شو وا ره تو از دندان او رحم کم جو از دل سندان او چونک گشتی هیچ از سندان مترس هر صباح از فقر مطلق گیر درس هست الوهیت ردای ذوالجلال هر که در پوشد برو گردد وبال تاج از آن اوست آن ما کمر وای او کز حد خود دارد گذر فتنه تست این پر طاووسیت که اشتراکت باید و قدوسیت

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۴ - در بیان آنک هیچ چشم بدی آدمی را چنان مهلک نیست کی چشم پسند خویشتن مگر کی چشم او مبدل شده باشد به نور حق که بی یسمع و بی یبصر و خویشتن او بی‌خویشتن شده پر طاوست مبین و پای بین تا که سؤ العین نگشاید کمین که بلغزد کوه از چشم بدان یزلقونک از نبی بر خوان بدان احمد چون کوه لغزید از نظر در میان راه بی گل بی مطر در عجب درماند کین لغزش ز چیست من نپندارم که این حالت تهیست تا بیامد آیت و آگاه کرد کان ز چشم بد رسیدت وز نبرد گر بدی غیر تو در دم لا شدی صید چشم و سخره افنا شدی لیک آمد عصمتی دامن کشان وین که لغزیدی بد از بهر نشان عبرتی گیر اندر آن که کن نگاه برگ خود عرضه مکن ای کم ز کاه مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۵ - تفسیر وَ إِنْ یَکادُ الَّذینَ کَفَروا لَیُزْلِقونَکَ بِأَبْصارِهِمْ الایه یا رسول الله در آن نادی کسان می زنند از چشم بد بر کرکسان از نظرشان کله شیر عرین وا شکافد تا کند آن شیر انین بر شتر چشم افکند هم چون حمام وانگهان بفرستد اندر پی غلام که برو از پیه این اشتر بخر بیند اشتر را سقط او راه بر سر بریده از مرض آن اشتری کو بتگ با اسب می کردی مری کز حسد وز چشم بد بی هیچ شک سیر و گردش را بگرداند فلک آب پنهانست و دولاب آشکار لیک در گردش بود آب اصل کار چشم نیکو شد دوای چشم بد چشم بد را لا کند زیر لگد سبق رحمت راست و او از رحمتست چشم بد محصول قهر و لعنتست رحمتش بر نقمتش غالب شود چیره زین شد هر نبی بر ضد خود کو نتیجه رحمتست و ضد او از نتیجه قهر بود آن زشت رو حرص بط یکتاست این پنجاه تاست حرص شهوت مار و منصب اژدهاست حرص بط از شهوت حلقست و فرج در ریاست بیست چندانست درج از الوهیت زند در جاه لاف طامع شرکت کجا باشد معاف زلت آدم ز اشکم بود و باه وآن ابلیس از تکبر بود و جاه لاجرم او زود استغفار کرد وآن لعین از توبه استکبار کرد حرص حلق و فرج هم خود بدرگیست لیک منصب نیست آن اشکستگیست بیخ و شاخ این ریاست را اگر باز گویم دفتری باید دگر اسپ سرکش را عرب شیطانش خواند نی ستوری را که در مرعی بماند شیطنت گردن کشی بد در لغت مستحق لعنت آمد این صفت صد خورنده گنجد اندر گرد خوان دو ریاست جو نگنجد در جهان آن نخواهد کین بود بر پشت خاک تا ملک بکشد پدر را ز اشتراک آن شنیدستی که الملک عقیم قطع خویشی کرد ملکت جو ز بیم که عقیمست و ورا فرزند نیست هم چو آتش با کسش پیوند نیست هر چه یابد او بسوزد بر درد چون نیابد هیچ خود را می خورد هیچ شو وا ره تو از دندان او رحم کم جو از دل سندان او چونک گشتی هیچ از سندان مترس هر صباح از فقر مطلق گیر درس هست الوهیت ردای ذوالجلال هر که در پوشد برو گردد وبال تاج از آن اوست آن ما کمر وای او کز حد خود دارد گذر فتنه تست این پر طاووسیت که اشتراکت باید و قدوسیت

