Qur'an&Sunnahالقرآن

Ferîdüddîn Attâr — İlâhînâme

Ferîdüddîn Attâr Nîşâbûrî · FA

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت دیوانۀ خاموش یکی دیوانه در بغداد بودی که نه یک حرف گفتی نه شنودی بدو گفتند ای مجنون عاجز چرا حرفی نمی گویی تو هرگز چنین گفت او که حرفی با که گویم چو مردم نیست پاسخ از که جویم بدو گفتند خلقی کین زمانند نمی بینی که جمله مردمانند چنین گفت او نه اند این قوم مردم که مردم آن بود کو از تعظم غم دی و غم فرداش نبود ز کار بیهده سوداش نبود غم ناآمده هرگز ندارد ز رفته خویش را عاجز ندارد غم درویشی و روزیش نبود بجز یک غم شبانروزیش نبود که غم در هر دو عالم جز یکی نیست یقینست آنچه می گویم شکی نیست گرت امروز از فردا غمی هست بنقد امروز عمرت دادی از دست مخور غم چون جهان بی غمگسارست وگر غم می خوری هر دم هزارست خوشی در ناخوشی بودن کمالست که نقد دل خوشی جستن محالست چه خواهد بود آخر زین بتر نیز که صد غم هست و می آید دگر نیز ازان شادی که غم زاید چه خواهی وجودی کز عدم زاید چه خواهی ترا شادی بدو باید وگر نه غم بی دولتی می خور دگر نه بدو گر شاد می باشی زمانی تو داری نقد شادی جهانی وگرنامش نگویی یک زمان تو چه بدنامی براندی بر زبان تو عطار » الهی نامه » بخش هفتم » سؤال آن مرد از مجنون در باب لیلی یکی پرسید ازان مجنون غمگین که از لیلی چه می گویی تو مسکین بخاک افتاد مجنون سر نگون سار بدو گفتا بگو لیلی دگر بار تو از من چند معنی جوی باشی ترا این بس که لیلی گوی باشی بسی گر در معنی سفته آید چنان نبود که لیلی گفته آید چو نام و نعت لیلی بازگفتی جهانی در جهانی راز گفتی چو دایم نام لیلی می توان گفت ز غیری کفرم آید یک زمان گفت کسی کو نام لیلی کردی آغاز بر مجنون همی عاقل شدی باز وگر جز نام لیلی یاد کردی شدی دیوانه و فریاد کردی اگر گم بودن خود یاد داری روا باشد که از وی یاد آری ولی تا از خودی سدیت پیشست اگر یادش کنی آن یاد خویشست عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت مؤذّن و سؤال مرد از دیوانه خوش آوازی ز خیل نیکخواهان مؤذن بود در شهر سپاهان در آن شهر از بزرگی گنبدی بود که سر در گنبد گردنده می سود بر آن گنبد شد آن مرد سرافراز نماز فرض را می داد آواز یکی دیوانه می رفت در راه یکی پرسید ازو کای مرد آگاه چه می گوید برین گنبد مؤذن جوابش ده تو ای محبوب محسن که این جوزست از سر تا قدم پوست که می افشاند او بر گنبد ای دوست چو او از صدق معنی می نجنبد یقین می دان که چون جوزست و گنبد تو همچون جوزی از غفلت که داری نود نه نام بر حق می شماری چو در تو هیچ نامی را اثر نیست ز صد کم یک ترا صد یک خبر نیست چو نعمت بر تو نشمرد او هزاران تو هم مشمر بدو چون صرفه کاران چو نام خویشتن حق بی نشان کرد چه گونه یاد او هرگز توان کرد چو نتوانی ز کنه او نفس زد نمی باید نفس از هیچکس زد

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت دیوانۀ خاموش یکی دیوانه در بغداد بودی که نه یک حرف گفتی نه شنودی بدو گفتند ای مجنون عاجز چرا حرفی نمی گویی تو هرگز چنین گفت او که حرفی با که گویم چو مردم نیست پاسخ از که جویم بدو گفتند خلقی کین زمانند نمی بینی که جمله مردمانند چنین گفت او نه اند این قوم مردم که مردم آن بود کو از تعظم غم دی و غم فرداش نبود ز کار بیهده سوداش نبود غم ناآمده هرگز ندارد ز رفته خویش را عاجز ندارد غم درویشی و روزیش نبود بجز یک غم شبانروزیش نبود که غم در هر دو عالم جز یکی نیست یقینست آنچه می گویم شکی نیست گرت امروز از فردا غمی هست بنقد امروز عمرت دادی از دست مخور غم چون جهان بی غمگسارست وگر غم می خوری هر دم هزارست خوشی در ناخوشی بودن کمالست که نقد دل خوشی جستن محالست چه خواهد بود آخر زین بتر نیز که صد غم هست و می آید دگر نیز ازان شادی که غم زاید چه خواهی وجودی کز عدم زاید چه خواهی ترا شادی بدو باید وگر نه غم بی دولتی می خور دگر نه بدو گر شاد می باشی زمانی تو داری نقد شادی جهانی وگرنامش نگویی یک زمان تو چه بدنامی براندی بر زبان تو عطار » الهی نامه » بخش هفتم » سؤال آن مرد از مجنون در باب لیلی یکی پرسید ازان مجنون غمگین که از لیلی چه می گویی تو مسکین بخاک افتاد مجنون سر نگون سار بدو گفتا بگو لیلی دگر بار تو از من چند معنی جوی باشی ترا این بس که لیلی گوی باشی بسی گر در معنی سفته آید چنان نبود که لیلی گفته آید چو نام و نعت لیلی بازگفتی جهانی در جهانی راز گفتی چو دایم نام لیلی می توان گفت ز غیری کفرم آید یک زمان گفت کسی کو نام لیلی کردی آغاز بر مجنون همی عاقل شدی باز وگر جز نام لیلی یاد کردی شدی دیوانه و فریاد کردی اگر گم بودن خود یاد داری روا باشد که از وی یاد آری ولی تا از خودی سدیت پیشست اگر یادش کنی آن یاد خویشست عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت مؤذّن و سؤال مرد از دیوانه خوش آوازی ز خیل نیکخواهان مؤذن بود در شهر سپاهان در آن شهر از بزرگی گنبدی بود که سر در گنبد گردنده می سود بر آن گنبد شد آن مرد سرافراز نماز فرض را می داد آواز یکی دیوانه می رفت در راه یکی پرسید ازو کای مرد آگاه چه می گوید برین گنبد مؤذن جوابش ده تو ای محبوب محسن که این جوزست از سر تا قدم پوست که می افشاند او بر گنبد ای دوست چو او از صدق معنی می نجنبد یقین می دان که چون جوزست و گنبد تو همچون جوزی از غفلت که داری نود نه نام بر حق می شماری چو در تو هیچ نامی را اثر نیست ز صد کم یک ترا صد یک خبر نیست چو نعمت بر تو نشمرد او هزاران تو هم مشمر بدو چون صرفه کاران چو نام خویشتن حق بی نشان کرد چه گونه یاد او هرگز توان کرد چو نتوانی ز کنه او نفس زد نمی باید نفس از هیچکس زد

