Qur'an&Sunnahالقرآن

Ferîdüddîn Attâr — Musîbetnâme

Ferîdüddîn Attâr Nîşâbûrî · FA

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش نهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل بود دزدی دزدی بسیار کرد تا خلیفه ش عاقبت بردار کرد میگذشت آنجایگه شبلی مگر چشم افتادش بران زیر و زبر اشک بر رویش ز کار او دوید نعره زد پیش دار او دوید بوسه بر پای او داد و برفت پیش او دستار بنهاد و برفت سر این پرسید از وی سایلی گفت بودست او بدزدی کاملی از کمال او دزدی بسیار کرد تا که جان را در سر این کار کرد هرکه او در کار خود باشد تمام جان خود در کار بازدوالسلام گرچه دزدی جاهل و غافل بدست لیک اندر کار خود کامل بدست چون تمام افتاد او در کار خویش زان نهادم پیش اودستار خویش چون بدیدم دار چوبین جای او بوسه زان دادم خوشی بر پای او او بکار خویش مرد خویش بود نه چو من نامرد درد خویش بود او بمردی بود پشت لشگری نه چو من آمد مخنث گوهری جان او او را جوی ارزیده بود نه چو من برجان خود لرزیده بود مرد باید خواه خاص و خواه عام کو بود در فن و کار خود تمام ذره گر نیک نامی بایدت در همه کاری تمامی بایدت در تمامی گر تو کاری بد کنی آن هم از بهر خلاص خود کنی عطار » مصیبت نامه » بخش نهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل آن یکی قلاب را بگرفت شاه خواست تادستش ببرد پیش راه قلب زن مرد مرقع پوش بود از حقیقت ذره باهوش بود گفت با خانه بریدم این زمان تا نهم مالی که دارم در میان چون بسوی خانه بردندش فراز او مرقع برکشید و گشت باز برهنه استاد پیش شهریار گفت اکنون کار باید کرد کار زانکه این قلاب را از هرچه هست ماحضر قلبیست این ساعت بدست شاه گفتش از چه میگفتی دروغ گفت تا در دین نباشم بی فروغ عیب خود پوشیدم از بیم هلاک در لباس خاص بی عیبان پاک از چنین عیبی چو در روی آمدم زان لباس پاک یکسوی آمدم تا نه بیند کس مرقع در برم اهل دل را بدنگوید بر سرم گر شدم بد نام در پیش سپاه جانب آن قوم میدارم نگاه زانکه بد نامی ایشان خواستن کفرم آید کفر نتوان خواستن شاه را از راستی آن جوان وقت خوش شد عفو کردش آن زمان چند خواهی بود مرد ناتمام نه بدو نه نیک و نه خاص ونه عام چون قلم شو عشق را بسته میان پس به سر عشق بگشاده زفان زانکه گر نبود ترا با عشق کار تو خری باشی بمعنی بی فسار

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش نهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل بود دزدی دزدی بسیار کرد تا خلیفه ش عاقبت بردار کرد میگذشت آنجایگه شبلی مگر چشم افتادش بران زیر و زبر اشک بر رویش ز کار او دوید نعره زد پیش دار او دوید بوسه بر پای او داد و برفت پیش او دستار بنهاد و برفت سر این پرسید از وی سایلی گفت بودست او بدزدی کاملی از کمال او دزدی بسیار کرد تا که جان را در سر این کار کرد هرکه او در کار خود باشد تمام جان خود در کار بازدوالسلام گرچه دزدی جاهل و غافل بدست لیک اندر کار خود کامل بدست چون تمام افتاد او در کار خویش زان نهادم پیش اودستار خویش چون بدیدم دار چوبین جای او بوسه زان دادم خوشی بر پای او او بکار خویش مرد خویش بود نه چو من نامرد درد خویش بود او بمردی بود پشت لشگری نه چو من آمد مخنث گوهری جان او او را جوی ارزیده بود نه چو من برجان خود لرزیده بود مرد باید خواه خاص و خواه عام کو بود در فن و کار خود تمام ذره گر نیک نامی بایدت در همه کاری تمامی بایدت در تمامی گر تو کاری بد کنی آن هم از بهر خلاص خود کنی عطار » مصیبت نامه » بخش نهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل آن یکی قلاب را بگرفت شاه خواست تادستش ببرد پیش راه قلب زن مرد مرقع پوش بود از حقیقت ذره باهوش بود گفت با خانه بریدم این زمان تا نهم مالی که دارم در میان چون بسوی خانه بردندش فراز او مرقع برکشید و گشت باز برهنه استاد پیش شهریار گفت اکنون کار باید کرد کار زانکه این قلاب را از هرچه هست ماحضر قلبیست این ساعت بدست شاه گفتش از چه میگفتی دروغ گفت تا در دین نباشم بی فروغ عیب خود پوشیدم از بیم هلاک در لباس خاص بی عیبان پاک از چنین عیبی چو در روی آمدم زان لباس پاک یکسوی آمدم تا نه بیند کس مرقع در برم اهل دل را بدنگوید بر سرم گر شدم بد نام در پیش سپاه جانب آن قوم میدارم نگاه زانکه بد نامی ایشان خواستن کفرم آید کفر نتوان خواستن شاه را از راستی آن جوان وقت خوش شد عفو کردش آن زمان چند خواهی بود مرد ناتمام نه بدو نه نیک و نه خاص ونه عام چون قلم شو عشق را بسته میان پس به سر عشق بگشاده زفان زانکه گر نبود ترا با عشق کار تو خری باشی بمعنی بی فسار

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش نهم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل بود در غزنی امامی از کرام نام بودش میره عبدالسلام چون سخن گفتی امام نامدار خلق آنجا جمع گشتی بی شمار هر کرا در شهر چیزی گم شدی روز مجلس پیش آن مردم شدی بانگ کردی آنچه گم کردی براه پس نشان جستی ز خلق آنجایگاه روز مجلس بود مردی سوگوار زانکه خر گم کرده بود آن بیقرار بر سر آن مردم مجلس نیوش مرد خر گم کرده آمد در خروش کای مسلمانان خری با جل که یافت چه خر و چه اسب آن دلدل که یافت چون نداد آنجا کسی از خر نشان مرد شد بر خاک از آن غم خون فشان آن امام القصه حرف آغاز کرد دفتر عشاق از هم باز کرد وصف عشق و عاشقان گفتن گرفت وز کمال عشق آشفتن گرفت پس چنین گفت او که ذرات جهان جمله در عشقند پیدا ونهان در جهان کس بود کو عاشق نبود یا کمال عشق را لایق نبود هست در مجلس کسی اینجایگاه کو بسر عشق کم بردست راه غافلی برخاست پنداشت آن سلیم کانکه عاشق نیست کاریست آن عظیم گفت اگر چه یافتم عمری تمام هرگزم عشقی نبودست ای امام میره گفت آن مرد خرگم کرده را روفساری آر و گیر این مرده را کانچه تو در جستنش بشتافتی منت ایزد را که اینجا یافتی مرد را بی عشق کاری چون بود این چنین خر بی فساری چون بود هر که عاشق نیست او را خر شمر خر بسی باشد ز خر کمتر شمر عاشقی در چستی و چالاکیست هرکه عاشق نیست کرمی خاکیست عشق را گاهی نوازش باشدت گاه چون شمعی گدازش باشدت تا نخواهی دید در اول گداز نیست درآخر ترا ممکن نواز عطار » مصیبت نامه » بخش نهم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل بوسعید مهنه در آغاز کار پیش لقمان رفت روزی بی قرار سنگ در یک دست می افراشت او سوخته در دست دیگر داشت او شیخ گفتش چیست سنگ و سوخته گفت تا گردانمت آموخته میزنم این سنگ بر سر محکمت سوخته برمینهم چون مرهمت زانکه این دردی که این ساعت تراست این چنین درمانش خواهد گشت راست گه ز ضرب او جراحت میرسد گه ز مرهم نیز راحت میرسد گر ز ضرب او جراحت نبودت تا ابد اومید راحت نبودت راحت خود را شدی پیوسته دوست بی جراحت نیز فقرت آرزوست عطار » مصیبت نامه » بخش نهم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل بر پلی میشد نظام الملک شاد چشم او ناگه بزیر پل فتاد بیدلی در سایه پل رفته بود فارغ از هر دو جهان خوش خفته بود گفت اگر عاقل اگر آشفته هرچه هستی فارغ و خوش خفته بیدل دیوانه گفتش ای نظام کی دو تیغ آید بهم در یک نیام ملک دنیا هست دین میبایدت آن همه داری و این میبایدت گر ترا دین باید از دنیا مناز هردو با هم راست ناید کژ مباز

