Qur'an&Sunnahالقرآن

Senâî — Dîvân-ı Eş'âr

Ebü'l-Mecd Mecdûd Senâî Gaznevî · FA

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۱ - در مدح بهرامشاه چرا چو روز بهار ای نگار خرگاهی بر این غریب نه بر یک نهاد و یک راهی گهی به لطف چو عیسا مرا کنی فلکی گهی به قهر چو یوسف کنی مرا چاهی گهی به بوسه امیرم کنی به راهبری گهی به غمزه اسیرم کنی به گمراهی گه از مسافت با روغنی کنی آبی گه از لطافت با کهربا کنی کاهی به دست رد و قبول تو چون به دست کریم عزیز و خوارم چون سیم قل هو الاهی به مار ماهی مانی نه این تمام و نه آن منافقی چکنی مار باش یا ماهی ندیده میوه ای از شاخ نیکوییت وز غم شکوفه وار شدم پیر وقت برناهی به نوک غمزه ساحر مباش غره چنین که هست خصم ستم ناوک سحرگاهی از این شعار برون آی تا سوی دلها بسان شعر سنایی شوی به دلخواهی حدیث کوته کردم که این حدیث ترا چو عمر دشمن سلطان نکوست کوتاهی یمین دولت بهرامشاه بن مسعود که هست چست بر او خلعت شهنشاهی سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۲ - در مدح خواجه ابو یعقوب یوسف‌بن احمد ای بنده به درگاه من آنگاه بر آیی کز جان قدمی سازی و در راه درآیی ای خواست جدا گردی چونان که درین ره هم خواست نداند که تو خواهنده مایی ای سینه قدم ساخته جان نیز برافشان بر مژده این نکته که گفتم تو مرایی با قرب من آنگاه قرین گردی کز دل از جاه فرود آیی و در چاه درآیی ای عاصی چون وقت عصات آمده بنشین پیش چو خودی از چه عصاوار بپایی بخشنده چو ماییم ز ما بین که حقیقت ننگ ست به جز بر در بخشنده گدایی ای دیده غذاساخته از بهر لقا را بی دیده شو از گریه چو مشتاق لقایی زین بیم اگر آب همی باری ازین پس جان باز که صعبست پس از وصل جدایی خواهی که رها گردی ازین بیم مرا خوان در جمع فقیه الامم از بهر رهایی خورشید زمین یوسف احمد که ز خاطر حل کرد همه مشکل تقدیر سمایی آن شاه امامان که عروسان سخن را از تربیت اوست به هر روز روایی از قدر اثیری شد وز طبع محیطی از حلم زمینی شد وز لطف هوایی خواهند که باشند چنو بر سر منبر بی دانش و بی خرده امامان قضایی آری ز پر این هر دو پرانند ولیکن از جغد ندیدست کسی فر همایی یارب که مبادیش فنایی که زمانه ناورده چنو نادره در دار فنایی شادی کن ازین پیر تو ای شمع جوانان در بار که از اصل تو هم زان در یایی آفاق پر از گوهر و در کن چو برادر کز علم و سخا حیدری و حاتم طایی حقا که ز زیب سخن و زین جمالت ختمست در القاب تو زین العلمایی چون حکم مقدر به گه بخشش رویی چون عمر گذشته به گه بخل قفایی چون عمر خطاب سر سنت و دینی چون حیدر کرار در علم و سخایی از خاک درنگی تو و از باد لطافت از آتش نوری تو و از آب صفایی از منقبت و رای مصابی و مصیبی وز مکرمت و بخت صبییی و صبایی پس حمد کرا زیبد کز زیب عبادت بیمار گنه را تو چو الحمد شفایی پس درد کجا ماند در دیده دانش چون دیده او را ز لطیفی تو دوایی شرع از تو همی بالد کز آب عنایت اندر چمن فایده با نشو و نمایی گر چرخ فلک خصم تو باشد تو به حجت با چرخ بکوشی به همه حال و برآیی صد مجلس پر در کنی ای گوهر دانش چون آن دو بسد را به عبارت بگشایی صد نرگس پر ژاله کنی ای چمن فضل گر غنچه صفت لب به سخن باز نمایی جانها به سوی دار بقا رفتن سازند چون ساز سخن باشدت از دار بقایی این قاعده دانش ازین مایه اندک جان تو و حقا که خداییست خدایی بخت تو همی ماند از علم چو گردون عالی شود از تربیت ملک علایی خورشید شریعت شدی و ناصح و حاسد گفت این و رهی داد برین گفت گوایی مجدود شد و یافت سنا نزد تو بی شک از جود تو و جاه تو مجدود سنایی تا عالم روحی نشود عالم جسمی تا مردم پخته نکند خام درآیی چندانت بقا باد که از عالم جسمی تا عالم روحی به کف پای بسایی هر روز نوت خلعت تو منبر دولت تابنده کافی تو در مدح سرایی هر روز عروسیت فرستد ز ثنا لیک چونان که بخوانیش نه چونان که بگایی یکتا و دو تا گردد در مدحت و خدمت یابد اگر از جود تو دستار دوتایی این عاریتیهاست ملک بر تو و بر ما از لطف نگهدارد ایمان عطایی

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۱ - در مدح بهرامشاه چرا چو روز بهار ای نگار خرگاهی بر این غریب نه بر یک نهاد و یک راهی گهی به لطف چو عیسا مرا کنی فلکی گهی به قهر چو یوسف کنی مرا چاهی گهی به بوسه امیرم کنی به راهبری گهی به غمزه اسیرم کنی به گمراهی گه از مسافت با روغنی کنی آبی گه از لطافت با کهربا کنی کاهی به دست رد و قبول تو چون به دست کریم عزیز و خوارم چون سیم قل هو الاهی به مار ماهی مانی نه این تمام و نه آن منافقی چکنی مار باش یا ماهی ندیده میوه ای از شاخ نیکوییت وز غم شکوفه وار شدم پیر وقت برناهی به نوک غمزه ساحر مباش غره چنین که هست خصم ستم ناوک سحرگاهی از این شعار برون آی تا سوی دلها بسان شعر سنایی شوی به دلخواهی حدیث کوته کردم که این حدیث ترا چو عمر دشمن سلطان نکوست کوتاهی یمین دولت بهرامشاه بن مسعود که هست چست بر او خلعت شهنشاهی سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۲ - در مدح خواجه ابو یعقوب یوسف‌بن احمد ای بنده به درگاه من آنگاه بر آیی کز جان قدمی سازی و در راه درآیی ای خواست جدا گردی چونان که درین ره هم خواست نداند که تو خواهنده مایی ای سینه قدم ساخته جان نیز برافشان بر مژده این نکته که گفتم تو مرایی با قرب من آنگاه قرین گردی کز دل از جاه فرود آیی و در چاه درآیی ای عاصی چون وقت عصات آمده بنشین پیش چو خودی از چه عصاوار بپایی بخشنده چو ماییم ز ما بین که حقیقت ننگ ست به جز بر در بخشنده گدایی ای دیده غذاساخته از بهر لقا را بی دیده شو از گریه چو مشتاق لقایی زین بیم اگر آب همی باری ازین پس جان باز که صعبست پس از وصل جدایی خواهی که رها گردی ازین بیم مرا خوان در جمع فقیه الامم از بهر رهایی خورشید زمین یوسف احمد که ز خاطر حل کرد همه مشکل تقدیر سمایی آن شاه امامان که عروسان سخن را از تربیت اوست به هر روز روایی از قدر اثیری شد وز طبع محیطی از حلم زمینی شد وز لطف هوایی خواهند که باشند چنو بر سر منبر بی دانش و بی خرده امامان قضایی آری ز پر این هر دو پرانند ولیکن از جغد ندیدست کسی فر همایی یارب که مبادیش فنایی که زمانه ناورده چنو نادره در دار فنایی شادی کن ازین پیر تو ای شمع جوانان در بار که از اصل تو هم زان در یایی آفاق پر از گوهر و در کن چو برادر کز علم و سخا حیدری و حاتم طایی حقا که ز زیب سخن و زین جمالت ختمست در القاب تو زین العلمایی چون حکم مقدر به گه بخشش رویی چون عمر گذشته به گه بخل قفایی چون عمر خطاب سر سنت و دینی چون حیدر کرار در علم و سخایی از خاک درنگی تو و از باد لطافت از آتش نوری تو و از آب صفایی از منقبت و رای مصابی و مصیبی وز مکرمت و بخت صبییی و صبایی پس حمد کرا زیبد کز زیب عبادت بیمار گنه را تو چو الحمد شفایی پس درد کجا ماند در دیده دانش چون دیده او را ز لطیفی تو دوایی شرع از تو همی بالد کز آب عنایت اندر چمن فایده با نشو و نمایی گر چرخ فلک خصم تو باشد تو به حجت با چرخ بکوشی به همه حال و برآیی صد مجلس پر در کنی ای گوهر دانش چون آن دو بسد را به عبارت بگشایی صد نرگس پر ژاله کنی ای چمن فضل گر غنچه صفت لب به سخن باز نمایی جانها به سوی دار بقا رفتن سازند چون ساز سخن باشدت از دار بقایی این قاعده دانش ازین مایه اندک جان تو و حقا که خداییست خدایی بخت تو همی ماند از علم چو گردون عالی شود از تربیت ملک علایی خورشید شریعت شدی و ناصح و حاسد گفت این و رهی داد برین گفت گوایی مجدود شد و یافت سنا نزد تو بی شک از جود تو و جاه تو مجدود سنایی تا عالم روحی نشود عالم جسمی تا مردم پخته نکند خام درآیی چندانت بقا باد که از عالم جسمی تا عالم روحی به کف پای بسایی هر روز نوت خلعت تو منبر دولت تابنده کافی تو در مدح سرایی هر روز عروسیت فرستد ز ثنا لیک چونان که بخوانیش نه چونان که بگایی یکتا و دو تا گردد در مدحت و خدمت یابد اگر از جود تو دستار دوتایی این عاریتیهاست ملک بر تو و بر ما از لطف نگهدارد ایمان عطایی