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۶ - قصهٔ آن حکیم کی دید طاوسی را کی پر زیبای خود را می‌کند به منقار و می‌انداخت و تن خود را کل و زشت می‌کرد از تعجب پرسید کی دریغت نمی‌آید گفت می‌آید اما پیش من جان از پر عزیزتر است و این پر عدوی جان منست پر خود می کند طاوسی به دشت یک حکیمی رفته بود آنجا بگشت گفت طاوسا چنین پر سنی بی دریغ از بیخ چون برمی کنی خود دلت چون می دهد تا این حلل بر کنی اندازیش اندر وحل هر پرت را از عزیزی و پسند حافظان در طی مصحف می نهند بهر تحریک هوای سودمند از پر تو بادبیزن می کنند این چه ناشکری و چه بی باکیست تو نمی دانی که نقاشش کیست یا همی دانی و نازی می کنی قاصدا قلع طرازی می کنی ای بسا نازا که گردد آن گناه افکند مر بنده را از چشم شاه ناز کردن خوشتر آید از شکر لیک کم خایش که دارد صد خطر ایمن آبادست آن راه نیاز ترک نازش گیر و با آن ره بساز ای بسا نازآوری زد پر و بال آخر الامر آن بر آن کس شد وبال خوشی ناز ار دمی بفرازدت بیم و ترس مضمرش بگدازدت وین نیاز ار چه که لاغر می کند صدر را چون بدر انور می کند چون ز مرده زنده بیرون می کشد هر که مرده گشت او دارد رشد چون ز زنده مرده بیرون می کند نفس زنده سوی مرگی می تند مرده شو تا مخرج الحی الصمد زنده ای زین مرده بیرون آورد دی شوی بینی تو اخراج بهار لیل گردی بینی ایلاج نهار بر مکن آن پر که نپذیرد رفو روی مخراش از عزا ای خوب رو آنچنان رویی که چون شمس ضحاست آنچنان رخ را خراشیدن خطاست زخم ناخن بر چنان رخ کافریست که رخ مه در فراق او گریست یا نمی بینی تو روی خویش را ترک کن خوی لجاج اندیش را مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۷ - در بیان آنک صفا و سادگی نفس مطمنه از فکرتها مشوش شود چنانک بر روی آینه چیزی نویسی یا نقش کنی اگر چه پاک کنی داغی بماند و نقصانی روی نفس مطمینه در جسد زخم ناخنهای فکرت می کشد فکرت بد ناخن پر زهر دان می خراشد در تعمق روی جان تا گشاید عقده اشکال را در حدث کردست زرین بیل را عقده را بگشاده گیر ای منتهی عقده سختست بر کیسه تهی در گشاد عقده ها گشتی تو پیر عقده چندی دگر بگشاده گیر عقده ای کان بر گلوی ماست سخت که بدانی که خسی یا نیک بخت حل این اشکال کن گر آدمی خرج این کن دم اگر آدم دمی حد اعیان و عرض دانسته گیر حد خود را دان که نبود زین گزیر چون بدانی حد خود زین حدگریز تا به بی حد در رسی ای خاک بیز عمر در محمول و در موضوع رفت بی بصیرت عمر در مسموع رفت هر دلیلی بی نتیجه و بی اثر باطل آمد در نتیجه خود نگر جز به مصنوعی ندیدی صانعی بر قیاس اقترانی قانعی می فزاید در وسایط فلسفی از دلایل باز برعکسش صفی این گریزد از دلیل و از حجاب از پی مدلول سر برده به جیب گر دخان او را دلیل آتشست بی دخان ما را در آن آتش خوشست خاصه این آتش که از قرب ولا از دخان نزدیک تر آمد به ما پس سیه کاری بود رفتن ز جان بهر تخییلات جان سوی دخان

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۶ - قصهٔ آن حکیم کی دید طاوسی را کی پر زیبای خود را می‌کند به منقار و می‌انداخت و تن خود را کل و زشت می‌کرد از تعجب پرسید کی دریغت نمی‌آید گفت می‌آید اما پیش من جان از پر عزیزتر است و این پر عدوی جان منست پر خود می کند طاوسی به دشت یک حکیمی رفته بود آنجا بگشت گفت طاوسا چنین پر سنی بی دریغ از بیخ چون برمی کنی خود دلت چون می دهد تا این حلل بر کنی اندازیش اندر وحل هر پرت را از عزیزی و پسند حافظان در طی مصحف می نهند بهر تحریک هوای سودمند از پر