مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶۶ - پشیمان شدن آن سرلشکر از آن خیانت کی کرد و سوگند دادن او آن کنیزک را کی به خلیفه باز نگوید از آنچ رفت چند روزی هم بر آن بد بعد از آن شد پشیمان او از آن جرم گران داد سوگندش کای خورشیدرو با خلیفه زینچ شد رمزی مگو چون بدید او را خلیفه مست گشت پس ز بام افتاد او را نیز طشت دید صد چندان که وصفش کرده بود کی بود خود دیده مانند شنود وصف تصویرست بهر چشم هوش صورت آن چشم دان نه زان گوش کرد مردی از سخن دانی سؤال حق و باطل چیست ای نیکو مقال گوش را بگرفت و گفت این باطلست چشم حقست و یقینش حاصلست آن به نسبت باطل آمد پیش این نسبتست اغلب سخنها ای امین ز آفتاب ار کرد خفاش احتجاب نیست محجوب از خیال آفتاب خوف او را خود خیالش می دهد آن خیالش سوی ظلمت می کشد آن خیال نور می ترساندش بر شب ظلمات می چفساندش از خیال دشمن و تصویر اوست که تو بر چفسیده ای بر یار و دوست موسیا کشفت لمع بر که فراشت آن مخیل تاب تحقیقت نداشت هین مشو غره بدانک قابلی مر خیالش را و زین ره واصلی از خیال حرب نهراسید کس لا شجاعه قبل حرب این دان و بس بر خیال حرب حیز اندر فکر می کند چون رستمان صد کر و فر نقش رستم که آن به حمامی بود قرن حمله فکر هر خامی بود این خیال سمع چون مبصر شود حیز چه بود رستمی مضطر شود جهد کن کز گوش در چشمت رود آنچ که آن باطل بدست آن حق شود زان سپس گوشت شود هم طبع چشم گوهری گردد دو گوش هم چو یشم بلک جمله تن چو آیینه شود جمله چشم و گوهر سینه شود گوش انگیزد خیال و آن خیال هست دلاله وصال آن جمال جهد کن تا این خیال افزون شود تا دلاله رهبر مجنون شود آن خلیفه گول هم یک چند نیز ریش گاوی کرد خوش با آن کنیز ملک را تو ملک غرب و شرق گیر چون نمی ماند تو آن را برق گیر مملکت کان می نماند جاودان ای دلت خفته تو آن را خواب دان تا چه خواهی کرد آن باد و بروت که بگیرد هم چو جلادی گلوت هم درین عالم بدان که مامنیست از منافق کم شنو کو گفت نیست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶۷ - حجت منکران آخرت و بیان ضعف آن حجت زیرا حجت ایشان به دین باز میگردد کی غیر این نمیبینیم حجتش اینست گوید هر دمی گر بدی چیزی دگر هم دیدمی گر نبیند کودکی احوال عقل عاقلی هرگز کند از عقل نقل ور نبیند عاقلی احوال عشق کم نگردد ماه نیکوفال عشق حسن یوسف دیده اخوان ندید از دل یعقوب کی شد ناپدید مر عصا را چشم موسی چوب دید چشم غیبی افعی و آشوب دید چشم سر با چشم سر در جنگ بود غالب آمد چشم سر حجت نمود چشم موسی دست خود را دست دید پیش چشم غیب نوری بد پدید این سخن پایان ندارد در کمال پیش هر محروم باشد چون خیال چون حقیقت پیش او فرج و گلوست کم بیان کن پیش او اسرار دوست پیش ما فرج و گلو باشد خیال لاجرم هر دم نماید جان جمال هر که را فرج و گلو آیین و خوست آن لکم دین ولی دین بهر اوست با چنان انکار کوته کن سخن احمدا کم گوی با گبر کهن
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶۶ - پشیمان شدن آن سرلشکر از آن خیانت کی کرد و سوگند دادن او آن کنیزک را کی به خلیفه باز نگوید از آنچ رفت چند روزی هم بر آن بد بعد از آن شد پشیمان او از آن جرم گران داد سوگندش کای خورشیدرو با خلیفه زینچ شد رمزی مگو چون بدید او را خلیفه مست گشت پس ز بام افتاد او را نیز طشت دید صد چندان که وصفش کرده بود کی بود خود دیده مانند شنود وصف تصویرست بهر چشم هوش صورت آن چشم دان نه زان گوش کرد مردی از سخن دانی سؤال حق و باطل چیست ای نیکو مقال گوش را بگرفت و گفت این باطلست چشم حقست و یقینش حاصلست آن به نسبت باطل آمد پیش این نسبتست اغلب سخنها ای امین ز آفتاب ار کرد خفاش احتجاب نیست محجوب از خیال آفتاب خوف او را خود خیالش می دهد آن خیالش سوی ظلمت می کشد آن خیال نور می ترساندش بر شب ظلمات می چفساندش از خیال دشمن و تصویر اوست که تو بر چفسیده ای بر یار و دوست موسیا کشفت لمع بر که فراشت آن مخیل تاب تحقیقت نداشت هین مشو غره بدانک قابلی مر خیالش را و زین ره واصلی از خیال حرب نهراسید کس لا شجاعه قبل حرب این دان و بس بر خیال حرب حیز اندر فکر می کند چون رستمان صد کر و فر نقش رستم که آن به حمامی بود قرن حمله فکر هر خامی بود این خیال سمع چون مبصر شود حیز چه بود رستمی مضطر شود جهد کن کز گوش در چشمت رود آنچ که آن باطل بدست آن حق شود زان سپس گوشت شود هم طبع چشم گوهری گردد دو گوش هم چو یشم بلک جمله تن چو آیینه شود جمله چشم و گوهر سینه شود گوش انگیزد خیال و آن خیال هست دلاله وصال آن جمال جهد کن تا این خیال افزون شود تا دلاله رهبر مجنون شود آن خلیفه گول هم یک چند نیز ریش گاوی کرد خوش با آن کنیز ملک را تو ملک غرب و شرق گیر چون نمی ماند تو آن را برق گیر مملکت کان می نماند جاودان ای دلت خفته تو آن را خواب دان تا چه خواهی کرد آن باد و بروت که بگیرد هم چو جلادی گلوت هم درین عالم بدان که مامنیست از منافق کم شنو کو گفت نیست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶۷ - حجت منکران آخرت و بیان ضعف آن حجت زیرا حجت ایشان به دین باز میگردد کی غیر این نمیبینیم حجتش اینست گوید هر دمی گر بدی چیزی دگر هم دیدمی گر نبیند کودکی احوال عقل عاقلی هرگز کند از عقل نقل ور نبیند عاقلی احوال عشق کم نگردد ماه نیکوفال عشق حسن یوسف دیده اخوان ندید از دل یعقوب کی شد ناپدید مر عصا را چشم موسی چوب دید چشم غیبی افعی و آشوب دید چشم سر با چشم سر در جنگ بود غالب آمد چشم سر حجت نمود چشم موسی دست خود را دست دید پیش چشم غیب نوری بد پدید این سخن پایان ندارد در کمال پیش هر محروم باشد چون خیال چون حقیقت پیش او فرج و گلوست کم بیان کن پیش او اسرار دوست پیش ما فرج و گلو باشد خیال لاجرم هر دم نماید جان جمال هر که را فرج و گلو آیین و خوست آن لکم دین ولی دین بهر اوست با چنان انکار کوته کن سخن احمدا کم گوی با گبر کهن