سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر » بخش ۶ - فی صفة الموت جز دو رنگی نشد ز مرگ هلاک مرد یک رنگ را ز مرگ چه باک مجلس وعظ رفتنت هوسست مرگ همسایه واعظ تو بسست مرگ را در سرای پیچاپیچ پیش تا سایه افگند به بسیچ زادگان چون رحم بپردازند سفر مرگ خویش را سازند تو به پیری ز مرگ نندیشی ملک الموت را مگر خویشی وگر ایدون که خویشی تو درست هست باری بآخر و به نخست نکند سود و جز زیان ندهد که ورا نیز اجل امان ندهد سوی مرگ است خلق را آهنگ دم زدن گام و روز و شب فرسنگ جان پذیران چه بی نوا چه به برگ همه در کشتی اند و ساحل مرگ هستی حق زوال نپذیرد آنکه مرگ آفرید کی میرد پیش آن کس که قدر دین داند سرگذشت امل اجل خواند سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر » بخش ۷ - تمثیل در احوال گذشتگان جهان بیوفا از ثری تا به اوج چرخ اثیر همه میرنده اند دون و امیر چه حدیث است میر هم میرد زانکه جسمست مرگ بپذیرد چکنی سرگذشت طراری سرگذشت اجل شنو باری تا بگوید چگونه سازم چاه تا بگوید چگونه سوزم شاه تا بگوید به غافل و کر و کور به که دادم ز که استدم زر و زور تا بگوید که گردنان را من چون شکستم به سروری گردن تا بگوید چه تاختم بر تخت تا بگوید چه باختم با بخت بخت خود از چه سان نگون کردم تخت این از که پر ز خون کردم چه نخ و بیخها بکندم من چه شخ و شاخها فکندم من نفس این را نکال چون کردم بدر آنرا هلال چون کردم خسروان را چگونه کردم مست قصر شاهان چگونه کردم پست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر » بخش ۸ - در صفت مرگ پیامبران علیهمالسّلام تا بگوید ز انبیا و رسل چون گرفتم به قهر بر سر پل تا بگوید که شیث و آدم را چون بریدم ز جسمشان دم را تا بگوید ز کشتن هابیل که ستم کرد بر تنش قابیل تا بگوید ز نوش و نوح و لمک مردن زار و رفتن هریک تا بگوید ز هود وز صالح راحت و رنج ناصح و طالح تا بگوید ز حال ابراهیم جور نمرود و آن عذاب الیم حال اسحاق و حال اسماعیل هاجر و ساره و آل اسراییل قصه رنج یوسف از اخوان صبر یعقوب و خانه احزان تا بگوید ز مبتلا ایوب دل و جان در عنا و دا مکروب حال الیاس و یوشع و ذوالکفل یافته هریک از کفایت کفل تا بگوید ز موسی و هارون آل عمران و حوت با ذوالنون تا بگوید ز گریه داود ناله و آب چشم و طول سجود تا بگوید ز ملکت پسرش سایه از پر مرغ کرد سرش انس و جن مر ورا شده مطواع باد چون مرکبی مطیع و مطاع تا بگوید ز اشمویل و شعیب پاکشان جیب و دامن از همه عیب کالب و دانیال و لوط و خضر شده هریک ز قوم خویش ضجر پند لقمان و سرگذشت یسع دین و دل در ورع بری ز طمع تا بگوید ز لشکر کفار زکریا بریده از منشار تا بگوید ز عصمت یحیی تا بگوید ز ناله عیسی تا بگوید ز سید سادات که ز ما بر روان او صلوات احمد مرسل آنکه فضل احد کرده بر جمله انبیاش اوحد آفتاب مساجد و خلوات از حق او را صلوة در صلوات شیخ ابوبکر و عمر و عثمان حیدر آن شیر خالق سبحان تا بگوید ز حال میرحسن وآن همه خصم چیره بر یک تن واندر آن کار پور بوسفیان یک زمان مر ورا نداده امان از زنی خواست استعانت و عون تا شد او هم جلیس با فرعون تا بگوید ز کربلا و حسین آن نبی را چو قلب و همچون عین تا بگوید ز قوم پر شر و شین شده راضی به قتل میرحسین شده در نار قاتل و مقتول رفته با مرتبت به نزد رسول کربلا گشته گورخانه ورا کرده تیر عدو نشانه ورا زان برآوردن هلاک و دمار از نژاد امیه خونخوار تا بگوید که بهر آتش و آب آب فرعون چون ببردم از آب تا بگوید ز موت و بعث عزیر از بشر آن رخ آوریده به خیر حال اصحاب کهف و دقیانوس قصه تبخلوس و شهر فسوس تا بگوید ز عاد و عاد نژاد که به بادش چگونه کردم باد تا بگوید ز زخم ناگاهان بر سر رهبران ز گمراهان زان در آوردن رسول از در زان برون کردن فضول از سر زان ببردن عروس نیکو روی ناگهان از کنار زیبا شوی
