Qur'an&Sunnahالقرآن

Ferîdüddîn Attâr — Mantıku't-Tayr

Ferîdüddîn Attâr Nîşâbûrî · FA

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی عشق » حکایت مجنون که پوست پوشید و با گوسفندان به کوی لیلی رفت اهل لیلی نیز مجنون را دمی در قبیله ره ندادندی همی داشت چوپانی در آن صحرا نشست پوستی بستد ازو مجنون مست سرنگون شد پوست اندر سرفکند خویشتن را کرد همچون گوسفند آن شبان را گفت بهر کردگار در میان گوسفندانم گذار سوی لیلی ران رمه من در میان تا بیابم بوی لیلی یک زمان تا نهان از دوست زیر پوست من بهره گیرم ساعتی از دوست من گر ترا یک دم چنین دردیستی در بن هر موی تو مردیستی ای دریغا درد مردانت نبود روزی مردان میدانت نبود عاقبت مجنون چو زیر پوست شد در رمه پنهان به کوی دوست شد خوش خوشی برخاست اول جوش ازو پس به آخر گشت زایل هوش ازو چون درآمد عشق و آب از سرگذشت برگرفتش آن شبان بردش به دشت آب زد بر روی آن مست خراب تا دمی بنشست آن آتش ز آب بعد از آن روزی مگر مجنون مست کرد با قومی به صحرا در نشست یک تن از قومش به مجنون گفت باز بس برهنه مانده ای ای سرفراز جامه ای کان دوست تر داری و بس گر بگویی من بیارم این نفس گفت هرجامه سزای دوست نیست هیچ جامه بهترم از پوست نیست پوستی خواهم از آن گوسفند چشم بد را نیز می سوزم سپند اطلس و اکسون مجنون پوستست پوست خواهد هرک لیلی دوستست برده ام در پوست بوی دوست من کی ستانم جامه ای جز پوست من دل خبر از پوست یافت از دوستی چون ندارم مغز باری پوستی عشق باید کز خرد بستاندت پس صفات تو بدل گرداندت کمترین چیزیت در محو صفات بخشش جانست و ترک ترهات پای درنه گر سرافرازی چنین زآن که بازی نیست جانبازی چنین عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی عشق » حکایت مفلسی که عاشق ایاز شد و گفتگوی او با محمود گشت عاشق بر ایاز آن مفلسی این سخن شد فاش در هر مجلسی چون سواره گشتی اندر ره ایاس می دویدی آن گدای حق شناس چون به میدان آمدی آن مشک موی رند هرگز ننگرستی جز بگوی آن سخن گفتند با محمود باز کان گدایی گشت عاشق بر ایاز روزدیگر چون به میدان شد غلام می دوید آن رند در عشقی تمام چشم درگوی ایاز آورده بود گوییی چون گوی چوگان خورده بود کرد پنهان سوی او سلطان نگاه دید جانش چون جو و رویش چو کاه پشت چون چوگان و سرگردان چو گوی می دوید از هر سوی میدان چو گوی خواندش محمود و گفتش ای گدا خواستی هم کاسگی پادشاه رند گفتش گر گدا می گوییم عشق بازی را ز تو کمتر نیم عشق و افلاس است در هم سایگی هست این سر مایه سرمایگی عشق از افلاس می گیرد نمک عشق مفلس را سزد بی هیچ شک تو جهان داری دلی افروخته عشق را باید چو من دل سوخته ساز وصل است اینچ تو داری و بس صبر کن در درد هجران یک نفس وصل را چندین چه سازی کار و بار هجر را گر مرد عشقی پای دار شاه گفتش ای ز هستی بی خبر جمله چون برگوی می داری نظر گفت زیرا گو چو من سرگشته است من چو او و او چو من آغشته است قدر من او داند و من آن او هر دو یک گوییم در چوگان او هر دو در سرگشتگی افتاده ایم بی سرو بی تن به جان استاده ایم او خبر دارد ز من من هم ازو باز می گوییم مشتی غم ازو دولتی تر آمد از من گوی راه کاسب او را نعل بوسد گاه گاه گرچه همچون گوی بی پا و سرم لیک من از گوی محنت کش ترم گوی برتن زخم از چوگان خورد وین گدای دل شده بر جان خورد گوی گرچه زخم دارد بی قیاس از پی او می دود آخر ایاس من اگر چه زخم دارم بیش ازو درپیم بی او و من در پیش ازو گوی گه گه در حضور افتاده است وین گدا پیوسته دور افتاده است آخر او را چون حضوری می رسد از پی وصلش سروری می رسد من نمی یارم ز وصلش بوی برد گوی وصلی یافت و از من گوی برد شهریارش گفت ای درویش من دعوی افلاس کردی پیش من گر نمی گویی دروغ ای بی نوا مفلسی خویش را داری گوا گفت تا جان من بود مفلس نیم مدعی ام اهل این مجلس نیم لیک اگر در عشق گردم جان فشان جان فشاندن هست مفلس را نشان در تو ای محمود کو معنی عشق جان فشان ورنه مکن دعوی عشق این بگفت و بود جانیش از جهان داد جان بر روی جانان ناگهان چون بداد آن رند جان بر خاک راه شد جهان محمود را زان غم سیاه گر به نزدیک تو جان بازیست خرد تو درآ تا خود ببینی دست برد گر ترا گویند یک ساعت درآی تا تو زین ره بشنوی بانگ درای چون چنان بی پا و سرگردی مدام کانچ داری جمله در بازی تمام چون درافتی تا خبر باشد ترا عقل و جان زیر و زبر باشد ترا

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی عشق » حکایت مجنون که پوست پوشید و با گوسفندان به کوی لیلی رفت اهل لیلی نیز مجنون را دمی در قبیله ره ندادندی همی داشت چوپانی در آن صحرا نشست پوستی بستد ازو مجنون مست سرنگون شد پوست اندر سرفکند خویشتن را کرد همچون گوسفند آن شبان را گفت بهر کردگار در میان گوسفندانم گذار سوی لیلی ران رمه من در میان تا بیابم بوی لیلی یک زمان تا نهان از دوست زیر پوست من بهره گیرم ساعتی از دوست من گر ترا یک دم چنین دردیستی در بن هر موی تو مردیستی ای دریغا درد مردانت نبود روزی مردان میدانت نبود عاقبت مجنون چو زیر پوست شد در رمه پنهان به کوی دوست شد خوش خوشی برخاست اول جوش ازو پس به آخر گشت زایل هوش ازو چون درآمد عشق و آب از سرگذشت برگرفتش آن شبان بردش به دشت آب زد بر روی آن مست خراب تا دمی بنشست آن آتش ز آب بعد از آن روزی مگر مجنون مست کرد با قومی به صحرا در نشست یک تن از قومش به مجنون گفت باز بس برهنه مانده ای ای سرفراز جامه ای کان دوست تر داری و بس گر بگویی من بیارم این نفس گفت هرجامه سزای دوست نیست هیچ جامه بهترم از پوست نیست پوستی خواهم از آن گوسفند چشم بد را نیز می سوزم سپند اطلس و اکسون مجنون پوستست پوست خواهد هرک لیلی دوستست برده ام در پوست بوی دوست من کی ستانم جامه ای جز پوست من دل خبر از پوست یافت از دوستی چون ندارم مغز باری پوستی عشق باید کز خرد بستاندت پس صفات تو بدل گرداندت کمترین چیزیت در محو صفات بخشش جانست و ترک ترهات پای درنه گر سرافرازی چنین زآن که بازی نیست جانبازی چنین عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی عشق » حکایت مفلسی که عاشق ایاز شد و گفتگوی او با محمود گشت عاشق بر ایاز آن مفلسی این سخن شد فاش در هر مجلسی چون سواره گشتی اندر ره ایاس می دویدی آن گدای حق شناس چون به میدان آمدی آن مشک موی رند هرگز ننگرستی جز بگوی آن سخن گفتند با محمود باز کان گدایی گشت عاشق بر ایاز روزدیگر چون به میدان شد غلام می دوید آن رند در عشقی تمام چشم درگوی ایاز آورده بود گوییی چون گوی چوگان خورده بود کرد پنهان سوی او سلطان نگاه دید جانش چون جو و رویش چو کاه پشت چون چوگان و سرگردان چو گوی می دوید از هر سوی میدان چو گوی خواندش محمود و گفتش ای گدا خواستی هم کاسگی پادشاه رند گفتش گر گدا می گوییم عشق بازی را ز تو کمتر نیم عشق و افلاس است در هم سایگی هست این سر مایه سرمایگی عشق از افلاس می گیرد نمک عشق مفلس را سزد بی هیچ شک تو جهان داری دلی افروخته عشق را باید چو من دل سوخته ساز وصل است اینچ تو داری و بس صبر کن در درد هجران یک نفس وصل را چندین چه سازی کار و بار هجر را گر مرد عشقی پای دار شاه گفتش ای ز هستی بی خبر جمله چون برگوی می داری نظر گفت زیرا گو چو من سرگشته است من چو او و او چو من آغشته است قدر من او داند و من آن او هر دو یک گوییم در چوگان او هر دو در سرگشتگی افتاده ایم بی سرو بی تن به جان استاده ایم او خبر دارد ز من من هم ازو باز می گوییم مشتی غم ازو دولتی تر آمد از من گوی راه کاسب او را نعل بوسد گاه گاه گرچه همچون گوی بی پا و سرم لیک من از گوی محنت کش ترم گوی برتن زخم از چوگان خورد وین گدای دل شده بر جان خورد گوی گرچه زخم دارد بی قیاس از پی او می دود آخر ایاس من اگر چه زخم دارم بیش ازو درپیم بی او و من در پیش ازو گوی گه گه در حضور افتاده است وین گدا پیوسته دور افتاده است آخر او را چون حضوری می رسد از پی وصلش سروری می رسد من نمی یارم ز وصلش بوی برد گوی وصلی یافت و از من گوی برد شهریارش گفت ای درویش من دعوی افلاس کردی پیش من گر نمی گویی دروغ ای بی نوا مفلسی خویش را داری گوا گفت تا جان من بود مفلس نیم مدعی ام اهل این مجلس نیم لیک اگر در عشق گردم جان فشان جان فشاندن هست مفلس را نشان در تو ای محمود کو معنی عشق جان فشان ورنه مکن دعوی عشق این بگفت و بود جانیش از جهان داد جان بر روی جانان ناگهان چون بداد آن رند جان بر خاک راه شد جهان محمود را زان غم سیاه گر به نزدیک تو جان بازیست خرد تو درآ تا خود ببینی دست برد گر ترا گویند یک ساعت درآی تا تو زین ره بشنوی بانگ درای چون چنان بی پا و سرگردی مدام کانچ داری جمله در بازی تمام چون درافتی تا خبر باشد ترا عقل و جان زیر و زبر باشد ترا