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش نهم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل بود در غزنی امامی از کرام نام بودش میره عبدالسلام چون سخن گفتی امام نامدار خلق آنجا جمع گشتی بی شمار هر کرا در شهر چیزی گم شدی روز مجلس پیش آن مردم شدی بانگ کردی آنچه گم کردی براه پس نشان جستی ز خلق آنجایگاه روز مجلس بود مردی سوگوار زانکه خر گم کرده بود آن بیقرار بر سر آن مردم مجلس نیوش مرد خر گم کرده آمد در خروش کای مسلمانان خری با جل که یافت چه خر و چه اسب آن دلدل که یافت چون نداد آنجا کسی از خر نشان مرد شد بر خاک از آن غم خون فشان آن امام القصه حرف آغاز کرد دفتر عشاق از هم باز کرد وصف عشق و عاشقان گفتن گرفت وز کمال عشق آشفتن گرفت پس چنین گفت او که ذرات جهان جمله در عشقند پیدا ونهان در جهان کس بود کو عاشق نبود یا کمال عشق را لایق نبود هست در مجلس کسی اینجایگاه کو بسر عشق کم بردست راه غافلی برخاست پنداشت آن سلیم کانکه عاشق نیست کاریست آن عظیم گفت اگر چه یافتم عمری تمام هرگزم عشقی نبودست ای امام میره گفت آن مرد خرگم کرده را روفساری آر و گیر این مرده را کانچه تو در جستنش بشتافتی منت ایزد را که اینجا یافتی مرد را بی عشق کاری چون بود این چنین خر بی فساری چون بود هر که عاشق نیست او را خر شمر خر بسی باشد ز خر کمتر شمر عاشقی در چستی و چالاکیست هرکه عاشق نیست کرمی خاکیست عشق را گاهی نوازش باشدت گاه چون شمعی گدازش باشدت تا نخواهی دید در اول گداز نیست درآخر ترا ممکن نواز عطار » مصیبت نامه » بخش نهم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل بوسعید مهنه در آغاز کار پیش لقمان رفت روزی بی قرار سنگ در یک دست می افراشت او سوخته در دست دیگر داشت او شیخ گفتش چیست سنگ و سوخته گفت تا گردانمت آموخته میزنم این سنگ بر سر محکمت سوخته برمینهم چون مرهمت زانکه این دردی که این ساعت تراست این چنین درمانش خواهد گشت راست گه ز ضرب او جراحت میرسد گه ز مرهم نیز راحت میرسد گر ز ضرب او جراحت نبودت تا ابد اومید راحت نبودت راحت خود را شدی پیوسته دوست بی جراحت نیز فقرت آرزوست عطار » مصیبت نامه » بخش نهم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل بر پلی میشد نظام الملک شاد چشم او ناگه بزیر پل فتاد بیدلی در سایه پل رفته بود فارغ از هر دو جهان خوش خفته بود گفت اگر عاقل اگر آشفته هرچه هستی فارغ و خوش خفته بیدل دیوانه گفتش ای نظام کی دو تیغ آید بهم در یک نیام ملک دنیا هست دین میبایدت آن همه داری و این میبایدت گر ترا دین باید از دنیا مناز هردو با هم راست ناید کژ مباز

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۱ - المقالة العاشر سالک صادق دم نیکو سرشت آمد از صدق طلب پیش بهشت گفت ای خلوت سرا ی دوستان پای تا سر بوستان در بوستان خاک روب کوی تو باغ ارم تشنه یک قطره تو جام جم آب حیوان خاک باشد بر درت نیم مرده ز اشتیاق کوثر ت جمله تن روح و ریحانی همه جان عالم عالم جانی همه آسیای چرخ سرگردان ترا باغبانی خازن و رضوان ترا عالمی حوران و غلمان نقد تو جمله را دل بر وفای عقد تو آنچه هرگز آدمی نشنیده است نه کسی دانسته ونه دیده است آن نشان در سایه تو می دهند نور از سرمایه تو می دهند طوطی جان طالب معنی تو تا ابد طوبی له از طوبی تو دار حیوانی سرای زندگی ذره ذره از تو جای زندگی هرکجا سری ست در هر دو جهان هست در هر ذره تو بیش از آن مرغ بریانت چو خوردی زنده شد لاجرم چون زنده شد پرنده شد چون می و شیر و عسل داری روان آب در جوی تو بینم این زمان این همه زینت که از طاعت تراست وین همه عزت که هر ساعت تراست می توانی گر مرا درمان کنی کار جان دردمند آسان کنی شد بهشت از قول سالک بی قرار برکشید از سینه آهی مشکبار گفت ای جوینده زیبا سرشت من بهشتم آنچه دیدم از بهشت تا به کی بینی تو زیبایی شمع می نبینی سوز و تنهایی شمع من چو در دردم مرا درمان چه سود روح چون می سوزدم ریحان چه سود غیب خواهم سر به غیرم می دهد عشق خواهم لحم طیرم می دهد گه ز جوی می خرابم مانده گه ز شیری مست خوابم مانده طفل را در خواب از شیری کنند مست را از خمر تدبیری کنند بیشتر اصحابم ابله آمدند اهل دین از من منزه آمدند سلسله سازند رو یا روی من تا کشند اهل دلی را سوی من نیستم فی الجمله جز دار السلام گر رسد سلمان به من اینم تمام هرکه پیش من فرود آورد سر لقمه اول دهندش از جگر بار اول کوزه در دردی زنند تا جگر خواران دم خردی زنند آنکه از من راه زد یک گندمش هست سیصد سال نیش کژدمش سالکا از من چه می جویی برو من ندانم تا چه می گویی برو سالک آمد پیش پیر نیک نام حال خود برگفت پیش او تمام پیر گفتش هست فردوس منیر عرصه دعوت سرای دار و گیر در بهشت است آفتاب لایزال یعنی از حضرت تجلی جمال هرکه اینجا آشنایی یافت او زان تجلی روشنایی یافت او عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل گرم شد یک روز شیخ بایزید گفت اگر خواهد خداوند مجید مدت هفتاد سالم را شمار من ازو خواهم شمار ده هزار زانکه سالی ده هزار ست از عدد تا الست ربکم گفته ست احد جمله را در شور آورد از الست وز بلی شان جز بلا نامد به دست هر بلا کان در زمین و آسمان ست از بلی گفتن نشان دوستان ست بعد از آن گفتا که می آید خطاب کاین سخن چون گفته شد بشنو جواب هفت اندامت کنم روز شمار جزو جزو و ذره ذره چون غبار پس به هر یک ذره دیدار ت دهم در خور هر دیده بارت دهم ده هزاران ساله را نقد شمار گویمت اینک نهادم در کنار تا به هر یک ذره کاری می کنی این چنین کن گر شماری می کنی هرکه را آن آفتاب اینجا بتافت آنچه آنجا وعده بود اینجا بیافت