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۳ - این چند بین را فضل بن یحیی بن صاعد هروی به سنایی فرستاد و در آن درخواست دیدار کرد هستی به حقیقت ای سنایی در دیده عقل روشنایی مقبول همه صدور گشتی این کار تو نیست جز خدایی آیم بر تو به طبع زیراک دانم که به نزد من نیایی لیکن چکنم چگونه آیم چون نیست خبر که تو کجایی معذورم اگر که می فرستم نزدیک تو شعر ای سنایی هر کس که برد به بصره خرما بر جهل خود او دهد گوایی چون آمده ای مرو ازیراک ما را چو دو دیده می ببایی سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۴ ای خواجه ترا در دل اگر هست صفایی بر هستی آن چون که ترا نیست گوایی گر باطنت از نور یقینست منور بر ظاهر تو چون که عیان نیست صفایی آری چو بود صورت تحقیق چو تلبیس بیدار شو از هرچه صوابی و خطایی دعوی که مجرد بود از شاهد معنی باطل شودش اصل به چونی و چرایی گر شاهد وقت تو بود حشمت و نعمت بیمار دلت را نبود هیچ شفایی کاین حشمت و نعمت دو حجایند یقین دان کاندر دو جهان زین دو بتر نیست بلایی این هست وجودش متعلق به مجازی و آن هست حصولش متولد ز ریایی تا این دو رفیق بد همراه تو باشند هرگز نبود خواجه ترا راه به جایی تو بسته شده در گره آز شب و روز وز دست هوا خورده به ناکام قفایی بفروخته دین را به یکی گرده و کرده پوشیده تن خویش به رنگی و عبایی بویی نرسید به مشامت ز حقیقت همچون سگ دیوانه به هر گرد سرایی در دعوی مطلق چو رسولی شده مرسل در لفظ به هر ساعت چونی و چرایی تا جسم و دلت هست به هم هر دو مرکب نایدت زد و برد قبایی و کلایی تا زین تن آلوده برون ناید کبرت حاصل نشود بهر خدا هیچ رضایی بیرون کن ازین خانه خاکی دل خود را وآن گه ز دلت ساز تو ارضی و سمایی گر خاطر اوهام برنده شود از خلق بر خالق خود گوید بی مثل ثنایی ار حق به جز از حق نکند هیچ قبولی وندر خور خود خواهد ملکی و عطایی آن دل که بدین سان بود اندر ره توحید حقا که بود موقن و باقی به بقایی در حوصله تنگ تو زین بیش نگنجد این هدیه چو دادند نخواهند جزایی کاین فضل الاهی بود اندر ره توحید وندر ره توحید چنین جوی بهایی شونیست شو از خویش و میندیش کزان پس یکسان شمری هر دو جفایی و وفایی اندر صفتت نیست چه نامی و چه ننگی بر بام خرابات چه جغدی چه همایی گر نزد سنایی بشدی خلقت اول از دیده نمودی ره تحقیق سنایی

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۳ - این چند بین را فضل بن یحیی بن صاعد هروی به سنایی فرستاد و در آن درخواست دیدار کرد هستی به حقیقت ای سنایی در دیده عقل روشنایی مقبول همه صدور گشتی این کار تو نیست جز خدایی آیم بر تو به طبع زیراک دانم که به نزد من نیایی لیکن چکنم چگونه آیم چون نیست خبر که تو کجایی معذورم اگر که می فرستم نزدیک تو شعر ای سنایی هر کس که برد به بصره خرما بر جهل خود او دهد گوایی چون آمده ای مرو ازیراک ما را چو دو دیده می ببایی سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۴ ای خواجه ترا در دل اگر هست صفایی بر هستی آن چون که ترا نیست گوایی گر باطنت از نور یقینست منور بر ظاهر تو چون که عیان نیست صفایی آری چو بود صورت تحقیق چو تلبیس بیدار شو از هرچه صوابی و خطایی دعوی که مجرد بود از شاهد معنی باطل شودش اصل به چونی و چرایی گر شاهد وقت تو بود حشمت و نعمت بیمار دلت را نبود هیچ شفایی کاین حشمت و نعمت دو حجایند یقین دان کاندر دو جهان زین دو بتر نیست بلایی این هست وجودش متعلق به مجازی و آن هست حصولش متولد ز ریایی تا این دو رفیق بد همراه تو باشند هرگز نبود خواجه ترا راه به جایی تو بسته شده در گره آز شب و روز وز دست هوا خورده به ناکام قفایی بفروخته دین را به یکی گرده و کرده پوشیده تن خویش به رنگی و عبایی بویی نرسید به مشامت ز حقیقت همچون سگ دیوانه به هر گرد سرایی در دعوی مطلق چو رسولی شده مرسل در لفظ به هر ساعت چونی و چرایی تا جسم و دلت هست به هم هر دو مرکب نایدت زد و برد قبایی و کلایی تا زین تن آلوده برون ناید کبرت حاصل نشود بهر خدا هیچ رضایی بیرون کن ازین خانه خاکی دل خود را وآن گه ز دلت ساز تو ارضی و سمایی گر خاطر اوهام برنده شود از خلق بر خالق خود گوید بی مثل ثنایی ار حق به جز از حق نکند هیچ قبولی وندر خور خود خواهد ملکی و عطایی آن دل که بدین سان بود اندر ره توحید حقا که بود موقن و باقی به بقایی در حوصله تنگ تو زین بیش نگنجد این هدیه چو دادند نخواهند جزایی کاین فضل الاهی بود اندر ره توحید وندر ره توحید چنین جوی بهایی شونیست شو از خویش و میندیش کزان پس یکسان شمری هر دو جفایی و وفایی اندر صفتت نیست چه نامی و چه ننگی بر بام خرابات چه جغدی چه همایی گر نزد سنایی بشدی خلقت اول از دیده نمودی ره تحقیق سنایی