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی عشق » حکایت عربی که در عجم افتاد و سر گذشت او با قلندران در عجم افتاد خلقی از عرب ماند از رسم عجم او در عجب در نظاره می گذشت آن بی خبر بر قلندر راه افتادش مگر دید مشتی شنگ را نه سر نه تن هر دو عالم باخته بی یک سخن جمله کم زن مهره دزد پاک بر در پلیدی هریک از هم پاک تر هر یکی را کرده ای دزدی به دست هیچ دردی ناچشیده جمله مست چون بدید آن قوم را میلش فتاد عقل و جان بر شارع سیلش فتاد چون قلندریان چنانش یافتند آب برده عقل و جانش یافتند جمله گفتندش درآ ای هیچ کس او درون شد بیش و کم این بود بس کرد رندی مست از یک دردیش محو شد از خویش و گم شد مردیش مال و ملک و سیم و زر بودش بسی برد ازو در یک ندب حالی کسی رندی آمد دردی افزونش داد وز قلندر عور سر بیرونش داد مرد می شد همچنان تا با عرب عور و مفلس تشنه جان و خشک لب اهل او گفتند بس آشفته ای کو زر و سیمت کجا تو خفته ای سیم و زر شد آمد آشفتن ترا شوم بود این در عجم رفتن ترا دزد راهت زد کجا شد مال تو شرح ده تا من بدانم حال تو گفت می رفتم خرامان در رهی اوفتاده بر قلندر ناگهی هیچ دیگر می ندانم نیز من سیم و زر رفت وشدم ناچیز من گفت وصف این قلندر کن مرا گفت وصف اینست و بس قال اندرا مرد اعرابی فنایی مانده بود زان همه قال اندرایی مانده بود پای درنه یا سر خود گیر تو جان ببر یا نه به جان بپذیر تو گر تو بپذیری به جان اسرار عشق جان فشانان سرکنی در کار عشق جان فشانی و بمانی برهنه ماندت قال اندرایی دربنه عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی عشق » حکایت عاشقی که قصد کشتن معشوق بیمار را کرد بود عالی همتی صاحب کمال گشت عاشق بر یکی صاحب جمال از قضا معشوق آن دل داده مرد شد چو شاخ خیزران باریک و زرد روز روشن بر دلش تاریک شد مرگش از دور آمد و نزدیک شد مرد عاشق را خبر دادند از آن کاردی در دست می آمد دوان گفت جانان رابخواهم کشت زار تا به مرگ خود نمیرد آن نگار مردمان گفتند بس شوریده ای تو درین کشتن چه حکمت دیده ای خون مریز و دست ازین کشتن بدار کو خود این ساعت بخواهد مرد زار چون ندارد مرده کشتن حاصلی سر نبرد مرده را جز جاهلی گفت چون بر دست من شد کشته یار در قصاص او کشندم زار زار پس چو برخیزد قیامت پیش جمع از برای او بسوزندم چو شمع تا شوم زو کشته امروز از هوس سوخته فردا ازو اینم نه بس پس بود آنجا و اینجا کام من سوخته یا کشته ای او نام من عاشقان جان باز این راه آمدند وز دو عالم دست کوتاه آمدند زحمت جان از میان برداشتند دل به کلی از جهان برداشتند جان چو برخاست از میان بی جان خویش خلوتی کردند با جانان خویش

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی عشق » حکایت عربی که در عجم افتاد و سر گذشت او با قلندران در عجم افتاد خلقی از عرب ماند از رسم عجم او در عجب در نظاره می گذشت آن بی خبر بر قلندر راه افتادش مگر دید مشتی شنگ را نه سر نه تن هر دو عالم باخته بی یک سخن جمله کم زن مهره دزد پاک بر در پلیدی هریک از هم پاک تر هر یکی را کرده ای دزدی به دست هیچ دردی ناچشیده جمله مست چون بدید آن قوم را میلش فتاد عقل و جان بر شارع سیلش فتاد چون قلندریان چنانش یافتند آب برده عقل و جانش یافتند جمله گفتندش درآ ای هیچ کس او درون شد بیش و کم این بود بس کرد رندی مست از یک دردیش محو شد از خویش و گم شد مردیش مال و ملک و سیم و زر بودش بسی برد ازو در یک ندب حالی کسی رندی آمد دردی افزونش داد وز قلندر عور سر بیرونش داد مرد می شد همچنان تا با عرب عور و مفلس تشنه جان و خشک لب اهل او گفتند بس آشفته ای کو زر و سیمت کجا تو خفته ای سیم و زر شد آمد آشفتن ترا شوم بود این در عجم رفتن ترا دزد راهت زد کجا شد مال تو شرح ده تا من بدانم حال تو گفت می رفتم خرامان در رهی اوفتاده بر قلندر ناگهی هیچ دیگر می ندانم نیز من سیم و زر رفت وشدم ناچیز من گفت وصف این قلندر کن مرا گفت وصف اینست و بس قال اندرا مرد اعرابی فنایی مانده بود زان همه قال اندرایی مانده بود پای درنه یا سر خود گیر تو جان ببر یا نه به جان بپذیر تو گر تو بپذیری به جان اسرار عشق جان فشانان سرکنی در کار عشق جان فشانی و بمانی برهنه ماندت قال اندرایی دربنه عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی عشق » حکایت عاشقی که قصد کشتن معشوق بیمار را کرد بود عالی همتی صاحب کمال گشت عاشق بر یکی صاحب جمال از قضا معشوق آن دل داده مرد شد چو شاخ خیزران باریک و زرد روز روشن بر دلش تاریک شد مرگش از دور آمد و نزدیک شد مرد عاشق را خبر دادند از آن کاردی در دست می آمد دوان گفت جانان رابخواهم کشت زار تا به مرگ خود نمیرد آن نگار مردمان گفتند بس شوریده ای تو درین کشتن چه حکمت دیده ای خون مریز و دست ازین کشتن بدار کو خود این ساعت بخواهد مرد زار چون ندارد مرده کشتن حاصلی سر نبرد مرده را جز جاهلی گفت چون بر دست من شد کشته یار در قصاص او کشندم زار زار پس چو برخیزد قیامت پیش جمع از برای او بسوزندم چو شمع تا شوم زو کشته امروز از هوس سوخته فردا ازو اینم نه بس پس بود آنجا و اینجا کام من سوخته یا کشته ای او نام من عاشقان جان باز این راه آمدند وز دو عالم دست کوتاه آمدند زحمت جان از میان برداشتند دل به کلی از جهان برداشتند جان چو برخاست از میان بی جان خویش خلوتی کردند با جانان خویش

