عطار » مصیبت نامه » بخش چهاردهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل آن مخنث دید ماری را عظیم جست همچون باد بر بامی ز بیم گوییا جست آن زمان از زیر تیغ گفت کاو مردی و سنگی ای دریغ نیست نامردی تو در دست تو خود ندارد زور تیر از شست تو گرچه بسیاری نمایی رستمی نیست ممکن از مخنث محکمی گرچه نامی بس نکو کردت پدر لیک ننگی آمدی تو ای پسر عطار » مصیبت نامه » بخش چهاردهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل در وجود آمد بزرگی را پسر نام حالی روستم کردش پدر خود ز سستی سخت ناچیز آمد او نام بودش روستم حیز آمد او هرکه دون حق ترا نامی نهد تو یقین دان کان ترا دامی نهد گر مسلم می شدی کاری به نام می شدی از نام هرکاری تمام عطار » مصیبت نامه » بخش چهاردهم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل بوسعید مهنه قبضی داشت سخت خادمی را گفت زود ای نیکبخت سخت بی خویشم دمی با خویشم آر هرکه را بینی برون شو پیشم آر تا سخن گوید ز هر جانی مرا راه بگشاید مگر جایی مرا رفت خادم دید گبری خواندش پیش شیخ آوردش و بنشاندش شیخ گفتش حال خویشم بازگوی نقد وقت خویش پیشم بازگوی گبر گفتش ای امام هر یکی در وجود آمد مرا دی کودکی کردمش من نام جاویدان زیاد دوش مرد و شیخ جاویدان زیاد عطار » مصیبت نامه » بخش پانزدهم » بخش ۱ - المقالة الخامسة عشر سالک آمد پیش آتش سر زده آتشی از دل بخرمن در زده گفت ای مریخ طبع سر فراز گرم سیر و زود سوز وتیز تاز هم شهاب و برق از آثار تست گرم رفتن گرم بودن کارتست رجم شیطانی و شیطان هم زتو ای عجب دردی و درمان هم ز تو روح بخش روح حیوانی تویی میزبان نفس انسانی تویی از خطاب حق بهشت جان شدی باغ ابراهیم را ریحان شدی در درون سنگ و آهن ره تراست پاکبازی در جهان بالله تراست هیزمی لعل بدخشانی کنی آهنی یاقوت رمانی کنی عنصر عالی تو میآیی و بس با فلک پهلو تو میسایی و بس از سبک روحی خفیف مطلقی گر بسوزی گر بسازی بر حقی از درخت سبز سر بیرون کنی موسی مشتاق را مفتون کنی موسی از تو یافت راه از دورجای پس مرا در خورد من راهی نمای زین سخن برخاست زاتش رستخیز در دل او آتشی افتاد تیز آب از چشمش روان شد همچو ابر پای بر آتش نماندش هیچ صبر گفت من پیوسته جان سوز آمدم طالب این در شب و روز آمدم دایما در تاب و تب آتش فشان زین حقیقت باز میپرسم نشان چون بسوزم هرچه میآرم بدست بر سر خاکسترم بینی نشست من ازین غم بر سر خاکسترم دیگری را سر براهی چون برم کار من با تفت و با سوزست و بس وین همه عمری نه امروزست و بس من ز گرمی خشک و تر نگذاشتم چون ندیدم هیچ دل برداشتم تو ز من چیزی نیابی خیز رو راه دیگر گیر و خیز ای تیز رو سالک آمد پیش پیر رهنمای قصه خود گفتش از سر تا بپای پیر گفتش هست آتش حرص وآز کار کرده بر همه عالم دراز جمله را در حرص زر انداختست تا ز زر هر کس بتی برساختست بس که ایمان بس که جان در باختند تاجوی زر در میان انداختند
عطار » مصیبت نامه » بخش چهاردهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل آن مخنث دید ماری را عظیم جست همچون باد بر بامی ز بیم گوییا جست آن زمان از زیر تیغ گفت کاو مردی و سنگی ای دریغ نیست نامردی تو در دست تو خود ندارد زور تیر از شست تو گرچه بسیاری نمایی رستمی نیست ممکن از مخنث محکمی گرچه نامی بس نکو کردت پدر لیک ننگی آمدی تو ای پسر عطار » مصیبت نامه » بخش چهاردهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل در وجود آمد بزرگی را پسر نام حالی روستم کردش پدر خود ز سستی سخت ناچیز آمد او نام بودش روستم حیز آمد او هرکه دون حق ترا نامی نهد تو یقین دان کان ترا دامی نهد گر مسلم می شدی کاری به نام می شدی از نام هرکاری تمام عطار » مصیبت نامه » بخش چهاردهم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل بوسعید مهنه قبضی داشت سخت خادمی را گفت زود ای نیکبخت سخت بی خویشم دمی با خویشم آر هرکه را بینی برون شو پیشم آر تا سخن گوید ز هر جانی مرا راه بگشاید مگر جایی مرا رفت خادم دید گبری خواندش پیش شیخ آوردش و بنشاندش شیخ گفتش حال خویشم بازگوی نقد وقت خویش پیشم بازگوی گبر گفتش ای امام هر یکی در وجود آمد مرا دی کودکی کردمش من نام جاویدان زیاد دوش مرد و شیخ جاویدان زیاد عطار » مصیبت نامه » بخش پانزدهم » بخش ۱ - المقالة الخامسة عشر سالک آمد پیش آتش سر زده آتشی از دل بخرمن در زده گفت ای مریخ طبع سر فراز گرم سیر و زود سوز وتیز تاز هم شهاب و برق از آثار تست گرم رفتن گرم بودن کارتست رجم شیطانی و شیطان هم زتو ای عجب دردی و درمان هم ز تو روح بخش روح حیوانی تویی میزبان نفس انسانی تویی از خطاب حق بهشت جان شدی باغ ابراهیم را ریحان شدی در درون سنگ و آهن ره تراست پاکبازی در جهان بالله تراست هیزمی لعل بدخشانی کنی آهنی یاقوت رمانی کنی عنصر عالی تو میآیی و بس با فلک پهلو تو میسایی و بس از سبک روحی خفیف مطلقی گر بسوزی گر بسازی بر حقی از درخت سبز سر بیرون کنی موسی مشتاق را مفتون کنی موسی از تو یافت راه از دورجای پس مرا در خورد من راهی نمای زین سخن برخاست زاتش رستخیز در دل او آتشی افتاد تیز آب از چشمش روان شد همچو ابر پای بر آتش نماندش هیچ صبر گفت من پیوسته جان سوز آمدم طالب این در شب و روز آمدم دایما در تاب و تب آتش فشان زین حقیقت باز میپرسم نشان چون بسوزم هرچه میآرم بدست بر سر خاکسترم بینی نشست من ازین غم بر سر خاکسترم دیگری را سر براهی چون برم کار من با تفت و با سوزست و بس وین همه عمری نه امروزست و بس من ز گرمی خشک و تر نگذاشتم چون ندیدم هیچ دل برداشتم تو ز من چیزی نیابی خیز رو راه دیگر گیر و خیز ای تیز رو سالک آمد پیش پیر رهنمای قصه خود گفتش از سر تا بپای پیر گفتش هست آتش حرص وآز کار کرده بر همه عالم دراز جمله را در حرص زر انداختست تا ز زر هر کس بتی برساختست بس که ایمان بس که جان در باختند تاجوی زر در میان انداختند