تو بادبیزن می کنند این چه ناشکری و چه بی باکیست تو نمی دانی که نقاشش کیست یا همی دانی و نازی می کنی قاصدا قلع طرازی می کنی ای بسا نازا که گردد آن گناه افکند مر بنده را از چشم شاه ناز کردن خوشتر آید از شکر لیک کم خایش که دارد صد خطر ایمن آبادست آن راه نیاز ترک نازش گیر و با آن ره بساز ای بسا نازآوری زد پر و بال آخر الامر آن بر آن کس شد وبال خوشی ناز ار دمی بفرازدت بیم و ترس مضمرش بگدازدت وین نیاز ار چه که لاغر می کند صدر را چون بدر انور می کند چون ز مرده زنده بیرون می کشد هر که مرده گشت او دارد رشد چون ز زنده مرده بیرون می کند نفس زنده سوی مرگی می تند مرده شو تا مخرج الحی الصمد زنده ای زین مرده بیرون آورد دی شوی بینی تو اخراج بهار لیل گردی بینی ایلاج نهار بر مکن آن پر که نپذیرد رفو روی مخراش از عزا ای خوب رو آنچنان رویی که چون شمس ضحاست آنچنان رخ را خراشیدن خطاست زخم ناخن بر چنان رخ کافریست که رخ مه در فراق او گریست یا نمی بینی تو روی خویش را ترک کن خوی لجاج اندیش را مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۷ - در بیان آنک صفا و سادگی نفس مطمنه از فکرتها مشوش شود چنانک بر روی آینه چیزی نویسی یا نقش کنی اگر چه پاک کنی داغی بماند و نقصانی روی نفس مطمینه در جسد زخم ناخنهای فکرت می کشد فکرت بد ناخن پر زهر دان می خراشد در تعمق روی جان تا گشاید عقده اشکال را در حدث کردست زرین بیل را عقده را بگشاده گیر ای منتهی عقده سختست بر کیسه تهی در گشاد عقده ها گشتی تو پیر عقده چندی دگر بگشاده گیر عقده ای کان بر گلوی ماست سخت که بدانی که خسی یا نیک بخت حل این اشکال کن گر آدمی خرج این کن دم اگر آدم دمی حد اعیان و عرض دانسته گیر حد خود را دان که نبود زین گزیر چون بدانی حد خود زین حدگریز تا به بی حد در رسی ای خاک بیز عمر در محمول و در موضوع رفت بی بصیرت عمر در مسموع رفت هر دلیلی بی نتیجه و بی اثر باطل آمد در نتیجه خود نگر جز به مصنوعی ندیدی صانعی بر قیاس اقترانی قانعی می فزاید در وسایط فلسفی از دلایل باز برعکسش صفی این گریزد از دلیل و از حجاب از پی مدلول سر برده به جیب گر دخان او را دلیل آتشست بی دخان ما را در آن آتش خوشست خاصه این آتش که از قرب ولا از دخان نزدیک تر آمد به ما پس سیه کاری بود رفتن ز جان بهر تخییلات جان سوی دخان

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۸ - در بیان قول رسول علیه‌السلام لا رهبانیة فی‌الاسلام برمکن پر را و دل برکن ازو زانک شرط این جهاد آمد عدو چون عدو نبود جهاد آمد محال شهوتت نبود نباشد امتثال صبر نبود چون نباشد میل تو خصم چون نبود چه حاجت حیل تو هین مکن خود را خصی رهبان مشو زانک عفت هست شهوت را گرو بی هوا نهی از هوا ممکن نبود غازیی بر مردگان نتوان نمود انفقوا گفته ست پس کسپی بکن زانک نبود خرج بی دخل کهن گرچه آورد انفقوا را مطلق او تو بخوان که اکسبوا ثم انفقوا هم چنان چون شاه فرمود اصبروا رغبتی باید کزان تابی تو رو پس کلوا از بهر دام شهوتست بعد از آن لاتسرفوا آن عفتست چونک محمول به نبود لدیه نیست ممکن بود محمول علیه چونک رنج صبر نبود مر ترا شرط نبود پس فرو ناید جزا حبذا آن شرط و شادا آن جزا آن جزای دل نواز جان فزا مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۹ - در بیان آنک ثواب عمل عاشق از حق هم