Qur'an&Sunnahالقرآن

Ferîdüddîn Attâr — Musîbetnâme

Ferîdüddîn Attâr Nîşâbûrî · FA

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱ - فی التوحید باری عز اسمه حمد پاک از جان پاک آن پاک را کو خلافت داد مشتی خاک را آن خرد بخشی که آدم خاک اوست جزو و کل برهان ذات پاک اوست آفتاب روح را تابان کند در گل آدم چنین پنهان کند چون گل آدم به صحرا آورد اینهمه اعجوبه پیدا آورد چون درون نطفه ای جانی نهد آفتابی در سپندانی نهد کلبه روح القدس قلبی کند قالبش چون دحیة الکلبی کند از بن انگشت عین او آورد بحر دل در اصبعین او آورد کوه را چون ظله آسان او کند بحر را گهواره جنبان او کند شیر از انگشت خلیل او آورد عیسیی از جبرییل او آورد طفل را در مهد پیغامبر کند وز همه پیرانش بالغ تر کند کوه را در گردن عوج افکند شور در یأجوج و مأجوج افکند شیرخواری را به تقریر آورد وز میان فرث و دم شیر آورد خاک را مهد بنی آدم کند باد را نه ماهه مریم کند آب موج آرنده را پل سازد او وآتش سوزنده را گل سازد او گرگ را بر پیرهن گویا کند وز دم پیراهنی بینا کند بنده ای را منصب شاهی دهد از چنان چاهی چنان جاهی دهد از عصایی سنگ را زمزم کند گندمی تخم عصی آدم کند مرده را از زنده پیدا آورد زنده از مرده به صحرا آورد برف و آتش جفت یکدیگر کند تا ز هر دو قدسیی سر برکند گربه را از عطسه شیر آورد گاو را از گربه در زیر آورد انگبین را پرده کافوری کند وانگهش آن پرده زنبوری کند ماه را بر رخ سیاهی او نهد گاو را بر پشت ماهی او نهد سنگ را از بیم خویش آبی کند آب را از خوف سیمابی کند صدهزاران راز در موری نهد در دلش از شوق خود شوری نهد گه ملک را گیرد و صلبش کند گه جناحش بشکند قلبش کند جعفر طیار را پر برنهد شهر دین را از علی در بر نهد گه زنی آرد ز مردی بی زنی گاه مردی از زنی بی بیزنی گاه از مرغی کند خنیاگری گاه از نحلی کند حلواگری او دهد سنگی و کرمی در میانش او نهد کرمی و برگی دردهانش دود را بی آتشی انجم کند سنگ آتش آرد و هیزم کند سنگ سرد از آتش دل گرم ازوست چوب خشک از میوه تر نرم ازوست گه ز ادهم اشهبی می آورد گاه از روزی شبی می آورد نیش را در نوش شمع او می نهد ماه را با مهر جمع او می نهد پشه ای را صف شکن می آورد در مصافش پیل تن می آورد تا سر یحیی است غارت می کند پس به حی ماندن اشارت میکند ملک در دست شبانی می نهد منت او بر جهانی می نهد دیو را انگشتری در می کند دیو مردم را پری در می کند صدهزاران ساله طاعت کردنی طوق لعنت می کند در گردنی ذات یونس را چو سر حوت داد در درون بطن حوتش قوت داد آب را در پای عیسی خاک کرد وز دمش در خاک جان پاک کرد آنچنان غیبی نهان پیدا نمود از بن جیبی ید بیضا نمود گه دو خاکی را به بالا راه داد گه سه قدسی را به شیب چاه داد شادی روحانیان از مهر اوست گریه کروبیان از قهر اوست قطره ای را در مکنون می دهد نقطه ای را دور گردون می دهد هم ز خونی منعقد دل می کند هم خلیفه از کفی گل می کند عقل سرکش را به شرع افکنده کرد تن به جان و جان به ایمان زنده کرد خوان گردون پیش درگاه او نهاد قرص مهر و کاسه ماه او نهاد چون در آب بحر موج آغاز کرد هر دو را زآمد شدن هم باز کرد از درخت سبز شمعی برفروخت تا چو پروانه کلیمش پر بسوخت آتشی در دست دشمن درگرفت تا خلیلش طبع اسمندر گرفت کلب را در کهف کلب روم کرد آهن و پولاد را چون موم کرد کره ای گردون به حق میآورد در ره او گر طبق می آورد گرد خاکی سرنگونش درکشید وز شفق دامن به خونش درکشید در غمش راهی که گردون می رود سرنگون در خاک و در خون می رود سنگ را و مرغ را هم ناله ساخت مرغ آورد و زسنگش ژاله ساخت مرغ مستش حرب پیل آغاز کرد در میان کعبه سنگ انداز کرد مور راهش از کمر چستی گرفت با سلیمان لاجرم کستی گرفت نحل او چون وحی او معلوم کرد بس که شیرین کاریی چون موم کرد عنکبوت او چو دام انداز شد آنچنان مرغی به دامش باز شد اوست آن یک کز دو حرف نامدار کرد پیدا در سه بعد ارکان چار پنج حس در شش جهت سالار کرد هفت را در هشتمین دوار کرد نه فلک چون ده یکی خواست از درش از دو عالم جای آمد بر ترش چون بهشتم در دو شش را بار داد چار را نه داد و نه را چار داد مردمی در آب شور و گوشه ای کز جهان پیه آبه بودش توشه ای آب حیوان بود در تاریکی اش تیز رو آورد در باریکی اش بر سیاه و بر سپیدش شاه کرد روشنش در تیرگی چون ماه کرد همچو ماهی چرخ بر طاقش نشاند خلق را در عهد و میثاقش نشاند گه چراغ و گاه چشمش نام کرد در چراغش روغن بادام کرد در خلافت جامه پوشیدش سیاه کرد دیبای سپیدش بارگاه ز ابروان کژ دو حاجب راست کرد هر دو را پیوستگی درخواست کرد زاندرون بنشاند فراشی به کار تا ز دل آبی زند وقت غبار از برون دو پرده دار طرفه کرد تا نیارد غول قصد غرفه کرد صف کشید از مژه و بر در نشاند تا کسی که اوباش بود از در براند همچو یوسف گرچه جایش چاه داد تا به هفتم آسمانش راه داد هر زمانی در تماشای نظر بر طبق میریختش نقد دگر در سوادش مردمی را زین داد بر طبق نقدی که دادش عین داد وهم را در راه او جاسوس ساخت تا ز نامحسوس صد محسوس ساخت در خزینه داری آوردش خیال تا همه چیزی بسازد حسب حال کرد مشرف حفظ چابک کار را تا نگهبانی کند اسرار را در دلش گنجی نهاد از معرفت دادش از جان جام جم عیسی صفت شاه چون در صدر هر کاری بکرد حل و عقد ملک بسیاری بکرد در درون پرده مفرش ساختش خواب را همخوابه خوش ساختش خواب چون در شاه شاهد کار کرد از سنان مژه در مسمار کرد دو صدف را روی بر رو برگشاد حقه سی و دو لؤلؤ برگشاد بیست و نه چشمه در افشان باز کرد رسته سی و دو در آغاز کرد از صدف لا را نهنگ آسا نمود تا دهن بگشاد الا الله نمود شد نهنگ لا به سرهنگی عزیز زان کمر دادش چو قاف و تیغ نیز کرد ظاهر قاف را عنقا نواز تا کند سیمرغ معنی بال باز عین را نونی در او پیدا نمود تا صدف را چشمه زیبا نمود بست بر فتراک موری طاوسین داد اهل سر خود را یا و سین چون صدف را پردگی بسیار بود پردگی را پرده فرض کار بود پس ده و دو پرده را بگشاد جای تا کسی ننهد برون از پرده پای بست لایق پرده عشاق را تا نوایی میدهد آفاق را چون مخالف دید ازو واخواست کرد تا پس پرده مخالف راست کرد آن یکی را در نهاوند اوفکند وان دگر را بسته دربند اوفکند پس زفان با تیغ و بانگ راه زن بر حسینی زد به آواز حسن عاقبت سوز فراق آمد پدید از سپاهان و عراق آمد پدید در صدف تیغ زفان بر کار کرد تا کله بنهاد هرکه انکار کرد بی چنین تیغی که دانستی به هش شور و تیز و تلخ و شیرین و ترش گر ترش تیزی کند وآید به زور تلخیش نکند ز شیرینی و شور در گهر افشاندن آویزش نمود با سر تیز او سر تیزش نمود نطق اگر بودش درشت و لفظ گرم خوش خورم کآمد چو تیغی چرب و نرم چون صدف شد راست گردان گشت تیغ گوهر افشانی برآمد بی دریغ چور اگر شکر نچیند گو مچین کور اگر گوهر نبیند گو مبین ای شده هر دو جهان از تو پدید ناپدید از جان و جان از تو پدید ای درون جان برون ناآمده وی برون جان درون ناآمده تو برونی و درون در تویی نه برون و نه درون بل هر دویی چون به ذات خویش بیچون آمدی نه درون رفتی نه بیرون آمدی هر دو عالم قدرت بی چون تست هم تویی چیزی اگر بیرون تست چون جهان را اول و آخر تویی جزو و کل را باطن و ظاهر تویی پس تو باشی جمله دیگر هیچ چیز چون تو باشی خود نباشد هیچ نیز ای ز جسم و جان نهان دیدار تو گم شده عقل و خرد در کار تو هست عقل و جان و دل محدود خویش کی رسد محدود در معبود خویش ای ز پیدایی خود بس آشکار چون تو هستی چون بود کس آشکار هم خرد بخش خردمندان تویی هم خداوند خداوندان تویی جمله را در خاک اندازی نخست پس به بادیشان کنی آخر درست بر در حکمت ز ماهی تا به ماه در کمر بینم ز کوهی تا به کاه عرش چون بویی نیافت از هیچ جای عرش را کرسی بشد در زیر پای کرسی از خود محو شد از بس که جست ثبت العرش اصل می باید نخست لوح را چون بی تو جان پر سوز شد با سر لوح نخستین روز شد تا قلم بشکافت از آلای تو چون قلم در خط شد از سودای تو می زند چرخ آسمان از شوق این می نگنجد در همه روی زمین از پی گردت زمین را هر زمان دست مانده ست از دعا بر آسمان مهر از بهر سگ کویت ز شرم شد ز رنگ و گرده ای آورد گرم مه که در اول چو نعلی زآتش است چون ز تست آن نعل در آتش خوش است صبحدم بر یاد تو یک خنده کرد خلق را از دم چو عیسی زنده کرد روز یافت از تو به نو جانی دگر زانکه هر روزی تو در شانی دگر زنگی شب چون نزولت هر شبست خنده زن دندان سپید از کوکبست ابر را بی تست دل پر برق رشک روی او و صدهزاران دانه اشک رعد را تسبیح آورده به جوش آب برده برقش آورده خروش برق را چون بی تو صافی درد بود لاجرم تا زاد حالی مرد زود آتش از سوز تو آب خویش برد تا چو آتش تشنه آب اندیش مرد باد آمد خاکساری پای بست خاک پاش کوی تو بادی به دست ابر را چون شوق تو آتش فروخت آبرویش ریخت چون آتش بسوخت خاک ره را باد سرد از بهر تست خاک بر سر سر به باد از قهر تست کوه را دل خون شد از تقریر تو آب ازو میریزد از تشویر تو بحر چون از آب شد لب خشک ماند کشتی از شوقت همه بر خشک راند جمله گلهای رنگارنگ پاک میٖ فرو ریزد ز شوق تو به خاک چون شکوفه از شکفتن سیر شد ز اشتیاقت روز طفلی پیر شد جام زر بر دست نرگس می نهی نقره ای را میر مجلس می نهی لاله را بر کوه کردی در کمر تا کلاه افکند در خون جگر یاسمین چون بر زمینت سر نهاد چار ترکی آسمان گون برنهاد شد بنفشه خرقه پوش کوی تو سر به بر در مست های و هوی تو سوسنت چون شکر گفت از ده زبان بنده گشت آزاد از هفت آسمان غنچه پیکان بود گل لعل ای عجب لعل پیکانیش دادی زین سبب دفتر گل بین که می خواند به حق حمد تو پر زر دهان از هر ورق چند گویم کآنچه گویم آن نه ای چند جویم کانچه جویم آن نه ای چون نمی دانم چگونه من ز تو چون نمی یابم چه جویم من ز تو جمله یک ذاتست اما متصف جمله یک حرف و عبارت مختلف جمله یک ذاتست من دانا نیم گرچه یک راهست من بینا نیم هر زمان این راه بی پایان تر است خلق هر ساعت در او حیران تر است تا ابد این راه منزل رفتنی ست جمله در خونابه دل رفتنی ست قصه ای که ان نه دل و نه جان شناخت کی توان دانست و کی بتوان شناخت هرکه او این راز مشکل پی برد گر بود صد جانش یک جان کی برد چاره این چیست در خون آمدن وز وجود خویش بیرون آمدن چون نمی یابم سر این رشته باز همچو سوزن مانده ام سرگشته باز نیست جز واماندگی بشتافتن زانکه هست این یافتن نایافتن چرخ می خواهد که این سر پی برد او به سرگردانی این ره کی برد حل و عقد اینچنین سلطانیی کی توان کردن به سر گردانیی چیست از سرگشتگی بیش این زمان گر نمی دانی بدان از آسمان گر فلک گر مهر و مه گر اختر است هر شب و هر روز سرگردان تر است در تو گر سرگشتگی را راه نیست جان تو از جان من آگاه نیست نیست آسان وصل یار بی نظیر گر امید وصل داری خود بمیر گر توانی یافت بی رنجی وصال صدق پیش آور برون رو از خیال در طریق عشق بی آویز شو خاک گرد و همچو آتش تیز شو تو چو طین لازبی در وقت کار لاجرم آویز داری بیشمار کار زآتش بایدت آموختن مذهبی دارد عجب در سوختن چون بسوزد هرچه میخواهد ز پیش جمله بگذارد شود با جای خویش دیو دل از سیم و زر برداشته ست سیم و زر جمله به تو بگذاشته ست زآنکه دیو از آتشست و تو ز خاک تو بگیری او بسوزد جمله پاک گرچه دنیای دنی اقطاع اوست آتشست او زآن ندارد هیچ دوست آن ندیدی تو که ابلیس لعین زآتشی ننهاد رویش بر زمین گفت من از آتش افروزنده ام سجده نکنم زآنکه من سوزنده ام حق چو آتش را سرافراز آفرید سر به سجده چون تواند آورید دوزخ از آتش چنین شد صعبناک از که دارد آتش سوزنده باک زندگانی گر خوش و گر ناخوشست در زمین و باد و آب و آتشست در میان چار خصم مختلف کی توانی شد به وحدت متصف گرمی ات در خشم و شهوت می کشد خشکی ات در کبر و نخوت می کشد سردی ات افسرده دارد بر دوام تربت رعنایی ات آرد مدام هر چهار از یکدگر پوشیده اند روز و شب با یکدگر کوشیده اند گاه این یک غالب آید گاه آن چون تو رفتی خواه این و خواه آن دشمن یکدیگرند این هر چهار کی شوندت هرگز ایشان دوستدار تو به هم با دشمنان در پوستی چشم می داری ز دشمن دوستی گر تو خواهی تا ز روی ایمنی پشت آرد در تو چندین دشمنی همچنان کز چار خصم مختلف شد تنت هم معتدل هم متصف جانت را عشقی بباید گرم گرم ذکر را رطب اللسانی چرب و نرم زهد خشکت باید از تقوی و دین وآه سردت باید از بردالیقین تا چو گرم و سرد و خشک و تر بود اعتدال جانت نیکوتر بود هرکه را جان معتدل شد اینچنین سنگ جسمش لعل دل شد اینچنین ور به عکس این بود ننگی بود ننگ نبود لعل اگر سنگی بود جهد کن ای از رعونت راه بین تا نگردی همچو ابلیس لعین از ملایک بوده شیطانی شوی ز اهرمن گردی و هامانی شوی از مقام بلعمی کلبت کنند یا نه چون بر صیصیا صلبت کنند جهد کن ای لعل بوده شاه را تا نگردی مسخ و ملعون راه را در چنین ره قلب بسیاری کنند از زری مس از گلی خاری کنند ساحران دیده عصایی را امین گفته آمنا برب العالمین پس جهودان کور در پیغامبری سجده کرده پیش گاوی از خری از عصایی ساحر ایمان یافته پس جهود از گاو کفران یافته تو چنان دانی که این بازار عشق هست چون بازار بغداد و دمشق زنده از بادی کفی خاک آدمست گر جز این چیزی دیگر هست آن دمست عشق را امروز و فردا کی بود کفر و دین اینجا و آنجا کی بود یارب آن خود چه نظر بوده ست پاک کآشکارا کرد آدم را ز خاک این همه اعجوبه در وی گرد کرد عرشیان را بر درش شاگرد کرد آنچه خاکی بود کز پستی فرش چون گهر از زیر بر شد فوق عرش آن به فوق العرش از آن تحویل خواست کز یدالله و پر جبریل خواست آسمان و عرش و عنصر چیست پوست خاک الحق جمله را مغزی نکوست بعد خاک از قرب آن کامل تر است کآنکه آن مهجورتر واصل تر است هر کمان کز پس کشندش بیشتر تیر او بیشک شود در پیشتر تا ز پس نرود به ره در حیله ساز کی تواند جست ز آب رود باز ز اشتیاقش ذره ذره بود خاک آتشش از جان برآورده هلاک دوزخش در مغز و تن ذره شده نه به خود چون دیگران غره شده لاجرم اندر امانت پیش شد قرب او را هر دو عالم بیش شد ملک را سلطان و مالک آمد او بلکه مسجود ملایک آمد او جسم آدم صورت جان آمده است گوهر جان جسم جانان آمده است لاجرم او جان جان آمد ترا بی جهان جان و جهان آمد ترا چون برون آیی ز جسم و جان تمام تو نمانی حق بماند والسلام گنج خود در قعر جان بایست برد تا کسی آنجا نیارد دست برد لیک چون ابلیس بوی جان نیافت برد دست و دست برد آن نیافت این چه درگاهیست قفلش بی کلید وین چه دریاییست قعرش ناپدید گر بدین دریا درآیی یک دمی حیرت جانسوز بینی عالمی یک دمت را صد جهان حیرت دهند ذره حیرت به صد حسرت دهند چون تو دریایی نه ای نظاره کن گرد خشکی گرد و کشتی پاره کن معرفت چه لایق هر ناکس است کلکم فی ذاته حمقی بس است هرچه دانی آن تو باشی بیشکی ور ندانی از خران باشی یکی ها ز باطن واو از ظاهر بود معنی هو اول و آخر بود گر به های هو اشارت می کنی ور ز واو او عبارت می کنی ها بیفکن واو را آزاد کن بنده شو بی ها و واوش یاد کن چون برونست او ز هر چیزی که هست جز خیالی نیست زو چیزی به دست تا چنان کآن هست ننماید ترا دیده و دانسته چون آید ترا هرچه بینی جز خیالی بیش نیست هرچه دانی جز محالی بیش نیست