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت شیخ ابوسعید رحمةالله علیه چنین گفته ست شیخ مهنه یک روز که رفتم پیش پیری عالم افروز خموشش یافتم دایم بغایت فرو رفته به بحری بی نهایت بدو گفتم که حرفی گوی ای پیر که دل را تقویت باشد ز تقریر زمانی سر فرو برد از سر حال پس آنگه گفت ای پرسنده قال بجز حق هیچ دانی زان چه جویم گرانی گفت نکنم زان چه گویم ولی آن چیز کان حق الیقینست بنتوان گفت خاموشیم ازینست چو نتوان گفت چندین یاد از چیست چو نتوان یافت این فریاد از کیست نه یاد اوست کار هر زبانی نه خامش می توان بودن زمانی چنین کاری عجب در راه ازان بود که معشوقی بغایت دلستان بود یکی عاشق همی بایست پیوست که معشوقش کند گه نیست گه هست میان عاشق و معشوق کاریست که گفتن شرح آن لایق بما نیست اگر تو در فصیحی لال گردی سزد گر گرد شرح حال گردی چو معشوق از نکویی آنچنان بود که خورشید زمین و آسمان بود چو معشوق آمد اندر نیکویی طاق بلاشک عاشقی بایست مشتاق که چون معشوق آید در کرشمه کند چشم همه عشاق چشمه اگر معشوق را عاشق نبودی بمعشوقی خود لایق نبودی نیامد عاشقی بسته ز مخلوق که جز عاشق نداند قدر معشوق جمالی آنچنان در روز بازار ز شوق عاشقان آید پدیدار چو معشقوست عاشق آور خویش چو خود عاشق نبیند در خور خویش اگر معشوق خواهد شد بعیوق نه بینی هیچ عاشق غیر معشوق چو معشوقست خود را عاشق انگیز بجز معشوق نبود عاشقی نیز اگر عاشق شود جاوید ناچیز وگر گم گردد از هر دوجهان نیز اگر او نیست ور هستست او را دل معشوق در دستست او را عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت سلطان محمود با ایاز سحرگاهی مگر محمود عادل ایاز خاص را گفت ای نکو دل مرا امروز آهنگ شکارست اگر تو هم بیایی نیک کارست غلامش گفت من بس یک شکارم که من اینجا شکاری کرده دارم شهش گفتا شکار تو کدامست جوابش داد کو محمود نامست شهش گفت این همه چابک سواری بچه بگرفته اینجا شکاری غلامش گفت ای شاه بلندم شکاری حاصل آمد از کمندم شهش گفتا کمند خویش بنمای سر زلف دراز افکند در پای کمندم گفت زلف بیقرارست شه عالم کمندم را شکارست اثر کرد این سخن در جان محمود فرو افکند سر می سوخت چون عود گهی چون مار می پیچید بر خویش گهی می زد چو گژدم از غمش نیش یکی را گفت تا سرو بلندش ز سر تا پای آرد در کمندش چو گویی آن سمن بر را فرو بست ولی پنهان بصد جان دل درو بست شهش گفت ای ایاز اینم تمامست شکاری در کمند از ما کدامست زبان بگشاد ایاز و گفت ای شاه اگر جاویدم اندازی فرو چاه وگر از من بریزی خون بزاری تو خواهی بود جاویدم شکاری شهش گفتا تویی افتاده در دام مرا از چه شکاری می نهی نام غلامش گفت تن فرعست و دل اصل تمامست از دل پاک توام وصل اگر یک دم تنم در دامت افتاد دل اندر دام من مادامت افتاد اگر زلفم ببری یا بسوزی دل خویشت نخواهد بود روزی یقین می دان که زاغ زلفم اکنون نخواهد خورد الا از دلت خون اگر خاکی شود بیچاره تو بود آن خاک هم خون خواره تو اگر معدوم اگر موجود باشم همی خون خوارهمحمود باشم چو پیوسته دلت باشد شکارم شکار خویش دایم کرده دارم اگر در شیوه خویشت کمالست دل از دستم برون کردن محالست وگر بکشی مرا دانم که ناچار چگونه خود کشی در ماتمم زار اگر من هستم وگرنه درین راه منم دلبر منم سرور منم شاه ولیکن گر گدا ور خسروم من بهر نوعی که هستم ازتوام من

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت شیخ ابوسعید رحمةالله علیه چنین گفته ست شیخ مهنه یک روز که رفتم پیش پیری عالم افروز خموشش یافتم دایم بغایت فرو رفته به بحری بی نهایت بدو گفتم که حرفی گوی ای پیر که دل را تقویت باشد ز تقریر زمانی سر فرو برد از سر حال پس آنگه گفت ای پرسنده قال بجز حق هیچ دانی زان چه جویم گرانی گفت نکنم زان چه گویم ولی آن چیز کان حق الیقینست بنتوان گفت خاموشیم ازینست چو نتوان گفت چندین یاد از چیست چو نتوان یافت این فریاد از کیست نه یاد اوست کار هر زبانی نه خامش می توان بودن زمانی چنین کاری عجب در راه ازان بود که معشوقی بغایت دلستان بود یکی عاشق همی بایست پیوست که معشوقش کند گه نیست گه هست میان عاشق و معشوق کاریست که گفتن شرح آن لایق بما نیست اگر تو در فصیحی لال گردی سزد گر گرد شرح حال گردی چو معشوق از نکویی آنچنان بود که خورشید زمین و آسمان بود چو معشوق آمد اندر نیکویی طاق بلاشک عاشقی بایست مشتاق که چون معشوق آید در کرشمه کند چشم همه عشاق چشمه اگر معشوق را عاشق نبودی بمعشوقی خود لایق نبودی نیامد عاشقی بسته ز مخلوق که جز عاشق نداند قدر معشوق جمالی آنچنان در روز بازار ز شوق عاشقان آید پدیدار چو معشقوست عاشق آور خویش چو خود عاشق نبیند در خور خویش اگر معشوق خواهد شد بعیوق نه بینی هیچ عاشق غیر معشوق چو معشوقست خود را عاشق انگیز بجز معشوق نبود عاشقی نیز اگر عاشق شود جاوید ناچیز وگر گم گردد از هر دوجهان نیز اگر او نیست ور هستست او را دل معشوق در دستست او را عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت سلطان محمود با ایاز سحرگاهی مگر محمود عادل ایاز خاص را گفت ای نکو دل مرا امروز آهنگ شکارست اگر تو هم بیایی نیک کارست غلامش گفت من بس یک شکارم که من اینجا شکاری کرده دارم شهش گفتا شکار تو کدامست جوابش داد کو محمود نامست شهش گفت این همه چابک سواری بچه بگرفته اینجا شکاری غلامش گفت ای شاه بلندم شکاری حاصل آمد از کمندم شهش گفتا کمند خویش بنمای سر زلف دراز افکند در پای کمندم گفت زلف بیقرارست شه عالم کمندم را شکارست اثر کرد این سخن در جان محمود فرو افکند سر می سوخت چون عود گهی چون مار می پیچید بر خویش گهی می زد چو گژدم از غمش نیش یکی را گفت تا سرو بلندش ز سر تا پای آرد در کمندش چو گویی آن سمن بر را فرو بست ولی پنهان بصد جان دل درو بست شهش گفت ای ایاز اینم تمامست شکاری در کمند از ما کدامست زبان بگشاد ایاز و گفت ای شاه اگر جاویدم اندازی فرو چاه وگر از من بریزی خون بزاری تو خواهی بود جاویدم شکاری شهش گفتا تویی افتاده در دام مرا از چه شکاری می نهی نام غلامش گفت تن فرعست و دل اصل تمامست از دل پاک توام وصل اگر یک دم تنم در دامت افتاد دل اندر دام من مادامت افتاد اگر زلفم ببری یا بسوزی دل خویشت نخواهد بود روزی یقین می دان که زاغ زلفم اکنون نخواهد خورد الا از دلت خون اگر خاکی شود بیچاره تو بود آن خاک هم خون خواره تو اگر معدوم اگر موجود باشم همی خون خوارهمحمود باشم چو پیوسته دلت باشد شکارم شکار خویش دایم کرده دارم اگر در شیوه خویشت کمالست دل از دستم برون کردن محالست وگر بکشی مرا دانم که ناچار چگونه خود کشی در ماتمم زار اگر من هستم وگرنه درین راه منم دلبر منم سرور منم شاه ولیکن گر گدا ور خسروم من بهر نوعی که هستم ازتوام من

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش هشتم » المقالة الثامنة پسر گفتش بگو تا جادویی چیست که نتوانم دمی بی شوق آن زیست چو سحرم این چنین محبوب آمد چرا نزدیک تو معیوب آمد مرا از سر سحرآگاه گردان پس آنگه با خودم همراه گردان عطار » الهی نامه » بخش هشتم » جواب پدر پدر گنج سخن را کرد در باز پسر را گفت ای جوینده راز عطار » الهی نامه » بخش هشتم » حکایت بچّۀ ابلیس با آدم و حوّا علیه السلام حکیم ترمذی کرد این حکایت ز حال آدم و حوا روایت که بعد از توبه چون با هم رسیدند ز فردوس آمده کنجی گزیدند مگر آدم بکاری رفت بیرون بر حوا دوید ابلیس ملعون یکی بچه بدش خناس نام او بحوا دادش و برداشت گام او چوآدم آمد و آن بچه را دید ز حوا خشمگین شد زو بپرسید که او را از چه پذرفتی ز ابلیس دگرباره شدی مغرور تلبیس بکشت آن بچه را و پاره کردش بصحرا برد و پس آواره کردش چو آدم شد دگر ره آمد ابلیس بخواند آن بچه خود را بتلبیس درآمد بچه او پاره پاره بهم پیوست تا گشت آشکاره چو زنده گشت زاری کرد بسیار که تا حوا پذیرفتش دگربار چو رفت ابلیس و آدم آمد آنجا بدید آن بچه او را هم آنجا برنجانید حوا را دگر بار که خواهی سوختن ما را دگر بار بکشت آن بچه و آتش برافروخت وزان پس بر سر آن آتشش سوخت همه خاکستر او داد بر باد برفت القصه از حوا بفریاد دگر بار آمد ابلیس سیه روی بخواند آن بچه خود را زهر سوی درآمد جمله خاکستر از راه بهم پیوسته شد آن بچه آنگاه چو شد زنده بسی سوگند دادش که بپذیر و مده دیگر ببادش که نتوانم بدادن سر براهش چو بازآیم برم زین جایگاهش بگفت این و برفت و آدم آمد ز خناسش دگر باره غم آمد ملامت کرد حوا را ز سر باز که از سر در شدی با دیو دمساز نمی دانم که شیطان ستمگار چه می سازد برای ما دگر بار بگفت این و بکشت آن بچه را باز پس آنگه قلیه زو کرد آغاز بخورد آن قلیه با حوا بهم خوش وزانجا شد بکاری دل پر آتش دگر بار آمد ابلیس لعین باز بخواند آن بچه خود را بآواز چو واقف گشت خناس از خطابش بداد از سینه حوا جوابش چو آوازش شنید ابلیس مکار مرا گفتا میسر شد همه کار مرا مقصود این بودست ما دام که گیرم در درون آدم آرام چو خود را در درون او فکندم شود فرزند آدم مستمندم گهی در سینه مردم ز خناس نهم صد دام رسوایی زوسواس گهی صدگونه شهوة در درونش برانگیزم شوم در رگ چو خونش گهی از بهر طاعت خوانمش خاص وزان طاعت ریا خواهم نه اخلاص هزاران جادویی آرم دگرگون که مردم را برم از راه بیرون چو شیطان در درونت رخت بنهاد بسلطانی نشست وتخت بنهاد ترا در جادویی همت قوی کرد که تا جانت هوای جادویی کرد اگر شیطان چنین ره زن نبودی چنین سلطان مرد و زن نبودی در افکندست خلقی را بغم در همه گیتی برآورده بهم بر بهر کنجی دلی در خواب کرده بهرجایی گلی در آب کرده ترا ره می زند وز درد این کار چوابرت چشم ازان گشتست خون بار گر آدم را که در یک دانه نگریست به سیصد سال می بایست بگریست ببین کابلیس را در لعن و در رشک ز دیده چند باید ریختن اشک

