Qur'an&Sunnahالقرآن

Necmeddîn Râzî (Dâye) — Mirsâdü'l-İbâd

Necmeddîn Ebû Bekr Abdullah Râzî ed-Dâye · FA

Orijinal Metin (FA)

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » ابتدا » مقدمه بسم الله الرحمن الرحیم حمد بی حد و ثنای بی عد پادشاهی را که وجود هر موجود نتیجه خود اوست وجود هر موجود حمد و ثنای وجود او که وان من شییء الا یسبح بحمد آن خداوندی که از بدیع فطرت و صنیع حکمت به قلم کرم نقوش نفوس را بر صحیفه عدم رقم فرمود و آب حیات معرفت را در ظلمات خلقیت بشریت تعبیه کرد که و فی انفسکم افلا تبصرون قلندروشان تشنه طلب را سکندروار به قدم صدق سلوک راه ظلمات صفات بشری میسر گردانید و به عنایت بی علت خضر صفتان سوخته جگر آتش محبت را به سرچشمه آب حیات معرفت رسانید که او من کان میتا فاحییناه و جعلنا له نورا یمشی به فی الناس و درود بسیار و آفرین بی شمار بر ارواح مقدس و اشباح بی دنس صد و بیست و اند هزار نقطه نبوت و عنصر فتوت باد که سالکان مسالک حقیقت و مقتدایان ممالک شریعت بودند که اولیک الذین اییناهم الکتاب والحکم و النبوه خصوصا بر سرور انبیا و قافله سالار قوافل اولیا محمدمصطفی صلوات الله علیه و علی آله و ازواجه و عترته الطیبین الطاهرین و خلفایه الراشدین الهادین المهدیین و اضحابه اجمعین و سلم تسلیما کثیرا اما بعد اعلمو اخوانی فی الهدی و اعوانی علی التقی و فقناالله و ایاکم للترقی من حضیض البشریه الی ذروه العبودیه و رزقنا وایاکم التخلی عن صفات الناسوتیه و التحلی بصفات اللاهوتیه که مقصود و خلاصه از جملگی آفرینش وجود انسان بود و هر چیزی را که وجودی هست از دو عالم به تبعیت وجود انسان است و اگر نظر تمام افتد باز بیند که خود همه وجود انسان است جهان را بلندی و پستی توی ندانم کیی هر چه هستی توی و مقصود از وجود انسان معرفت ذات و صفات حضرت خداوندی است چنانک داوود علیه السلام پرسید یا رب لماذا خلقت الخلق قال کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لاعرف و معرفت حقیقی جز از انسان درست نیامد زیرا که ملک و جن اگرچه در تعبد با انسان شریک بودنداما انسان در تحمل اعباء بار امانت معرفت از جملگی کاینات ممتاز گشت که انا عرضنا الامانه علی السموات والارض و الجبال فابین ان بحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان مراد از آسمان اهل آسمان است یعنی ملایکه و از زمین اهل زمین یعنی حیوانات و جن و شیاطین و از کوه اهل کوه یعنی و حوش و طیور ازینها هیچ درست نیامد بار امانت معرفت کشیدن الا از انسان از بهر آنک از جملگی آفرینش نفس انسان بود که آینه جمال نمای حضرت الوهیت خواست بود و مظهر و مظهر جملگی صفات او اشارت و خلق آدم علی صورته بدین معنی باشد و خلاصه نفس انسان دل است و دل آینه است و هر دو جهان غلاف آن آینه و ظهور جملگی صفات جمال و جلال حضرت الوهویت بواسطه این آینه که ستریهم آیاتنا فی الافاق و فی انفسهم مقصود وجود انس و جان آینه است منظور نظر در دو جهان آینه است دل آینه جمال شاهنشاهی است وین هر دو جهان غلاف آن آینه است چون نفس انسان که مستعد آینگی است تربیت یابد و به کمال خود رسد ظهور جملگی صفات حق در خود مشاهده کند نفس خود را بشناسد که او را از بهر چه آفریده اند آنکه حقیقت من عرف نفسه فقد عرف ربه محقق او گردد بازداند که او کیست و از برای کدام سر کرامت و فضیلت یافته است این ضعیف گوید ای نسخه نامه الهی که توی وی آینه جمال شاهی که توی بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست در خود بطلب هر آنچ خواهی که توی ولیکن تا نفس انسان به کمال مرتبه صفای آینگی رسد مسالک و مهالک بسیار قطع باید کرد و آن جز به واسطه سلوک بر جاده شریعت و طریقت و حقیقت دست ندهد تا بتدریج چنانک در ابتدا آهن از معدن بیرون می آورند و آن را به لطایف الحیل پرورش گوناگون می دهند در آب و آتش و به دست چندین استاد گذر می کند تا آینه می شود وجود انسان در بدایت معدن آهن این آینه است که الناس معادن کمعادن الذهب و الفضه آن آهن را از معدن وجود انسان به حسن تدبیر بیرون می باید آورد و به تربیت به مرتبه آینگی رسانیدن به تدریج و تدرج ان القناه التی شاهدت رفعتها تنمو و تنبت انبوبا فانبوبا پس این کتاب در بیان سلوک راه دین و وصول به عالم یقین و تربیت نفس انسانی و معرفت صفات ربانی بر پنج باب و چهل فصل بنا می افتد چنانک شرح آن در باب دیباچه بیاید ان شاءالله وحده

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » ابتدا » مقدمه بسم الله الرحمن الرحیم حمد بی حد و ثنای بی عد پادشاهی را که وجود هر موجود نتیجه خود اوست وجود هر موجود حمد و ثنای وجود او که وان من شییء الا یسبح بحمد آن خداوندی که از بدیع فطرت و صنیع حکمت به قلم کرم نقوش نفوس را بر صحیفه عدم رقم فرمود و آب حیات معرفت را در ظلمات خلقیت بشریت تعبیه کرد که و فی انفسکم افلا تبصرون قلندروشان تشنه طلب را سکندروار به قدم صدق سلوک راه ظلمات صفات بشری میسر گردانید و به عنایت بی علت خضر صفتان سوخته جگر آتش محبت را به سرچشمه آب حیات معرفت رسانید که او من کان میتا فاحییناه و جعلنا له نورا یمشی به فی الناس و درود بسیار و آفرین بی شمار بر ارواح مقدس و اشباح بی دنس صد و بیست و اند هزار نقطه نبوت و عنصر فتوت باد که سالکان مسالک حقیقت و مقتدایان ممالک شریعت بودند که اولیک الذین اییناهم الکتاب والحکم و النبوه خصوصا بر سرور انبیا و قافله سالار قوافل اولیا محمدمصطفی صلوات الله علیه و علی آله و ازواجه و عترته الطیبین الطاهرین و خلفایه الراشدین الهادین المهدیین و اضحابه اجمعین و سلم تسلیما کثیرا اما بعد اعلمو اخوانی فی الهدی و اعوانی علی التقی و فقناالله و ایاکم للترقی من حضیض البشریه الی ذروه العبودیه و رزقنا وایاکم التخلی عن صفات الناسوتیه و التحلی بصفات اللاهوتیه که مقصود و خلاصه از جملگی آفرینش وجود انسان بود و هر چیزی را که وجودی هست از دو عالم به تبعیت وجود انسان است و اگر نظر تمام افتد باز بیند که خود همه وجود انسان است جهان را بلندی و پستی توی ندانم کیی هر چه هستی توی و مقصود از وجود انسان معرفت ذات و صفات حضرت خداوندی است چنانک داوود علیه السلام پرسید یا رب لماذا خلقت الخلق قال کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لاعرف و معرفت حقیقی جز از انسان درست نیامد زیرا که ملک و جن اگرچه در تعبد با انسان شریک بودنداما انسان در تحمل اعباء بار امانت معرفت از جملگی کاینات ممتاز گشت که انا عرضنا الامانه علی السموات والارض و الجبال فابین ان بحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان مراد از آسمان اهل آسمان است یعنی ملایکه و از زمین اهل زمین یعنی حیوانات و جن و شیاطین و از کوه اهل کوه یعنی و حوش و طیور ازینها هیچ درست نیامد بار امانت معرفت کشیدن الا از انسان از بهر آنک از جملگی آفرینش نفس انسان بود که آینه جمال نمای حضرت الوهیت خواست بود و مظهر و مظهر جملگی صفات او اشارت و خلق آدم علی صورته بدین معنی باشد و خلاصه نفس انسان دل است و دل آینه است و هر دو جهان غلاف آن آینه و ظهور جملگی صفات جمال و جلال حضرت الوهویت بواسطه این آینه که ستریهم آیاتنا فی الافاق و فی انفسهم مقصود وجود انس و جان آینه است منظور نظر در دو جهان آینه است دل آینه جمال شاهنشاهی است وین هر دو جهان غلاف آن آینه است چون نفس انسان که مستعد آینگی است تربیت یابد و به کمال خود رسد ظهور جملگی صفات حق در خود مشاهده کند نفس خود را بشناسد که او را از بهر چه آفریده اند آنکه حقیقت من عرف نفسه فقد عرف ربه محقق او گردد بازداند که او کیست و از برای کدام سر کرامت و فضیلت یافته است این ضعیف گوید ای نسخه نامه الهی که توی وی آینه جمال شاهی که توی بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست در خود بطلب هر آنچ خواهی که توی ولیکن تا نفس انسان به کمال مرتبه صفای آینگی رسد مسالک و مهالک بسیار قطع باید کرد و آن جز به واسطه سلوک بر جاده شریعت و طریقت و حقیقت دست ندهد تا بتدریج چنانک در ابتدا آهن از معدن بیرون می آورند و آن را به لطایف الحیل پرورش گوناگون می دهند در آب و آتش و به دست چندین استاد گذر می کند تا آینه می شود وجود انسان در بدایت معدن آهن این آینه است که الناس معادن کمعادن الذهب و الفضه آن آهن را از معدن وجود انسان به حسن تدبیر بیرون می باید آورد و به تربیت به مرتبه آینگی رسانیدن به تدریج و تدرج ان القناه التی شاهدت رفعتها تنمو و تنبت انبوبا فانبوبا پس این کتاب در بیان سلوک راه دین و وصول به عالم یقین و تربیت نفس انسانی و معرفت صفات ربانی بر پنج باب و چهل فصل بنا می افتد چنانک شرح آن در باب دیباچه بیاید ان شاءالله وحده

Orijinal Metin (FA)

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » ابتدا » فهرست ابواب و فصول باب اول در دیباچه کتاب و آن مشتمل است بر سه فصل فصل اول در بیان آنک فایده نهادن کتاب در سخن ارباب طریقت و بیان سلوک چه چیزیست فصل دوم در بیان آنک سبب نهادن این کتاب چه بود خاصه به پارسی فصل سیم در بیان آنک این کتاب بر چه نسق و نهج نهاده آمد باب دوم در بیان مبدأ موجودات و آن ۸ مشتمل است بر پنج فصل فصل اول در بیان فطرت ارواح و مراتب و معرفت آن فصل دوم در شرح ملکوتیات و مدارج آن فصل سیم در ظهور عوالم مختلف ملک و ملکوت فصل چهارم در بدایت خلقیت قالب انسان فصل پنجم در بدو تعلق روح به قالب باب سوم در بیان معاش خلق و آن مشتمل است بر بیست فصل فصل اول در بیان حجب روح انسان از تعلق قالب و آفات آن فصل دوم در بیان تعلق روح به قالب و حکمت و فواید آن فصل سیم در بیان احتیاج به انبیا علیهم السلام در پرورش انسان فصل چهارم در بیان سبب نسخ ادیان و ختم نبوت بر محمد علیه السلام فصل پنجم در بیان تربیت قالب انسان بر قانون شریعت فصل ششم در بیان تزیکت نفس انسان و معرفت آن فصل هفتم در بیان تحلیه روح بر قانون حقیقت و معرفت آن فصل هشتم در بیان تصفیه دل بر قانون طریقت و معرفت آن فصل نهم در بیان احتیاج به شیخ در تربیت انسان و سلوک راه فصل دهم در بیان مقام شیخی و شرایط و صفات آن فصل یازدهم در بیان شرایط و صفات مریدی و آداب آن فصل دوازدهم در بیان ا حتیاج به ذکر و اختصاص ذکر به لا اله الاالله فصل سیزدهم در بیان کیفیت ذکر گفتن و شرایط و آداب آن فصل چهاردهم در بیان احتیاج مرید به تلقین ذکر از شیخ و خاصیت آن فصل پانزدهم در بیان احتیاج به خلوت و شرایط و آداب آن فصل شانزدهم در بیان بعضی وقایع غیبی و فرق میان خواب و واقعه فصل هفدهم در بیان مشاهدات انوار و مراتب آن فصل هجدهم در بیان مکاشفات و انواع آن فصل نوزدهم در بیان تجلی ذات و صفات خداوندی فصل بیستم در بیان وصول به حضرت خداوندی بی اتصال و انفصال باب چهارم در بیان معاد نفوس سعدا و اشقیا و آن مشتمل است بر چهار فصل قال الله تعالی فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخیرات باذن الله و قال لایصلیها الا الاشفی الذی کذب وتولی فصل اول در بیان معاد نفس ظالم و آن نفس لوامه است فصل دوم در بیان معاد نفس مقتصد و آن نفس ملهمه است فصل سیم در بیان معاد نفس سابق و آن نفس مطمینه است فصل چهارم در بیان معاد نفس اشقی و آن نفس اماره است باب پنجم در بیان سلوک طوایف مختلف و آن مشتمل است بر هشت فصل فصل اول در بیان سلوک ملوک و ارباب فرمان فصل دوم در بیان حال ملوک و سیرت ایشان با هر طایفه از رعایا و شقفت بر احوال خلق فصل سیم در بیان سلوک وزرا و اصحاب قلم و نواب فصل چهارم در بیان سلوک علما از فقیهان و مذکران و قضا فصل پنجم در بیان سلوک ارباب نعم و اصحاب اموال فصل ششم در بیان سلوک روسا و دهاقین و مزارعان فصل هفتم در بیان سلوک اهل تجارت فصل هشتم در بیان سلوک محترفه و اهل صنایع

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » ابتدا » فهرست ابواب و فصول باب اول در دیباچه کتاب و آن مشتمل است بر سه فصل فصل اول در بیان آنک فایده نهادن کتاب در سخن ارباب طریقت و بیان سلوک چه چیزیست فصل دوم در بیان آنک سبب نهادن این کتاب چه بود خاصه به پارسی فصل سیم در بیان آنک این کتاب بر چه نسق و نهج نهاده آمد باب دوم در بیان مبدأ موجودات و آن ۸ مشتمل است بر پنج فصل فصل اول در بیان فطرت ارواح و مراتب و معرفت آن فصل دوم در شرح ملکوتیات و مدارج آن فصل سیم در ظهور عوالم مختلف ملک و ملکوت فصل چهارم در بدایت خلقیت قالب انسان فصل پنجم در بدو تعلق روح به قالب باب سوم در بیان معاش خلق و آن مشتمل است بر بیست فصل فصل اول در بیان حجب روح انسان از تعلق قالب و آفات آن فصل دوم در بیان تعلق روح به قالب و حکمت و فواید آن فصل سیم در بیان احتیاج به انبیا علیهم السلام در پرورش انسان فصل چهارم در بیان سبب نسخ ادیان و ختم نبوت بر محمد علیه السلام فصل پنجم در بیان تربیت قالب انسان بر قانون شریعت فصل ششم در بیان تزیکت نفس انسان و معرفت آن فصل هفتم در بیان تحلیه روح بر قانون حقیقت و معرفت آن فصل هشتم در بیان تصفیه دل بر قانون طریقت و معرفت آن فصل نهم در بیان احتیاج به شیخ در تربیت انسان و سلوک راه فصل دهم در بیان مقام شیخی و شرایط و صفات آن فصل یازدهم در بیان شرایط و صفات مریدی و آداب آن فصل دوازدهم در بیان ا حتیاج به ذکر و اختصاص ذکر به لا اله الاالله فصل سیزدهم در بیان کیفیت ذکر گفتن و شرایط و آداب آن فصل چهاردهم در بیان احتیاج مرید به تلقین ذکر از شیخ و خاصیت آن فصل پانزدهم در بیان احتیاج به خلوت و شرایط و آداب آن فصل شانزدهم در بیان بعضی وقایع غیبی و فرق میان خواب و واقعه فصل هفدهم در بیان مشاهدات انوار و مراتب آن فصل هجدهم در بیان مکاشفات و انواع آن فصل نوزدهم در بیان تجلی ذات و صفات خداوندی فصل بیستم در بیان وصول به حضرت خداوندی بی اتصال و انفصال باب چهارم در بیان معاد نفوس سعدا و اشقیا و آن مشتمل است بر چهار فصل قال الله تعالی فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخیرات باذن الله و قال لایصلیها الا الاشفی الذی کذب وتولی فصل اول در بیان معاد نفس ظالم و آن نفس لوامه است فصل دوم در بیان معاد نفس مقتصد و آن نفس ملهمه است فصل سیم در بیان معاد نفس سابق و آن نفس مطمینه است فصل چهارم در بیان معاد نفس اشقی و آن نفس اماره است باب پنجم در بیان سلوک طوایف مختلف و آن مشتمل است بر هشت فصل فصل اول در بیان سلوک ملوک و ارباب فرمان فصل دوم در بیان حال ملوک و سیرت ایشان با هر طایفه از رعایا و شقفت بر احوال خلق فصل سیم در بیان سلوک وزرا و اصحاب قلم و نواب فصل چهارم در بیان سلوک علما از فقیهان و مذکران و قضا فصل پنجم در بیان سلوک ارباب نعم و اصحاب اموال فصل ششم در بیان سلوک روسا و دهاقین و مزارعان فصل هفتم در بیان سلوک اهل تجارت فصل هشتم در بیان سلوک محترفه و اهل صنایع

Orijinal Metin (FA)

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب اول » باب اول در دیباچه کتاب و آن مشتمل است بر سه فصل تبرک بقوله تعالی و کنتم ازوجا ثلثه فصل اول فصل اول در بیان آنک فایده نهادن کتاب در سخن ارباب طریقت و بیان سلوک چه چیز است قال الله تعالی فانما یسرناه بلسانک لتبشر به المتقین و تندر به قوما لدا و قال النبی علیه السالام کلمه الحکمه ضاله کل حکیم بدانک سخن حقیقت و بیان سلوک راه طریقت دواعی شوق و بواعث طلب در باطن مستعد طالبان پدید آورد و شرر آتش محبت در دل صدیقان مشتعل گرداند خصوصا چون از منشأ نظر عاشقان صادق وکاملان محقق صادر شود آن را که دل از عشق پر آتش شد هر قصه که گوید همه دلکش باشد تو قصه عاشقان همی کم شنوی بشنو بشنو که قصه شان خوش باشد و نیز بیخبران را از دولت این حدیث انتباهی باشد و بتوان دانست که قفل این سعادت به کدام کلید گشاده شود والاذن تعشق قبل العین احیانا آن قوم را دولت این حدیث از در سمع درآمد ابتدا که گفتند اننا سمعنا منادیا ینادی للایمان ان آمنو بربکم فامنا بلک تخم عشق در زمین دلها ابتدا بدستکاری خطاب الست بربکم انداختند اما تا توفیق تربیت آن تخم کدام صاحب دولت را دادند زیرا که مملکت جاودانی عشق بهر شاه و ملک ندهند ملک طلبش به هر سلیمان ندهند منشور غمش به هر دل و جان ندهند درمان طلبان ز درد او محرومند کین درد به طالبان درمان ندهند هر چند سودای تمنای این حدیث از هیچ سر خالی نیست ولیکن دست طلب هر متمنی به دامن کبریای این دولت نمی رسد لیس الدین بالتمنی این ضعیف گوید تا شد دل خسته فتنه روی کسی باریک ترم ز تاره موی کسی دست همه کس نمی رسد سوی کسی من خود چه کسم هیچ کس کوی کسی و دیگر غرض از بیان سلوک اثبات حجت است و بر بطالان وهواپرستان و بهیمه صفتانی که همگی همت خویش را بر استیفای لذات و شهوات بهیمی و حیوانی و سبعی صرف کرده اند و چون بهایم و انعام به نقد وقت راضی شده و از ذوق مشارب مردان و شرب مقامات مقربان محروم مانده و از کمالات دین ودرجات اهل یقین به صورت نماز و روزه غافلانه آلوده آفات بیکرانه قناعت کرده تا فردا نگویند چون دیگر متحسران که ما از دولت این حدیث بیخبر بودیم لوکنا تسمع او نعقل ما کنا فی اصحاب السعیر جنیدرا – قدس الله روحه العزیز – پرسیدند که مرید را از کلمات مشایخ و حکایات ایشان چه فایده گفت تقویت دل و ثبات بر قدم مجاهده و تجدید عهد طلب گفتنداین را موکدی از قرآن داری گفت بلی و کلا نقص علیک من انباء الرسل مانثبت به فوادک و گفته اند کلمات المشایخ جنودالله فی ارضه یعنی سخنان مشایخ یاری دهنده طالبان است تابیچاره ای را که شیخی کامل نباشد اگر شیطان خواهد که در اثنای طلب و مباشرت ریاضت و مجاهدت به شبهتی یا بدعتی راه طلب او بزند تمسک به کلمات مشایخ کند و نقد واقعه خویش بر محک بیان شافی ایشان زند تااز تصرف وساوس شیطانی و هواجس نفسانی خلاص یابد و بسر جاده صراط مستقیم و مرصاد دین قویم باز آید چه درین راه رهزنان شیاطین الجن والانس بسیاراند که رونده چون بی دلیل و بدرقه رود هرچ زودتر در وادی هلاکش اندازند و جنس این بسی بوده است و کم مثلها فارقتها و هی تصفر شیخ ابوسعید ابی الخیر رحمه الله علیه گفته است مرید باید که هر روز به قدر یک سی پاره ازین حدیث بگوید و بشنود و گفته اند من احب شییا اکثر ذکره به حکم این مقدمات بعضی از روندگان راه طریقت و سالکان عالم حقیقت که ازین دولت صاحب نصاب بودند و درین طریق بر جاده صواب بر قضیه ان لکل شییء زکوه و مقتضای ادوا لکل ذی حق حقه در ذمت کرم خویش واجب شناختند حق به مستحق رسانیدن و از سرچشمه آب حیات معرفت تشنگان بادیه طلب را شربتی چشانیدن تا درد ایشان بر درد و شوق بر شوق و تشنگی بر تشنگی بیفزاید من چون ریگم غم تو چون آب خورم هرچند همی بیش خورم تشنه ترم