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱ - فی التوحید باری عز اسمه حمد پاک از جان پاک آن پاک را کو خلافت داد مشتی خاک را آن خرد بخشی که آدم خاک اوست جزو و کل برهان ذات پاک اوست آفتاب روح را تابان کند در گل آدم چنین پنهان کند چون گل آدم به صحرا آورد اینهمه اعجوبه پیدا آورد چون درون نطفه ای جانی نهد آفتابی در سپندانی نهد کلبه روح القدس قلبی کند قالبش چون دحیة الکلبی کند از بن انگشت عین او آورد بحر دل در اصبعین او آورد کوه را چون ظله آسان او کند بحر را گهواره جنبان او کند شیر از انگشت خلیل او آورد عیسیی از جبرییل او آورد طفل را در مهد پیغامبر کند وز همه پیرانش بالغ تر کند کوه را در گردن عوج افکند شور در یأجوج و مأجوج افکند شیرخواری را به تقریر آورد وز میان فرث و دم شیر آورد خاک را مهد بنی آدم کند باد را نه ماهه مریم کند آب موج آرنده را پل سازد او وآتش سوزنده را گل سازد او گرگ را بر پیرهن گویا کند وز دم پیراهنی بینا کند بنده ای را منصب شاهی دهد از چنان چاهی چنان جاهی دهد از عصایی سنگ را زمزم کند گندمی تخم عصی آدم کند مرده را از زنده پیدا آورد زنده از مرده به صحرا آورد برف و آتش جفت یکدیگر کند تا ز هر دو قدسیی سر برکند گربه را از عطسه شیر آورد گاو را از گربه در زیر آورد انگبین را پرده کافوری کند وانگهش آن پرده زنبوری کند ماه را بر رخ سیاهی او نهد گاو را بر پشت ماهی او نهد سنگ را از بیم خویش آبی کند آب را از خوف سیمابی کند صدهزاران راز در موری نهد در دلش از شوق خود شوری نهد گه ملک را گیرد و صلبش کند گه جناحش بشکند قلبش کند جعفر طیار را پر برنهد شهر دین را از علی در بر نهد گه زنی آرد ز مردی بی زنی گاه مردی از زنی بی بیزنی گاه از مرغی کند خنیاگری گاه از نحلی کند حلواگری او دهد سنگی و کرمی در میانش او نهد کرمی و برگی دردهانش دود را بی آتشی انجم کند سنگ آتش آرد و هیزم کند سنگ سرد از آتش دل گرم ازوست چوب خشک از میوه تر نرم ازوست گه ز ادهم اشهبی می آورد گاه از روزی شبی می آورد نیش را در نوش شمع او می نهد ماه را با مهر جمع او می نهد پشه ای را صف شکن می آورد در مصافش پیل تن می آورد تا سر یحیی است غارت می کند پس به حی ماندن اشارت میکند ملک در دست شبانی می نهد منت او بر جهانی می نهد دیو را انگشتری در می کند دیو مردم را پری در می کند صدهزاران ساله طاعت کردنی طوق لعنت می کند در گردنی ذات یونس را چو سر حوت داد در درون بطن حوتش قوت داد آب را در پای عیسی خاک کرد وز دمش در خاک جان پاک کرد آنچنان غیبی نهان پیدا نمود از بن جیبی ید بیضا نمود گه دو خاکی را به بالا راه داد گه سه قدسی را به شیب چاه داد شادی روحانیان از مهر اوست گریه کروبیان از قهر اوست قطره ای را در مکنون می دهد نقطه ای را دور گردون می دهد هم ز خونی منعقد دل می کند هم خلیفه از کفی گل می کند عقل سرکش را به شرع افکنده کرد تن به جان و جان به ایمان زنده کرد خوان گردون پیش درگاه او نهاد قرص مهر و کاسه ماه او نهاد چون در آب بحر موج آغاز کرد هر دو را زآمد شدن هم باز کرد از درخت سبز شمعی برفروخت تا چو پروانه کلیمش پر بسوخت آتشی در دست دشمن درگرفت تا خلیلش طبع اسمندر گرفت کلب را در کهف کلب روم کرد آهن و پولاد را چون موم کرد کره ای گردون به حق میآورد در ره او گر طبق می آورد گرد خاکی سرنگونش درکشید وز شفق دامن به خونش درکشید در غمش راهی که گردون می رود سرنگون در خاک و در خون می رود سنگ را و مرغ را هم ناله ساخت مرغ آورد و زسنگش ژاله ساخت مرغ مستش حرب پیل آغاز کرد در میان کعبه سنگ انداز کرد مور راهش از کمر چستی گرفت با سلیمان لاجرم کستی گرفت نحل او چون وحی او معلوم کرد بس که شیرین کاریی چون موم کرد عنکبوت او چو دام انداز شد آنچنان مرغی به دامش باز شد اوست آن یک کز دو حرف نامدار کرد پیدا در سه بعد ارکان چار پنج حس در شش جهت سالار کرد هفت را در هشتمین دوار کرد نه فلک چون ده یکی خواست از درش از دو عالم جای آمد بر ترش چون بهشتم در دو شش را بار داد چار را نه داد و نه را چار داد مردمی در آب شور و گوشه ای کز جهان پیه آبه بودش توشه ای آب حیوان بود در تاریکی اش تیز رو آورد در باریکی اش بر سیاه و بر سپیدش شاه کرد روشنش در تیرگی چون ماه کرد همچو ماهی چرخ بر طاقش نشاند خلق را در عهد و میثاقش نشاند گه چراغ و گاه چشمش نام کرد در چراغش روغن بادام کرد در خلافت جامه پوشیدش سیاه کرد دیبای سپیدش بارگاه ز ابروان کژ دو حاجب راست کرد هر دو را پیوستگی درخواست کرد زاندرون بنشاند فراشی به کار تا ز دل آبی زند وقت غبار از برون دو پرده دار طرفه کرد تا نیارد غول قصد غرفه کرد صف کشید از مژه و بر در نشاند تا کسی که اوباش بود از در براند همچو یوسف گرچه جایش چاه داد تا به هفتم آسمانش راه داد هر زمانی در تماشای نظر بر طبق میریختش نقد دگر در سوادش مردمی را زین داد بر طبق نقدی که دادش عین داد وهم را در راه او جاسوس ساخت تا ز نامحسوس صد محسوس ساخت در خزینه داری آوردش خیال تا همه چیزی بسازد حسب حال کرد مشرف حفظ چابک کار را تا نگهبانی کند اسرار را در دلش گنجی نهاد از معرفت دادش از جان جام جم عیسی صفت شاه چون در صدر هر کاری بکرد حل و عقد ملک بسیاری بکرد در درون پرده مفرش ساختش خواب را همخوابه خوش ساختش خواب چون در شاه شاهد کار کرد از سنان مژه در مسمار کرد دو صدف را روی بر رو برگشاد حقه سی و دو لؤلؤ برگشاد بیست و نه چشمه در افشان باز کرد رسته سی و دو در آغاز کرد از صدف لا را نهنگ آسا نمود تا دهن بگشاد الا الله نمود شد نهنگ لا به سرهنگی عزیز زان کمر دادش چو قاف و تیغ نیز کرد ظاهر قاف را عنقا نواز تا کند سیمرغ معنی بال باز عین را نونی در او پیدا نمود تا صدف را چشمه زیبا نمود بست بر فتراک موری طاوسین داد اهل سر خود را یا و سین چون صدف را پردگی بسیار بود پردگی را پرده فرض کار بود پس ده و دو پرده را بگشاد جای تا کسی ننهد برون از پرده پای بست لایق پرده عشاق را تا نوایی میدهد آفاق را چون مخالف دید ازو واخواست کرد تا پس پرده مخالف راست کرد آن یکی را در نهاوند اوفکند وان دگر را بسته دربند اوفکند پس زفان با تیغ و بانگ راه زن بر حسینی زد به آواز حسن عاقبت سوز فراق آمد پدید از سپاهان و عراق آمد پدید در صدف تیغ زفان بر کار کرد تا کله بنهاد هرکه انکار کرد بی چنین تیغی که دانستی به هش شور و تیز و تلخ و شیرین و ترش گر ترش تیزی کند وآید به زور تلخیش نکند ز شیرینی و شور در گهر افشاندن آویزش نمود با سر تیز او سر تیزش نمود نطق اگر بودش درشت و لفظ گرم خوش خورم کآمد چو تیغی چرب و نرم چون صدف شد راست گردان گشت تیغ گوهر افشانی برآمد بی دریغ چور اگر شکر نچیند گو مچین کور اگر گوهر نبیند گو مبین ای شده هر دو جهان از تو پدید ناپدید از جان و جان از تو پدید ای درون جان برون ناآمده وی برون جان درون ناآمده تو برونی و درون در تویی نه برون و نه درون بل هر دویی چون به ذات خویش بیچون آمدی نه درون رفتی نه بیرون آمدی هر دو عالم قدرت بی چون تست هم تویی چیزی اگر بیرون تست چون جهان را اول و آخر تویی جزو و کل را باطن و ظاهر تویی پس تو باشی جمله دیگر هیچ چیز چون تو باشی خود نباشد هیچ نیز ای ز جسم و جان نهان دیدار تو گم شده عقل و خرد در کار تو هست عقل و جان و دل محدود خویش کی رسد محدود در معبود خویش ای ز پیدایی خود بس آشکار چون تو هستی چون بود کس آشکار هم خرد بخش خردمندان تویی هم خداوند خداوندان تویی جمله را در خاک اندازی نخست پس به بادیشان کنی آخر درست بر در حکمت ز ماهی تا به ماه در کمر بینم ز کوهی تا به کاه عرش چون بویی نیافت از هیچ جای عرش را کرسی بشد در زیر پای کرسی از خود محو شد از بس که جست ثبت العرش اصل می باید نخست لوح را چون بی تو جان پر سوز شد با سر لوح نخستین روز شد تا قلم بشکافت از آلای تو چون قلم در خط شد از سودای تو می زند چرخ آسمان از شوق این می نگنجد در همه روی زمین از پی گردت زمین را هر زمان دست مانده ست از دعا بر آسمان مهر از بهر سگ کویت ز شرم شد ز رنگ و گرده ای آورد گرم مه که در اول چو نعلی زآتش است چون ز تست آن نعل در آتش خوش است صبحدم بر یاد تو یک خنده کرد خلق را از دم چو عیسی زنده کرد روز یافت از تو به نو جانی دگر زانکه هر روزی تو در شانی دگر زنگی شب چون نزولت هر شبست خنده زن دندان سپید از کوکبست ابر را بی تست دل پر برق رشک روی او و صدهزاران دانه اشک رعد را تسبیح آورده به جوش آب برده برقش آورده خروش برق را چون بی تو صافی درد بود لاجرم تا زاد حالی مرد زود آتش از سوز تو آب خویش برد تا چو آتش تشنه آب اندیش مرد باد آمد خاکساری پای بست خاک پاش کوی تو بادی به دست ابر را چون شوق تو آتش فروخت آبرویش ریخت چون آتش بسوخت خاک ره را باد سرد از بهر تست خاک بر سر سر به باد از قهر تست کوه را دل خون شد از تقریر تو آب ازو میریزد از تشویر تو بحر چون از آب شد لب خشک ماند کشتی از شوقت همه بر خشک راند جمله گلهای رنگارنگ پاک میٖ فرو ریزد ز شوق تو به خاک چون شکوفه از شکفتن سیر شد ز اشتیاقت روز طفلی پیر شد جام زر بر دست نرگس می نهی نقره ای را میر مجلس می نهی لاله را بر کوه کردی در کمر تا کلاه افکند در خون جگر یاسمین چون بر زمینت سر نهاد چار ترکی آسمان گون برنهاد شد بنفشه خرقه پوش کوی تو سر به بر در مست های و هوی تو سوسنت چون شکر گفت از ده زبان بنده گشت آزاد از هفت آسمان غنچه پیکان بود گل لعل ای عجب لعل پیکانیش دادی زین سبب دفتر گل بین که می خواند به حق حمد تو پر زر دهان از هر ورق چند گویم کآنچه گویم آن نه ای چند جویم کانچه جویم آن نه ای چون نمی دانم چگونه من ز تو چون نمی یابم چه جویم من ز تو جمله یک ذاتست اما متصف جمله یک حرف و عبارت مختلف جمله یک ذاتست من دانا نیم گرچه یک راهست من بینا نیم هر زمان این راه بی پایان تر است خلق هر ساعت در او حیران تر است تا ابد این راه منزل رفتنی ست جمله در خونابه دل رفتنی ست قصه ای که ان نه دل و نه جان شناخت کی توان دانست و کی بتوان شناخت هرکه او این راز مشکل پی برد گر بود صد جانش یک جان کی برد چاره این چیست در خون آمدن وز وجود خویش بیرون آمدن چون نمی یابم سر این رشته باز همچو سوزن مانده ام سرگشته باز نیست جز واماندگی بشتافتن زانکه هست این یافتن نایافتن چرخ می خواهد که این سر پی برد او به سرگردانی این ره کی برد حل و عقد اینچنین سلطانیی کی توان کردن به سر گردانیی چیست از سرگشتگی بیش این زمان گر نمی دانی بدان از آسمان گر فلک گر مهر و مه گر اختر است هر شب و هر روز سرگردان تر است در تو گر سرگشتگی را راه نیست جان تو از جان من آگاه نیست نیست آسان وصل یار بی نظیر گر امید وصل داری خود بمیر گر توانی یافت بی رنجی وصال صدق پیش آور برون رو از خیال در طریق عشق بی آویز شو خاک گرد و همچو آتش تیز شو تو چو طین لازبی در وقت کار لاجرم آویز داری بیشمار کار زآتش بایدت آموختن مذهبی دارد عجب در سوختن چون بسوزد هرچه میخواهد ز پیش جمله بگذارد شود با جای خویش دیو دل از سیم و زر برداشته ست سیم و زر جمله به تو بگذاشته ست زآنکه دیو از آتشست و تو ز خاک تو بگیری او بسوزد جمله پاک گرچه دنیای دنی اقطاع اوست آتشست او زآن ندارد هیچ دوست آن ندیدی تو که ابلیس لعین زآتشی ننهاد رویش بر زمین گفت من از آتش افروزنده ام سجده نکنم زآنکه من سوزنده ام حق چو آتش را سرافراز آفرید سر به سجده چون تواند آورید دوزخ از آتش چنین شد صعبناک از که دارد آتش سوزنده باک زندگانی گر خوش و گر ناخوشست در زمین و باد و آب و آتشست در میان چار خصم مختلف کی توانی شد به وحدت متصف گرمی ات در خشم و شهوت می کشد خشکی ات در کبر و نخوت می کشد سردی ات افسرده دارد بر دوام تربت رعنایی ات آرد مدام هر چهار از یکدگر پوشیده اند روز و شب با یکدگر کوشیده اند گاه این یک غالب آید گاه آن چون تو رفتی خواه این و خواه آن دشمن یکدیگرند این هر چهار کی شوندت هرگز ایشان دوستدار تو به هم با دشمنان در پوستی چشم می داری ز دشمن دوستی گر تو خواهی تا ز روی ایمنی پشت آرد در تو چندین دشمنی همچنان کز چار خصم مختلف شد تنت هم معتدل هم متصف جانت را عشقی بباید گرم گرم ذکر را رطب اللسانی چرب و نرم زهد خشکت باید از تقوی و دین وآه سردت باید از بردالیقین تا چو گرم و سرد و خشک و تر بود اعتدال جانت نیکوتر بود هرکه را جان معتدل شد اینچنین سنگ جسمش لعل دل شد اینچنین ور به عکس این بود ننگی بود ننگ نبود لعل اگر سنگی بود جهد کن ای از رعونت راه بین تا نگردی همچو ابلیس لعین از ملایک بوده شیطانی شوی ز اهرمن گردی و هامانی شوی از مقام بلعمی کلبت کنند یا نه چون بر صیصیا صلبت کنند جهد کن ای لعل بوده شاه را تا نگردی مسخ و ملعون راه را در چنین ره قلب بسیاری کنند از زری مس از گلی خاری کنند ساحران دیده عصایی را امین گفته آمنا برب العالمین پس جهودان کور در پیغامبری سجده کرده پیش گاوی از خری از عصایی ساحر ایمان یافته پس جهود از گاو کفران یافته تو چنان دانی که این بازار عشق هست چون بازار بغداد و دمشق زنده از بادی کفی خاک آدمست گر جز این چیزی دیگر هست آن دمست عشق را امروز و فردا کی بود کفر و دین اینجا و آنجا کی بود یارب آن خود چه نظر بوده ست پاک کآشکارا کرد آدم را ز خاک این همه اعجوبه در وی گرد کرد عرشیان را بر درش شاگرد کرد آنچه خاکی بود کز پستی فرش چون گهر از زیر بر شد فوق عرش آن به فوق العرش از آن تحویل خواست کز یدالله و پر جبریل خواست آسمان و عرش و عنصر چیست پوست خاک الحق جمله را مغزی نکوست بعد خاک از قرب آن کامل تر است کآنکه آن مهجورتر واصل تر است هر کمان کز پس کشندش بیشتر تیر او بیشک شود در پیشتر تا ز پس نرود به ره در حیله ساز کی تواند جست ز آب رود باز ز اشتیاقش ذره ذره بود خاک آتشش از جان برآورده هلاک دوزخش در مغز و تن ذره شده نه به خود چون دیگران غره شده لاجرم اندر امانت پیش شد قرب او را هر دو عالم بیش شد ملک را سلطان و مالک آمد او بلکه مسجود ملایک آمد او جسم آدم صورت جان آمده است گوهر جان جسم جانان آمده است لاجرم او جان جان آمد ترا بی جهان جان و جهان آمد ترا چون برون آیی ز جسم و جان تمام تو نمانی حق بماند والسلام گنج خود در قعر جان بایست برد تا کسی آنجا نیارد دست برد لیک چون ابلیس بوی جان نیافت برد دست و دست برد آن نیافت این چه درگاهیست قفلش بی کلید وین چه دریاییست قعرش ناپدید گر بدین دریا درآیی یک دمی حیرت جانسوز بینی عالمی یک دمت را صد جهان حیرت دهند ذره حیرت به صد حسرت دهند چون تو دریایی نه ای نظاره کن گرد خشکی گرد و کشتی پاره کن معرفت چه لایق هر ناکس است کلکم فی ذاته حمقی بس است هرچه دانی آن تو باشی بیشکی ور ندانی از خران باشی یکی ها ز باطن واو از ظاهر بود معنی هو اول و آخر بود گر به های هو اشارت می کنی ور ز واو او عبارت می کنی ها بیفکن واو را آزاد کن بنده شو بی ها و واوش یاد کن چون برونست او ز هر چیزی که هست جز خیالی نیست زو چیزی به دست تا چنان کآن هست ننماید ترا دیده و دانسته چون آید ترا هرچه بینی جز خیالی بیش نیست هرچه دانی جز محالی بیش نیست