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۱ - المقالة العاشر سالک صادق دم نیکو سرشت آمد از صدق طلب پیش بهشت گفت ای خلوت سرا ی دوستان پای تا سر بوستان در بوستان خاک روب کوی تو باغ ارم تشنه یک قطره تو جام جم آب حیوان خاک باشد بر درت نیم مرده ز اشتیاق کوثر ت جمله تن روح و ریحانی همه جان عالم عالم جانی همه آسیای چرخ سرگردان ترا باغبانی خازن و رضوان ترا عالمی حوران و غلمان نقد تو جمله را دل بر وفای عقد تو آنچه هرگز آدمی نشنیده است نه کسی دانسته ونه دیده است آن نشان در سایه تو می دهند نور از سرمایه تو می دهند طوطی جان طالب معنی تو تا ابد طوبی له از طوبی تو دار حیوانی سرای زندگی ذره ذره از تو جای زندگی هرکجا سری ست در هر دو جهان هست در هر ذره تو بیش از آن مرغ بریانت چو خوردی زنده شد لاجرم چون زنده شد پرنده شد چون می و شیر و عسل داری روان آب در جوی تو بینم این زمان این همه زینت که از طاعت تراست وین همه عزت که هر ساعت تراست می توانی گر مرا درمان کنی کار جان دردمند آسان کنی شد بهشت از قول سالک بی قرار برکشید از سینه آهی مشکبار گفت ای جوینده زیبا سرشت من بهشتم آنچه دیدم از بهشت تا به کی بینی تو زیبایی شمع می نبینی سوز و تنهایی شمع من چو در دردم مرا درمان چه سود روح چون می سوزدم ریحان چه سود غیب خواهم سر به غیرم می دهد عشق خواهم لحم طیرم می دهد گه ز جوی می خرابم مانده گه ز شیری مست خوابم مانده طفل را در خواب از شیری کنند مست را از خمر تدبیری کنند بیشتر اصحابم ابله آمدند اهل دین از من منزه آمدند سلسله سازند رو یا روی من تا کشند اهل دلی را سوی من نیستم فی الجمله جز دار السلام گر رسد سلمان به من اینم تمام هرکه پیش من فرود آورد سر لقمه اول دهندش از جگر بار اول کوزه در دردی زنند تا جگر خواران دم خردی زنند آنکه از من راه زد یک گندمش هست سیصد سال نیش کژدمش سالکا از من چه می جویی برو من ندانم تا چه می گویی برو سالک آمد پیش پیر نیک نام حال خود برگفت پیش او تمام پیر گفتش هست فردوس منیر عرصه دعوت سرای دار و گیر در بهشت است آفتاب لایزال یعنی از حضرت تجلی جمال هرکه اینجا آشنایی یافت او زان تجلی روشنایی یافت او عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل گرم شد یک روز شیخ بایزید گفت اگر خواهد خداوند مجید مدت هفتاد سالم را شمار من ازو خواهم شمار ده هزار زانکه سالی ده هزار ست از عدد تا الست ربکم گفته ست احد جمله را در شور آورد از الست وز بلی شان جز بلا نامد به دست هر بلا کان در زمین و آسمان ست از بلی گفتن نشان دوستان ست بعد از آن گفتا که می آید خطاب کاین سخن چون گفته شد بشنو جواب هفت اندامت کنم روز شمار جزو جزو و ذره ذره چون غبار پس به هر یک ذره دیدار ت دهم در خور هر دیده بارت دهم ده هزاران ساله را نقد شمار گویمت اینک نهادم در کنار تا به هر یک ذره کاری می کنی این چنین کن گر شماری می کنی هرکه را آن آفتاب اینجا بتافت آنچه آنجا وعده بود اینجا بیافت

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل عاشقی می مرد چون دل زنده داشت لاجرم چون گل لبی پرخنده داشت سایلی گفتش که این خنده ز چیست خاصه در وقتی که می باید گریست گفت با معشوق خود چون عاشقم می زنم یک دم که صبحی صادقم صبح را خنده صواب آید صواب کاو درون سینه دارد آفتاب گرچه من خورشید دارم در میان بر طبق ننهاده ام چون آسمان آفتابی هر که را در جان بود گر بخندد همچو صبح آسان بود من که روزم آمد و شب در گذشت یارم آمد رب و یارب درگذشت گر کنم شادی و گر خندم رواست گر گشایم لب و گر بندم رواست چون شود خورشید عزت آشکار هشت جنت گردد آنجا ذره وار بی جهت چندانکه بینی پیش و پس از همه سویی یکی بینی و بس جمله او بینی چو دایم جمله اوست نیست در هر دو جهان بیرون ز دوست عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل چون زلیخا شد ز یوسف بی قرار با میان آورد عشقش از کنار بر زلیخا شد همه عالم سیاه تا کند یوسف بسوی او نگاه ذره ای یوسف بدو می ننگریست تا زلیخا بر سر او می گریست هر زمان از پیش او برخاستی خویش از نوع دگر آراستی جلوه می کردی به پیش روی او ننگرستی هیچ یوسف سوی او چون زلیخا شد به جان درمانده حیلتی بر ساخت آن درمانده خانه ای فرمود بر هر سوی او کرده صورت جمله نقش روی او چار دیوارش چو سقف از هر کنار بود از نقش زلیخا پر نگار لایق آن خانه مفرش ساخت او هم ز نقش خود منقش ساخت او گفت یوسف قبله روی عزیز چون نمی بیند چه خواهد بود نیز چون رخم نقد عزیز عالم است نیل مصر جامعم را شبنم است چون عزیزم من چنین در چشم خود برکشم چون مصر نیل از چشم بد شش جهت در صورت خویش آورم یوسف صدیق را پیش آورم تا چو بیند نقش من از خانه او همچو من از من شود دیوانه او عاقبت چون حیله ساخت آن دلربای کرد یوسف را درون خانه جای یوسف از هر سوی که افکندی نظر نقش آن دلداده دیدی پیش در شش جهاتش صورت آن روی بود ای عجب یک صورت از شش سوی بود یوسف صدیق جان پاک تو در درون خانه پر خاک تو چون نگه می کرد از هر سوی او می ندید از شش جهت جز روی او دید در هر ذره ای انوار حق موج می زد جزو جزو اسرار حق لاجرم گر ماهی و گر ماه دید هر دو عالم نور وجه الله دید

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل عاشقی می مرد چون دل زنده داشت لاجرم چون گل لبی پرخنده داشت سایلی گفتش که این خنده ز چیست خاصه در وقتی که می باید گریست گفت با معشوق خود چون عاشقم می زنم یک دم که صبحی صادقم صبح را خنده صواب آید صواب کاو درون سینه دارد آفتاب گرچه من خورشید دارم در میان بر طبق ننهاده ام چون آسمان آفتابی هر که را در جان بود گر بخندد همچو صبح آسان بود من که روزم آمد و شب در گذشت یارم آمد رب و یارب درگذشت گر کنم شادی و گر خندم رواست گر گشایم لب و گر بندم رواست چون شود خورشید عزت آشکار هشت جنت گردد آنجا ذره وار بی جهت چندانکه بینی پیش و پس از همه سویی یکی بینی و بس جمله او بینی چو دایم جمله اوست نیست در هر دو جهان بیرون ز دوست عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل چون زلیخا شد ز یوسف بی قرار با میان آورد عشقش از کنار بر زلیخا شد همه عالم سیاه تا کند یوسف بسوی او نگاه ذره ای یوسف بدو می ننگریست تا زلیخا بر سر او می گریست هر زمان از پیش او برخاستی خویش از نوع دگر آراستی جلوه می کردی به پیش روی او ننگرستی هیچ یوسف سوی او چون زلیخا شد به جان درمانده حیلتی بر ساخت آن درمانده خانه ای فرمود بر هر سوی او کرده صورت جمله نقش روی او چار دیوارش چو سقف از هر کنار بود از نقش زلیخا پر نگار لایق آن خانه مفرش ساخت او هم ز نقش خود منقش ساخت او گفت یوسف قبله روی عزیز چون نمی بیند چه خواهد بود نیز چون رخم نقد عزیز عالم است نیل مصر جامعم را شبنم است چون عزیزم من چنین در چشم خود برکشم چون مصر نیل از چشم بد شش جهت در صورت خویش آورم یوسف صدیق را پیش آورم تا چو بیند نقش من از خانه او همچو من از من شود دیوانه او عاقبت چون حیله ساخت آن دلربای کرد یوسف را درون خانه جای یوسف از هر سوی که افکندی نظر نقش آن دلداده دیدی پیش در شش جهاتش صورت آن روی بود ای عجب یک صورت از شش سوی بود یوسف صدیق جان پاک تو در درون خانه پر خاک تو چون نگه می کرد از هر سوی او می ندید از شش جهت جز روی او دید در هر ذره ای انوار حق موج می زد جزو جزو اسرار حق لاجرم گر ماهی و گر ماه دید هر دو عالم نور وجه الله دید