حق است عاشقان را شادمانی و غم اوست دست مزد و اجرت خدمت هم اوست غیر معشوق ار تماشایی بود عشق نبود هرزه سودایی بود عشق آن شعله ست کو چون بر فروخت هرچه جز معشوق باقی جمله سوخت تیغ لا در قتل غیر حق براند در نگر زان پس که بعد لا چه ماند ماند الا الله باقی جمله رفت شاد باش ای عشق شرکت سوز زفت خود همو بود آخرین و اولین شرک جز از دیده احول مبین ای عجب حسنی بود جز عکس آن نیست تن را جنبشی از غیر جان آن تنی را که بود در جان خلل خوش نگردد گر بگیری در عسل این کسی داند که روزی زنده بود از کف این جان جان جامی ربود وانک چشم او ندیدست آن رخان پیش او جانست این تف دخان چون ندید او عمر عبدالعزیز پیش او عادل بود حجاج نیز چون ندید او مار موسی را ثبات در حبال سحر پندارد حیات مرغ کو ناخورده است آب زلال اندر آب شور دارد پر و بال جز به ضد ضد را همی نتوان شناخت چون ببیند زخم بشناسد نواخت لاجرم دنیا مقدم آمدست تا بدانی قدر اقلیم الست چون ازینجا وا رهی آنجا روی در شکرخانه ابد شاکر شوی گویی آنجا خاک را می بیختم زین جهان پاک می بگریختم ای دریغا پیش ازین بودیم اجل تا عذابم کم بدی اندر وجل

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۸ - در بیان قول رسول علیه‌السلام لا رهبانیة فی‌الاسلام برمکن پر را و دل برکن ازو زانک شرط این جهاد آمد عدو چون عدو نبود جهاد آمد محال شهوتت نبود نباشد امتثال صبر نبود چون نباشد میل تو خصم چون نبود چه حاجت حیل تو هین مکن خود را خصی رهبان مشو زانک عفت هست شهوت را گرو بی هوا نهی از هوا ممکن نبود غازیی بر مردگان نتوان نمود انفقوا گفته ست پس کسپی بکن زانک نبود خرج بی دخل کهن گرچه آورد انفقوا را مطلق او تو بخوان که اکسبوا ثم انفقوا هم چنان چون شاه فرمود اصبروا رغبتی باید کزان تابی تو رو پس کلوا از بهر دام شهوتست بعد از آن لاتسرفوا آن عفتست چونک محمول به نبود لدیه نیست ممکن بود محمول علیه چونک رنج صبر نبود مر ترا شرط نبود پس فرو ناید جزا حبذا آن شرط و شادا آن جزا آن جزای دل نواز جان فزا مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۹ - در بیان آنک ثواب عمل عاشق از حق هم حق است عاشقان را شادمانی و غم اوست دست مزد و اجرت خدمت هم اوست غیر معشوق ار تماشایی بود عشق نبود هرزه سودایی بود عشق آن شعله ست کو چون بر فروخت هرچه جز معشوق باقی جمله سوخت تیغ لا در قتل غیر حق براند در نگر زان پس که بعد لا چه ماند ماند الا الله باقی جمله رفت شاد باش ای عشق شرکت سوز زفت خود همو بود آخرین و اولین شرک جز از دیده احول مبین ای عجب حسنی بود جز عکس آن نیست تن را جنبشی از غیر جان آن تنی را که بود در جان خلل خوش نگردد گر بگیری در عسل این کسی داند که روزی زنده بود از کف این جان جان جامی ربود وانک چشم او ندیدست آن رخان پیش او جانست این تف دخان چون ندید او عمر عبدالعزیز پیش او عادل بود حجاج نیز چون ندید او مار موسی را ثبات در حبال سحر پندارد حیات مرغ کو ناخورده است آب زلال اندر آب شور دارد پر و بال جز به ضد ضد را همی نتوان شناخت چون ببیند زخم بشناسد نواخت لاجرم دنیا مقدم آمدست تا بدانی قدر اقلیم الست چون ازینجا وا رهی آنجا روی در شکرخانه ابد شاکر شوی گویی آنجا خاک را می بیختم زین جهان پاک می بگریختم ای دریغا پیش ازین بودیم اجل تا عذابم کم بدی اندر وجل