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل آن مریدی پیش شیخ نامدار نام حق میگفت بیرون از شمار شیخ اورا گفت ای بس ناتمام نیست حق را در حقیقت هیچ نام زآنکه هرچش آن تو خوانی آن نه اوست آن تویی و هرچه دانی آن نه اوست گر توصد دریا در آشامی بزور همچو کوهی باش و چون دریا مشور تو مباش آخر چنان کز جرعه ره به پهلو میروی چون رقعه هفت دریا نوش کن پس در زحیر ز آرزوی قطره دیگر بمیر تشنه او میر گر تو زنده خاک این درباش اگر تو بنده کاسه چندین ملیس ای بوالعجب چون بخوردی کاسه دیگر طلب هرکه آبستن نشد از درد این او زنی باشد نباشد مرد این ذره درد خدا در دل ترا بهتر از هر دو جهان حاصل ترا خلق در هر نوع و هر راهی که مرد چون همه جاوید آن خواهند برد من درین پستی درین دردم مقیم تا همین دردم بود فردا ندیم زنده زین دردم بدنیا هر نفس همدمم در گور این دردست و بس در قیامت مونسم این درد باد پیشه من مجلسم این درد باد گر بهشتی باشم و گر دوزخی باد جانم مست این درد ای اخی هرکرا این درد نیست او مرد نیست نیست درمان گر ترا این درد نیست خالقا بیچاره کوی توام سرنگون افتاده دل سوی توام ای جهانی درد همراهم ز تو درد دیگر وام میخواهم ز تو رنج برد کوی تو رنجی خوشست درد تو در قعر جان گنجی خوشست هرچه میخواهی توانی کرد تو بیش گردان هر دمم این درد تو گر نماند درد تو عطار را او نخواهد کافر و دین دار را درد تو باید که جان میسوزدش پای بر آتش جهان میسوزدش درد تو باید دلم را درد تو لیک نه در خورد من در خورد تو درد چندانی که داری میفرست لیک دل را نیز یاری میفرست دل کجا بی یاریت دردی کشید کاینچنین دردی نه هر مردی کشید خالقا تا این سگم در باطنست راه جانم سوی تو ناایمنست یا بحکم شرع در کارش فکن یا بکلی در نمکسارش فکن از خودی این سگ خودبین بسم گر نباشم من تو باشی این بسم تو بسی داری چو من در هر پسی من ندارم تا ابد جز تو کسی در میانم چون کشیدی از کنار در میانم بر کنار از اختیار در میان راه تنها مانده ام کس ندارم بی سر وپا مانده ام ای کس هر بی کسی بس بیکسم بی کسیم را کسی باشی بسم گر من بی کس ندارم هیچ کس همدم من تا ابد یاد تو بس