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب اول » باب اول در دیباچه کتاب و آن مشتمل است بر سه فصل تبرک بقوله تعالی و کنتم ازوجا ثلثه فصل اول فصل اول در بیان آنک فایده نهادن کتاب در سخن ارباب طریقت و بیان سلوک چه چیز است قال الله تعالی فانما یسرناه بلسانک لتبشر به المتقین و تندر به قوما لدا و قال النبی علیه السالام کلمه الحکمه ضاله کل حکیم بدانک سخن حقیقت و بیان سلوک راه طریقت دواعی شوق و بواعث طلب در باطن مستعد طالبان پدید آورد و شرر آتش محبت در دل صدیقان مشتعل گرداند خصوصا چون از منشأ نظر عاشقان صادق وکاملان محقق صادر شود آن را که دل از عشق پر آتش شد هر قصه که گوید همه دلکش باشد تو قصه عاشقان همی کم شنوی بشنو بشنو که قصه شان خوش باشد و نیز بیخبران را از دولت این حدیث انتباهی باشد و بتوان دانست که قفل این سعادت به کدام کلید گشاده شود والاذن تعشق قبل العین احیانا آن قوم را دولت این حدیث از در سمع درآمد ابتدا که گفتند اننا سمعنا منادیا ینادی للایمان ان آمنو بربکم فامنا بلک تخم عشق در زمین دلها ابتدا بدستکاری خطاب الست بربکم انداختند اما تا توفیق تربیت آن تخم کدام صاحب دولت را دادند زیرا که مملکت جاودانی عشق بهر شاه و ملک ندهند ملک طلبش به هر سلیمان ندهند منشور غمش به هر دل و جان ندهند درمان طلبان ز درد او محرومند کین درد به طالبان درمان ندهند هر چند سودای تمنای این حدیث از هیچ سر خالی نیست ولیکن دست طلب هر متمنی به دامن کبریای این دولت نمی رسد لیس الدین بالتمنی این ضعیف گوید تا شد دل خسته فتنه روی کسی باریک ترم ز تاره موی کسی دست همه کس نمی رسد سوی کسی من خود چه کسم هیچ کس کوی کسی و دیگر غرض از بیان سلوک اثبات حجت است و بر بطالان وهواپرستان و بهیمه صفتانی که همگی همت خویش را بر استیفای لذات و شهوات بهیمی و حیوانی و سبعی صرف کرده اند و چون بهایم و انعام به نقد وقت راضی شده و از ذوق مشارب مردان و شرب مقامات مقربان محروم مانده و از کمالات دین ودرجات اهل یقین به صورت نماز و روزه غافلانه آلوده آفات بیکرانه قناعت کرده تا فردا نگویند چون دیگر متحسران که ما از دولت این حدیث بیخبر بودیم لوکنا تسمع او نعقل ما کنا فی اصحاب السعیر جنیدرا – قدس الله روحه العزیز – پرسیدند که مرید را از کلمات مشایخ و حکایات ایشان چه فایده گفت تقویت دل و ثبات بر قدم مجاهده و تجدید عهد طلب گفتنداین را موکدی از قرآن داری گفت بلی و کلا نقص علیک من انباء الرسل مانثبت به فوادک و گفته اند کلمات المشایخ جنودالله فی ارضه یعنی سخنان مشایخ یاری دهنده طالبان است تابیچاره ای را که شیخی کامل نباشد اگر شیطان خواهد که در اثنای طلب و مباشرت ریاضت و مجاهدت به شبهتی یا بدعتی راه طلب او بزند تمسک به کلمات مشایخ کند و نقد واقعه خویش بر محک بیان شافی ایشان زند تااز تصرف وساوس شیطانی و هواجس نفسانی خلاص یابد و بسر جاده صراط مستقیم و مرصاد دین قویم باز آید چه درین راه رهزنان شیاطین الجن والانس بسیاراند که رونده چون بی دلیل و بدرقه رود هرچ زودتر در وادی هلاکش اندازند و جنس این بسی بوده است و کم مثلها فارقتها و هی تصفر شیخ ابوسعید ابی الخیر رحمه الله علیه گفته است مرید باید که هر روز به قدر یک سی پاره ازین حدیث بگوید و بشنود و گفته اند من احب شییا اکثر ذکره به حکم این مقدمات بعضی از روندگان راه طریقت و سالکان عالم حقیقت که ازین دولت صاحب نصاب بودند و درین طریق بر جاده صواب بر قضیه ان لکل شییء زکوه و مقتضای ادوا لکل ذی حق حقه در ذمت کرم خویش واجب شناختند حق به مستحق رسانیدن و از سرچشمه آب حیات معرفت تشنگان بادیه طلب را شربتی چشانیدن تا درد ایشان بر درد و شوق بر شوق و تشنگی بر تشنگی بیفزاید من چون ریگم غم تو چون آب خورم هرچند همی بیش خورم تشنه ترم

Orijinal Metin (FA)

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب اول » فصل دوم قال الله تعالی و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه لیبین لهم و قال النبی علیه السلام کلم الناس علی قدرعقولهم بدانک اگرچه در طریقت کتب مطول و مختصر بسیار ساخته اند و در آن بسی معانی و حقایق پرداخته ولیکن بیشتر به زبان تازی است و پارسی زبانان را از آن زیادت فایده ای نیست با یار نو از غم کهن باید گفت با او به زبان او سخن باید گفت لاتفعل و افعل نکند چندین سود چون با عجمی کن و مکن باید گفت مدتی بود تا جمعی طالبان محقق و مریدان صادق هر وقت ازین ضعیف با قلت بضاعت و عدم استطاعت مجموعه ای به پارسی التماس می کردند اگرچه پیش از این چند مجموعه در قلم آمده بود به حسب استعداد و التماس هر طایفه فاما مجموعه ای می خواستند قلیل الحجم کثیر المعنی که از ابتدا و انتهای آفرینش و بدو سلوک و نهایت سیر و مقصد و مقصود عاشق و معشوق خبر دهد هم جام جهان نمای باشد و هم آینه جمال نمای هم استفادت مبتدی ناقص را شامل بود و هم افادت منتهی کامل را و تا این ضعیف در بلاد عراق و خراسان گاه در سفر و گاه در حضر بود از تعویقات و آفات فتنه های گوناگون فراغت و فرصت نمی یافت که بر اتمام آن اقدام نماید چه هر روز فتنه ای به نوعی دیگر ظاهر می شد که موجب تفرقه دل و توزع خاطر بود خود گویی فتنه دران دیار وطن دارد خواجه علیه الصلوه والسم وقتی فرموده است الفتنه من هاهنا واشار الی المشرق مع هذا بدان فتنه ها راضی نبودیم و قضای آسمانی و تقدیر ربانی را گردن ننهادیم و به صبر و تسلیم پیش نیامدیم و شکر نعمت دین واسلام نگزاردیم و بعض الشراهون من بعض برنخواندیم و کفران نعمت مسلمانی کردیم تا لاجرم ناگاه صدمات سطوات ولین کفرتم ان غذابی لشدید در ان دیار و اهل آن دیار رسید و به شومی فسق فساق و ظلم ظلمه بر مقتضای سنت واذا اردنا ان نهلک قریه امرنا مترفیها ففسقوا فیها فحق علیها القول فدمر ناها تدمیرا دمار از آن ولایت و اهل آن ولایت برآورد القصه هرانچ کرد گردون ز جفا حق باید گفت بود دون حق ما شکرانه نعمتش نمی کردم هیچ تا لاجرمم فکند در رنج و عنا در تاریخ شهور سنه سبع و عشر و ستمایه لشکر مخذول کفار تتار – خدلهم الله و دمرهم – استیلا یافت بر آن دیار و آن فتنه و فساد و قتل واسر و هدم و حرق که از آن ملاعین ظاهر گشت در هیچ عصر در دیار کفر و اسلام کس نشان نداده است و در هیچ تاریخ نیامده الا آنچه خواجه علیه الصلواه و السلام از فتنه های آخرالزمان خبر باز داده است و فرموده لاتقوم الساعه حتی تقاتلوا الترک صغار الاعین حمرالوجوه ذلف الانوف کان و جوههم المجان المطرفه صفت این کفار ملاعین کرده است و فرموده که قیامت برنخیزد تا آنگاه که شما با ترکان قتال نکنید قومی که چشمهای ایشان خرد باشد و بینیهای ایشان پهن بود و رویهای ایشان سرخ بود و فراخ همچون سپر پوست در کشیده و بعد از آن فرموده است و یکثرالهرج قیل یا رسول الله و ما الهرج قال القتل القتل فرمود که قتل بسیار شود به حقیقت این واقعه آن است که خواجه علیه الصلوه و السلام به نور نبوت پیش از ششصد و اند سال باز دیده بود قتل ازین بیشتر چگونه بود که از یک شهرری که مولد و منشأ این ضعیف است و ولایت آن قیاس کرده اند کمابیش پانصد هزار آدمی بقتل آمده است و اسیر گشته و فتنه و فساد آن ملاعین بر جملگی اسلام و اسلامیان از آن زیادت است که در حیز عبارت گنجد و این واقعه از آن شایع تر است در جهان که به شرح حاجت افتد و اگر عیاذابالله غیرت و حمیت اسلام در نهاد ملوک و سلاطین بجنبد که عهده رعایت مسلمانی و مسلمانان در ذمت ایشان است که الامیر راع علی و رعیته هو مسول عنهم و اریحیت و رجولیت دین دامن جان ایشان نگیرد تا باتفاق جمعیتی کنند و کمر انقیاد فرمان انفروا خفافا و ثقالا و جاهدوا باموالکم و انفسکم فی سبیل الله بر میان جان بندند و نفس و مال و ملک در دفع این فتنه فدا کنند بوی آن می آید که یکبارگی مسلمانی بر انداخته شود با آنک اکثر بلاد اسلام بر افتاد این بقیت نیز بر اندازند شاهان جهان بجملگی بشتابید تا بوک بقیتی ز دین دریابید اسلام ز دست رفت بس بیخبرید بگرفت جهان کفر شما در خوابید خوف و خطر آن است که از مسلمانی آنقدر اسمی و رسمی که مانده بود به شومی معامله ما مدعیان بی معنی چنان برخیزد که نه اسم ماند و نه رسم و روی در حجب عزت بدا الاسلام غریبا و سیعود کما بدأغریبا نهد اللهم نبهنا من نومه الغافلین ربنا لا تواخذنا بسوء اعمالنا و لا تسلط علینا من لایرحمنا ربنا و لاتحملنا ما لا طاقه لنابه واعف عنا و اغفرلنا و ارحمنا انت مولینا فانصرنا علی القوم الکافرین مقصود این کچون قهر و غلبه این ملاعین مخاذیل پدید آمد این ضعیف قرب یک سال در دیار عراق صبر می کرد و بر امید آنک مگر شب دیجور این فتنه و بلا را صبح عافیتی بدهد و خورشید سعادت طلوع کند هرگونه مقاسات شداید و محن می کرد تا از سر اطفال و عورات نباید رفت و از صحبت دوستان و عزیزان مفارقت نباید کرد و به ترک مقر و مسکن نباید گفت نه روی آن بود که متعلقان را بجملگی از آن دیار بیرون آورد و نه دل بار می داد که جمله را در معرض هلاک و تلف بگذارد عاقبت چون بلا به غایت رسید و محنت به نهایت و کار بجان رسید و کارد باستخوان الضرورات تبیح المحظورات بربایست خواند و امتثال یا ایهاالذین آمنو علیکم انفسکم لایضرکم من ضل اذا اهتدیتم نمودن و متعلقان را جمله بترک گفتن ومن نجا برأسه فقد ربح را غنیمت شمردن و بر سنت الفرارمما لایطاق من سنن المرسلین رفتن و عزیزان را ببلا سپردن بی بلا نازنین شمرد او را چون بلا دید در سپرد او را تا بدانی که وقت پیچا پیچ هیچکس مر ترا نباشد هیچ این ضعیف از شهر همدان که مسکن وی بود به شب بیرون آمد با جمعی درویشان و عزیزان در معرض خطری هرچ تمامتر در شهور سنه ثمان عشر و ستمایه براه اربیل و بر عقب این ضعیف خبر چنان رسید که کفار ملاعین دمرهم الله و اخزاهم به شهر همدان آمدند و حصار دادند و اهل شهر به قدر وسع بکوشیدند وچون طاقت مقاومت نماند کفار دست یافتند و شهر بستدند و خلق بسیار را شهید کردند و بسی اطفال و عورات را اسیر بردند و خرابی تمام کردند و متعلقان و اقربا این ضعیف را که به شهر ری بودند بیشتر شهید کردند یارید به باغ ما تکرگی و ز گلبن ما نماند برگی اناالله و انا الیه راجعون و چون امید از وطن و مسکن مألوف منقطع شد صلاح دین و دنیا دران دید که مسکن در دیاری سازد که درو اهل سنت و جماعت باشند و از آفت بدعت و هوا و تعصب پاک بود و به امن و عدل آراسته باشد و رخص اسعار و خصب معیشت بود و در آن دیار پادشاهی دیندار دین پرور عالم عادل منصف متمیز باشد که قدر اهل دین داند و حق اهل فضل شناسد هر چند تفحص کرد از ارباب نظر و اصحاب تجارت که بر احوال بلاد و اقالیم جهان وقوف داشتند باتفاق گفتند دیاری بدین صفات و بلادی بدین خاصیات درین وقت بلاد روم است که هم مذهب اهل سنت و جماعت آراسته است و هم بعدل وانصاف و امن و رخص پیراسته و بحمدالله پادشاهی در آن دیار از بقیت آل سلجوق و یادگار آن خاندان مبارک است که هر آسایش و راحت و امن و فراغت که اهل اسلام یافتند از سایه چتر همایون اهل آن خاندان یافتند و آن خیرات و مبرات که در عهد میمون آن پادشاهان دیندار دین پرور انارالله براهینهم بوده است از غزوات و فتوحات دیار کفر و اخذ قلاع و حصون از ملاحده وبنای مدارس و خانقاهات و مساجد و منابر و جوامع و پلها و رباطها و بیمارستانها و دیگر مواضع خیر و توفیر و تربیت علما و تبرک و اعزاز زهاد و عباد و شفقت و رحمت بر رعایا و انواع تقربات به حضرت عزت در هیچ عهد نبوده است و این معنی از آن معروف تر و مشهورتر است که به اطناب حاجت افتد چه در جملگی دیار عرب و عجم از ترکستان و فرغانه و ماوراءالنهر و خوارزم و خراسان و غور و غرجستان و غزنی و هندوستان و کابل و زابل و سیستان وکرمان و پارس و خوزستان و عراقین و دیار بکر وارمن و شام و ساحل و مصر و روم و غیران مآثر خوب ایشان و بندگان ایشان ظاهرست و زبانهای اهل اسلام بر ادعیه صالحه و اثنیه فاتحه آن خاندان مبارک ماهر پادشاه تعالی عاطفت و مرحمت و شفقت و رأفت ایشان را وسیلت درجات و موجب قربات گرداناد و برکات عدل گستری و دین پروری ایشان را تا منقرض عالم درین خاندان مبارک ایشان باقی داراد بمنه وجوده چون این ضعیف را این معنی محقق گشت دانست که اسباب جمعیت و فراغت و دل پروری و نشر علم و دعوت بندگان بحق و رعایت حقوق اصحاب خلوت جز درآن دیار مهیا و مهنا نگردد خصوصا در پناه دولت این خاندان مبارک که دعاگویی این خاندان این ضعیف را از آبا و اجداد میراث رسیده است و حقوق نعم ایشان بر ذمت این ضعیف و جمله اهل اسلام متوجه واجب شناخت بی توقف روی بدین خطه مبارک نهادن و در حریم این ممالک که هر روز بر افزون باد و از شر و کید کفار محفوظ ومصون مقام ساختن و به دعای دولت قاهره ثبتها الله مشغول بودن چون سعادت مساعدت نمود و توفیق رفیق گشت افتان و خیزان با جمعی عزیزان به حدود این دیار مبارک رسید و از اتفاق حسنه بشهر ملطیه صد هزار سعادت و دولت در صورت قدوم مبارک شیخ الشیوخ علامه العالم قطب الوقت بقیه المشایخ شهاب المله والدین عمرالسهروردی متع الله المسلمین بطول بقایه ولابعد منا برکه انفاسه و لقایه استقبال کرد آن را سعادتی بزرگ و دولتی شگرف شمرد و فالی خوب گرفت و چون به شرف خدمت او مشرف شد آن بزرگوار را به شکر ایادی و مکرمات و توفیقات که پادشاه اسلام سلطان السلاطین خلدالله سلطانه و اعلی قدره و شانه در حق او یافته بود رطب اللسان یافت و یا خواص و عوام بعضی از فضایل و شمایل آن عرق مطهر و روح مصور شرح می داد در اثنای آن حالت و معرض آن مقالت اشارت به این ضعیف کرد و فرمود چون از وطن مألوف و مسکن مشغوف بی اختیار دورافتادی و به اضطرار وقت و جمعیت بیاد دادی و عسی ان تکر هواشییا و هو خیرلکم باری درین دیار مبارک بپای ودر حریم این ممالک ثبات نمای و اذا اعشبت فانزل را کارفرمای و اگر چه دنیا اقامت را نشاید و عمر بیوفا بسی نپاید ولیکن بقیت عمر در پناه دولت این پادشاه جوانبخت پیر صفت وسلطان دین پرور بنده سیرت بسر بر فاذااصبت فالزم هر چند سنت این طایفه عزلت و انقطاع و خوف و خلوت است واجتناب از صحبت ملوک و سلاطین و ترک مخالطت اما از چنین پادشاه موفق که هم از علم نصیبی تمام دارد و هم از ثمرات ریاضات و مجاهدات نصابی کامل و محب و مربی ارباب علوم و اصحاب قلوب است بکلی منقطع نباید شد و خود را و خلق را از فواید و منافع آن حضرت محروم نگردانید و ازین نمط کلمتی چند فرمود و برین نیت استخارت کرد و درین معنی به خط شریف حرفی چند بنواب حضرت در قلم آورد و فرمود بعد از استخارت و مشورت باحضرت جلت حال برین قضیه روی نمود این ضعیف اشارت آن بزرگ را اشارت حق دانست و از فرموده او تجاوز نتوانست ودر حال آن بزرگ چون خورشید طالع شد و چون باد در حرکت آمد و این خاکسار با دیده پر آب و دل پر آتش چون ابر که از کنار دریا بازگردد گر انبار روی به حضرت آسمان رفعت نهاد چه از گرانباری درر فواید آن بحروچه از گرانباری مشقت هجر اما هاتف سعادت به صدهزار دولت بشارت می داد و اقبال دریافت حضرت سلطنت را جابر هر خلل مینهاد و به سراین ضعیف ندا می کرد که واردان حضرت ملوک را از تحفه ای فراخور حال ایشان نه در خور همت ملوک چاره ای نباشد و تو بس مفلسی و و بی سرمایه و آن حضرت حضرتی بلند پایه این ضعیف گفت اگرچه گفته اند چاره عشاق را دانم که در بیچارگی است لیک من جانی کنم با این همه بیچارگی هر چند آن پایه بسی بلند است بلندتر از پایه سلیمانی نیست و هر چند این ضعیف بی سرمایه است کمتر از موری نتواند بود آن حضرت سلیمان مرتبت را تحفتی مورصفاته حاصل کند و به زبان دو بیت تمهید عذر عجز خود نهد و گوید شاها بر تو به تحفه صدجان بردن کمتر بود از زیره به کرمان بردن لیکن دانی که رسم موران باشد پای ملخی نزد سلیمان بردن پس هر چند این ضعیف در تمنای طلب آن تحفه در میدان فکر کر و فر می کرد و در بحر اندیشه غوطه می خورد و گرد دستگاه دنیاوی و پایگاه اخروی برمی گشت هیچ سررشته ای به دست نمی افتاد که در آن حضرت پایمردی کردی گرد همه دستگاه خود برگشتم پایم به سفال پاره ای در نامد چون از همه باز ماند آیه فانهم عدولی الا رب العالمین بر همه خواند و از سر عجز و تحیر و افتادگی و تکسر روی به حضرت کریم علی الاطلاق و معبود باستحقاق نهاد و زنبیل نیاز در دست همت گرفت و بر عادت هر روزه آنجا بدریوزه رفت درحال حضرت وهابی بر سنت کرم ادعونی استجب لکم درهای خزاین فضل گشود و از هرگونه انواع نمعت بدین ضعیف نمود و فرمود از دفاین این خزاین هرچ خواهی بردار و بیش ازین دل در بند مدار این ضعیف گفت خداوندا اگر از نعمتهای دنیاوی بردارم در آن حضرت از آن بی شمارست و درنظر همت آن صاحب دولت بس بی اعتبار است و اگر از معاملات دینی بردارم بحمدالله آنجا انبار بر انبارست و کشتی همت او از بار طاعت گرانبارست و اگراز انواع علوم بردارم در آن حضرت علم و علما بسیارست و از انواع علوم خروار بر خروارست و قطار در قطار چون لطف خداوندی علو همت این ضعیف می شناخت او را به هزاران لطف و کرم بنواخت و گفت ای ایاز حضرت محمودی ما وای مخلص عبودیت آستانه معبودتی ما ای عاشق افروخته نور جمال ما و ای پروانه سوخته شمع جلال ما ان من العلم کهییه المکنون لایعلمها الا العلما بالله فاذا نطق به لم ینکره الا اهل الغره بالله ما در خزانه گوهرهای ناسفته است دست پرماس هیچ جوهری نگشته و در پس تتق غیب ابکار نهفته است دست هیچ داماد به دامان عصمت ایشان نرسیده لم یطمیهن انس قبلهم و لاجان و عقدی چند ازین گوهرهای ثمین با تنی چند ازین ابکار حورالعین تحفه وار به حضرت بنده بر گزینده ما و سلطان بر کشیده ما بر آن یوسف چاهی حضرت عزیز ما و ایوب صابر بلای لطف آمیزها آن سایه اسم ذات ما و مظهر معانی صفات ما آن ناصر اولیاء ما و قاهر اعداء ما علاء الدنیا والدین غیاث السلام و المسلمین بقیه و افتخار آل سلجوق ابوالفتح کیقبادبن کیخسرو بن قلیج ارسلان اعلی الله سلطانه و اصلح فی الدین و الدنیا شأنه واعز جنوده و اعوانه و قوی حجته و برهانه که در بازار عقیدت هیچ متاع این رواج ندارد و در رسته این سیرت و سریرت هیچ تحفه این بها نیارد و از کرامت این حالت فتح و فتوح این مقالت در ماه مبارک رمضان سنه ثمان عشر افتاد بشهر قیصریه وقتی که ابواب خزاین رحمت گشاده بود و خوان کرم عام نهاده و صلای هل من سایل هل من داع در داده این ساعت را غنیمت شمرده آمد و عنان قلم بدست تصرف غیب سپرده شد تا هر گوهر ثمین که از مواهب غیب به ممکن دل رسد زبان قلم در سلک عبارت کشد و بر طبق ورق نهد و به تحفه بدان طرف برد و گوید یا ایهاالعزیز مسنا و اهلنا الضرورجینا بیضاعه مزجاه پس این ضعیف بعد از استخارت و استعانت به حضرت عزت این عروس غیبی را به زیور القاب همایون آن پادشاه دین پرور و سلطان عدل گستر آن آسمان چتر ستاره منجوق افتخار و بقیت آل سلجوق ضاعف الله جلاله و مدفی الخافقین ظلاله مزین و متحلی گردانید بیت خدای جهان را فراوان سپاس که گوهر سپردم به گوهرشناس بداند چو از جان بدو بنگردد چه جان کنده ام تا که جان پرورد امید به عنایت بی علت و کرم بی نهایت پادشاه تعالی و تقدس چنان است که بیان و بنان این ضعیف را از سهو و زلل و خطا و خلل محفوظ و مصون دارد و در خزاین مکنونات غیب بر دل و زبان گشاده گرداند و بر قانون متابعت سید اولین و آخرین این مقصود بحصول موصول کند و ما را و خوانندگان را در دو جهان نافع وشافع سازد و مقبول دلها و منظور نظرها گرداند ان شاء الله العزیز و هو حسبنا و علیه توکلنا ربنالا تزغ قلوبنا بعداذ هدیتنا و هب لنا من لدنک رحمه انک انت الوهاب