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۰ - در تفسیر قول رسول علیه‌السلام ما مات من مات الا و تمنی ان یموت قبل ما مات ان کان برا لیکون الی وصول البر اعجل و ان کان فاجرا لیقل فجوره زین بفرمودست آن آگه رسول که هر آنک مرد و کرد از تن نزول نبود او را حسرت نقلان و موت لیک باشد حسرت تقصیر و فوت هر که میرد خود تمنی باشدش که بدی زین پیش نقل مقصدش گر بود بد تا بدی کمتر بدی ور تقی تا خانه زوتر آمدی گوید آن بد بی خبر می بوده ام دم به دم من پرده می افزوده ام گر ازین زودتر مرا معبر بدی این حجاب و پرده ام کمتر بدی از حریصی کم دران روی قنوع وز تکبر کم دران چهره خشوع هم چنین از بخل کم در روی جود وز بلیسی چهره خوب سجود بر مکن آن پر خلد آرای را بر مکن آن پر ره پیمای را چون شنید این پند در وی بنگریست بعد از آن در نوحه آمد می گریست نوحه و گریه دراز دردمند هر که آنجا بود بر گریه ش فکند وآنک می پرسید پر کندن ز چیست بی جوابی شد پشیمان می گریست کز فضولی من چرا پرسیدمش او ز غم پر بود شورانیدمش می چکید از چشم تر بر خاک آب اندر آن هر قطره مدرج صد جواب گریه با صدق بر جانها زند تا که چرخ و عرش را گریان کند عقل و دلها بی گمان عرشی اند در حجاب از نور عرشی می زیند مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۱ - در بیان آنک عقل و روح در آب و گل محبوس‌اند هم‌چون هاروت و ماروت در چاه بابل هم چو هاروت و چو ماروت آن دو پاک بسته اند اینجا به چاه سهمناک عالم سفلی و شهوانی درند اندرین چه گشته اند از جرم بند سحر و ضد سحر را بی اختیار زین دو آموزند نیکان و شرار لیک اول پند بدهندش که هین سحر را از ما میاموز و مچین ما بیاموزیم این سحر ای فلان از برای ابتلا و امتحان که امتحان را شرط باشد اختیار اختیاری نبودت بی اقتدار میلها هم چون سگان خفته اند اندریشان خیر و شر بنهفته اند چونک قدرت نیست خفتند این رده هم چو هیزم پاره ها و تن زده تا که مرداری در آید در میان نفخ صور حرص کوبد بر سگان چون در آن کوچه خری مردار شد صد سگ خفته بدان بیدار شد حرصهای رفته اندر کتم غیب تاختن آورد سر بر زد ز جیب موبه موی هر سگی دندان شده وز برای حیله دم جنبان شده نیم زیرش حیله بالا آن غضب چون ضعیف آتش که یابد او حطب شعله شعله می رسد از لامکان می رود دود لهب تا آسمان صد چنین سگ اندرین تن خفته اند چون شکاری نیستشان بنهفته اند یا چو بازانند و دیده دوخته در حجاب از عشق صیدی سوخته تا کله بردارد و بیند شکار آنگهان سازد طواف کوهسار شهوت رنجور ساکن می بود خاطر او سوی صحت می رود چون ببیند نان و سیب و خربزه در مصاف آید مزه و خوف بزه گر بود صبار دیدن سود اوست آن تهیج طبع سستش را نکوست ور نباشد صبر پس نادیده به تیر دور اولی ز مرد بی زره

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۰ - در تفسیر قول رسول علیه‌السلام ما مات من مات الا و تمنی ان یموت قبل ما مات ان کان برا لیکون الی وصول البر اعجل و ان کان فاجرا لیقل فجوره زین بفرمودست آن آگه رسول که هر آنک مرد و کرد از تن نزول نبود او را حسرت نقلان و موت لیک باشد حسرت تقصیر و فوت هر که میرد خود تمنی باشدش که بدی زین پیش نقل مقصدش گر بود بد تا بدی کمتر بدی ور تقی تا خانه زوتر آمدی گوید آن بد بی خبر می بوده ام دم به دم من پرده می افزوده ام گر ازین