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل آن مریدی پیش شیخ نامدار نام حق میگفت بیرون از شمار شیخ اورا گفت ای بس ناتمام نیست حق را در حقیقت هیچ نام زآنکه هرچش آن تو خوانی آن نه اوست آن تویی و هرچه دانی آن نه اوست گر توصد دریا در آشامی بزور همچو کوهی باش و چون دریا مشور تو مباش آخر چنان کز جرعه ره به پهلو میروی چون رقعه هفت دریا نوش کن پس در زحیر ز آرزوی قطره دیگر بمیر تشنه او میر گر تو زنده خاک این درباش اگر تو بنده کاسه چندین ملیس ای بوالعجب چون بخوردی کاسه دیگر طلب هرکه آبستن نشد از درد این او زنی باشد نباشد مرد این ذره درد خدا در دل ترا بهتر از هر دو جهان حاصل ترا خلق در هر نوع و هر راهی که مرد چون همه جاوید آن خواهند برد من درین پستی درین دردم مقیم تا همین دردم بود فردا ندیم زنده زین دردم بدنیا هر نفس همدمم در گور این دردست و بس در قیامت مونسم این درد باد پیشه من مجلسم این درد باد گر بهشتی باشم و گر دوزخی باد جانم مست این درد ای اخی هرکرا این درد نیست او مرد نیست نیست درمان گر ترا این درد نیست خالقا بیچاره کوی توام سرنگون افتاده دل سوی توام ای جهانی درد همراهم ز تو درد دیگر وام میخواهم ز تو رنج برد کوی تو رنجی خوشست درد تو در قعر جان گنجی خوشست هرچه میخواهی توانی کرد تو بیش گردان هر دمم این درد تو گر نماند درد تو عطار را او نخواهد کافر و دین دار را درد تو باید که جان میسوزدش پای بر آتش جهان میسوزدش درد تو باید دلم را درد تو لیک نه در خورد من در خورد تو درد چندانی که داری میفرست لیک دل را نیز یاری میفرست دل کجا بی یاریت دردی کشید کاینچنین دردی نه هر مردی کشید خالقا تا این سگم در باطنست راه جانم سوی تو ناایمنست یا بحکم شرع در کارش فکن یا بکلی در نمکسارش فکن از خودی این سگ خودبین بسم گر نباشم من تو باشی این بسم تو بسی داری چو من در هر پسی من ندارم تا ابد جز تو کسی در میانم چون کشیدی از کنار در میانم بر کنار از اختیار در میان راه تنها مانده ام کس ندارم بی سر وپا مانده ام ای کس هر بی کسی بس بیکسم بی کسیم را کسی باشی بسم گر من بی کس ندارم هیچ کس همدم من تا ابد یاد تو بس

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل چون همی شد غرقه فرعون آن زمان از لژن پر کرد جبریلش دهان نیمه قول شهادت گفته بود در دگر نیمه ز عالم رفته بود از کرم گفتی که ای روح الامین گر تمام این قول گفتی آن لعین چارصد سالش گناه کافری کردمی محو از کمال قادری خالقا گر ز اهل عادت بوده ام باری آخر در شهادت بوده ام پس مرا فرعون نفسی هست نیز کو ندارد جز شهادت هیچ چیز پیش از مرگ این شهادت گفته است برشهادت خاستست و خفته است محو گردان کبر و فرعونی او باز خر جان را ز صد لونی او جان چو صید تست در شستش مده زیر دست تست از دستش مده چون به کیلان ازل پیش ازگناه از گناه آمد گلیم دل سیاه من بدست خود سپیدش چون کنم وز در تو ناامیدش چون کنم تو توانی کرد مویی را چو قیر نه ببوی علتی همرنگ شیر گر سیاه آمد مرا رنگ گلیم تو سپیدش کن چو مویم ای کریم از در خویشم مگردان ناامید از سر لطفی سیاهی کن سپید در ره بیم و امید افتاده ام در سیاه و در سپید افتاده ام هر نفس جرمیم درهم میرسد وز تو انعامی دمادم میرسد هم در این عالم نکو میداریم هم در آن عالم فرو نگذاریم گر کنندم ذره ذره عالمی کی شوم غایب ز درگاهت دمی تا زفان ازگرمی گفتم بسوخت گفت چون آتش جهان بر من فروخت یارب از دست زفانم باز خر دست برنه وز جهانم باز خر مستم و بیهوش هشیاریم ده خفته ام بی خویش بیداریم ده چون در آوردی بآسایش رسان چون ببخشیدی ببخشایش رسان نفس اگر آلود در آرایشم تو بقدست پاک کن ز آلایشم گر ز بی آبی شدم آتش فروز چون زجودت تشنه ام جانم مسوز ور ز نادانی ببودم تیره هوش تو ز فضلت با من نادان مکوش ور بدست خود دریدم پرده باز تو ز سترت پرده کن بر من فراز ور بباد جهل دادم روزگار تو زعفوت در پذیر و درگذار ور شکستم شیشه چون طفلی اسیر تو زلطفت برچو من طفلی مگیر چون شکستم شیشه و روغن بریخت از تو جز در تو نمیدانم گریخت پای تا سر زاریم چه رگ چه پوست همچو چنگی زانکه میداری تودوست گر کنی در پای قهرت مضطرم صد نثار لطف ریزی بر سرم ور بتیغ عدل مجروحم کنی فضل خود را مرهم روحم کنی ور شکافی ز انتقامم سینه باز صد در مهرم کنی زان کینه باز خوف اگر یک عقبه بنمایی مرا از رجا صد عقده بگشایی مرا گرچه بنماییم بخل و خشم من جودت آری و رضادر چشم من از عذاب خویش اگر بیمم دهی درس زاری زود تعلیمم دهی ور رهی تاریک پیش آری مرا صد چراغ از لطف خویش آری مرا گر تو سر در بحر پرشورم دهی آشنا آموزی و زورم دهی در کشی با صد جهان جرمم ز راه تا دهم از ننگ خود باتو پناه گرچه جنبش از من آرام از تو است گر ز من گامی است صد گام از تو است گرچه هست از بخششت آسایشی هیچ بخشش نیست چون بخشایشی ای وفا بر تو جفا بر من مگیر وی عطا بر تو خطا بر من مگیر گر نخواهد خواست عذرم هیچکس عذر خواه جرم من عفو تو بس بود عین عفو تو عاصی طلب عرصه عصیان گرفتم زین سبب چون بستاریت دیدم کارساز هم بدست خود دریدم پرده باز رحمتت را تشنه دیدم آب خواه آب روی خویش بردم از گناه چون ترا محیی مطلق دیده ام خویشتن کشتن محقق دیده ام چشم بر صد بحر حب افکنده ام لاجرم خود را جنب افکنده ام تو معزی و دلیل آورده ام خویش را پیشت ذلیل آورده ام گشتم از دریای فضلت باخبر آمدم دستی تهی تشنه جگر دیده ام آب حیاتت عالمی می بمیرم ز آرزوی شبنمی میکنم طوفان جود تو طلب میرسم از خشک سالی خشک لب از کمان حکم و تقدیری که رفت جان هدف سازم بهر تیری که رفت من بیک تیر آیم از صد جان برون گر بدست خود کنی پیکان برون چون همه دانی چه میگویم ترا چون تو درجانی چه میجویم ترا زآنچه گفتم چون شدم بیخویش از آن هرچه گویم بیش از آنی بیش از آن خالقا آن دم که دم ماند دوام همدمی میباید از لطف توام چون درآید وقت آن وقت ای کریم تو مرا قوت ده آن وقت ای عظیم تادر آن وقت از جهان جانستان خویشتن را میفشانم جاودان گردرآید یک نسیم از سوی تو پای کوبان جان دهم درکوی تو یک دمم باتو در آن دم می تمام ای همه توآن دمم ده والسلام

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل چون همی شد غرقه فرعون آن زمان از لژن پر کرد جبریلش دهان نیمه قول شهادت گفته بود در دگر نیمه ز عالم رفته بود از کرم گفتی که ای روح الامین گر تمام این قول گفتی آن لعین چارصد سالش گناه کافری کردمی محو از کمال قادری خالقا گر ز اهل عادت بوده ام باری آخر در شهادت بوده ام پس مرا فرعون نفسی هست نیز کو ندارد جز شهادت هیچ چیز پیش از مرگ این شهادت گفته است برشهادت خاستست و خفته است محو گردان کبر و فرعونی او باز خر جان را ز صد لونی او جان چو صید تست در شستش مده زیر دست تست از دستش مده چون به کیلان ازل پیش ازگناه از گناه آمد گلیم دل سیاه من بدست خود سپیدش چون کنم وز در تو ناامیدش چون کنم تو توانی کرد مویی را چو قیر نه ببوی علتی همرنگ شیر گر سیاه آمد مرا رنگ گلیم تو سپیدش کن چو مویم ای کریم از در خویشم مگردان ناامید از سر لطفی سیاهی کن سپید در ره بیم و امید افتاده ام در سیاه و در سپید افتاده ام هر نفس جرمیم درهم میرسد وز تو انعامی دمادم میرسد هم در این عالم نکو میداریم هم در آن عالم فرو نگذاریم گر کنندم ذره ذره عالمی کی شوم غایب ز درگاهت دمی تا زفان ازگرمی گفتم بسوخت گفت چون آتش جهان بر من فروخت یارب از دست زفانم باز خر دست برنه وز جهانم باز خر مستم و بیهوش هشیاریم ده خفته ام بی خویش بیداریم ده چون در آوردی بآسایش رسان چون ببخشیدی ببخشایش رسان نفس اگر آلود در آرایشم تو بقدست پاک کن ز آلایشم گر ز بی آبی شدم آتش فروز چون زجودت تشنه ام جانم مسوز ور ز نادانی ببودم تیره هوش تو ز فضلت با من نادان مکوش ور بدست خود دریدم پرده باز تو ز سترت پرده کن بر من فراز ور بباد جهل دادم روزگار تو زعفوت در پذیر و درگذار ور شکستم شیشه چون طفلی اسیر تو زلطفت برچو من طفلی مگیر چون شکستم شیشه و روغن بریخت از تو جز در تو نمیدانم گریخت پای تا سر زاریم چه رگ چه پوست همچو چنگی زانکه میداری تودوست گر کنی در پای قهرت مضطرم صد نثار لطف ریزی بر سرم ور بتیغ عدل مجروحم کنی فضل خود را مرهم روحم کنی ور شکافی ز انتقامم سینه باز صد در مهرم کنی زان کینه باز خوف اگر یک عقبه بنمایی مرا از رجا صد عقده بگشایی مرا گرچه بنماییم بخل و خشم من جودت آری و رضادر چشم من از عذاب خویش اگر بیمم دهی درس زاری زود تعلیمم دهی ور رهی تاریک پیش آری مرا صد چراغ از لطف خویش آری مرا گر تو سر در بحر پرشورم دهی آشنا آموزی و زورم دهی در کشی با صد جهان جرمم ز راه تا دهم از ننگ خود باتو پناه گرچه جنبش از من آرام از تو است گر ز من گامی است صد گام از تو است گرچه هست از بخششت آسایشی هیچ بخشش نیست چون بخشایشی ای وفا بر تو جفا بر من مگیر وی عطا بر تو خطا بر من مگیر گر نخواهد خواست عذرم هیچکس عذر خواه جرم من عفو تو بس بود عین عفو تو عاصی طلب عرصه عصیان گرفتم زین سبب چون بستاریت دیدم کارساز هم بدست خود دریدم پرده باز رحمتت را تشنه دیدم آب خواه آب روی خویش بردم از گناه چون ترا محیی مطلق دیده ام خویشتن کشتن محقق دیده ام چشم بر صد بحر حب افکنده ام لاجرم خود را جنب افکنده ام تو معزی و دلیل آورده ام خویش را پیشت ذلیل آورده ام گشتم از دریای فضلت باخبر آمدم دستی تهی تشنه جگر دیده ام آب حیاتت عالمی می بمیرم ز آرزوی شبنمی میکنم طوفان جود تو طلب میرسم از خشک سالی خشک لب از کمان حکم و تقدیری که رفت جان هدف سازم بهر تیری که رفت من بیک تیر آیم از صد جان برون گر بدست خود کنی پیکان برون چون همه دانی چه میگویم ترا چون تو درجانی چه میجویم ترا زآنچه گفتم چون شدم بیخویش از آن هرچه گویم بیش از آنی بیش از آن خالقا آن دم که دم ماند دوام همدمی میباید از لطف توام چون درآید وقت آن وقت ای کریم تو مرا قوت ده آن وقت ای عظیم تادر آن وقت از جهان جانستان خویشتن را میفشانم جاودان گردرآید یک نسیم از سوی تو پای کوبان جان دهم درکوی تو یک دمم باتو در آن دم می تمام ای همه توآن دمم ده والسلام