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب اول » فصل دوم قال الله تعالی و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه لیبین لهم و قال النبی علیه السلام کلم الناس علی قدرعقولهم بدانک اگرچه در طریقت کتب مطول و مختصر بسیار ساخته اند و در آن بسی معانی و حقایق پرداخته ولیکن بیشتر به زبان تازی است و پارسی زبانان را از آن زیادت فایده ای نیست با یار نو از غم کهن باید گفت با او به زبان او سخن باید گفت لاتفعل و افعل نکند چندین سود چون با عجمی کن و مکن باید گفت مدتی بود تا جمعی طالبان محقق و مریدان صادق هر وقت ازین ضعیف با قلت بضاعت و عدم استطاعت مجموعه ای به پارسی التماس می کردند اگرچه پیش از این چند مجموعه در قلم آمده بود به حسب استعداد و التماس هر طایفه فاما مجموعه ای می خواستند قلیل الحجم کثیر المعنی که از ابتدا و انتهای آفرینش و بدو سلوک و نهایت سیر و مقصد و مقصود عاشق و معشوق خبر دهد هم جام جهان نمای باشد و هم آینه جمال نمای هم استفادت مبتدی ناقص را شامل بود و هم افادت منتهی کامل را و تا این ضعیف در بلاد عراق و خراسان گاه در سفر و گاه در حضر بود از تعویقات و آفات فتنه های گوناگون فراغت و فرصت نمی یافت که بر اتمام آن اقدام نماید چه هر روز فتنه ای به نوعی دیگر ظاهر می شد که موجب تفرقه دل و توزع خاطر بود خود گویی فتنه دران دیار وطن دارد خواجه علیه الصلوه والسم وقتی فرموده است الفتنه من هاهنا واشار الی المشرق مع هذا بدان فتنه ها راضی نبودیم و قضای آسمانی و تقدیر ربانی را گردن ننهادیم و به صبر و تسلیم پیش نیامدیم و شکر نعمت دین واسلام نگزاردیم و بعض الشراهون من بعض برنخواندیم و کفران نعمت مسلمانی کردیم تا لاجرم ناگاه صدمات سطوات ولین کفرتم ان غذابی لشدید در ان دیار و اهل آن دیار رسید و به شومی فسق فساق و ظلم ظلمه بر مقتضای سنت واذا اردنا ان نهلک قریه امرنا مترفیها ففسقوا فیها فحق علیها القول فدمر ناها تدمیرا دمار از آن ولایت و اهل آن ولایت برآورد القصه هرانچ کرد گردون ز جفا حق باید گفت بود دون حق ما شکرانه نعمتش نمی کردم هیچ تا لاجرمم فکند در رنج و عنا در تاریخ شهور سنه سبع و عشر و ستمایه لشکر مخذول کفار تتار – خدلهم الله و دمرهم – استیلا یافت بر آن دیار و آن فتنه و فساد و قتل واسر و هدم و حرق که از آن ملاعین ظاهر گشت در هیچ عصر در دیار کفر و اسلام کس نشان نداده است و در هیچ تاریخ نیامده الا آنچه خواجه علیه الصلواه و السلام از فتنه های آخرالزمان خبر باز داده است و فرموده لاتقوم الساعه حتی تقاتلوا الترک صغار الاعین حمرالوجوه ذلف الانوف کان و جوههم المجان المطرفه صفت این کفار ملاعین کرده است و فرموده که قیامت برنخیزد تا آنگاه که شما با ترکان قتال نکنید قومی که چشمهای ایشان خرد باشد و بینیهای ایشان پهن بود و رویهای ایشان سرخ بود و فراخ همچون سپر پوست در کشیده و بعد از آن فرموده است و یکثرالهرج قیل یا رسول الله و ما الهرج قال القتل القتل فرمود که قتل بسیار شود به حقیقت این واقعه آن است که خواجه علیه الصلوه و السلام به نور نبوت پیش از ششصد و اند سال باز دیده بود قتل ازین بیشتر چگونه بود که از یک شهرری که مولد و منشأ این ضعیف است و ولایت آن قیاس کرده اند کمابیش پانصد هزار آدمی بقتل آمده است و اسیر گشته و فتنه و فساد آن ملاعین بر جملگی اسلام و اسلامیان از آن زیادت است که در حیز عبارت گنجد و این واقعه از آن شایع تر است در جهان که به شرح حاجت افتد و اگر عیاذابالله غیرت و حمیت اسلام در نهاد ملوک و سلاطین بجنبد که عهده رعایت مسلمانی و مسلمانان در ذمت ایشان است که الامیر راع علی و رعیته هو مسول عنهم و اریحیت و رجولیت دین دامن جان ایشان نگیرد تا باتفاق جمعیتی کنند و کمر انقیاد فرمان انفروا خفافا و ثقالا و جاهدوا باموالکم و انفسکم فی سبیل الله بر میان جان بندند و نفس و مال و ملک در دفع این فتنه فدا کنند بوی آن می آید که یکبارگی مسلمانی بر انداخته شود با آنک اکثر بلاد اسلام بر افتاد این بقیت نیز بر اندازند شاهان جهان بجملگی بشتابید تا بوک بقیتی ز دین دریابید اسلام ز دست رفت بس بیخبرید بگرفت جهان کفر شما در خوابید خوف و خطر آن است که از مسلمانی آنقدر اسمی و رسمی که مانده بود به شومی معامله ما مدعیان بی معنی چنان برخیزد که نه اسم ماند و نه رسم و روی در حجب عزت بدا الاسلام غریبا و سیعود کما بدأغریبا نهد اللهم نبهنا من نومه الغافلین ربنا لا تواخذنا بسوء اعمالنا و لا تسلط علینا من لایرحمنا ربنا و لاتحملنا ما لا طاقه لنابه واعف عنا و اغفرلنا و ارحمنا انت مولینا فانصرنا علی القوم الکافرین مقصود این کچون قهر و غلبه این ملاعین مخاذیل پدید آمد این ضعیف قرب یک سال در دیار عراق صبر می کرد و بر امید آنک مگر شب دیجور این فتنه و بلا را صبح عافیتی بدهد و خورشید سعادت طلوع کند هرگونه مقاسات شداید و محن می کرد تا از سر اطفال و عورات نباید رفت و از صحبت دوستان و عزیزان مفارقت نباید کرد و به ترک مقر و مسکن نباید گفت نه روی آن بود که متعلقان را بجملگی از آن دیار بیرون آورد و نه دل بار می داد که جمله را در معرض هلاک و تلف بگذارد عاقبت چون بلا به غایت رسید و محنت به نهایت و کار بجان رسید و کارد باستخوان الضرورات تبیح المحظورات بربایست خواند و امتثال یا ایهاالذین آمنو علیکم انفسکم لایضرکم من ضل اذا اهتدیتم نمودن و متعلقان را جمله بترک گفتن ومن نجا برأسه فقد ربح را غنیمت شمردن و بر سنت الفرارمما لایطاق من سنن المرسلین رفتن و عزیزان را ببلا سپردن بی بلا نازنین شمرد او را چون بلا دید در سپرد او را تا بدانی که وقت پیچا پیچ هیچکس مر ترا نباشد هیچ این ضعیف از شهر همدان که مسکن وی بود به شب بیرون آمد با جمعی درویشان و عزیزان در معرض خطری هرچ تمامتر در شهور سنه ثمان عشر و ستمایه براه اربیل و بر عقب این ضعیف خبر چنان رسید که کفار ملاعین دمرهم الله و اخزاهم به شهر همدان آمدند و حصار دادند و اهل شهر به قدر وسع بکوشیدند وچون طاقت مقاومت نماند کفار دست یافتند و شهر بستدند و خلق بسیار را شهید کردند و بسی اطفال و عورات را اسیر بردند و خرابی تمام کردند و متعلقان و اقربا این ضعیف را که به شهر ری بودند بیشتر شهید کردند یارید به باغ ما تکرگی و ز گلبن ما نماند برگی اناالله و انا الیه راجعون و چون امید از وطن و مسکن مألوف منقطع شد صلاح دین و دنیا دران دید که مسکن در دیاری سازد که درو اهل سنت و جماعت باشند و از آفت بدعت و هوا و تعصب پاک بود و به امن و عدل آراسته باشد و رخص اسعار و خصب معیشت بود و در آن دیار پادشاهی دیندار دین پرور عالم عادل منصف متمیز باشد که قدر اهل دین داند و حق اهل فضل شناسد هر چند تفحص کرد از ارباب نظر و اصحاب تجارت که بر احوال بلاد و اقالیم جهان وقوف داشتند باتفاق گفتند دیاری بدین صفات و بلادی بدین خاصیات درین وقت بلاد روم است که هم مذهب اهل سنت و جماعت آراسته است و هم بعدل وانصاف و امن و رخص پیراسته و بحمدالله پادشاهی در آن دیار از بقیت آل سلجوق و یادگار آن خاندان مبارک است که هر آسایش و راحت و امن و فراغت که اهل اسلام یافتند از سایه چتر همایون اهل آن خاندان یافتند و آن خیرات و مبرات که در عهد میمون آن پادشاهان دیندار دین پرور انارالله براهینهم بوده است از غزوات و فتوحات دیار کفر و اخذ قلاع و حصون از ملاحده وبنای مدارس و خانقاهات و مساجد و منابر و جوامع و پلها و رباطها و بیمارستانها و دیگر مواضع خیر و توفیر و تربیت علما و تبرک و اعزاز زهاد و عباد و شفقت و رحمت بر رعایا و انواع تقربات به حضرت عزت در هیچ عهد نبوده است و این معنی از آن معروف تر و مشهورتر است که به اطناب حاجت افتد چه در جملگی دیار عرب و عجم از ترکستان و فرغانه و ماوراءالنهر و خوارزم و خراسان و غور و غرجستان و غزنی و هندوستان و کابل و زابل و سیستان وکرمان و پارس و خوزستان و عراقین و دیار بکر وارمن و شام و ساحل و مصر و روم و غیران مآثر خوب ایشان و بندگان ایشان ظاهرست و زبانهای اهل اسلام بر ادعیه صالحه و اثنیه فاتحه آن خاندان مبارک ماهر پادشاه تعالی عاطفت و مرحمت و شفقت و رأفت ایشان را وسیلت درجات و موجب قربات گرداناد و برکات عدل گستری و دین پروری ایشان را تا منقرض عالم درین خاندان مبارک ایشان باقی داراد بمنه وجوده چون این ضعیف را این معنی محقق گشت دانست که اسباب جمعیت و فراغت و دل پروری و نشر علم و دعوت بندگان بحق و رعایت حقوق اصحاب خلوت جز درآن دیار مهیا و مهنا نگردد خصوصا در پناه دولت این خاندان مبارک که دعاگویی این خاندان این ضعیف را از آبا و اجداد میراث رسیده است و حقوق نعم ایشان بر ذمت این ضعیف و جمله اهل اسلام متوجه واجب شناخت بی توقف روی بدین خطه مبارک نهادن و در حریم این ممالک که هر روز بر افزون باد و از شر و کید کفار محفوظ ومصون مقام ساختن و به دعای دولت قاهره ثبتها الله مشغول بودن چون سعادت مساعدت نمود و توفیق رفیق گشت افتان و خیزان با جمعی عزیزان به حدود این دیار مبارک رسید و از اتفاق حسنه بشهر ملطیه صد هزار سعادت و دولت در صورت قدوم مبارک شیخ الشیوخ علامه العالم قطب الوقت بقیه المشایخ شهاب المله والدین عمرالسهروردی متع الله المسلمین بطول بقایه ولابعد منا برکه انفاسه و لقایه استقبال کرد آن را سعادتی بزرگ و دولتی شگرف شمرد و فالی خوب گرفت و چون به شرف خدمت او مشرف شد آن بزرگوار را به شکر ایادی و مکرمات و توفیقات که پادشاه اسلام سلطان السلاطین خلدالله سلطانه و اعلی قدره و شانه در حق او یافته بود رطب اللسان یافت و یا خواص و عوام بعضی از فضایل و شمایل آن عرق مطهر و روح مصور شرح می داد در اثنای آن حالت و معرض آن مقالت اشارت به این ضعیف کرد و فرمود چون از وطن مألوف و مسکن مشغوف بی اختیار دورافتادی و به اضطرار وقت و جمعیت بیاد دادی و عسی ان تکر هواشییا و هو خیرلکم باری درین دیار مبارک بپای ودر حریم این ممالک ثبات نمای و اذا اعشبت فانزل را کارفرمای و اگر چه دنیا اقامت را نشاید و عمر بیوفا بسی نپاید ولیکن بقیت عمر در پناه دولت این پادشاه جوانبخت پیر صفت وسلطان دین پرور بنده سیرت بسر بر فاذااصبت فالزم هر چند سنت این طایفه عزلت و انقطاع و خوف و خلوت است واجتناب از صحبت ملوک و سلاطین و ترک مخالطت اما از چنین پادشاه موفق که هم از علم نصیبی تمام دارد و هم از ثمرات ریاضات و مجاهدات نصابی کامل و محب و مربی ارباب علوم و اصحاب قلوب است بکلی منقطع نباید شد و خود را و خلق را از فواید و منافع آن حضرت محروم نگردانید و ازین نمط کلمتی چند فرمود و برین نیت استخارت کرد و درین معنی به خط شریف حرفی چند بنواب حضرت در قلم آورد و فرمود بعد از استخارت و مشورت باحضرت جلت حال برین قضیه روی نمود این ضعیف اشارت آن بزرگ را اشارت حق دانست و از فرموده او تجاوز نتوانست ودر حال آن بزرگ چون خورشید طالع شد و چون باد در حرکت آمد و این خاکسار با دیده پر آب و دل پر آتش چون ابر که از کنار دریا بازگردد گر انبار روی به حضرت آسمان رفعت نهاد چه از گرانباری درر فواید آن بحروچه از گرانباری مشقت هجر اما هاتف سعادت به صدهزار دولت بشارت می داد و اقبال دریافت حضرت سلطنت را جابر هر خلل مینهاد و به سراین ضعیف ندا می کرد که واردان حضرت ملوک را از تحفه ای فراخور حال ایشان نه در خور همت ملوک چاره ای نباشد و تو بس مفلسی و و بی سرمایه و آن حضرت حضرتی بلند پایه این ضعیف گفت اگرچه گفته اند چاره عشاق را دانم که در بیچارگی است لیک من جانی کنم با این همه بیچارگی هر چند آن پایه بسی بلند است بلندتر از پایه سلیمانی نیست و هر چند این ضعیف بی سرمایه است کمتر از موری نتواند بود آن حضرت سلیمان مرتبت را تحفتی مورصفاته حاصل کند و به زبان دو بیت تمهید عذر عجز خود نهد و گوید شاها بر تو به تحفه صدجان بردن کمتر بود از زیره به کرمان بردن لیکن دانی که رسم موران باشد پای ملخی نزد سلیمان بردن پس هر چند این ضعیف در تمنای طلب آن تحفه در میدان فکر کر و فر می کرد و در بحر اندیشه غوطه می خورد و گرد دستگاه دنیاوی و پایگاه اخروی برمی گشت هیچ سررشته ای به دست نمی افتاد که در آن حضرت پایمردی کردی گرد همه دستگاه خود برگشتم پایم به سفال پاره ای در نامد چون از همه باز ماند آیه فانهم عدولی الا رب العالمین بر همه خواند و از سر عجز و تحیر و افتادگی و تکسر روی به حضرت کریم علی الاطلاق و معبود باستحقاق نهاد و زنبیل نیاز در دست همت گرفت و بر عادت هر روزه آنجا بدریوزه رفت درحال حضرت وهابی بر سنت کرم ادعونی استجب لکم درهای خزاین فضل گشود و از هرگونه انواع نمعت بدین ضعیف نمود و فرمود از دفاین این خزاین هرچ خواهی بردار و بیش ازین دل در بند مدار این ضعیف گفت خداوندا اگر از نعمتهای دنیاوی بردارم در آن حضرت از آن بی شمارست و درنظر همت آن صاحب دولت بس بی اعتبار است و اگر از معاملات دینی بردارم بحمدالله آنجا انبار بر انبارست و کشتی همت او از بار طاعت گرانبارست و اگراز انواع علوم بردارم در آن حضرت علم و علما بسیارست و از انواع علوم خروار بر خروارست و قطار در قطار چون لطف خداوندی علو همت این ضعیف می شناخت او را به هزاران لطف و کرم بنواخت و گفت ای ایاز حضرت محمودی ما وای مخلص عبودیت آستانه معبودتی ما ای عاشق افروخته نور جمال ما و ای پروانه سوخته شمع جلال ما ان من العلم کهییه المکنون لایعلمها الا العلما بالله فاذا نطق به لم ینکره الا اهل الغره بالله ما در خزانه گوهرهای ناسفته است دست پرماس هیچ جوهری نگشته و در پس تتق غیب ابکار نهفته است دست هیچ داماد به دامان عصمت ایشان نرسیده لم یطمیهن انس قبلهم و لاجان و عقدی چند ازین گوهرهای ثمین با تنی چند ازین ابکار حورالعین تحفه وار به حضرت بنده بر گزینده ما و سلطان بر کشیده ما بر آن یوسف چاهی حضرت عزیز ما و ایوب صابر بلای لطف آمیزها آن سایه اسم ذات ما و مظهر معانی صفات ما آن ناصر اولیاء ما و قاهر اعداء ما علاء الدنیا والدین غیاث السلام و المسلمین بقیه و افتخار آل سلجوق ابوالفتح کیقبادبن کیخسرو بن قلیج ارسلان اعلی الله سلطانه و اصلح فی الدین و الدنیا شأنه واعز جنوده و اعوانه و قوی حجته و برهانه که در بازار عقیدت هیچ متاع این رواج ندارد و در رسته این سیرت و سریرت هیچ تحفه این بها نیارد و از کرامت این حالت فتح و فتوح این مقالت در ماه مبارک رمضان سنه ثمان عشر افتاد بشهر قیصریه وقتی که ابواب خزاین رحمت گشاده بود و خوان کرم عام نهاده و صلای هل من سایل هل من داع در داده این ساعت را غنیمت شمرده آمد و عنان قلم بدست تصرف غیب سپرده شد تا هر گوهر ثمین که از مواهب غیب به ممکن دل رسد زبان قلم در سلک عبارت کشد و بر طبق ورق نهد و به تحفه بدان طرف برد و گوید یا ایهاالعزیز مسنا و اهلنا الضرورجینا بیضاعه مزجاه پس این ضعیف بعد از استخارت و استعانت به حضرت عزت این عروس غیبی را به زیور القاب همایون آن پادشاه دین پرور و سلطان عدل گستر آن آسمان چتر ستاره منجوق افتخار و بقیت آل سلجوق ضاعف الله جلاله و مدفی الخافقین ظلاله مزین و متحلی گردانید بیت خدای جهان را فراوان سپاس که گوهر سپردم به گوهرشناس بداند چو از جان بدو بنگردد چه جان کنده ام تا که جان پرورد امید به عنایت بی علت و کرم بی نهایت پادشاه تعالی و تقدس چنان است که بیان و بنان این ضعیف را از سهو و زلل و خطا و خلل محفوظ و مصون دارد و در خزاین مکنونات غیب بر دل و زبان گشاده گرداند و بر قانون متابعت سید اولین و آخرین این مقصود بحصول موصول کند و ما را و خوانندگان را در دو جهان نافع وشافع سازد و مقبول دلها و منظور نظرها گرداند ان شاء الله العزیز و هو حسبنا و علیه توکلنا ربنالا تزغ قلوبنا بعداذ هدیتنا و هب لنا من لدنک رحمه انک انت الوهاب

Orijinal Metin (FA)