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱ - قصیده ذات رومی محرم آمد پاک دل کرباس را امتحان واجب نیامد سفتن الماس را تو کمان راستی را بشکنی در زیر زه تیر مقصود تو کی بیند رخ برجاس را موج دریا کی رسد در اوج صحرای خضر در بیابان راه کمتر گم کند الیاس را گر هوا را می نخواهی دیبه را بستر مکن دانه ها را می نسنگی سنگ بر زن طاس را از یکی رو ای اخی پیش ریاست می روی وز دگر سو ای ولی می پروری ریواس را بر مخندان بر درر آب رخ لبلاب را بر مگریان بر خرد چشم سر سیواس را از برای پاکبازی چاک بر زن پیله را وز برای خاکبازی خاک برزن پاس را تا گران حنجر شوی در صومعه تحقیق باش چون سبک سر تر شوی لاحول کن خناس را گر هوا را چون سکندر سد همی سازی چه سود چون سکندر هر زمان در سینه کن احواس را بی بصر چون نرگس اندر بزم نااهلان مشو رتبت مردم نباشد مردم اجباس را رو آن داری که از بر بربیاری یک زمان آن گروه بد که غارت می کنند انفاس را رنگرز را گر کمال جهد و جد باشد رواست که به کوشش مدتی احمر کند الماس را چون ضمانی می دهی در حق خود مشهور ده و آنچه ثابت می کند حجت بود قرطاس را از برای کشتنی می کند بینی پای را وز برای خوشه دزدی تیز داری داس را تا تهی باشد به پیش پردلان خالی مباش آتش افزایی چو خالی می کشی دستاس را سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲ خیز ای دل زین برافگن مرکب تحویل را وقف کن بر ناکسان این عالم تعطیل را پاک دار از خط معنی حرف رنگ و بوی را محو کن از لوح دعوی نقش قال و قیل را اندرین صفهای معنی در معنی را مجوی زان که در سرنا نیابی نفخ اسرافیل را کی کند برداشت دریا در بیابان خرد ناودان بام گلخن سیل رود نیل را دست ابراهیم باید بر سر کوی وفا تا نبرد تیغ بران حلق اسماعیل را مرد چون عیسی مریم باید اندر راه صدق تا بداند قدر حرف و آیت انجیل را در شب تاری کجا بیند نشان پای مور آنکه او در روز روشن هم نبیند پیل را هر کسی بر تخت ملکت کی تواند یافتن همچو گیسوی عروسان دسته زنبیل را از برون سو آب و روغن سود کی دارد ترا چون درونسو نور نبود ذره ای قندیل را خیز و اکنون خیز کانساعت بسی حسرت خوری چون ببینی بر سر خود تیغ عزراییل را سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳ نبودی دین اگر اقبال مرد مصطفایی را نکردی هرگزی پیدا خدای ما خدایی را رسول مرسل تازی که برزد با وی از کوشش همین گنج زمینی را همان گنج سمایی را گواهی بر مقامی ده که آنجا حاضران یابی سخن کز غایبان گویی بلا بینی جدایی را اگر شبلی زکی بوده ترا زو هیچ نگشاید چو عالی حج کند شیخا بود مزدش علایی را اگر حاتم سخی بوده چه سودت بود ای خواجه تو حاتم گرد یک چندی مکن حاتم سنایی را سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴ ای که اطفال به گهواره درون از ستمت سور نادیده بجویند همی ماتم را قفسی شد ز تو عالم به همه عالمیان اینت زحمت ز وجود تو بنی آدم را وه که تا روز قیامت پی آلایش ملک طاهری از تو نجس تر نبود عالم را

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱ - قصیده ذات رومی محرم آمد پاک دل کرباس را امتحان واجب نیامد سفتن الماس را تو کمان راستی را بشکنی در زیر زه تیر مقصود تو کی بیند رخ برجاس را موج دریا کی رسد در اوج صحرای خضر در بیابان راه کمتر گم کند الیاس را گر هوا را می نخواهی دیبه را بستر مکن دانه ها را می نسنگی سنگ بر زن طاس را از یکی رو ای اخی پیش ریاست می روی وز دگر سو ای ولی می پروری ریواس را بر مخندان بر درر آب رخ لبلاب را بر مگریان بر خرد چشم سر سیواس را از برای پاکبازی چاک بر زن پیله را وز برای خاکبازی خاک برزن پاس را تا گران حنجر شوی در صومعه تحقیق باش چون سبک سر تر شوی لاحول کن خناس را گر هوا را چون سکندر سد همی سازی چه سود چون سکندر هر زمان در سینه کن احواس را بی بصر چون نرگس اندر بزم نااهلان مشو رتبت مردم نباشد مردم اجباس را رو آن داری که از بر بربیاری یک زمان آن گروه بد که غارت می کنند انفاس را رنگرز را گر کمال جهد و جد باشد رواست که به کوشش مدتی احمر کند الماس را چون ضمانی می دهی در حق خود مشهور ده و آنچه ثابت می کند حجت بود قرطاس را از برای کشتنی می کند بینی پای را وز برای خوشه دزدی تیز داری داس را تا تهی باشد به پیش پردلان خالی مباش آتش افزایی چو خالی می کشی دستاس را سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲ خیز ای دل زین برافگن مرکب تحویل را وقف کن بر ناکسان این عالم تعطیل را پاک دار از خط معنی حرف رنگ و بوی را محو کن از لوح دعوی نقش قال و قیل را اندرین صفهای معنی در معنی را مجوی زان که در سرنا نیابی نفخ اسرافیل را کی کند برداشت دریا در بیابان خرد ناودان بام گلخن سیل رود نیل را دست ابراهیم باید بر سر کوی وفا تا نبرد تیغ بران حلق اسماعیل را مرد چون عیسی مریم باید اندر راه صدق تا بداند قدر حرف و آیت انجیل را در شب تاری کجا بیند نشان پای مور آنکه او در روز روشن هم نبیند پیل را هر کسی بر تخت ملکت کی تواند یافتن همچو گیسوی عروسان دسته زنبیل را از برون سو آب و روغن سود کی دارد ترا چون درونسو نور نبود ذره ای قندیل را خیز و اکنون خیز کانساعت بسی حسرت خوری چون ببینی بر سر خود تیغ عزراییل را سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳ نبودی دین اگر اقبال مرد مصطفایی را نکردی هرگزی پیدا خدای ما خدایی را رسول مرسل تازی که برزد با وی از کوشش همین گنج زمینی را همان گنج سمایی را گواهی بر مقامی ده که آنجا حاضران یابی سخن کز غایبان گویی بلا بینی جدایی را اگر شبلی زکی بوده ترا زو هیچ نگشاید چو عالی حج کند شیخا بود مزدش علایی را اگر حاتم سخی بوده چه سودت بود ای خواجه تو حاتم گرد یک چندی مکن حاتم سنایی را سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴ ای که اطفال به گهواره درون از ستمت سور نادیده بجویند همی ماتم را قفسی شد ز تو عالم به همه عالمیان اینت زحمت ز وجود تو بنی آدم را وه که تا روز قیامت پی آلایش ملک طاهری از تو نجس تر نبود عالم را

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵ روزگار ای بزرگ چاکر تست هست از آن سوی تو قرار مرا دامن من ز دست او بستان به دگر چاکری سپار مرا شاعران را مدار مجلس تست ای مدار این چنین مدار مرا سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶ تلخ کرد از حدیث خویش طبیب دوش لفظ شکرفروش مرا از دو لب داد جهل خویش به من وز دوزخ برد باز هوش مرا زین پس از طلعت و مقالت او گوش و چشمست چشم و گوش مرا سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۷ چند گویی که بیا تا بر وزانت برم تا ز تو دور کند مکرمتش احزان را تو که ناموزونی خیز و ببر وزان شو من که موزون شده ام تا چکنم وزان را سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۸ ای برآراسته از لطف و سخا معدن خویش همچو گوهر که بیاراید مر معدن را دفتری ساختم از بهر تو پر مدح و هجا هر چه مدحست ترا هر چه هجا دشمن را سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۹ گفتی به پیش خواجه که این غزنوی غرست زان رو که تا مرا ببری پیش خواجه آب گر تو دروغ گفتی دادت به راستی هم لفظ غزنوی به مصحف ترا جواب سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۰ تا نهان گشت آفتاب خواجگان در زیر خاک شد لبم پر باد و دل پر آتش و دیده پر آب چشمها نشگفت اگر شد پر ستاره بهر آنک روی بنماید ستاره چون نهان شد آفتاب سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۱ مال هست از درون دل چون مار وز برون یار همچو روز و چو شب او چنانست کاب کشتی را از درون مرگ و از برون مرکب سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲ - در مدح نظامی ای که چون اندر بنان آری قصب هنگام نظم صدر چرخ ثانی از فضل تو پندارم قصب کوکب معنی تو در سیر آوری بر چرخ طبع وانگه از نوک قصب روز اندر آمیزی به شب در یکی بیتت معانی روشنی دارد چنانک صد هزاران آفتاب روشن اندر یک ذنب شعر تو ناگفته مانند عروس پردگیست تن نهان در پرده و رخسار در زیر قصب خاطر و وهم تو چون از پرده بیرون خواندش خازن رایت ز گنج معرفت آرد سلب چون به تخت حکمتت بر جلوه کردی صورتش دیده داران خرد را لعبتی باشد عجب شاید ار سلطان همی خواند نظامی مر ترا چون منظم کرده ای هر پنج حس را از ادب آنکه در هر فن ز دانش ره برد با طبع شعر جای انصافست اگر باشد نظام او را لقب قاصد حلم تو از روحانیان دارد نژاد تا برید حلمت از یونانیان دارد نسب مدح پاک تو سبب شد مر سنایی را چنانک مر روان پاک را شد علت اولا سبب مهترا کهتر که باشد چون تو آیی در خطاب زان زبان در فروش و خاطر گوهر طلب پیشت آوردن سخن ترک ادب کردن بود زشت باشد تازی بغداد بردن در عرب پرده دار عیب کار چاکرت کن خلق خوش چون دهان را پرده دار عیب دندانست و لب تا بود عقل از ره دانش پرستان اصل غم تا بود جان از پی بی دانشان اصل طرب شخص تو باد از طرب چون تندرستان از غذا روی بدخواهت ز غم چون روی بیماران ز تب