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۴ - فی نعت الرسول صلی اللّه علیه و سلم آنچه فرض دین نسل آدمست نعت صدر وبدر هر دو عالمست آفتاب عالم دین پروران خواجه فرمان ده پیغامبران پیشوای انبیا و مرسلین مقتدای اولین و آخرین صادق القول زمین و آسمان صد جهان در یک جهان پاک ازجهان مرجع خلق و امام کاینات فعل او هم حجت و هم معجزات گوهر دریای تقوی ذات او تا ابدداعی حق دعوات او پایمرد هر دو عالم آمده دستگیر نسل آدم آمده عقل کل جزوی ز عکس جان او کل شده هر جزو از ایمان او نوبت منشور او ادنی زده لانبی بعدی این طغرازده طفل راهش آدم پیر آمده سوی شرعش از پی شیر آمده جلوه کرده آفتاب روی او آسمان صد سجده برده سوی او نقطه و نوباوه کونین اوست قدوه و اعجوبه ثقلین اوست آنکه در صورت بمعنی عالمیست زافرینش آفرینش هر دمیست هشت جنت جرعه از جام او هر دوعالم از دومیم نام او نیست عالم را مگر یک میم قسم پس محمد را دومیم آمد ز اسم لاجرم یک عالم از یک میم اوست وان دوم عالم ز دیگر نیم اوست خواجه اولاد عالم اوست بس شمع جمع هر دو عالم اوست بس قطب اصل او بود پیدا و نهان سر از آن بر کرد از ناف جهان او نبی السیف از آن بی حیف بود کو علی دین کحدالسیف بود او نبی بود ازدرون واز برون قال نحن الاخرون السابقون حجتش کنت نبیا از درونست دعوتش مهر رسالت از برونست مایه بخش هر دوعالم نور اوست بر جهان و جان مقدم نور اوست پرتو هر دو جهان عکس دلش شش درهفت آسمان یک منزلش آنکه از دو ثلث دین اعزاز یافت سوزن از نورش بشب در بازیافت چیست والشمس آفتاب روی او چیست واللیل آیت گیسوی او نوش داروی همه دلها ازوست حل وعقد کل مشکلها ازوست هرکجا شق شد زمین مشکلات گشت طالع آفتاب کاینات چون زمین راشق بود اول بدو مشکل پوشیده گردد حل بدو قطب عرش و فرشو کرسی اوست بس چون گذشت از حق چه پرسی اوست بس بی صبا گل کی برآید از قبا او گل غیبست منصور از صبا ز ابتدا تا انتها در کار بود از قدم تا فرق در اسرار بود ز ملینی باخدیجه زابتداش کلمینی یا حمیرا ز انتهاش چون بیفزود او نبوت را جمال جان ماضی کرد از استقبال حال کار جسمش دق عظمی بود بس جانش ازواشتد شوقی زد نفس سینه او را برای فتح باب طشت آورد آفتاب و کوثر آب جان پاکش تا ابد ز آب حیات دست شست از جمله کون وکاینات تا که طشت از سینه او دور شد طشت چرخ از عکس او پرنور شد تا که شد نعل براق او هلال هر سر ماهی شود نو از کمال آفتاب از خوان او یک گرده بود گرچه از حد بیش گرمی کرده بود بود کیوان هندو چوبک زنش زنگی شب از قمر طبلک زنش زهره دایم خاک روبی بردرش مشتری اقضی القضاة لشکرش هم ز کین مریخ دشمن سوز او هم عطارد طفل نو آموز او در بر لطفش که جان عالمیست آب حیوان قطره و کوثر نیست در بر خلقش که خلق آنست و بس حله فردوس خلقانست و بس در بر جودش متاع خشک و تر یک جوآرد وزن اما خشک تر در بر علمش بدست کبریا هم ملایک خوشه چین هم انبیا در بر حلمش که کوه ساکنست در زمین صد لرزه ناایمنست چون زغیب الغیب سر از سر بتافت نور را همرنگ خود کرد آنچه یافت یوسف صدیق را بر روی زد خیمه خوبیش سو تا سوی زد حلق داود از خوشی پرجوش کرد خلق را از حلق او مدهوش کرد بر کف موسی زد و پیدا نمود تا همه عالم ید بیضا نمود سایه آنگه بر دم عیسی فکند شور ازو در جمله دنیا فکند چون محمد اصل پیشان اوفتاد آن او کافتاد بر جان اوفتاد از دو عالم لاجرم در پیش بود وین عجب تر جان او درویش بود جان چو آن حق بد آن او نبود جز بدرویشی نشان او نبود پادشاهی بود احمد از احد ملک او الفقر فخری تا ابد آفرینش را چو مقصود اوست بس او بود جاوید حق را دوست بس در همه آفاق پیغامبر نبود تا یکی پیغامبرش هم بر نبود لیک ختم جمله پیغامبران بود مستغنی نه همچون دیگران تا بود چون مصطفی پیغامبری چون بود در سایه او دیگری در فروع آفتاب خاوری چون کند آخر چراغی رهبری نه پیمبر گفت اگر اکنون کلیم زنده بودی پیروم بودی مقیم عیسی مریم که شد بر آسمان پس روی او کند آخر زمان هندو او شد مسیح نامدار زان مبشر نام کردش کردگار بعد ازو پیغامبری امکان نداشت پیش ازو کس بیش ازو ایمان نداشت یافت اندر عهد او ایمان کمال نیست برتر ازکمال الا زوال چون بحد ممکن خویش آمد او لاجرم از انبیا پیش آمد او بشنو از قرآن مشو بیهوده گم حجت الیوم اکملت لکم هیچ امت این شرف هرگز نیافت هیچ پیغامبر دگر این عز نیافت اختلاف امت آمد رحمتش خود چگویم ز اتفاق امتش

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۴ - فی نعت الرسول صلی اللّه علیه و سلم آنچه فرض دین نسل آدمست نعت صدر وبدر هر دو عالمست آفتاب عالم دین پروران خواجه فرمان ده پیغامبران پیشوای انبیا و مرسلین مقتدای اولین و آخرین صادق القول زمین و آسمان صد جهان در یک جهان پاک ازجهان مرجع خلق و امام کاینات فعل او هم حجت و هم معجزات گوهر دریای تقوی ذات او تا ابدداعی حق دعوات او پایمرد هر دو عالم آمده دستگیر نسل آدم آمده عقل کل جزوی ز عکس جان او کل شده هر جزو از ایمان او نوبت منشور او ادنی زده لانبی بعدی این طغرازده طفل راهش آدم پیر آمده سوی شرعش از پی شیر آمده جلوه کرده آفتاب روی او آسمان صد سجده برده سوی او نقطه و نوباوه کونین اوست قدوه و اعجوبه ثقلین اوست آنکه در صورت بمعنی عالمیست زافرینش آفرینش هر دمیست هشت جنت جرعه از جام او هر دوعالم از دومیم نام او نیست عالم را مگر یک میم قسم پس محمد را دومیم آمد ز اسم لاجرم یک عالم از یک میم اوست وان دوم عالم ز دیگر نیم اوست خواجه اولاد عالم اوست بس شمع جمع هر دو عالم اوست بس قطب اصل او بود پیدا و نهان سر از آن بر کرد از ناف جهان او نبی السیف از آن بی حیف بود کو علی دین کحدالسیف بود او نبی بود ازدرون واز برون قال نحن الاخرون السابقون حجتش کنت نبیا از درونست دعوتش مهر رسالت از برونست مایه بخش هر دوعالم نور اوست بر جهان و جان مقدم نور اوست پرتو هر دو جهان عکس دلش شش درهفت آسمان یک منزلش آنکه از دو ثلث دین اعزاز یافت سوزن از نورش بشب در بازیافت چیست والشمس آفتاب روی او چیست واللیل آیت گیسوی او نوش داروی همه دلها ازوست حل وعقد کل مشکلها ازوست هرکجا شق شد زمین مشکلات گشت طالع آفتاب کاینات چون زمین راشق بود اول بدو مشکل پوشیده گردد حل بدو قطب عرش و فرشو کرسی اوست بس چون گذشت از حق چه پرسی اوست بس بی صبا گل کی برآید از قبا او گل غیبست منصور از صبا ز ابتدا تا انتها در کار بود از قدم تا فرق در اسرار بود ز ملینی باخدیجه زابتداش کلمینی یا حمیرا ز انتهاش چون بیفزود او نبوت را جمال جان ماضی کرد از استقبال حال کار جسمش دق عظمی بود بس جانش ازواشتد شوقی زد نفس سینه او را برای فتح باب طشت آورد آفتاب و کوثر آب جان پاکش تا ابد ز آب حیات دست شست از جمله کون وکاینات تا که طشت از سینه او دور شد طشت چرخ از عکس او پرنور شد تا که شد نعل براق او هلال هر سر ماهی شود نو از کمال آفتاب از خوان او یک گرده بود گرچه از حد بیش گرمی کرده بود بود کیوان هندو چوبک زنش زنگی شب از قمر طبلک زنش زهره دایم خاک روبی بردرش مشتری اقضی القضاة لشکرش هم ز کین مریخ دشمن سوز او هم عطارد طفل نو آموز او در بر لطفش که جان عالمیست آب حیوان قطره و کوثر نیست در بر خلقش که خلق آنست و بس حله فردوس خلقانست و بس در بر جودش متاع خشک و تر یک جوآرد وزن اما خشک تر در بر علمش بدست کبریا هم ملایک خوشه چین هم انبیا در بر حلمش که کوه ساکنست در زمین صد لرزه ناایمنست چون زغیب الغیب سر از سر بتافت نور را همرنگ خود کرد آنچه یافت یوسف صدیق را بر روی زد خیمه خوبیش سو تا سوی زد حلق داود از خوشی پرجوش کرد خلق را از حلق او مدهوش کرد بر کف موسی زد و پیدا نمود تا همه عالم ید بیضا نمود سایه آنگه بر دم عیسی فکند شور ازو در جمله دنیا فکند چون محمد اصل پیشان اوفتاد آن او کافتاد بر جان اوفتاد از دو عالم لاجرم در پیش بود وین عجب تر جان او درویش بود جان چو آن حق بد آن او نبود جز بدرویشی نشان او نبود پادشاهی بود احمد از احد ملک او الفقر فخری تا ابد آفرینش را چو مقصود اوست بس او بود جاوید حق را دوست بس در همه آفاق پیغامبر نبود تا یکی پیغامبرش هم بر نبود لیک ختم جمله پیغامبران بود مستغنی نه همچون دیگران تا بود چون مصطفی پیغامبری چون بود در سایه او دیگری در فروع آفتاب خاوری چون کند آخر چراغی رهبری نه پیمبر گفت اگر اکنون کلیم زنده بودی پیروم بودی مقیم عیسی مریم که شد بر آسمان پس روی او کند آخر زمان هندو او شد مسیح نامدار زان مبشر نام کردش کردگار بعد ازو پیغامبری امکان نداشت پیش ازو کس بیش ازو ایمان نداشت یافت اندر عهد او ایمان کمال نیست برتر ازکمال الا زوال چون بحد ممکن خویش آمد او لاجرم از انبیا پیش آمد او بشنو از قرآن مشو بیهوده گم حجت الیوم اکملت لکم هیچ امت این شرف هرگز نیافت هیچ پیغامبر دگر این عز نیافت اختلاف امت آمد رحمتش خود چگویم ز اتفاق امتش

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۵ - فی معراج النبی صلی الله علیه و اله و سلم یک شبی در تاخت جبریل امین گفت ای محبوب رب العالمین صد جهان جان منتظر بنشسته اند در گشاده دل بتو در بسته اند هفت طارم را ز دیدارت حیات تابرآیی زین رواق شش جهات انبیا را دیدهها روشن کنی قدسیان را جانها گلشن کنی این جهان و آن جهان درهم زنی پس علم در دزوه عالم زنی چون برفتی از جهان وز جان همی قربت جان و جهان یابی دمی مصطفی را کین سخن در گوش شد جان چون دریای او پرجوش شد از وثاق ام هانی ز اشتیاق در کشید ام الکتابش بر براق همچنان میزد عنان تا آسمان تا که بگذشت از زمان و از مکان هردو عالم خواستارش آمدند با طبقهای نثارش آمدند او در آن معراج جانی ننگریست زانکه سر کار دانست او که چیست بود سر تیز او چو سوزن لاجرم همچو سوزن بود چشمش بر قدم برنداشت او چشم چون سوزن ز پای یک سر سوزن نماند او هیچ جای لاجرم یک سوزنش دشمن نماند همچو عیسی بسته سوزن نماند تا نیابد سوزن این سررشته باز کی تواند رفت در راهی دراز حق تعالی از کرم چندان نمود کان بکس در قرنها نتوان نمود زان نمودش سر کل کاینات تا بداند خواجه خورشید ذات کین همه سرش چو مه بیرون زمیغ کرد روشن نیست یعنی زو دریغ لیک پیغامبر بدان میننگریست یعنی اوداند مرا مقصود چیست دیده را دیدار و جان را داغ بس ورنه بی اودیده را ما زاغ بس اول آدم را که طفل پیرزاد برگرفت از خاک و لطفش شیر داد بود آدم بی پدر بی مادری او بپروردش زهی جان پروری حله پوشیدش از عریان خویش چیست عریان یعنی از ایمان خویش اولش اسما همه تعلیم داد وز مسمی آخرش تعظیم داد بعد ازان در صدر شد تدریس را درس ما اوحی بگفت ادریس را در مصیبت نوح راتصدیق کرد نوحه شوق حقش تعلیق کرد روی از آنجا سوی ابراهیم داد صد سبق از خلتش تعلیم داد در عقب یعقوب را درمانش داد درد دین را کلبه احزانش داد سوی یوسف رفت هم سیر فلک وز ملاحت کرد حسنش خوش نمک سوی اسماعیل شد جانیش داد کشته بود از عشق قربانیش داد کار موسی را بسی غورش نمود برتر از صد طور صد طورش نمود از نبی داود را صد راز گفت سر مکنون زبورش باز گفت پس سلیمان را دران سلطان سری داد در شاهی فقر انگشتری کرد ایوب نبی را نومحل ملک کرمان با بهشتش زد بدل رهبر یونس شد از ماهی بماه کردش از مه تا بماهی پادشاه تشنه او بود خضر پاک ذات بر لبش زد قطره آب حیات چون سر بریده یحیی بدید با حسین خویش در سلکش کشید سوی عیسی آمد و مفتیش کرد در هدایت تا ابد مهدیش کرد گرچه داد او کارها را صد نظام ذره با او نبود او والسلام عاقبت چون پشت بر افلاک کرد عزم خلعت خانه لولاک کرد همچنان میرفت تا رفتن نماند محمدت میگفت تا گفتن نماند در کشش افتاد در هر جذبه قطع کردی صد چو عالم عقبه صد هزاران دم بزد آن جایگاه شد بهر دم صد هزاران ساله راه چون دگر یارای راه و دم نماند جز یکی اندر یکی محرم نماند کرسیش از نور بنهادند پیش بی نهایت پرده بگشادند پیش هیبت و عزت چو بیحد اوفتاد لرزه در جان احمد اوفتاد میم احمد محو شد پاک آن زمان تا احد ماندو شد احمد از میان چون زفان را میکند این حال لال از زبان لال باید گفت حال از چنین جایی که جای جای نیست قسم ما جز وای وای وای نیست چون زنم من زین مقام صعب لاف مور چون در پشت گیرد کوه قاف گرچه دارد مور چون کوهی کمر این دگر باشد بلاشک آن دگر زان کمر چون نسبتی آمد پدید عاشقان را رغبتی آمد پدید عاقبت با خویش دادندش ز خویش هرچه گویی بیش دادندش ز پیش چون محمد با خود آمد خود نبود ای عجب گویی که او خود خود نبود چون دو خواجه خواستندی در عرب دوستی یکدگر کردن طلب دو کمان بر هم فکندندی تمام یعنی خود این دو یکی شد بردوام چون دو تن در اصل یک ذات آمدی نام این عقد المساقات آمدی ای عجب این عقد چون بسته شدی خون وفعل و قول پیوسته شدی مال این یک مال آن یک آمدی حال این یک حال آن یک آمدی در یکی با یک دوی برخاستی هم منی و هم توی برخاستی همچنان آن شب سخن گوی الست با نبی عقد مساقاتی ببست دوکمان قاب قوسین ای عجب در هم افکندند از صدق و طلب چون چنین عقدیش حاصل شد ز دوست قول وفعلش جمله قول و فعل اوست دو کمان ابروش بنگر تو نخست تاشود آن قاب قوسینت درست گر در این عالم کمان را زاغ بود آن کمان را زاغ از مازاغ بود قاب قوسین از عدد آمد پدید طاق ابروش از احد آمد پدید جفت طاق او محقق اوفتاد جفت با خود طاق با حق اوفتاد قوس ابرو هر دوچون پیوسته شد طاق گشت و از دو بودن رسته شد قاب قوسین آیت دل بستگیست کانچه دو ابرو بیک پیوستگیست چون پیمبر بسته این عقد شد جانش را توحید مطلق نقد شد در رسید از حضرت عزت خطاب شد همی هر ذره صد آفتاب حق تعالی گفتش ای دلبند خلق گر بنام من بود سوگند خلق من بتو سوگند خوردم اینت قدر پس لعمرک یاد کردم اینت صدر زیر بنگر باز کن نرگس ز هم تا چه میبینی تو در زیر قدم مصطفی چون کرد فرمان را نگاه دید زیر خویش مشتی خاک راه گفت چندانی که افتادت نظر وانچه زیر پایت آمد سر بسر خاک پای تست ای صدر انام جمله در کار تو کردم والسلام گفت یا رب میکشد اینم همه زانکه مشتی خاک میبینم همه این چه وزن آرد که خاک پای تست دوستی را بخشم این چه جای تست مصطفی گفتا که در پیش خدای خواستم تا سجده آرم بجای چون بسجده سر فرو بردم براه خویش را دیدم میان خوابگاه چون دو عالم دید و صاحب راز گشت دید بستر گرم وقت باز گشت بسترش چون سرد گشتی آن زمان کو برون بود از زمان و از مکان ای برون هر دو عالم جای تو هر دو عالم چیست خاک پای تو آسمان یک حلقه از گیسوی تست خرقه پوش خانقاه کوی تست آسمان شد ای گل سرخت عرق از گل ده برگ رویت نه ورق ای قیام فاستقم معراج تو قم فانذر ای لعمرک تاج تو آمدت اقره ز دل خواننده وز الم نشرح بجان داننده تو نه طفل الف بی خواندن خط تست از لوح مولی خواندن لاجرم امی مطلق آمدی صامت از خود ناطق از حق آمدی هرکلامی کان تو گویی از حقست زانکه جانت از نور جانان مشتقست هر طعامی کان سوی حلقت رسید آن ز حلق خالق خلقت رسید گر نیابی تا ابدبوی طعام قوت یطعمنی و یسقینی تمام ای زمین و آسمان خاک درت عرش و کرسی خوشه چین جوهرت تا که یک جان دارم و تا زنده ام بند بندت را بصد جان بنده ام در زفانم جز ثنای تو مباد نقد جانم جز وفای تو مباد نیستم من مرد وصف ذات تو اینقدر هم هست از برکات تو وصف عقلم گر مبارز آمدست عقل قاصر وصف عاجز آمدست آنکه او وصف از خداداند شنید وصف کس آنجا کجا داند رسید من نمیگویم که حسان توام تا منم خاک سگی زان توام گر نخواهی کرد سوی ما نظر تا ابدخواهیم گفت این المفر امت خویشم شمر کین یک سخن مینمایم آنچه میخواهی بکن زانکه نقلست این حکایت زان تو از ثقات ساکن دیوان تو