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل گشت مجنون هر زمان شوریده تر همچنان در کوی لیلی شد مگر هرچه را در کوی لیلی دید او بوسه بر می داد و می بوسید او گه در و دیوار در بر می گرفت گاه راه از پای تا سر می گرفت نعره می زد در میان کوی خوش خاک می افشاند از هر سوی خوش روز دیگر آن یکی گفتش که دوش از چه کردی آن همه بانگ و خروش هیچ دیوار و دری نگذاشتی می گرفتی در بر و می داشتی هیچ از در کار بر نگشایدت هیچ از دیوار در نگشایدت کرد مجنون یاد سوگندی عظیم گفت تا در کوی او گشتم مقیم من ندیدم در میان کوی او بر در و دیوار الا روی او بوسه گر بر در زنم لیلی بود خاک اگر بر سر کنم لیلی بود چون همه لیلی بود در کوی او کوی لیلی نبودم جز روی او هر زمانی صد بصر می بایدت هر بصر را صد نظر می بایدت تا بدان هر یک نگاهی می کنی صد تماشای الهی می کنی دل که دارد این نظر اندک قدر می نیاساید زمانی از نظر گر به جای یک نظر بودی هزار آن هزاران دیده بودی غرق کار عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل بود مردی از عرب در کار خام خوش به پنج انگشت میخوردی طعام سایلی گفتش که ای بر بینوا هین مرا آگاه گردان تا چرا تو به پنج انگشت خوردی این طعام گفت زان کانگشت شش نیست ای غلام گر بجای پنج شش بودی مرا هر شش من بارکش بودی مرا گر هزاران دیده داری ای غلام آن نظر را باید آن جمله مدام گر شود هردو جهان زیر و زبر بس بود هر دو جهان را آن نظر گر شود هر دو جهان در خاک پست تا ابد این خاکیان را کار هست خاک را چون کار با پاک اوفتاد پیش آدم عرش در خاک اوفتاد عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل بر سر منبر امامی رفته بود گرم گشته این سخن میگفته بود کو خداوندیست بی چون و چرا هرگزش بر دامن آن کبریا از مذلت ذره ننشست گرد نه نشیند نیز کو پاکست و فرد بیدلی را این سخن آمد بگوش بانگ بر زد گفت ای جاهل خموش زانکه خود گرد مذلت گر رواست دایما بر دامن آن کبریاست این همه خاکی نمیبینی مدام تا ابد گرد مذلت این تمام دامن آن کبریا کرده بدست کرده چون گردی بران دامن نشست آدمی را هست همچون حق یکی نیست حق را همچو خویشی بیشکی لاجرم مردم همه در کار اوست منتظر بنشسته دیدار اوست عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل گفت محمود و ایاز سیمبر فخر کردند ای عجب با یکدگر گفت محمود از سر رعناییی کیست چون من در جهان آراییی سند و هند و ترک و روم آن منست هفتصد خسرو بفرمان منست لشگر و پیل مرا اندازه نیست هیچ سلطان را چنین آوازه نیست در زمان برجست ایاز نیک نام باز پس میرفت تا هفتاد گام گفت دارم یک سخن با شهریار هست دستوری شهش گفتا بیار گفت اگر داری جهان پر صف شکن لیک محمودی نداری همچو من گر ترا هر دوجهان پر کس بود این چه من دارم مرا می بس بود گر تجلی جمالت آرزوست پای تا سر دیده شو در پیش دوست تا بدان هر دیده در دارالسلام تا ابد دیدار بخشندت مدام دیده بیناست جان را زاد راه از خدای خویش دایم دیده خواه

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل گشت مجنون هر زمان شوریده تر همچنان در کوی لیلی شد مگر هرچه را در کوی لیلی دید او بوسه بر می داد و می بوسید او گه در و دیوار در بر می گرفت گاه راه از پای تا سر می گرفت نعره می زد در میان کوی خوش خاک می افشاند از هر سوی خوش روز دیگر آن یکی گفتش که دوش از چه کردی آن همه بانگ و خروش هیچ دیوار و دری نگذاشتی می گرفتی در بر و می داشتی هیچ از در کار بر نگشایدت هیچ از دیوار در نگشایدت کرد مجنون یاد سوگندی عظیم گفت تا در کوی او گشتم مقیم من ندیدم در میان کوی او بر در و دیوار الا روی او بوسه گر بر در زنم لیلی بود خاک اگر بر سر کنم لیلی بود چون همه لیلی بود در کوی او کوی لیلی نبودم جز روی او هر زمانی صد بصر می بایدت هر بصر را صد نظر می بایدت تا بدان هر یک نگاهی می کنی صد تماشای الهی می کنی دل که دارد این نظر اندک قدر می نیاساید زمانی از نظر گر به جای یک نظر بودی هزار آن هزاران دیده بودی غرق کار عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل بود مردی از عرب در کار خام خوش به پنج انگشت میخوردی طعام سایلی گفتش که ای بر بینوا هین مرا آگاه گردان تا چرا تو به پنج انگشت خوردی این طعام گفت زان کانگشت شش نیست ای غلام گر بجای پنج شش بودی مرا هر شش من بارکش بودی مرا گر هزاران دیده داری ای غلام آن نظر را باید آن جمله مدام گر شود هردو جهان زیر و زبر بس بود هر دو جهان را آن نظر گر شود هر دو جهان در خاک پست تا ابد این خاکیان را کار هست خاک را چون کار با پاک اوفتاد پیش آدم عرش در خاک اوفتاد عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل بر سر منبر امامی رفته بود گرم گشته این سخن میگفته بود کو خداوندیست بی چون و چرا هرگزش بر دامن آن کبریا از مذلت ذره ننشست گرد نه نشیند نیز کو پاکست و فرد بیدلی را این سخن آمد بگوش بانگ بر زد گفت ای جاهل خموش زانکه خود گرد مذلت گر رواست دایما بر دامن آن کبریاست این همه خاکی نمیبینی مدام تا ابد گرد مذلت این تمام دامن آن کبریا کرده بدست کرده چون گردی بران دامن نشست آدمی را هست همچون حق یکی نیست حق را همچو خویشی بیشکی لاجرم مردم همه در کار اوست منتظر بنشسته دیدار اوست عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل گفت محمود و ایاز سیمبر فخر کردند ای عجب با یکدگر گفت محمود از سر رعناییی کیست چون من در جهان آراییی سند و هند و ترک و روم آن منست هفتصد خسرو بفرمان منست لشگر و پیل مرا اندازه نیست هیچ سلطان را چنین آوازه نیست در زمان برجست ایاز نیک نام باز پس میرفت تا هفتاد گام گفت دارم یک سخن با شهریار هست دستوری شهش گفتا بیار گفت اگر داری جهان پر صف شکن لیک محمودی نداری همچو من گر ترا هر دوجهان پر کس بود این چه من دارم مرا می بس بود گر تجلی جمالت آرزوست پای تا سر دیده شو در پیش دوست تا بدان هر دیده در دارالسلام تا ابد دیدار بخشندت مدام دیده بیناست جان را زاد راه از خدای خویش دایم دیده خواه