زودتر مرا معبر بدی این حجاب و پرده ام کمتر بدی از حریصی کم دران روی قنوع وز تکبر کم دران چهره خشوع هم چنین از بخل کم در روی جود وز بلیسی چهره خوب سجود بر مکن آن پر خلد آرای را بر مکن آن پر ره پیمای را چون شنید این پند در وی بنگریست بعد از آن در نوحه آمد می گریست نوحه و گریه دراز دردمند هر که آنجا بود بر گریه ش فکند وآنک می پرسید پر کندن ز چیست بی جوابی شد پشیمان می گریست کز فضولی من چرا پرسیدمش او ز غم پر بود شورانیدمش می چکید از چشم تر بر خاک آب اندر آن هر قطره مدرج صد جواب گریه با صدق بر جانها زند تا که چرخ و عرش را گریان کند عقل و دلها بی گمان عرشی اند در حجاب از نور عرشی می زیند مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۱ - در بیان آنک عقل و روح در آب و گل محبوس‌اند هم‌چون هاروت و ماروت در چاه بابل هم چو هاروت و چو ماروت آن دو پاک بسته اند اینجا به چاه سهمناک عالم سفلی و شهوانی درند اندرین چه گشته اند از جرم بند سحر و ضد سحر را بی اختیار زین دو آموزند نیکان و شرار لیک اول پند بدهندش که هین سحر را از ما میاموز و مچین ما بیاموزیم این سحر ای فلان از برای ابتلا و امتحان که امتحان را شرط باشد اختیار اختیاری نبودت بی اقتدار میلها هم چون سگان خفته اند اندریشان خیر و شر بنهفته اند چونک قدرت نیست خفتند این رده هم چو هیزم پاره ها و تن زده تا که مرداری در آید در میان نفخ صور حرص کوبد بر سگان چون در آن کوچه خری مردار شد صد سگ خفته بدان بیدار شد حرصهای رفته اندر کتم غیب تاختن آورد سر بر زد ز جیب موبه موی هر سگی دندان شده وز برای حیله دم جنبان شده نیم زیرش حیله بالا آن غضب چون ضعیف آتش که یابد او حطب شعله شعله می رسد از لامکان می رود دود لهب تا آسمان صد چنین سگ اندرین تن خفته اند چون شکاری نیستشان بنهفته اند یا چو بازانند و دیده دوخته در حجاب از عشق صیدی سوخته تا کله بردارد و بیند شکار آنگهان سازد طواف کوهسار شهوت رنجور ساکن می بود خاطر او سوی صحت می رود چون ببیند نان و سیب و خربزه در مصاف آید مزه و خوف بزه گر بود صبار دیدن سود اوست آن تهیج طبع سستش را نکوست ور نباشد صبر پس نادیده به تیر دور اولی ز مرد بی زره

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۲ - جواب گفتن طاوس آن سایل را چون ز گریه فارغ آمد گفت رو که تو رنگ و بوی را هستی گرو آن نمی بینی که هر سو صد بلا سوی من آید پی این بالها ای بسا صیاد بی رحمت مدام بهر این پرها نهد هر سوم دام چند تیرانداز بهر بالها تیر سوی من کشد اندر هوا چون ندارم زور و ضبط خویشتن زین قضا و زین بلا و زین فتن آن به آید که شوم زشت و کریه تا بوم آمن درین کهسار و تیه این سلاح عجب من شد ای فتی عجب آرد معجبان را صد بلا مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۳ - بیان آنک هنرها و زیرکی‌ها و مال دنیا هم‌چون پرهای طاوس عدو جانست پس هنر آمد هلاکت خام را کز پی دانه نبیند دام را اختیار آن را نکو باشد که او مالک خود باشد اندر اتقوا چون نباشد حفظ و تقوی زینهار دور کن آلت بینداز اختیار جلوه گاه و اختیارم آن پر ست بر کنم پر را که در قصد سر ست نیست انگارد پر خود را صبور تا پرش در نفکند در شر و شور پس زیانش نیست پر گو بر مکن گر رسد تیری به پیش آرد مجن لیک بر من پر زیبا دشمنیست چونک از جلوه گری صبریم