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۵ - فی معراج النبی صلی الله علیه و اله و سلم یک شبی در تاخت جبریل امین گفت ای محبوب رب العالمین صد جهان جان منتظر بنشسته اند در گشاده دل بتو در بسته اند هفت طارم را ز دیدارت حیات تابرآیی زین رواق شش جهات انبیا را دیدهها روشن کنی قدسیان را جانها گلشن کنی این جهان و آن جهان درهم زنی پس علم در دزوه عالم زنی چون برفتی از جهان وز جان همی قربت جان و جهان یابی دمی مصطفی را کین سخن در گوش شد جان چون دریای او پرجوش شد از وثاق ام هانی ز اشتیاق در کشید ام الکتابش بر براق همچنان میزد عنان تا آسمان تا که بگذشت از زمان و از مکان هردو عالم خواستارش آمدند با طبقهای نثارش آمدند او در آن معراج جانی ننگریست زانکه سر کار دانست او که چیست بود سر تیز او چو سوزن لاجرم همچو سوزن بود چشمش بر قدم برنداشت او چشم چون سوزن ز پای یک سر سوزن نماند او هیچ جای لاجرم یک سوزنش دشمن نماند همچو عیسی بسته سوزن نماند تا نیابد سوزن این سررشته باز کی تواند رفت در راهی دراز حق تعالی از کرم چندان نمود کان بکس در قرنها نتوان نمود زان نمودش سر کل کاینات تا بداند خواجه خورشید ذات کین همه سرش چو مه بیرون زمیغ کرد روشن نیست یعنی زو دریغ لیک پیغامبر بدان میننگریست یعنی اوداند مرا مقصود چیست دیده را دیدار و جان را داغ بس ورنه بی اودیده را ما زاغ بس اول آدم را که طفل پیرزاد برگرفت از خاک و لطفش شیر داد بود آدم بی پدر بی مادری او بپروردش زهی جان پروری حله پوشیدش از عریان خویش چیست عریان یعنی از ایمان خویش اولش اسما همه تعلیم داد وز مسمی آخرش تعظیم داد بعد ازان در صدر شد تدریس را درس ما اوحی بگفت ادریس را در مصیبت نوح راتصدیق کرد نوحه شوق حقش تعلیق کرد روی از آنجا سوی ابراهیم داد صد سبق از خلتش تعلیم داد در عقب یعقوب را درمانش داد درد دین را کلبه احزانش داد سوی یوسف رفت هم سیر فلک وز ملاحت کرد حسنش خوش نمک سوی اسماعیل شد جانیش داد کشته بود از عشق قربانیش داد کار موسی را بسی غورش نمود برتر از صد طور صد طورش نمود از نبی داود را صد راز گفت سر مکنون زبورش باز گفت پس سلیمان را دران سلطان سری داد در شاهی فقر انگشتری کرد ایوب نبی را نومحل ملک کرمان با بهشتش زد بدل رهبر یونس شد از ماهی بماه کردش از مه تا بماهی پادشاه تشنه او بود خضر پاک ذات بر لبش زد قطره آب حیات چون سر بریده یحیی بدید با حسین خویش در سلکش کشید سوی عیسی آمد و مفتیش کرد در هدایت تا ابد مهدیش کرد گرچه داد او کارها را صد نظام ذره با او نبود او والسلام عاقبت چون پشت بر افلاک کرد عزم خلعت خانه لولاک کرد همچنان میرفت تا رفتن نماند محمدت میگفت تا گفتن نماند در کشش افتاد در هر جذبه قطع کردی صد چو عالم عقبه صد هزاران دم بزد آن جایگاه شد بهر دم صد هزاران ساله راه چون دگر یارای راه و دم نماند جز یکی اندر یکی محرم نماند کرسیش از نور بنهادند پیش بی نهایت پرده بگشادند پیش هیبت و عزت چو بیحد اوفتاد لرزه در جان احمد اوفتاد میم احمد محو شد پاک آن زمان تا احد ماندو شد احمد از میان چون زفان را میکند این حال لال از زبان لال باید گفت حال از چنین جایی که جای جای نیست قسم ما جز وای وای وای نیست چون زنم من زین مقام صعب لاف مور چون در پشت گیرد کوه قاف گرچه دارد مور چون کوهی کمر این دگر باشد بلاشک آن دگر زان کمر چون نسبتی آمد پدید عاشقان را رغبتی آمد پدید عاقبت با خویش دادندش ز خویش هرچه گویی بیش دادندش ز پیش چون محمد با خود آمد خود نبود ای عجب گویی که او خود خود نبود چون دو خواجه خواستندی در عرب دوستی یکدگر کردن طلب دو کمان بر هم فکندندی تمام یعنی خود این دو یکی شد بردوام چون دو تن در اصل یک ذات آمدی نام این عقد المساقات آمدی ای عجب این عقد چون بسته شدی خون وفعل و قول پیوسته شدی مال این یک مال آن یک آمدی حال این یک حال آن یک آمدی در یکی با یک دوی برخاستی هم منی و هم توی برخاستی همچنان آن شب سخن گوی الست با نبی عقد مساقاتی ببست دوکمان قاب قوسین ای عجب در هم افکندند از صدق و طلب چون چنین عقدیش حاصل شد ز دوست قول وفعلش جمله قول و فعل اوست دو کمان ابروش بنگر تو نخست تاشود آن قاب قوسینت درست گر در این عالم کمان را زاغ بود آن کمان را زاغ از مازاغ بود قاب قوسین از عدد آمد پدید طاق ابروش از احد آمد پدید جفت طاق او محقق اوفتاد جفت با خود طاق با حق اوفتاد قوس ابرو هر دوچون پیوسته شد طاق گشت و از دو بودن رسته شد قاب قوسین آیت دل بستگیست کانچه دو ابرو بیک پیوستگیست چون پیمبر بسته این عقد شد جانش را توحید مطلق نقد شد در رسید از حضرت عزت خطاب شد همی هر ذره صد آفتاب حق تعالی گفتش ای دلبند خلق گر بنام من بود سوگند خلق من بتو سوگند خوردم اینت قدر پس لعمرک یاد کردم اینت صدر زیر بنگر باز کن نرگس ز هم تا چه میبینی تو در زیر قدم مصطفی چون کرد فرمان را نگاه دید زیر خویش مشتی خاک راه گفت چندانی که افتادت نظر وانچه زیر پایت آمد سر بسر خاک پای تست ای صدر انام جمله در کار تو کردم والسلام گفت یا رب میکشد اینم همه زانکه مشتی خاک میبینم همه این چه وزن آرد که خاک پای تست دوستی را بخشم این چه جای تست مصطفی گفتا که در پیش خدای خواستم تا سجده آرم بجای چون بسجده سر فرو بردم براه خویش را دیدم میان خوابگاه چون دو عالم دید و صاحب راز گشت دید بستر گرم وقت باز گشت بسترش چون سرد گشتی آن زمان کو برون بود از زمان و از مکان ای برون هر دو عالم جای تو هر دو عالم چیست خاک پای تو آسمان یک حلقه از گیسوی تست خرقه پوش خانقاه کوی تست آسمان شد ای گل سرخت عرق از گل ده برگ رویت نه ورق ای قیام فاستقم معراج تو قم فانذر ای لعمرک تاج تو آمدت اقره ز دل خواننده وز الم نشرح بجان داننده تو نه طفل الف بی خواندن خط تست از لوح مولی خواندن لاجرم امی مطلق آمدی صامت از خود ناطق از حق آمدی هرکلامی کان تو گویی از حقست زانکه جانت از نور جانان مشتقست هر طعامی کان سوی حلقت رسید آن ز حلق خالق خلقت رسید گر نیابی تا ابدبوی طعام قوت یطعمنی و یسقینی تمام ای زمین و آسمان خاک درت عرش و کرسی خوشه چین جوهرت تا که یک جان دارم و تا زنده ام بند بندت را بصد جان بنده ام در زفانم جز ثنای تو مباد نقد جانم جز وفای تو مباد نیستم من مرد وصف ذات تو اینقدر هم هست از برکات تو وصف عقلم گر مبارز آمدست عقل قاصر وصف عاجز آمدست آنکه او وصف از خداداند شنید وصف کس آنجا کجا داند رسید من نمیگویم که حسان توام تا منم خاک سگی زان توام گر نخواهی کرد سوی ما نظر تا ابدخواهیم گفت این المفر امت خویشم شمر کین یک سخن مینمایم آنچه میخواهی بکن زانکه نقلست این حکایت زان تو از ثقات ساکن دیوان تو

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۶ - فی الحكایة و التمثیل چون پیمبر آمد از معراج باز عایشه گفتش که ای دریای راز راز بشنودی بگوش جان زحق با دل من در میان نه یک سبق گفت حق گفت ای نبی از حرمتت گر بود یک دوزخی از امتت دارم آن یک دوزخی را دوستر از بهشتی صد ز یک امت دگر گر مرا در امتی خط میدهی با گناهم از کرم خط مینهی مینگویم کز کسی بیشم شمر از شمار امت خویشم شمر چون برات و قدر دو شب زان تست پس دو روز عید دو مهمان تست گر براتی میدهی از آتشم میرسد از قدر تو عیدی خوشم گر مرا کسریست در معنی دین جبر کسر من کن ای کسری دین چون شکستم جبر من دایم بود کسر را دانی که جر لازم بود بود طوفان شفاعت پیش تو آمدم با قحط طاعت پیش تو بر در تو کم بضاعت آمدم برامید یک شفاعت آمدم تا ز دریای شفاعت یک دمی بر لب خشگم چکانی شبنمی زان شفاعت چون شود نومید کس مشفع اندر آخرت هستی تو بس نیست گر بر خویشتن رحمت مرا رحمتت بس ای ولی نعمت مرا ای وجودت رحمت خلق آمدست درنگر جانم که بر حلق آمدست خلعتش ز ایمان روز افزون فرست آنگهش از حلق من بیرون فرست دست آن داری که جان را جان کنی درد دل را تا ابد درمان کنی گر رفیق جان کنی ایمان پاک جان بنازد تن بیاساید بخاک در بن چاه لحد ای شمع دین میبسم یک موی تو حبل المتین من بدان موی از زحیر آیم برون همچو مویی از خمیر آیم برون چون کنم یاد از گناه خویشتن ذکر دیوان سیاه خویشتن شرم میدارم کز آن یاد آورم دل از آن خجلت بفریاد آورم چند خواهم بود مست خویشتن داد میخواهم ز دست خویشتن بس بود در پیش چون تو پادشاه خامشی جان من فریاد خواه آتش تشویر من تادیده شد آب رویم از جگر بادیده شد نقد من قلبیست درویش از همه تو به کم بر گیر ای بیش از همه کار من از یک نظر گردان تمام زانکه کار تست کردن والسلام

