Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹۴ - تشبیه کردن قطب کی عارف واصلست در اجری دادن خلق از قوت مغفرت و رحمت بر مراتبی کی حقش الهام دهد و تمثیل به شیر که دد اجری خوار و باقی خوار ویند بر مراتب قرب ایشان بشیر نه قرب مکانی بلک قرب صفتی و تفاصیل این بسیارست والله الهادی قطب شیر و صید کردن کار او باقیان این خلق باقی خوار او تا توانی در رضای قطب کوش تا قوی گردد کند صید وحوش چون برنجد بی نوا مانند خلق کز کف عقلست جمله رزق حلق زانک وجد حلق باقی خورد اوست این نگه دار ار دل تو صیدجوست او چو عقل و خلق چون اعضا و تن بسته عقلست تدبیر بدن ضعف قطب از تن بود از روح نی ضعف در کشتی بود در نوح نی قطب آن باشد که گرد خود تند گردش افلاک گرد او بود یاریی ده در مرمه کشتی اش گر غلام خاص و بنده گشتی اش یاریت در تو فزاید نه اندرو گفت حق ان تنصروا الله تنصروا هم چو روبه صید گیر و کن فدیش تا عوض گیری هزاران صید بیش روبهانه باشد آن صید مرید مرده گیرد صید کفتار مرید مرده پیش او کشی زنده شود چرک در پالیز روینده شود گفت روبه شیر را خدمت کنم حیله ها سازم ز عقلش بر کنم حیله و افسونگری کار منست کار من دستان و از ره بردنست از سر که جانب جو می شتافت آن خر مسکین لاغر را بیافت پس سلام گرم کرد و پیش رفت پیش آن ساده دل درویش رفت گفت چونی اندرین صحرای خشک در میان سنگلاخ و جای خشک گفت خر گر در غمم گر در ارم قسمتم حق کرد من زان شاکرم شکر گویم دوست را در خیر و شر زانک هست اندر قضا از بد بتر چونک قسام اوست کفر آمد گله صبر باید صبر مفتاح الصله غیر حق جمله عدواند اوست دوست با عدو از دوست شکوت کی نکوست تا دهد دوغم نخواهم انگبین زانک هر نعمت غمی دارد قرین مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹۵ - حکایت دیدن خر هیزم‌فروش با نوایی اسپان تازی را بر آخر خاص و تمنا بردن آن دولت را در موعظهٔ آنک تمنا نباید بردن الا مغفرت و عنایت و هدایت کی اگر در صد لون رنجی چون لذت مغفرت بود همه شیرین شود باقی هر دولتی کی آن را ناآزموده تمنی می‌بری با آن رنجی قرینست کی آن را نمی‌بینی چنانک از هر دامی دانه پیدا بود و فخ پنهان تو درین یک دام مانده‌ای تمنی می‌بری کی کاشکی با آن دانه‌ها رفتمی پنداری کی آن دانه‌ها بی‌دامست بود سقایی مرورا یک خری گشته از محنت دو تا چون چنبری پشتش از بار گران صد جای ریش عاشق و جویان روز مرگ خویش جو کجا از کاه خشک او سیر نی در عقب زخمی و سیخی آهنی میر آخر دید او را رحم کرد که آشنای صاحب خر بود مرد پس سلامش کرد و پرسیدش ز حال کز چه این خر گشت دوتا هم چو دال گفت از درویشی و تقصیر من که نمی یابد خود این بسته دهن گفت بسپارش به من تو روز چند تا شود در آخر شه زورمند خر بدو بسپرد و آن رحمت پرست در میان آخر سلطانش بست خر ز هر سو مرکب تازی بدید با نوا و فربه و خوب و جدید زیر پاشان روفته آبی زده که به وقت و جو به هنگام آمده خارش و مالش مر اسپان را بدید پوز بالا کرد کای رب مجید نه که مخلوق توم گیرم خرم از چه زار و پشت ریش و لاغرم شب ز درد پشت و از جوع شکم آرزومندم به مردن دم به دم حال این اسپان چنین خوش با نوا من چه مخصوصم به تعذیب و بلا ناگهان آوازه پیگار شد تازیان را وقت زین و کار شد زخمهای تیر خوردند از عدو رفت پیکانها دریشان سو به سو از غزا باز آمدند آن تازیان اندر آخر جمله افتاده ستان پایهاشان بسته محکم با نوار نعلبندان ایستاده بر قطار می شکافیدند تن هاشان بنیش تا برون آرند پیکانها ز ریش آن خر آن را دید و می گفت ای خدا من به فقر و عافیت دادم رضا زان نوا بیزارم و زان زخم زشت هرکه خواهد عافیت دنیا بهشت

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹۴ - تشبیه کردن قطب کی عارف واصلست در اجری دادن خلق از قوت مغفرت و رحمت بر مراتبی کی حقش الهام دهد و تمثیل به شیر که دد اجری خوار و باقی خوار ویند بر مراتب قرب ایشان بشیر نه قرب مکانی بلک قرب صفتی و تفاصیل این بسیارست والله الهادی قطب شیر و صید کردن کار او باقیان این خلق باقی خوار او تا توانی در رضای قطب کوش تا قوی گردد کند صید وحوش چون برنجد بی نوا مانند خلق کز کف عقلست جمله رزق حلق زانک وجد حلق باقی خورد اوست این نگه دار ار دل تو صیدجوست او چو عقل و خلق چون اعضا و تن بسته عقلست تدبیر بدن ضعف قطب از تن بود از روح نی ضعف در کشتی بود در نوح نی قطب آن باشد که گرد خود تند گردش افلاک گرد او بود یاریی ده در مرمه کشتی اش گر غلام خاص و بنده گشتی اش یاریت در تو فزاید نه اندرو گفت حق ان تنصروا الله تنصروا هم چو روبه صید گیر و کن فدیش تا عوض گیری هزاران صید بیش روبهانه باشد آن صید مرید مرده گیرد صید کفتار مرید مرده پیش او کشی زنده شود چرک در پالیز روینده شود گفت روبه شیر را خدمت کنم حیله ها سازم ز عقلش بر کنم حیله و افسونگری کار منست کار من دستان و از ره بردنست از سر که جانب جو می شتافت آن خر مسکین لاغر را بیافت پس سلام گرم کرد و پیش رفت پیش آن ساده دل درویش رفت گفت چونی اندرین صحرای خشک در میان سنگلاخ و جای خشک گفت خر گر در غمم گر در ارم قسمتم حق کرد من زان شاکرم شکر گویم دوست را در خیر و شر زانک هست اندر قضا از بد بتر چونک قسام اوست کفر آمد گله صبر باید صبر مفتاح الصله غیر حق جمله عدواند اوست دوست با عدو از دوست شکوت کی نکوست تا دهد دوغم نخواهم انگبین زانک هر نعمت غمی دارد قرین مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹۵ - حکایت دیدن خر هیزم‌فروش با نوایی اسپان تازی را بر آخر خاص و تمنا بردن آن دولت را در موعظهٔ آنک تمنا نباید بردن الا مغفرت و عنایت و هدایت کی اگر در صد لون رنجی چون لذت مغفرت بود همه شیرین شود باقی هر دولتی کی آن را ناآزموده تمنی می‌بری با آن رنجی قرینست کی آن را نمی‌بینی چنانک از هر دامی دانه پیدا بود و فخ پنهان تو درین یک دام مانده‌ای تمنی می‌بری کی کاشکی با آن دانه‌ها رفتمی پنداری کی آن دانه‌ها بی‌دامست بود سقایی مرورا یک خری گشته از محنت دو تا چون چنبری پشتش از بار گران صد جای ریش عاشق و جویان روز مرگ خویش جو کجا از کاه خشک او سیر نی در عقب زخمی و سیخی آهنی میر آخر دید او را رحم کرد که آشنای صاحب خر بود مرد پس سلامش کرد و پرسیدش ز حال کز چه این خر گشت دوتا هم چو دال گفت از درویشی و تقصیر من که نمی یابد خود این بسته دهن گفت بسپارش به من تو روز چند تا شود در آخر شه زورمند خر بدو بسپرد و آن رحمت پرست در میان آخر سلطانش بست خر ز هر سو مرکب تازی بدید با نوا و فربه و خوب و جدید زیر پاشان روفته آبی زده که به وقت و جو به هنگام آمده خارش و مالش مر اسپان را بدید پوز بالا کرد کای رب مجید نه که مخلوق توم گیرم خرم از چه زار و پشت ریش و لاغرم شب ز درد پشت و از جوع شکم آرزومندم به مردن دم به دم حال این اسپان چنین خوش با نوا من چه مخصوصم به تعذیب و بلا ناگهان آوازه پیگار شد تازیان را وقت زین و کار شد زخمهای تیر خوردند از عدو رفت پیکانها دریشان سو به سو از غزا باز آمدند آن تازیان اندر آخر جمله افتاده ستان پایهاشان بسته محکم با نوار نعلبندان ایستاده بر قطار می شکافیدند تن هاشان بنیش تا برون آرند پیکانها ز ریش آن خر آن را دید و می گفت ای خدا من به فقر و عافیت دادم رضا زان نوا بیزارم و زان زخم زشت هرکه خواهد عافیت دنیا بهشت