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵ روزگار ای بزرگ چاکر تست هست از آن سوی تو قرار مرا دامن من ز دست او بستان به دگر چاکری سپار مرا شاعران را مدار مجلس تست ای مدار این چنین مدار مرا سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶ تلخ کرد از حدیث خویش طبیب دوش لفظ شکرفروش مرا از دو لب داد جهل خویش به من وز دوزخ برد باز هوش مرا زین پس از طلعت و مقالت او گوش و چشمست چشم و گوش مرا سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۷ چند گویی که بیا تا بر وزانت برم تا ز تو دور کند مکرمتش احزان را تو که ناموزونی خیز و ببر وزان شو من که موزون شده ام تا چکنم وزان را سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۸ ای برآراسته از لطف و سخا معدن خویش همچو گوهر که بیاراید مر معدن را دفتری ساختم از بهر تو پر مدح و هجا هر چه مدحست ترا هر چه هجا دشمن را سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۹ گفتی به پیش خواجه که این غزنوی غرست زان رو که تا مرا ببری پیش خواجه آب گر تو دروغ گفتی دادت به راستی هم لفظ غزنوی به مصحف ترا جواب سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۰ تا نهان گشت آفتاب خواجگان در زیر خاک شد لبم پر باد و دل پر آتش و دیده پر آب چشمها نشگفت اگر شد پر ستاره بهر آنک روی بنماید ستاره چون نهان شد آفتاب سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۱ مال هست از درون دل چون مار وز برون یار همچو روز و چو شب او چنانست کاب کشتی را از درون مرگ و از برون مرکب سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲ - در مدح نظامی ای که چون اندر بنان آری قصب هنگام نظم صدر چرخ ثانی از فضل تو پندارم قصب کوکب معنی تو در سیر آوری بر چرخ طبع وانگه از نوک قصب روز اندر آمیزی به شب در یکی بیتت معانی روشنی دارد چنانک صد هزاران آفتاب روشن اندر یک ذنب شعر تو ناگفته مانند عروس پردگیست تن نهان در پرده و رخسار در زیر قصب خاطر و وهم تو چون از پرده بیرون خواندش خازن رایت ز گنج معرفت آرد سلب چون به تخت حکمتت بر جلوه کردی صورتش دیده داران خرد را لعبتی باشد عجب شاید ار سلطان همی خواند نظامی مر ترا چون منظم کرده ای هر پنج حس را از ادب آنکه در هر فن ز دانش ره برد با طبع شعر جای انصافست اگر باشد نظام او را لقب قاصد حلم تو از روحانیان دارد نژاد تا برید حلمت از یونانیان دارد نسب مدح پاک تو سبب شد مر سنایی را چنانک مر روان پاک را شد علت اولا سبب مهترا کهتر که باشد چون تو آیی در خطاب زان زبان در فروش و خاطر گوهر طلب پیشت آوردن سخن ترک ادب کردن بود زشت باشد تازی بغداد بردن در عرب پرده دار عیب کار چاکرت کن خلق خوش چون دهان را پرده دار عیب دندانست و لب تا بود عقل از ره دانش پرستان اصل غم تا بود جان از پی بی دانشان اصل طرب شخص تو باد از طرب چون تندرستان از غذا روی بدخواهت ز غم چون روی بیماران ز تب

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۳ ای که هفت اقلیم و چار ارکان عالم را به علم همچو هفت آبا تو دربایی و چون چار امهات هفت ماه آمد که از بهر تقاضای صلت کرده ام بر درگهت چون دولت و دانش ثبات بارها در طبعم آمد کان چو گوهر شعرها از زکات شعر گیرم تا مگر یابم نجات باز گفتم کابلهی باشد که در دیوان شرع چون مجرد باشد از زر نیست بر گوهر زکات تا بیابی گر بخواهی از برای حج و غزو در مناسک حکم حج واندر سیر رسم غزات دشمن جاه تو بادا پی سپر همچون منا حاسد صدر تو بادا سرنگون همچون منات تا بدان روزی که قاضی خلق باشد پادشا در جهان دین تو باشی مفتی و اقضی القضات باد صد چندین ترا عمر ای فتی تا از سخات این امید از تو وفا گردد مرا پیش از وفات سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۴ - در رثای امیر معزی گر تیر فلک داد کلاهی به معزی تازان کله اینجا غذی جان ملک ساخت او نیز سوی تیر فلک رفت و به پاداش پیکان ملک تاج سر تیر فلک ساخت سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۵ - در مذمت دنیا گنده پیریست تیره روی جهان خرد ما بدو نظر کردست به سپیدی رخانش غره مشو کان سیاهی سپید برکردست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۶ قدر مردم سفر پدید آرد خانه خویش مرد را بندست چون به سنگ اندرون بود گوهر کس نداند که قیمتش چندست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۷ عرش مقاما زر کن کعبه جاهت دست وزارت در آن بلند مقامست کز شرف او به روز بار نداند شاه فلک اوج خویش را که کدامست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۸ آن تو کوری نه جهان تاریکست آن تو کری نه سخن باریکست گر سر این سخنت نیست برو روی دیوار و سرت نزدیک ست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۹ - در هجای علی سه بوسش پیش ازین گفتم سه بوسش را همی مردمست آن روسبی زن مردمست باز از آن فعل بدش گفتم که نه سگ دمست آن روسبی زن سگ دمست گوید از سختی ور امیر سرخس پر خمست آن روسبی زن پر خمست باز گویم نی که پر خم زن بود کژدمست آن روسبی زن کژدمست کفته بادا سرش زیر پای گاو گندمست آن روسبی زن گندمست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۰ - در مذمت بخیلی گوید دیگ خواجه ز گوشت دوشیزه ست مطبخ او ز دود پاکیزه ست خواجه چون نان خورد در آن موضع مور در آرزوی نان ریزه ست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۱ - در رثای منصور سعید خواجه منصور بپژمرد ز مرگ تازگی جهل ز پژمردن اوست عالمی بسته جهلند و کنون زندگی همه در مردن اوست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۲ ای جود تو ز لذت بخشش سوال جوی وی عفو تو ز غایت رحمت پناه دوست بیم و امید بنده ز رد و قبول تست یک شهر خواه دشمن من گیر خواه دوست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۳ به مادرم گفتم ای بد مهر مادر نبیره دوست من دشمن نه نیکوست جوابم داد گفتا دشمن تست نباشد دشمن دشمن به جز دوست