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۶ - فی الحكایة و التمثیل چون پیمبر آمد از معراج باز عایشه گفتش که ای دریای راز راز بشنودی بگوش جان زحق با دل من در میان نه یک سبق گفت حق گفت ای نبی از حرمتت گر بود یک دوزخی از امتت دارم آن یک دوزخی را دوستر از بهشتی صد ز یک امت دگر گر مرا در امتی خط میدهی با گناهم از کرم خط مینهی مینگویم کز کسی بیشم شمر از شمار امت خویشم شمر چون برات و قدر دو شب زان تست پس دو روز عید دو مهمان تست گر براتی میدهی از آتشم میرسد از قدر تو عیدی خوشم گر مرا کسریست در معنی دین جبر کسر من کن ای کسری دین چون شکستم جبر من دایم بود کسر را دانی که جر لازم بود بود طوفان شفاعت پیش تو آمدم با قحط طاعت پیش تو بر در تو کم بضاعت آمدم برامید یک شفاعت آمدم تا ز دریای شفاعت یک دمی بر لب خشگم چکانی شبنمی زان شفاعت چون شود نومید کس مشفع اندر آخرت هستی تو بس نیست گر بر خویشتن رحمت مرا رحمتت بس ای ولی نعمت مرا ای وجودت رحمت خلق آمدست درنگر جانم که بر حلق آمدست خلعتش ز ایمان روز افزون فرست آنگهش از حلق من بیرون فرست دست آن داری که جان را جان کنی درد دل را تا ابد درمان کنی گر رفیق جان کنی ایمان پاک جان بنازد تن بیاساید بخاک در بن چاه لحد ای شمع دین میبسم یک موی تو حبل المتین من بدان موی از زحیر آیم برون همچو مویی از خمیر آیم برون چون کنم یاد از گناه خویشتن ذکر دیوان سیاه خویشتن شرم میدارم کز آن یاد آورم دل از آن خجلت بفریاد آورم چند خواهم بود مست خویشتن داد میخواهم ز دست خویشتن بس بود در پیش چون تو پادشاه خامشی جان من فریاد خواه آتش تشویر من تادیده شد آب رویم از جگر بادیده شد نقد من قلبیست درویش از همه تو به کم بر گیر ای بیش از همه کار من از یک نظر گردان تمام زانکه کار تست کردن والسلام

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۷ - فی فضیلة امیرالمؤمنین ابوبكر رضی الله عنه تا نبی صدیق را محرم گرفت صبح صادق عرصه عالم گرفت صبح صدق از مشرق عزت بتافت قاف تا قاف جهان عزت بیافت جمله عالم ازو پر نور گشت چشم بد یا کور شد یا دور گشت صدق میبارد ز یک یک کار او گر ندانی بحث کن اسرار او چون نبی از خوان حی لایموت در محیط صدر او میریخت قوت بسته بودش هفت سقف دلفروز کو نخوردی قوت جز تا هفت روز گاه مال و گاه جان میباخت او با رسول و با خدا میساخت او مصطفا گفتا خداوند جلیل بود و خواهد بود جاویدم خلیل گر مرا بودی خلیلی جز احد آن ابوبکر منستی تا ابد یک تجلی خلق را عام آمدست خاص آن او را ز انعام آمدست مرده گر میرود بر روی خاک هست از قول نبی صدیق پاک چون صفات نفس در وی مرده بود سر بصدق زندگی آورده بود او بدین عالم نیفتاده ز خویش جان بدان عالم فرستاده ز پیش جان او چون آن جهانی گشته بود غرق دریای معانی گشته بود آن جهانی داشت جان تا بود او برد هم جان همچنان تا بود او چون در آن عالم بود جان یکی هرچه گوید صدق گوید بی شکی لاجرم پیوسته در تحقیق بود هم خلیفه بود و هم صدیق بود جان او چون زان جهان میگفت راز صدق او در در خلافت کرد باز فتنه کز خواب نبی بیدار شد او بتنهایی خود در کار شد تانشاند از راه خویش آن فتنه را دست بگشاد و ببست آن رخنه را گر نبودی صدق ورای آن امام از مسلمانی نماندی بیش نام عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۸ - فی فضایله در شب معراج پیش ذوالجلال مصطفا کرد از خداوند این سیوال گفت چونی یا علیم و ای عزیز گفت با بوبکر من چونی تو نیز عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۹ - فی فضیلة امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه آنکه خاک پای او عیوق بود خواجه هر دو جهان فاروق بود عارفی در امر معروف آمده واقفی اما نه موقوف آمده حق تعالی جمله دادش داد بود لاجرم حق آنچه دادش داد بود عین دلش خلق را عین الحیات عین نامش حل عقد مشکلات این خطاب آن که حق کردی خطاب بر زفان روشن ترش از آفتاب چون زفان حق زفان او رواست دیده حق نیز آن او رواست چون زفان و دیده زین سان بود قصه یاساریه آسان بود گر سخن چون وحی خواهی قول اوست دیو گشته لال از لاحول اوست سایه ذاتش چنان سر تیز بود کز نهیبش دیو را پرهیز بود سایه کز بالای او چستی گرفت با همه دیوان بهم کستی گرفت سایه دین آفتاب رای اوست سایه باری چست بر بالای اوست هفده فرض آورده در پیش خدای در درون هفده من دلقی بجای مال و ملکش بود دلق و دره زان نمیترسید از کس ذره خشت میزد او و قیصر دل دو نیم دور ازو بر سنگ میزد سر ز بیم شب نخفت از بیم او یک شهریار او همه شب پاسبانی داشت کار زو شکسته دل جهانی صف شکن کرده اوسقایی هر بیوه زن گر نکردی عمر بر فرمان گذر عمر را عمره زدی زود از عمر تا بزد بولؤلؤش زخمی چو برق لؤلؤ خوشاب در خون کرد غرق روشنایی از جهان در پرده شد کان چراغ هشت جنت مرده شد نی نمرد او زنده جاوید گشت گر چراغی بود صد خورشید گشت او چراغی بود نور روشنش از درستی و درشتی روغنش

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۷ - فی فضیلة امیرالمؤمنین ابوبكر رضی الله عنه تا نبی صدیق را محرم گرفت صبح صادق عرصه عالم گرفت صبح صدق از مشرق عزت بتافت قاف تا قاف جهان عزت بیافت جمله عالم ازو پر نور گشت چشم بد یا کور شد یا دور گشت صدق میبارد ز یک یک کار او گر ندانی بحث کن اسرار او چون نبی از خوان حی لایموت در محیط صدر او میریخت قوت بسته بودش هفت سقف دلفروز کو نخوردی قوت جز تا هفت روز گاه مال و گاه جان میباخت او با رسول و با خدا میساخت او مصطفا گفتا خداوند جلیل بود و خواهد بود جاویدم خلیل گر مرا بودی خلیلی جز احد آن ابوبکر منستی تا ابد یک تجلی خلق را عام آمدست خاص آن او را ز انعام آمدست مرده گر میرود بر روی خاک هست از قول نبی صدیق پاک چون صفات نفس در وی مرده بود سر بصدق زندگی آورده بود او بدین عالم نیفتاده ز خویش جان بدان عالم فرستاده ز پیش جان او چون آن جهانی گشته بود غرق دریای معانی گشته بود آن جهانی داشت جان تا بود او برد هم جان همچنان تا بود او چون در آن عالم بود جان یکی هرچه گوید صدق گوید بی شکی لاجرم پیوسته در تحقیق بود هم خلیفه بود و هم صدیق بود جان او چون زان جهان میگفت راز صدق او در در خلافت کرد باز فتنه کز خواب نبی بیدار شد او بتنهایی خود در کار شد تانشاند از راه خویش آن فتنه را دست بگشاد و ببست آن رخنه را گر نبودی صدق ورای آن امام از مسلمانی نماندی بیش نام عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۸ - فی فضایله در شب معراج پیش ذوالجلال مصطفا کرد از خداوند این سیوال گفت چونی یا علیم و ای عزیز گفت با بوبکر من چونی تو نیز عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۹ - فی فضیلة امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه آنکه خاک پای او عیوق بود خواجه هر دو جهان فاروق بود عارفی در امر معروف آمده واقفی اما نه موقوف آمده حق تعالی جمله دادش داد بود لاجرم حق آنچه دادش داد بود عین دلش خلق را عین الحیات عین نامش حل عقد مشکلات این خطاب آن که حق کردی خطاب بر زفان روشن ترش از آفتاب چون زفان حق زفان او رواست دیده حق نیز آن او رواست چون زفان و دیده زین سان بود قصه یاساریه آسان بود گر سخن چون وحی خواهی قول اوست دیو گشته لال از لاحول اوست سایه ذاتش چنان سر تیز بود کز نهیبش دیو را پرهیز بود سایه کز بالای او چستی گرفت با همه دیوان بهم کستی گرفت سایه دین آفتاب رای اوست سایه باری چست بر بالای اوست هفده فرض آورده در پیش خدای در درون هفده من دلقی بجای مال و ملکش بود دلق و دره زان نمیترسید از کس ذره خشت میزد او و قیصر دل دو نیم دور ازو بر سنگ میزد سر ز بیم شب نخفت از بیم او یک شهریار او همه شب پاسبانی داشت کار زو شکسته دل جهانی صف شکن کرده اوسقایی هر بیوه زن گر نکردی عمر بر فرمان گذر عمر را عمره زدی زود از عمر تا بزد بولؤلؤش زخمی چو برق لؤلؤ خوشاب در خون کرد غرق روشنایی از جهان در پرده شد کان چراغ هشت جنت مرده شد نی نمرد او زنده جاوید گشت گر چراغی بود صد خورشید گشت او چراغی بود نور روشنش از درستی و درشتی روغنش

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱۰ - فی فضائله مصطفی کرد از خدا نقل این کلام گفت از خلقم مباهاتست عام پس بفاروقم مباهاتست خاص نیست از اخلاص کس را این خلاص عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱۱ - فی فضیلة امیرالمؤمنین عثمان رضی الله عنه چون خلافت رونق از عثمان گرفت شرق تا غرب جهان ایمان گرفت از کمال فضل حق وز جهد او شدجهان بر دین حق در عهد او بود دریای حیا و کوه حلم جان پاکش غرقه دریای علم در سخا همتاش در عالم نبود در وفای دین نظیرش هم نبود چون پسند خواجه کونین شد در دودامادیش ذی النورین شد بود هم خیلش دو نور راستین زان دو نورش دو علم برآستین آن دو نورش چون دو چشم جان او بل دو قطب عالم عرفان او آن دو نورش چون دو کونش معتبر پیش هر یک هر دو کونش مختصر چون پیمبر عین ایمان خواندش هم دم خود قاف قرآن خواندش تا ز صاد صور برناید نفس قاف قرآن را همی سیمرغ بس سخت بود از غصه مشتی عام را کو بود رحمت ذوی الارحام را آنکه هست اهل غضب در کل حال کی تواند دید رحمت را جمال او بقرآن خواندن بنشسته بود کشتی دریای قرآن بسته بود چون بتیغ کشتنش بردند دست او چنان کشته بکشتی درنشست لاجرم چون کرد بی سر دشمنش کرد قرآن ختم آن سر بی تنش چون بآخر برد قرآن تن بزد دشمنان خویش را گردن بزد عشق قرآن چون رگی با جانش داشت هم رگ و هم تن همه قرآنش داشت از رگش چندانکه دایم خون چکید تا اجل در عشق قرآن خون دوید لاجرم قران چو شاهد بر جمال تا ابد آن قطره خونش کرد خال نی که آن یک قطره خون چون گشت خشک مشک قرآن گشت گر خونست مشک نی که آن یک قطره چون بیرون فتاد قلب قرآن گشت و قلب از خون فتاد عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱۲ - فی فضائله حق تعالی گفت با روح الامین باز پرس از رحمة للعالمین کای نبی خشنودم ازعثمان خویش هست او خشنود از رحمن خویش