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش هشتم » المقالة الثامنة پسر گفتش بگو تا جادویی چیست که نتوانم دمی بی شوق آن زیست چو سحرم این چنین محبوب آمد چرا نزدیک تو معیوب آمد مرا از سر سحرآگاه گردان پس آنگه با خودم همراه گردان عطار » الهی نامه » بخش هشتم » جواب پدر پدر گنج سخن را کرد در باز پسر را گفت ای جوینده راز عطار » الهی نامه » بخش هشتم » حکایت بچّۀ ابلیس با آدم و حوّا علیه السلام حکیم ترمذی کرد این حکایت ز حال آدم و حوا روایت که بعد از توبه چون با هم رسیدند ز فردوس آمده کنجی گزیدند مگر آدم بکاری رفت بیرون بر حوا دوید ابلیس ملعون یکی بچه بدش خناس نام او بحوا دادش و برداشت گام او چوآدم آمد و آن بچه را دید ز حوا خشمگین شد زو بپرسید که او را از چه پذرفتی ز ابلیس دگرباره شدی مغرور تلبیس بکشت آن بچه را و پاره کردش بصحرا برد و پس آواره کردش چو آدم شد دگر ره آمد ابلیس بخواند آن بچه خود را بتلبیس درآمد بچه او پاره پاره بهم پیوست تا گشت آشکاره چو زنده گشت زاری کرد بسیار که تا حوا پذیرفتش دگربار چو رفت ابلیس و آدم آمد آنجا بدید آن بچه او را هم آنجا برنجانید حوا را دگر بار که خواهی سوختن ما را دگر بار بکشت آن بچه و آتش برافروخت وزان پس بر سر آن آتشش سوخت همه خاکستر او داد بر باد برفت القصه از حوا بفریاد دگر بار آمد ابلیس سیه روی بخواند آن بچه خود را زهر سوی درآمد جمله خاکستر از راه بهم پیوسته شد آن بچه آنگاه چو شد زنده بسی سوگند دادش که بپذیر و مده دیگر ببادش که نتوانم بدادن سر براهش چو بازآیم برم زین جایگاهش بگفت این و برفت و آدم آمد ز خناسش دگر باره غم آمد ملامت کرد حوا را ز سر باز که از سر در شدی با دیو دمساز نمی دانم که شیطان ستمگار چه می سازد برای ما دگر بار بگفت این و بکشت آن بچه را باز پس آنگه قلیه زو کرد آغاز بخورد آن قلیه با حوا بهم خوش وزانجا شد بکاری دل پر آتش دگر بار آمد ابلیس لعین باز بخواند آن بچه خود را بآواز چو واقف گشت خناس از خطابش بداد از سینه حوا جوابش چو آوازش شنید ابلیس مکار مرا گفتا میسر شد همه کار مرا مقصود این بودست ما دام که گیرم در درون آدم آرام چو خود را در درون او فکندم شود فرزند آدم مستمندم گهی در سینه مردم ز خناس نهم صد دام رسوایی زوسواس گهی صدگونه شهوة در درونش برانگیزم شوم در رگ چو خونش گهی از بهر طاعت خوانمش خاص وزان طاعت ریا خواهم نه اخلاص هزاران جادویی آرم دگرگون که مردم را برم از راه بیرون چو شیطان در درونت رخت بنهاد بسلطانی نشست وتخت بنهاد ترا در جادویی همت قوی کرد که تا جانت هوای جادویی کرد اگر شیطان چنین ره زن نبودی چنین سلطان مرد و زن نبودی در افکندست خلقی را بغم در همه گیتی برآورده بهم بر بهر کنجی دلی در خواب کرده بهرجایی گلی در آب کرده ترا ره می زند وز درد این کار چوابرت چشم ازان گشتست خون بار گر آدم را که در یک دانه نگریست به سیصد سال می بایست بگریست ببین کابلیس را در لعن و در رشک ز دیده چند باید ریختن اشک

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش هشتم » حکایت ابلیس و زاری کردن او براه بادیه گفت آن یگانه دو جوی آب سیه دیدم روانه شدم بر پی روان تا آن چه آبست که چندینیش در رفتن شتابست بآخر چون بر سنگی رسیدم بخاک ابلیس را افتاده دیدم دو چشمش چون دو ابر خون فشان بود زهر چشمیش جویی خون روان بود چو باران می گریست و زار می گفت پیاپی این سخن همواره می گفت که این قصه نه زان روی چو ماهست ولی رنگ گلیم من سیاهست نمی خواهند طاعت کردن من نهند آنگه گنه بر گردن من چنین کاری کرا افتاد هرگز ندارد مثل این کس یاد هرگز عطار » الهی نامه » بخش هشتم » حکایت یوسف علیه السلام با ابن یامین بزرگی گفت چون یوسف چنان خواست که خود با ابن یامین دل کند راست بدل با او یکی گردد باخلاص بتنهایی کند هم خلوتش خاص نهادش از پی آن صاع در بار بدزدی کرد منسوبش زهی کار چنین گفت آن بزرگ دین که مطلق همین رفتست با ابلیس الحق براندش از در واز بهر این راز بلعنت کردش از آفاق ممتاز ازان از قهر خویشش جامه پوشید که در قهرش ز چشم عامه پوشید بدین درگاه استادست پیوست گرفته حربه از قهر در دست نخستین تا اعوذی زو نخواهی قدم نتوان نهادن در الهی بدین در روز و شب زانست پیوست که تا تر دامنان را می زند دست محک نقد مردان در کف اوست ز مشرق تا به مغرب در صف اوست کسی کانجا برد نقدی نبهره خورد در حال از ابلیس دهره چنین گوید بصاحب نقد ابلیس که ای از من ربوده گوی تلبیس خداوندم هزاران ساله طاعت برویم باز زد در نیم ساعت تو زین یک ذره طاعت گشته گرم بر حق می بری و نیستت شرم اگر لعنت کنندم خلق عالم نگردد عشق جانم ذرهکم اگر خواند ترا یک تن بلعنت بیک ساعت فرو ریزی ز محنت از اول همچو مردان مرد ره شو پس آنگه جان فشان در پیش شه شو چرا در چشم تو خردست ابلیس که ره زن شد بزرگان را بتلبیس یقین میدان که میرانی که هستند که صد تن را چو تو گردن شکستند اگرچه بر سر تو پادشا اند ولی در خیل سلطان یک گدا اند گدای دیو چون شاه تو باشد مسلمانی کجا راه تو باشد دمی ابلیس خالی نیست زین سوز ز ابلیس لعین مردی درآموز چو در میدان مردی مرد آمد همه چیزش ز حق در خورد آمد