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹۶ - ناپسندیدن روباه گفتن خر را کی من راضیم به قسمت گفت روبه جستن رزق حلال فرض باشد از برای امتثال عالم اسباب و چیزی بی سبب می نباید پس مهم باشد طلب وابتغوا من فضل الله است امر تا نباید غصب کردن هم چو نمر گفت پیغامبر که بر رزق ای فتی در فرو بسته ست و بر در قفلها جنبش و آمد شد ما و اکتساب هست مفتاحی بر آن قفل و حجاب بی کلید این در گشادن راه نیست بی طلب نان سنت الله نیست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹۷ - جواب گفتن خر روباه را گفت از ضعف توکل باشد آن ورنه بدهد نان کسی که داد جان هر که جوید پادشاهی و ظفر کم نیاید لقمه نان ای پسر دام و دد جمله همه اکال رزق نه پی کسپ اند نه حمال رزق جمله را رزاق روزی می دهد قسمت هر یک به پیشش می نهد رزق آید پیش هر که صبر جست رنج کوششها ز بی صبری تست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹۸ - جواب گفتن روبه خر را گفت روبه آن توکل نادرست کم کسی اندر توکل ماهرست گرد نادر گشتن از نادانی است هر کسی را کی ره سلطانی است چون قناعت را پیمبر گنج گفت هر کسی را کی رسد گنج نهفت حد خود بشناس و بر بالا مپر تا نیفتی در نشیب شور و شر مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹۹ - جواب گفتن خر روباه را گفت این معکوس می گویی بدان شور و شر از طمع آید سوی جان از قناعت هیچ کس بی جان نشد از حریصی هیچ کس سلطان نشد نان ز خوکان و سگان نبود دریغ کسپ مردم نیست این باران و میغ آنچنان که عاشقی بر رزق زار هست عاشق رزق هم بر رزق خوار مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۰ - در تقریر معنی توکل حکایت آن زاهد کی توکل را امتحان می‌کرد از میان اسباب و شهر برون آمد و از قوارع و ره‌گذر خلق دور شد و ببن کوهی مهجوری مفقودی در غایت گرسنگی سر بر سر سنگی نهاد و خفت و با خود گفت توکل کردم بر سبب‌سازی و رزاقی تو و از اسباب منقطع شدم تا ببینم سببیت توکل را آن یکی زاهد شنود از مصطفی که یقین آید به جان رزق از خدا گر بخواهی ور نخواهی رزق تو پیش تو آید دوان از عشق تو از برای امتحان آن مرد رفت در بیابان نزد کوهی خفت تفت که ببینم رزق می آید به من تا قوی گردد مرا در رزق ظن کاروانی راه گم کرد و کشید سوی کوه آن ممتحن را خفته دید گفت این مرد این طرف چونست عور در بیابان از ره و از شهر دور ای عجب مرده ست یا زنده که او می نترسد هیچ از گرگ و عدو آمدند و دست بر وی می زدند قاصدا چیزی نگفت آن ارجمند هم نجنبید و نجنبانید سر وا نکرد از امتحان هم او بصر پس بگفتند این ضعیف بی مراد از مجاعت سکته اندر اوفتاد نان بیاوردند و در دیگی طعام تا بریزندش به حلقوم و به کام پس بقاصد مرد دندان سخت کرد تا ببیند صدق آن میعاد مرد رحمشان آمد که این بس بی نواست وز مجاعت هالک مرگ و فناست کارد آوردند قوم اشتافتند بسته دندانهاش را بشکافتند ریختند اندر دهانش شوربا می فشردند اندرو نان پاره ها گفت ای دل گرچه خود تن می زنی راز می دانی و نازی می کنی گفت دل دانم و قاصد می کنم رازق الله است بر جان و تنم امتحان زین بیشتر خود چون بود رزق سوی صابران خوش می رود

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹۶ - ناپسندیدن روباه گفتن خر را کی من راضیم به قسمت گفت روبه جستن رزق حلال فرض باشد از برای امتثال عالم اسباب و چیزی بی سبب می نباید پس مهم باشد طلب وابتغوا من فضل الله است امر تا نباید غصب کردن هم چو نمر گفت پیغامبر که بر رزق ای فتی در فرو بسته ست و بر در قفلها جنبش و آمد شد ما و اکتساب هست مفتاحی بر آن قفل و حجاب بی کلید این در گشادن راه نیست بی طلب نان سنت الله نیست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹۷ - جواب گفتن خر روباه را گفت از ضعف توکل باشد آن ورنه بدهد نان کسی که داد جان هر که جوید پادشاهی و ظفر کم نیاید لقمه نان ای پسر دام و دد جمله همه اکال رزق نه پی کسپ اند نه حمال رزق جمله را رزاق روزی می دهد قسمت هر یک به پیشش می نهد رزق آید پیش هر که صبر جست رنج کوششها ز بی صبری تست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹۸ - جواب گفتن روبه خر را گفت روبه آن توکل نادرست کم کسی اندر توکل ماهرست گرد نادر گشتن از نادانی است هر کسی را کی ره سلطانی است چون قناعت را پیمبر گنج گفت هر کسی را کی رسد گنج نهفت حد خود بشناس و بر بالا مپر تا نیفتی در نشیب شور و شر مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹۹ - جواب گفتن خر روباه را گفت این معکوس می گویی بدان شور و شر از طمع آید سوی جان از قناعت هیچ کس بی جان نشد از حریصی هیچ کس سلطان نشد نان ز خوکان و سگان نبود دریغ کسپ مردم نیست این باران و میغ آنچنان که عاشقی بر رزق زار هست عاشق رزق هم بر رزق خوار مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۰ - در تقریر معنی توکل حکایت آن زاهد کی توکل را امتحان می‌کرد از میان اسباب و شهر برون آمد و از قوارع و ره‌گذر خلق دور شد و ببن کوهی مهجوری مفقودی در غایت گرسنگی سر بر سر سنگی نهاد و خفت و با خود گفت توکل کردم بر سبب‌سازی و رزاقی تو و از اسباب منقطع شدم تا ببینم سببیت توکل را آن یکی زاهد شنود از مصطفی که یقین آید به جان رزق از خدا گر بخواهی ور نخواهی رزق تو پیش تو آید دوان از عشق تو از برای امتحان آن مرد رفت در بیابان نزد کوهی خفت تفت که ببینم رزق می آید به من تا قوی گردد مرا در رزق ظن کاروانی راه گم کرد و کشید سوی کوه آن ممتحن را خفته دید گفت این مرد این طرف چونست عور در بیابان از ره و از شهر دور ای عجب مرده ست یا زنده که او می نترسد هیچ از گرگ و عدو آمدند و دست بر وی می زدند قاصدا چیزی نگفت آن ارجمند هم نجنبید و نجنبانید سر وا نکرد از امتحان هم او بصر پس بگفتند این ضعیف بی مراد از مجاعت سکته اندر اوفتاد نان بیاوردند و در دیگی طعام تا بریزندش به حلقوم و به کام پس بقاصد مرد دندان سخت کرد تا ببیند صدق آن میعاد مرد رحمشان آمد که این بس بی نواست وز مجاعت هالک مرگ و فناست کارد آوردند قوم اشتافتند بسته دندانهاش را بشکافتند ریختند اندر دهانش شوربا می فشردند اندرو نان پاره ها گفت ای دل گرچه خود تن می زنی راز می دانی و نازی می کنی گفت دل دانم و قاصد می کنم رازق الله است بر جان و تنم امتحان زین بیشتر خود چون بود رزق سوی صابران خوش می رود