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱۰ - فی فضائله مصطفی کرد از خدا نقل این کلام گفت از خلقم مباهاتست عام پس بفاروقم مباهاتست خاص نیست از اخلاص کس را این خلاص عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱۱ - فی فضیلة امیرالمؤمنین عثمان رضی الله عنه چون خلافت رونق از عثمان گرفت شرق تا غرب جهان ایمان گرفت از کمال فضل حق وز جهد او شدجهان بر دین حق در عهد او بود دریای حیا و کوه حلم جان پاکش غرقه دریای علم در سخا همتاش در عالم نبود در وفای دین نظیرش هم نبود چون پسند خواجه کونین شد در دودامادیش ذی النورین شد بود هم خیلش دو نور راستین زان دو نورش دو علم برآستین آن دو نورش چون دو چشم جان او بل دو قطب عالم عرفان او آن دو نورش چون دو کونش معتبر پیش هر یک هر دو کونش مختصر چون پیمبر عین ایمان خواندش هم دم خود قاف قرآن خواندش تا ز صاد صور برناید نفس قاف قرآن را همی سیمرغ بس سخت بود از غصه مشتی عام را کو بود رحمت ذوی الارحام را آنکه هست اهل غضب در کل حال کی تواند دید رحمت را جمال او بقرآن خواندن بنشسته بود کشتی دریای قرآن بسته بود چون بتیغ کشتنش بردند دست او چنان کشته بکشتی درنشست لاجرم چون کرد بی سر دشمنش کرد قرآن ختم آن سر بی تنش چون بآخر برد قرآن تن بزد دشمنان خویش را گردن بزد عشق قرآن چون رگی با جانش داشت هم رگ و هم تن همه قرآنش داشت از رگش چندانکه دایم خون چکید تا اجل در عشق قرآن خون دوید لاجرم قران چو شاهد بر جمال تا ابد آن قطره خونش کرد خال نی که آن یک قطره خون چون گشت خشک مشک قرآن گشت گر خونست مشک نی که آن یک قطره چون بیرون فتاد قلب قرآن گشت و قلب از خون فتاد عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱۲ - فی فضائله حق تعالی گفت با روح الامین باز پرس از رحمة للعالمین کای نبی خشنودم ازعثمان خویش هست او خشنود از رحمن خویش

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱۳ - فی فضیلة امیرالمؤمنین علی رضی الله عنه رونقی کان دین پیغامبر گرفت از امیرمؤمنان حیدر گرفت چون امیر نحل شیر فحل شد ز آهن او سنگ موم نحل شد میر نحل از دست و جان خویش بود زانکه علمش نوش وتیغش نیش بود گفت اگر در رویم آید صد سپاه کس نبیند پشت من در حرب گاه روستم گر اهل و گر نااهل بود چون ز زالی یافت مردی سهل بود مردی او از خدای لایزال وان رستم یا ز دستان یا ز زال شیر حق با تیغ حق دین پروری همچو زال و رستم دستان گری او دو مغز است از حسین و از حسن بل دو مغز است او ازین هر دو سخن لافتی الا علیش از مصطفاست وز خداوند جهانش هل اتی است ازدو دستش لافتی آمد پدید وز سه قرصش هل اتی آمد پدید آن سه قرص او چون بیرون شد براه سرنگون آمد دو قرص مهر و ماه چون نبی موسی علی هارون بود گر برادرشان نگویی چون بود هر دو هم تخماند و هم دم آمده موسی و هارون همدم آمده او چو قلب آل یاسین آمدست قلب قران یا و سین زین آمدست قلب قرآن قلب پر قرآن اوست وال من والاه اندر شأن اوست ناقة الله بود در سنگ ای عجب سنگ شق شد ناقه آمد در طلب چون علی فزت و رب الکعبه گفت ناقة الله شیر حق را بر گرفت گر بحق میگویی الحق بود خوش اشتر حق شیر حق را بارکش گر شتر شد ریسمانی در دهن با حسین طفل از خلق حسن آنکه اشتر گشت از بهر پسر او فرستاد اشتر از بهر پدر اشتر حق کشته اشقی الاولین شیر حق را کشته اشقی الاخرین عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱۴ - فی فضائله مصطفا گفته ست چون آدم بعلم نوح فهم آنگاه ابراهیم حلم باز یحیی زهد و موسی بطش کیست گر نمیدانی شجاع دین علیست عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱۵ - فی فضیلة حسن رضی اللّه عنه نور چشم مصطفی و مرتضی شمع جمع انبیاء واولیا جمع کرده حسن خلق و حسن ظن جمله افعال چون نامش حسن روی او در گیسوی چون پر زاغ همچو خورشیدی همه چشم و چراغ در مروت چون جهان پرپیچ دید خواست تا جمله ببخشد هیچ دید جد وی کز وی دو عالم بود پر ساختی خود را برای او شتر در نمازش بر کتف بنشاندی قرة العین نمازش خواندی این چنین عالی اب و جد کان اوست جمله آفاق ابجد خوان اوست زهر را با جد خود شد این پسر قتل را شد آن دگر یک با پدر آن لبی کو شیر زهرا خورد باز مصطفی دادش بدان لب قبله باز چون توان کردن گذر که زهر را خون توان کردن جگر این قهر را نام خصمش گرچه پرسیدند باز تن زد و تن کشته در دل داد راز نوش کرد آن زهر و غمازی نکرد جان بداد و ترک جان بازی نکرد زهر شد زیر وبر افکند از زبر آن جگر گوشه پیمبر را جگر لخت لختش از جگر خون اوفتاد تاکه در خون جانش بیرون اوفتاد سرخدید از خون جان صد جای او هر که شد درخون جانش وای او

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱۳ - فی فضیلة امیرالمؤمنین علی رضی الله عنه رونقی کان دین پیغامبر گرفت از امیرمؤمنان حیدر گرفت چون امیر نحل شیر فحل شد ز آهن او سنگ موم نحل شد میر نحل از دست و جان خویش بود زانکه علمش نوش وتیغش نیش بود گفت اگر در رویم آید صد سپاه کس نبیند پشت من در حرب گاه روستم گر اهل و گر نااهل بود چون ز زالی یافت مردی سهل بود مردی او از خدای لایزال وان رستم یا ز دستان یا ز زال شیر حق با تیغ حق دین پروری همچو زال و رستم دستان گری او دو مغز است از حسین و از حسن بل دو مغز است او ازین هر دو سخن لافتی الا علیش از مصطفاست وز خداوند جهانش هل اتی است ازدو دستش لافتی آمد پدید وز سه قرصش هل اتی آمد پدید آن سه قرص او چون بیرون شد براه سرنگون آمد دو قرص مهر و ماه چون نبی موسی علی هارون بود گر برادرشان نگویی چون بود هر دو هم تخماند و هم دم آمده موسی و هارون همدم آمده او چو قلب آل یاسین آمدست قلب قران یا و سین زین آمدست قلب قرآن قلب پر قرآن اوست وال من والاه اندر شأن اوست ناقة الله بود در سنگ ای عجب سنگ شق شد ناقه آمد در طلب چون علی فزت و رب الکعبه گفت ناقة الله شیر حق را بر گرفت گر بحق میگویی الحق بود خوش اشتر حق شیر حق را بارکش گر شتر شد ریسمانی در دهن با حسین طفل از خلق حسن آنکه اشتر گشت از بهر پسر او فرستاد اشتر از بهر پدر اشتر حق کشته اشقی الاولین شیر حق را کشته اشقی الاخرین عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱۴ - فی فضائله مصطفا گفته ست چون آدم بعلم نوح فهم آنگاه ابراهیم حلم باز یحیی زهد و موسی بطش کیست گر نمیدانی شجاع دین علیست عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱۵ - فی فضیلة حسن رضی اللّه عنه نور چشم مصطفی و مرتضی شمع جمع انبیاء واولیا جمع کرده حسن خلق و حسن ظن جمله افعال چون نامش حسن روی او در گیسوی چون پر زاغ همچو خورشیدی همه چشم و چراغ در مروت چون جهان پرپیچ دید خواست تا جمله ببخشد هیچ دید جد وی کز وی دو عالم بود پر ساختی خود را برای او شتر در نمازش بر کتف بنشاندی قرة العین نمازش خواندی این چنین عالی اب و جد کان اوست جمله آفاق ابجد خوان اوست زهر را با جد خود شد این پسر قتل را شد آن دگر یک با پدر آن لبی کو شیر زهرا خورد باز مصطفی دادش بدان لب قبله باز چون توان کردن گذر که زهر را خون توان کردن جگر این قهر را نام خصمش گرچه پرسیدند باز تن زد و تن کشته در دل داد راز نوش کرد آن زهر و غمازی نکرد جان بداد و ترک جان بازی نکرد زهر شد زیر وبر افکند از زبر آن جگر گوشه پیمبر را جگر لخت لختش از جگر خون اوفتاد تاکه در خون جانش بیرون اوفتاد سرخدید از خون جان صد جای او هر که شد درخون جانش وای او

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱۶ - فی فضیلة حسین رضی الله عنه کیست حق را و پیمبر را ولی آن حسن سیرت حسین بن علی آفتاب آسمان معرفت آن محمد صورت و حیدر صفت نه فلک را تا ابد مخدوم بود زانکه او سلطان ده معصوم بود قرة العین امام مجتبی شاهد زهرا شهید کربلا تشنه او را دشنه آغشته بخون نیم کشته گشته سرگشته بخون آن چنان سرخود که برد بی دریغ کافتاب از درد آن شد زیر میغ گیسوی او تا بخون آلوده شد خون گردون از شفق پالوده شد کی کنند این کافران با این همه کو محمد کو علی کو فاطمه صد هزاران جان پاک انبیا صف زده بینم بخاک کربلا در تموز کربلا تشنه جگر سر بریدندش چه باشد زین بتر با جگر گوشه پیمبر این کنند وانگهی دعوی داد ودین کنند کفرم آید هرکه این را دین شمرد قطع باد از بن زفانی کین شمرد هرکه در رویی چنین آورد تیغ لعنتم از حق بدو آید دریغ کاشکی ای من سگ هندوی او کمترین سگ بودمی در کوی او یا درآن تشویر آبی گشتمی در جگر او را شرابی گشتمی عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱۷ - فی التعصب ای تعصب بند بندت کرده بند چند گویی چند از هفتاد و اند در سلامت هفتصد ملت ز تو لیک هفتاد و دو پر علت ز تو هست کیش و راه و ملت بیشمار تا تو بشماری نیابی روزگار هر زمان خونی دگر نتوان گرفت با همه کس تیغ بر نتوان گرفت تو یکی پس در یکی رو بیشکی تا یکی اندر یکی باشد یکی بی تعصب گرد و بی تقلید شو شرک سوز و غرقه توحید شو گر تو هستی دوربین و راز دان پس طبیعت از شریعت باز دان تا کنی تو پس روی صدیق را یا علی آن عالم تحقیق را چون تو بر تقلید باشی کار ساز شرع را از طبع کی دانی تو باز گر تو بر تقلید خواهی رفت راه کوه باشی نه جوی ارزی نه کاه کرهء خر بر شریعت کی رود یا رود جز بر طبیعت کی رود کرهء خر کز پس مادر رود چون بتقلیدی رود هم خر رود چون صحابه غرق توحید آمدند نه چو تو پس رو بتقلید آمدند تو در ایشان گرتصرف میکنی در چراغ چارمین پف میکنی چون صحابه یک بیک آزاده اند در هدایت چون نجوم افتاده اند گر کسی در یک تن از آن قوم پاک کرد طعنی بر ستاره ریخت خاک گر ستاره یک بیک خواهند رفت جمله آخر در فلک خواهند رفت هر یکی چون از فلک تابنده اند رهبرند و راهرو تا زنده اند نور بخشند و جهان افروز پاک گر تو کوری مینبینی زان چه باک

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱۶ - فی فضیلة حسین رضی الله عنه کیست حق را و پیمبر را ولی آن حسن سیرت حسین بن علی آفتاب آسمان معرفت آن محمد صورت و حیدر صفت نه فلک را تا ابد مخدوم بود زانکه او سلطان ده معصوم بود قرة العین امام مجتبی شاهد زهرا شهید کربلا تشنه او را دشنه آغشته بخون نیم کشته گشته سرگشته بخون آن چنان سرخود که برد بی دریغ کافتاب از درد آن شد زیر میغ گیسوی او تا بخون آلوده شد خون گردون از شفق پالوده شد کی کنند این کافران با این همه کو محمد کو علی کو فاطمه صد هزاران جان پاک انبیا صف زده بینم بخاک کربلا در تموز کربلا تشنه جگر سر بریدندش چه باشد زین بتر با جگر گوشه پیمبر این کنند وانگهی دعوی داد ودین کنند کفرم آید هرکه این را دین شمرد قطع باد از بن زفانی کین شمرد هرکه در رویی چنین آورد تیغ لعنتم از حق بدو آید دریغ کاشکی ای من سگ هندوی او کمترین سگ بودمی در کوی او یا درآن تشویر آبی گشتمی در جگر او را شرابی گشتمی عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱۷ - فی التعصب ای تعصب بند بندت کرده بند چند گویی چند از هفتاد و اند در سلامت هفتصد ملت ز تو لیک هفتاد و دو پر علت ز تو هست کیش و راه و ملت بیشمار تا تو بشماری نیابی روزگار هر زمان خونی دگر نتوان گرفت با همه کس تیغ بر نتوان گرفت تو یکی پس در یکی رو بیشکی تا یکی اندر یکی باشد یکی بی تعصب گرد و بی تقلید شو شرک سوز و غرقه توحید شو گر تو هستی دوربین و راز دان پس طبیعت از شریعت باز دان تا کنی تو پس روی صدیق را یا علی آن عالم تحقیق را چون تو بر تقلید باشی کار ساز شرع را از طبع کی دانی تو باز گر تو بر تقلید خواهی رفت راه کوه باشی نه جوی ارزی نه کاه کرهء خر بر شریعت کی رود یا رود جز بر طبیعت کی رود کرهء خر کز پس مادر رود چون بتقلیدی رود هم خر رود چون صحابه غرق توحید آمدند نه چو تو پس رو بتقلید آمدند تو در ایشان گرتصرف میکنی در چراغ چارمین پف میکنی چون صحابه یک بیک آزاده اند در هدایت چون نجوم افتاده اند گر کسی در یک تن از آن قوم پاک کرد طعنی بر ستاره ریخت خاک گر ستاره یک بیک خواهند رفت جمله آخر در فلک خواهند رفت هر یکی چون از فلک تابنده اند رهبرند و راهرو تا زنده اند نور بخشند و جهان افروز پاک گر تو کوری مینبینی زان چه باک

%0
10 Bölüm