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش هشتم » حکایت ابلیس و زاری کردن او براه بادیه گفت آن یگانه دو جوی آب سیه دیدم روانه شدم بر پی روان تا آن چه آبست که چندینیش در رفتن شتابست بآخر چون بر سنگی رسیدم بخاک ابلیس را افتاده دیدم دو چشمش چون دو ابر خون فشان بود زهر چشمیش جویی خون روان بود چو باران می گریست و زار می گفت پیاپی این سخن همواره می گفت که این قصه نه زان روی چو ماهست ولی رنگ گلیم من سیاهست نمی خواهند طاعت کردن من نهند آنگه گنه بر گردن من چنین کاری کرا افتاد هرگز ندارد مثل این کس یاد هرگز عطار » الهی نامه » بخش هشتم » حکایت یوسف علیه السلام با ابن یامین بزرگی گفت چون یوسف چنان خواست که خود با ابن یامین دل کند راست بدل با او یکی گردد باخلاص بتنهایی کند هم خلوتش خاص نهادش از پی آن صاع در بار بدزدی کرد منسوبش زهی کار چنین گفت آن بزرگ دین که مطلق همین رفتست با ابلیس الحق براندش از در واز بهر این راز بلعنت کردش از آفاق ممتاز ازان از قهر خویشش جامه پوشید که در قهرش ز چشم عامه پوشید بدین درگاه استادست پیوست گرفته حربه از قهر در دست نخستین تا اعوذی زو نخواهی قدم نتوان نهادن در الهی بدین در روز و شب زانست پیوست که تا تر دامنان را می زند دست محک نقد مردان در کف اوست ز مشرق تا به مغرب در صف اوست کسی کانجا برد نقدی نبهره خورد در حال از ابلیس دهره چنین گوید بصاحب نقد ابلیس که ای از من ربوده گوی تلبیس خداوندم هزاران ساله طاعت برویم باز زد در نیم ساعت تو زین یک ذره طاعت گشته گرم بر حق می بری و نیستت شرم اگر لعنت کنندم خلق عالم نگردد عشق جانم ذرهکم اگر خواند ترا یک تن بلعنت بیک ساعت فرو ریزی ز محنت از اول همچو مردان مرد ره شو پس آنگه جان فشان در پیش شه شو چرا در چشم تو خردست ابلیس که ره زن شد بزرگان را بتلبیس یقین میدان که میرانی که هستند که صد تن را چو تو گردن شکستند اگرچه بر سر تو پادشا اند ولی در خیل سلطان یک گدا اند گدای دیو چون شاه تو باشد مسلمانی کجا راه تو باشد دمی ابلیس خالی نیست زین سوز ز ابلیس لعین مردی درآموز چو در میدان مردی مرد آمد همه چیزش ز حق در خورد آمد

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش هشتم » حکایت سلطان محمود با ایاز نشسته بود ایاز و شاه پیروز ایازش پای می مالید تا روز بخدمت هر دم افزون بود رایش که می مالید و می بوسید پایش ایاز سیمبر را گفت محمود ترا زین پای بوسیدن چه مقصود ز هفت اعضا چرا بر پا دهی بوس دگر اعضا رها کردی بافسوس چو قدر روی می بینی که چونست چرا میلت بپای سرنگونست ایازش گفت این کاری عجیبست که خلقی را ز روی تو نصیبست که می بینند رویت جمله چون ماه نمی یابد بپای تو کسی راه چو اینجا نیست غیر این باخلاص بسی نزدیکتر این بایدم خاص همین ابلیس را افتاده بد نیز که قهر حق طلب کرد از همه چیز بسی می دید لطفش را خریدار ولی او بود قهرش را طلب گار چو تنها قهر حق را طالب آمد بمردی بر بسی کس غالب آمد چو در وجه حقیقی متهم شد کمر بست او و حالی با قدم شد چو لعنت خلعت درگاه او بود چو زان درگاه بود او را نکو بود بدان لعنت حریف مرد و زن شد بسی خلق جهان را راه زن شد ازان لعنت گرش قوتی نبودی کجا با خلق این قوت نمودی چو آن لعنت خوشش آمد امان خواست بجان بگزید و عمر جاودان خواست که با خلعت چو بستانند نازش بدان نازش بود عمر درازش نیامد بر کسی لعنت پدیدار که اوشد طوق لعنت را خریدار ز حق آن لعنتش پر برگ آمد اگرچه دیگران را مرگ آمد عطار » الهی نامه » بخش هشتم » حکایت پسر صاحب جمال و عاشق شوریده حال یکی صاحب جمال دلستان بود که از رویش عرق بر بوستان بود بهاری بود در صحرا بمانده بزیر خیمه تنها بمانده ازو خیمه سپهری معتبر بود که زیر خیمه خورشیدی دگر بود جوانی را نظر ناگه بیفتاد ز عشق او دلش از ره بیفتاد چنان در عشق محکم گشت بندش که پند کس نیامد سودمندش نبودی صبر یک دم از جمالش ولی بویی نبردی از وصالش مگر بود اتفاق غم گساران که روزی اوفتاد آغاز باران همه صحرانشینان می دویدند بزیر خیمه سر در می کشیدند قضارا عاشق و معشوق دلبر دران یک خیمه افتادند همبر چو از اندازه باران بیشتر شد همی هر کس بزیر جامه در شد بزیر خیمه در آن هر دو دلخواه بزیر جامه رفتند آنگاه بچشم از یکدیگر جان می ربودند زلب بر همدگر جان می فزودند دعا می کرد هر سوزنده جانی که کم کن ای خدا باران زمانی ولی می گفت عاشق یا الهی زیادت کن نه کم چندانکه خواهی کنون کز ابر طوفانی روانست اگر کشتی برانم وقت آنست بسی بودست قحط غمگساران که تری نیست این ساعت ز باران اگر می بارد این تا روز محشر قیامت گردد از شادی میسر خدایا نقد گردان آن سعادت که گردد هر زمان باران زیادت چو حق ابلیس ملعون را همی خواست همان چیز او ز حق افزون همی خواست چو حق بی واسطه با او سخن گفت برای آن همه از خویشتن گفت چوامر سجده آمد آن لعین را بخوابانید چشم راه بین را بدو گفتند اسجد قال لاغیر برو خواندند اخسوا قال لاضیر اگرچه لعنتی از پی درآرم به پیش غیر او سر کی درآرم بغیری گرمرا بودی نگاهی نبودی حکمم از مه تا بماهی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش هشتم » حکایت سلطان محمود با ایاز نشسته بود ایاز و شاه پیروز ایازش پای می مالید تا روز بخدمت هر دم افزون بود رایش که می مالید و می بوسید پایش ایاز سیمبر را گفت محمود ترا زین پای بوسیدن چه مقصود ز هفت اعضا چرا بر پا دهی بوس دگر اعضا رها کردی بافسوس چو قدر روی می بینی که چونست چرا میلت بپای سرنگونست ایازش گفت این کاری عجیبست که خلقی را ز روی تو نصیبست که می بینند رویت جمله چون ماه نمی یابد بپای تو کسی راه چو اینجا نیست غیر این باخلاص بسی نزدیکتر این بایدم خاص همین ابلیس را افتاده بد نیز که قهر حق طلب کرد از همه چیز بسی می دید لطفش را خریدار ولی او بود قهرش را طلب گار چو تنها قهر حق را طالب آمد بمردی بر بسی کس غالب آمد چو در وجه حقیقی متهم شد کمر بست او و حالی با قدم شد چو لعنت خلعت درگاه او بود چو زان درگاه بود او را نکو بود بدان لعنت حریف مرد و زن شد بسی خلق جهان را راه زن شد ازان لعنت گرش قوتی نبودی کجا با خلق این قوت نمودی چو آن لعنت خوشش آمد امان خواست بجان بگزید و عمر جاودان خواست که با خلعت چو بستانند نازش بدان نازش بود عمر درازش نیامد بر کسی لعنت پدیدار که اوشد طوق لعنت را خریدار ز حق آن لعنتش پر برگ آمد اگرچه دیگران را مرگ آمد عطار » الهی نامه » بخش هشتم » حکایت پسر صاحب جمال و عاشق شوریده حال یکی صاحب جمال دلستان بود که از رویش عرق بر بوستان بود بهاری بود در صحرا بمانده بزیر خیمه تنها بمانده ازو خیمه سپهری معتبر بود که زیر خیمه خورشیدی دگر بود جوانی را نظر ناگه بیفتاد ز عشق او دلش از ره بیفتاد چنان در عشق محکم گشت بندش که پند کس نیامد سودمندش نبودی صبر یک دم از جمالش ولی بویی نبردی از وصالش مگر بود اتفاق غم گساران که روزی اوفتاد آغاز باران همه صحرانشینان می دویدند بزیر خیمه سر در می کشیدند قضارا عاشق و معشوق دلبر دران یک خیمه افتادند همبر چو از اندازه باران بیشتر شد همی هر کس بزیر جامه در شد بزیر خیمه در آن هر دو دلخواه بزیر جامه رفتند آنگاه بچشم از یکدیگر جان می ربودند زلب بر همدگر جان می فزودند دعا می کرد هر سوزنده جانی که کم کن ای خدا باران زمانی ولی می گفت عاشق یا الهی زیادت کن نه کم چندانکه خواهی کنون کز ابر طوفانی روانست اگر کشتی برانم وقت آنست بسی بودست قحط غمگساران که تری نیست این ساعت ز باران اگر می بارد این تا روز محشر قیامت گردد از شادی میسر خدایا نقد گردان آن سعادت که گردد هر زمان باران زیادت چو حق ابلیس ملعون را همی خواست همان چیز او ز حق افزون همی خواست چو حق بی واسطه با او سخن گفت برای آن همه از خویشتن گفت چوامر سجده آمد آن لعین را بخوابانید چشم راه بین را بدو گفتند اسجد قال لاغیر برو خواندند اخسوا قال لاضیر اگرچه لعنتی از پی درآرم به پیش غیر او سر کی درآرم بغیری گرمرا بودی نگاهی نبودی حکمم از مه تا بماهی