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب اول » فصل سیم قال الله تعالی وهو الذی یبدو الخلق ثم یعیده و قال النبی صلی الله علیه وسلم یموت الناس علی ما عاش فیه و یحشر الناس علی مامات علیه بدانک انسان را به حکم این آیت و خبر سه حالت ثابت می شود اول بدایت فطرت و آن را مبدأ خوانیم و دوم مدت ایام حیات و آن را معاش می گوییم سیم حالت قطع تعلق روح از قالب به اضطرار یا از صفات قالب به اختیار و آن را معاد می نهیم پس این کتاب مبنی بر سه اصل می افتد از مبدأ و معاش و معاد در هر اصل با بی نهاده می آید مشتمل بر چند فصل تادر هر مقام شمه ای از احوال انسان فراخور این مختصر بیان کرده شود ان شاء الله چنانکه در باب مبدأ از بدایت فطرت ارواح و اشباح و ملک و ملکوت شرحی داده آید و در باب معاش از تربیت انسان و سیر و سلوک او در اطوار بشریت و انوار روحانیت و تبدیل اخلاق و تغییر صفات و احوال مختلف او در اثنای روش و احتیاج به اسباب تربیت طرفی نموده شود و درباب معاد از مراجعت و معاودت نفوس سعدا و اشقیا و مرجع و معاد هر صنف بیانی کرده آید بر قانون روش انبیا و اولیا و یک باب در بیان سلوک طوایف مختلف بدان مقرون شود تا هر طایفه ای از فواید این کتاب محظوظ و بهره مند باشند و یک باب در دیباچه کتاب گفته آمده است جملگی کتاب بر پنج باب و چهل فصل بنا می افتد چنانک در فهرست شرح آن نموده آمد تبرک و تیمن در عدد پنج ابواب بدانچ بنای اسلام بر پنج رکن است که بنی الاسلام علی خمس شهاده ان لا اله الا الله و ان محمد رسول الله و اقام الصلوه و ایتاء الزکوه و صوم شهر رمضان و حج البیت من استطاع الیه حدیث صحیح است به روایت عبدالله بن عمر رضی الله عنهما و در فصول عدد چهل تبرک بدانچ در تربیت انسان عدد اربعین خصوصیتی دارد چنانک فرمود واذ واعدنا موسی اربعین لیله وخواجه علیه السلام میفرماید من اخلص الله اربعین صباحا ظهرت ینابیع الحکمه من قلبه علی لسانه و در اول هر فصل آیتی از قرآن و حدیثی از پیغامبر صلی الله علیه و سلم مناسب آن فصل آورده آید تاتمسک به کتاب و سنت بود و چون از ابتدا تا انتها شرح کمال و نقصان انسان و پرورش و روش او در هر حالتی از حالات و مقامات داده آید محکی باشد مدعیان راه طریقت و حقیقت را و ارباب سلوک و معرفت را که نقد وقت خود را بر آن می زنند اگر از امارات و علامات مقامی ازین مقامات در خویشتن یابند مستظهر و امیدوار باشند که قدم بر جاده حق دارند و بر صراط مستقیم می روند و اگر ازین معنی در خود خبری نبینند غرور نفس و عشوه شیطان نخرند و پندار مغرورانه از دماغ بیرون کنند و بر طریق صواب قدم در راه طلب نهند و به حرفهای پوسیده مغرور نشوند سودای میان تهی ز سر بیرون کن وز ناز بکاه و در نیاز افزون کن استاد تو عشق است چو آنجا برسی او خود به زبان حال گوید چون کن و نام کتاب هم بر منوال احوال کتاب نهاده آمد مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد تحفه للسلطان کیقباد جعله الله من خواص العباد و سلکه سبیل الرشاد و هلک اعداد اهلاک ثمود و عاد و چون مرید صادق و طالب عاشق از سر صدق و تأنی نه از سر هوا و تمنی مطالعه کند و بر اصول این فصول اطلاع یابد واقف گردد که او کیست و از کجا آمده است و چون آمده است و به چه کار آمده است و کجا خواهد رفت و چون خواهد رفت و مقصد و مقصود او چیست جانا دل عاقلان عالم ریش است زین یک منزل که جمله را در پیش است از تیغ اجل بریده در طشت فنا زین غم سر صدهزار زیرک بیش است و معلوم گردد که روح پاک علوی نورانی را در صورت قالب خاکی سفلی ظلمانی کشیدن چه حکمت بود و باز مفارقت دادن و قطع تعلق روح از قالب کردن و خرابی صورت چراست و باز در حشر قالب را نشر کردن و کسوت روح ساختن سبب چیست آنکه از زمره اولیک کالانعام بل هم اضل بیرون آید و به مرتبه انسانی رسد و از حجاب غفلت یعلمون ظاهرا من الحیوه الدنیا و هم عن الاخره هم غافلون خلاص یابد و قدم به ذوق و شوق در راه سلوک نهد تا آنچ در نظر آورد در قدم آورد که ثمره نظر ایمان است و ثمره قدم عرفان بیچاره فلسفی و دهری و طبایعی که ازین هر دو مقام محرومند و سرگشته و گم گشته تا یکی از فضلا که به نزد ایشان به فضل و حکمت و کیاست معروف ومشهورست و آن عمر خیام است از غایت حیرت در تیه ضلالت او را جنس این بیتها می باید گفت و اظهار نابینایی کرد بیت در دایره ای کامدن و رفتن ماست او را نه بدایت نه نهایت پیداست کس می نزند دمی درین عالم راست کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست بیت دارنده چو ترکیب طبایع آراست باز از چه قبل فکندش اندر کم و کاست گر زشت آمد پس این صور عیب گر است ور خوب آمد خرابی از بهر چراست آن سرگشته نابینای فانها لاتعمی الابصار و لکن تعمی القلوب التی فی الصدور را خبر نیست که حق تعالی را بندگانی اند که در متابعت سید اولین و آخرین بر کل کاینات عبور کرده اند و از قاب قوسین در گذشته و درسر اوادنی همگی هستی خویش کم زده ودیده بصیرت را به کحل مازاغ البصر و ماطغی مکحل گردانیده و در مطالعه رای من آیات ربه الکبری استفادت نوری از انوار یهدی الله لنوره من یشاء کرده که بدان نور در مقام بی یبصر بدایت عالم امر که مبدأ ارواح است مشاهده کرده اند و بازدیده که از کتم عدم هر چیز چگونه به صحرای وجود می آید و خواهد آمد نامنقرض عالم و سر وجود هریک بدانسته و منتهای هر صنف از موجودات بشناخته و مرجع و معاد هر طایفه معاینه کرده واز دریچه ازل به ابد نگریسته و پرگار صفت گرد دایره ازل و ابد برآمده و به کرات از وجود به عدم رفته و از عدم به وجود آمده گاه موجود معدوم بوده و گاه معدوم موجود بوده و گاه نه موجود و نه معدوم بوده و در زیر این پرده بینوایان را اسرار بسیار است و این معانی لایق ادراک هر عقل که آلوده هواست نباشد و بیشتر خلق طامات پندارند و هر یک را سری بزرگ است از اسرار مکنون غیب که جز دیده اهل غیب بر آن نیفتد که گفته اند زبان لالان هم مادر لالان داند بیت تا با غم عشق تو هم آواز شدم صد باره زیادت به عدم باز شدم زان سوی عدم نیز بسی پیمودم رازی بودم کنون همه راز شدم کجااند آنچنان نابینایان گم گشته تا اگر دریشان دردطلب بینایی باقی بودی به تأیید ربانی به اندکی روزگار به دستکاری طریقت سبل خود بینی از چشم حقیقت بین ایشان برداشته شدی به شرط تسلیم تا از نابینایی صم بکم عمی فهم لایعقلون خلاص یافتندی بعد از آن همه لاف لو کشف الغطاءها از ددت یقینا زدندی و چون دلخواه چنان بودکه بر مایده فایده این کتاب خواص و عوام نشینند و هر طایفه از اجناس و انواع خلق علی اختلاف طبقاتهم از مقامات مقربان بی نصیب نمانند و از مشارب اولیای حق بی چاشنی نباشند چنانک از صنعت و حرفت وزی و کسوت خویش بیرون نباید آمد که کارها مهمل ماند و حاجات ضروری خلق مختل گردد درباب پنجم بیان سلوک هر طایفه کرده آید چه هیچ طایفه ای نیست که از حرفت و صنعت او راهی به حضرت حق نیست و راهی به بهشت و راهی به دوزخ بلک از زیر قدم هر شخص این سه راه برمیخیزید اماصراط مستقیم آن راه است که به حق می رود و راه بهشت از دست راست و راه دوزخ از دست چپ چنانکه میفرماید و کنتم ازواجایلاته فاصحاب المیمنه ما اصحاب المیمنه واصحاب امشأمه ما اصحاب المشأمه و السابقون السابقون اولیک المقربون و مشایخ گفته اندالطرق الی الله بعدد انفاس الخلق و مراد از انفاس خلق قدمگاه و حرفت و صنعت ایشان است که آنجا نفس می زنند و مثال این چون راه کعبه است که از هر موضع و جانب و جهت که خلق باشند در جمله جهان راهی باشد به کعبه و من حیث خرجت فول و جهک شطر المسجد الحرام اما اول خروج شرطی بزرگ است درین باب چون حاصل آید دوم شرط توجه به جهت کعبه بباید تا نماز درست آید اما حج درست نیاید و شرط سیم باید و آن قطع مسافت بعد است چون این سه شرط حاصل آمد حج میسر شود همچنین هر طایفه ای در صنعت و حرفت خویش باید که اول از حظ نفس و نصیب خویش خروج کنند و در هر کار توجه راست به حق آرند و به قدم صدق قطع مسافت هستی واجب شناسند تا به کعبه وصال برسندکه فینما تولوافثم وجه الله بیت با خودمنشین که همنشین رهزن تست وز خویش ببر که آفت تو تن تست گفتنی که ز من بدو مسافت چند است ای دوست ز تو بدو مسافت من تست شرح حق معامله هر طایفه در مقام خویش بر سبیل ایجاز و اقتصار داده آید ان شاء الله و از عبارات مغلق و الفاظ غریب و مسجعات تکلفی احتراز رود تا مبتدی و منتهی را مفید بود و خاص و عام را موافق رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی و صلی الله علی محمد و آله

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب اول » فصل سیم قال الله تعالی وهو الذی یبدو الخلق ثم یعیده و قال النبی صلی الله علیه وسلم یموت الناس علی ما عاش فیه و یحشر الناس علی مامات علیه بدانک انسان را به حکم این آیت و خبر سه حالت ثابت می شود اول بدایت فطرت و آن را مبدأ خوانیم و دوم مدت ایام حیات و آن را معاش می گوییم سیم حالت قطع تعلق روح از قالب به اضطرار یا از صفات قالب به اختیار و آن را معاد می نهیم پس این کتاب مبنی بر سه اصل می افتد از مبدأ و معاش و معاد در هر اصل با بی نهاده می آید مشتمل بر چند فصل تادر هر مقام شمه ای از احوال انسان فراخور این مختصر بیان کرده شود ان شاء الله چنانکه در باب مبدأ از بدایت فطرت ارواح و اشباح و ملک و ملکوت شرحی داده آید و در باب معاش از تربیت انسان و سیر و سلوک او در اطوار بشریت و انوار روحانیت و تبدیل اخلاق و تغییر صفات و احوال مختلف او در اثنای روش و احتیاج به اسباب تربیت طرفی نموده شود و درباب معاد از مراجعت و معاودت نفوس سعدا و اشقیا و مرجع و معاد هر صنف بیانی کرده آید بر قانون روش انبیا و اولیا و یک باب در بیان سلوک طوایف مختلف بدان مقرون شود تا هر طایفه ای از فواید این کتاب محظوظ و بهره مند باشند و یک باب در دیباچه کتاب گفته آمده است جملگی کتاب بر پنج باب و چهل فصل بنا می افتد چنانک در فهرست شرح آن نموده آمد تبرک و تیمن در عدد پنج ابواب بدانچ بنای اسلام بر پنج رکن است که بنی الاسلام علی خمس شهاده ان لا اله الا الله و ان محمد رسول الله و اقام الصلوه و ایتاء الزکوه و صوم شهر رمضان و حج البیت من استطاع الیه حدیث صحیح است به روایت عبدالله بن عمر رضی الله عنهما و در فصول عدد چهل تبرک بدانچ در تربیت انسان عدد اربعین خصوصیتی دارد چنانک فرمود واذ واعدنا موسی اربعین لیله وخواجه علیه السلام میفرماید من اخلص الله اربعین صباحا ظهرت ینابیع الحکمه من قلبه علی لسانه و در اول هر فصل آیتی از قرآن و حدیثی از پیغامبر صلی الله علیه و سلم مناسب آن فصل آورده آید تاتمسک به کتاب و سنت بود و چون از ابتدا تا انتها شرح کمال و نقصان انسان و پرورش و روش او در هر حالتی از حالات و مقامات داده آید محکی باشد مدعیان راه طریقت و حقیقت را و ارباب سلوک و معرفت را که نقد وقت خود را بر آن می زنند اگر از امارات و علامات مقامی ازین مقامات در خویشتن یابند مستظهر و امیدوار باشند که قدم بر جاده حق دارند و بر صراط مستقیم می روند و اگر ازین معنی در خود خبری نبینند غرور نفس و عشوه شیطان نخرند و پندار مغرورانه از دماغ بیرون کنند و بر طریق صواب قدم در راه طلب نهند و به حرفهای پوسیده مغرور نشوند سودای میان تهی ز سر بیرون کن وز ناز بکاه و در نیاز افزون کن استاد تو عشق است چو آنجا برسی او خود به زبان حال گوید چون کن و نام کتاب هم بر منوال احوال کتاب نهاده آمد مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد تحفه للسلطان کیقباد جعله الله من خواص العباد و سلکه سبیل الرشاد و هلک اعداد اهلاک ثمود و عاد و چون مرید صادق و طالب عاشق از سر صدق و تأنی نه از سر هوا و تمنی مطالعه کند و بر اصول این فصول اطلاع یابد واقف گردد که او کیست و از کجا آمده است و چون آمده است و به چه کار آمده است و کجا خواهد رفت و چون خواهد رفت و مقصد و مقصود او چیست جانا دل عاقلان عالم ریش است زین یک منزل که جمله را در پیش است از تیغ اجل بریده در طشت فنا زین غم سر صدهزار زیرک بیش است و معلوم گردد که روح پاک علوی نورانی را در صورت قالب خاکی سفلی ظلمانی کشیدن چه حکمت بود و باز مفارقت دادن و قطع تعلق روح از قالب کردن و خرابی صورت چراست و باز در حشر قالب را نشر کردن و کسوت روح ساختن سبب چیست آنکه از زمره اولیک کالانعام بل هم اضل بیرون آید و به مرتبه انسانی رسد و از حجاب غفلت یعلمون ظاهرا من الحیوه الدنیا و هم عن الاخره هم غافلون خلاص یابد و قدم به ذوق و شوق در راه سلوک نهد تا آنچ در نظر آورد در قدم آورد که ثمره نظر ایمان است و ثمره قدم عرفان بیچاره فلسفی و دهری و طبایعی که ازین هر دو مقام محرومند و سرگشته و گم گشته تا یکی از فضلا که به نزد ایشان به فضل و حکمت و کیاست معروف ومشهورست و آن عمر خیام است از غایت حیرت در تیه ضلالت او را جنس این بیتها می باید گفت و اظهار نابینایی کرد بیت در دایره ای کامدن و رفتن ماست او را نه بدایت نه نهایت پیداست کس می نزند دمی درین عالم راست کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست بیت دارنده چو ترکیب طبایع آراست باز از چه قبل فکندش اندر کم و کاست گر زشت آمد پس این صور عیب گر است ور خوب آمد خرابی از بهر چراست آن سرگشته نابینای فانها لاتعمی الابصار و لکن تعمی القلوب التی فی الصدور را خبر نیست که حق تعالی را بندگانی اند که در متابعت سید اولین و آخرین بر کل کاینات عبور کرده اند و از قاب قوسین در گذشته و درسر اوادنی همگی هستی خویش کم زده ودیده بصیرت را به کحل مازاغ البصر و ماطغی مکحل گردانیده و در مطالعه رای من آیات ربه الکبری استفادت نوری از انوار یهدی الله لنوره من یشاء کرده که بدان نور در مقام بی یبصر بدایت عالم امر که مبدأ ارواح است مشاهده کرده اند و بازدیده که از کتم عدم هر چیز چگونه به صحرای وجود می آید و خواهد آمد نامنقرض عالم و سر وجود هریک بدانسته و منتهای هر صنف از موجودات بشناخته و مرجع و معاد هر طایفه معاینه کرده واز دریچه ازل به ابد نگریسته و پرگار صفت گرد دایره ازل و ابد برآمده و به کرات از وجود به عدم رفته و از عدم به وجود آمده گاه موجود معدوم بوده و گاه معدوم موجود بوده و گاه نه موجود و نه معدوم بوده و در زیر این پرده بینوایان را اسرار بسیار است و این معانی لایق ادراک هر عقل که آلوده هواست نباشد و بیشتر خلق طامات پندارند و هر یک را سری بزرگ است از اسرار مکنون غیب که جز دیده اهل غیب بر آن نیفتد که گفته اند زبان لالان هم مادر لالان داند بیت تا با غم عشق تو هم آواز شدم صد باره زیادت به عدم باز شدم زان سوی عدم نیز بسی پیمودم رازی بودم کنون همه راز شدم کجااند آنچنان نابینایان گم گشته تا اگر دریشان دردطلب بینایی باقی بودی به تأیید ربانی به اندکی روزگار به دستکاری طریقت سبل خود بینی از چشم حقیقت بین ایشان برداشته شدی به شرط تسلیم تا از نابینایی صم بکم عمی فهم لایعقلون خلاص یافتندی بعد از آن همه لاف لو کشف الغطاءها از ددت یقینا زدندی و چون دلخواه چنان بودکه بر مایده فایده این کتاب خواص و عوام نشینند و هر طایفه از اجناس و انواع خلق علی اختلاف طبقاتهم از مقامات مقربان بی نصیب نمانند و از مشارب اولیای حق بی چاشنی نباشند چنانک از صنعت و حرفت وزی و کسوت خویش بیرون نباید آمد که کارها مهمل ماند و حاجات ضروری خلق مختل گردد درباب پنجم بیان سلوک هر طایفه کرده آید چه هیچ طایفه ای نیست که از حرفت و صنعت او راهی به حضرت حق نیست و راهی به بهشت و راهی به دوزخ بلک از زیر قدم هر شخص این سه راه برمیخیزید اماصراط مستقیم آن راه است که به حق می رود و راه بهشت از دست راست و راه دوزخ از دست چپ چنانکه میفرماید و کنتم ازواجایلاته فاصحاب المیمنه ما اصحاب المیمنه واصحاب امشأمه ما اصحاب المشأمه و السابقون السابقون اولیک المقربون و مشایخ گفته اندالطرق الی الله بعدد انفاس الخلق و مراد از انفاس خلق قدمگاه و حرفت و صنعت ایشان است که آنجا نفس می زنند و مثال این چون راه کعبه است که از هر موضع و جانب و جهت که خلق باشند در جمله جهان راهی باشد به کعبه و من حیث خرجت فول و جهک شطر المسجد الحرام اما اول خروج شرطی بزرگ است درین باب چون حاصل آید دوم شرط توجه به جهت کعبه بباید تا نماز درست آید اما حج درست نیاید و شرط سیم باید و آن قطع مسافت بعد است چون این سه شرط حاصل آمد حج میسر شود همچنین هر طایفه ای در صنعت و حرفت خویش باید که اول از حظ نفس و نصیب خویش خروج کنند و در هر کار توجه راست به حق آرند و به قدم صدق قطع مسافت هستی واجب شناسند تا به کعبه وصال برسندکه فینما تولوافثم وجه الله بیت با خودمنشین که همنشین رهزن تست وز خویش ببر که آفت تو تن تست گفتنی که ز من بدو مسافت چند است ای دوست ز تو بدو مسافت من تست شرح حق معامله هر طایفه در مقام خویش بر سبیل ایجاز و اقتصار داده آید ان شاء الله و از عبارات مغلق و الفاظ غریب و مسجعات تکلفی احتراز رود تا مبتدی و منتهی را مفید بود و خاص و عام را موافق رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی و صلی الله علی محمد و آله

Orijinal Metin (FA)