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی عشق » حکایت خلیل‌الله که جان به عزرائیل نمی‌داد چون خلیل الله درنزع اوفتاد جان به عزراییل آسان می نداد گفت از پس شو بگو با پادشاه کز خلیل خویش آخر جان مخواه حق تعالی گفت اگر هستی خلیل بر خلیل خویشتن جان کن سبیل جان همی باید ستد از تو به تیغ از خلیل خود که دارد جان دریغ حاضری گفتش که ای شمع جهان ازچه می ندهی به عزراییل جان عاشقان بودند جان بازان راه تو چرا می داری آخر جان نگاه گفت من چون گویم آخر ترک جان چونک عزراییل باشد در میان بر سر آتش درآمد جبرییل گفت از من حاجتی خواه ای خلیل من نکردم سوی او آن دم نگاه زانک بند راهم آمد جز اله چون بپیچیدم سر از جبریل من کی دهم جان را به عزراییل من زان نیارم کرد خوش خوش جان نثار تا از و شنوم که گوید جان بیار چون به جان دادن رسد فرمان مرا نیم جو ارزد جهانی جان مرا در دو عالم کی دهم من جان به کس تا که او گوید سخن اینست و بس عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی معرفت » بیان وادی معرفت بعد از آن بنمایدت پیش نظر معرفت را وادیی بی پا و سر هیچ کس نبود که او این جایگاه مختلف گردد ز بسیاری راه هیچ ره دروی نه هم آن دیگرست سالک تن سالک جان دیگرست باز جان و تن ز نقصان و کمال هست دایم در ترقی و زوال لاجرم بس ره که پیش آمد پدید هر یکی بر حد خویش آمد پدید کی تواند شد درین راه جلیل عنکبوت مبتلا هم سیر پیل سیر هر کس تا کمال وی بود قرب هر کس حسب حال وی بود گر بپرد پشه چندانی که هست کی کمال صرصرش آید بدست لاجرم چون مختلف افتاد سیر هم روش هرگز نیفتد هیچ طیر معرفت زینجا تفاوت یافتست این یکی محراب و آن بت یافتست چون بتابد آفتاب معرفت از سپهر این ره عالی صفت هر یکی بینا شود بر قدر خویش بازیابد در حقیقت صدر خویش سر ذراتش همه روشن شود گلخن دنیا برو گلشن شود مغز بیند از درون نه پوست او خود نبیند ذره ای جز دوست او هرچ بیند روی او بیند مدام ذره ذره کوی او بیند مدام صد هزار اسرار از زیر نقاب روز می بنمایدت چون آفتاب صد هزاران مرد گم گردد مدام تا یکی اسراربین گردد تمام کاملی باید درو جانی شگرف تا کند غواصی این بحر ژرف گر ز اسرارت شود ذوقی پدید هر زمانت نو شود شوقی پدید تشنگی بر کمال اینجا بود صد هزاران خون حلال اینجا بود گر بیازی دست تا عرش مجید دم مزن یک ساعت از هل من مزید خویش را در بحر عرفان غرق کن ورنه باری خاک ره بر فرق کن گر نه ای ای خفته اهل تهنیت پس چرا خود را نداری تعزیت گر نداری شادیی از وصل یار خیز باری ماتم هجران بدار گر نمی بینی جمال یار تو خیز منشین می طلب اسرار تو گر نمی دانی طلب کن شرم دار چون خری تا چند باشی بی فسار

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی عشق » حکایت خلیل‌الله که جان به عزرائیل نمی‌داد چون خلیل الله درنزع اوفتاد جان به عزراییل آسان می نداد گفت از پس شو بگو با پادشاه کز خلیل خویش آخر جان مخواه حق تعالی گفت اگر هستی خلیل بر خلیل خویشتن جان کن سبیل جان همی باید ستد از تو به تیغ از خلیل خود که دارد جان دریغ حاضری گفتش که ای شمع جهان ازچه می ندهی به عزراییل جان عاشقان بودند جان بازان راه تو چرا می داری آخر جان نگاه گفت من چون گویم آخر ترک جان چونک عزراییل باشد در میان بر سر آتش درآمد جبرییل گفت از من حاجتی خواه ای خلیل من نکردم سوی او آن دم نگاه زانک بند راهم آمد جز اله چون بپیچیدم سر از جبریل من کی دهم جان را به عزراییل من زان نیارم کرد خوش خوش جان نثار تا از و شنوم که گوید جان بیار چون به جان دادن رسد فرمان مرا نیم جو ارزد جهانی جان مرا در دو عالم کی دهم من جان به کس تا که او گوید سخن اینست و بس عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی معرفت » بیان وادی معرفت بعد از آن بنمایدت پیش نظر معرفت را وادیی بی پا و سر هیچ کس نبود که او این جایگاه مختلف گردد ز بسیاری راه هیچ ره دروی نه هم آن دیگرست سالک تن سالک جان دیگرست باز جان و تن ز نقصان و کمال هست دایم در ترقی و زوال لاجرم بس ره که پیش آمد پدید هر یکی بر حد خویش آمد پدید کی تواند شد درین راه جلیل عنکبوت مبتلا هم سیر پیل سیر هر کس تا کمال وی بود قرب هر کس حسب حال وی بود گر بپرد پشه چندانی که هست کی کمال صرصرش آید بدست لاجرم چون مختلف افتاد سیر هم روش هرگز نیفتد هیچ طیر معرفت زینجا تفاوت یافتست این یکی محراب و آن بت یافتست چون بتابد آفتاب معرفت از سپهر این ره عالی صفت هر یکی بینا شود بر قدر خویش بازیابد در حقیقت صدر خویش سر ذراتش همه روشن شود گلخن دنیا برو گلشن شود مغز بیند از درون نه پوست او خود نبیند ذره ای جز دوست او هرچ بیند روی او بیند مدام ذره ذره کوی او بیند مدام صد هزار اسرار از زیر نقاب روز می بنمایدت چون آفتاب صد هزاران مرد گم گردد مدام تا یکی اسراربین گردد تمام کاملی باید درو جانی شگرف تا کند غواصی این بحر ژرف گر ز اسرارت شود ذوقی پدید هر زمانت نو شود شوقی پدید تشنگی بر کمال اینجا بود صد هزاران خون حلال اینجا بود گر بیازی دست تا عرش مجید دم مزن یک ساعت از هل من مزید خویش را در بحر عرفان غرق کن ورنه باری خاک ره بر فرق کن گر نه ای ای خفته اهل تهنیت پس چرا خود را نداری تعزیت گر نداری شادیی از وصل یار خیز باری ماتم هجران بدار گر نمی بینی جمال یار تو خیز منشین می طلب اسرار تو گر نمی دانی طلب کن شرم دار چون خری تا چند باشی بی فسار