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل رهبری بودست الحق رهنمای میهمانی خواست یک روز از خدای گفت در سرش خداوند جهان کایدت فردا پگه یک میهمان روز دیگر مرد کار آغاز کرد هرچه باید میهمان را ساز کرد بعد از آن میکرد هر سویی نگاه پیش درآمد سگی عاجز ز راه مرد آن سگ را براند از پیش خوار همچنان میبود دل در انتظار تا مگر آن میهمان ظاهر شود هدیه حق زودتر حاضر شود کس نگشت البته از راه آشکار میزوان در خواب شد از اضطرار حق خطابش کرد کای حیران خویش چون فرستادم سگی را زان خویش تا تو مهمان داریش کردیش دور تا گرسنه رفت از پیشت نفور مرد چون بیدار شد سرگشته شد در میان اشک و خون آغشته شد میدوید از هر سویی و میشتافت عاقبت در گوشه سگ را بیافت پیش او رفت و بسی زاریش کرد عذر خواست و عزم دلداریش کرد سگ زفان بگشاد و گفت ای مرد راه میهمان میخواهی از حق دیده خواه اینکه از حق میهمان میبایدت دیده در خورتر از آن میبایدت زانکه گر یک ذره دیدارت دهند صد هزاران ساله مقدارت دهند گر نداری دیده از حق دیده خواه زانکه نتوانی شدن بی دیده راه عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۱۰ - حكایت آن یکی دیوانه عالی مقام خضر او را گفت ای مرد تمام رای آن داری که باشی یار من گفت با تو برنیاید کار من زانکه خوردی آب حیوان چندگاه تا بماند جان تو تا دیرگاه من برآنم تا بگویم ترک جان زانکه بی جانان ندارم برگ جان چون تو اندر حفظ جانی مانده ای من بنو هر روز جان افشانده ای بهتر آن باشد که چون مرغان زدام دور میباشیم از هم والسلام عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل گفت هارون عشق مجنون میشنود آن هوس او را چو مجنون در ربود خواست تا دیدار لیلی بیند او پیش لیلی یک نفس بنشیند او خواست لیلی را و چون کردش نگاه سهل آمد روی او در چشم شاه خواند مجنون را و گفت ای بیخبر نیست لیلی را جمالی بیشتر تو چنین مست جمال او شدی وز جنونی درجوال او شدی ترک او گیر و مدارش نیز دوست زانکه بر هم نیم ترکی صد چو اوست گفت تو کی دیدی آن رخسار را عشق مجنون باید آن دیدار را تا نیاید عشق مجنونی پدید کی شود لیلی بخاتونی پدید نیست نقصان در جمال آن نگار هست نقصان در نظر ای شهریار گر بچشم من ببینی روی او توتیا سازی ز خاک کوی او زشت بادا روی لیلی در جهان تا بماند خوبی او در نهان زشت اگر ننماید او ای پادشاه پس شود خلق جهان مجنون راه بود نابینا بسی در هر پسی لیک چون یعقوب بایستی کسی تا چو بوی پیرهن پیدا شود چشمش از بویی چنان بینا شود گر توانی ای امیرالمؤمنین جاودانم دیده ده دور بین تا بدان دیده ز یک یک ذره چیز نقد بینم روی لیلی جمله نیز عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل سایلی پرسید از آن دانای پاک کاخرت چیست آرزو در زیر خاک گفت آنجا بایدم جان در میان در میان جان جمال حق عیان چشم از هر سویم آورده درو بی تشوش رویم آورده درو تا قیامت همچنان خوش مانده بی خبر از آب وآتش مانده گر دمی این زندگی میبایدت پای تا سر بندگی میبایدت بندگی از خود شناسی شد تمام نیست مرد بی ادب صاحب مقام

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل رهبری بودست الحق رهنمای میهمانی خواست یک روز از خدای گفت در سرش خداوند جهان کایدت فردا پگه یک میهمان روز دیگر مرد کار آغاز کرد هرچه باید میهمان را ساز کرد بعد از آن میکرد هر سویی نگاه پیش درآمد سگی عاجز ز راه مرد آن سگ را براند از پیش خوار همچنان میبود دل در انتظار تا مگر آن میهمان ظاهر شود هدیه حق زودتر حاضر شود کس نگشت البته از راه آشکار میزوان در خواب شد از اضطرار حق خطابش کرد کای حیران خویش چون فرستادم سگی را زان خویش تا تو مهمان داریش کردیش دور تا گرسنه رفت از پیشت نفور مرد چون بیدار شد سرگشته شد در میان اشک و خون آغشته شد میدوید از هر سویی و میشتافت عاقبت در گوشه سگ را بیافت پیش او رفت و بسی زاریش کرد عذر خواست و عزم دلداریش کرد سگ زفان بگشاد و گفت ای مرد راه میهمان میخواهی از حق دیده خواه اینکه از حق میهمان میبایدت دیده در خورتر از آن میبایدت زانکه گر یک ذره دیدارت دهند صد هزاران ساله مقدارت دهند گر نداری دیده از حق دیده خواه زانکه نتوانی شدن بی دیده راه عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۱۰ - حكایت آن یکی دیوانه عالی مقام خضر او را گفت ای مرد تمام رای آن داری که باشی یار من گفت با تو برنیاید کار من زانکه خوردی آب حیوان چندگاه تا بماند جان تو تا دیرگاه من برآنم تا بگویم ترک جان زانکه بی جانان ندارم برگ جان چون تو اندر حفظ جانی مانده ای من بنو هر روز جان افشانده ای بهتر آن باشد که چون مرغان زدام دور میباشیم از هم والسلام عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل گفت هارون عشق مجنون میشنود آن هوس او را چو مجنون در ربود خواست تا دیدار لیلی بیند او پیش لیلی یک نفس بنشیند او خواست لیلی را و چون کردش نگاه سهل آمد روی او در چشم شاه خواند مجنون را و گفت ای بیخبر نیست لیلی را جمالی بیشتر تو چنین مست جمال او شدی وز جنونی درجوال او شدی ترک او گیر و مدارش نیز دوست زانکه بر هم نیم ترکی صد چو اوست گفت تو کی دیدی آن رخسار را عشق مجنون باید آن دیدار را تا نیاید عشق مجنونی پدید کی شود لیلی بخاتونی پدید نیست نقصان در جمال آن نگار هست نقصان در نظر ای شهریار گر بچشم من ببینی روی او توتیا سازی ز خاک کوی او زشت بادا روی لیلی در جهان تا بماند خوبی او در نهان زشت اگر ننماید او ای پادشاه پس شود خلق جهان مجنون راه بود نابینا بسی در هر پسی لیک چون یعقوب بایستی کسی تا چو بوی پیرهن پیدا شود چشمش از بویی چنان بینا شود گر توانی ای امیرالمؤمنین جاودانم دیده ده دور بین تا بدان دیده ز یک یک ذره چیز نقد بینم روی لیلی جمله نیز عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل سایلی پرسید از آن دانای پاک کاخرت چیست آرزو در زیر خاک گفت آنجا بایدم جان در میان در میان جان جمال حق عیان چشم از هر سویم آورده درو بی تشوش رویم آورده درو تا قیامت همچنان خوش مانده بی خبر از آب وآتش مانده گر دمی این زندگی میبایدت پای تا سر بندگی میبایدت بندگی از خود شناسی شد تمام نیست مرد بی ادب صاحب مقام

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۱۳ - الحكایة و التمثیل داشتی در راه ایاز سیمبر خانه هر روز بگشادیش در در درون خانه رفتی او پگاه پس از انجا آمدی نزدیک شاه این سخن گفتند پیش شهریار شهریار آنجایگه شد بی قرار خواست تا معلوم گرداند تمام تادر آن خانه چه دارد آن غلام آمد و آن خانه رادر کرد باز پوستینی دید شاه سر فراز حال آن حالی بپرسید از ایاس گفت ای خسرو از اینم خودشناس روز اول چون گشاد این در مرا بوده است این پوستین در بر مرا روز اول کاین غلامت بنده بود در برش این پوستین ژنده بود باز چون امروز چندین قدر یافت نه زخود کزشاه عالی صدر یافت چون به بینم پوستین خود پگاه بعد از آن آیم بخدمت پیش شاه تا فراموشم نگردد کار خویش پای بیرون ننهم از مقدار خویش کآنکه پای از حد خود بیرون نهد پای بر گیرد ز جان در خون نهد عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۱ - المقالة الحادیة عشر سالک جان پرور عالم فروز پیش دوزخ شد چو آتش جمله سوز گفت ای زندان محرومان راه مرجع بی دولتان پادشاه داغ جان خیل مهجوران تویی آتش افروز دل دوران تویی جوهر مدقوق را زهر آمدی نفس سگ را مطبخ قهر آمدی آتش عشق تو شد چون مشعله ساختی دیوانگان را سلسله آن سلاسل گرچه هم اعناق راست لیک لایق گردن عشاق راست جامه جنگ از چه در پوشیده می ندانم با که میکوشیده تو ز عشق از بس که آتش یافتی هر زمانی تشنه تر می تافتی چند تابی زلف دلبندان نه چند سوزی ز آرزومندان نهء ور همه از آرزو سوزی چنین پس چه میسوزی چه افروزی چنین گر خریدی سوز او تا سوختی آنچه بخریدی چرا بفروختی چون تو چندین سوز داری و گداز هم بسوز خویش کار من بساز زین سخن آتش بدوزخ درفتاد گفتیی دریا ببرزخ درفتاد گفت میسوزم من از اندوه خویش آتشین دارم درین غم کوه خویش بر جگر آبم نماند و در جحیم یا همه زقوم یابم یا حمیم من دو مغز افتاده ام در صد زحیر آن دو مغزم آتش است و زمهریر زآدمی و سنگ افروزم همه لیک من از بیم خود سوزم همه نه زملکم بیم ونه از مالک است بیم من از کل شیء هالک است گر برآرد عاشقی آهی ز دل من بسوزم زود ناگاهی ز دل چون دلم از خوف خود ناایمن است بر زفانم جمله جز یا مؤمن است این سررشته چو شمع ای اهل راز اندر آتش کی توانی یافت باز تو برو کاین جایگه جای تو نیست آتش دوزخ ببالای تو نیست سالک آمد پیش پیر دلفروز قصه ای برگفتش الحق جمله سوز پیر گفتش هست دوزخ بیشکی اصل دنیا گرچه باشد اندکی خلق میسوزند در وی جمله پاک هیچکس را نیست زو بیم هلاک گاه بیماریش رنگارنگ نقد گه ز درمانهاش سر از سنگ نقد گاه سرما کرده سردی بیشمار گه زگرمی کرده گرما بی قرار این چنین از عشق دنیا در وله چیست دنیا دار من لا دار له رنج دنیا جمله در خسران دینست ترک آن گفتن همی تحصیل اینست کس بدنیا در اگر باشد جنید هم نیارد کرد موشی مرده صید تا بدین در شاهبازی سر فراز از سر غفلت ندارد دست باز هرچه آن با تو فرو ناید بخاک آن همه دنیا بود نه دین پاک