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش هشتم » حکایت سلطان محمود و ایاز در حالت وفات در آن ساعت که محمود جهاندار برون می رفت ازدنیای غدار ایاز سیم بر را کرد درخواست که تا با او بگویم یک سخن راست بدو گفتند یک دم عمر بازست سخن گفتن هنوزت با ایازست چنین گفت او که گر نبود کنارش مرا دایم بخود با من چه کارش اگر از وی دل افروزیم باید برای این چنین روزیم باید هر آن عشقی که نه جاوید باشد بود یک ذره گر خورشید باشد چو عشق اوست عشق بی قیاسم برای آن جهان باید ایاسم بخواند آخر ایاز سیم بر را نهان در گوش او گفت این خبر را که ای همدم بحق عهد معبود که چون تابوت گردد مهد محمود که پیش کس کمر هرگز نه بندی که نپسندم من این گر تو پسندی زبان بگشاد ایاز و گفت آری اگر من بودمی مردار خواری نبودی همچو محمودی شکارم مگر پنداشتی مردار خوارم چو محمودی بمویی می توان بست نیارم پیش غیر او میان بست ایاز خاص تا موجود باشد مدامش عاقبت محمود باشد در آن ساعت که ملعون گشت ابلیس زبان بگشاد در تسبیح و تقدیس که لعنت خوشتر آید از تو صد بار که سر پیچیدن از تو سوی اغیار بزخمی گر سگی از در شود دور بود از استخوان پیوسته مهجور چه می گویم که چون لعنت شنید او ازان لعنت همه گرینده دید او کسی صافی هزاران سال خورده نه اندک جام مالامال خورده بیک دردی که در آخر کند نوش کجا آن صافها گردد فراموش اگرچه دردی لعنت چشید او در آن لعنت به جز ساقی ندید او چو در صافی هزاران سال آن دید کجا دردی ز غیر او توان دید ازان درگه چو لعنت قسم او بود وزان حضرت چو ملعون اسم او بود ندید او آن که زشتست این و نیکوست ولی این دید کان از درگه اوست چو لعنت بود تشریفش ز درگاه بجان پذرفت وشد افسانه کوتاه عطار » الهی نامه » بخش هشتم » حکایت آن دزد که دستش بریدند ببریدند دزدی را مگر دست نزد دم دست خود بگرفت و برجست بدو گفتند ای محنت رسیده چه خواهی کرد این دست بریده چنین گفت او که نام دوستی خاص بر آنجا کرده بودم نقش ز اخلاص کنون تا زنده ام اینم تمامست که بی این زندگی بر من حرامست ز دستم گرچه قسمی جز الم نیست چو بر دستست نام دوست غم نیست چو ابلیس لعین اسرار دان بود اگر سجده نمی کرد او ازان بود ز خلق خود دریغش آمد آن راز نکرد آن سجده دعوی کرد آغاز که تا هم او وهم خلق جهان هم نه بینند آن در و آن آستان هم که تا نوری ازان در پرده عز نگردد در نظر آلوده هرگز عطار » الهی نامه » بخش هشتم » حکایت ماه و رشک او برخورشید تو نشنیدی که پرسیدند از ماه که تو چه دوست تر داری درین راه چنین گفت او که آن خواهم که خورشید بگیرد تا بود در پرده جاوید همیشه روی خواهم زیر میغش که هم از چشم خود دارم دریغش عطار » الهی نامه » بخش هشتم » سؤال کردن مردی از مجنون رفیقی گفت با مجنون گمراه که لیلی مرد گفت الحمدلله چنین گفت او که ای شوریده دین تو چو می سوزی چرا گویی چنین تو چنین گفت او که چون من بهره زان ماه ندیدستم نبیند هیچ بد خواه

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش هشتم » حکایت سلطان محمود و ایاز در حالت وفات در آن ساعت که محمود جهاندار برون می رفت ازدنیای غدار ایاز سیم بر را کرد درخواست که تا با او بگویم یک سخن راست بدو گفتند یک دم عمر بازست سخن گفتن هنوزت با ایازست چنین گفت او که گر نبود کنارش مرا دایم بخود با من چه کارش اگر از وی دل افروزیم باید برای این چنین روزیم باید هر آن عشقی که نه جاوید باشد بود یک ذره گر خورشید باشد چو عشق اوست عشق بی قیاسم برای آن جهان باید ایاسم بخواند آخر ایاز سیم بر را نهان در گوش او گفت این خبر را که ای همدم بحق عهد معبود که چون تابوت گردد مهد محمود که پیش کس کمر هرگز نه بندی که نپسندم من این گر تو پسندی زبان بگشاد ایاز و گفت آری اگر من بودمی مردار خواری نبودی همچو محمودی شکارم مگر پنداشتی مردار خوارم چو محمودی بمویی می توان بست نیارم پیش غیر او میان بست ایاز خاص تا موجود باشد مدامش عاقبت محمود باشد در آن ساعت که ملعون گشت ابلیس زبان بگشاد در تسبیح و تقدیس که لعنت خوشتر آید از تو صد بار که سر پیچیدن از تو سوی اغیار بزخمی گر سگی از در شود دور بود از استخوان پیوسته مهجور چه می گویم که چون لعنت شنید او ازان لعنت همه گرینده دید او کسی صافی هزاران سال خورده نه اندک جام مالامال خورده بیک دردی که در آخر کند نوش کجا آن صافها گردد فراموش اگرچه دردی لعنت چشید او در آن لعنت به جز ساقی ندید او چو در صافی هزاران سال آن دید کجا دردی ز غیر او توان دید ازان درگه چو لعنت قسم او بود وزان حضرت چو ملعون اسم او بود ندید او آن که زشتست این و نیکوست ولی این دید کان از درگه اوست چو لعنت بود تشریفش ز درگاه بجان پذرفت وشد افسانه کوتاه عطار » الهی نامه » بخش هشتم » حکایت آن دزد که دستش بریدند ببریدند دزدی را مگر دست نزد دم دست خود بگرفت و برجست بدو گفتند ای محنت رسیده چه خواهی کرد این دست بریده چنین گفت او که نام دوستی خاص بر آنجا کرده بودم نقش ز اخلاص کنون تا زنده ام اینم تمامست که بی این زندگی بر من حرامست ز دستم گرچه قسمی جز الم نیست چو بر دستست نام دوست غم نیست چو ابلیس لعین اسرار دان بود اگر سجده نمی کرد او ازان بود ز خلق خود دریغش آمد آن راز نکرد آن سجده دعوی کرد آغاز که تا هم او وهم خلق جهان هم نه بینند آن در و آن آستان هم که تا نوری ازان در پرده عز نگردد در نظر آلوده هرگز عطار » الهی نامه » بخش هشتم » حکایت ماه و رشک او برخورشید تو نشنیدی که پرسیدند از ماه که تو چه دوست تر داری درین راه چنین گفت او که آن خواهم که خورشید بگیرد تا بود در پرده جاوید همیشه روی خواهم زیر میغش که هم از چشم خود دارم دریغش عطار » الهی نامه » بخش هشتم » سؤال کردن مردی از مجنون رفیقی گفت با مجنون گمراه که لیلی مرد گفت الحمدلله چنین گفت او که ای شوریده دین تو چو می سوزی چرا گویی چنین تو چنین گفت او که چون من بهره زان ماه ندیدستم نبیند هیچ بد خواه