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۳ ای که هفت اقلیم و چار ارکان عالم را به علم همچو هفت آبا تو دربایی و چون چار امهات هفت ماه آمد که از بهر تقاضای صلت کرده ام بر درگهت چون دولت و دانش ثبات بارها در طبعم آمد کان چو گوهر شعرها از زکات شعر گیرم تا مگر یابم نجات باز گفتم کابلهی باشد که در دیوان شرع چون مجرد باشد از زر نیست بر گوهر زکات تا بیابی گر بخواهی از برای حج و غزو در مناسک حکم حج واندر سیر رسم غزات دشمن جاه تو بادا پی سپر همچون منا حاسد صدر تو بادا سرنگون همچون منات تا بدان روزی که قاضی خلق باشد پادشا در جهان دین تو باشی مفتی و اقضی القضات باد صد چندین ترا عمر ای فتی تا از سخات این امید از تو وفا گردد مرا پیش از وفات سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۴ - در رثای امیر معزی گر تیر فلک داد کلاهی به معزی تازان کله اینجا غذی جان ملک ساخت او نیز سوی تیر فلک رفت و به پاداش پیکان ملک تاج سر تیر فلک ساخت سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۵ - در مذمت دنیا گنده پیریست تیره روی جهان خرد ما بدو نظر کردست به سپیدی رخانش غره مشو کان سیاهی سپید برکردست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۶ قدر مردم سفر پدید آرد خانه خویش مرد را بندست چون به سنگ اندرون بود گوهر کس نداند که قیمتش چندست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۷ عرش مقاما زر کن کعبه جاهت دست وزارت در آن بلند مقامست کز شرف او به روز بار نداند شاه فلک اوج خویش را که کدامست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۸ آن تو کوری نه جهان تاریکست آن تو کری نه سخن باریکست گر سر این سخنت نیست برو روی دیوار و سرت نزدیک ست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۹ - در هجای علی سه بوسش پیش ازین گفتم سه بوسش را همی مردمست آن روسبی زن مردمست باز از آن فعل بدش گفتم که نه سگ دمست آن روسبی زن سگ دمست گوید از سختی ور امیر سرخس پر خمست آن روسبی زن پر خمست باز گویم نی که پر خم زن بود کژدمست آن روسبی زن کژدمست کفته بادا سرش زیر پای گاو گندمست آن روسبی زن گندمست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۰ - در مذمت بخیلی گوید دیگ خواجه ز گوشت دوشیزه ست مطبخ او ز دود پاکیزه ست خواجه چون نان خورد در آن موضع مور در آرزوی نان ریزه ست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۱ - در رثای منصور سعید خواجه منصور بپژمرد ز مرگ تازگی جهل ز پژمردن اوست عالمی بسته جهلند و کنون زندگی همه در مردن اوست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۲ ای جود تو ز لذت بخشش سوال جوی وی عفو تو ز غایت رحمت پناه دوست بیم و امید بنده ز رد و قبول تست یک شهر خواه دشمن من گیر خواه دوست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۳ به مادرم گفتم ای بد مهر مادر نبیره دوست من دشمن نه نیکوست جوابم داد گفتا دشمن تست نباشد دشمن دشمن به جز دوست

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۴ هر جا که روضه ایست وردیست هر جا که ناله ایست دردیست گیتی همه سر به سر کلوخی ست قسم تو از آن گلوخ گردیست هر کز تو به خرقه ای فزونست کم گوی که بختیار مردیست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۵ به همه وقت دلیری نکنند هر کرا از خرد و هش یاریست زان که هر جای به جز در صف حرب بد دلی بیش بود هشیاریست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۶ - شکایت از روزگار ضربت گردون دون آزادگان را خسته کرد کو دل آزاده ای کز تیغ او مجروح نیست در عنا تا کی توان بودن به امید بهی هر کسی را صابری ایوب و عمر نوح نیست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۷ جان من خیز و جام باده بیار که مرا برگ پارسایی نیست ساغر و می به جان و دل بخرم پیش کس می بدین روایی نیست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۸ برخیز و برافروز هلا قبله زردشت بنشین و برافگن شکم قاقم بر پشت بس کس که به زردشت نگروید و کنون باز ناکام کند روی سوی قبله زردشت بس سرد نپایم که مرا آتش هجران آتشکده کرد این دل و این دیده چو چرخشت گر دست نهم بر دل از سوختن دل انگشت شود بی شک در دست من انگشت ای روی تو چون باغ و همه باغ بنفشه خواهم که بنفشه چنم از زلف تو یک مشت آنکس که ترا کشت ترا کشت و مرا زاد و آنکس که مرا زاد مرا زاد و ترا کشت سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۹ پسر هند اگر چه خال منست دوستی ویم به کاری نیست ور نوشت او خطی ز بهر رسول به خطش نیز افتخاری نیست در مقامی که شیر مردانند در خط و خال اعتباری نیست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۰ ای ماه صیام ار چه مرا خود خطری نیست حقا که مرا همچو تو مهمان دگری نیست از درد تو ای رفته به ناگه ز بر ما یک زاویه ای نیست که پر خون جگری نیست آن کیست که از بهر تو یک قطره ببارید کان قطره کنون در صدف دین گهری نیست ای وای بر آن کز غم وقت سحر تو او را به جز از وقت صبوحی سحری نیست بسیار تو آیی و نبینی همه را زانک ما برگذریم از تو ترا خود خبری نیست آن دل که همی ترسد از شعله آتش والله که به جز روزه مر او را سپری نیست بس کس که چو ما روزه همی داشت ازین پیش امروز به جز خاک مر او را مقری نیست ای داده به باد این مه با برکت و با خیر مانا کت ازین آتش در دل شرری نیست بسیار کسا کو بر عیدی چو تو می خواست امروز جز از حسرت از آنش ثمری نیست اشکی دو سه امروز درین بقعه فرو بار کاندر چمن عمر تو زین به مطری نیست

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۴ هر جا که روضه ایست وردیست هر جا که ناله ایست دردیست گیتی همه سر به سر کلوخی ست قسم تو از آن گلوخ گردیست هر کز تو به خرقه ای فزونست کم گوی که بختیار مردیست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۵ به همه وقت دلیری نکنند هر کرا از خرد و هش یاریست زان که هر جای به جز در صف حرب بد دلی بیش بود هشیاریست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۶ - شکایت از روزگار ضربت گردون دون آزادگان را خسته کرد کو دل آزاده ای کز تیغ او مجروح نیست در عنا تا کی توان بودن به امید بهی هر کسی را صابری ایوب و عمر نوح نیست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۷ جان من خیز و جام باده بیار که مرا برگ پارسایی نیست ساغر و می به جان و دل بخرم پیش کس می بدین روایی نیست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۸ برخیز و برافروز هلا قبله زردشت بنشین و برافگن شکم قاقم بر پشت بس کس که به زردشت نگروید و کنون باز ناکام کند روی سوی قبله زردشت بس سرد نپایم که مرا آتش هجران آتشکده کرد این دل و این دیده چو چرخشت گر دست نهم بر دل از سوختن دل انگشت شود بی شک در دست من انگشت ای روی تو چون باغ و همه باغ بنفشه خواهم که بنفشه چنم از زلف تو یک مشت آنکس که ترا کشت ترا کشت و مرا زاد و آنکس که مرا زاد مرا زاد و ترا کشت سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۹ پسر هند اگر چه خال منست دوستی ویم به کاری نیست ور نوشت او خطی ز بهر رسول به خطش نیز افتخاری نیست در مقامی که شیر مردانند در خط و خال اعتباری نیست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۰ ای ماه صیام ار چه مرا خود خطری نیست حقا که مرا همچو تو مهمان دگری نیست از درد تو ای رفته به ناگه ز بر ما یک زاویه ای نیست که پر خون جگری نیست آن کیست که از بهر تو یک قطره ببارید کان قطره کنون در صدف دین گهری نیست ای وای بر آن کز غم وقت سحر تو او را به جز از وقت صبوحی سحری نیست بسیار تو آیی و نبینی همه را زانک ما برگذریم از تو ترا خود خبری نیست آن دل که همی ترسد از شعله آتش والله که به جز روزه مر او را سپری نیست بس کس که چو ما روزه همی داشت ازین پیش امروز به جز خاک مر او را مقری نیست ای داده به باد این مه با برکت و با خیر مانا کت ازین آتش در دل شرری نیست بسیار کسا کو بر عیدی چو تو می خواست امروز جز از حسرت از آنش ثمری نیست اشکی دو سه امروز درین بقعه فرو بار کاندر چمن عمر تو زین به مطری نیست