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی معرفت » حکایت مردی که در کوه چین سنگ شد بود مردی سنگ شد در کوه چین اشک می بارد ز چشمش بر زمین بر زمین چون اشک ریزد زار زار سنگ گردد اشک آن مرد آشکار گر از آن سنگی فتد در دست میغ تا قیامت زو نبارد جز دریغ هست علم آن مرد پاک راست گوی گر به چین باید شدن او را بجوی زانک علم از غصه بی همتان سنگ شد تا کی ز کافر نعمتان جمله تاریک است این محنت سرای علم در وی چون جواهر ره نمای رهبر جانت درین تاریک جای جوهر علمست و علم جان فزای تو درین تاریکی بی پا و سر چون سکندر مانده ای بی راه بر گر تو برگیری ازین جوهر بسی خویش را یابی پشیمان تر کسی ور نباید جوهرت ای هیچ کس هم پشیمان تر تو خواهی بود بس گر بود ور نبود این جوهر ترا هر زمان یابم پشیمان تر ترا این جهان و آن جهان در جان گمست تن ز جان و جان ز تن پنهان گمست چون برون رفتی ازین گم در گمی هست آنجا جای خاص آدمی گر رسی زینجا بجای خاص باز پی بری در یک نفس صد گونه راز ور درین ره بازمانی وای تو گم شود در نوحه سر تا پای تو شب مخسب و روز در هم می مخور این طلب در تو پدید آید مگر می طلب تو تا طلب کم گرددت خورد روز و خواب شب کم گرددت عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی معرفت » حکایت عاشقی که خفته بود و معشوق بر او عیب گرفت عاشقی از فرط عشق آشفته بود بر سر خاکی بزاری خفته بود رفت معشوقش به بالینش فراز دید او را خفته وز خود رفته باز رقعه ای بنبشت چست و لایق او بست آن بر آستین عاشق او عاشقش از خواب چون بیدار شد رقعه برخواند و برو خون بار شد این نوشته بود کای مرد خموش خیز اگر بازارگانی سیم کوش ور تو مرد زاهدی شب زنده باش بندگی کن تا به روز و بنده باش ور تو هستی مرد عاشق شرم دار خواب را با دیده عاشق چه کار مرد عاشق باد پیماید به روز شب همه مهتاب پیماید ز سوز چون تو نه اینی نه آن ای بی فروغ می مزن در عشق ما لاف دروغ گر بخفتد عاشقی جز در کفن عاشقش گویم ولی بر خویشتن چون تو در عشق از سر جهل آمدی خواب خوش بادت که نااهل آمدی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی معرفت » حکایت مردی که در کوه چین سنگ شد بود مردی سنگ شد در کوه چین اشک می بارد ز چشمش بر زمین بر زمین چون اشک ریزد زار زار سنگ گردد اشک آن مرد آشکار گر از آن سنگی فتد در دست میغ تا قیامت زو نبارد جز دریغ هست علم آن مرد پاک راست گوی گر به چین باید شدن او را بجوی زانک علم از غصه بی همتان سنگ شد تا کی ز کافر نعمتان جمله تاریک است این محنت سرای علم در وی چون جواهر ره نمای رهبر جانت درین تاریک جای جوهر علمست و علم جان فزای تو درین تاریکی بی پا و سر چون سکندر مانده ای بی راه بر گر تو برگیری ازین جوهر بسی خویش را یابی پشیمان تر کسی ور نباید جوهرت ای هیچ کس هم پشیمان تر تو خواهی بود بس گر بود ور نبود این جوهر ترا هر زمان یابم پشیمان تر ترا این جهان و آن جهان در جان گمست تن ز جان و جان ز تن پنهان گمست چون برون رفتی ازین گم در گمی هست آنجا جای خاص آدمی گر رسی زینجا بجای خاص باز پی بری در یک نفس صد گونه راز ور درین ره بازمانی وای تو گم شود در نوحه سر تا پای تو شب مخسب و روز در هم می مخور این طلب در تو پدید آید مگر می طلب تو تا طلب کم گرددت خورد روز و خواب شب کم گرددت عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی معرفت » حکایت عاشقی که خفته بود و معشوق بر او عیب گرفت عاشقی از فرط عشق آشفته بود بر سر خاکی بزاری خفته بود رفت معشوقش به بالینش فراز دید او را خفته وز خود رفته باز رقعه ای بنبشت چست و لایق او بست آن بر آستین عاشق او عاشقش از خواب چون بیدار شد رقعه برخواند و برو خون بار شد این نوشته بود کای مرد خموش خیز اگر بازارگانی سیم کوش ور تو مرد زاهدی شب زنده باش بندگی کن تا به روز و بنده باش ور تو هستی مرد عاشق شرم دار خواب را با دیده عاشق چه کار مرد عاشق باد پیماید به روز شب همه مهتاب پیماید ز سوز چون تو نه اینی نه آن ای بی فروغ می مزن در عشق ما لاف دروغ گر بخفتد عاشقی جز در کفن عاشقش گویم ولی بر خویشتن چون تو در عشق از سر جهل آمدی خواب خوش بادت که نااهل آمدی

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی معرفت » حکایت پاسبانی عاشق که هیچ نمی‌خفت پاسبانی بود عاشق گشت زار روز و شب بی خواب بود و بی قرار هم دمی با عاشق بی خواب گفت کاخر ای بی خواب یک دم شب بخفت گفت شد با پاسبانی عشق یار خواب کی آید کسی را زین دو کار پاسبان را خواب کی لایق بود خاصه مرد پاسبان عاشق بود چون چنین سربازیی در سر ببست بود آن این یک بر آن دیگر ببست من چگونه خواب یابم اندکی وام نتوان کردن این خواب از یکی هر شبم عشق امتحانی می کند پاسبان را پاسبانی می کند گاه می رفتی و چوبک می زدی گه ز غم بر روی و تارک می زدی گر بخفتی یک دم آن بی خواب و خور عشق دیدیش آن زمان خوابی دگر جمله شب خلق را نگذاشتی تا بخفتندی فغان برداشتی دوستی گفتش که ای در تب و تاب جمله شب نیستت یک لحظه خواب گفت مرد پاسبان را خواب نیست روی عاشق را به جز اشک آب نیست پاسبان را کار بی خوابی بود عاشقان را روی بی آبی بود چون ز جای خواب آب آید برون کی بود ممکن که خواب آید برون عاشقی و پاسبانی یارشد خواب ز چشمش به دریا بار شد پاسبان را عاشقی نغز اوفتاد کار بی خوابیش در مغز اوفتاد می مخسب ای مرد اگر جوینده ای خواب خوش بادت اگر گوینده ای پاسبانی کن بسی در کوی دل زانک دزدانند در پهلوی دل هست از دزدان دل بگرفته راه جوهر دل دار از دزدان نگاه چون ترا این پاسبانی شد صفت عشق زود آید پدید و معرفت مرد را بی شک درین دریای خون معرفت باید ز بی خوابی برون هرک او بی خوابی بسیار برد چون به حضرت شد دل بیداربرد چون ز بی خوابیست بیداری دل خواب کم کن در وفاداری دل چند گویم چون وجودت غرقه ماند غرقه را فریاد نتواند رهاند عاشقان رفتند تا پیشان همه در محبت مست خفتند آن همه تو همی زن سر که آن مردان مرد نوش کردند آنچ می بایست کرد هر که را شد ذوق عشق او پدید زود باید هر دو عالم را کلید گر زنی باشد شود مردی شگرف ور بود مردی شود دریای ژرف عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی معرفت » گفتار عباسه دربارهٔ عشق و معرفت با کسی عباسه گفت ای مرد عشق ذره ای بر هرک تابد درد عشق گر بود مردی زنی زاید ازو ور زنیست ای بس که مرد آید ازو زن ندیدی تو که از آدم بزاد مرد نشنیدی که از مریم بزاد تا نتابد آنچ می باید تمام کار هرگز بر تو نگشاید مدام چون بتابد ملک حاصل آیدت حاصل آید هرچ در دل آیدت ملک نیز این دان و دولت این شمر ذره ای زین عالمی از دین شمر گر شوی قانع به ملک این جهان تا ابد ضایع بمانی جاودان هست دایم سلطنت در معرفت جهد کن تا حاصل آید این صفت هرک مست عالم عرفان بود بر همه خلق جهان سلطان بود ملک عالم پیش او ملکی شود نه فلک در بحر او فلکی شود گر بدانندی ملوک روزگار ذوق یک شربت ز بحر بی کنار جمله در ماتم نشینندی ز درد روی یک دیگر ندیدندی ز درد