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۱ - جواب دادن روبه خر را و تحریض کردن او خر را بر کسب گفت روبه این حکایت را بهل دستها بر کسب زن جهد المقل دست دادستت خدا کاری بکن مکسبی کن یاری یاری بکن هر کسی در مکسبی پا می نهد یاری یاران دیگر می کند زانک جمله کسب ناید از یکی هم دروگر هم سقا هم حایکی هین به انبازیست عالم بر قرار هر کسی کاری گزیند ز افتقار طبل خواری در میانه شرط نیست راه سنت کار و مکسب کردنیست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۲ - جواب گفتن خر روباه را کی توکل بهترین کسبهاست کی هر کسبی محتاجست به توکل کی ای خدا این کار مرا راست آر و دعا متضمن توکلست و توکل کسبی است کی به هیچ کسبی دیگر محتاج نیست الی آخره گفت من به از توکل بر ربی می ندانم در دو عالم مکسبی کسب شکرش را نمی دانم ندید تا کشد رزق خدا رزق و مزید بحثشان بسیار شد اندر خطاب مانده گشتند از سؤال و از جواب بعد از آن گفتش بدان در مملکه نهی لا تلقوا بایدی تهلکه صبر در صحرای خشک و سنگلاخ احمقی باشد جهان حق فراخ نقل کن زینجا به سوی مرغزار می چر آنجا سبزه گرد جویبار مرغزاری سبز مانند جنان سبزه رسته اندر آنجا تا میان خرم آن حیوان که او آنجا شود اشتر اندر سبزه ناپیدا شود هر طرف در وی یکی چشمه روان اندرو حیوان مرفه در امان از خری او را نمی گفت ای لعین تو از آن جایی چرا زاری چنین کو نشاط و فربهی و فر تو چیست این لاغر تن مضطر تو شرح روضه گر دروغ و زور نیست پس چرا چشمت ازو مخمور نیست این گدا چشمی و این نادیدگی از گدایی تست نه از بگلربگی چون ز چشمه آمدی چونی تو خشک ور تو ناف آهویی کو بوی مشک زانک می گویی و شرحش می کنی چون نشانی در تو نامد ای سنی

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۱ - جواب دادن روبه خر را و تحریض کردن او خر را بر کسب گفت روبه این حکایت را بهل دستها بر کسب زن جهد المقل دست دادستت خدا کاری بکن مکسبی کن یاری یاری بکن هر کسی در مکسبی پا می نهد یاری یاران دیگر می کند زانک جمله کسب ناید از یکی هم دروگر هم سقا هم حایکی هین به انبازیست عالم بر قرار هر کسی کاری گزیند ز افتقار طبل خواری در میانه شرط نیست راه سنت کار و مکسب کردنیست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۲ - جواب گفتن خر روباه را کی توکل بهترین کسبهاست کی هر کسبی محتاجست به توکل کی ای خدا این کار مرا راست آر و دعا متضمن توکلست و توکل کسبی است کی به هیچ کسبی دیگر محتاج نیست الی آخره گفت من به از توکل بر ربی می ندانم در دو عالم مکسبی کسب شکرش را نمی دانم ندید تا کشد رزق خدا رزق و مزید بحثشان بسیار شد اندر خطاب مانده گشتند از سؤال و از جواب بعد از آن گفتش بدان در مملکه نهی لا تلقوا بایدی تهلکه صبر در صحرای خشک و سنگلاخ احمقی باشد جهان حق فراخ نقل کن زینجا به سوی مرغزار می چر آنجا سبزه گرد جویبار مرغزاری سبز مانند جنان سبزه رسته اندر آنجا تا میان خرم آن حیوان که او آنجا شود اشتر اندر سبزه ناپیدا شود هر طرف در وی یکی چشمه روان اندرو حیوان مرفه در امان از خری او را نمی گفت ای لعین تو از آن جایی چرا زاری چنین کو نشاط و فربهی و فر تو چیست این لاغر تن مضطر تو شرح روضه گر دروغ و زور نیست پس چرا چشمت ازو مخمور نیست این گدا چشمی و این نادیدگی از گدایی تست نه از بگلربگی چون ز چشمه آمدی چونی تو خشک ور تو ناف آهویی کو بوی مشک زانک می گویی و شرحش می کنی چون نشانی در تو نامد ای سنی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۳ - مثل آوردن اشتر در بیان آنک در مخبر دولتی فر و اثر آن چون نبینی جای متهم داشتن باشد کی او مقلدست در آن آن یکی پرسید اشتر را که هی از کجا می آیی ای اقبال پی گفت از حمام گرم کوی تو گفت خود پیداست در زانوی تو مار موسی دید فرعون عنود مهلتی می خواست نرمی می نمود زیرکان گفتند بایستی که این تندتر گشتی چو هست او رب دین معجزه گر اژدها گر مار بد نخوت و خشم خدایی اش چه شد رب اعلی گر ویست اندر جلوس بهر یک کرمی چیست این چاپلوس نفس تو تا مست نقلست و نبید دانک روحت خوشه غیبی ندید که علاماتست زان دیدار نور التجافی منک عن دار الغرور مرغ چون بر آب شوری می تند آب شیرین را ندیدست او مدد بلک تقلیدست آن ایمان او روی ایمان را ندیده جان او پس خطر باشد مقلد را عظیم از ره و ره زن ز شیطان رجیم چون ببیند نور حق آمن شود ز اضطرابات شک او ساکن شود تا کف دریا نیاید سوی خاک که اصل او آمد بود در اصطکاک خاکی است آن کف غریبست اندر آب در غریبی چاره نبود ز اضطراب چونک چشمش باز شد و آن نقش خواند دیو را بر وی دگر دستی نماند گرچه با روباه خر اسرار گفت سرسری گفت و مقلدوار گفت آب را بستود و او تایق نبود رخ درید و جامه او عاشق نبود از منافق عذر رد آمد نه خوب زانک در لب بود آن نه در قلوب بوی سیبش هست جزو سیب نیست بو درو جز از پی آسیب نیست حمله زن در میان کارزار نشکند صف بلک گردد کار زار گرچه می بینی چو شیر اندر صفش تیغ بگرفته همی لرزد کفش وای آنک عقل او ماده بود نفس زشتش نر و آماده بود لاجرم مغلوب باشد عقل او جز سوی خسران نباشد نقل او ای خنک آن کس که عقلش نر بود نفس زشتش ماده و مضطر بود عقل جزوی اش نر و غالب بود نفس انثی را خرد سالب بود حمله ماده به صورت هم جریست آفت او هم چو آن خر از خریست وصف حیوانی بود بر زن فزون زانک سوی رنگ و بو دارد رکون رنگ و بوی سبزه زار آن خر شنید جمله حجتها ز طبع او رمید تشنه محتاج مطر شد وابر نه نفس را جوع البقر بد صبر نه اسپر آهن بود صبر ای پدر حق نبشته بر سپر جاء الظفر صد دلیل آرد مقلد در بیان از قیاسی گوید آن را نه از عیان مشک آلودست الا مشک نیست بوی مشکستش ولی جز پشک نیست تا که پشکی مشک گردد ای مرید سالها باید در آن روضه چرید که نباید خورد و جو هم چون خران آهوانه در ختن چر ارغوان جز قرنفل یا سمن یا گل مچر رو به صحرای ختن با آن نفر معده را خو کن بدان ریحان و گل تا بیابی حکمت و قوت رسل خوی معده زین که و جو باز کن خوردن ریحان و گل آغاز کن معده تن سوی کهدان می کشد معده دل سوی ریحان می کشد هر که کاه و جو خورد قربان شود هر که نور حق خورد قرآن شود نیم تو مشکست و نیمی پشک هین هین میفزا پشک افزا مشک چین آن مقلد صد دلیل و صد بیان در زبان آرد ندارد هیچ جان چونک گوینده ندارد جان و فر گفت او را کی بود برگ و ثمر می کند گستاخ مردم را به راه او بجان لرزان ترست از برگ کاه پس حدیثش گرچه بس با فر بود در حدیثش لرزه هم مضمر بود