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۱ زین پسم با دیو مردم پیکر و پیکار نیست گر بمانم زنده دیگر با غرورم کار نیست یافتم در بی قراری مرکزی کز راه دین جز نشاط عقل و جانش مرکز پرگار نیست یافتم بازاری اندر عالم فارغ دلان کاندران بازار خوی خواجه را بازار نیست در سرای ضرب او الا به نام شاه عقل بر جمال چهره آزادگان دینار نیست بر گل حکمت شنوده باده گلگون حکم گاه اسراف خماری بر گلی کش خار نیست زیر این موکب گذر کن بر جهان کز روی حکم جز به شمشیر نبوت کس برو سالار نیست واندر آن موکب سوارانند کاندر رزمشان رستم و اسفندیار و زال را مقدار نیست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۲ ای سنایی خواجگی با عشق جانان شرط نیست جان به تیر عشق خسته دل به کیوان شرط نیست رب ارنی بر زبان راندن چو موسا وقت شوق پس به دل گفتن انا الاعلی چو هامان شرط نیست از پی عشق بتان مردانگی باید نمود گر چو زن بی همتی پس لاف مردان شرط نیست چون انا الله در بیابان هدی بشنیده ای پس هراسیدن ز چوبی همچو ثعبان شرط نیست از پی مردانگی خواهی که در میدان شوی دور کردن گرد گویی همچو چوگان شرط نیست چون جمال یوسفی غایب شدست از پیش تو پس نشستن ایمن اندر شهر کنعان شرط نیست ور همی دعوی کنی گویی که لی صبر جمیل پس فغان و گریه اندر بیت احزان شرط نیست چون همی دانی که منزلگاه حق جز عرش نیست پس مهار اشتر کشیدن در بیابان شرط نیست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۳ هر که در خطه مسلمانیست متلاشی چو نفس حیوانیست هر که عیسی ست او ز مریم زاد هر که او یوسفست کنعانیست فرق باشد میان لام و الف این چه آشوب و حشو و لامانیست چه گرانی کنی ز کافه کاف این گرانی ز بهر ارزانیست تن خود را عمارتی فرمای کاین عمارت نصیب دهقانیست تا سنایی ز خاک سر بر زد در خراسان همه تن آسانیست فتنه روزگار او شده اند گر عراقی و گر خراسانیست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۴ آمد آن حور و دست من بربست زده استادوار نیش به دست زنخ او به دست بگرفتم چون رگ دست من ز نیش بخست گفت هشیار باش و آهسته دست هر جا مزن چون مردم مست گفتمش گر به دست بگرفتم زنخ ساده تو عذرم هست زان که هنگام رگ زدن شرطست گوی سیمین گرفتن اندر دست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۵ آمد آن رگ زن مسیح پرست تیغ الماس گون گرفته به دست کرسی افگند و بر نشست بر او بازوی خواجه عمید ببست نیش درماند و گفت عز علی این چنین دست را نیابد خست سر فرو برد و بوسه ای دادش خون ببارید از دو دیده به طشت

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۱ زین پسم با دیو مردم پیکر و پیکار نیست گر بمانم زنده دیگر با غرورم کار نیست یافتم در بی قراری مرکزی کز راه دین جز نشاط عقل و جانش مرکز پرگار نیست یافتم بازاری اندر عالم فارغ دلان کاندران بازار خوی خواجه را بازار نیست در سرای ضرب او الا به نام شاه عقل بر جمال چهره آزادگان دینار نیست بر گل حکمت شنوده باده گلگون حکم گاه اسراف خماری بر گلی کش خار نیست زیر این موکب گذر کن بر جهان کز روی حکم جز به شمشیر نبوت کس برو سالار نیست واندر آن موکب سوارانند کاندر رزمشان رستم و اسفندیار و زال را مقدار نیست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۲ ای سنایی خواجگی با عشق جانان شرط نیست جان به تیر عشق خسته دل به کیوان شرط نیست رب ارنی بر زبان راندن چو موسا وقت شوق پس به دل گفتن انا الاعلی چو هامان شرط نیست از پی عشق بتان مردانگی باید نمود گر چو زن بی همتی پس لاف مردان شرط نیست چون انا الله در بیابان هدی بشنیده ای پس هراسیدن ز چوبی همچو ثعبان شرط نیست از پی مردانگی خواهی که در میدان شوی دور کردن گرد گویی همچو چوگان شرط نیست چون جمال یوسفی غایب شدست از پیش تو پس نشستن ایمن اندر شهر کنعان شرط نیست ور همی دعوی کنی گویی که لی صبر جمیل پس فغان و گریه اندر بیت احزان شرط نیست چون همی دانی که منزلگاه حق جز عرش نیست پس مهار اشتر کشیدن در بیابان شرط نیست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۳ هر که در خطه مسلمانیست متلاشی چو نفس حیوانیست هر که عیسی ست او ز مریم زاد هر که او یوسفست کنعانیست فرق باشد میان لام و الف این چه آشوب و حشو و لامانیست چه گرانی کنی ز کافه کاف این گرانی ز بهر ارزانیست تن خود را عمارتی فرمای کاین عمارت نصیب دهقانیست تا سنایی ز خاک سر بر زد در خراسان همه تن آسانیست فتنه روزگار او شده اند گر عراقی و گر خراسانیست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۴ آمد آن حور و دست من بربست زده استادوار نیش به دست زنخ او به دست بگرفتم چون رگ دست من ز نیش بخست گفت هشیار باش و آهسته دست هر جا مزن چون مردم مست گفتمش گر به دست بگرفتم زنخ ساده تو عذرم هست زان که هنگام رگ زدن شرطست گوی سیمین گرفتن اندر دست سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۵ آمد آن رگ زن مسیح پرست تیغ الماس گون گرفته به دست کرسی افگند و بر نشست بر او بازوی خواجه عمید ببست نیش درماند و گفت عز علی این چنین دست را نیابد خست سر فرو برد و بوسه ای دادش خون ببارید از دو دیده به طشت

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۶ مرحبا بحری که آبش لذت از کوثر گرفت حبذا کانی که خاکش زینت از عنبر گرفت اتفاق آن دو جوهر بد که در آفاق جست اصل وقتی خضر بر دو فرع اسکندر گرفت جان و علم و عقل سرگردان درین فکرت مدام کان چه جوهر بود کز وی عالمی گوهر گرفت چتر همت تا بر عشق مطهر باز کرد هر کرا سر دید بی سر کردو کار از سر گرفت در همه بستان همت هیچ کس خاری ندید عکس رخ بنمود بستانها گل احمر گرفت آب آتش را نبد وصل تو چون صحبت نیافت پاره ای زان آب بر آتش زد آتش در گرفت چون قبولی دید خود را زان کرامتهای خام قبله ویران کرد تا عالم همه کافر گرفت هر که صاحب صدر بود از نور او روزی برند صورت دیگر نمود و سیرت دیگر گرفت مجرما ترسا که از فرمان عیسا سر بتافت دل بدان خرم که روزی سم خر در زر گرفت چون تجلی کرد بر سیمای جان سینای عشق آن بت سنگین آزر سنگ در آزر گرفت هر که در آباد جایی جست بی جایست و جاه هر که در ویرانه رنجی برد گنجی بر گرفت چون سنایی دید صد جا دفتر و یک دل ندید رغم کاغذ از دل آزادگان دفتر گرفت سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۷ - در توحید ای همه جانها ز تو پاینده جان چون خوانمت چون جهان ناپایدار آمد جهان چون خوانمت ای هم از امر تو عقل و جان بس اندر شوق و ذوق در مناجات از زبان عقل و جان چون خوانمت هر چه در زیر زمان آید همه اسمست و جسم من ز من بی هیچ عذری در زمان چون خوانمت آسمانها چون زمین مرکب دربان تست با چنین اجلال و رتبت آسمان چون خوانمت آنکه نام او مکان آمد ندارد خود مکان پس تو دارنده مکانی در مکان چون خوانمت آنچه در صدرست در لولوش کسی می ننگرد من برون چون لولیان بر آستان چون خوانمت چون تویی سود حقیقی دیگران سودای محض پس چو مشتی خس برای سوزیان چون خوانمت علم تو خود بام عقل و کعبه نفسست و طبع من چو حج گولان به زیر ناودان چون خوانمت این و آن باشد اشارت سوی اجسام کثیف تو لطیفی در عبارت این و آن چون خوانمت آنچه دل داند حدوث است آنچه لب گوید حروف من ز دل چون دانمت یا از زبان چون خوانمت از ورای کن فکان آمد پس از تخییل خویش در مناجات از فضولی کن فکان چون خوانمت بی زبان چون تیر خواهی تا ترا خوانند بس من سنایی با زبانی چون سنان چون خوانمت سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۸ ای شده پیر و عاجز و فرتوت مانده در کار خویشتن مبهوت داده عمر عزیز خویش به باد شده راضی ز عیش خویش به قوت متردد میان جبر و قدر غافل از عین عزت جبروت ملکوت جهان نخست بدان پس خبر ده ز مالک ملکوت مگذر از حکم آیةالکرسی سنگ بفگن چو یافتی یاقوت آل موسی و آل هارون را چون ز لاهوت دان جدا ناسوت نشنیدی که چون نهان گردد سر حق با سکینه در تابوت جز سنایی که داند این حکمت با چنین حکمت سخن مسکوت