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب دوم » باب دوم در بیان مبدأ موجودات و آن مشتمل است بر پنج فصل تبرک و تیمن بدانچ نماز فریضه پنج است فصل اول در بیان فطرت ارواح ومراتب معرفت آن قال الله تعالی لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم ثم رددناه اسفل سافلین و قال النبی صلی الله علیه و سلم ان الله خلق الارواح قبل الاجساد باربعه آلاف سنه و فی روایه بالفی سنه این حدیث مفسر آیت آمدبدان معنی که اول ارواح انسانی آفرید آنکه اجسام و اجساد بدانک مبدأ مخلوقات و موجودات ارواح انسانی بود و مبدأ ارواح انسانی روح پاک محمدی بود علیه الصلوه والسلام چنانک فرمود اول ما خلق الله تعالی روحی و در روایتی دیگر نوری چون خواجه علیه الصلوه والسلام زبده و خلاصه موجودات و ثمره شجره کاینات بود که لولاک لما خلقت الافلاک مبدأ موجودات هم او آمد و جز چنین نبایدکه باشد زیرا که آفرینش بر مثال شجره ای است و خواجه علیه الصلوه والسلام ثمره آن شجره و شجره به حقیقت از تخم ثمره باشد پس حق تعالی چون موجودات خواست آفرید اول نور روح محمدی را از پرتو نور احدیت پدید آورد چنانکه خواجه علیه الصلوه والسلام خبر می دهد انا من الله والمومنون منی و در بعضی روایات می آید که حق تعالی به نظر محبت بدان نور محبت محمدی نگریست حیا بر وی غالب شد و قطرات عرق از و روان گشت ارواح انبیا را علیهم الصلوه والسلام از قطرات نور محمدی بیافرید پس از انوار ارواح انبیاء ارواح اولیاء بیافرید و از انوار ارواح اولیا ارواح مومنان بیافرید و از ارواح مومنان ارواح عاصیان بیافرید و از ارواح عاصیان ارواح منافقان بیافرید و کافران و از انوار ارواح انسانی ارواح ملکی بیافرید و از ارواح ملکی ارواح جن بیافرید و از ارواح جن ارواح شیاطین و مرده و ابالسه بیافرید بر تفاوت مراتب و احوال ایشان و از درد ارواح ایشان ارواح حیوانات متفاوت بیافرید آنگه انواع ملکوتیات و نفوس و نباتیات و معادن و مرکبات و مفردات عناصر پدید آورد چنانک شرح آن در فصل دوم و سیم بیاید ان شاءالله و مثال این مراتب همچنان بود که قنادی از نیشکر قد سپید بیرون آورد پس از آن قند سپید اول بار که بجوشاند نبات سپیده بیرون آورد و دوم بار بجوشاند شکر سپید بیرون گیرد سیم کرت بجوشاند شکر سرخ بیرون گیرد چهارم کرت بجوشاند طبر زد بیرون گیرد پنجم کرت بجوشاند قوالب سیاه بیرون گیرد ششم کرت بجوشاند دردی ماند که آن را قطاره گویند بغایت سیاه و کدر بود از اول مرتبت قندی تا این قطاره صفا و سپیدی کم می شود تا سیاهی و تیرگی بماند آن کس که بر تصرف قناد وقوفی ندارد نداند که قناد این اجناس مختلف متنوع متعدد از یک قند بیرون آورد انکار کند و گویا هرگز قطاره سیاه تیره از قند سپید صافی نبوده است نداند که این سیاهی و تیرگی دراجزای وجودقند سپید صافی تعبیه بوده است بیت زان می خوردم که یار من زان می خورد او را رخ سرخ گشت و ما را رخ زرد و به حقیقت می بایست که آن کدورت و ظلمت در اجزای وجود قند تعبیه باشد تا قند در مقام قندی از آن صفت نصیبه آن خاصیت که در ظلمت و کدورت نهاده اند بردارد به قدر احتیاج و چون به مقام نباتی رسد نبات از آن نصیبه خویش بردارد و چون به مقام شکری رسد شکر از آن نصیبه خویش بردارد و هم چنین هریک در مقام خویش به حد استعداد خویش از سپیدی و صفا و ظلمت و کدورت که در اجزای قند تعبیه بود برمیدارند و باقی رها میکنند تا بآخر در قطاره اندکی از سپیدی و صفا ماند و باقی جمله ظلمت و کدورت باشد و در نبات اندکی ظلمت و کدورت باشد باقی سپیدی و صفا بود چنانکه در نبات آن ظلمت و کدورت به نظر حس نتوان دید اما باشد در قطاره سپیدی و صفا نتوان دید اما باشد و این تفاوت و مراتب در صفا و تیرگی و سپیدی و سیاهی در هر یک از این اجناس نبات و شکر و غیر آن می باید و هر یک درمقام خویش کمالی دارد و در هر یک خاصیتی به سبب آن تفاوت نهاده اند که در آن دیگر یافته نشود و آنجا که یکی ازینها بتخصیص بکار آید دیگری نیابد تا آنجاکه نبات مفید باشد طبیب شکر نفرماید و آنجا که شکر باید نبات نشاید و هیچ ازینها قایم مقامی دیگری نتواند کرد پس معلوم میشود که هریک در مقام خویش کمالی دارند که آن جز در وی یافته نشود چنانک میفرماید الذی احسن کل شییء خلقه پس درین مثال بدانک آن قند صافی روح پاک محمدی است که بحقیقت آدم ارواح اوست چنانک آدم علیه السلام ابوالبشر آمد خواجه علیه الصلوه والسلام ابوالارواح آمد نحن الاخرون السابقون اشارت بدین معنی است که اگر چه صورت ما بآخر تبع صور بود روح ما در اول مقدم ارواح بود ارواح انبیا را علیهم الصلوه و السلام نبات صفت از قند روح محمدی بیرون آوردند و ارواح اولیاء را به مثابت شکر سپید بگرفتند و ارواح مومنان را بمثابت شکر سرخ و ارواح عاصیان را بمثابت طبرزد و ارواح کفار را بمثابت شکر قوالب هم برین قیاس ارواح ملکی و جنی و شیطانی از آن می گرفتند تا آنچ دردی آن بود که قطاره خواندیم از لطیف و صافی آن روح حیوانی و نباتی بگرفتند و از کثیف و کدر آن مرکبات و مفردات عناصر ساختند اینجا لطیفه ای غیبی روی مینماید در غایت لطافت که پیش ازین هماناکسی در عبارت نیاورده است و آن آن است که ظلمت و کدورت که در قند تعبیه بود ظلمت مطیه حرارت آمدو کدورت مطیه کثافت تا هر کجا از ظلمت و کدورت در اجناس مختلف نبات و شکر و طبر زد و قوالب و قطاره بیش یافته شود حرارت و کثافت آنجا زیادت بود چنانکه شکر از نبات بیک درجه گرم تر و کثیف تر باشد باقی بر همین قیاس میکن و حرارت صفت آتش است و آتش مایه محبت است و کثافت صفت خاک است و خاک مایه خست و فروتنی بود و نیز خاصیت آتش سرکشی و طلب علو و رفعت بود از اینجاست که ابلیس سرکشی کرد و انا خیر منه گفت که از آتش بود و خاصیت خاک دنایت و رکاکت بود از اینجاست که حیوانات رکیک طبع و دون همت باشند و طلب غذاهای سفلی فانی کنندکه اصل ایشان از خاک است و از صفت آتشی همه ظلم خیزد و از صفت خاکی همه جهل خیزد و چون هر دو بغایت رسد ظلومی و جهولی باشد که این لفظ مبالغت راست پس این دو صفت ظلمت و کدورت اگر چه در قند تعبیه بود اما ظاهر نبود در قند و نبات و شکر ظهور کمال این دو صفت در قطاره آمد که آخر دردی بود از قند بازمانده و صفا و سپیدی دروی اندک بود و کمال سپیدی و صفا درنبات بود و ظلمت و کدورت در وی اندک بود هم چنین در نبات ارواح نورانی اندک حرارت بود که مایه محبت باشد و اندک کدورت که خمیر مایه تواضع و عبودیت بودولیکن چون این دو صفت در وی بکمال نبود بار امانت معرفت نتوانست کشیدن و در قطاره آب و گل حیوانی اندک صفاو نورانیت روحانیت بود ولیکن چون بکمال نبود هم بار امانت معرفت نتوانست کشید مجموعه ای میبایست از هر دو عالم روحانی و جسمانی که هم آلت محبت و بندگی بکمال دارد و هم آلت علم و معرفت بکمال دارد تا بار امانت مردانه و عاشقانه در سفت جان کشد و این جز ولایت دو رنگ انسان نبود چنانک فرمودانا عرضنا الامانه علی السموات والارض و اجبال تاآنجا که و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا ظلومی و جهولی از لوازم حال انسان آمد زیرا که بار امانت جز به قوت ظلومی و جهولی نتوان کشید اگر چه جز به نور و صفای روحانی باز نتوان دید ملایکه به نور و صفای روحانی بدیدند اما قوت صفات جسمانی نداشتند بر نتوانستند گرفت حیوانات قوت و استعداد صفات جسمانی داشتند اما نور وصفای روحانی نداشتند شرف بار امانت ندیدند قبول نکردند چون انسان مجموعه دو عالم روحانی و جسمانی بود او را به کرامت حمل امانت مکرم گردانیدند سر و لقد کرمنا بنی آدم آن بود فاما معرفت ماهیت روح اگرچه متقدمان در شرح آن شروعی زیادت نکرده اند ولیکن شمه ای گفته آید بدانک هر بر این مناسبت چنانک در قندهفت صفت تعبیه است از سپیدی و سیاهی و صفا و کدورت و لطافت و کثافت و حلاوت همچنین در روح که لطیفه ایست ربانی و شرف اختصاص یاء اضافت من روحی یافته هفت صفت تعبیه است از نورانیت و محبت و علم و حلم وانس و بقا و حیات و صفات دیگر از این صفات تولد کند چنانک از نورانیت سمیعی و بصیری و متکلمی و از محبت شوق و طلب و صدق و از علم ارادت و معرفت و از حلم وقار و حیا و تحمل و سکون و از انس شفقت و رحمت و از بقا ثبات و دوام و از حیات عقل و فهم و دیگر ادراکات و جزین صفات دیگر تولد کند چه پیش از تعلق روح به قالب و چه بعد از تعلق روح به قالب که شرح آن اطنابی دارد اما اصل همه آن هفت صفت است و هر صفتی از صفات روح به مثابت صفتی از صفات قند است چنانک نورانیت بمثابت سفیدی و محبت بمثابت ظلمت شرح این مناسبت برفته است و علم بمثابت صفا و حلم بمثابت کدورت و انس بمثابت لطافت و بقا بمثابت کثافت و حیات بمثابت حلاوت و هر صفت که در قند اثر آن اندک تر ظاهر است بهمان مثابت در روح اثر آن صفت اندک تر ظاهر است تااگر خواهند که آن صفت بکمال در وی ظاهر شود او را به معدنی باید برد که کمال آن صفت در وی باشد مثلا اگر خواهند که نبات را صفت سیاهی که در وی اندک ظاهرست کمال رسانند در قطاره باید آمیخت که معدن سیاهی است تا نبات هم به نسبت سیاه شود پس چون در روح صفت محبت اندک بود که بمثابت سیاهی است در نبات و خواستند که محبت در وی به کمال رسد او را با قالب که معدن ظلمت بود تعلق دادند تا به پرورش صفت محبت در وی به کمال رسد یکی از اسرار تعلق روح به قالب این است چون ملایکه این تعلق با قالب جسمانی ظلمانی نداشتند تخم محبت ایشان هرگز به کمال تربیت نیافت که مثمر یحیهم و یحبونه گردد اگر کسی سوال کندکه چون گفتی در قند نور روح محمدی علیه الصلوه والسلام ظلمت و کدورت و کثافت تعبیه بود و شرح دادی که ارواح انسانی بدین صفات محتاج بود که هر یک درمقام خویش معرفت را آلتی خواست بود و گفتی روح محمدی از پرتو نور احدیت پدید آمد پس در نور احدیت این صفات تعبیه توان گفت یا نه اگر گویی توان گفت آنجا هم احتیاج ثابت شود و اگر گویی نتوان گفت پس در روح پاک محمدی آنچ در نور احدیت نبود از کجا آمد جواب از سه وجه بشنو اول آنک اگرچه قند روح پاک محمدی از نی شکر پرتو نور احدیت بود ولیکن به وصمت حدوث موصوف بود و این صفت درنور احدیت نبود و هرچ محدث است مطلقا آن را ظلمت خلقیت حاصل است و نور مطلقا صفت خاص خداوندی است که الله نورالسموات والارض و ظلمت مطلقا صفت خاص خلقیت است چنانک فرمودکه ان الله خلق الخلق فی ظلمته پس این ظلمت و کدورت و کثافت شاید که از صفت خلقیت و خاصیت حدوث باشد وجه دوم آنک ذات احدیت جل و علا موصوف است به صفات لطف و قهر شاید گفت که هرچ از نورانیت و صفا در ارواح است از پرتو صفت لطف باشد و هرچ از ظلمت و کدورت است از پرتو صفت قهر باشد وجه سیم آنکه چون ظلمت را در قند بمثابت صفت آتش محبت نهادیم در روح شک نیست که تخم محبت در نهاد ارواح پیش از جمله صفات دیگر انداختند بیت ما شیر و می عشق تو با هم خوردیم با عشق تو در طفولیت خو کردیم نی نی غلطم چه جای این است که ما با عشق تو در ازل بهم پروردیم و یقین است که روح را محبت بر جمله صفات سابق آمد زیرا که روح را محبت نتیجه تشریف یحبهم بود اگر یحبهم سابق نبودی بر یحبونه هیچکس زهره نداشتی که لاف محبت زدی سر این رشته از انبساط یحبهم باز شد بیت گستاخ تو کرده ای مرا با لب خویش ورنه من بیچاره چه مردان توام پس یحبهم صفت قدم است و یحبونه همین ذوق دارد روح را کدام صفت در مقابله این نشیند که روح را هیچ صفت نیست که پیوند از قدم دارد الا صفات محبت و در زیر این نکته اسرار بسیار است که کتب تحمل شرح آن نکند فذروه فی سنبله جملگی ملا اعلی کروبی و روحانی دم محبت نیارستند زد زیرا که بار محبت نتوانستند کشید چه محبت و محنت از یک خانه اند و محبت و شادی از هم بیگانه شیخ عبدالله انصاری می گوید محبت در بکوفت محنت جواب داد ای من غلام آنک از آن خود فرا آب داد مسکین ابن آدم که از ظلومی و جهولی باری که اهل دو جهان ازو بگریختند او در آن آویخت و محنت جاودانی اختیار کرد و شادی هر دو جهانی درباخت این ضعیف گوید عشق است که لذت جوانی ببرد عشق است که عیش جاودانی ببرد عشق ارچه که آب زندگانی دل است لیکن ز دل آب زندگانی ببرد

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب دوم » باب دوم در بیان مبدأ موجودات و آن مشتمل است بر پنج فصل تبرک و تیمن بدانچ نماز فریضه پنج است فصل اول در بیان فطرت ارواح ومراتب معرفت آن قال الله تعالی لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم ثم رددناه اسفل سافلین و قال النبی صلی الله علیه و سلم ان الله خلق الارواح قبل الاجساد باربعه آلاف سنه و فی روایه بالفی سنه این حدیث مفسر آیت آمدبدان معنی که اول ارواح انسانی آفرید آنکه اجسام و اجساد بدانک مبدأ مخلوقات و موجودات ارواح انسانی بود و مبدأ ارواح انسانی روح پاک محمدی بود علیه الصلوه والسلام چنانک فرمود اول ما خلق الله تعالی روحی و در روایتی دیگر نوری چون خواجه علیه الصلوه والسلام زبده و خلاصه موجودات و ثمره شجره کاینات بود که لولاک لما خلقت الافلاک مبدأ موجودات هم او آمد و جز چنین نبایدکه باشد زیرا که آفرینش بر مثال شجره ای است و خواجه علیه الصلوه والسلام ثمره آن شجره و شجره به حقیقت از تخم ثمره باشد پس حق تعالی چون موجودات خواست آفرید اول نور روح محمدی را از پرتو نور احدیت پدید آورد چنانکه خواجه علیه الصلوه والسلام خبر می دهد انا من الله والمومنون منی و در بعضی روایات می آید که حق تعالی به نظر محبت بدان نور محبت محمدی نگریست حیا بر وی غالب شد و قطرات عرق از و روان گشت ارواح انبیا را علیهم الصلوه والسلام از قطرات نور محمدی بیافرید پس از انوار ارواح انبیاء ارواح اولیاء بیافرید و از انوار ارواح اولیا ارواح مومنان بیافرید و از ارواح مومنان ارواح عاصیان بیافرید و از ارواح عاصیان ارواح منافقان بیافرید و کافران و از انوار ارواح انسانی ارواح ملکی بیافرید و از ارواح ملکی ارواح جن بیافرید و از ارواح جن ارواح شیاطین و مرده و ابالسه بیافرید بر تفاوت مراتب و احوال ایشان و از درد ارواح ایشان ارواح حیوانات متفاوت بیافرید آنگه انواع ملکوتیات و نفوس و نباتیات و معادن و مرکبات و مفردات عناصر پدید آورد چنانک شرح آن در فصل دوم و سیم بیاید ان شاءالله و مثال این مراتب همچنان بود که قنادی از نیشکر قد سپید بیرون آورد پس از آن قند سپید اول بار که بجوشاند نبات سپیده بیرون آورد و دوم بار بجوشاند شکر سپید بیرون گیرد سیم کرت بجوشاند شکر سرخ بیرون گیرد چهارم کرت بجوشاند طبر زد بیرون گیرد پنجم کرت بجوشاند قوالب سیاه بیرون گیرد ششم کرت بجوشاند دردی ماند که آن را قطاره گویند بغایت سیاه و کدر بود از اول مرتبت قندی تا این قطاره صفا و سپیدی کم می شود تا سیاهی و تیرگی بماند آن کس که بر تصرف قناد وقوفی ندارد نداند که قناد این اجناس مختلف متنوع متعدد از یک قند بیرون آورد انکار کند و گویا هرگز قطاره سیاه تیره از قند سپید صافی نبوده است نداند که این سیاهی و تیرگی دراجزای وجودقند سپید صافی تعبیه بوده است بیت زان می خوردم که یار من زان می خورد او را رخ سرخ گشت و ما را رخ زرد و به حقیقت می بایست که آن کدورت و ظلمت در اجزای وجود قند تعبیه باشد تا قند در مقام قندی از آن صفت نصیبه آن خاصیت که در ظلمت و کدورت نهاده اند بردارد به قدر احتیاج و چون به مقام نباتی رسد نبات از آن نصیبه خویش بردارد و چون به مقام شکری رسد شکر از آن نصیبه خویش بردارد و هم چنین هریک در مقام خویش به حد استعداد خویش از سپیدی و صفا و ظلمت و کدورت که در اجزای قند تعبیه بود برمیدارند و باقی رها میکنند تا بآخر در قطاره اندکی از سپیدی و صفا ماند و باقی جمله ظلمت و کدورت باشد و در نبات اندکی ظلمت و کدورت باشد باقی سپیدی و صفا بود چنانکه در نبات آن ظلمت و کدورت به نظر حس نتوان دید اما باشد در قطاره سپیدی و صفا نتوان دید اما باشد و این تفاوت و مراتب در صفا و تیرگی و سپیدی و سیاهی در هر یک از این اجناس نبات و شکر و غیر آن می باید و هر یک درمقام خویش کمالی دارد و در هر یک خاصیتی به سبب آن تفاوت نهاده اند که در آن دیگر یافته نشود و آنجا که یکی ازینها بتخصیص بکار آید دیگری نیابد تا آنجاکه نبات مفید باشد طبیب شکر نفرماید و آنجا که شکر باید نبات نشاید و هیچ ازینها قایم مقامی دیگری نتواند کرد پس معلوم میشود که هریک در مقام خویش کمالی دارند که آن جز در وی یافته نشود چنانک میفرماید الذی احسن کل شییء خلقه پس درین مثال بدانک آن قند صافی روح پاک محمدی است که بحقیقت آدم ارواح اوست چنانک آدم علیه السلام ابوالبشر آمد خواجه علیه الصلوه والسلام ابوالارواح آمد نحن الاخرون السابقون اشارت بدین معنی است که اگر چه صورت ما بآخر تبع صور بود روح ما در اول مقدم ارواح بود ارواح انبیا را علیهم الصلوه و السلام نبات صفت از قند روح محمدی بیرون آوردند و ارواح اولیاء را به مثابت شکر سپید بگرفتند و ارواح مومنان را بمثابت شکر سرخ و ارواح عاصیان را بمثابت طبرزد و ارواح کفار را بمثابت شکر قوالب هم برین قیاس ارواح ملکی و جنی و شیطانی از آن می گرفتند تا آنچ دردی آن بود که قطاره خواندیم از لطیف و صافی آن روح حیوانی و نباتی بگرفتند و از کثیف و کدر آن مرکبات و مفردات عناصر ساختند اینجا لطیفه ای غیبی روی مینماید در غایت لطافت که پیش ازین هماناکسی در عبارت نیاورده است و آن آن است که ظلمت و کدورت که در قند تعبیه بود ظلمت مطیه حرارت آمدو کدورت مطیه کثافت تا هر کجا از ظلمت و کدورت در اجناس مختلف نبات و شکر و طبر زد و قوالب و قطاره بیش یافته شود حرارت و کثافت آنجا زیادت بود چنانکه شکر از نبات بیک درجه گرم تر و کثیف تر باشد باقی بر همین قیاس میکن و حرارت صفت آتش است و آتش مایه محبت است و کثافت صفت خاک است و خاک مایه خست و فروتنی بود و نیز خاصیت آتش سرکشی و طلب علو و رفعت بود از اینجاست که ابلیس سرکشی کرد و انا خیر منه گفت که از آتش بود و خاصیت خاک دنایت و رکاکت بود از اینجاست که حیوانات رکیک طبع و دون همت باشند و طلب غذاهای سفلی فانی کنندکه اصل ایشان از خاک است و از صفت آتشی همه ظلم خیزد و از صفت خاکی همه جهل خیزد و چون هر دو بغایت رسد ظلومی و جهولی باشد که این لفظ مبالغت راست پس این دو صفت ظلمت و کدورت اگر چه در قند تعبیه بود اما ظاهر نبود در قند و نبات و شکر ظهور کمال این دو صفت در قطاره آمد که آخر دردی بود از قند بازمانده و صفا و سپیدی دروی اندک بود و کمال سپیدی و صفا درنبات بود و ظلمت و کدورت در وی اندک بود هم چنین در نبات ارواح نورانی اندک حرارت بود که مایه محبت باشد و اندک کدورت که خمیر مایه تواضع و عبودیت بودولیکن چون این دو صفت در وی بکمال نبود بار امانت معرفت نتوانست کشیدن و در قطاره آب و گل حیوانی اندک صفاو نورانیت روحانیت بود ولیکن چون بکمال نبود هم بار امانت معرفت نتوانست کشید مجموعه ای میبایست از هر دو عالم روحانی و جسمانی که هم آلت محبت و بندگی بکمال دارد و هم آلت علم و معرفت بکمال دارد تا بار امانت مردانه و عاشقانه در سفت جان کشد و این جز ولایت دو رنگ انسان نبود چنانک فرمودانا عرضنا الامانه علی السموات والارض و اجبال تاآنجا که و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا ظلومی و جهولی از لوازم حال انسان آمد زیرا که بار امانت جز به قوت ظلومی و جهولی نتوان کشید اگر چه جز به نور و صفای روحانی باز نتوان دید ملایکه به نور و صفای روحانی بدیدند اما قوت صفات جسمانی نداشتند بر نتوانستند گرفت حیوانات قوت و استعداد صفات جسمانی داشتند اما نور وصفای روحانی نداشتند شرف بار امانت ندیدند قبول نکردند چون انسان مجموعه دو عالم روحانی و جسمانی بود او را به کرامت حمل امانت مکرم گردانیدند سر و لقد کرمنا بنی آدم آن بود فاما معرفت ماهیت روح اگرچه متقدمان در شرح آن شروعی زیادت نکرده اند ولیکن شمه ای گفته آید بدانک هر بر این مناسبت چنانک در قندهفت صفت تعبیه است از سپیدی و سیاهی و صفا و کدورت و لطافت و کثافت و حلاوت همچنین در روح که لطیفه ایست ربانی و شرف اختصاص یاء اضافت من روحی یافته هفت صفت تعبیه است از نورانیت و محبت و علم و حلم وانس و بقا و حیات و صفات دیگر از این صفات تولد کند چنانک از نورانیت سمیعی و بصیری و متکلمی و از محبت شوق و طلب و صدق و از علم ارادت و معرفت و از حلم وقار و حیا و تحمل و سکون و از انس شفقت و رحمت و از بقا ثبات و دوام و از حیات عقل و فهم و دیگر ادراکات و جزین صفات دیگر تولد کند چه پیش از تعلق روح به قالب و چه بعد از تعلق روح به قالب که شرح آن اطنابی دارد اما اصل همه آن هفت صفت است و هر صفتی از صفات روح به مثابت صفتی از صفات قند است چنانک نورانیت بمثابت سفیدی و محبت بمثابت ظلمت شرح این مناسبت برفته است و علم بمثابت صفا و حلم بمثابت کدورت و انس بمثابت لطافت و بقا بمثابت کثافت و حیات بمثابت حلاوت و هر صفت که در قند اثر آن اندک تر ظاهر است بهمان مثابت در روح اثر آن صفت اندک تر ظاهر است تااگر خواهند که آن صفت بکمال در وی ظاهر شود او را به معدنی باید برد که کمال آن صفت در وی باشد مثلا اگر خواهند که نبات را صفت سیاهی که در وی اندک ظاهرست کمال رسانند در قطاره باید آمیخت که معدن سیاهی است تا نبات هم به نسبت سیاه شود پس چون در روح صفت محبت اندک بود که بمثابت سیاهی است در نبات و خواستند که محبت در وی به کمال رسد او را با قالب که معدن ظلمت بود تعلق دادند تا به پرورش صفت محبت در وی به کمال رسد یکی از اسرار تعلق روح به قالب این است چون ملایکه این تعلق با قالب جسمانی ظلمانی نداشتند تخم محبت ایشان هرگز به کمال تربیت نیافت که مثمر یحیهم و یحبونه گردد اگر کسی سوال کندکه چون گفتی در قند نور روح محمدی علیه الصلوه والسلام ظلمت و کدورت و کثافت تعبیه بود و شرح دادی که ارواح انسانی بدین صفات محتاج بود که هر یک درمقام خویش معرفت را آلتی خواست بود و گفتی روح محمدی از پرتو نور احدیت پدید آمد پس در نور احدیت این صفات تعبیه توان گفت یا نه اگر گویی توان گفت آنجا هم احتیاج ثابت شود و اگر گویی نتوان گفت پس در روح پاک محمدی آنچ در نور احدیت نبود از کجا آمد جواب از سه وجه بشنو اول آنک اگرچه قند روح پاک محمدی از نی شکر پرتو نور احدیت بود ولیکن به وصمت حدوث موصوف بود و این صفت درنور احدیت نبود و هرچ محدث است مطلقا آن را ظلمت خلقیت حاصل است و نور مطلقا صفت خاص خداوندی است که الله نورالسموات والارض و ظلمت مطلقا صفت خاص خلقیت است چنانک فرمودکه ان الله خلق الخلق فی ظلمته پس این ظلمت و کدورت و کثافت شاید که از صفت خلقیت و خاصیت حدوث باشد وجه دوم آنک ذات احدیت جل و علا موصوف است به صفات لطف و قهر شاید گفت که هرچ از نورانیت و صفا در ارواح است از پرتو صفت لطف باشد و هرچ از ظلمت و کدورت است از پرتو صفت قهر باشد وجه سیم آنکه چون ظلمت را در قند بمثابت صفت آتش محبت نهادیم در روح شک نیست که تخم محبت در نهاد ارواح پیش از جمله صفات دیگر انداختند بیت ما شیر و می عشق تو با هم خوردیم با عشق تو در طفولیت خو کردیم نی نی غلطم چه جای این است که ما با عشق تو در ازل بهم پروردیم و یقین است که روح را محبت بر جمله صفات سابق آمد زیرا که روح را محبت نتیجه تشریف یحبهم بود اگر یحبهم سابق نبودی بر یحبونه هیچکس زهره نداشتی که لاف محبت زدی سر این رشته از انبساط یحبهم باز شد بیت گستاخ تو کرده ای مرا با لب خویش ورنه من بیچاره چه مردان توام پس یحبهم صفت قدم است و یحبونه همین ذوق دارد روح را کدام صفت در مقابله این نشیند که روح را هیچ صفت نیست که پیوند از قدم دارد الا صفات محبت و در زیر این نکته اسرار بسیار است که کتب تحمل شرح آن نکند فذروه فی سنبله جملگی ملا اعلی کروبی و روحانی دم محبت نیارستند زد زیرا که بار محبت نتوانستند کشید چه محبت و محنت از یک خانه اند و محبت و شادی از هم بیگانه شیخ عبدالله انصاری می گوید محبت در بکوفت محنت جواب داد ای من غلام آنک از آن خود فرا آب داد مسکین ابن آدم که از ظلومی و جهولی باری که اهل دو جهان ازو بگریختند او در آن آویخت و محنت جاودانی اختیار کرد و شادی هر دو جهانی درباخت این ضعیف گوید عشق است که لذت جوانی ببرد عشق است که عیش جاودانی ببرد عشق ارچه که آب زندگانی دل است لیکن ز دل آب زندگانی ببرد

Orijinal Metin (FA)