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش هشتم » حکایت ابلیس کسی پرسید از ابلیس کای شوم چو ملعونی خویشت گشت معلوم چرا لعنت چنین در جان نهادی چو گنجی در دلش پنهان نهادی چنین گفت او که لعنت تیر شاهست ولی اول نظر بر جایگاهست نظر باید در اول بر نشانه که تا تیر از کمان گردد روانه تو این ساعت ازان تیری خبردار نظر گر چشم داری بر نظر دار عطار » الهی نامه » بخش هشتم » حکایت سلطان محمود و آرزو خواستن بزرگان بزرگانی که سر در چرخ سودند همه در خدمت محمود بودند شه عالم بایشان کرد رویی که در خواهید هر یک آرزویی ز شهر و مال و ملک ومنصب و جاه بسی در خواستند آن روز از شاه چو نوبت با ایاز آمد کسی گفت که ای در حسن طاق و با هنر جفت چه خواهی آرزو گفتا که یک چیز برون زان یک نخواهم من دگر نیز من آن خواهم همیشه در زمانه که تیر شاه را باشم نشانه اگر این آرزو دستم دهد هیچ مرا هرگز نماند ذره پیچ بدو گفتند کای محروم مانده ز جهل از عقل نامعلوم مانده تو پشت پای خواهی زد خرد را که می خواهی نشانه شاه خود را تن خود را چرا خواهی نشانه کاسیر تیر گردی جاودانه زبان بگشاد ایاز و گفت آنگاه شما زین سر نه اید ای قوم آگاه مرا چون عالمی پر احترامست نشانه تیر شه بودن تمامست که اول بر نشانه چند ره شاه نظر می افکند پس تیر آنگاه چو اول آن نظر در کار آید در آخر زخم کی دشوار آید شما آن زخم می بینید در راه ولی من آن نظر می بینم از شاه چو باشد ده نظر از پیش رفته بزخمی کی روم از خویش رفته عطار » الهی نامه » بخش هشتم » حکایت شبلی رحمة الله علیه چو شبلی را زیادت گشت شورش فرو بستند در قیدی به زورش گروهی پیش او رفتند ناگاه به نظاره باستادند در راه به ایشان گفت شبلی سخن ساز که چه قومید بر گویید هین راز همه گفتند خیل دوستانیم که ره جز دوستی تو ندانیم چو بشنید این سخن شبلی ز یاران بر ایشان کرد حالی سنگ باران همه یاران او چون سنگ دیدند ز بیم سنگ از پیشش رمیدند زبان بگشاد شبلی گفت آنگاه که ای جمله به هم کذاب و گمراه چو لاف از دوستی تان بود با من نبودید ای خسیسان پاک دامن که بگریزد ز زخم دوست آخر که زخم او نه رحم اوست آخر چو زخم دوست دید ابلیس نگریخت ولی از زخم او صد مرهم آمیخت به جان بپذیر هر زخمی که او زد که گر او زخم بر جان زد نکو زد اگر یک ذره عشق آمد پدیدار به صد جان زخم را گردی خریدار تو پنداری که زخمش رایگان است هزاران ساله طاعت نرخ آن است هزاران ساله گرچه طاعتش بود بهای لعنت یک ساعتش بود قوی شایسته باشی در خدایی اگر گویند تو ما را نشایی عزیزا قصه ابلیس بشنو زمانی ترک کن تلبیس بشنو گر این مردی ترا بودی زمانی ز تو زنده شدی هر دم جهانی اگرچه رانده و ملعون راه ست همیشه در حضور پادشاه ست چه لعنت می کنی او را شب و روز ازو باری مسلمانی درآموز

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش هشتم » حکایت ابلیس کسی پرسید از ابلیس کای شوم چو ملعونی خویشت گشت معلوم چرا لعنت چنین در جان نهادی چو گنجی در دلش پنهان نهادی چنین گفت او که لعنت تیر شاهست ولی اول نظر بر جایگاهست نظر باید در اول بر نشانه که تا تیر از کمان گردد روانه تو این ساعت ازان تیری خبردار نظر گر چشم داری بر نظر دار عطار » الهی نامه » بخش هشتم » حکایت سلطان محمود و آرزو خواستن بزرگان بزرگانی که سر در چرخ سودند همه در خدمت محمود بودند شه عالم بایشان کرد رویی که در خواهید هر یک آرزویی ز شهر و مال و ملک ومنصب و جاه بسی در خواستند آن روز از شاه چو نوبت با ایاز آمد کسی گفت که ای در حسن طاق و با هنر جفت چه خواهی آرزو گفتا که یک چیز برون زان یک نخواهم من دگر نیز من آن خواهم همیشه در زمانه که تیر شاه را باشم نشانه اگر این آرزو دستم دهد هیچ مرا هرگز نماند ذره پیچ بدو گفتند کای محروم مانده ز جهل از عقل نامعلوم مانده تو پشت پای خواهی زد خرد را که می خواهی نشانه شاه خود را تن خود را چرا خواهی نشانه کاسیر تیر گردی جاودانه زبان بگشاد ایاز و گفت آنگاه شما زین سر نه اید ای قوم آگاه مرا چون عالمی پر احترامست نشانه تیر شه بودن تمامست که اول بر نشانه چند ره شاه نظر می افکند پس تیر آنگاه چو اول آن نظر در کار آید در آخر زخم کی دشوار آید شما آن زخم می بینید در راه ولی من آن نظر می بینم از شاه چو باشد ده نظر از پیش رفته بزخمی کی روم از خویش رفته عطار » الهی نامه » بخش هشتم » حکایت شبلی رحمة الله علیه چو شبلی را زیادت گشت شورش فرو بستند در قیدی به زورش گروهی پیش او رفتند ناگاه به نظاره باستادند در راه به ایشان گفت شبلی سخن ساز که چه قومید بر گویید هین راز همه گفتند خیل دوستانیم که ره جز دوستی تو ندانیم چو بشنید این سخن شبلی ز یاران بر ایشان کرد حالی سنگ باران همه یاران او چون سنگ دیدند ز بیم سنگ از پیشش رمیدند زبان بگشاد شبلی گفت آنگاه که ای جمله به هم کذاب و گمراه چو لاف از دوستی تان بود با من نبودید ای خسیسان پاک دامن که بگریزد ز زخم دوست آخر که زخم او نه رحم اوست آخر چو زخم دوست دید ابلیس نگریخت ولی از زخم او صد مرهم آمیخت به جان بپذیر هر زخمی که او زد که گر او زخم بر جان زد نکو زد اگر یک ذره عشق آمد پدیدار به صد جان زخم را گردی خریدار تو پنداری که زخمش رایگان است هزاران ساله طاعت نرخ آن است هزاران ساله گرچه طاعتش بود بهای لعنت یک ساعتش بود قوی شایسته باشی در خدایی اگر گویند تو ما را نشایی عزیزا قصه ابلیس بشنو زمانی ترک کن تلبیس بشنو گر این مردی ترا بودی زمانی ز تو زنده شدی هر دم جهانی اگرچه رانده و ملعون راه ست همیشه در حضور پادشاه ست چه لعنت می کنی او را شب و روز ازو باری مسلمانی درآموز

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش هشتم » حکایت موسی علیه السلام در کوه طور با ابلیس شبی موسی مگر می رفت بر طور به پیش او رسید ابلیس از دور چنین گفت آن لعین را کای همه دم چرا سجده نکردی پیش آدم لعینش گفت ای مقبول حضرت شدم بی علتی مردود قدرت اگر بودی بر آن سجده مرا راه کلیمی بودمی همچون تو آنگاه ولی چون حق تعالی این چنین خواست چه کژ گویم نیامد این چنین راست کلیمش گفت ای افتاده در بند بود هرگز ترا یاد خداوند لعینش گفت چون من مهربانی فراموشش کند هرگز زمانی که همچو نانک او را کینه نیست مرا مهرش درون سینه نیست بلعنت گرچه از درگاه دورست ولی از قول موسی در حضورست اگرچه کرد لعنت دلفروزش ازان لعنت زیادت گشت سوزش چو شیطان این چنین گرمست د رراه تو چونی ای پسر در عشق دلخواه اگر تو جادویی می خواهی امروز بلعنت شاد شو ورنه بیاموز ببین تا چند گه هاروت و ماروت بمانده سرنگون بی آب و بی قوت در آن چاهند دل پر خون و محبوس شده از روزگار خویش مأیوس چو ایشانند استاد زمانه شده در جادویی هر دو یگانه چو نتوانند کردن خویش آزاد کسی زان علم هرگز کی شود شاد اگر تو جادویی داری جهانی عصایی بس نهنگش در زمانی چو چندان سخر گم شد در عصایی نگردد گم درو جز ناسزایی ترا در سینه شیطانیست پیوست که گردد ز آرزوی جادویی مست اگر شیطان تو گردد مسلمان شود سحر تو فقه و کفر ایمان ز اهل خلد گردی جاودانه کند شیطان سجودت بی بهانه بیان کردم کنون سحر حلالت کزین سحرست جاویدان کمالت چو گرد این چنین سحری توان گشت چنین باید شدن نه آنچنان گشت عطار » الهی نامه » بخش نهم » المقالة التاسعة سوم فرزند آمد با کمالی پدر را داد حالی شرح حالی که یک جامست در گیتی نمایی من آن خواهم نخواهم پادشایی شنودستم که آن جامی چنانست که در وی هرچه می جویی عیانست اگر باشد بسی سر نهانی دهد آن جامت از جمله نشانی ندانم آن چه آیینه ست زیبا که در وی نقش آفاقست پیدا بیک دم گر جهانی باشدت راز دهد از جمله چون روزت خبر باز چنین جامیم اگر در دست آید سپهرم با بلندی پست آید شود سر همه عالم عیانم بسا چیزا که من نادان بدانم عطار » الهی نامه » بخش نهم » جواب پدر پدر گفتا که جهلت غالب آمد دلت این جام را زان طالب آمد که تا چون واقف آیی از همه راز شوی برجمله عالم سرافراز چو خود را بر فلک این جاه بینی همه خلق زمین در چاه بینی ز عجب جاه خود از خود شوی پر بمانی جاودانی در تکبر اگر در پیش داری جام جمشید که یک یک ذره می بینی چو خورشید چه گر زان جام بینی ذره ذره که چون مرگت نهد بر فرق اره نداری هیچ حاصل چون جم از جام که چون جم زار میری هم سرانجام چو هست این جام در چاه اوفتادن حرامت باد از راه اوفتادن