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۳ - مثل آوردن اشتر در بیان آنک در مخبر دولتی فر و اثر آن چون نبینی جای متهم داشتن باشد کی او مقلدست در آن آن یکی پرسید اشتر را که هی از کجا می آیی ای اقبال پی گفت از حمام گرم کوی تو گفت خود پیداست در زانوی تو مار موسی دید فرعون عنود مهلتی می خواست نرمی می نمود زیرکان گفتند بایستی که این تندتر گشتی چو هست او رب دین معجزه گر اژدها گر مار بد نخوت و خشم خدایی اش چه شد رب اعلی گر ویست اندر جلوس بهر یک کرمی چیست این چاپلوس نفس تو تا مست نقلست و نبید دانک روحت خوشه غیبی ندید که علاماتست زان دیدار نور التجافی منک عن دار الغرور مرغ چون بر آب شوری می تند آب شیرین را ندیدست او مدد بلک تقلیدست آن ایمان او روی ایمان را ندیده جان او پس خطر باشد مقلد را عظیم از ره و ره زن ز شیطان رجیم چون ببیند نور حق آمن شود ز اضطرابات شک او ساکن شود تا کف دریا نیاید سوی خاک که اصل او آمد بود در اصطکاک خاکی است آن کف غریبست اندر آب در غریبی چاره نبود ز اضطراب چونک چشمش باز شد و آن نقش خواند دیو را بر وی دگر دستی نماند گرچه با روباه خر اسرار گفت سرسری گفت و مقلدوار گفت آب را بستود و او تایق نبود رخ درید و جامه او عاشق نبود از منافق عذر رد آمد نه خوب زانک در لب بود آن نه در قلوب بوی سیبش هست جزو سیب نیست بو درو جز از پی آسیب نیست حمله زن در میان کارزار نشکند صف بلک گردد کار زار گرچه می بینی چو شیر اندر صفش تیغ بگرفته همی لرزد کفش وای آنک عقل او ماده بود نفس زشتش نر و آماده بود لاجرم مغلوب باشد عقل او جز سوی خسران نباشد نقل او ای خنک آن کس که عقلش نر بود نفس زشتش ماده و مضطر بود عقل جزوی اش نر و غالب بود نفس انثی را خرد سالب بود حمله ماده به صورت هم جریست آفت او هم چو آن خر از خریست وصف حیوانی بود بر زن فزون زانک سوی رنگ و بو دارد رکون رنگ و بوی سبزه زار آن خر شنید جمله حجتها ز طبع او رمید تشنه محتاج مطر شد وابر نه نفس را جوع البقر بد صبر نه اسپر آهن بود صبر ای پدر حق نبشته بر سپر جاء الظفر صد دلیل آرد مقلد در بیان از قیاسی گوید آن را نه از عیان مشک آلودست الا مشک نیست بوی مشکستش ولی جز پشک نیست تا که پشکی مشک گردد ای مرید سالها باید در آن روضه چرید که نباید خورد و جو هم چون خران آهوانه در ختن چر ارغوان جز قرنفل یا سمن یا گل مچر رو به صحرای ختن با آن نفر معده را خو کن بدان ریحان و گل تا بیابی حکمت و قوت رسل خوی معده زین که و جو باز کن خوردن ریحان و گل آغاز کن معده تن سوی کهدان می کشد معده دل سوی ریحان می کشد هر که کاه و جو خورد قربان شود هر که نور حق خورد قرآن شود نیم تو مشکست و نیمی پشک هین هین میفزا پشک افزا مشک چین آن مقلد صد دلیل و صد بیان در زبان آرد ندارد هیچ جان چونک گوینده ندارد جان و فر گفت او را کی بود برگ و ثمر می کند گستاخ مردم را به راه او بجان لرزان ترست از برگ کاه پس حدیثش گرچه بس با فر بود در حدیثش لرزه هم مضمر بود

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۴ - فرق میان دعوت شیخ کامل واصل و میان سخن ناقصان فاضل فضل تحصیلی بر بسته شیخ نورانی ز ره آگه کند با سخن هم نور را همره کند جهد کن تا مست و نورانی شوی تا حدیثت را شود نورش روی هر چه در دوشاب جوشیده شود در عقیده طعم دوشابش بود از جزر وز سیب و به وز گردگان لذت دوشاب یابی تو از آن علم اندر نور چون فرغرده شد پس ز علمت نور یابد قوم لد هر چه گویی باشد آن هم نورناک که آسمان هرگز نبارد غیر پاک آسمان شو ابر شو باران ببار ناودان بارش کند نبود به کار آب اندر ناودان عاریتیست آب اندر ابر و دریا فطرتیست فکر و اندیشه ست مثل ناودان وحی و مکشوفست ابر و آسمان آب باران باغ صد رنگ آورد ناودان همسایه در جنگ آورد خر دو سه حمله به روبه بحث کرد چون مقلد بد فریب او بخورد طنطنه ادراک بینایی نداشت دمدمه روبه برو سکته گماشت حرص خوردن آنچنان کردش ذلیل که زبونش گشت با پانصد دلیل مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۵ - حکایت آن مخنث و پرسیدن لوطی ازو در حالت لواطه کی این خنجر از بهر چیست گفت از برای آنک هر کی با من بد اندیشد اشکمش بشکافم لوطی بر سر او آمد شد می‌کرد و می‌گفت الحمدلله کی من بد نمی‌اندیشم با تو «بیت من بیت نیست اقلیمست هزل من هزل نیست تعلیمست» ان الله لایستحیی ان یضرب مثلا ما بعوضة فما فوقها ای فما فوقها فی تغییر النفوس بالانکار ان ما ذا اراد الله بهذا مثلا و آنگه جواب می‌فرماید کی این خواستم یضل به کثیرا و یهدی به کثیرا کی هر فتنه‌ای هم‌چون میزانست بسیاران ازو سرخ‌رو شوند و بسیاران بی‌مراد شوند و لو تاملت فیه قلیلا وجدت من نتایجه الشریفة کثیرا کنده ای را لوطیی در خانه برد سرنگون افکندش و در وی فشرد بر میانش خنجری دید آن لعین پس بگفتش بر میانت چیست این گفت آنک با من ار یک بدمنش بد بیندیشد بدرم اشکمش گفت لوطی حمد لله را که من بد نه اندیشیده ام با تو به فن چون که مردی نیست خنجرها چه سود چون نباشد دل ندارد سود خود از علی میراث داری ذوالفقار بازوی شیر خدا هستت بیار گر فسونی یاد داری از مسیح کو لب و دندان عیسی ای قبیح کشتیی سازی ز توزیع و فتوح کو یکی ملاح کشتی هم چو نوح بت شکستی گیرم ابراهیم وار کو بت تن را فدی کردن بنار گر دلیلت هست اندر فعل آر تیغ چوبین را بدان کن ذوالفقار آن دلیلی که ترا مانع شود از عمل آن نقمت صانع بود خایفان راه را کردی دلیر از همه لرزان تری تو زیر زیر بر همه درس توکل می کنی در هوا تو پشه را رگ می زنی ای مخنث پیش رفته از سپاه بر دروغ ریش تو کیرت گواه چون ز نامردی دل آکنده بود ریش و سبلت موجب خنده بود توبه ای کن اشک باران چون مطر ریش و سبلت را ز خنده باز خر داروی مردی بخور اندر عمل تا شوی خورشید گرم اندر حمل معده را بگذار و سوی دل خرام تا که بی پرده ز حق آید سلام یک دو گامی رو تکلف ساز خوش عشق گیرد گوش تو آنگاه کش