نیست گر بدی صبر و حفاظم راه بر بر فزودی ز اختیارم کر و فر هم چو طفلم یا چو مست اندر فتن نیست لایق تیغ اندر دست من گر مرا عقلی بدی و منزجر تیغ اندر دست من بودی ظفر عقل باید نورده چون آفتاب تا زند تیغی که نبود جز صواب چون ندارم عقل تابان و صلاح پس چرا در چاه نندازم سلاح در چه اندازم کنون تیغ و مجن کاین سلاح خصم من خواهد شدن چون ندارم زور و یاری و سند تیغم او بستاند و بر من زند رغم این نفس وقیحه خوی را که نپوشد رو خراشم روی را تا شود کم این جمال و این کمال چون نماند رو کم افتم در وبال چون بدین نیت خراشم بزه نیست که به زخم این روی را پوشیدنی ست گر دلم خوی ستیری داشتی روی خوبم جز صفا نفراشتی چون ندیدم زور و فرهنگ و صلاح خصم دیدم زود بشکستم سلاح تا نگردد تیغ من او را کمال تا نگردد خنجرم بر من وبال می گریزم تا رگم جنبان بود کی فرار از خویشتن آسان بود آنک از غیری بود او را فرار چون ازو ببرید گیرد او قرار من که خصمم هم منم اندر گریز تا ابد کار من آمد خیزخیز نه به هند ست آمن و نه در ختن آنک خصم اوست سایه خویشتن

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۲ - جواب گفتن طاوس آن سایل را چون ز گریه فارغ آمد گفت رو که تو رنگ و بوی را هستی گرو آن نمی بینی که هر سو صد بلا سوی من آید پی این بالها ای بسا صیاد بی رحمت مدام بهر این پرها نهد هر سوم دام چند تیرانداز بهر بالها تیر سوی من کشد اندر هوا چون ندارم زور و ضبط خویشتن زین قضا و زین بلا و زین فتن آن به آید که شوم زشت و کریه تا بوم آمن درین کهسار و تیه این سلاح عجب من شد ای فتی عجب آرد معجبان را صد بلا مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۳ - بیان آنک هنرها و زیرکی‌ها و مال دنیا هم‌چون پرهای طاوس عدو جانست پس هنر آمد هلاکت خام را کز پی دانه نبیند دام را اختیار آن را نکو باشد که او مالک خود باشد اندر اتقوا چون نباشد حفظ و تقوی زینهار دور کن آلت بینداز اختیار جلوه گاه و اختیارم آن پر ست بر کنم پر را که در قصد سر ست نیست انگارد پر خود را صبور تا پرش در نفکند در شر و شور پس زیانش نیست پر گو بر مکن گر رسد تیری به پیش آرد مجن لیک بر من پر زیبا دشمنیست چونک از جلوه گری صبریم نیست گر بدی صبر و حفاظم راه بر بر فزودی ز اختیارم کر و فر هم چو طفلم یا چو مست اندر فتن نیست لایق تیغ اندر دست من گر مرا عقلی بدی و منزجر تیغ اندر دست من بودی ظفر عقل باید نورده چون آفتاب تا زند تیغی که نبود جز صواب چون ندارم عقل تابان و صلاح پس چرا در چاه نندازم سلاح در چه اندازم کنون تیغ و مجن کاین سلاح خصم من خواهد شدن چون ندارم زور و یاری و سند تیغم او بستاند و بر من زند رغم این نفس وقیحه خوی را که نپوشد رو خراشم روی را تا شود کم این جمال و این کمال چون نماند رو کم افتم در وبال چون بدین نیت خراشم بزه نیست که به زخم این روی را پوشیدنی ست گر دلم خوی ستیری داشتی روی خوبم جز صفا نفراشتی چون ندیدم زور و فرهنگ و صلاح خصم دیدم زود بشکستم سلاح تا نگردد تیغ من او را کمال تا نگردد خنجرم بر من وبال می گریزم تا رگم جنبان بود کی فرار از خویشتن آسان بود آنک از غیری بود او را فرار چون ازو ببرید گیرد او قرار من که خصمم هم منم اندر گریز تا ابد کار من آمد خیزخیز نه به هند ست آمن و نه در ختن آنک خصم اوست سایه خویشتن

%0
10 Bölüm