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش هشتم » حکایت موسی علیه السلام در کوه طور با ابلیس شبی موسی مگر می رفت بر طور به پیش او رسید ابلیس از دور چنین گفت آن لعین را کای همه دم چرا سجده نکردی پیش آدم لعینش گفت ای مقبول حضرت شدم بی علتی مردود قدرت اگر بودی بر آن سجده مرا راه کلیمی بودمی همچون تو آنگاه ولی چون حق تعالی این چنین خواست چه کژ گویم نیامد این چنین راست کلیمش گفت ای افتاده در بند بود هرگز ترا یاد خداوند لعینش گفت چون من مهربانی فراموشش کند هرگز زمانی که همچو نانک او را کینه نیست مرا مهرش درون سینه نیست بلعنت گرچه از درگاه دورست ولی از قول موسی در حضورست اگرچه کرد لعنت دلفروزش ازان لعنت زیادت گشت سوزش چو شیطان این چنین گرمست د رراه تو چونی ای پسر در عشق دلخواه اگر تو جادویی می خواهی امروز بلعنت شاد شو ورنه بیاموز ببین تا چند گه هاروت و ماروت بمانده سرنگون بی آب و بی قوت در آن چاهند دل پر خون و محبوس شده از روزگار خویش مأیوس چو ایشانند استاد زمانه شده در جادویی هر دو یگانه چو نتوانند کردن خویش آزاد کسی زان علم هرگز کی شود شاد اگر تو جادویی داری جهانی عصایی بس نهنگش در زمانی چو چندان سخر گم شد در عصایی نگردد گم درو جز ناسزایی ترا در سینه شیطانیست پیوست که گردد ز آرزوی جادویی مست اگر شیطان تو گردد مسلمان شود سحر تو فقه و کفر ایمان ز اهل خلد گردی جاودانه کند شیطان سجودت بی بهانه بیان کردم کنون سحر حلالت کزین سحرست جاویدان کمالت چو گرد این چنین سحری توان گشت چنین باید شدن نه آنچنان گشت عطار » الهی نامه » بخش نهم » المقالة التاسعة سوم فرزند آمد با کمالی پدر را داد حالی شرح حالی که یک جامست در گیتی نمایی من آن خواهم نخواهم پادشایی شنودستم که آن جامی چنانست که در وی هرچه می جویی عیانست اگر باشد بسی سر نهانی دهد آن جامت از جمله نشانی ندانم آن چه آیینه ست زیبا که در وی نقش آفاقست پیدا بیک دم گر جهانی باشدت راز دهد از جمله چون روزت خبر باز چنین جامیم اگر در دست آید سپهرم با بلندی پست آید شود سر همه عالم عیانم بسا چیزا که من نادان بدانم عطار » الهی نامه » بخش نهم » جواب پدر پدر گفتا که جهلت غالب آمد دلت این جام را زان طالب آمد که تا چون واقف آیی از همه راز شوی برجمله عالم سرافراز چو خود را بر فلک این جاه بینی همه خلق زمین در چاه بینی ز عجب جاه خود از خود شوی پر بمانی جاودانی در تکبر اگر در پیش داری جام جمشید که یک یک ذره می بینی چو خورشید چه گر زان جام بینی ذره ذره که چون مرگت نهد بر فرق اره نداری هیچ حاصل چون جم از جام که چون جم زار میری هم سرانجام چو هست این جام در چاه اوفتادن حرامت باد از راه اوفتادن

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش نهم » حکایت سلطان محمود با پیرزن مگر سلطان دین محمود غازی به تیزی با سپه میراند تازی بره در بیوه را دید جایی ببسته رقعه را بر عصایی ز دست ظالمان او داد می خواست وزان فریادرس فریاد می خواست چو دید آن پیرزن را شاه عالی نکردش التفات و رفت حالی مگر محمود آن شب دید در خواب که بود افتاده درچاهی بگرداب همی آن پیرزن گشتی پدیدار برای او عصا کردی نگونسار بدو گفتی که دستی در زن ای شاه برآی از قعر این گرداب و این چاه زدی شه در عصای زال دستی وزان چاه بلا آسان برستی چو آمد روز دیگر شاه بر تخت وزان خواب شبانگه تنگ دل سخت درگ ره پیر زن را دید مهجور که می آمد برای داد از دور عصا در دست و پشتش خم گرفته چو ابر از گریه چشمش نم گرفته بجست از جای شاه و خواند او را به پیش خویشتن بنشاند او را بلشکر گفت اگر دوش این نبودی نهنگی مرگ جانم در ربودی عصای او چو شد آویزگاهم خلاصی داد از گرداب و چاهم شما گر نیز می خواهید امروز که گردید از خدا جاوید پیروز زنید اندر عصای او همه دست که دست آویزتان اینست پیوست درافکندند لشکر خویش بر هم گرفتند آن عصا در دست محکم ز هر سویی درآمد هر زمانی برای آن عصا خلق جهانی نشسته پیرزن بر تخت با شاه گرفته آن عصار در دست آنگاه عصا در دست دست آویز کرده بسی بازار از وی تیز کرده چو موسی زان عصا پشتش قوی کرد که در دین چون عصای موسوی کرد شهش گفتا که هان ای زال مسکین تو بس بی قوتی و خلق چندین بعجز خویش با یک چوب پاره چه خواهی کرد چندین پشت واره بسی خلقند از بهر تو در کار تو نتوانی کشیدن این همه بار زبان بگشاد زال و گفت ای شاه کسی کو برکشد محمود از چاه همه کس را تواند بر کشیدن که ازتو این سخن نتوان شنیدن کسی کو برکشد از چاه پیلی ز مشتی پشه کی گردد بخیلی چوآنجا جاه بخشان کم زنانند همه یاری ده شاه زمانند چرا باید بدان مغرور بودن ز مجهولی چنین مشهور بودن ز هر دونی فغانی نیز کردن زهر شومی زیانی نیز خوردن ز غیری چون زنی لاف و ولا غیر انا خیری زهر دونی ولا خیر نمی دانی که چه در پیش داری ازان پروای ریش خویش داری اگر چون لام الف دستار بندی بسی زان به اگر زنار بندی که چون دستار بندی لام الف وار الف لام چلیپایست زنار دلت را نیست زان دستار آگاه که بر تابوت پیچندت بناگاه سر تو چون نشیمن گاه سوداست سر تابوت را دستار زیباست قصب بر فرق پیچیدن چه سودت که آخر در کفن پیچند زودت تو در دنیا بمقراضی نشین خوش سزای تو دهد مقراض آتش چرا جاهی و مالی محرم تست که آن تا واپسین دم همدم تست چو زان تو نخواهد بود هیچی چرا همچون کفن در خود نه پیچی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش نهم » حکایت سلطان محمود با پیرزن مگر سلطان دین محمود غازی به تیزی با سپه میراند تازی بره در بیوه را دید جایی ببسته رقعه را بر عصایی ز دست ظالمان او داد می خواست وزان فریادرس فریاد می خواست چو دید آن پیرزن را شاه عالی نکردش التفات و رفت حالی مگر محمود آن شب دید در خواب که بود افتاده درچاهی بگرداب همی آن پیرزن گشتی پدیدار برای او عصا کردی نگونسار بدو گفتی که دستی در زن ای شاه برآی از قعر این گرداب و این چاه زدی شه در عصای زال دستی وزان چاه بلا آسان برستی چو آمد روز دیگر شاه بر تخت وزان خواب شبانگه تنگ دل سخت درگ ره پیر زن را دید مهجور که می آمد برای داد از دور عصا در دست و پشتش خم گرفته چو ابر از گریه چشمش نم گرفته بجست از جای شاه و خواند او را به پیش خویشتن بنشاند او را بلشکر گفت اگر دوش این نبودی نهنگی مرگ جانم در ربودی عصای او چو شد آویزگاهم خلاصی داد از گرداب و چاهم شما گر نیز می خواهید امروز که گردید از خدا جاوید پیروز زنید اندر عصای او همه دست که دست آویزتان اینست پیوست درافکندند لشکر خویش بر هم گرفتند آن عصا در دست محکم ز هر سویی درآمد هر زمانی برای آن عصا خلق جهانی نشسته پیرزن بر تخت با شاه گرفته آن عصار در دست آنگاه عصا در دست دست آویز کرده بسی بازار از وی تیز کرده چو موسی زان عصا پشتش قوی کرد که در دین چون عصای موسوی کرد شهش گفتا که هان ای زال مسکین تو بس بی قوتی و خلق چندین بعجز خویش با یک چوب پاره چه خواهی کرد چندین پشت واره بسی خلقند از بهر تو در کار تو نتوانی کشیدن این همه بار زبان بگشاد زال و گفت ای شاه کسی کو برکشد محمود از چاه همه کس را تواند بر کشیدن که ازتو این سخن نتوان شنیدن کسی کو برکشد از چاه پیلی ز مشتی پشه کی گردد بخیلی چوآنجا جاه بخشان کم زنانند همه یاری ده شاه زمانند چرا باید بدان مغرور بودن ز مجهولی چنین مشهور بودن ز هر دونی فغانی نیز کردن زهر شومی زیانی نیز خوردن ز غیری چون زنی لاف و ولا غیر انا خیری زهر دونی ولا خیر نمی دانی که چه در پیش داری ازان پروای ریش خویش داری اگر چون لام الف دستار بندی بسی زان به اگر زنار بندی که چون دستار بندی لام الف وار الف لام چلیپایست زنار دلت را نیست زان دستار آگاه که بر تابوت پیچندت بناگاه سر تو چون نشیمن گاه سوداست سر تابوت را دستار زیباست قصب بر فرق پیچیدن چه سودت که آخر در کفن پیچند زودت تو در دنیا بمقراضی نشین خوش سزای تو دهد مقراض آتش چرا جاهی و مالی محرم تست که آن تا واپسین دم همدم تست چو زان تو نخواهد بود هیچی چرا همچون کفن در خود نه پیچی