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۴ - فرق میان دعوت شیخ کامل واصل و میان سخن ناقصان فاضل فضل تحصیلی بر بسته شیخ نورانی ز ره آگه کند با سخن هم نور را همره کند جهد کن تا مست و نورانی شوی تا حدیثت را شود نورش روی هر چه در دوشاب جوشیده شود در عقیده طعم دوشابش بود از جزر وز سیب و به وز گردگان لذت دوشاب یابی تو از آن علم اندر نور چون فرغرده شد پس ز علمت نور یابد قوم لد هر چه گویی باشد آن هم نورناک که آسمان هرگز نبارد غیر پاک آسمان شو ابر شو باران ببار ناودان بارش کند نبود به کار آب اندر ناودان عاریتیست آب اندر ابر و دریا فطرتیست فکر و اندیشه ست مثل ناودان وحی و مکشوفست ابر و آسمان آب باران باغ صد رنگ آورد ناودان همسایه در جنگ آورد خر دو سه حمله به روبه بحث کرد چون مقلد بد فریب او بخورد طنطنه ادراک بینایی نداشت دمدمه روبه برو سکته گماشت حرص خوردن آنچنان کردش ذلیل که زبونش گشت با پانصد دلیل مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۵ - حکایت آن مخنث و پرسیدن لوطی ازو در حالت لواطه کی این خنجر از بهر چیست گفت از برای آنک هر کی با من بد اندیشد اشکمش بشکافم لوطی بر سر او آمد شد می‌کرد و می‌گفت الحمدلله کی من بد نمی‌اندیشم با تو «بیت من بیت نیست اقلیمست هزل من هزل نیست تعلیمست» ان الله لایستحیی ان یضرب مثلا ما بعوضة فما فوقها ای فما فوقها فی تغییر النفوس بالانکار ان ما ذا اراد الله بهذا مثلا و آنگه جواب می‌فرماید کی این خواستم یضل به کثیرا و یهدی به کثیرا کی هر فتنه‌ای هم‌چون میزانست بسیاران ازو سرخ‌رو شوند و بسیاران بی‌مراد شوند و لو تاملت فیه قلیلا وجدت من نتایجه الشریفة کثیرا کنده ای را لوطیی در خانه برد سرنگون افکندش و در وی فشرد بر میانش خنجری دید آن لعین پس بگفتش بر میانت چیست این گفت آنک با من ار یک بدمنش بد بیندیشد بدرم اشکمش گفت لوطی حمد لله را که من بد نه اندیشیده ام با تو به فن چون که مردی نیست خنجرها چه سود چون نباشد دل ندارد سود خود از علی میراث داری ذوالفقار بازوی شیر خدا هستت بیار گر فسونی یاد داری از مسیح کو لب و دندان عیسی ای قبیح کشتیی سازی ز توزیع و فتوح کو یکی ملاح کشتی هم چو نوح بت شکستی گیرم ابراهیم وار کو بت تن را فدی کردن بنار گر دلیلت هست اندر فعل آر تیغ چوبین را بدان کن ذوالفقار آن دلیلی که ترا مانع شود از عمل آن نقمت صانع بود خایفان راه را کردی دلیر از همه لرزان تری تو زیر زیر بر همه درس توکل می کنی در هوا تو پشه را رگ می زنی ای مخنث پیش رفته از سپاه بر دروغ ریش تو کیرت گواه چون ز نامردی دل آکنده بود ریش و سبلت موجب خنده بود توبه ای کن اشک باران چون مطر ریش و سبلت را ز خنده باز خر داروی مردی بخور اندر عمل تا شوی خورشید گرم اندر حمل معده را بگذار و سوی دل خرام تا که بی پرده ز حق آید سلام یک دو گامی رو تکلف ساز خوش عشق گیرد گوش تو آنگاه کش

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۶ - غالب شدن حیلهٔ روباه بر استعصام و تعفف خر و کشیدن روبه خر را سوی شیر به بیشه روبه اندر حیله پای خود فشرد ریش خر بگرفت و آن خر را ببرد مطرب آن خانقه کو تا که تفت دف زند که خر برفت و خر برفت چونک خرگوشی برد شیری به چاه چون نیارد روبهی خر تا گیاه گوش را بر بند و افسونها مخور جز فسون آن ولی دادگر آن فسون خوشتر از حلوای او آنک صد حلواست خاک پای او خنبهای خسروانی پر ز می مایه برده از می لبهای وی عاشق می باشد آن جان بعید کو می لبهای لعلش را ندید آب شیرین چون نبیند مرغ کور چون نگردد گرد چشمه آب شور موسی جان سینه را سینا کند طوطیان کور را بینا کند خسرو شیرین جان نوبت زدست لاجرم در شهر قند ارزان شدست یوسفان غیب لشکر می کشند تنگهای قند و شکر می کشند اشتران مصر را رو سوی ما بشنوید ای طوطیان بانگ درا شهر ما فردا پر از شکر شود شکر ارزانست ارزان تر شود در شکر غلطید ای حلواییان هم چو طوطی کوری صفراییان نیشکر کوبید کار اینست و بس جان بر افشانید یار اینست و بس نقل بر نقلست و می بر می هلا بر مناره رو بزن بانگ صلا سرکه نه ساله شیرین می شود سنگ و مرمر لعل و زرین می شود آفتاب اندر فلک دستک زنان ذره ها چون عاشقان بازی کنان چشمها مخمور شد از سبزه زار گل شکوفه می کند بر شاخسار چشم دولت سحر مطلق می کند روح شد منصور انا الحق می زند گر خری را می برد روبه ز سر گو ببر تو خر مباش و غم مخور مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۷ - حکایت آن شخص کی از ترس خویشتن را در خانه‌ای انداخت رخ زرد چون زعفران لبها کبود چون نیل دست لرزان چون برگ درخت خداوند خانه پرسید کی خیرست چه واقعه است گفت بیرون خر می‌گیرند به سخره گفت مبارک خر می‌گیرند تو خر نیستی چه می‌ترسی گفت خر به جد می‌گیرند تمییز برخاسته است امروز ترسم کی مرا خر گیرند آن یکی در خانه ای در می گریخت زرد رو و لب کبود و رنگ ریخت صاحب خانه بگفتش خیر هست که همی لرزد ترا چون پیر دست واقعه چونست چون بگریختی رنگ رخساره چنین چون ریختی گفت بهر سخره شاه حرون خر همی گیرند امروز از برون گفت می گیرند کو خر جان عم چون نه ای خر رو ترا زین چیست غم گفت بس جدند و گرم اندر گرفت گر خرم گیرند هم نبود شگفت بهر خرگیری بر آوردند دست جدجد تمییز هم برخاستست چونک بی تمییزیان مان سرورند صاحب خر را به جای خر برند نیست شاه شهر ما بیهوده گیر هست تمییزش سمیعست و بصیر آدمی باش و ز خرگیران مترس خر نه ای ای عیسی دوران مترس چرخ چارم هم ز نور تو پرست حاش لله که مقامت آخرست تو ز چرخ و اختران هم برتری گرچه بهر مصلحت در آخری میر آخر دیگر و خر دیگرست نه هر آنک اندر آخر شد خرست چه در افتادیم در دنبال خر از گلستان گوی و از گلهای تر از انار و از ترنج و شاخ سیب وز شراب و شاهدان بی حسیب یا از آن دریا که موجش گوهرست گوهرش گوینده و بیناورست یا از آن مرغان که گل چین می کنند بیضه ها زرین و سیمین می کنند یا از آن بازان که کبکان پرورند هم نگون اشکم هم استان می پرند نردبانهاییست پنهان در جهان پایه پایه تا عنان آسمان هر گره را نردبانی دیگرست هر روش را آسمانی دیگرست هر یکی از حال دیگر بی خبر ملک با پهنا و بی پایان و سر این در آن حیران که او از چیست خوش وآن درین خیره که حیرت چیستش صحن ارض الله واسع آمده هر درختی از زمینی سر زده بر درختان شکر گویان برگ و شاخ که زهی ملک و زهی عرصه فراخ بلبلان گرد شکوفه پر گره که از آنچ می خوری ما را بده این سخن پایان ندارد کن رجوع سوی آن روباه و شیر و سقم و جوع