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۱۳ - الحكایة و التمثیل داشتی در راه ایاز سیمبر خانه هر روز بگشادیش در در درون خانه رفتی او پگاه پس از انجا آمدی نزدیک شاه این سخن گفتند پیش شهریار شهریار آنجایگه شد بی قرار خواست تا معلوم گرداند تمام تادر آن خانه چه دارد آن غلام آمد و آن خانه رادر کرد باز پوستینی دید شاه سر فراز حال آن حالی بپرسید از ایاس گفت ای خسرو از اینم خودشناس روز اول چون گشاد این در مرا بوده است این پوستین در بر مرا روز اول کاین غلامت بنده بود در برش این پوستین ژنده بود باز چون امروز چندین قدر یافت نه زخود کزشاه عالی صدر یافت چون به بینم پوستین خود پگاه بعد از آن آیم بخدمت پیش شاه تا فراموشم نگردد کار خویش پای بیرون ننهم از مقدار خویش کآنکه پای از حد خود بیرون نهد پای بر گیرد ز جان در خون نهد عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۱ - المقالة الحادیة عشر سالک جان پرور عالم فروز پیش دوزخ شد چو آتش جمله سوز گفت ای زندان محرومان راه مرجع بی دولتان پادشاه داغ جان خیل مهجوران تویی آتش افروز دل دوران تویی جوهر مدقوق را زهر آمدی نفس سگ را مطبخ قهر آمدی آتش عشق تو شد چون مشعله ساختی دیوانگان را سلسله آن سلاسل گرچه هم اعناق راست لیک لایق گردن عشاق راست جامه جنگ از چه در پوشیده می ندانم با که میکوشیده تو ز عشق از بس که آتش یافتی هر زمانی تشنه تر می تافتی چند تابی زلف دلبندان نه چند سوزی ز آرزومندان نهء ور همه از آرزو سوزی چنین پس چه میسوزی چه افروزی چنین گر خریدی سوز او تا سوختی آنچه بخریدی چرا بفروختی چون تو چندین سوز داری و گداز هم بسوز خویش کار من بساز زین سخن آتش بدوزخ درفتاد گفتیی دریا ببرزخ درفتاد گفت میسوزم من از اندوه خویش آتشین دارم درین غم کوه خویش بر جگر آبم نماند و در جحیم یا همه زقوم یابم یا حمیم من دو مغز افتاده ام در صد زحیر آن دو مغزم آتش است و زمهریر زآدمی و سنگ افروزم همه لیک من از بیم خود سوزم همه نه زملکم بیم ونه از مالک است بیم من از کل شیء هالک است گر برآرد عاشقی آهی ز دل من بسوزم زود ناگاهی ز دل چون دلم از خوف خود ناایمن است بر زفانم جمله جز یا مؤمن است این سررشته چو شمع ای اهل راز اندر آتش کی توانی یافت باز تو برو کاین جایگه جای تو نیست آتش دوزخ ببالای تو نیست سالک آمد پیش پیر دلفروز قصه ای برگفتش الحق جمله سوز پیر گفتش هست دوزخ بیشکی اصل دنیا گرچه باشد اندکی خلق میسوزند در وی جمله پاک هیچکس را نیست زو بیم هلاک گاه بیماریش رنگارنگ نقد گه ز درمانهاش سر از سنگ نقد گاه سرما کرده سردی بیشمار گه زگرمی کرده گرما بی قرار این چنین از عشق دنیا در وله چیست دنیا دار من لا دار له رنج دنیا جمله در خسران دینست ترک آن گفتن همی تحصیل اینست کس بدنیا در اگر باشد جنید هم نیارد کرد موشی مرده صید تا بدین در شاهبازی سر فراز از سر غفلت ندارد دست باز هرچه آن با تو فرو ناید بخاک آن همه دنیا بود نه دین پاک

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل پاک دینی گفت این نیکو مثل کانکه دنیا جست هست او چون جعل جمع میآرد نجاست را مدام گرد میگرداند آن را بر دوام در زحیر آن بود پیوسته او دل درآن سرگین بصد جان بسته او چون بگرداند گه از پس گه ز پیش آردش تا بر سر سوراخ خویش آن متاع او اگر بیند کسی مهتر از سوراخ او باشد بسی چون دران روزن نگنجد آن متاع بر در روزن کند آن را وداع آن همه جان کنده بگذارد برون پس شود تنها بدان روزن درون هرچه گرد آورده باشد چند گاه جمله بگذارد شود در خاک راه این مثال آدمیست و مال او روشنت گردد از اینجا حال او آنکه عمری سیم و زر آرد بچنگ جمله بگذارد شود در گور تنگ ای به همت از جعل کم آمده نام جسته ننگ عالم آمده تو شده دنیای دون را غره و او وفاداری ندارد ذره پشت روی افتاده هر مویت درو برچه پشتی کرده رویت درو جمله را میآورد میپرورد میکشد در خاک و خونش میخورد چون ترا هم خون بخواهد خورد نیز خون دنیا کم خور آخر ای عزیز دل درین بیغوله دیوان مبند زار بگری و چو بیکاران مخند چند باشی در عذاب خویشتن چند خواهی برد آب خویشتن تو دل پاک خود و جان عزیز کرده در قید یک یک ذره چیز گر رهانی جانت را در رستخیز بانگت آید کای فلان جان رست خیز گر نباشد در همه دنیا جویت میتوان گفتن بمعنی خسرویت چون نباشی بسته یک جو مدام میتوان گفتن ترا خسرو تمام هرچه تو در بند آنی مانده بنده آن تا بجانی مانده ترک دنیا گیر تا سلطان شوی ورنه گر چرخی تو سرگردان شوی عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل وقت غز خلقی بجان درمانده هر کسی دستی ز جان افشانده رخت میکردند پنهان هرکسی پیشوایان گم شده در هر پسی رفت آن دیوانه بر بام بلند ژنده را در سر چوبی فکند چوب گردانید گرد سر بسی مینیندیشید یک جو از کسی گفت ای دیوانگی من بینوا دارم از بر چنین روزی ترا در چنان روزی که جان را بیم بود مرد بیدل خسرو اقلیم بود تو نمیدانی که چون آهو ز سگ راه زن بگریزد از عریان بتک تا ترا نقدیست بند جان تست ور نداری هیچ جمله آن تست هرچه داری ترک کن یکبارگی تا برون آیی ازین بیچارگی عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل شد بگورستان یکی دیوانه کیش ده جنازه پیشش آوردند بیش تا که بر یک مرده کردندی نماز مرده دیگر رسید از پی فراز هر زمانی مرده دیگر رسید تا یکی بردند دیگر در رسید مرد مجنون گفت بر مرده نماز چند باید کرد کاریست این دراز کی توان بر یک بیک تکبیر کرد جمله را باید کنون تدبیر کرد هرچه در هر دو جهان دون خداست بر همه تکبیر باید کرد راست بر در هر مرده نتوان نشست چار تکبیری بکن بر هر چه هست ورنه دنیا زود مردارت کند مرده تر از خویش صد بارت کند نقد دنیا گرچه بسیاری بود چون ز دستت رفت مرداری بود