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب دوم » فصل دوم قال الله تعالی فسبحان الذی بیده ملکوت کل شیء والیه ترجعون و قال النبی صلی الله علیه و سلم اول ما خلق الله العقل بدانک چنانک مبدأ عالم ارواح روح پاک محمدی علیه الصلوه و السلم آمد بدان شرح که در فصل سابق برفت مبدأ عالم ملکوت عقل کل آمد و ملکوت باطن جهان باشد ظاهر جهان را ملک خوانند باطن جهان را ملکوت و بحقیقت ملکوت هر چیز جان آن چیز باشد که آن چیز بدان قایم باشد و جان جمله چیزها به صفت قیومی خداوند تعالی قایم است چنانک فرمود بیده ملکوت کل شیء و هیچ چیز بخود قایم نیست الا ذات پاک خداوندی جل جلاله و ملکوت هر چیز مناسب آن چیز باشد چنانکه میفرماید اولم ینظروا فی ملکوت السموات والارض ملکوت آسمان مناسب آسمان و ملکوت زمین مناسب زمین اما ملکوتیات اگرچه بر انواع است ولیکن جمله بر دو قسم است قسمی از قبیل عالم ارواح است و آن هر بر دو نوع است علوی و سفلی علوی چون ارواح انسان و ملک و سفلی چون ارواح جن و شیاطین و حیوان و روح نامیه و مبدأ و منشأ این قسم روح محمدی است علیه الصلوه والسلم چنانک شرح آن برفت و قسمی دیگر از قبیل عالم نفوس است و آن هم بردو نوع است علوی و سفلی علوی چون نفوس سماوی از نفوس کواکب وافلاک و بروج و سفلی چون نفوس اجسام زمینی و آن هم بر دو نوع است مفرد و مرکب مفرد چون عناصر اربعه و ملکوت آن خواص و طبایع آن است چنانک آب را رطوبت و برودت طبیعت است و دفع تشنگی خاصیت وآتش را یبوست و حرارت طبیعت است و احراق خاصیت و خاک را یبوست و برودت طبیعت است و انبات خاصیت و باد را رطوبت و حرارت طبیعت است و امداد روح خاصیت و مرکب از دو نوع است جمادو نبات جماد را ملکوت هم خواص و طبایع اوست چنانک خواص احجار و طبایع آن و ملکوت نبات نفس نامیه است و خواص و طبیعت آن و منشأ این قسم عالم عقل است دیگر باره اقسام ملکوتیات ارواح و نفوس در نبات جمع شود ازین است که ملکوت نبات را روح نامیه و نفوس نامیه خوانند زیرا که او واسطه و عالم حیوانی و جمادی آمد چون درونشو و نماست که در جماد نیست و از خواص حیوانی است از قبیل ذوات الروح و ملکوت آن را روح نامیه گویند و چون درو حس نیست که از خاصیت جماد است از قبیل ذوات النفوس شمردند و نفس نامیه خوانند و در هر نوع ملکوت ارواح و نفوس علوی و سفلی صفتی از صفات ملکوتیات دیگر توان یافت چنانک در ملکوت ارواح از صفات ملکوت نفس و درملکوت نفوس از صفات ملکوت ارواح اما در هر یک چون آن نوع غالب افتاد و دیگرها مغلوب بدان نوع یاد کرده آمد و شرح هریک باطناب انجامد اما جمله آفرینش بر دو نوع منقسم است ملک و ملکوت و آن را خلق و امر هم گویند و حق تعالی در یک آیت ذکر جمله جمع کرده است چنانک فرمود ان ربکم الله الذی خلق السموات والارض تا آنجا که گفت الا له الخلق والامر عالم امر عبارت از ضداجسام است که قابل مساحت و قسمت تو تجزی نیست دیگر آنک باشارت کن بی توقف در وجود آمده است و عالم خلق عبارت از اجسام است لطیف و کثیف که مقابل مساحت و تجزی است اگرچه هم به اشارت کن پدید آمده است ولیکن به وسایط وامتداد ایام که خلق السموات والارض فی سته ایام فاما امر هم ملکوت ارواح را فرا میگیرد وهم ملکوت نفوس را چنانک فرمود و یسألونک عن الروح قل الروح امر ربی و فرمود والشمس و القمر والنجوم مسخرات بامره ولیکن روح انسانی به شرف اختصاص اضافت من روحی مخصوص است واز اینجا یافت کرامت و لقد کرمنا بنی آدم و حملنا هم فی البر والبحر معنی ظاهر آیت شنوده باشی ولیکن معنی باطنش بشنو که قرآن را ظاهری و باطنی است ان للقرآن ظهرا و بطنا می فرماید که آدمیزاد را ما بر گرفتیم او محمول عنایت ماست در بر و بحر بر عالم اجسام است و بحر ملکوت و بر و بحر آدمی را بر نتواند گرفت زیرا که او بار امانت ما دارد آن بار که بحر و بر بر نمیگرفت که فابین ان یحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان چون آدمی آن بار برگرفت برو بحر او را با آن بار چگونه برتواند گرفت چون او با همه عجز وضعف بار ما کشد مابا همه قوت و قدرت و کرم اولیتر که بار او کشیم زیرا که ما عاشق و معشوقیم آنچه ما را با آدمی و آدمی را با ماست نه ما را با دیگری و نه دیگری را با ما افتاده است بیت گر دل بهوای لولیی برجوشد صد ترک برو عرضه کنی ننیوشد میان عاشق و معشوق کسی درنگنجد بار ناز معشوقی معشوق عاشق تواندکشید و بار ناز عاشقی عاشق هم معشوق تواند کشید چنانک معشوق ناگذران عاشق است عاشق هم ناگذران معشوق است خواست معشوق عاشق را پیش از خواست عاشق بودمعشوق را بلک ناز و کرشمه معشوقانه عاشق را می رسد زیرا که عاشق پیش از وجود خویش معشوق را مرید نبود اما معشوق پیش از وجودعاشق مرید عاشق بود چنانک خرقانی گویدا او را خواست که ما را خواست شمع ازلی دل منت پروانه جان همه عالمی مرا جانانه از شور سر زلف چو زنجیر تو خاست دیوانگی دل من دیوانه اگرچه بحقیقت میان عاشق ومعشوق بیگانگی و دوگانگی نیست بیگانگیی نیست تومایی ما تو سر جامه تویی و بن جامه ما بلک جامه عشق را تار یحبهم آمد و پود یحبونه سررشته فتنه این حدیث از اشارت فاحببت ان اعرف برخاست ولیکن سامان سخن گفتن با لبها نیست سطوت حدت موسی می یابد تادم ان هی الافتنتک تواند زد اگرچه او را نیز با ضربه لن ترانی گوشمالی بدادندتا بر کوه طور چون ملایکه به طعن یا ابن النساء الحیض ما للتراب و رب الارباب زبان دراز کردند او زبان در کام کشید و نگفت با من میگویید ما للتراب و رب الارباب چرا با او نگویید مالرب الارباب و التراب ما به مقام خاکی راضی بودیم و اول استغفار می خواستیم گلیم گوشه ادبار بعد در دوش سلامت کشیده و در کنج فراغت پای همت در دامن تسلیم آورده و الحزم سوء الظن برخوانده و دانسته که قربت ملوک را اگرچه فواید بسیارست اما آفات بی شمار است بیت و ماالسلطان الا البحر عظما و قرب البحر محذور العواقب و از آن ترسیده که نباید که سرمایه از دست برود و سود بدست نیاید و عاقبت مرتبه خاکی در آب طلب بایدکرد که یا لیتنی کنت ترابا ما را به عنایت بی علت از کنج ادیار خمول بیرون آورد بی اختیار ماو به کرامت تخمیر بیدی مخصوص گردانید و خلعت اضافت من روحی درس وجود ما انداخت و بر تخت خلافت وجعلکم خلایف الارض نشاند و تاج یحبهم بر فرق ما نهاد و جملگی ملا اعلی را پیش تخت ما سجود فرمود و بر ما ندای الدین اصطفینا من عبادنا در ملک و ملکوت داد اگر آنچه تمامی اسباب معشوقی ماست برشمریم که تاب آن شنودن دارد و کونین و خافقین چه کنج بارگاه ناز ما دارد بیت چندان نازست ز عشق تو بر سر من کاندر غلطم که عاشقی تو بر من یا خیمه زند وصال تو بر سر من یا در سر این غلط شود این سر من آمدیم با سر و حملناهم فی البر و البحر بر عالم ملک است و بحر عالم ملکوت چنانک هر کجا براست بر روی بحر است هر کجا ملک است بر روی ملکوت است یعنی آدمی را در ملک و ملکوت ما برگرفتیم بدان معنی که اگر ملک است و اگر ملکوت از پرتو نور روح وعقل او آفریدیم تاهر چه ذوات روح اندحیات از پرتو نور روح او دارند از ملک و جن وشیطان و حیوان و هر چه ذوات نفوس اند از کواکب وافلاک و آسمان و زمین و عناصر و جماد و نبات جمله مایه نفوس از نتیجه عقل او دارند اما عقل روح را همچون حوا آمد آدم را که از پهلوی چپ او گرفتند درین معنی اشارتی لطیف است آنجا چون زنان از پهلوی چپ بودند خواجه علیه الصلوه والسلام فرمود شاوروهن و خالفوهن با زنان در کارها مشورت کنید و هر چه ایشان گویند خلاف آن کنید که رای راست آن باشد زیرا که زنان از استخوان پهلوی چپ اند کژ باشند هر رای که زنند رای راست ضد آن باشد اینجا نیز عقل از پهلوی چپ روح است با او در معرفت ذات و صفات باری جل جلاله مشورت باید کرد و هر چه ادراک او بدان رسد و فهم او دریابد از ذات و صفات باری جل جلاله بدانک حضرت عزت از آن منزه است و به خلاف آن است که عقل ادراک کنه ذات و صفات او کند بلک ذات او هم بدو توان دانست چنانک فرمود عرفت ربی بربی و لولافضل ربی ماعرفت ربی لطیفه ای سخت غریب روی می نماید آنک خواجه علیه الصلوه و السلم فرمود اول ما خلق الله القلم اول ما خلق الله العقل اول ما خلق الله روحی هر سه راست است و هر سه یکی است و بسیار خلق درین سر گردانند تا این چگونه است آنچ فرمود اول ما خلق الله القلم آن قلم به قلم ماست قلم خداست و قلم خدای مناسب عظمت و جلال او باشد و آن روح پاک محمدی است ونور او آن وقت که حق تعالی آن روح را بیافرید و به نظر محبت بدو نگریست حیا بر وی غالب شد روح از حیا شق یافت عقل یکی شق او آمد ازینجاست که هر کجا عقل باشد حیا باشد و هر کجا عقل نباشد حیا نباشد و سر الحیاء شعبه من الایمان این است چون قلم حق را یکی شق روح خواجه بود و دوم عقل اگر چه سه می نمود اما یک قلم بود با دو شق و قلم به ید قدرت خداوندی تا هر چه خواست از ملک و ملکوت بواسطه سرقلم می نوشت و آن را محل قسم گردانید که ن والقلم و مایسطرون و بر اظهار این قدرت بر حضرت خداوندی ثنا گفت که اولیس الذی خلق السموات و الارض بقادر علی ان یخلق مثلهم بلی و هوالخلاق العلیم انما امره اذا اراد شییا ان یقول له کن فیکون فسبحان الذی بیده ملکوت کل شی والیه ترجعون و صلی الله علی سیدنا محمد و آله اجمعین

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب دوم » فصل دوم قال الله تعالی فسبحان الذی بیده ملکوت کل شیء والیه ترجعون و قال النبی صلی الله علیه و سلم اول ما خلق الله العقل بدانک چنانک مبدأ عالم ارواح روح پاک محمدی علیه الصلوه و السلم آمد بدان شرح که در فصل سابق برفت مبدأ عالم ملکوت عقل کل آمد و ملکوت باطن جهان باشد ظاهر جهان را ملک خوانند باطن جهان را ملکوت و بحقیقت ملکوت هر چیز جان آن چیز باشد که آن چیز بدان قایم باشد و جان جمله چیزها به صفت قیومی خداوند تعالی قایم است چنانک فرمود بیده ملکوت کل شیء و هیچ چیز بخود قایم نیست الا ذات پاک خداوندی جل جلاله و ملکوت هر چیز مناسب آن چیز باشد چنانکه میفرماید اولم ینظروا فی ملکوت السموات والارض ملکوت آسمان مناسب آسمان و ملکوت زمین مناسب زمین اما ملکوتیات اگرچه بر انواع است ولیکن جمله بر دو قسم است قسمی از قبیل عالم ارواح است و آن هر بر دو نوع است علوی و سفلی علوی چون ارواح انسان و ملک و سفلی چون ارواح جن و شیاطین و حیوان و روح نامیه و مبدأ و منشأ این قسم روح محمدی است علیه الصلوه والسلم چنانک شرح آن برفت و قسمی دیگر از قبیل عالم نفوس است و آن هم بردو نوع است علوی و سفلی علوی چون نفوس سماوی از نفوس کواکب وافلاک و بروج و سفلی چون نفوس اجسام زمینی و آن هم بر دو نوع است مفرد و مرکب مفرد چون عناصر اربعه و ملکوت آن خواص و طبایع آن است چنانک آب را رطوبت و برودت طبیعت است و دفع تشنگی خاصیت وآتش را یبوست و حرارت طبیعت است و احراق خاصیت و خاک را یبوست و برودت طبیعت است و انبات خاصیت و باد را رطوبت و حرارت طبیعت است و امداد روح خاصیت و مرکب از دو نوع است جمادو نبات جماد را ملکوت هم خواص و طبایع اوست چنانک خواص احجار و طبایع آن و ملکوت نبات نفس نامیه است و خواص و طبیعت آن و منشأ این قسم عالم عقل است دیگر باره اقسام ملکوتیات ارواح و نفوس در نبات جمع شود ازین است که ملکوت نبات را روح نامیه و نفوس نامیه خوانند زیرا که او واسطه و عالم حیوانی و جمادی آمد چون درونشو و نماست که در جماد نیست و از خواص حیوانی است از قبیل ذوات الروح و ملکوت آن را روح نامیه گویند و چون درو حس نیست که از خاصیت جماد است از قبیل ذوات النفوس شمردند و نفس نامیه خوانند و در هر نوع ملکوت ارواح و نفوس علوی و سفلی صفتی از صفات ملکوتیات دیگر توان یافت چنانک در ملکوت ارواح از صفات ملکوت نفس و درملکوت نفوس از صفات ملکوت ارواح اما در هر یک چون آن نوع غالب افتاد و دیگرها مغلوب بدان نوع یاد کرده آمد و شرح هریک باطناب انجامد اما جمله آفرینش بر دو نوع منقسم است ملک و ملکوت و آن را خلق و امر هم گویند و حق تعالی در یک آیت ذکر جمله جمع کرده است چنانک فرمود ان ربکم الله الذی خلق السموات والارض تا آنجا که گفت الا له الخلق والامر عالم امر عبارت از ضداجسام است که قابل مساحت و قسمت تو تجزی نیست دیگر آنک باشارت کن بی توقف در وجود آمده است و عالم خلق عبارت از اجسام است لطیف و کثیف که مقابل مساحت و تجزی است اگرچه هم به اشارت کن پدید آمده است ولیکن به وسایط وامتداد ایام که خلق السموات والارض فی سته ایام فاما امر هم ملکوت ارواح را فرا میگیرد وهم ملکوت نفوس را چنانک فرمود و یسألونک عن الروح قل الروح امر ربی و فرمود والشمس و القمر والنجوم مسخرات بامره ولیکن روح انسانی به شرف اختصاص اضافت من روحی مخصوص است واز اینجا یافت کرامت و لقد کرمنا بنی آدم و حملنا هم فی البر والبحر معنی ظاهر آیت شنوده باشی ولیکن معنی باطنش بشنو که قرآن را ظاهری و باطنی است ان للقرآن ظهرا و بطنا می فرماید که آدمیزاد را ما بر گرفتیم او محمول عنایت ماست در بر و بحر بر عالم اجسام است و بحر ملکوت و بر و بحر آدمی را بر نتواند گرفت زیرا که او بار امانت ما دارد آن بار که بحر و بر بر نمیگرفت که فابین ان یحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان چون آدمی آن بار برگرفت برو بحر او را با آن بار چگونه برتواند گرفت چون او با همه عجز وضعف بار ما کشد مابا همه قوت و قدرت و کرم اولیتر که بار او کشیم زیرا که ما عاشق و معشوقیم آنچه ما را با آدمی و آدمی را با ماست نه ما را با دیگری و نه دیگری را با ما افتاده است بیت گر دل بهوای لولیی برجوشد صد ترک برو عرضه کنی ننیوشد میان عاشق و معشوق کسی درنگنجد بار ناز معشوقی معشوق عاشق تواندکشید و بار ناز عاشقی عاشق هم معشوق تواند کشید چنانک معشوق ناگذران عاشق است عاشق هم ناگذران معشوق است خواست معشوق عاشق را پیش از خواست عاشق بودمعشوق را بلک ناز و کرشمه معشوقانه عاشق را می رسد زیرا که عاشق پیش از وجود خویش معشوق را مرید نبود اما معشوق پیش از وجودعاشق مرید عاشق بود چنانک خرقانی گویدا او را خواست که ما را خواست شمع ازلی دل منت پروانه جان همه عالمی مرا جانانه از شور سر زلف چو زنجیر تو خاست دیوانگی دل من دیوانه اگرچه بحقیقت میان عاشق ومعشوق بیگانگی و دوگانگی نیست بیگانگیی نیست تومایی ما تو سر جامه تویی و بن جامه ما بلک جامه عشق را تار یحبهم آمد و پود یحبونه سررشته فتنه این حدیث از اشارت فاحببت ان اعرف برخاست ولیکن سامان سخن گفتن با لبها نیست سطوت حدت موسی می یابد تادم ان هی الافتنتک تواند زد اگرچه او را نیز با ضربه لن ترانی گوشمالی بدادندتا بر کوه طور چون ملایکه به طعن یا ابن النساء الحیض ما للتراب و رب الارباب زبان دراز کردند او زبان در کام کشید و نگفت با من میگویید ما للتراب و رب الارباب چرا با او نگویید مالرب الارباب و التراب ما به مقام خاکی راضی بودیم و اول استغفار می خواستیم گلیم گوشه ادبار بعد در دوش سلامت کشیده و در کنج فراغت پای همت در دامن تسلیم آورده و الحزم سوء الظن برخوانده و دانسته که قربت ملوک را اگرچه فواید بسیارست اما آفات بی شمار است بیت و ماالسلطان الا البحر عظما و قرب البحر محذور العواقب و از آن ترسیده که نباید که سرمایه از دست برود و سود بدست نیاید و عاقبت مرتبه خاکی در آب طلب بایدکرد که یا لیتنی کنت ترابا ما را به عنایت بی علت از کنج ادیار خمول بیرون آورد بی اختیار ماو به کرامت تخمیر بیدی مخصوص گردانید و خلعت اضافت من روحی درس وجود ما انداخت و بر تخت خلافت وجعلکم خلایف الارض نشاند و تاج یحبهم بر فرق ما نهاد و جملگی ملا اعلی را پیش تخت ما سجود فرمود و بر ما ندای الدین اصطفینا من عبادنا در ملک و ملکوت داد اگر آنچه تمامی اسباب معشوقی ماست برشمریم که تاب آن شنودن دارد و کونین و خافقین چه کنج بارگاه ناز ما دارد بیت چندان نازست ز عشق تو بر سر من کاندر غلطم که عاشقی تو بر من یا خیمه زند وصال تو بر سر من یا در سر این غلط شود این سر من آمدیم با سر و حملناهم فی البر و البحر بر عالم ملک است و بحر عالم ملکوت چنانک هر کجا براست بر روی بحر است هر کجا ملک است بر روی ملکوت است یعنی آدمی را در ملک و ملکوت ما برگرفتیم بدان معنی که اگر ملک است و اگر ملکوت از پرتو نور روح وعقل او آفریدیم تاهر چه ذوات روح اندحیات از پرتو نور روح او دارند از ملک و جن وشیطان و حیوان و هر چه ذوات نفوس اند از کواکب وافلاک و آسمان و زمین و عناصر و جماد و نبات جمله مایه نفوس از نتیجه عقل او دارند اما عقل روح را همچون حوا آمد آدم را که از پهلوی چپ او گرفتند درین معنی اشارتی لطیف است آنجا چون زنان از پهلوی چپ بودند خواجه علیه الصلوه والسلام فرمود شاوروهن و خالفوهن با زنان در کارها مشورت کنید و هر چه ایشان گویند خلاف آن کنید که رای راست آن باشد زیرا که زنان از استخوان پهلوی چپ اند کژ باشند هر رای که زنند رای راست ضد آن باشد اینجا نیز عقل از پهلوی چپ روح است با او در معرفت ذات و صفات باری جل جلاله مشورت باید کرد و هر چه ادراک او بدان رسد و فهم او دریابد از ذات و صفات باری جل جلاله بدانک حضرت عزت از آن منزه است و به خلاف آن است که عقل ادراک کنه ذات و صفات او کند بلک ذات او هم بدو توان دانست چنانک فرمود عرفت ربی بربی و لولافضل ربی ماعرفت ربی لطیفه ای سخت غریب روی می نماید آنک خواجه علیه الصلوه و السلم فرمود اول ما خلق الله القلم اول ما خلق الله العقل اول ما خلق الله روحی هر سه راست است و هر سه یکی است و بسیار خلق درین سر گردانند تا این چگونه است آنچ فرمود اول ما خلق الله القلم آن قلم به قلم ماست قلم خداست و قلم خدای مناسب عظمت و جلال او باشد و آن روح پاک محمدی است ونور او آن وقت که حق تعالی آن روح را بیافرید و به نظر محبت بدو نگریست حیا بر وی غالب شد روح از حیا شق یافت عقل یکی شق او آمد ازینجاست که هر کجا عقل باشد حیا باشد و هر کجا عقل نباشد حیا نباشد و سر الحیاء شعبه من الایمان این است چون قلم حق را یکی شق روح خواجه بود و دوم عقل اگر چه سه می نمود اما یک قلم بود با دو شق و قلم به ید قدرت خداوندی تا هر چه خواست از ملک و ملکوت بواسطه سرقلم می نوشت و آن را محل قسم گردانید که ن والقلم و مایسطرون و بر اظهار این قدرت بر حضرت خداوندی ثنا گفت که اولیس الذی خلق السموات و الارض بقادر علی ان یخلق مثلهم بلی و هوالخلاق العلیم انما امره اذا اراد شییا ان یقول له کن فیکون فسبحان الذی بیده ملکوت کل شی والیه ترجعون و صلی الله علی سیدنا محمد و آله اجمعین

Orijinal Metin (FA)