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۶ - غالب شدن حیلهٔ روباه بر استعصام و تعفف خر و کشیدن روبه خر را سوی شیر به بیشه روبه اندر حیله پای خود فشرد ریش خر بگرفت و آن خر را ببرد مطرب آن خانقه کو تا که تفت دف زند که خر برفت و خر برفت چونک خرگوشی برد شیری به چاه چون نیارد روبهی خر تا گیاه گوش را بر بند و افسونها مخور جز فسون آن ولی دادگر آن فسون خوشتر از حلوای او آنک صد حلواست خاک پای او خنبهای خسروانی پر ز می مایه برده از می لبهای وی عاشق می باشد آن جان بعید کو می لبهای لعلش را ندید آب شیرین چون نبیند مرغ کور چون نگردد گرد چشمه آب شور موسی جان سینه را سینا کند طوطیان کور را بینا کند خسرو شیرین جان نوبت زدست لاجرم در شهر قند ارزان شدست یوسفان غیب لشکر می کشند تنگهای قند و شکر می کشند اشتران مصر را رو سوی ما بشنوید ای طوطیان بانگ درا شهر ما فردا پر از شکر شود شکر ارزانست ارزان تر شود در شکر غلطید ای حلواییان هم چو طوطی کوری صفراییان نیشکر کوبید کار اینست و بس جان بر افشانید یار اینست و بس نقل بر نقلست و می بر می هلا بر مناره رو بزن بانگ صلا سرکه نه ساله شیرین می شود سنگ و مرمر لعل و زرین می شود آفتاب اندر فلک دستک زنان ذره ها چون عاشقان بازی کنان چشمها مخمور شد از سبزه زار گل شکوفه می کند بر شاخسار چشم دولت سحر مطلق می کند روح شد منصور انا الحق می زند گر خری را می برد روبه ز سر گو ببر تو خر مباش و غم مخور مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۷ - حکایت آن شخص کی از ترس خویشتن را در خانه‌ای انداخت رخ زرد چون زعفران لبها کبود چون نیل دست لرزان چون برگ درخت خداوند خانه پرسید کی خیرست چه واقعه است گفت بیرون خر می‌گیرند به سخره گفت مبارک خر می‌گیرند تو خر نیستی چه می‌ترسی گفت خر به جد می‌گیرند تمییز برخاسته است امروز ترسم کی مرا خر گیرند آن یکی در خانه ای در می گریخت زرد رو و لب کبود و رنگ ریخت صاحب خانه بگفتش خیر هست که همی لرزد ترا چون پیر دست واقعه چونست چون بگریختی رنگ رخساره چنین چون ریختی گفت بهر سخره شاه حرون خر همی گیرند امروز از برون گفت می گیرند کو خر جان عم چون نه ای خر رو ترا زین چیست غم گفت بس جدند و گرم اندر گرفت گر خرم گیرند هم نبود شگفت بهر خرگیری بر آوردند دست جدجد تمییز هم برخاستست چونک بی تمییزیان مان سرورند صاحب خر را به جای خر برند نیست شاه شهر ما بیهوده گیر هست تمییزش سمیعست و بصیر آدمی باش و ز خرگیران مترس خر نه ای ای عیسی دوران مترس چرخ چارم هم ز نور تو پرست حاش لله که مقامت آخرست تو ز چرخ و اختران هم برتری گرچه بهر مصلحت در آخری میر آخر دیگر و خر دیگرست نه هر آنک اندر آخر شد خرست چه در افتادیم در دنبال خر از گلستان گوی و از گلهای تر از انار و از ترنج و شاخ سیب وز شراب و شاهدان بی حسیب یا از آن دریا که موجش گوهرست گوهرش گوینده و بیناورست یا از آن مرغان که گل چین می کنند بیضه ها زرین و سیمین می کنند یا از آن بازان که کبکان پرورند هم نگون اشکم هم استان می پرند نردبانهاییست پنهان در جهان پایه پایه تا عنان آسمان هر گره را نردبانی دیگرست هر روش را آسمانی دیگرست هر یکی از حال دیگر بی خبر ملک با پهنا و بی پایان و سر این در آن حیران که او از چیست خوش وآن درین خیره که حیرت چیستش صحن ارض الله واسع آمده هر درختی از زمینی سر زده بر درختان شکر گویان برگ و شاخ که زهی ملک و زهی عرصه فراخ بلبلان گرد شکوفه پر گره که از آنچ می خوری ما را بده این سخن پایان ندارد کن رجوع سوی آن روباه و شیر و سقم و جوع

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۸ - بردن روبه خر را پیش شیر و جستن خر از شیر و عتاب کردن روباه با شیر کی هنوز خر دور بود تعجیل کردی و عذر گفتن شیر و لابه کردن روبه را شیر کی برو بار دگرش به فریب چونک بر کوهش بسوی مرج برد تا کند شیرش به حمله خرد و مرد دور بود از شیر و آن شیر از نبرد تا به نزدیک آمدن صبری نکرد گنبدی کرد از بلندی شیر هول خود نبودش قوت و امکان حول خر ز دورش دید و برگشت و گریز تا به زیر کوه تازان نعل ریز گفت روبه شیر را ای شاه ما چون نکردی صبر در وقت وغا تا به نزدیک تو آید آن غوی تا باندک حمله ای غالب شوی مکر شیطانست تعجیل و شتاب لطف رحمانست صبر و احتساب دور بود و حمله را دید و گریخت ضعف تو ظاهر شد و آب تو ریخت گفت من پنداشتم بر جاست زور تا بدین حد می ندانستم فتور نیز جوع و حاجتم از حد گذشت صبر و عقلم از تجوع یاوه گشت گر توانی بار دیگر از خرد باز آوردن مر او را مسترد منت بسیار دارم از تو من جهد کن باشد بیاری اش به فن گفت آری گر خدا یاری دهد بر دل او از عمی مهری نهد پس فراموشش شود هولی که دید از خری او نباشد این بعید لیک چون آرم من او را بر متاز تا ببادش ندهی از تعجیل باز گفت آری تجربه کردم که من سخت رنجورم مخلخل گشته تن تا به نزدیکم نیاید خر تمام من نجنبم خفته باشم در قوام رفت روبه گفت ای شه همتی تا بپوشد عقل او را غفلتی توبه ها کردست خر با کردگار که نگردد غره هر نابکار توبه هااش را به فن بر هم زنیم ما عدوی عقل و عهد روشنیم کله خر گوی فرزندان ماست فکرتش بازیچه دستان ماست عقل که آن باشد ز دوران زحل پیش عقل کل ندارد آن محل از عطارد وز زحل دانا شد او ما ز داد کردگار لطف خو علم الانسان خم طغرای ماست علم عند الله مقصدهای ماست تربیه آن آفتاب روشنیم ربی الاعلی از آن رو می زنیم تجربه گر دارد او با این همه بشکند صد تجربه زین دمدمه بوک توبه بشکند آن سست خو در رسد شومی اشکستن درو مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۹ - در بیان آنک نقض عهد و توبه موجب بلا بود بلک موجب مسخ است چنانک در حق اصحاب سبت و در حق اصحاب مایدهٔ عیسی و جعل منهم القردة و الخنازیر و اندرین امت مسخ دل باشد و به قیامت تن را صورت دل دهند نعوذ بالله نقض میثاق و شکست توبه ها موجب لعنت شود در انتها نقض توبه و عهد آن اصحاب سبت موجب مسخ آمد و اهلاک و مقت پس خدا آن قوم را بوزینه کرد چونک عهد حق شکستند از نبرد اندرین امت نبد مسخ بدن لیک مسخ دل بود ای بوالفطن چون دل بوزینه گردد آن دلش از دل بوزینه شد خوار آن گلش گر هنر بودی دلش را ز اختبار خوار کی بودی ز صورت آن حمار آن سگ اصحاب خوش بد سیرتش هیچ بودش منقصت زان صورتش مسخ ظاهر بود اهل سبت را تا ببیند خلق ظاهر کبت را از ره سر صد هزاران دگر گشته از توبه شکستن خوک و خر

