عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۳۴ - الحكایة و التمثیل پیش ذوالقرنین شد مردی دژم سیم خواست از شاه عالم یک درم شاه کان بشنود گفت ای بی خبر از چو من شاهی که خواهد این قدر گفت پس شهری ده و گنجی مرا تا براید کار بی رنجی مرا گفت چندینی بشاه چین دهند تو که باشی تا ترا چندین دهند سالک سرگشته چون اینجا رسید رخت همت هرچه بد اینجا کشید روی از پس رفتنش ممکن نبود ور ز پس میرفت دل ساکن نبود ره بپیشان بردنش امکان نداشت زانکه هیچ این ره سروپایان نداشت دید عالم عالم از خون موج زن گاه عرش و گاه گردون موج زن صد هزاران عالم پر شور بود جای زاری بد نه جای زور بود لاجرم انبان زاری برگرفت در بدر بی زور زاری درگرفت خویشتن را رسته دید اول ز بند لاجرم بر شد برین دود بلند پر شد از پندار وسودا در گرفت زان بدین زودی ز بالا درگرفت اول آغازی نهاد از جبرییل صدقه میجست او چو ابناء السبیل در بدر میرفت تا پایان کار بشنو اکنون قصه از پیشان کار عطار » مصیبت نامه » بخش اول » بخش ۱ - المقالة الاولی سالک آمد تا جناب جبرییل همچو موری مرده پیش ژنده پیل گفت ای سلطان اسرار علوم نقش غیب الغیب را جان تو موم ای برادر خوانده خیل رسل مهدی اسلام و هادی سبل هم تو روح القدس و هم روح الامین هم امین وحی رب العالمین هم اولوالعزم از تو رفته پیش صف هم گرفته مرسلین از تو شرف حامل قرآن و تورات و زبور صد کتاب آورده از حق جمله نور خانه خاص تو خدر کبریا منزل پاک تو جان مصطفی صد هزاران پر طاوسی تراست در مقام قدس قدوسی تراست انبیا را ترجمانی کرده شرح صد عالم معانی کرده عاجزم وز خان و مان افتاده ام بی سرو بن در جهان افتاده ام در دلم دردیست ار درمانش هست چارهء کن چون رگی باجانش هست جبرییلش گفت راه خویش گیر در سلامت رو صلاحی پیش گیر ما درین دردیم همچون تو مدام تو برو خود درد ما ما را تمام یک مقام خاص دارم از هزار بیشتر زان نبودم یک ذره بار گر به انگشتی کنم زانجا گذر همچو انگشتم بسوزد بال و پر این دمم سدره ست باری منتها تا کیم آید خبر از مبتدا بر من از هیبت که آید هر نفس شرح نتوان داد آن با هیچکس زانکه کس طاقت ندارد آن سماع زان کند هر دوجهان جان را وداع تا که حمال کلام او شدم ذره ذره ز احترام او شدم نه توانم بار آن هرگز کشید نه توانم ذل بی آن عز کشید زین همه هیبت که بر جان منست آنچه بس پیداست پنهان منست من نیم از خوف شاد او هنوز می نیارم کرد یاد او هنوز تو سر خود گیر کاینجا راه نیست ورنه سر زن چون سرت آگاه نیست سالک آمد پیش پیر راهبر قصه خود بازگفتش سر بسر پیر گفتش هست جبریل امین روح یعنی امر رب العالمین ذره گر جبرییلی بایدت امر را جانی سبیلی بایدت مدتی جبریل طاعت کرد و کار سال آن هفتاد ره هر یک هزار تا خدا را یاد کردن زهره داشت پیش از آن دایم خموشی بهره داشت باز همچندان که اول کرد کار تا که حاجت خواه شد از کردگار عمرها در طاعت و در راه شد تا بنامش خواند و حاجت خواه شد این همه اورا چو میبایست کرد تو چه خواهی کرد ای فرتوت مرد جبرییل از بعد چندین ساله کار یافت گنج یاد کرد کردگار تو زننگ خویش نندیشی دمی بر تهور نام او گویی همی یاد او مغز همه سرمایهاست ذکر او ارواح را پیرایهاست گر ملایک را نبودی یاد او نیستندی بنده آزاد او
عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۳۴ - الحكایة و التمثیل پیش ذوالقرنین شد مردی دژم سیم خواست از شاه عالم یک درم شاه کان بشنود گفت ای بی خبر از چو من شاهی که خواهد این قدر گفت پس شهری ده و گنجی مرا تا براید کار بی رنجی مرا گفت چندینی بشاه چین دهند تو که باشی تا ترا چندین دهند سالک سرگشته چون اینجا رسید رخت همت هرچه بد اینجا کشید روی از پس رفتنش ممکن نبود ور ز پس میرفت دل ساکن نبود ره بپیشان بردنش امکان نداشت زانکه هیچ این ره سروپایان نداشت دید عالم عالم از خون موج زن گاه عرش و گاه گردون موج زن صد هزاران عالم پر شور بود جای زاری بد نه جای زور بود لاجرم انبان زاری برگرفت در بدر بی زور زاری درگرفت خویشتن را رسته دید اول ز بند لاجرم بر شد برین دود بلند پر شد از پندار وسودا در گرفت زان بدین زودی ز بالا درگرفت اول آغازی نهاد از جبرییل صدقه میجست او چو ابناء السبیل در بدر میرفت تا پایان کار بشنو اکنون قصه از پیشان کار عطار » مصیبت نامه » بخش اول » بخش ۱ - المقالة الاولی سالک آمد تا جناب جبرییل همچو موری مرده پیش ژنده پیل گفت ای سلطان اسرار علوم نقش غیب الغیب را جان تو موم ای برادر خوانده خیل رسل مهدی اسلام و هادی سبل هم تو روح القدس و هم روح الامین هم امین وحی رب العالمین هم اولوالعزم از تو رفته پیش صف هم گرفته مرسلین از تو شرف حامل قرآن و تورات و زبور صد کتاب آورده از حق جمله نور خانه خاص تو خدر کبریا منزل پاک تو جان مصطفی صد هزاران پر طاوسی تراست در مقام قدس قدوسی تراست انبیا را ترجمانی کرده شرح صد عالم معانی کرده عاجزم وز خان و مان افتاده ام بی سرو بن در جهان افتاده ام در دلم دردیست ار درمانش هست چارهء کن چون رگی باجانش هست جبرییلش گفت راه خویش گیر در سلامت رو صلاحی پیش گیر ما درین دردیم همچون تو مدام تو برو خود درد ما ما را تمام یک مقام خاص دارم از هزار بیشتر زان نبودم یک ذره بار گر به انگشتی کنم زانجا گذر همچو انگشتم بسوزد بال و پر این دمم سدره ست باری منتها تا کیم آید خبر از مبتدا بر من از هیبت که آید هر نفس شرح نتوان داد آن با هیچکس زانکه کس طاقت ندارد آن سماع زان کند هر دوجهان جان را وداع تا که حمال کلام او شدم ذره ذره ز احترام او شدم نه توانم بار آن هرگز کشید نه توانم ذل بی آن عز کشید زین همه هیبت که بر جان منست آنچه بس پیداست پنهان منست من نیم از خوف شاد او هنوز می نیارم کرد یاد او هنوز تو سر خود گیر کاینجا راه نیست ورنه سر زن چون سرت آگاه نیست سالک آمد پیش پیر راهبر قصه خود بازگفتش سر بسر پیر گفتش هست جبریل امین روح یعنی امر رب العالمین ذره گر جبرییلی بایدت امر را جانی سبیلی بایدت مدتی جبریل طاعت کرد و کار سال آن هفتاد ره هر یک هزار تا خدا را یاد کردن زهره داشت پیش از آن دایم خموشی بهره داشت باز همچندان که اول کرد کار تا که حاجت خواه شد از کردگار عمرها در طاعت و در راه شد تا بنامش خواند و حاجت خواه شد این همه اورا چو میبایست کرد تو چه خواهی کرد ای فرتوت مرد جبرییل از بعد چندین ساله کار یافت گنج یاد کرد کردگار تو زننگ خویش نندیشی دمی بر تهور نام او گویی همی یاد او مغز همه سرمایهاست ذکر او ارواح را پیرایهاست گر ملایک را نبودی یاد او نیستندی بنده آزاد او