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۶ مرحبا بحری که آبش لذت از کوثر گرفت حبذا کانی که خاکش زینت از عنبر گرفت اتفاق آن دو جوهر بد که در آفاق جست اصل وقتی خضر بر دو فرع اسکندر گرفت جان و علم و عقل سرگردان درین فکرت مدام کان چه جوهر بود کز وی عالمی گوهر گرفت چتر همت تا بر عشق مطهر باز کرد هر کرا سر دید بی سر کردو کار از سر گرفت در همه بستان همت هیچ کس خاری ندید عکس رخ بنمود بستانها گل احمر گرفت آب آتش را نبد وصل تو چون صحبت نیافت پاره ای زان آب بر آتش زد آتش در گرفت چون قبولی دید خود را زان کرامتهای خام قبله ویران کرد تا عالم همه کافر گرفت هر که صاحب صدر بود از نور او روزی برند صورت دیگر نمود و سیرت دیگر گرفت مجرما ترسا که از فرمان عیسا سر بتافت دل بدان خرم که روزی سم خر در زر گرفت چون تجلی کرد بر سیمای جان سینای عشق آن بت سنگین آزر سنگ در آزر گرفت هر که در آباد جایی جست بی جایست و جاه هر که در ویرانه رنجی برد گنجی بر گرفت چون سنایی دید صد جا دفتر و یک دل ندید رغم کاغذ از دل آزادگان دفتر گرفت سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۷ - در توحید ای همه جانها ز تو پاینده جان چون خوانمت چون جهان ناپایدار آمد جهان چون خوانمت ای هم از امر تو عقل و جان بس اندر شوق و ذوق در مناجات از زبان عقل و جان چون خوانمت هر چه در زیر زمان آید همه اسمست و جسم من ز من بی هیچ عذری در زمان چون خوانمت آسمانها چون زمین مرکب دربان تست با چنین اجلال و رتبت آسمان چون خوانمت آنکه نام او مکان آمد ندارد خود مکان پس تو دارنده مکانی در مکان چون خوانمت آنچه در صدرست در لولوش کسی می ننگرد من برون چون لولیان بر آستان چون خوانمت چون تویی سود حقیقی دیگران سودای محض پس چو مشتی خس برای سوزیان چون خوانمت علم تو خود بام عقل و کعبه نفسست و طبع من چو حج گولان به زیر ناودان چون خوانمت این و آن باشد اشارت سوی اجسام کثیف تو لطیفی در عبارت این و آن چون خوانمت آنچه دل داند حدوث است آنچه لب گوید حروف من ز دل چون دانمت یا از زبان چون خوانمت از ورای کن فکان آمد پس از تخییل خویش در مناجات از فضولی کن فکان چون خوانمت بی زبان چون تیر خواهی تا ترا خوانند بس من سنایی با زبانی چون سنان چون خوانمت سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۸ ای شده پیر و عاجز و فرتوت مانده در کار خویشتن مبهوت داده عمر عزیز خویش به باد شده راضی ز عیش خویش به قوت متردد میان جبر و قدر غافل از عین عزت جبروت ملکوت جهان نخست بدان پس خبر ده ز مالک ملکوت مگذر از حکم آیةالکرسی سنگ بفگن چو یافتی یاقوت آل موسی و آل هارون را چون ز لاهوت دان جدا ناسوت نشنیدی که چون نهان گردد سر حق با سکینه در تابوت جز سنایی که داند این حکمت با چنین حکمت سخن مسکوت

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۹ - در ذم مردم بلخ از بس غر و غر زن که به بلخند ادیبانش می باز ندانند مذکر ز مونث بلخی که کند از گه خردی پسران را برکان دهی و دف زنی و ذلت لت حث زان قبه لقب گشت مر او را که نیابی در قبه به جز مسخره و رند و مخنث سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۰ ای دل نیک مذهب و منهاج به تو اسرار هر دلی محتاج بر فلکها به کشف ماه ترا از حقیقت منازل و ابراج مبطلم گشت از حقیقت حق در ظهور نمایش معراج متواریست وقت شاد مباش ایمن از قبض و مکر و استدراج بر گذرگاه باز روز شکار آمن از قبض کی بود دراج روز روشن منورست ولیک در پی اوست ظلمت شب داج یاد کن ای سنایی از اول گرچه بر بد ترا نهاد مزاج آخر تست جیفه مطروح اول تست نطفه امشاج گر هوایی مطهری ز صفات ور خرابی مسلمی ز خراج سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۱ گفتی که بترسد ز همه خلق سنایی پاسخ شنو ار چند نه ای در خور پاسخ جغد ار که بترسد بنترسد ز پی جنس آن مرغ که دارند شهانش همه فرخ آن مست ز مستی بنترسد نه ز مردی ور نه بخرد نیزه خطی شمرد لخ در بند بود رخ همه از اسب و پیاده هر چند همه نطع بود جایگه رخ نز روی عزیزیست که چون مرکب شاهان رایض نکند بر سر خر کره همی مخ گویی که نترسم ز همه دیوان آری از میخ چه ترسد که مر او را نبود مخ بیدار نه ای فارغی از بانگ تکاتک بیمار نه ای فارغی از بند اخ و اخ ایمن بود از چشم بد آن را که ز زشتی در چشم کسان چون رخ شطرنج بود رخ زان ایمنی از دیدن هر کس که بگویند اندر مثل عامه که کخ را نبرد کخ سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۲ - در رثای امیر معزی تا چند معزای معزی که خدایش زینجا به فلک برد و قبای ملکی داد چون تیر فلک بود قرینش به رهاورد پیکان ملک برد و به تیر فلکی داد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۳ بی طمع باش اگر همی خواهی تا نیفتی ز پایه امجاد زان که چون مرغ دشتی ز ره طمع کرد آهنگ دانه صیاد ناشده حلق او چو حلقه دام همچو حرف طمع شدش ابعاد که مصاریع گنج خانه فضل در کف مالکست یا حماد راه رو تا به عقل بشناسی خاک زرگر ز خانه حداد گر نخواهی ز نرگس و لاله چهره گه زرد و گه سیه چو مداد در جهان همچو سوسن عاشق چهره زیبنده باش و طبع آزاد زندگی ضعف یک دو روزه تو آتش فتنه در جهان افتاد تا ابد بیش ذات پاک ترا از جهان هیچ کار بد مرساد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۴ یک نیمه عمر خویش به بیهودگی به باد دادیم و هیچ گه نشدیم از زمانه شاد از گشت آسمان و ز تقدیر ایزدی بر کس چنین نباشد و بر کس چنین مباد یا روزگار کینه کش از مرد دانشست یا قسم من ز دانش من کمتر اوفتاد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۵ گرچه شمشیر حیدر کرار کافران کشت و قلعه ها بگشاد تا سه تا نان نداد در حق او هفده آیت خدای نفرستاد