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر » بخش ۶ - فی صفة الموت جز دو رنگی نشد ز مرگ هلاک مرد یک رنگ را ز مرگ چه باک مجلس وعظ رفتنت هوسست مرگ همسایه واعظ تو بسست مرگ را در سرای پیچاپیچ پیش تا سایه افگند به بسیچ زادگان چون رحم بپردازند سفر مرگ خویش را سازند تو به پیری ز مرگ نندیشی ملک الموت را مگر خویشی وگر ایدون که خویشی تو درست هست باری بآخر و به نخست نکند سود و جز زیان ندهد که ورا نیز اجل امان ندهد سوی مرگ است خلق را آهنگ دم زدن گام و روز و شب فرسنگ جان پذیران چه بی نوا چه به برگ همه در کشتی اند و ساحل مرگ هستی حق زوال نپذیرد آنکه مرگ آفرید کی میرد پیش آن کس که قدر دین داند سرگذشت امل اجل خواند سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر » بخش ۷ - تمثیل در احوال گذشتگان جهان بیوفا از ثری تا به اوج چرخ اثیر همه میرنده اند دون و امیر چه حدیث است میر هم میرد زانکه جسمست مرگ بپذیرد چکنی سرگذشت طراری سرگذشت اجل شنو باری تا بگوید چگونه سازم چاه تا بگوید چگونه سوزم شاه تا بگوید به غافل و کر و کور به که دادم ز که استدم زر و زور تا بگوید که گردنان را من چون شکستم به سروری گردن تا بگوید چه تاختم بر تخت تا بگوید چه باختم با بخت بخت خود از چه سان نگون کردم تخت این از که پر ز خون کردم چه نخ و بیخها بکندم من چه شخ و شاخها فکندم من نفس این را نکال چون کردم بدر آنرا هلال چون کردم خسروان را چگونه کردم مست قصر شاهان چگونه کردم پست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر » بخش ۸ - در صفت مرگ پیامبران علیهمالسّلام تا بگوید ز انبیا و رسل چون گرفتم به قهر بر سر پل تا بگوید که شیث و آدم را چون بریدم ز جسمشان دم را تا بگوید ز کشتن هابیل که ستم کرد بر تنش قابیل تا بگوید ز نوش و نوح و لمک مردن زار و رفتن هریک تا بگوید ز هود وز صالح راحت و رنج ناصح و طالح تا بگوید ز حال ابراهیم جور نمرود و آن عذاب الیم حال اسحاق و حال اسماعیل هاجر و ساره و آل اسراییل قصه رنج یوسف از اخوان صبر یعقوب و خانه احزان تا بگوید ز مبتلا ایوب دل و جان در عنا و دا مکروب حال الیاس و یوشع و ذوالکفل یافته هریک از کفایت کفل تا بگوید ز موسی و هارون آل عمران و حوت با ذوالنون تا بگوید ز گریه داود ناله و آب چشم و طول سجود تا بگوید ز ملکت پسرش سایه از پر مرغ کرد سرش انس و جن مر ورا شده مطواع باد چون مرکبی مطیع و مطاع تا بگوید ز اشمویل و شعیب پاکشان جیب و دامن از همه عیب کالب و دانیال و لوط و خضر شده هریک ز قوم خویش ضجر پند لقمان و سرگذشت یسع دین و دل در ورع بری ز طمع تا بگوید ز لشکر کفار زکریا بریده از منشار تا بگوید ز عصمت یحیی تا بگوید ز ناله عیسی تا بگوید ز سید سادات که ز ما بر روان او صلوات احمد مرسل آنکه فضل احد کرده بر جمله انبیاش اوحد آفتاب مساجد و خلوات از حق او را صلوة در صلوات شیخ ابوبکر و عمر و عثمان حیدر آن شیر خالق سبحان تا بگوید ز حال میرحسن وآن همه خصم چیره بر یک تن واندر آن کار پور بوسفیان یک زمان مر ورا نداده امان از زنی خواست استعانت و عون تا شد او هم جلیس با فرعون تا بگوید ز کربلا و حسین آن نبی را چو قلب و همچون عین تا بگوید ز قوم پر شر و شین شده راضی به قتل میرحسین شده در نار قاتل و مقتول رفته با مرتبت به نزد رسول کربلا گشته گورخانه ورا کرده تیر عدو نشانه ورا زان برآوردن هلاک و دمار از نژاد امیه خونخوار تا بگوید که بهر آتش و آب آب فرعون چون ببردم از آب تا بگوید ز موت و بعث عزیر از بشر آن رخ آوریده به خیر حال اصحاب کهف و دقیانوس قصه تبخلوس و شهر فسوس تا بگوید ز عاد و عاد نژاد که به بادش چگونه کردم باد تا بگوید ز زخم ناگاهان بر سر رهبران ز گمراهان زان در آوردن رسول از در زان برون کردن فضول از سر زان ببردن عروس نیکو روی ناگهان از کنار زیبا شوی