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی معرفت » حکایت پاسبانی عاشق که هیچ نمی‌خفت پاسبانی بود عاشق گشت زار روز و شب بی خواب بود و بی قرار هم دمی با عاشق بی خواب گفت کاخر ای بی خواب یک دم شب بخفت گفت شد با پاسبانی عشق یار خواب کی آید کسی را زین دو کار پاسبان را خواب کی لایق بود خاصه مرد پاسبان عاشق بود چون چنین سربازیی در سر ببست بود آن این یک بر آن دیگر ببست من چگونه خواب یابم اندکی وام نتوان کردن این خواب از یکی هر شبم عشق امتحانی می کند پاسبان را پاسبانی می کند گاه می رفتی و چوبک می زدی گه ز غم بر روی و تارک می زدی گر بخفتی یک دم آن بی خواب و خور عشق دیدیش آن زمان خوابی دگر جمله شب خلق را نگذاشتی تا بخفتندی فغان برداشتی دوستی گفتش که ای در تب و تاب جمله شب نیستت یک لحظه خواب گفت مرد پاسبان را خواب نیست روی عاشق را به جز اشک آب نیست پاسبان را کار بی خوابی بود عاشقان را روی بی آبی بود چون ز جای خواب آب آید برون کی بود ممکن که خواب آید برون عاشقی و پاسبانی یارشد خواب ز چشمش به دریا بار شد پاسبان را عاشقی نغز اوفتاد کار بی خوابیش در مغز اوفتاد می مخسب ای مرد اگر جوینده ای خواب خوش بادت اگر گوینده ای پاسبانی کن بسی در کوی دل زانک دزدانند در پهلوی دل هست از دزدان دل بگرفته راه جوهر دل دار از دزدان نگاه چون ترا این پاسبانی شد صفت عشق زود آید پدید و معرفت مرد را بی شک درین دریای خون معرفت باید ز بی خوابی برون هرک او بی خوابی بسیار برد چون به حضرت شد دل بیداربرد چون ز بی خوابیست بیداری دل خواب کم کن در وفاداری دل چند گویم چون وجودت غرقه ماند غرقه را فریاد نتواند رهاند عاشقان رفتند تا پیشان همه در محبت مست خفتند آن همه تو همی زن سر که آن مردان مرد نوش کردند آنچ می بایست کرد هر که را شد ذوق عشق او پدید زود باید هر دو عالم را کلید گر زنی باشد شود مردی شگرف ور بود مردی شود دریای ژرف عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی معرفت » گفتار عباسه دربارهٔ عشق و معرفت با کسی عباسه گفت ای مرد عشق ذره ای بر هرک تابد درد عشق گر بود مردی زنی زاید ازو ور زنیست ای بس که مرد آید ازو زن ندیدی تو که از آدم بزاد مرد نشنیدی که از مریم بزاد تا نتابد آنچ می باید تمام کار هرگز بر تو نگشاید مدام چون بتابد ملک حاصل آیدت حاصل آید هرچ در دل آیدت ملک نیز این دان و دولت این شمر ذره ای زین عالمی از دین شمر گر شوی قانع به ملک این جهان تا ابد ضایع بمانی جاودان هست دایم سلطنت در معرفت جهد کن تا حاصل آید این صفت هرک مست عالم عرفان بود بر همه خلق جهان سلطان بود ملک عالم پیش او ملکی شود نه فلک در بحر او فلکی شود گر بدانندی ملوک روزگار ذوق یک شربت ز بحر بی کنار جمله در ماتم نشینندی ز درد روی یک دیگر ندیدندی ز درد

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی معرفت » حکایت محمود و دیوانهٔ ویرانه‌نشین شد مگر محمود در ویرانه ای دید آنجا بی دلی دیوانه ای سر فرو برده به اندوهی که داشت پشت زیر بار آن کوهی که داشت شاه را چون دید گفتش دورباش ورنه بر جانت زنم صد دور باش تو نه ای شاهی که تو دون همتی در خدای خویش کافر نعمتی گفت محمودم مرا کافر مگوی یک سخن با من بگو دیگر مگوی گفت اگر می دانیی ای بی خبر کز که دور افتاده ای زیر و زبر نیستی خاکستر و خاکت تمام جمله آتش ریزیی بر سر مدام عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی استغنا » بیان وادی استغنا بعد ازین وادی استغنا بود نه درو دعوی و نه معنی بود می جهد از بی نیازی صرصری می زند بر هم به یک دم کشوری هفت دریا یک شمر اینجا بود هفت اخگر یک شرر اینجا بود هشت جنت نیز اینجا مرده ایست هفت دوزخ همچو یخ افسرده ایست هست موری را هم اینجا ای عجب هر نفس صد پیل اجری بی سبب تا کلاغی را شود پر حوصله کس نماند زنده در صد قافله صد هزاران سبز پوش از غم بسوخت تا که آدم را چراغی برفروخت صد هزاران جسم خالی شد ز روح تا درین حضرت دروگر گشت نوح صد هزاران پشه در لشگر فتاد تا براهیم از میان با سرفتاد صد هزاران طفل سر ببریده گشت تا کلیم الله صاحب دیده گشت صد هزاران خلق در زنار شد تا که عیسی محرم اسرار شد صد هزاران جان و دل تاراج یافت تا محمد یک شبی معراج یافت قدر نه نو دارد اینجا نه کهن خواه اینجا هیچ کن خواهی مکن گر جهانی دل کبابی دیده ای همچنان دانم که خوابی دیده ای گر درین دریا هزاران جان فتاد شبنمی در بحر بی پایان فتاد گر فرو شد صد هزاران سر بخواب ذره ای با سایه ای شد ز آفتاب گر بریخت افلاک و انجم لخت لخت در جهان کم گیر برگی از درخت گر ز ماهی در عدم شد تا به ماه پای مور لنگ شد در قعر چاه گر دو عالم شد همه یک بارنیست در زمین ریگی همان انگار نیست گر نماند از دیو وز مردم اثر از سر یک قطره باران در گذر گر بریخت این جمله تن ها به خاک موی حیوانی اگر نبود چه باک گر شد اینجا جزو و کل کلی تباه کم شد از روی زمین یک برگ کاه گر به یک ره گشت این نه طشت گم قطره ای در هشت دریا گشت گم

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی معرفت » حکایت محمود و دیوانهٔ ویرانه‌نشین شد مگر محمود در ویرانه ای دید آنجا بی دلی دیوانه ای سر فرو برده به اندوهی که داشت پشت زیر بار آن کوهی که داشت شاه را چون دید گفتش دورباش ورنه بر جانت زنم صد دور باش تو نه ای شاهی که تو دون همتی در خدای خویش کافر نعمتی گفت محمودم مرا کافر مگوی یک سخن با من بگو دیگر مگوی گفت اگر می دانیی ای بی خبر کز که دور افتاده ای زیر و زبر نیستی خاکستر و خاکت تمام جمله آتش ریزیی بر سر مدام عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی استغنا » بیان وادی استغنا بعد ازین وادی استغنا بود نه درو دعوی و نه معنی بود می جهد از بی نیازی صرصری می زند بر هم به یک دم کشوری هفت دریا یک شمر اینجا بود هفت اخگر یک شرر اینجا بود هشت جنت نیز اینجا مرده ایست هفت دوزخ همچو یخ افسرده ایست هست موری را هم اینجا ای عجب هر نفس صد پیل اجری بی سبب تا کلاغی را شود پر حوصله کس نماند زنده در صد قافله صد هزاران سبز پوش از غم بسوخت تا که آدم را چراغی برفروخت صد هزاران جسم خالی شد ز روح تا درین حضرت دروگر گشت نوح صد هزاران پشه در لشگر فتاد تا براهیم از میان با سرفتاد صد هزاران طفل سر ببریده گشت تا کلیم الله صاحب دیده گشت صد هزاران خلق در زنار شد تا که عیسی محرم اسرار شد صد هزاران جان و دل تاراج یافت تا محمد یک شبی معراج یافت قدر نه نو دارد اینجا نه کهن خواه اینجا هیچ کن خواهی مکن گر جهانی دل کبابی دیده ای همچنان دانم که خوابی دیده ای گر درین دریا هزاران جان فتاد شبنمی در بحر بی پایان فتاد گر فرو شد صد هزاران سر بخواب ذره ای با سایه ای شد ز آفتاب گر بریخت افلاک و انجم لخت لخت در جهان کم گیر برگی از درخت گر ز ماهی در عدم شد تا به ماه پای مور لنگ شد در قعر چاه گر دو عالم شد همه یک بارنیست در زمین ریگی همان انگار نیست گر نماند از دیو وز مردم اثر از سر یک قطره باران در گذر گر بریخت این جمله تن ها به خاک موی حیوانی اگر نبود چه باک گر شد اینجا جزو و کل کلی تباه کم شد از روی زمین یک برگ کاه گر به یک ره گشت این نه طشت گم قطره ای در هشت دریا گشت گم