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۹ - در ذم مردم بلخ از بس غر و غر زن که به بلخند ادیبانش می باز ندانند مذکر ز مونث بلخی که کند از گه خردی پسران را برکان دهی و دف زنی و ذلت لت حث زان قبه لقب گشت مر او را که نیابی در قبه به جز مسخره و رند و مخنث سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۰ ای دل نیک مذهب و منهاج به تو اسرار هر دلی محتاج بر فلکها به کشف ماه ترا از حقیقت منازل و ابراج مبطلم گشت از حقیقت حق در ظهور نمایش معراج متواریست وقت شاد مباش ایمن از قبض و مکر و استدراج بر گذرگاه باز روز شکار آمن از قبض کی بود دراج روز روشن منورست ولیک در پی اوست ظلمت شب داج یاد کن ای سنایی از اول گرچه بر بد ترا نهاد مزاج آخر تست جیفه مطروح اول تست نطفه امشاج گر هوایی مطهری ز صفات ور خرابی مسلمی ز خراج سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۱ گفتی که بترسد ز همه خلق سنایی پاسخ شنو ار چند نه ای در خور پاسخ جغد ار که بترسد بنترسد ز پی جنس آن مرغ که دارند شهانش همه فرخ آن مست ز مستی بنترسد نه ز مردی ور نه بخرد نیزه خطی شمرد لخ در بند بود رخ همه از اسب و پیاده هر چند همه نطع بود جایگه رخ نز روی عزیزیست که چون مرکب شاهان رایض نکند بر سر خر کره همی مخ گویی که نترسم ز همه دیوان آری از میخ چه ترسد که مر او را نبود مخ بیدار نه ای فارغی از بانگ تکاتک بیمار نه ای فارغی از بند اخ و اخ ایمن بود از چشم بد آن را که ز زشتی در چشم کسان چون رخ شطرنج بود رخ زان ایمنی از دیدن هر کس که بگویند اندر مثل عامه که کخ را نبرد کخ سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۲ - در رثای امیر معزی تا چند معزای معزی که خدایش زینجا به فلک برد و قبای ملکی داد چون تیر فلک بود قرینش به رهاورد پیکان ملک برد و به تیر فلکی داد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۳ بی طمع باش اگر همی خواهی تا نیفتی ز پایه امجاد زان که چون مرغ دشتی ز ره طمع کرد آهنگ دانه صیاد ناشده حلق او چو حلقه دام همچو حرف طمع شدش ابعاد که مصاریع گنج خانه فضل در کف مالکست یا حماد راه رو تا به عقل بشناسی خاک زرگر ز خانه حداد گر نخواهی ز نرگس و لاله چهره گه زرد و گه سیه چو مداد در جهان همچو سوسن عاشق چهره زیبنده باش و طبع آزاد زندگی ضعف یک دو روزه تو آتش فتنه در جهان افتاد تا ابد بیش ذات پاک ترا از جهان هیچ کار بد مرساد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۴ یک نیمه عمر خویش به بیهودگی به باد دادیم و هیچ گه نشدیم از زمانه شاد از گشت آسمان و ز تقدیر ایزدی بر کس چنین نباشد و بر کس چنین مباد یا روزگار کینه کش از مرد دانشست یا قسم من ز دانش من کمتر اوفتاد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۵ گرچه شمشیر حیدر کرار کافران کشت و قلعه ها بگشاد تا سه تا نان نداد در حق او هفده آیت خدای نفرستاد

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۶ من نگویم که قاسم الارزاق نعمت داده از تو بستاناد بلکه گویم که هیچ بخرد را حاجتومند تو نگرداناد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۷ مرا به غزنین بسیار دوستان بودند به نامه ای ز من آن قوم را نیامد یاد مگر که جمله بمردند و نیز شاید بود خدای عزوجل جمله را بیامرزاد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۸ خواجه در غم من ار گفت که چون بی خردان دین به دل کرده ای اندر ره دنیا لابد دیو در گوش هوا و هوسش می گوید از پی کبر و کنی چون متنبی سد جد من چه دانستم کز تربیت روح القدس در گذشته ست ز شادی و گذشته زا شد کرده یک ذوق به راه احدی چون احمد شکر چون کوه حرا صبری چو کوه احد گر بدانستمی آن خوی سلیمانی او پیش او سجده کنان آمدمی چون هدهد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۹ چه ممسکی که ز جود تو قطره ای نچکد اگر در آب کسی جامه تو برتابد به مجلسی که تو باشی ز بخل نگذاری که رادمردی از آن صدر نیکویی یابد به ابر برشده مانی بلند و بی باران کدام زایر و شاعر سوی تو بشتابد کو خود نباری و بر هیچ خلق نگذاری مر آفتاب فلک را که بر کسی تابد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۰ سرشگی کز غم معشوق بارم همه رنگ لب معشوق دارد شنیدستی به عالم هیچ عاشق که از دیده لب معشوق بارد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۱ ای که از بهر خدمت در تو بست دولت میان و کام گذارد پیش از آن کم زمانه آش کند فضل کن سیدی فرست آن آرد هر که از دیدن تو خرم نیست باد در گوش گیر و در دل کارد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۲ ای خواجه اگر قامت اقبال تو امروز مانند الف هیچ خم و پیچ ندارد بسیار تفاخر مکن امروز که فردا معلوم تو گردد که الف هیچ ندارد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۳ چون ز بد گوی من سخن شنوی بر تو تهمت نهم ز روی خرد گویم ار تو نبودیی خرسند او مرا پیش تو نگفتی بد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۴ - در رثای زکی الدین بلخی روح مجرد شد خواجه زکی گام چو در کوی طریقت نهاد خواست که مطلق شود از بند غیر دست به انصاف و سخا بر گشاد داده هر هفت فلک بذل کرد زاده هر چار گهرباز داد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۵ صدر اسلام زنده گشت و نمرد گرچه صورت به خاک تیره سپرد در جهان بزرگ ساخت مکان هم بخردان گذاشت عالم خرد پس تو گویی که مرثیت گویش زنده را مرثیت که یارد برد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۶ به گرمای تموز از سرد سوزش صد و پنجه مسافر خشک بفشرد رهی رفت و غلام برده برده زهی قسمت رهی و ژاله شاکرد زه ای پستت بمانده ماه بهمن زهی زنگی زن کیسه کج افسرد ای شده خاک در تواضع و حلم زیر پای که و مه و زن و مرد آز ما گرسنه ست سیرش کن کار را خاک سیر داند کرد

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۶ من نگویم که قاسم الارزاق نعمت داده از تو بستاناد بلکه گویم که هیچ بخرد را حاجتومند تو نگرداناد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۷ مرا به غزنین بسیار دوستان بودند به نامه ای ز من آن قوم را نیامد یاد مگر که جمله بمردند و نیز شاید بود خدای عزوجل جمله را بیامرزاد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۸ خواجه در غم من ار گفت که چون بی خردان دین به دل کرده ای اندر ره دنیا لابد دیو در گوش هوا و هوسش می گوید از پی کبر و کنی چون متنبی سد جد من چه دانستم کز تربیت روح القدس در گذشته ست ز شادی و گذشته زا شد کرده یک ذوق به راه احدی چون احمد شکر چون کوه حرا صبری چو کوه احد گر بدانستمی آن خوی سلیمانی او پیش او سجده کنان آمدمی چون هدهد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۹ چه ممسکی که ز جود تو قطره ای نچکد اگر در آب کسی جامه تو برتابد به مجلسی که تو باشی ز بخل نگذاری که رادمردی از آن صدر نیکویی یابد به ابر برشده مانی بلند و بی باران کدام زایر و شاعر سوی تو بشتابد کو خود نباری و بر هیچ خلق نگذاری مر آفتاب فلک را که بر کسی تابد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۰ سرشگی کز غم معشوق بارم همه رنگ لب معشوق دارد شنیدستی به عالم هیچ عاشق که از دیده لب معشوق بارد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۱ ای که از بهر خدمت در تو بست دولت میان و کام گذارد پیش از آن کم زمانه آش کند فضل کن سیدی فرست آن آرد هر که از دیدن تو خرم نیست باد در گوش گیر و در دل کارد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۲ ای خواجه اگر قامت اقبال تو امروز مانند الف هیچ خم و پیچ ندارد بسیار تفاخر مکن امروز که فردا معلوم تو گردد که الف هیچ ندارد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۳ چون ز بد گوی من سخن شنوی بر تو تهمت نهم ز روی خرد گویم ار تو نبودیی خرسند او مرا پیش تو نگفتی بد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۴ - در رثای زکی الدین بلخی روح مجرد شد خواجه زکی گام چو در کوی طریقت نهاد خواست که مطلق شود از بند غیر دست به انصاف و سخا بر گشاد داده هر هفت فلک بذل کرد زاده هر چار گهرباز داد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۵ صدر اسلام زنده گشت و نمرد گرچه صورت به خاک تیره سپرد در جهان بزرگ ساخت مکان هم بخردان گذاشت عالم خرد پس تو گویی که مرثیت گویش زنده را مرثیت که یارد برد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۶ به گرمای تموز از سرد سوزش صد و پنجه مسافر خشک بفشرد رهی رفت و غلام برده برده زهی قسمت رهی و ژاله شاکرد زه ای پستت بمانده ماه بهمن زهی زنگی زن کیسه کج افسرد ای شده خاک در تواضع و حلم زیر پای که و مه و زن و مرد آز ما گرسنه ست سیرش کن کار را خاک سیر داند کرد

%0
10 Bölüm