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل پاک دینی گفت این نیکو مثل کانکه دنیا جست هست او چون جعل جمع میآرد نجاست را مدام گرد میگرداند آن را بر دوام در زحیر آن بود پیوسته او دل درآن سرگین بصد جان بسته او چون بگرداند گه از پس گه ز پیش آردش تا بر سر سوراخ خویش آن متاع او اگر بیند کسی مهتر از سوراخ او باشد بسی چون دران روزن نگنجد آن متاع بر در روزن کند آن را وداع آن همه جان کنده بگذارد برون پس شود تنها بدان روزن درون هرچه گرد آورده باشد چند گاه جمله بگذارد شود در خاک راه این مثال آدمیست و مال او روشنت گردد از اینجا حال او آنکه عمری سیم و زر آرد بچنگ جمله بگذارد شود در گور تنگ ای به همت از جعل کم آمده نام جسته ننگ عالم آمده تو شده دنیای دون را غره و او وفاداری ندارد ذره پشت روی افتاده هر مویت درو برچه پشتی کرده رویت درو جمله را میآورد میپرورد میکشد در خاک و خونش میخورد چون ترا هم خون بخواهد خورد نیز خون دنیا کم خور آخر ای عزیز دل درین بیغوله دیوان مبند زار بگری و چو بیکاران مخند چند باشی در عذاب خویشتن چند خواهی برد آب خویشتن تو دل پاک خود و جان عزیز کرده در قید یک یک ذره چیز گر رهانی جانت را در رستخیز بانگت آید کای فلان جان رست خیز گر نباشد در همه دنیا جویت میتوان گفتن بمعنی خسرویت چون نباشی بسته یک جو مدام میتوان گفتن ترا خسرو تمام هرچه تو در بند آنی مانده بنده آن تا بجانی مانده ترک دنیا گیر تا سلطان شوی ورنه گر چرخی تو سرگردان شوی عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل وقت غز خلقی بجان درمانده هر کسی دستی ز جان افشانده رخت میکردند پنهان هرکسی پیشوایان گم شده در هر پسی رفت آن دیوانه بر بام بلند ژنده را در سر چوبی فکند چوب گردانید گرد سر بسی مینیندیشید یک جو از کسی گفت ای دیوانگی من بینوا دارم از بر چنین روزی ترا در چنان روزی که جان را بیم بود مرد بیدل خسرو اقلیم بود تو نمیدانی که چون آهو ز سگ راه زن بگریزد از عریان بتک تا ترا نقدیست بند جان تست ور نداری هیچ جمله آن تست هرچه داری ترک کن یکبارگی تا برون آیی ازین بیچارگی عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل شد بگورستان یکی دیوانه کیش ده جنازه پیشش آوردند بیش تا که بر یک مرده کردندی نماز مرده دیگر رسید از پی فراز هر زمانی مرده دیگر رسید تا یکی بردند دیگر در رسید مرد مجنون گفت بر مرده نماز چند باید کرد کاریست این دراز کی توان بر یک بیک تکبیر کرد جمله را باید کنون تدبیر کرد هرچه در هر دو جهان دون خداست بر همه تکبیر باید کرد راست بر در هر مرده نتوان نشست چار تکبیری بکن بر هر چه هست ورنه دنیا زود مردارت کند مرده تر از خویش صد بارت کند نقد دنیا گرچه بسیاری بود چون ز دستت رفت مرداری بود

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل میدوید آن عامی زیر و زبر تا نماز مرده در یابد مگر آن یکی دیوانه چون او را بدید کو در آن تعجیل بیخود میدوید گفت چیزی سرد میگردد براه هین بدو تا در رسی آنجایگاه هستی از مردار دنیا ناصبور میروی چون مرده میبینی ز دور میخوری مردار دنیا ماه و سال وین خود از جوعست برمردان حلال تا که یک عاقل برآرد یک دمی جاهلان خوردند در هم عالمی تا بحکمت لقمه لقمان خورد در خیانت خاینی صد جان خورد اهل دنیا چون سگ دیوانه اند در گزندت زانکه بس بیگانه اند میخورند از جهل مرداری بناز میکنند آنگه کفن از مرده باز عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل آن یکی دیوانه میشد غرق شور دفن میکردند مردی را بگور دید کرباسی کفن از دور جای گفت من عریانم از سر تا بپای درکشم از مرده کرباس کفن تا کنم خود را از آنجا پیرهن آن یکی بشنود گفت ای بینوا کی بود این در مسلمانی روا مرد مجنون گفت آخر ای عجب چون کفن بینم شما را روز وشب کز ضلالت میکنید از مرده باز بر من از بهر چه شد این در فراز خاک عالم جمع کن چون خاک بیز بر سر دنیای مردم خوار ریز گر سر اسرار دین داری بگوی ترک این دنیای مرداری بگوی زانکه گر یک لقمه نان بخشد ترا صد بلا مابعد آن بخشد ترا هر زمانی چون زیانی میدهد بو که سودت یک زمانی میدهد عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل مرغکی بانگی زد و لختی بجست سر بجنبانید و بر شاخی نشست چون سلیمان بانگ آن مرغک شنود گفت میدانید تا او را چه بود میکندبرشاخ از دنیا گله زار میگرید که چند از مشغله کز همه دنیای عالم سوز من نیم خرما خورده ام امروز من خاک بر دنیا که سودا میدهد چون منی را نیم خرما میدهد چون زدنیا نیم خرما میبسست هرکه کرمان ملک خواهد ناکسست هرکه او از دار دنیا پاک شد نور مطلق گشت اگرچه خاک شد هرکه او دنیای دون را کم گرفت همچو صبح از صدق خود عالم گرفت عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل بوسعید مهنه شیخ محترم بود در حمام با پیری بهم سخت حمامی خوش ودمساز بود زانکه آب و آتشش هم ساز بود پیر گفت ای شیخ حمامی خوشست وز خوشی هم دلگشا هم دلکشست شیخ گفتش هیچدانی خوش چراست گفت میدانم بگویم با تو راست چون درین حمام شیخی چون تو هست خوش شد و خوش گشت و خوش آمد نشست شیخ گفتش زین بهت خواهم بیان پای من چون آوریدی در میان پیر گفتش تو بگو شیخا جواب کانچه تو گویی جز آن نبود صواب گفت حمامیست خوش از حد برون کز متاع جمله دنیای دون نیست جز سطل و ازاری با تو چیز وانگهی آن هر دو نیست آن تو نیز

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل میدوید آن عامی زیر و زبر تا نماز مرده در یابد مگر آن یکی دیوانه چون او را بدید کو در آن تعجیل بیخود میدوید گفت چیزی سرد میگردد براه هین بدو تا در رسی آنجایگاه هستی از مردار دنیا ناصبور میروی چون مرده میبینی ز دور میخوری مردار دنیا ماه و سال وین خود از جوعست برمردان حلال تا که یک عاقل برآرد یک دمی جاهلان خوردند در هم عالمی تا بحکمت لقمه لقمان خورد در خیانت خاینی صد جان خورد اهل دنیا چون سگ دیوانه اند در گزندت زانکه بس بیگانه اند میخورند از جهل مرداری بناز میکنند آنگه کفن از مرده باز عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل آن یکی دیوانه میشد غرق شور دفن میکردند مردی را بگور دید کرباسی کفن از دور جای گفت من عریانم از سر تا بپای درکشم از مرده کرباس کفن تا کنم خود را از آنجا پیرهن آن یکی بشنود گفت ای بینوا کی بود این در مسلمانی روا مرد مجنون گفت آخر ای عجب چون کفن بینم شما را روز وشب کز ضلالت میکنید از مرده باز بر من از بهر چه شد این در فراز خاک عالم جمع کن چون خاک بیز بر سر دنیای مردم خوار ریز گر سر اسرار دین داری بگوی ترک این دنیای مرداری بگوی زانکه گر یک لقمه نان بخشد ترا صد بلا مابعد آن بخشد ترا هر زمانی چون زیانی میدهد بو که سودت یک زمانی میدهد عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل مرغکی بانگی زد و لختی بجست سر بجنبانید و بر شاخی نشست چون سلیمان بانگ آن مرغک شنود گفت میدانید تا او را چه بود میکندبرشاخ از دنیا گله زار میگرید که چند از مشغله کز همه دنیای عالم سوز من نیم خرما خورده ام امروز من خاک بر دنیا که سودا میدهد چون منی را نیم خرما میدهد چون زدنیا نیم خرما میبسست هرکه کرمان ملک خواهد ناکسست هرکه او از دار دنیا پاک شد نور مطلق گشت اگرچه خاک شد هرکه او دنیای دون را کم گرفت همچو صبح از صدق خود عالم گرفت عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل بوسعید مهنه شیخ محترم بود در حمام با پیری بهم سخت حمامی خوش ودمساز بود زانکه آب و آتشش هم ساز بود پیر گفت ای شیخ حمامی خوشست وز خوشی هم دلگشا هم دلکشست شیخ گفتش هیچدانی خوش چراست گفت میدانم بگویم با تو راست چون درین حمام شیخی چون تو هست خوش شد و خوش گشت و خوش آمد نشست شیخ گفتش زین بهت خواهم بیان پای من چون آوریدی در میان پیر گفتش تو بگو شیخا جواب کانچه تو گویی جز آن نبود صواب گفت حمامیست خوش از حد برون کز متاع جمله دنیای دون نیست جز سطل و ازاری با تو چیز وانگهی آن هر دو نیست آن تو نیز