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب دوم » فصل سیم قال الله تعالی ان فی خلق السموات والارض و اختلاف اللیل و النهار و الفلک التی تجری فی البحر بما ینفع الناس و ما انزل الله من السماء من ماء فاحیا به الارض بعدموتها و بت فیها من کل دابه و تصریف الریاح و السحاب المسخربین السماء والارض لایات لقوم یعقلون و قال النبی صلی الله علیه وسلم خلق الله التربه یوم السبت و خلق الجبال فیها یوم الاحد و خلق الشجر یوم الاثنین و خلق المکروه یوم الثلثا و خلق النور یوم الاربعا و بت فیها الدواب یوم الخمیس و خلق آدم بعد العصر من یوم الجمعه فی آخر ساعه من ساعاته فیما بین العصر واللیل بدانک از مبدأ عالم ارواح تامنتهای عالم اجسام خداوند تعالی عالمهای مختلف آفریده است از دنیا و آخرت و ملک و ملکوت و در هر عالمی صنفی ازمخلوقات آفریده است روحانی وجسمانی و از هر صنف انواع مختلف آفریده و در هر یک خاصیتی دیگر نهاده چنانک از صنف ملکی چندین نوع ملک آفریده است از کروبی و روحانی و حمله عرش و ملایکه هر آسمان تا هفتم که هریک نوعی دیگراند و سفره و برره و کرام الکاتبین و ملایکه هوا که ابر و باران و رعد و برق و باد بحکم ایشان است در روایت می آید که بر هر قطره باران ملکی موکل است تا آن قطره بدان موضع فرود آرد که فرمان خداوندی است و ملایکه که بر دریاها موکل اند و ملایکه زمین و ملایکه حفظه از اهل شب و اهل روز و ملایکه حلقه ها و مجالس ذکر و ملایکه ارحام وملایکه ای که در باطن آدمی القاء خواطر کنند و ملایکه ای که دفع شیطان از بنی آدم کنند و آنها که محافظت اطفال کنند و منکر و نکیر که سوال کنند و آنها که مبشراند و آنها که معذبند و ملایکه موت که قبض ارواح کنند و ملایکه حیات که نفخ صور کنند و ملایکه که بر روزیها موکل اند و ملایکه که رسولانند و آنها که اولی اجتحه مثنی وثلاث و رباع و ملایکه که خزنه بهشت اند و رضوان و ملایکه که خدام بهشت اند و ملایکه که خزنه دوزخ اند و زبانیه و مالکان و آنها که بر دوزخ موکل اند و آنها که بر اطباق و درکات موکل اند و ملایکه زمین و ملایکه که عروق زمینها و کوه ها بدست ایشان است و آن ملک که گاو و ماهی و جهان بر سفت اوست و روح که او در یک صف باشد وجملگی ملایکه در یک صف باشند و دیگر انواع ملایکه که در آسمان و زمین و دنیا و آخرت اند که جز خدای تعالی نداند کمیت و کیفیت هر صنف پس چون یک عالم از عوالم مختلف عالم ملکی است چندین نوع ملایکه اند هریک بصفتی و خاصیتی دیگر مخصوص بنگر تا در عالمهای دیگر چه انواع و اصناف خلق باشد از انسان و حیوان و بری بحری و از اصناف جن و شیاطین و ابالسه و مرده و غیلان و نسناس و اهل جابلقا و جابلسا و یأجوج و مأجوج و دیگر اصناف که در قصص برشمرند و از انواع حوران و وصیفتان و غلمان و و لدان و اجناس مختلف از نباتات و حیوانات و جمادات و معادن و اجسام کثیف و لطیف و بسیط و مفرد و مرکب و عناصر و انواع نور وظلمت و جواهر و اعراض و الوان و طبایع و طباع و خواص و صفات و نتایج و اشکال و هیات و صور و معانی و اسرار و لطایف و حقایق و حواس ظاهر چون سمع و بصرو شم و ذوق و لمس وحواس باطن چون عقل و دل و سر و روح و خفی وقوای بشری چون قوت متخیله و متوهمه و متفکره و متذکره و حافظه و مدبره و حس مشترک واز نوع دیگر قوت جاذبه و ماسکه و هاضمه و دافعه و دیگر قوای عمله که شرح آن در تشریح توان یافت و آنچ از قبیل علویات است از عرش و کرسی ولوح و قلم و بروج وافلاک و کواکب از سیارات و ثوابت و منازل و بیت المعمور و سدره المنتهی و قاب قوسین و لامکان و دیگر اصناف موجودات و انواع مخلوقات چگونه شرح توان داد که بر دقایق آن علی الحقیقه جز حضرت خداوندی عزوعلا واقف نباشد و ما یعلم جنود ربک الاهو اما عدد عالمها در بعضی روایت آمده است که هجده هزار عالم است و به روایتی هفتاد هزار عالم است و بروایتی سیصد و شصت هزار عالم است ولیکن جمله در دو عالم خلق وامر که ملک و ملکوت گویند مندرج است چنانک بیان فرمود و در آفریدن آن بر حضرت خداوندی خود ثنا گفت که الا له الخلق و الامر تبارک الله رب العالمین اما مراتب ملک و ملوک و مدارج آن اول مراتب ملکوت است و آن بر دو قسم است ارواح و نفوس و اما مراتب ارواح اول مراتب ارواح انسانی است بدان شرح که در فصل سابق برفت بعد از آن مراتب ارواح ملکی است و بعد از آن مراتب ارواح جن و آنگه مراتب ارواح شیاطین آنگه مراتب ارواح حیوانات آنگه مراتب نفوس نامیه که روح نامیه هم گویند و اما مراتب نفوس مبداء آن عقل کل آمد و بعد مراتب عقول مراتب نفوس عرش و کرسی و لوح است و قلم آنگه مراتب نفوس افلاک و بروج آنگه مراتب نفوس کواکب سیارات و ثوابت آنگه مراتب نفوس مراکز چون مرکز اثیر که مرکز آتش است و هوا که مرکز باد است و محیط که مرکز آب است و زمین که مرکز خاک است آنکه مراتب نفوس معادن است آنگه مراتب نفوس مرکبات آنگه مراتب نفوس مفردات عناصر این قدر بر سبیل اقتصار نموده آمد از مدارج و مراتب ملکوتیات عوالم مختلف و این جمله آن است که سالکان صاحب بصیرت را کشف شود در مقام ارایت سنریهم آیاتنا فی آلافاق و فی انفسهم و اگر در مراتب بعضی تقدیم و تأخیر افتد نه از سهو عالم کشف باشد از سهو نظر نفس باشد در ادراک معانی غیبی یا از سهو قوت متفکره که سفیر عالم غیب و شهادت است زیرا ک آنچ مکشوف نظر روح شود در عالم غیب قابل تفاوت و نقصان نبود خصوصا چون نظر روح موید بود بمدد نورالله که اتقو فراسه المومن فانه ینظر بنورالله اماآنچ نصیبه نفس باشد از معانی غیب به تبعیت روح بود و خیال و وهم را مجال تصرف باشد تفاوت و زیادت و نقصان بدان راه یابد و نیز درین معانی و مراتب شرح داده آمدهر طایفه ای را از اهل طریقت و اهل حکمت مذاهب مختلف است بحسب نظرها نظار گیان روی خوبت چون در نگرند از کرانها در آینه نقش خویش بینند زین است تفاوت نشانها اما مراتب ظهور عوالم ملک در روایت می آید که لما ارادالله ان یخلق هذا العالم خلق جوهر افنظر الیه بنظر الهیبه فاذابه فصار نصفین من هیبه الرحمن نصفه نار و نصفه ماء فاجری النار علی الماء فصعد منه دخان فخلق من ذلک الدخان السموات و خلق من زبده الارض آسمان وزمین بدین وجه و بدین ترتیب آفرید و مراتب آنچ در زمین آفریده است چنانک در حدیث باد کرده آمد در اول فصل و در آیت همان معنی است به اجمال تفصیل آن خواجه علیه الصلوه والسلام فرموده است زمین را روز شنبه آفرید و آن اول روزی است از روزهای این جهانی زیرا ک روز نتیجه زمان است و زمان نتیجه گردش افلاک چون آسمانها بیافرید و گردان کرد آغاز روز پدیدآمد شنبه نام نهاد آن را و در روز یکشنبه کوهها بیافرید و در روز دوشنبه نبات و اشجار بیافرید و در روز سه شنبه رنج و مکروه بیافرید و در روز چهارشنبه انوار بیافرید و در روز پنجشنبه حیوانات بیافرید از هر نوع ودر روز آدینه بعد از نماز دیگر در آخر ساعت از روز آدم را بیافرید علیه السلام این مراتب را از ظاهر نص شنودی حقیقت آن بشنو بدانک آنچ از پرتو نور روح خواجه علیه السلام گذر کرد بر مراتب ملکوتیات ارواح تا آنجا که بآخر موجودات رسیدکه ملکوت عناصر مفرده بود و آنچ بر ملکوتیات نفوس گذر کرد هم از پرتو نور روح خواجه بود علیه السلام که عقلش گفتیم تا آنجا که هم بملکوت عناصر رسید بر مثال پرگار که گرد دایره برآید چون بنهایت رسد هر دو بهم پیوندد یکی شود آن هر دو لطیفه از روح وعقل چون گرد عوالم ملکوت ارواح و ملکوت نفوس برگشتند در آخر مرتبه ملکوت عناصر بهم پیوستند و هرچ صاف آن لطیفه ها بود خرج شده بود بران نوع که بر مثال قند بیان افتاده است دردی قطاره صفت مانده بود از آن درد آن جوهر بیافرید که می فرماید خلق جوهرا فنظر الیه فاذابه پس آن جوهر بتاثیر نظر هیبت بدونیم کرد یک نیمه آتش شد ویک نیمه آب پس آتش را بر آب استیلا داد تا از آب دخان برخاست قصدعلو کرد آتش با دخان روی بعلو نهاد از غایت لطافت و گرم روی آب در نشیب بماند از کثافت و فسردگی طبع این لطیفه بشنو که چون آن جوهر را حق تعالی بنظر خودمنظور گردانید آن جزو که از پرتو نور روح محمدی برخاسته بود از آن جزو که از عقل برخاسته بود جدا شد و از نظر حق غذای شوق یافت دیگر باره قصد علو کرد و آنچ از عقل فسرده برخاسته بود بتردامنی اینجا بماند و این خاصیت از آنجا بود که روح محمدی را صفات مختلف بود چنانک شرح آن برفته است یک صفت از آن محبت بود و یک صفت نور بود محبت آتش سوزان است و نور فسرده پس آن لطیفه که از روح محمدی بر مراتب ارواح گذر کرد از محبت بود و آنچ عقل از او برخاست و بر مراتب نفوس گذر کرد از نور بود و میان محبت و عقل منازعت و مخالفت است هرگز بایکدیگر نسازند بهر منزل که محبت رخت اندازد عقل خانه پردازد هر کجا عقل خانه گیرد محبت کرانه گیرد شعر عشق آمدو کرد عقل غارت ای دل تو بجان بر این بشارت ترک عجمی است عشق دانی کز ترک عجیب نیست غارت میخواست که در عبارت آرد وصف رخ او باستعارت نور رخ او زبانه ای زد هم عقل بسوخت هم عبارت آنجا محبت چون از پس چندین حجب افتاده بود و بر مراتب ارواح و ملکوت گذر کرده از محبوب خویش دورمانده در ملکوت عناصر آن لطیفه عالم عقل را دریافت از و بوی آشنایی شنید که هم از آن ولایت کرده بود اگرچه این سلطان بود واو دربان اما بحکم آشنایی و همولایتی شوق حب الوطن من الایمان در نهادش بجنبید فریاد برآورد که شعر بوی جوی مولیان آید همی بوی یار مهربان آید همی از غایت اشتیاق محبوب خویش دست در گردن آن لطیفه عقل خرده آورد و می گفت بیت بر یاد لبت لعل نگین میبوسم آنم چو بدست نیست این میبوسم دستم چو بدستبوس وصلت نرسد میگویم خدمت و زمین میبوسم ولکن درین مقام که ذوق نظر محبوب حقیقی بکام جانش رسید آتش در وی افتاد و دست از گردن عقل بیرون آورد عبارت از او این آمد که جوهر بدو نیم شد آن نیمه که از عقل بود عقل بددل بودبترسید از ترس بگداخت آب شد و آن نیمه که از محبت بود از نظر محبوب غذا یافت شوق غالب شد آتش محبت شعله برآورد آتش پدید آمد همچنانک میان آب و آتش مضادت است میان عقل و عشق همچنان است پس عشق با عقل نساخت او را بر هم زد و رها کرد و قصد محبوب خویش کرد شعر عقل را با عشق کاری نیست زودش پنبه کن تاچه خواهی کرد آن اشتردل جولاه را عقل نزد عشق خود راهی تواند برد نه نزد شاهنشه چه کار اوباش لشگر گاه را پس آن جزو که قصد بالا کرد عالم علو از افلاک و انجم و غیر آن ساخته شد و آن جزو که در نشیب بماند زمین وکوه و دریا و دیگر اجناس بدان ترتیب که گفتیم ازو بیافرید پس آن لطیفه که از صفت محبت محمدی برخاسته بود اول گرد ملکوت ارواحش برآوردند و آنگه از دروزاه جوهر او را بر صورت و صفت ملک و ملکوت گذر دادند تا هیچ ذره از ذرات کاینات از ملک و ملکوت نماندکه در وی سری از اسرار محبت تعبیه نکردند تا هیچ ذره از محبت خالق خویش بقدر استعداد خالی نباشد و بدان بزبان حال خویش حضرت عزت را حمد و ثنا می گوید و ان من شیء الا یسبح بحمده ولکن لاتفقهون تسبیحهم بیت گر عرض دهند عاشقانت را هر ذره که هست در شمار آید طاوس و مگس بیک محل باشد چون باز غم تو در شکار آید ای ملایکه لاف مسبحی مزنید و خود را در مقام هستی پدید میاورید که و نحن تسبح بحمدک و نقدس لک آن چیست و کیست که نه مسبح حضرت جلت ماست سبح الله مافی السموات و مافی الارض و هوالعزیز الحکیم و حضرت جلت ما از آن عزیزتر و بزرگوارتر است که خود هر کسی حمد و ثنای ما تواند گفت هر تسبیح و تقدیس که بر اهل آسمان و زمین می بینی و بر ذرات کاینات مشاهده میکنی همه از پرتو ثنای خداوندی ماست بر حضرت ما که سبحان ربک رب العزه عما یصفون اما بواسطه آینه روح محمدی که عکس بر ذرات کاینات انداخت جمله مسبح و مقدس گشتند هر کسی پنداشت که آن ثناگویی از خاصیت عبودیت اوست ندانستند که منشأ این حمدازکجاست چون نوبت بخلاصه موجودات رسید و در پرورش و روش گرد ملک وملکوت برگشت و ثمره کردار بر سر شاخ شجره آفرینش آمدکه قاب قوسین عبارت ازوست و بتصرف سر اوادانی دیده حقیقت بین او گشاده گردید و خطاب عزت در رسیدکه ای محمد همچون دیگر موجودات و ملایکه مرا ثنا بگوی اثن علی خواجه بازدیده بود که هر چ از ثناگویی آن حضرت جمله کاینات یافت بودند عاریتی بود و شریعت او آن بود که العاریه مردوده بر قضیه ان الله یأمرکم ان تود والامانات الی اهلها آن امانت رد کرد گفت از زبان الکن حدوث ثنای ذات قدیم چون درست آید لا احصی ثناء علیک ثنای ذات تو هم از صفات تو درست آید انت کما اثنیت علی نفسک اینجا نه ملایکه که اطفال نوآموز دبیرستان آدم اند که یا آدم انبیهم باسمایهم که ایشان خود نام خود نمی دانند بلک آدم که معلم ایشان است با جملگی فرزندان در زیر رایت ثناخوانی محمد باشندکه آدم و من دونه تحت لوایی یوم القیامه ولافخر و بیدی لواء و الحمد ولافخر ازینجا معلوم گردد که تخم آفرینش محمد بود و ثمره هم او بود و شجره آفرینش بحقیقت هم وجود محمدی است بیت الحق شگرف مرغی کز تو دو کون پر شد نه بال باز کرده نه زاشیان پریده هرچ ملکوتیات است بیخهای آن شجره تصور کن و هر چه جسمانیات است تنه شجره وانبیا علیهم الصلوه والسلام شاخهای شجره و ملایکه برگهای شجره و بیان ثمره آن شجره در عبارت نگنجد و به زبان قلم دو زبان با کاغذ دو روی نتوان گفت شعر قصه ها مینوشت خاقانی قلم اینجا رسید سر بشکست پس همچنانک شجره در ثمره تعبیه باشد ثمره در شجره تعبیه است تا هیچ ذره از شجره نیست که از وجود ثمره خالی است و این سر بزرگی است و اصل تخم که از پرتو نور احدیت بود هیچ ذره نیست از شجره و ثمره که از پرتو نور احدیت خالی است که و نحن اقرب الیه من حبل الورید سر وهو معکم از اینجا معلوم گردد خاصیت الله نورالسموات و الارض اینجا ظاهر شود و بدانک هر چیز را که حق تعالی در عالم معانی ظاهر کرده است در عالم صورت آن را صورتی پدید آورده است پس صورت جملگی عوامل ملکوت شخص محمدی آمد علیه السلام و صورت بپرتو نور احدیت کلمه توحید لا اله الاالله آمد و سربعث انبیاء علیهم الصلوه والسلام از بهر زراعت تخم توحید است در زمین دلها الدنیا مزرعه الاخره خواجه علیه السلم ازینجا میفرمود امرت ان اقاتل الناس حتی بقولو لا اله الاالله این چیست تخم توحید در زمین دلها پاشیدن ضرب الله مثلا کلمه طیبه کشجره طیبه اصلها ثابت و فرعها فی السماء توتی اکلها کل حین باذن ربها و یضرب الله الامثال للناس لعلهم یتذکرون