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی استغنا » حکایت مردی که پسر جوانش به چاه افتاد در ده ما بود برنایی چو ماه اوفتاد آن ماه یوسف وش به چاه در زبر افتاد خاک او را بسی عاقبت ز آنجا بر آوردش کسی خاک بر وی گشته بود و روزگار با دو دم آورده بودش کار و بار آن نکو سیرت محمد نام بود تا بدان عالم ازو یک گام بود چون پدر دیدش چنان گفت ای پسر ای چراغ چشم وای جان پدر ای محمد با پدر لطفی بکن یک سخن گو گفت آخر کو سخن کو محمد کو پسر کو هیچ کس این بگفت و جان بداد این بود و بس درنگر ای سالک صاحب نظر تا محمد کو و آدم درنگر آدم آخر کو و ذریات کو نام جزویات و کلیات کو کو زمین کو کوه و دریا کو فلک کو پری کو دیو و مردم کو ملک کو کنون آن صد هزاران تن زخاک کو کنون آن صد هزاران جان پاک کو به وقت جان بدادن پیچ پیچ کو کسی کو جان و تن کو هیچ هیچ هر دو عالم را و صد چندان که هست گر بسایی و ببیزی آنک هست چون سرای پیچ پیچ آید ترا با سر غربال هیچ آید ترا عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی استغنا » گفتار یوسف همدان دربارهٔ عالم وجود یوسف همدان که چشم راه داشت سینه پاک و دل آگاه داشت گفت بر شو عمرها بالای عرش پس فرو شو پیش از آن در تحت فرش هرچ بود و هست و خواهد بود نیز چه بدو چه نیک یک یک ذره چیز قطره است این جمله از دریای بود بود فرزند نبود آمد چه سود نیست این وادی چنین سهل ای سلیم سهل می دانی تو از جهل ای سلیم گر شود دریا ره از خون دلت هم نیفتد قطع جز یک منزلت گر جهانی راه هر دم بسپری گام اول باشدت چون بنگری هیچ سالک راه را پایان ندید هیچ کس این درد را درمان ندید گر باستی همچو سنگ افسرده ای گه مرداری وگاهی مرده ای ور به تگ استی و دایم می دوی تا ابد بانگ درایی نشنوی نه شدن رویست و نه استادنت نه ترا مردن به و نه زادنت مشکلا کارا که افتادت چه سود کار سخت اینست استادت چه سود سر مزن سر می زن ای مرد خموش ترک کن این کار و هین در کار کوش هم بترک کار کن هم کارکن کار خود اندک کن وبسیارکن تا اگر کاری بود درمان کار کار باشد با تو در پایان کار ور نباشد کار درمان کسی با تو بی کاری بود آنجا بسی ترک کن کاری که آن کردی نخست کردن و ناکردن این باشد درست چون شناسی کار چون بتوان شناخت بوک بتوانی شناخت و کار ساخت بی نیازی بین و استغنا نگر خواه مطرب باش خواهی نوحه گر برق استغنا چنان اینجا فروخت کز تف او صد جهان اینجا بسوخت صد جهان اینجا فرو ریزد به خاک گر جهان نبود درین وادی چه باک

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی استغنا » حکایت مردی که پسر جوانش به چاه افتاد در ده ما بود برنایی چو ماه اوفتاد آن ماه یوسف وش به چاه در زبر افتاد خاک او را بسی عاقبت ز آنجا بر آوردش کسی خاک بر وی گشته بود و روزگار با دو دم آورده بودش کار و بار آن نکو سیرت محمد نام بود تا بدان عالم ازو یک گام بود چون پدر دیدش چنان گفت ای پسر ای چراغ چشم وای جان پدر ای محمد با پدر لطفی بکن یک سخن گو گفت آخر کو سخن کو محمد کو پسر کو هیچ کس این بگفت و جان بداد این بود و بس درنگر ای سالک صاحب نظر تا محمد کو و آدم درنگر آدم آخر کو و ذریات کو نام جزویات و کلیات کو کو زمین کو کوه و دریا کو فلک کو پری کو دیو و مردم کو ملک کو کنون آن صد هزاران تن زخاک کو کنون آن صد هزاران جان پاک کو به وقت جان بدادن پیچ پیچ کو کسی کو جان و تن کو هیچ هیچ هر دو عالم را و صد چندان که هست گر بسایی و ببیزی آنک هست چون سرای پیچ پیچ آید ترا با سر غربال هیچ آید ترا عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی استغنا » گفتار یوسف همدان دربارهٔ عالم وجود یوسف همدان که چشم راه داشت سینه پاک و دل آگاه داشت گفت بر شو عمرها بالای عرش پس فرو شو پیش از آن در تحت فرش هرچ بود و هست و خواهد بود نیز چه بدو چه نیک یک یک ذره چیز قطره است این جمله از دریای بود بود فرزند نبود آمد چه سود نیست این وادی چنین سهل ای سلیم سهل می دانی تو از جهل ای سلیم گر شود دریا ره از خون دلت هم نیفتد قطع جز یک منزلت گر جهانی راه هر دم بسپری گام اول باشدت چون بنگری هیچ سالک راه را پایان ندید هیچ کس این درد را درمان ندید گر باستی همچو سنگ افسرده ای گه مرداری وگاهی مرده ای ور به تگ استی و دایم می دوی تا ابد بانگ درایی نشنوی نه شدن رویست و نه استادنت نه ترا مردن به و نه زادنت مشکلا کارا که افتادت چه سود کار سخت اینست استادت چه سود سر مزن سر می زن ای مرد خموش ترک کن این کار و هین در کار کوش هم بترک کار کن هم کارکن کار خود اندک کن وبسیارکن تا اگر کاری بود درمان کار کار باشد با تو در پایان کار ور نباشد کار درمان کسی با تو بی کاری بود آنجا بسی ترک کن کاری که آن کردی نخست کردن و ناکردن این باشد درست چون شناسی کار چون بتوان شناخت بوک بتوانی شناخت و کار ساخت بی نیازی بین و استغنا نگر خواه مطرب باش خواهی نوحه گر برق استغنا چنان اینجا فروخت کز تف او صد جهان اینجا بسوخت صد جهان اینجا فرو ریزد به خاک گر جهان نبود درین وادی چه باک

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی استغنا » حکایت مردی که صورت افلاک بر تختهٔ خاک میکشید دیده باشی کان حکیم بی خرد تخته ای خاک آورد در پیش خود پس کند آن تخته پر نقش و نگار ثابت و سیاره آرد آشکار هم فلک آرد پدید و هم زمین گه بر آن حکمی کند گاهی برین هم نجوم و هم برون آرد پدید هم افول و هم عروج آرد پدید هم نحوست هم سعادت برکشد خانه موت و ولادت برکشد چون حساب نحس کرد و سعد از آن گوشه آن تخته گیرد بعد از آن برفشاند گویی آن هرگز نبود آن همه نقش و نشان هرگز نبود صورت این عالم پر پیچ پیچ هست همچون صورت آن تخته هیچ تو نیاری تاب این کنجی گزین گرد این کم گرد و در کنجی نشین جمله مردان زنان اینجا شدند از دو عالم بی نشان اینجا شدند چون نداری طاقت این راه تو گر همه کوهی نسنجی کاه تو عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی استغنا » گفتار پیری مستغنی گفت مردی مرد را از اهل راز پرده شد از عالم اسرار باز هاتفی در حال گفت ای پیر زود هرچه می خواهی به خواه و گیر زود پیر گفتا من بدیدم کانبیا مبتلا بودند دایم در بلا هر کجا رنج و بلایی بیش بود انبیا را آن همه در پیش بود انبیا را چون بلا آمد نصیب کی رسد راحت بدین پیر غریب من نه عزت خواهم و نه خواریی کاش در عجز خودم بگذاریی چون نصیب مهتران در دست و رنج کهتران را کی تواند بود گنج انبیا بودند سر غوغای کار من ندارم تاب دست از من بدار هرچ گفتم از میان خود چه سود تا ترا کاری نیفتد زان چه سود گرچه در بحر خطر افتاده ای همچو کبکی بال و پرافتاده ای از نهنگ و قعر اگر آگاهیی کی سلوک این چنین ره خواهیی اول از پندار مانی بی قرار چون درافتی جان کی آری با کنار عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی استغنا » حکایت مگسی که به کندو رفت و دست و پایش در عسل ماند آن مگس می شد ز بهر توشه ای دید کندوی عسل در گوشه ای شد ز شوق آن عسل دل داده ای در خروش آمد که کو آزاده ای کز من مسکین جوی بستاند او در درون کندوم بنشاند او شاخ وصلم گر ببرآید چنین منج نیکوتر بود در انگبین کرد کارش را کسی بیرون شوی در درون ره دادش و بستد جوی چون مگس را با عسل افتاد کار پای و دستش در عسل شد استوار در طپیدن سست شد پیوند او وز چخیدن سخت تر شد بند او در خروش آمد که ما را قهر کشت وانگبینم سخت تر از زهر کشت گر جوی دادم دو جو اکنون دهم بوک ازین درماندگی بیرون جهم کس درین وادی دمی فارغ مباد مرد این وادی به جز بالغ مباد روزگاریست ای دل آشفته کار تا به غفلت می گذاری روزگار عمر در بی حاصلی بردی به سر کو کنون تحصیل را عمری دگر خیز و این وادی مشکل قطع کن بازپر وز جان وز دل قطع کن زانک تا با جان و بادل هم بری مشرکی وز مشرکان غافل تری جان برافشان در ره و دل کن نثار ورنه ز استغنی بگردانند کار