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۸ - بردن روبه خر را پیش شیر و جستن خر از شیر و عتاب کردن روباه با شیر کی هنوز خر دور بود تعجیل کردی و عذر گفتن شیر و لابه کردن روبه را شیر کی برو بار دگرش به فریب چونک بر کوهش بسوی مرج برد تا کند شیرش به حمله خرد و مرد دور بود از شیر و آن شیر از نبرد تا به نزدیک آمدن صبری نکرد گنبدی کرد از بلندی شیر هول خود نبودش قوت و امکان حول خر ز دورش دید و برگشت و گریز تا به زیر کوه تازان نعل ریز گفت روبه شیر را ای شاه ما چون نکردی صبر در وقت وغا تا به نزدیک تو آید آن غوی تا باندک حمله ای غالب شوی مکر شیطانست تعجیل و شتاب لطف رحمانست صبر و احتساب دور بود و حمله را دید و گریخت ضعف تو ظاهر شد و آب تو ریخت گفت من پنداشتم بر جاست زور تا بدین حد می ندانستم فتور نیز جوع و حاجتم از حد گذشت صبر و عقلم از تجوع یاوه گشت گر توانی بار دیگر از خرد باز آوردن مر او را مسترد منت بسیار دارم از تو من جهد کن باشد بیاری اش به فن گفت آری گر خدا یاری دهد بر دل او از عمی مهری نهد پس فراموشش شود هولی که دید از خری او نباشد این بعید لیک چون آرم من او را بر متاز تا ببادش ندهی از تعجیل باز گفت آری تجربه کردم که من سخت رنجورم مخلخل گشته تن تا به نزدیکم نیاید خر تمام من نجنبم خفته باشم در قوام رفت روبه گفت ای شه همتی تا بپوشد عقل او را غفلتی توبه ها کردست خر با کردگار که نگردد غره هر نابکار توبه هااش را به فن بر هم زنیم ما عدوی عقل و عهد روشنیم کله خر گوی فرزندان ماست فکرتش بازیچه دستان ماست عقل که آن باشد ز دوران زحل پیش عقل کل ندارد آن محل از عطارد وز زحل دانا شد او ما ز داد کردگار لطف خو علم الانسان خم طغرای ماست علم عند الله مقصدهای ماست تربیه آن آفتاب روشنیم ربی الاعلی از آن رو می زنیم تجربه گر دارد او با این همه بشکند صد تجربه زین دمدمه بوک توبه بشکند آن سست خو در رسد شومی اشکستن درو مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۹ - در بیان آنک نقض عهد و توبه موجب بلا بود بلک موجب مسخ است چنانک در حق اصحاب سبت و در حق اصحاب مایدهٔ عیسی و جعل منهم القردة و الخنازیر و اندرین امت مسخ دل باشد و به قیامت تن را صورت دل دهند نعوذ بالله نقض میثاق و شکست توبه ها موجب لعنت شود در انتها نقض توبه و عهد آن اصحاب سبت موجب مسخ آمد و اهلاک و مقت پس خدا آن قوم را بوزینه کرد چونک عهد حق شکستند از نبرد اندرین امت نبد مسخ بدن لیک مسخ دل بود ای بوالفطن چون دل بوزینه گردد آن دلش از دل بوزینه شد خوار آن گلش گر هنر بودی دلش را ز اختبار خوار کی بودی ز صورت آن حمار آن سگ اصحاب خوش بد سیرتش هیچ بودش منقصت زان صورتش مسخ ظاهر بود اهل سبت را تا ببیند خلق ظاهر کبت را از ره سر صد هزاران دگر گشته از توبه شکستن خوک و خر

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱۰ - دوم بار آمدن روبه بر این خر گریخته تا باز بفریبدش پس بیامد زود روبه سوی خر گفت خر از چون تو یاری الحذر ناجوامردا چه کردم من ترا که به پیش اژدها بردی مرا موجب کین تو با جانم چه بود غیر خبث جوهر تو ای عنود هم چو کزدم کو گزد پای فتی نارسیده از وی او را زحمتی یا چو دیوی کو عدوی جان ماست نارسیده زحمتش از ما و کاست بلک طبعا خصم جان آدمیست از هلاک آدمی در خرمیست از پی هر آدمی او نسکلد خو و طبع زشت خود او کی هلد زانک خبث ذات او بی موجبی هست سوی ظلم و عدوان جاذبی هر زمان خواند ترا تا خرگهی که در اندازد ترا اندر چهی که فلان جا حوض آبست و عیون تا در اندازد به حوضت سرنگون آدمی را با همه وحی و نظر اندر افکند آن لعین در شور و شر بی گناهی بی گزند سابقی که رسد او را ز آدم ناحقی گفت روبه آن طلسم سحر بود که ترا در چشم آن شیری نمود ورنه من از تو به تن مسکین ترم که شب و روز اندر آنجا می چرم گرنه زان گونه طلسمی ساختی هر شکم خواری بدانجا تاختی یک جهان بی نوا پر پیل و ارج بی طلسمی کی بماندی سبز مرج من ترا خود خواستم گفتن به درس که چنان هولی اگر بینی مترس لیک رفت از یاد علم آموزیت که بدم مستغرق دلسوزیت دیدمت در جوع کلب و بی نوا می شتابیدم که آیی تا دوا ورنه با تو گفتمی شرح طلسم که آن خیالی می نماید نیست جسم مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱۱ - جواب گفتن خر روباه را گفت رو رو هین ز پیشم ای عدو تا نبینم روی تو ای زشت رو آن خدایی که ترا بدبخت کرد روی زشتت را کریه و سخت کرد با کدامین روی می آیی به من این چنین سغری ندارد کرگدن رفته ای در خون جانم آشکار که ترا من ره برم تا مرغزار تا بدیدم روی عزراییل را باز آوردی فن و تسویل را گرچه من ننگ خرانم یا خرم جانورم جان دارم این را کی خرم آنچ من دیدم ز هول بی امان طفل دیدی پیر گشتی در زمان بی دل و جان از نهیب آن شکوه سرنگون خود را درافکندم ز کوه بسته شد پایم در آن دم از نهیب چون بدیدم آن عذاب بی حجیب عهد کردم با خدا کای ذوالمنن برگشا زین بستگی تو پای من تا ننوشم وسوسه کس بعد ازین عهد کردم نذر کردم ای معین حق گشاده کرد آن دم پای من زان دعا و زاری و ایمای من ورنه اندر من رسیدی شیر نر چون بدی در زیر پنجه شیر خر باز بفرستادت آن شیر عرین سوی من از مکر ای بیس القرین حق ذات پاک الله الصمد که بود به مار بد از یار بد مار بد جانی ستاند از سلیم یار بد آرد سوی نار مقیم از قرین بی قول و گفت و گوی او خو بدزدد دل نهان از خوی او چونک او افکند بر تو سایه را دزدد آن بی مایه از تو مایه را عقل تو گر اژدهایی گشت مست یار بد او را زمرد دان که هست دیده عقلت بدو بیرون جهد طعن اوت اندر کف طاعون نهد

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱۰ - دوم بار آمدن روبه بر این خر گریخته تا باز بفریبدش پس بیامد زود روبه سوی خر گفت خر از چون تو یاری الحذر ناجوامردا چه کردم من ترا که به پیش اژدها بردی مرا موجب کین تو با جانم چه بود غیر خبث جوهر تو ای عنود هم چو کزدم کو گزد پای فتی نارسیده از وی او را زحمتی یا چو دیوی کو عدوی جان ماست نارسیده زحمتش از ما و کاست بلک طبعا خصم جان آدمیست از هلاک آدمی در خرمیست از پی هر آدمی او نسکلد خو و طبع زشت خود او کی هلد زانک خبث ذات او بی موجبی هست سوی ظلم و عدوان جاذبی هر زمان خواند ترا تا خرگهی که در اندازد ترا اندر چهی که فلان جا حوض آبست و عیون تا در اندازد به حوضت سرنگون آدمی را با همه وحی و نظر اندر افکند آن لعین در شور و شر بی گناهی بی گزند سابقی که رسد او را ز آدم ناحقی گفت روبه آن طلسم سحر بود که ترا در چشم آن شیری نمود ورنه من از تو به تن مسکین ترم که شب و روز اندر آنجا می چرم گرنه زان گونه طلسمی ساختی هر شکم خواری بدانجا تاختی یک جهان بی نوا پر پیل و ارج بی طلسمی کی بماندی سبز مرج من ترا خود خواستم گفتن به درس که چنان هولی اگر بینی مترس لیک رفت از یاد علم آموزیت که بدم مستغرق دلسوزیت دیدمت در جوع کلب و بی نوا می شتابیدم که آیی تا دوا ورنه با تو گفتمی شرح طلسم که آن خیالی می نماید نیست جسم مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱۱ - جواب گفتن خر روباه را گفت رو رو هین ز پیشم ای عدو تا نبینم روی تو ای زشت رو آن خدایی که ترا بدبخت کرد روی زشتت را کریه و سخت کرد با کدامین روی می آیی به من این چنین سغری ندارد کرگدن رفته ای در خون جانم آشکار که ترا من ره برم تا مرغزار تا بدیدم روی عزراییل را باز آوردی فن و تسویل را گرچه من ننگ خرانم یا خرم جانورم جان دارم این را کی خرم آنچ من دیدم ز هول بی امان طفل دیدی پیر گشتی در زمان بی دل و جان از نهیب آن شکوه سرنگون خود را درافکندم ز کوه بسته شد پایم در آن دم از نهیب چون بدیدم آن عذاب بی حجیب عهد کردم با خدا کای ذوالمنن برگشا زین بستگی تو پای من تا ننوشم وسوسه کس بعد ازین عهد کردم نذر کردم ای معین حق گشاده کرد آن دم پای من زان دعا و زاری و ایمای من ورنه اندر من رسیدی شیر نر چون بدی در زیر پنجه شیر خر باز بفرستادت آن شیر عرین سوی من از مکر ای بیس القرین حق ذات پاک الله الصمد که بود به مار بد از یار بد مار بد جانی ستاند از سلیم یار بد آرد سوی نار مقیم از قرین بی قول و گفت و گوی او خو بدزدد دل نهان از خوی او چونک او افکند بر تو سایه را دزدد آن بی مایه از تو مایه را عقل تو گر اژدهایی گشت مست یار بد او را زمرد دان که هست دیده عقلت بدو بیرون جهد طعن اوت اندر کف طاعون نهد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱۲ - جواب گفتن روبه خر را گفت روبه صاف ما را درد نیست لیک تخییلات وهمی خورد نیست این همه وهم توست ای ساده دل ورنه بر تو نه غشی دارم نه غل از خیال زشت خود منگر به من بر محبان از چه داری سؤ ظن ظن نیکو بر بر اخوان صفا گرچه آید ظاهرا زیشان جفا این خیال و وهم بد چون شد پدید صد هزاران یار را از هم برید مشفقی گر کرد جور و امتحان عقل باید که نباشد بدگمان خاصه من بدرگ نبودم زشت اسم آنک دیدی بد نبد بود آن طلسم ور بدی بد آن سگالش قدرا عفو فرمایند یاران زان خطا عالم وهم و خیال طمع و بیم هست ره رو را یکی سدی عظیم نقشهای این خیال نقش بند چون خلیلی را که که بد شد گزند گفت هذا ربی ابراهیم راد چونک اندر عالم وهم اوفتاد ذکر کوکب را چنین تاویل گفت آن کسی که گوهر تاویل سفت عالم وهم و خیال چشم بند آنچنان که را ز جای خویش کند تا که هذا ربی آمد قال او خربط و خر را چه باشد حال او غرق گشته عقلهای چون جبال در بحار وهم و گرداب خیال کوهها را هست زین طوفان فضوح کو امانی جز که در کشتی نوح زین خیال ره زن راه یقین گشت هفتاد و دو ملت اهل دین مرد ایقان رست از وهم و خیال موی ابرو را نمی گوید هلال وآنک نور عمرش نبود سند موی ابروی کژی راهش زند صد هزاران کشتی با هول و سهم تخته تخته گشته در دریای وهم کمترین فرعون چست فیلسوف ماه او در برج وهمی در خسوف کس نداند روسپی زن کیست آن وانک داند نیستش بر خود گمان چون ترا وهم تو دارد خیره سر از چه گردی گرد وهم آن دگر عاجزم من از منی خویشتن چه نشستی پر منی تو پیش من بی من و مایی همی جویم به جان تا شوم من گوی آن خوش صولجان هر که بی من شد همه من ها خود اوست دوست جمله شد چو خود را نیست دوست آینه بی نقش شد یابد بها زانک شد حاکی جمله نقشها