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش نهم » حکایت بهلول و گورستان مگر بهلول چوبی داشت در دست که بر هر گور می زد تا که بشکست بدو گفتند ای مرد پر آشوب چرا این گورها را می زنی چوب چنین گفت او که این قومی که رفتند دروغ بی عدد گفتند و خفتند گه این گفتی سرای و منظر من گه آن گفتی که اسباب و زر من گه این گفتی که اینک کشت و کرمم گر آن گفتی که اینک باغ و برمم خدا گفت این همه دعوی روا نیست که میراث منست آن شما نیست چو ایشان جمله آن خویش گفتند شدند و ترک جان خویش گفتند ازین شان می زنم من بی خورو خواب که بودند این همه یک مشت کذاب چو انجام همه بگذاشتن بود کجا دیدند ازان پنداشتن سود کسی جمع چنان چیزی چرا کرد که باید در پشیمانی رها کرد چرا در عالمی بندی دلت را که آخر خشت خواهد زد گلت را دو در دارد جهان همچون رباطی ازین در تا بدان در چون صراطی بدان ره گر نخواهی رفت هشیار فرو افتی بدوزخ سر نگونسار زمین را چون بیفتد سایه گاهی کند تاریک مه را در سیاهی اگرچه نیک روشن جرم ماهست به پیشش از زمین آب سیاهست زمین را چون عمل با ماه اینست چه سازد آنکه او غرق از زمینست بیک دم چون چنان نوری سیه کرد بعمری هم ترا داند تبه کرد تبه گشتی و روی آن ندارد که به گردی چو این امکان ندارد نگونساری تو بیرون ز پیشست که جانت را همه آفت ز خویشست ترا کاری که از وی همچنانست بدست خویش کردستی عیانست عطار » الهی نامه » بخش نهم » حکایت پادشاه که علم نجوم دانست نجومی نیک می دانست آن شاه شد آگه کو فلان ساعت فلان ماه شود بیچاره در دست بلایی بکرد القصه او از سنگ جایی چو کرد از سنگ خارا خانه راست نگه دارنده بسیار درخواست چو در خانه شد آن را روزنی دید ز روزن خانه را چون روشنی دید بدست خویش روزن کرد مدروس که تا در خانه تنها ماند محبوس نبودش هیچ ره سرگشته آمد بآخر تا که دم زد کشته آمد اگر خواهی که پیش افتی بهرگام بترک خود بباید گفت ناکام تو گر ترک خود و عالم نگویی چو مرگ آید بگویی هم نگویی چو باقی نیست خفت و خورد آخر چو مرگ آید چه خواهی کرد آخر عطار » الهی نامه » بخش نهم » حکایت چنین گفته ست آن پاکیزه ذاتی که گر یابد کسی از حق وفاتی از اول روز ماتم داریش تو دوم روز و سوم همداریش تو زماتم تا بهفتم می گدازی چو هفتم بگذرد هشتم چه سازی چو آخر روز باید بود تسلیم چه می پیچی در اول گیر تعلیم همه تن گر شود چون مار پایت گریزی نیست ممکن هیچ جایت ندیدی وقت رفتن مار را هیچ که در ره می رود پر تاب و پر پیچ ولیکن چون بسوراخ آورد روی درو کژی نماند یک سر موی که تا ننهد ز سر آن پیچ پیچی نیابد راه در سوراخ هیچی تو هم کژی ز خود بفکن پس آنگاه بسوراخت برد از راستی راه چو در کوری تو پی گم کرده مانی چو کوران از برون پرده مانی نه بینی خلق را نه پای و نه سر ز کوری زخم خورده مانده بر در الف چون مستقیم آید به کوفی چنان باید برأی العین صوفی تصوف چیست در صبر آرمیدن طمع از جمله عالم بریدن توکل چیست پی کردن زبان را ز خود به خواستن خلق جهان را فنا گشتن دل از جان برگرفتن همه انداختن آن برگرفتن

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش نهم » حکایت بهلول و گورستان مگر بهلول چوبی داشت در دست که بر هر گور می زد تا که بشکست بدو گفتند ای مرد پر آشوب چرا این گورها را می زنی چوب چنین گفت او که این قومی که رفتند دروغ بی عدد گفتند و خفتند گه این گفتی سرای و منظر من گه آن گفتی که اسباب و زر من گه این گفتی که اینک کشت و کرمم گر آن گفتی که اینک باغ و برمم خدا گفت این همه دعوی روا نیست که میراث منست آن شما نیست چو ایشان جمله آن خویش گفتند شدند و ترک جان خویش گفتند ازین شان می زنم من بی خورو خواب که بودند این همه یک مشت کذاب چو انجام همه بگذاشتن بود کجا دیدند ازان پنداشتن سود کسی جمع چنان چیزی چرا کرد که باید در پشیمانی رها کرد چرا در عالمی بندی دلت را که آخر خشت خواهد زد گلت را دو در دارد جهان همچون رباطی ازین در تا بدان در چون صراطی بدان ره گر نخواهی رفت هشیار فرو افتی بدوزخ سر نگونسار زمین را چون بیفتد سایه گاهی کند تاریک مه را در سیاهی اگرچه نیک روشن جرم ماهست به پیشش از زمین آب سیاهست زمین را چون عمل با ماه اینست چه سازد آنکه او غرق از زمینست بیک دم چون چنان نوری سیه کرد بعمری هم ترا داند تبه کرد تبه گشتی و روی آن ندارد که به گردی چو این امکان ندارد نگونساری تو بیرون ز پیشست که جانت را همه آفت ز خویشست ترا کاری که از وی همچنانست بدست خویش کردستی عیانست عطار » الهی نامه » بخش نهم » حکایت پادشاه که علم نجوم دانست نجومی نیک می دانست آن شاه شد آگه کو فلان ساعت فلان ماه شود بیچاره در دست بلایی بکرد القصه او از سنگ جایی چو کرد از سنگ خارا خانه راست نگه دارنده بسیار درخواست چو در خانه شد آن را روزنی دید ز روزن خانه را چون روشنی دید بدست خویش روزن کرد مدروس که تا در خانه تنها ماند محبوس نبودش هیچ ره سرگشته آمد بآخر تا که دم زد کشته آمد اگر خواهی که پیش افتی بهرگام بترک خود بباید گفت ناکام تو گر ترک خود و عالم نگویی چو مرگ آید بگویی هم نگویی چو باقی نیست خفت و خورد آخر چو مرگ آید چه خواهی کرد آخر عطار » الهی نامه » بخش نهم » حکایت چنین گفته ست آن پاکیزه ذاتی که گر یابد کسی از حق وفاتی از اول روز ماتم داریش تو دوم روز و سوم همداریش تو زماتم تا بهفتم می گدازی چو هفتم بگذرد هشتم چه سازی چو آخر روز باید بود تسلیم چه می پیچی در اول گیر تعلیم همه تن گر شود چون مار پایت گریزی نیست ممکن هیچ جایت ندیدی وقت رفتن مار را هیچ که در ره می رود پر تاب و پر پیچ ولیکن چون بسوراخ آورد روی درو کژی نماند یک سر موی که تا ننهد ز سر آن پیچ پیچی نیابد راه در سوراخ هیچی تو هم کژی ز خود بفکن پس آنگاه بسوراخت برد از راستی راه چو در کوری تو پی گم کرده مانی چو کوران از برون پرده مانی نه بینی خلق را نه پای و نه سر ز کوری زخم خورده مانده بر در الف چون مستقیم آید به کوفی چنان باید برأی العین صوفی تصوف چیست در صبر آرمیدن طمع از جمله عالم بریدن توکل چیست پی کردن زبان را ز خود به خواستن خلق جهان را فنا گشتن دل از جان برگرفتن همه انداختن آن برگرفتن

%0
10 Bölüm