عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » حکایت سلطان ملکشاه با پاسبان شبی برفی عظیم افتاد در راه سراپرده زده سلطان ملکشاه ز سرما مرغ و ماهی آرمیده همه در کوشها سر درکشیده براندیشید سلطان گفت امشب غم سلطان که خواهد خورد یا رب بباید رفت تا بینم نهفته که در سرما بدین درکیست خفته چو سلطان سر ازان خیمه بدر کرد درو هم برف و هم سرما اثر کرد ندید ازهیچ سو یک پاسبان را مگر یک خفته بیدار جان را قبایی از نمد افکند در بر ز میخ خیمه بالش خاک بر سر همه شب لالکا در پای مانده ز دست برف بر یک جای مانده ندانم تا شبی از درد دین تو بدین درگاه بودستی چنین تو اگر یک ذره دلسوزیت بودی شبی آخر چنین روزیت بودی ز بانگ پای سلطان مرد از راه بجست از جای و بانگی زد بران شاه که هان تو کیستی شه گفت حالی منم ای مهربان سلطان عالی تو باری کیستی ای مرد کاری که سلطان را چنین شب پاس داری زبان بگشاد مرد و گفت ای شاه منم مردی غریب بی وطنگاه وطنگاهم به جز درگاه شه نیست مرا جز خدمت شه هیچ ره نیست مرا تا جان و تن همراه باشد سرم آنجا که پای شاه باشد شهش گفتا که فرمان دادمت من عمیدی خراسان دادمت من چو سلطان یک شب از مردی خبر یافت ازو آن مرد نام معتبر یافت اگر تو هم شبی بر درگه یار بروز آری زهی دولت زهی کار اگر یک شب به بیداری رسی تو به سرحد وفاداری رسی تو ز فقرت خلعتی بخشند جاوید که یک یک ذره می بینی چو خورشید گر آن دیده بدست آری زمانی اگر کوری شوی صاحب قرانی بزرگان را که شد کاری مهیا بچشم نیستی دیدند اشیا چو چشم نیستی درکارت آید شکر زهرت شود گل خارت آید عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » حکایت شیخ ابوسعید با معشوق خویش فرستادست شیخ مهنه سه چیز خلالی و کلاهی و شکر نیز بر معشوق چون معشوق آن دید بنپذیرفت کز مخلوق آن دید بخادم گفت با شیخت چنین گوی که ما را باز شد کلی ازین خوی خلال آن را بکار آید که پیوست بجز خون خوردنش چیزی دهد دست چو من خون خواره پیوسته باشم تو دانی کز خلالت رسته باشم شکر آن را بکار آید که از قهر نباید خوردنش یک شربتی زهر چو این تلخی نخواهد شد ز کامم تو دانی کین شکر باشد حرامم کلاه آن را بود لایق که سر داشت و یا از سر سرمویی خبر داشت کسی کو چون گریبان بی سر آید کجا هرگز کلاهش در خور آید سه چیز تو ترا ای زندگانی مرا یک چیز بس دیگر تو دانی کسی کو نقد خورشید الهی بدست آرد دگر داند ملاهی اگر تو برگ سر عشق داری به بی برگی تو دایم سردرآری که گر این سر همی خوانی جهانی نمی باید سر خویشت زمانی که چون از شمع سر یابد جدایی سواد جمع یابد روشنایی قلم را سر بریدن سخت زیباست وگرنه زو نه بیند کس خطی راست چو برخیزی ز باطل حق دهندت مقید بفگنی مطلق دهندت ز پیش خویشتن بر بایدت خاست که تا این کار بنشیند ترا راست که تا با خویش می آیی تو پیوست هم آنگاهی شود معشوق از دست
عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » حکایت سلطان ملکشاه با پاسبان شبی برفی عظیم افتاد در راه سراپرده زده سلطان ملکشاه ز سرما مرغ و ماهی آرمیده همه در کوشها سر درکشیده براندیشید سلطان گفت امشب غم سلطان که خواهد خورد یا رب بباید رفت تا بینم نهفته که در سرما بدین درکیست خفته چو سلطان سر ازان خیمه بدر کرد درو هم برف و هم سرما اثر کرد ندید ازهیچ سو یک پاسبان را مگر یک خفته بیدار جان را قبایی از نمد افکند در بر ز میخ خیمه بالش خاک بر سر همه شب لالکا در پای مانده ز دست برف بر یک جای مانده ندانم تا شبی از درد دین تو بدین درگاه بودستی چنین تو اگر یک ذره دلسوزیت بودی شبی آخر چنین روزیت بودی ز بانگ پای سلطان مرد از راه بجست از جای و بانگی زد بران شاه که هان تو کیستی شه گفت حالی منم ای مهربان سلطان عالی تو باری کیستی ای مرد کاری که سلطان را چنین شب پاس داری زبان بگشاد مرد و گفت ای شاه منم مردی غریب بی وطنگاه وطنگاهم به جز درگاه شه نیست مرا جز خدمت شه هیچ ره نیست مرا تا جان و تن همراه باشد سرم آنجا که پای شاه باشد شهش گفتا که فرمان دادمت من عمیدی خراسان دادمت من چو سلطان یک شب از مردی خبر یافت ازو آن مرد نام معتبر یافت اگر تو هم شبی بر درگه یار بروز آری زهی دولت زهی کار اگر یک شب به بیداری رسی تو به سرحد وفاداری رسی تو ز فقرت خلعتی بخشند جاوید که یک یک ذره می بینی چو خورشید گر آن دیده بدست آری زمانی اگر کوری شوی صاحب قرانی بزرگان را که شد کاری مهیا بچشم نیستی دیدند اشیا چو چشم نیستی درکارت آید شکر زهرت شود گل خارت آید عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم » حکایت شیخ ابوسعید با معشوق خویش فرستادست شیخ مهنه سه چیز خلالی و کلاهی و شکر نیز بر معشوق چون معشوق آن دید بنپذیرفت کز مخلوق آن دید بخادم گفت با شیخت چنین گوی که ما را باز شد کلی ازین خوی خلال آن را بکار آید که پیوست بجز خون خوردنش چیزی دهد دست چو من خون خواره پیوسته باشم تو دانی کز خلالت رسته باشم شکر آن را بکار آید که از قهر نباید خوردنش یک شربتی زهر چو این تلخی نخواهد شد ز کامم تو دانی کین شکر باشد حرامم کلاه آن را بود لایق که سر داشت و یا از سر سرمویی خبر داشت کسی کو چون گریبان بی سر آید کجا هرگز کلاهش در خور آید سه چیز تو ترا ای زندگانی مرا یک چیز بس دیگر تو دانی کسی کو نقد خورشید الهی بدست آرد دگر داند ملاهی اگر تو برگ سر عشق داری به بی برگی تو دایم سردرآری که گر این سر همی خوانی جهانی نمی باید سر خویشت زمانی که چون از شمع سر یابد جدایی سواد جمع یابد روشنایی قلم را سر بریدن سخت زیباست وگرنه زو نه بیند کس خطی راست چو برخیزی ز باطل حق دهندت مقید بفگنی مطلق دهندت ز پیش خویشتن بر بایدت خاست که تا این کار بنشیند ترا راست که تا با خویش می آیی تو پیوست هم آنگاهی شود معشوق از دست