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱۲ - جواب گفتن روبه خر را گفت روبه صاف ما را درد نیست لیک تخییلات وهمی خورد نیست این همه وهم توست ای ساده دل ورنه بر تو نه غشی دارم نه غل از خیال زشت خود منگر به من بر محبان از چه داری سؤ ظن ظن نیکو بر بر اخوان صفا گرچه آید ظاهرا زیشان جفا این خیال و وهم بد چون شد پدید صد هزاران یار را از هم برید مشفقی گر کرد جور و امتحان عقل باید که نباشد بدگمان خاصه من بدرگ نبودم زشت اسم آنک دیدی بد نبد بود آن طلسم ور بدی بد آن سگالش قدرا عفو فرمایند یاران زان خطا عالم وهم و خیال طمع و بیم هست ره رو را یکی سدی عظیم نقشهای این خیال نقش بند چون خلیلی را که که بد شد گزند گفت هذا ربی ابراهیم راد چونک اندر عالم وهم اوفتاد ذکر کوکب را چنین تاویل گفت آن کسی که گوهر تاویل سفت عالم وهم و خیال چشم بند آنچنان که را ز جای خویش کند تا که هذا ربی آمد قال او خربط و خر را چه باشد حال او غرق گشته عقلهای چون جبال در بحار وهم و گرداب خیال کوهها را هست زین طوفان فضوح کو امانی جز که در کشتی نوح زین خیال ره زن راه یقین گشت هفتاد و دو ملت اهل دین مرد ایقان رست از وهم و خیال موی ابرو را نمی گوید هلال وآنک نور عمرش نبود سند موی ابروی کژی راهش زند صد هزاران کشتی با هول و سهم تخته تخته گشته در دریای وهم کمترین فرعون چست فیلسوف ماه او در برج وهمی در خسوف کس نداند روسپی زن کیست آن وانک داند نیستش بر خود گمان چون ترا وهم تو دارد خیره سر از چه گردی گرد وهم آن دگر عاجزم من از منی خویشتن چه نشستی پر منی تو پیش من بی من و مایی همی جویم به جان تا شوم من گوی آن خوش صولجان هر که بی من شد همه من ها خود اوست دوست جمله شد چو خود را نیست دوست آینه بی نقش شد یابد بها زانک شد حاکی جمله نقشها

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱۳ - حکایت شیخ محمد سررزی غزنوی قدس الله سره زاهدی در غزنی از دانش مزی بد محمد نام و کنیت سررزی بود افطارش سر رز هر شبی هفت سال او دایم اندر مطلبی بس عجایب دید از شاه وجود لیک مقصودش جمال شاه بود بر سر که رفت آن از خویش سیر گفت بنما یا فتادم من به زیر گفت نامد مهلت آن مکرمت ور فرو افتی نمیری نکشمت او فرو افکند خود را از وداد در میان عمق آبی اوفتاد چون نمرد از نکس آن جان سیر مرد از فراق مرگ بر خود نوحه کرد کین حیات او را چو مرگی می نمود کار پیشش بازگونه گشته بود موت را از غیب می کرد او کدی ان فی موتی حیاتی می زدی موت را چون زندگی قابل شده با هلاک جان خود یک دل شده سیف و خنجر چون علی ریحان او نرگس و نسرین عدوی جان او بانگ آمد رو ز صحرا سوی شهر بانگ طرفه از ورای سر و جهر گفت ای دانای رازم مو به مو چه کنم در شهر از خدمت بگو گفت خدمت آنک بهر ذل نفس خویش را سازی تو چون عباس دبس مدتی از اغنیا زر می ستان پس به درویشان مسکین می رسان خدمتت اینست تا یک چند گاه گفت سمعا طاعة ای جان پناه بس سؤال و بس جواب و ماجرا بد میان زاهد و رب الوری که زمین و آسمان پر نور شد در مقالات آن همه مذکور شد لیک کوته کردم آن گفتار را تا ننوشد هر خسی اسرار را

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱۳ - حکایت شیخ محمد سررزی غزنوی قدس الله سره زاهدی در غزنی از دانش مزی بد محمد نام و کنیت سررزی بود افطارش سر رز هر شبی هفت سال او دایم اندر مطلبی بس عجایب دید از شاه وجود لیک مقصودش جمال شاه بود بر سر که رفت آن از خویش سیر گفت بنما یا فتادم من به زیر گفت نامد مهلت آن مکرمت ور فرو افتی نمیری نکشمت او فرو افکند خود را از وداد در میان عمق آبی اوفتاد چون نمرد از نکس آن جان سیر مرد از فراق مرگ بر خود نوحه کرد کین حیات او را چو مرگی می نمود کار پیشش بازگونه گشته بود موت را از غیب می کرد او کدی ان فی موتی حیاتی می زدی موت را چون زندگی قابل شده با هلاک جان خود یک دل شده سیف و خنجر چون علی ریحان او نرگس و نسرین عدوی جان او بانگ آمد رو ز صحرا سوی شهر بانگ طرفه از ورای سر و جهر گفت ای دانای رازم مو به مو چه کنم در شهر از خدمت بگو گفت خدمت آنک بهر ذل نفس خویش را سازی تو چون عباس دبس مدتی از اغنیا زر می ستان پس به درویشان مسکین می رسان خدمتت اینست تا یک چند گاه گفت سمعا طاعة ای جان پناه بس سؤال و بس جواب و ماجرا بد میان زاهد و رب الوری که زمین و آسمان پر نور شد در مقالات آن همه مذکور شد لیک کوته کردم آن گفتار را تا ننوشد هر خسی اسرار را

%0
10 Bölüm