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی استغنا » حکایت مردی که صورت افلاک بر تختهٔ خاک میکشید دیده باشی کان حکیم بی خرد تخته ای خاک آورد در پیش خود پس کند آن تخته پر نقش و نگار ثابت و سیاره آرد آشکار هم فلک آرد پدید و هم زمین گه بر آن حکمی کند گاهی برین هم نجوم و هم برون آرد پدید هم افول و هم عروج آرد پدید هم نحوست هم سعادت برکشد خانه موت و ولادت برکشد چون حساب نحس کرد و سعد از آن گوشه آن تخته گیرد بعد از آن برفشاند گویی آن هرگز نبود آن همه نقش و نشان هرگز نبود صورت این عالم پر پیچ پیچ هست همچون صورت آن تخته هیچ تو نیاری تاب این کنجی گزین گرد این کم گرد و در کنجی نشین جمله مردان زنان اینجا شدند از دو عالم بی نشان اینجا شدند چون نداری طاقت این راه تو گر همه کوهی نسنجی کاه تو عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی استغنا » گفتار پیری مستغنی گفت مردی مرد را از اهل راز پرده شد از عالم اسرار باز هاتفی در حال گفت ای پیر زود هرچه می خواهی به خواه و گیر زود پیر گفتا من بدیدم کانبیا مبتلا بودند دایم در بلا هر کجا رنج و بلایی بیش بود انبیا را آن همه در پیش بود انبیا را چون بلا آمد نصیب کی رسد راحت بدین پیر غریب من نه عزت خواهم و نه خواریی کاش در عجز خودم بگذاریی چون نصیب مهتران در دست و رنج کهتران را کی تواند بود گنج انبیا بودند سر غوغای کار من ندارم تاب دست از من بدار هرچ گفتم از میان خود چه سود تا ترا کاری نیفتد زان چه سود گرچه در بحر خطر افتاده ای همچو کبکی بال و پرافتاده ای از نهنگ و قعر اگر آگاهیی کی سلوک این چنین ره خواهیی اول از پندار مانی بی قرار چون درافتی جان کی آری با کنار عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی استغنا » حکایت مگسی که به کندو رفت و دست و پایش در عسل ماند آن مگس می شد ز بهر توشه ای دید کندوی عسل در گوشه ای شد ز شوق آن عسل دل داده ای در خروش آمد که کو آزاده ای کز من مسکین جوی بستاند او در درون کندوم بنشاند او شاخ وصلم گر ببرآید چنین منج نیکوتر بود در انگبین کرد کارش را کسی بیرون شوی در درون ره دادش و بستد جوی چون مگس را با عسل افتاد کار پای و دستش در عسل شد استوار در طپیدن سست شد پیوند او وز چخیدن سخت تر شد بند او در خروش آمد که ما را قهر کشت وانگبینم سخت تر از زهر کشت گر جوی دادم دو جو اکنون دهم بوک ازین درماندگی بیرون جهم کس درین وادی دمی فارغ مباد مرد این وادی به جز بالغ مباد روزگاریست ای دل آشفته کار تا به غفلت می گذاری روزگار عمر در بی حاصلی بردی به سر کو کنون تحصیل را عمری دگر خیز و این وادی مشکل قطع کن بازپر وز جان وز دل قطع کن زانک تا با جان و بادل هم بری مشرکی وز مشرکان غافل تری جان برافشان در ره و دل کن نثار ورنه ز استغنی بگردانند کار

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی استغنا » حکایت شیخی خرقه‌پوش که عاشق دختر سگبان شد بود شیخی خرقه پوش و نامدار برد از وی دختر سگبان قرار شد چنان در عشق آن دلبر زبون کز دلش می زد چو دریا موج خون بر امید آنک بیند روی او شب بخفتی با سگان در کوی او مادر دختر از آن آگاه شد گفت شیخا چون دلت گم راه شد پیر اگر بر دست دارد این هوس پیشه ما هست سگبانی و بس رنگ ماگیری و سگبانی کنی بعد سالی عقد و مهمانی کنی چون نبود آن شیخ اندر عشق سست خرقه را بفکند و شد در کار چست با سگی در دست در بازار شد قرب سالی از پی این کار شد صوفی دیگر که بودش هم نفس چون چنانش دید گفت ای هیچ کس مدت سی سال بودی مرد مرد این چرا کردی و هرگز این که کرد گفت ای غافل مکن قصه دراز زانک اگر پرده کنی زین قصه باز حق تعالی داند این اسرار را با تو گرداند همی این کار را چون ببیند طعنه پیوست تو سگ نهد از دست من بر دست تو چند گویم این دلم از درد راه خون شد و یک دم نیامد مرد راه من ببیهوده شدم بسیار گوی وز شما یک تن نشد اسرارجوی گر شما اسرار دان ره شوید آنگهی از حرف من آگه شوید گر بگویم بیش ازین در ره بسی جمله در خوابید کو رهبر کسی عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی استغنا » حکایت مریدی که از شیخ خواست تا نکته‌ای بگوید آن مریدی شیخ را گفت از حضور نکته ای برگوی شیخش گفت دور گر شما روها بشویید این زمان آنگهی من نکته آرم در میان در نجاست مشک بویی زان چه سود پیش مستان نکته گویی زان چه سود عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی توحید » بیان وادی توحید بعد از این وادی توحید آیدت منزل تفرید و تجرید آیدت رویها چون زین بیابان درکنند جمله سر از یک گریبان برکنند گر بسی بینی عدد گر اندکی آن یکی باشد درین ره در یکی چون بسی باشد یک اندر یک مدام آن یک اندر یک یکی باشد تمام نیست آن یک کان احد آید ترا زان یکی کان در عدد آید ترا چون برونست از احد وین از عدد از ازل قطع نظر کن وز ابد چون ازل گم شد ابد هم جاودان هر دو را کی هیچ ماند در میان چون همه هیچی بود هیچ این همه کی بود دو اصل جز پیچ این همه عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی توحید » عقیدهٔ دیوانه‌ای دربارهٔ عالم گفت آن دیوانه را مردی عزیز چیست عالم شرح ده این مایه چیز گفت هست این عالم پر نام و ننگ همچو نخلی بسته از صد گونه رنگ گر به دست این نخل می مالد یکی آن همه یک موم گردد بی شکی چون همه مومست و چیزی نیز نیست رو که چندان رنگ جز یک چیز نیست چون یکی باشد همه نبود دوی نه منی برخیزد اینجا نه توی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی استغنا » حکایت شیخی خرقه‌پوش که عاشق دختر سگبان شد بود شیخی خرقه پوش و نامدار برد از وی دختر سگبان قرار شد چنان در عشق آن دلبر زبون کز دلش می زد چو دریا موج خون بر امید آنک بیند روی او شب بخفتی با سگان در کوی او مادر دختر از آن آگاه شد گفت شیخا چون دلت گم راه شد پیر اگر بر دست دارد این هوس پیشه ما هست سگبانی و بس رنگ ماگیری و سگبانی کنی بعد سالی عقد و مهمانی کنی چون نبود آن شیخ اندر عشق سست خرقه را بفکند و شد در کار چست با سگی در دست در بازار شد قرب سالی از پی این کار شد صوفی دیگر که بودش هم نفس چون چنانش دید گفت ای هیچ کس مدت سی سال بودی مرد مرد این چرا کردی و هرگز این که کرد گفت ای غافل مکن قصه دراز زانک اگر پرده کنی زین قصه باز حق تعالی داند این اسرار را با تو گرداند همی این کار را چون ببیند طعنه پیوست تو سگ نهد از دست من بر دست تو چند گویم این دلم از درد راه خون شد و یک دم نیامد مرد راه من ببیهوده شدم بسیار گوی وز شما یک تن نشد اسرارجوی گر شما اسرار دان ره شوید آنگهی از حرف من آگه شوید گر بگویم بیش ازین در ره بسی جمله در خوابید کو رهبر کسی عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی استغنا » حکایت مریدی که از شیخ خواست تا نکته‌ای بگوید آن مریدی شیخ را گفت از حضور نکته ای برگوی شیخش گفت دور گر شما روها بشویید این زمان آنگهی من نکته آرم در میان در نجاست مشک بویی زان چه سود پیش مستان نکته گویی زان چه سود عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی توحید » بیان وادی توحید بعد از این وادی توحید آیدت منزل تفرید و تجرید آیدت رویها چون زین بیابان درکنند جمله سر از یک گریبان برکنند گر بسی بینی عدد گر اندکی آن یکی باشد درین ره در یکی چون بسی باشد یک اندر یک مدام آن یک اندر یک یکی باشد تمام نیست آن یک کان احد آید ترا زان یکی کان در عدد آید ترا چون برونست از احد وین از عدد از ازل قطع نظر کن وز ابد چون ازل گم شد ابد هم جاودان هر دو را کی هیچ ماند در میان چون همه هیچی بود هیچ این همه کی بود دو اصل جز پیچ این همه عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی توحید » عقیدهٔ دیوانه‌ای دربارهٔ عالم گفت آن دیوانه را مردی عزیز چیست عالم شرح ده این مایه چیز گفت هست این عالم پر نام و ننگ همچو نخلی بسته از صد گونه رنگ گر به دست این نخل می مالد یکی آن همه یک موم گردد بی شکی چون همه مومست و چیزی نیز نیست رو که چندان رنگ جز یک چیز نیست چون یکی باشد همه نبود دوی نه منی برخیزد اینجا نه توی