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل در رهی میرفت هارون گرمگاه دید میلی سر بر آورده براه کرد هارون قصد میل سایه دار گشت بهلول از دگر سوی آشکار گفت بفکن طمطراق ای پرهوس چون ز دنیا سایه میلیت بس سوی باغ و منظر و ایوان و خیل چیست ان یکفیک ظل المیل میل چون فراسر میشود در سایه پس بود بسیار اندک مایه دنیی دون چون نهنگی سرکشید نیک و بد را تا بگردن درکشید جمله را تا حشر بر پیچید دست هیچکس از دام مکر او نجست جمله شیران بزنجیر ویند زیر دست حکم و تسخیر ویند گر ز بی مغزی تو دنیا دوستی چون پیازی پای تا سر پوستی عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل عهد پیشین را یکی استاد بود چارصد صندوق علمش یاد بود کار او جز علم و جز طاعت نبود فارغ او زین هر دو یکساعت نبود بود اندر عهد او پیغامبری وحی حق بگشاد بر جانش دری گفت با آن مرد گوی ای بی قرار گرچه هستی روز وشب در علم وکار چون تو دنیا دوستی حق ذره از تو نپذیرد چه باشی غره چون ز دل دنیات دور افکنده نیست جای تو جز دوزخ سوزنده نیست صد جهان با علم و با معنی بهم دوزخ آرد بار با دنیا بهم تا بود یک ذره دنیا دوستی با تن دوزخ بهم هم پوستی میروی در سرنگونساری که چه دشمن مادوست میداری که چه چند نازی زین سرای خاکسار همچو مرداری و کرکس صد هزار هست دنیا گنده پیری گوژپشت صد هزاران شوی هر روزی بکشت هر زمان گلگونه دیگر کند هر نفس آهنگ صد شوهر کند از طلسم او نشد آگه کسی در میان خاک و خون دارد بسی عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل هست در دریا یکی حیوان گرم نام بوقلمون و هفت اعضاش نرم نرمی اعضای او چندان بود کو هر آن شکلی که خواهد آن بود هر زمان شکلی دگر نیکو کند هرچه بیند خویش مثل او کند چون شود حیوان بحری آشکار او بدان صورت درآید از کنار چون همه چون خویش بینندش ز دور کی شوند از جنس خود هرگز نفور او درآید لاجرم از گوشه خویش را سازد از ایشان توشه چون طلسم او نگردد آشکار او بدین حیلت کند دایم شکار گر دلت آگاه معنی آمدست کار دینت ترک دنیا آمدست عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل عیسی مریم به غاری رفته بود در میان غار مردی خفته بود گفت برخیز ای ز عالم بی خبر کار کن تا توشه یابی مگر گفت من کار دو عالم کرده ام تا ابد ملکی مسلم کرده ام گفت هین کار تو چیست ای مرد راه گفت دنیا شد مرا یکبرگ کاه جمله دنیا به نانی میدهم نان به سگ چون استخوانی میدهم مدتی شد تا ز دنیا فارغم نیستم من طفل بازی بالغم بالغم با لعب و با لهوم چکار فارغم با غفلت و سهوم چکار عیسی مریم چو بشنود این سخن گفت اکنون هرچه میخواهی بکن چون ز دنیا فارغی آزاد خفت خواب خوش بادت بخفت و شاد خفت چون ز دنیا نیستت غمخوارگی کرده داری کارها یکبارگی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل در رهی میرفت هارون گرمگاه دید میلی سر بر آورده براه کرد هارون قصد میل سایه دار گشت بهلول از دگر سوی آشکار گفت بفکن طمطراق ای پرهوس چون ز دنیا سایه میلیت بس سوی باغ و منظر و ایوان و خیل چیست ان یکفیک ظل المیل میل چون فراسر میشود در سایه پس بود بسیار اندک مایه دنیی دون چون نهنگی سرکشید نیک و بد را تا بگردن درکشید جمله را تا حشر بر پیچید دست هیچکس از دام مکر او نجست جمله شیران بزنجیر ویند زیر دست حکم و تسخیر ویند گر ز بی مغزی تو دنیا دوستی چون پیازی پای تا سر پوستی عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل عهد پیشین را یکی استاد بود چارصد صندوق علمش یاد بود کار او جز علم و جز طاعت نبود فارغ او زین هر دو یکساعت نبود بود اندر عهد او پیغامبری وحی حق بگشاد بر جانش دری گفت با آن مرد گوی ای بی قرار گرچه هستی روز وشب در علم وکار چون تو دنیا دوستی حق ذره از تو نپذیرد چه باشی غره چون ز دل دنیات دور افکنده نیست جای تو جز دوزخ سوزنده نیست صد جهان با علم و با معنی بهم دوزخ آرد بار با دنیا بهم تا بود یک ذره دنیا دوستی با تن دوزخ بهم هم پوستی میروی در سرنگونساری که چه دشمن مادوست میداری که چه چند نازی زین سرای خاکسار همچو مرداری و کرکس صد هزار هست دنیا گنده پیری گوژپشت صد هزاران شوی هر روزی بکشت هر زمان گلگونه دیگر کند هر نفس آهنگ صد شوهر کند از طلسم او نشد آگه کسی در میان خاک و خون دارد بسی عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل هست در دریا یکی حیوان گرم نام بوقلمون و هفت اعضاش نرم نرمی اعضای او چندان بود کو هر آن شکلی که خواهد آن بود هر زمان شکلی دگر نیکو کند هرچه بیند خویش مثل او کند چون شود حیوان بحری آشکار او بدان صورت درآید از کنار چون همه چون خویش بینندش ز دور کی شوند از جنس خود هرگز نفور او درآید لاجرم از گوشه خویش را سازد از ایشان توشه چون طلسم او نگردد آشکار او بدین حیلت کند دایم شکار گر دلت آگاه معنی آمدست کار دینت ترک دنیا آمدست عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل عیسی مریم به غاری رفته بود در میان غار مردی خفته بود گفت برخیز ای ز عالم بی خبر کار کن تا توشه یابی مگر گفت من کار دو عالم کرده ام تا ابد ملکی مسلم کرده ام گفت هین کار تو چیست ای مرد راه گفت دنیا شد مرا یکبرگ کاه جمله دنیا به نانی میدهم نان به سگ چون استخوانی میدهم مدتی شد تا ز دنیا فارغم نیستم من طفل بازی بالغم بالغم با لعب و با لهوم چکار فارغم با غفلت و سهوم چکار عیسی مریم چو بشنود این سخن گفت اکنون هرچه میخواهی بکن چون ز دنیا فارغی آزاد خفت خواب خوش بادت بخفت و شاد خفت چون ز دنیا نیستت غمخوارگی کرده داری کارها یکبارگی

%0
10 Bölüm