Orijinal Metin (FA)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی توحید » حکایت پیرزنی که کاغذ زری به بوعلی داد رفت پیش بوعلی آن پیر زن کاغذی زر برد کین بستان ز من شیخ گفتش عهد دارم من که نیز جز ز حق نستانم از کس هیچ چیز پیرزن در حال گفت ای بوعلی از کجا آوردی آخر احولی تو درین ره مرد عقد و حل نه ای چند بینی غیر اگر احول نه ای مرد را در دیده آنجا غیر نیست زانک آنجا کعبه نی و دیر نیست هم ازو بشنو سخنها آشکار هم بدو ماند وجودش پایدار هم جزو کس را نبیند یک زمان هم جزو کس رانداند جاودان هم درو هم زو و هم با او بود هم برون از هرسه این نیکو بود هرک در دریای وحدت گم نشد گر همه آدم بود مردم نشد هر یک از اهل هنر وز اهل عیب آفتابی دارد اندر غیب غیب عاقبت روزی بود کان آفتاب با خودش گیرد براندازد نقاب هرک او در آفتاب خود رسید تو یقین می دان که نیک و بد رسید تا تو باشی نیک و بد اینجا بود چون تو گم گشتی همه سودا بود ور تو مانی در وجود خویش باز نیک و بد بینی بسی و ره دراز تا که از هیچی پدیدار آمدی درگرفت خود گرفتار آمدی کاشکی اکنون چو اول بودیی یعنی از هستی معطل بودیی از صفات بد به کلی پاک شو بعد از آن بادی به کف با خاک شو تو کجا دانی که اندر تن ترا چه پلیدیهاست چه گلخن ترا مار و کژدم در تو زیر پرده اند خفته اند و خویشتن گم کرده اند گر سر مویی فراایشان کنی هر یکی را همچو صد ثعبان کنی هر کسی را دوزخ پر مار هست تا بپردازی تو دوزخ کار هست گر برون آیی ز یک یک پاک تو خوش به خواب اندر شوی در خاک تو ورنه زیر خاک چه کژدم چه مار می گزندت سخت تا روز شمار هر کسی کو بی خبر زین پاکیست هرکه خواهی گیر کرمی خاکیست تاکی ای عطار ازین حرف مجاز با سر اسرارتوحید آی باز مرد سالک چون رسد این جایگاه جایگاه مرد برخیزد ز راه گم شود زیرا که پیدا آید او گنگ گردد زانک گویا آید او جزو گردد کل شود نه کل نه جزو صورتی باشد صفت نه جان نه عضو هر چهار آید برون از هر چهار صد هزار آید فزون از صد هزار در دبیرستان این سر عجب صد هزاران عقل بینی خشک لب عقل اینجا کیست افتاده بدر مانده طفلی کو ز مادر زاد کر ذره ای برهرک این سر تافتست سر ز ملک هر دو عالم تافتست خود چو این کس نیست مویی در میان چون نتابد سر چو مویی از جهان گرچه این کس نیست کل این هم کس است گر وجودست وعدم هم این کس است

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی توحید » حکایت پیرزنی که کاغذ زری به بوعلی داد رفت پیش بوعلی آن پیر زن کاغذی زر برد کین بستان ز من شیخ گفتش عهد دارم من که نیز جز ز حق نستانم از کس هیچ چیز پیرزن در حال گفت ای بوعلی از کجا آوردی آخر احولی تو درین ره مرد عقد و حل نه ای چند بینی غیر اگر احول نه ای مرد را در دیده آنجا غیر نیست زانک آنجا کعبه نی و دیر نیست هم ازو بشنو سخنها آشکار هم بدو ماند وجودش پایدار هم جزو کس را نبیند یک زمان هم جزو کس رانداند جاودان هم درو هم زو و هم با او بود هم برون از هرسه این نیکو بود هرک در دریای وحدت گم نشد گر همه آدم بود مردم نشد هر یک از اهل هنر وز اهل عیب آفتابی دارد اندر غیب غیب عاقبت روزی بود کان آفتاب با خودش گیرد براندازد نقاب هرک او در آفتاب خود رسید تو یقین می دان که نیک و بد رسید تا تو باشی نیک و بد اینجا بود چون تو گم گشتی همه سودا بود ور تو مانی در وجود خویش باز نیک و بد بینی بسی و ره دراز تا که از هیچی پدیدار آمدی درگرفت خود گرفتار آمدی کاشکی اکنون چو اول بودیی یعنی از هستی معطل بودیی از صفات بد به کلی پاک شو بعد از آن بادی به کف با خاک شو تو کجا دانی که اندر تن ترا چه پلیدیهاست چه گلخن ترا مار و کژدم در تو زیر پرده اند خفته اند و خویشتن گم کرده اند گر سر مویی فراایشان کنی هر یکی را همچو صد ثعبان کنی هر کسی را دوزخ پر مار هست تا بپردازی تو دوزخ کار هست گر برون آیی ز یک یک پاک تو خوش به خواب اندر شوی در خاک تو ورنه زیر خاک چه کژدم چه مار می گزندت سخت تا روز شمار هر کسی کو بی خبر زین پاکیست هرکه خواهی گیر کرمی خاکیست تاکی ای عطار ازین حرف مجاز با سر اسرارتوحید آی باز مرد سالک چون رسد این جایگاه جایگاه مرد برخیزد ز راه گم شود زیرا که پیدا آید او گنگ گردد زانک گویا آید او جزو گردد کل شود نه کل نه جزو صورتی باشد صفت نه جان نه عضو هر چهار آید برون از هر چهار صد هزار آید فزون از صد هزار در دبیرستان این سر عجب صد هزاران عقل بینی خشک لب عقل اینجا کیست افتاده بدر مانده طفلی کو ز مادر زاد کر ذره ای برهرک این سر تافتست سر ز ملک هر دو عالم تافتست خود چو این کس نیست مویی در میان چون نتابد سر چو مویی از جهان گرچه این کس نیست کل این هم کس است گر وجودست وعدم هم این کس است

%0
10 Bölüm