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب دوم » فصل سیم قال الله تعالی ان فی خلق السموات والارض و اختلاف اللیل و النهار و الفلک التی تجری فی البحر بما ینفع الناس و ما انزل الله من السماء من ماء فاحیا به الارض بعدموتها و بت فیها من کل دابه و تصریف الریاح و السحاب المسخربین السماء والارض لایات لقوم یعقلون و قال النبی صلی الله علیه وسلم خلق الله التربه یوم السبت و خلق الجبال فیها یوم الاحد و خلق الشجر یوم الاثنین و خلق المکروه یوم الثلثا و خلق النور یوم الاربعا و بت فیها الدواب یوم الخمیس و خلق آدم بعد العصر من یوم الجمعه فی آخر ساعه من ساعاته فیما بین العصر واللیل بدانک از مبدأ عالم ارواح تامنتهای عالم اجسام خداوند تعالی عالمهای مختلف آفریده است از دنیا و آخرت و ملک و ملکوت و در هر عالمی صنفی ازمخلوقات آفریده است روحانی وجسمانی و از هر صنف انواع مختلف آفریده و در هر یک خاصیتی دیگر نهاده چنانک از صنف ملکی چندین نوع ملک آفریده است از کروبی و روحانی و حمله عرش و ملایکه هر آسمان تا هفتم که هریک نوعی دیگراند و سفره و برره و کرام الکاتبین و ملایکه هوا که ابر و باران و رعد و برق و باد بحکم ایشان است در روایت می آید که بر هر قطره باران ملکی موکل است تا آن قطره بدان موضع فرود آرد که فرمان خداوندی است و ملایکه که بر دریاها موکل اند و ملایکه زمین و ملایکه حفظه از اهل شب و اهل روز و ملایکه حلقه ها و مجالس ذکر و ملایکه ارحام وملایکه ای که در باطن آدمی القاء خواطر کنند و ملایکه ای که دفع شیطان از بنی آدم کنند و آنها که محافظت اطفال کنند و منکر و نکیر که سوال کنند و آنها که مبشراند و آنها که معذبند و ملایکه موت که قبض ارواح کنند و ملایکه حیات که نفخ صور کنند و ملایکه که بر روزیها موکل اند و ملایکه که رسولانند و آنها که اولی اجتحه مثنی وثلاث و رباع و ملایکه که خزنه بهشت اند و رضوان و ملایکه که خدام بهشت اند و ملایکه که خزنه دوزخ اند و زبانیه و مالکان و آنها که بر دوزخ موکل اند و آنها که بر اطباق و درکات موکل اند و ملایکه زمین و ملایکه که عروق زمینها و کوه ها بدست ایشان است و آن ملک که گاو و ماهی و جهان بر سفت اوست و روح که او در یک صف باشد وجملگی ملایکه در یک صف باشند و دیگر انواع ملایکه که در آسمان و زمین و دنیا و آخرت اند که جز خدای تعالی نداند کمیت و کیفیت هر صنف پس چون یک عالم از عوالم مختلف عالم ملکی است چندین نوع ملایکه اند هریک بصفتی و خاصیتی دیگر مخصوص بنگر تا در عالمهای دیگر چه انواع و اصناف خلق باشد از انسان و حیوان و بری بحری و از اصناف جن و شیاطین و ابالسه و مرده و غیلان و نسناس و اهل جابلقا و جابلسا و یأجوج و مأجوج و دیگر اصناف که در قصص برشمرند و از انواع حوران و وصیفتان و غلمان و و لدان و اجناس مختلف از نباتات و حیوانات و جمادات و معادن و اجسام کثیف و لطیف و بسیط و مفرد و مرکب و عناصر و انواع نور وظلمت و جواهر و اعراض و الوان و طبایع و طباع و خواص و صفات و نتایج و اشکال و هیات و صور و معانی و اسرار و لطایف و حقایق و حواس ظاهر چون سمع و بصرو شم و ذوق و لمس وحواس باطن چون عقل و دل و سر و روح و خفی وقوای بشری چون قوت متخیله و متوهمه و متفکره و متذکره و حافظه و مدبره و حس مشترک واز نوع دیگر قوت جاذبه و ماسکه و هاضمه و دافعه و دیگر قوای عمله که شرح آن در تشریح توان یافت و آنچ از قبیل علویات است از عرش و کرسی ولوح و قلم و بروج وافلاک و کواکب از سیارات و ثوابت و منازل و بیت المعمور و سدره المنتهی و قاب قوسین و لامکان و دیگر اصناف موجودات و انواع مخلوقات چگونه شرح توان داد که بر دقایق آن علی الحقیقه جز حضرت خداوندی عزوعلا واقف نباشد و ما یعلم جنود ربک الاهو اما عدد عالمها در بعضی روایت آمده است که هجده هزار عالم است و به روایتی هفتاد هزار عالم است و بروایتی سیصد و شصت هزار عالم است ولیکن جمله در دو عالم خلق وامر که ملک و ملکوت گویند مندرج است چنانک بیان فرمود و در آفریدن آن بر حضرت خداوندی خود ثنا گفت که الا له الخلق و الامر تبارک الله رب العالمین اما مراتب ملک و ملوک و مدارج آن اول مراتب ملکوت است و آن بر دو قسم است ارواح و نفوس و اما مراتب ارواح اول مراتب ارواح انسانی است بدان شرح که در فصل سابق برفت بعد از آن مراتب ارواح ملکی است و بعد از آن مراتب ارواح جن و آنگه مراتب ارواح شیاطین آنگه مراتب ارواح حیوانات آنگه مراتب نفوس نامیه که روح نامیه هم گویند و اما مراتب نفوس مبداء آن عقل کل آمد و بعد مراتب عقول مراتب نفوس عرش و کرسی و لوح است و قلم آنگه مراتب نفوس افلاک و بروج آنگه مراتب نفوس کواکب سیارات و ثوابت آنگه مراتب نفوس مراکز چون مرکز اثیر که مرکز آتش است و هوا که مرکز باد است و محیط که مرکز آب است و زمین که مرکز خاک است آنکه مراتب نفوس معادن است آنگه مراتب نفوس مرکبات آنگه مراتب نفوس مفردات عناصر این قدر بر سبیل اقتصار نموده آمد از مدارج و مراتب ملکوتیات عوالم مختلف و این جمله آن است که سالکان صاحب بصیرت را کشف شود در مقام ارایت سنریهم آیاتنا فی آلافاق و فی انفسهم و اگر در مراتب بعضی تقدیم و تأخیر افتد نه از سهو عالم کشف باشد از سهو نظر نفس باشد در ادراک معانی غیبی یا از سهو قوت متفکره که سفیر عالم غیب و شهادت است زیرا ک آنچ مکشوف نظر روح شود در عالم غیب قابل تفاوت و نقصان نبود خصوصا چون نظر روح موید بود بمدد نورالله که اتقو فراسه المومن فانه ینظر بنورالله اماآنچ نصیبه نفس باشد از معانی غیب به تبعیت روح بود و خیال و وهم را مجال تصرف باشد تفاوت و زیادت و نقصان بدان راه یابد و نیز درین معانی و مراتب شرح داده آمدهر طایفه ای را از اهل طریقت و اهل حکمت مذاهب مختلف است بحسب نظرها نظار گیان روی خوبت چون در نگرند از کرانها در آینه نقش خویش بینند زین است تفاوت نشانها اما مراتب ظهور عوالم ملک در روایت می آید که لما ارادالله ان یخلق هذا العالم خلق جوهر افنظر الیه بنظر الهیبه فاذابه فصار نصفین من هیبه الرحمن نصفه نار و نصفه ماء فاجری النار علی الماء فصعد منه دخان فخلق من ذلک الدخان السموات و خلق من زبده الارض آسمان وزمین بدین وجه و بدین ترتیب آفرید و مراتب آنچ در زمین آفریده است چنانک در حدیث باد کرده آمد در اول فصل و در آیت همان معنی است به اجمال تفصیل آن خواجه علیه الصلوه والسلام فرموده است زمین را روز شنبه آفرید و آن اول روزی است از روزهای این جهانی زیرا ک روز نتیجه زمان است و زمان نتیجه گردش افلاک چون آسمانها بیافرید و گردان کرد آغاز روز پدیدآمد شنبه نام نهاد آن را و در روز یکشنبه کوهها بیافرید و در روز دوشنبه نبات و اشجار بیافرید و در روز سه شنبه رنج و مکروه بیافرید و در روز چهارشنبه انوار بیافرید و در روز پنجشنبه حیوانات بیافرید از هر نوع ودر روز آدینه بعد از نماز دیگر در آخر ساعت از روز آدم را بیافرید علیه السلام این مراتب را از ظاهر نص شنودی حقیقت آن بشنو بدانک آنچ از پرتو نور روح خواجه علیه السلام گذر کرد بر مراتب ملکوتیات ارواح تا آنجا که بآخر موجودات رسیدکه ملکوت عناصر مفرده بود و آنچ بر ملکوتیات نفوس گذر کرد هم از پرتو نور روح خواجه بود علیه السلام که عقلش گفتیم تا آنجا که هم بملکوت عناصر رسید بر مثال پرگار که گرد دایره برآید چون بنهایت رسد هر دو بهم پیوندد یکی شود آن هر دو لطیفه از روح وعقل چون گرد عوالم ملکوت ارواح و ملکوت نفوس برگشتند در آخر مرتبه ملکوت عناصر بهم پیوستند و هرچ صاف آن لطیفه ها بود خرج شده بود بران نوع که بر مثال قند بیان افتاده است دردی قطاره صفت مانده بود از آن درد آن جوهر بیافرید که می فرماید خلق جوهرا فنظر الیه فاذابه پس آن جوهر بتاثیر نظر هیبت بدونیم کرد یک نیمه آتش شد ویک نیمه آب پس آتش را بر آب استیلا داد تا از آب دخان برخاست قصدعلو کرد آتش با دخان روی بعلو نهاد از غایت لطافت و گرم روی آب در نشیب بماند از کثافت و فسردگی طبع این لطیفه بشنو که چون آن جوهر را حق تعالی بنظر خودمنظور گردانید آن جزو که از پرتو نور روح محمدی برخاسته بود از آن جزو که از عقل برخاسته بود جدا شد و از نظر حق غذای شوق یافت دیگر باره قصد علو کرد و آنچ از عقل فسرده برخاسته بود بتردامنی اینجا بماند و این خاصیت از آنجا بود که روح محمدی را صفات مختلف بود چنانک شرح آن برفته است یک صفت از آن محبت بود و یک صفت نور بود محبت آتش سوزان است و نور فسرده پس آن لطیفه که از روح محمدی بر مراتب ارواح گذر کرد از محبت بود و آنچ عقل از او برخاست و بر مراتب نفوس گذر کرد از نور بود و میان محبت و عقل منازعت و مخالفت است هرگز بایکدیگر نسازند بهر منزل که محبت رخت اندازد عقل خانه پردازد هر کجا عقل خانه گیرد محبت کرانه گیرد شعر عشق آمدو کرد عقل غارت ای دل تو بجان بر این بشارت ترک عجمی است عشق دانی کز ترک عجیب نیست غارت میخواست که در عبارت آرد وصف رخ او باستعارت نور رخ او زبانه ای زد هم عقل بسوخت هم عبارت آنجا محبت چون از پس چندین حجب افتاده بود و بر مراتب ارواح و ملکوت گذر کرده از محبوب خویش دورمانده در ملکوت عناصر آن لطیفه عالم عقل را دریافت از و بوی آشنایی شنید که هم از آن ولایت کرده بود اگرچه این سلطان بود واو دربان اما بحکم آشنایی و همولایتی شوق حب الوطن من الایمان در نهادش بجنبید فریاد برآورد که شعر بوی جوی مولیان آید همی بوی یار مهربان آید همی از غایت اشتیاق محبوب خویش دست در گردن آن لطیفه عقل خرده آورد و می گفت بیت بر یاد لبت لعل نگین میبوسم آنم چو بدست نیست این میبوسم دستم چو بدستبوس وصلت نرسد میگویم خدمت و زمین میبوسم ولکن درین مقام که ذوق نظر محبوب حقیقی بکام جانش رسید آتش در وی افتاد و دست از گردن عقل بیرون آورد عبارت از او این آمد که جوهر بدو نیم شد آن نیمه که از عقل بود عقل بددل بودبترسید از ترس بگداخت آب شد و آن نیمه که از محبت بود از نظر محبوب غذا یافت شوق غالب شد آتش محبت شعله برآورد آتش پدید آمد همچنانک میان آب و آتش مضادت است میان عقل و عشق همچنان است پس عشق با عقل نساخت او را بر هم زد و رها کرد و قصد محبوب خویش کرد شعر عقل را با عشق کاری نیست زودش پنبه کن تاچه خواهی کرد آن اشتردل جولاه را عقل نزد عشق خود راهی تواند برد نه نزد شاهنشه چه کار اوباش لشگر گاه را پس آن جزو که قصد بالا کرد عالم علو از افلاک و انجم و غیر آن ساخته شد و آن جزو که در نشیب بماند زمین وکوه و دریا و دیگر اجناس بدان ترتیب که گفتیم ازو بیافرید پس آن لطیفه که از صفت محبت محمدی برخاسته بود اول گرد ملکوت ارواحش برآوردند و آنگه از دروزاه جوهر او را بر صورت و صفت ملک و ملکوت گذر دادند تا هیچ ذره از ذرات کاینات از ملک و ملکوت نماندکه در وی سری از اسرار محبت تعبیه نکردند تا هیچ ذره از محبت خالق خویش بقدر استعداد خالی نباشد و بدان بزبان حال خویش حضرت عزت را حمد و ثنا می گوید و ان من شیء الا یسبح بحمده ولکن لاتفقهون تسبیحهم بیت گر عرض دهند عاشقانت را هر ذره که هست در شمار آید طاوس و مگس بیک محل باشد چون باز غم تو در شکار آید ای ملایکه لاف مسبحی مزنید و خود را در مقام هستی پدید میاورید که و نحن تسبح بحمدک و نقدس لک آن چیست و کیست که نه مسبح حضرت جلت ماست سبح الله مافی السموات و مافی الارض و هوالعزیز الحکیم و حضرت جلت ما از آن عزیزتر و بزرگوارتر است که خود هر کسی حمد و ثنای ما تواند گفت هر تسبیح و تقدیس که بر اهل آسمان و زمین می بینی و بر ذرات کاینات مشاهده میکنی همه از پرتو ثنای خداوندی ماست بر حضرت ما که سبحان ربک رب العزه عما یصفون اما بواسطه آینه روح محمدی که عکس بر ذرات کاینات انداخت جمله مسبح و مقدس گشتند هر کسی پنداشت که آن ثناگویی از خاصیت عبودیت اوست ندانستند که منشأ این حمدازکجاست چون نوبت بخلاصه موجودات رسید و در پرورش و روش گرد ملک وملکوت برگشت و ثمره کردار بر سر شاخ شجره آفرینش آمدکه قاب قوسین عبارت ازوست و بتصرف سر اوادانی دیده حقیقت بین او گشاده گردید و خطاب عزت در رسیدکه ای محمد همچون دیگر موجودات و ملایکه مرا ثنا بگوی اثن علی خواجه بازدیده بود که هر چ از ثناگویی آن حضرت جمله کاینات یافت بودند عاریتی بود و شریعت او آن بود که العاریه مردوده بر قضیه ان الله یأمرکم ان تود والامانات الی اهلها آن امانت رد کرد گفت از زبان الکن حدوث ثنای ذات قدیم چون درست آید لا احصی ثناء علیک ثنای ذات تو هم از صفات تو درست آید انت کما اثنیت علی نفسک اینجا نه ملایکه که اطفال نوآموز دبیرستان آدم اند که یا آدم انبیهم باسمایهم که ایشان خود نام خود نمی دانند بلک آدم که معلم ایشان است با جملگی فرزندان در زیر رایت ثناخوانی محمد باشندکه آدم و من دونه تحت لوایی یوم القیامه ولافخر و بیدی لواء و الحمد ولافخر ازینجا معلوم گردد که تخم آفرینش محمد بود و ثمره هم او بود و شجره آفرینش بحقیقت هم وجود محمدی است بیت الحق شگرف مرغی کز تو دو کون پر شد نه بال باز کرده نه زاشیان پریده هرچ ملکوتیات است بیخهای آن شجره تصور کن و هر چه جسمانیات است تنه شجره وانبیا علیهم الصلوه والسلام شاخهای شجره و ملایکه برگهای شجره و بیان ثمره آن شجره در عبارت نگنجد و به زبان قلم دو زبان با کاغذ دو روی نتوان گفت شعر قصه ها مینوشت خاقانی قلم اینجا رسید سر بشکست پس همچنانک شجره در ثمره تعبیه باشد ثمره در شجره تعبیه است تا هیچ ذره از شجره نیست که از وجود ثمره خالی است و این سر بزرگی است و اصل تخم که از پرتو نور احدیت بود هیچ ذره نیست از شجره و ثمره که از پرتو نور احدیت خالی است که و نحن اقرب الیه من حبل الورید سر وهو معکم از اینجا معلوم گردد خاصیت الله نورالسموات و الارض اینجا ظاهر شود و بدانک هر چیز را که حق تعالی در عالم معانی ظاهر کرده است در عالم صورت آن را صورتی پدید آورده است پس صورت جملگی عوامل ملکوت شخص محمدی آمد علیه السلام و صورت بپرتو نور احدیت کلمه توحید لا اله الاالله آمد و سربعث انبیاء علیهم الصلوه والسلام از بهر زراعت تخم توحید است در زمین دلها الدنیا مزرعه الاخره خواجه علیه السلم ازینجا میفرمود امرت ان اقاتل الناس حتی بقولو لا اله الاالله این چیست تخم توحید در زمین دلها پاشیدن ضرب الله مثلا کلمه طیبه کشجره طیبه اصلها ثابت و فرعها فی السماء توتی اکلها کل حین باذن ربها و یضرب الله الامثال للناس لعلهم یتذکرون

Orijinal Metin (FA)

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب دوم » فصل چهارم قال الله تعالی انی خالق بشرا من طین و قال النبی صلی الله علیه و سلم حکایه عن الله تبارک و تعالی خمرت طینه آدم بیدی اربعین صباحا بدانک قالب انسان را چون از چهار عنصر آب و آتش و باد و خاک خواستند ساخت آن عناصر را بر صفت عنصری و مفردی بنه گذاشتند آن را بدرکات دیگر فرو بردند اول در که مرکبی زیراک عنصر مفرد تا درمقام مفردی است بعالم ارواح نزدیک تر است بر آن قضیه که شرح رفته است و چون بمقام مرکبی خواهند رسانید مقام مفردی بباید گذاشت و بمرکبی آمد پس بیک در که از ارواح دورتر افتد و چون به مقام نباتی خواهدآمد مقام مرکبی وجمادی بباید گذاشت پس درکه ای دیگر دورتر افتد از عالم ارواح و از نباتی چون بحیوانی پیوندد در کتی دیگر فروتر رود و از حیوانی چون بمقام انسانی رسد در کتی دیگر فروتر رود از شخص انسانی درکتی دیگر فروتر نیست اسفل سافلین عبارت از آن است این سخن با عناصر است که بتغیر احوال بدین درکات میرسد از بعد ارواح ولکن اگر نظر با ملکوت جمادی کنی که بدین مراتب بمرتبه انسانی رسید این معنی درجات باشد نه درکات و در هر مقام بارواح نزدیکتر می شود نه دورتر فاما سخن ما در صورت عناصر می رود که ملک است نه در ملکوت آن پس بدین اشارت که رفت و تقریر که کرده آمد قالب انسانی ازجمله آفرینش بمرتبه فروتر افتاد و اسفل سافلین بحقیقت او آمد اشارت ثم رددناه اسفل سافلین بتعلق روح است بقالب پس از اینجا معلوم شود که اعلی علیین آفرینش روح انسان است و اسفل سافلین قالب انسان و از اینجا روشن شود معنی این بیت جهان را بلندی و پستی تویی ندانم که ای هر چ هستی تویی شیخ این ضعیف سلطان وقت خویش مجدالدین بغدادی رضی الله عنه در مجموعه ای از تصانیف خود میفرماید فسبحان من جمع بین اقرب الاقربین و ابعدالابعدین بقدرته وحکمت در آنک قالب انسانی از اسفل سافلین باشد و روحش از اعلی علیین آن است که چون انسان بار امانت معرفت خواهد کشیدن میباید که قوت هر دو عالم بکمال او را باشد چنانک در دو عالم هیچیز بقوت او نباشد تا تحمل بار امانت را بشاید و آن قوت از راه صفات می باید نه از راه صورت لاجرم آن قوت که روح انسان دارد چون از اعلی علیین است هیچیز ندارد در عالم ارواح از ملک و شیاطین و غیر آن و آن قوت که نفس انسان راست چون از اسفل سافلین است هیچیز را نیست در عالم نفوس نه بهایم را نه سباع را نه غیر آن را و آن چهار عنصر که قالب انسان از آن ساختند هم از دردی ارواح آفریده بودند که قطاره صفت بود چنانک شرح آن در فصل اول بمثال قند و قناد گفته آمد پس از هر صفت که در ارواح بود که آن را قند نهادیم چیزی در بقیت قطاره بود همچنانک در فصل ظهور عوالم مختلف تقریر رفت و روش آن لطیفه بر اصناف موجودات که هیچ ذره نماند تا از صفات عالم ارواح که درو چاشنیی نبود و آن چهار عنصر اگرچه ابعد موجودات بود از عالم ارواح و لکن در آن از صاف صفات عالم ارواح چیزی تعبیه بود و باقی وجود آن عناصر خود در عالم ارواح بودو هر چند در تخمیر طینت آدم جملگی صفات شیطانی و سبعی و بهیمی و ثباتی و جمادی حاصل بود ولکن چون باختصاص اضافت بیدی مخصوص گشت هر صفت ازین صفات ذمیمه را صدفی گوهر صفتی از صفات الوهیت کرامت کردند چون بتصرف نظر آفتاب سنگ خارا صدف گوهر لعل و یاقوت و زبر جد و فیروزه و عقیق میگردد بنگر تا از خصوصیت خمرت طینه آدم بیدی در مدت اربعین صباحا که بروایتی هر روز هزار سال بودآب و گل آدم صدف کدام گوهر شود این تشریف آدم راهنوز پیش از نفخ روح بود و دولت قالب بود که سرای خلیفه خواست بود درو چهل هزار سال بخداوندی خویش کار میکرد که داندکه آنجا چه گنجها تعبیه کرد پادشاهان صورتی چون عمارتی فرمایند خدمتکاران بر کار کنند ننگ دارندکه بخودی خوددست در گل نهند بدیگران بازگذارند ولکن چون کار بدان موضع رسد که گنجی خواهند نهاد جمله خدم و حشم را دور کنند و بخودی خود دست در گل نهند و آن موضع بقدر و اندازه گنج راست کنند و آن گنج بخودی خود بنهند حق تعالی چون اصناف موجودات می آفرید از دنیا و آخرت و بهشت و دوزخ وسایط گوناگون درهر مقام بر کار کرد چون کار بخلقت آدم رسید گفت انی خالق بشرا من طین خانه آب و گل آدم من می سازم جمعی را مشتبه شد گفتند خلق السموات و الارض نه همه تو ساخته ای گفت اینجا اختصاصی دیگرهست که اگر آنها باشارت کن آفریدم که انما قولنا لشیء اذا اردناه ان نقول له کن فیکون این را بخودی خود میسازم بی واسطه که درو گنج معرفت تعبیه خواهم کرد پس جبرییل را بفرمود که برو از روی زمین یک مشت خاک بردار و بیاور جبرییل علیه السلام برفت خواست که یک مشت خاک بردارد خاک گفت ای جبرییل چه می کنی گفت ترا بحضرت میبرم که از تو خلیفتی می آفریند سوگند بر داد بعزت و ذوالجلالی حق که مرا مبر که من طاقت قرب ندارم و تاب آن نیارم من نهایت بعد اختیارکردم تا از سطوات قهرالوهیت خلاص یابم که قربت را خطر بسیارست که والمخلصون علی خطر عظیم نزدیکان را بیش بود حیرانی کایشان دانند سیاست سلطانی جبرییل چون ذکر سوگند شنید بحضرت بازگشت گفت خداوندا تو داناتری خاک تن در نمی دهد میکاییل را بفرمود تو برو او برفت همچنین سوگند بر داد اسرافیل را فرمود تو برو او برفت همچنین سوگند بر داد بازگشت حق تعالی عزراییل را بفرمود برو اگر بطوع و رغبت نیاید باکراه و اجبار بر گیر و بیاور عزراییل بیامد و بقهریک قبضه خاک از روی جمله زمین برگرفت در روایت می آید که از روی زمین بمقدار چهل ارش خاک برداشته بود بیاورد آن خاک را میان مکه و طایف فرو کرد عشق حالی دو اسبه می آمد خاک آدم هنوز نابیخته بود عشق آمده بود ودل آویخته بود این باده چو شیرخواره بودم خوردم نی نی می و شیر با هم آمیخته بود اول شرفی که خاک را بود این بود که بچندین رسول بحضرتش میخواندند و او ناز می کرد و می گفت ما را سر این حدیث نیست حدیث من ز مفاعیل و فاعلات بود من از کجا سخن سر مملکت ز کجا آری قاعده چنین رفته است هر کس که عشق را منکر تر بود چون عاشق شود در عاشقی غالی تر گردد باش تا مسیله قلب کنند منکر بودم عشق بتان را یک چند آن انکارم مرا بدین روز افکند جملگی ملایکه را در آن حالت انگشت تعجب دردندان تحیر بمانده که آیا این چه سر است که خاک ذلیل را از حضرت عزت بچندین اعزاز می خوانند و خاک در کمال مذلت و خواری با حضرت عزت و کبریایی چندین ناز میکند و با این همه حضرت غنا و استغنا با کمال غیرت بترک او نگفت و دیگری را بجای او نخواند و این سر با دیگری در میان ننهاد بیت همسنگ زمین و آسمان غم خوردم نه سیر شدم نه یار دیگر کردم آهو بمثل رام شودبا مردم تو می نشوی هزار حیلت کردم الطاف الوهیت و حکمت ربوبیت بسر ملایکه فرو میگفت انی اعلم ما لاتعلمون شماچه دانید که ما را با این مشتی خاک از ازل تا ابد چه کارها در پیش است عشقی است که از ازل مرا درسر بود کاری است که تا ابد مرا در پیش است معذورید که شما را سر و کار با عشق نبوده است شما خشک زاهدان صومعه نشین حظایر قدس اید از گرم روان خرابات عشق چه خبر دارید سلامتیان را از ذوق حلاوت ملامتیان چه چاشنی درد دل خسته دردمندان دانند نه خوش منشان و خیر خندان دانند از سر قلندری تو گر محرومی سری است در آن شیوه که رندان دانند روزکی چند صبر کنید تا من برین یک مشت خاک دستکاری قدرت بنمایم وزنگار ظلمت خلقیت از چهره آینه فطرت او بزدایم تا شما درین آینه نقشهای بوقلمون بینید اول نقش آن باشد که همه را سجده او باید کرد پس از ابرکرم باران محبت بر خاک آدم بارید و خاک را گل کرد و بید قدرت در گل از گل دل کرد از شبنم عشق خاک آدم گل شد صد فتنه و شور در جهان حاصل شد سر نشتر عشق بر رگ روح زدند یک قطره فرو چکید نامش دل شد جمله ملا اعلی کروبی و روحانی در آن حالت متعجب وار می نگریستند که حضرت جلت بخداوندی خویش در آب و گل آدم چهل شبا روز تصرف میکرد و چون کوزه گر که از گل کوزه خواهد ساخت آن را بهرگونه میمالد و بران چیزها میاندازد گل آدم را درتخمیر انداخته که خلق الانسان من صلصال کالفخار و در هر ذره ازآن گل دلی تعبیه میکرد و آن را بنظر عنایت پرورش میدادو حکمت با ملایکه میگفت شما در گل منگرید دردل نگرید گر من نظری بسنگ بر بگمارم از سنگ دلی سوخته بیرون آرم در بعضی روایت آن است که چهل هزار سال در میان مکه و طایف با آب و گل آدم از کمال حکمت دستکاری قدرت میرفت و بر بیرون و اندرون او مناسب صفات خداوندی آینه ها بر کار می نشاند که هریک مظهر صفتی بود از صفات خداوندی تا آنچ معروف است هزار و یک آینه مناسب هزارویک صفت بر کار نهاد صاحب جمال را اگرچه زرینه و سیمینه بسیار باشد اما بنزدیک او هیچیز آن اعتبار ندارد که آینه تا اگر در زرینه و سیمینه خللی ظاهر شود هرگز صاحب جمال بخود عمارت آن نکند ولکن اگر اندک غباری بر چهره آینه پدید آید در حال بآستین کرم بآزرم تمام آن غبار از روی آینه برمیدارد و اگر هزار خروار زرینه دارد در خانه نهد یا دردست و گوش کند اما روی از همه بگرداند و روی فرا روی او کند مافتنه بر تویم تو فتنه بر آینه مارا نگاه درتو ترا اندر آینه تا آینه جمال تو دید و تو حسن خویش تو عاشق خودی ز تو عاشق ترآینه عشق رویت مرا چنین یکرویه ببرید ز خلق و رو فرا روی تو کرد و درهر آینه که در نهاد آدم بر کار می نهادند در آن آینه جمال نمای دیده جمال بین مینهادند تا چون او در آینه بهزار و یک دریچه خود را بیند آدم بهزار ویک دیده او را بیند در من نگری همه تنم دل گردد درتو نگرم همه دلم دیده شود اینجا عشق معکوس گردد اگر معشوق خواهد که از و بگریزد او بهزار دست در دامنش آویزد آن چه بود که اول میگریختی و این چیست که امروز در میآویزی آری آنکه ازین میگریختم تاامروز در نباید آویخت توسنی کردم ندانستم همی کز کشیدن سخت تر گردد کمند آن روز گل بودم میگریختم امروز همه دل شدم درمی آویزم اگر آن روز به یک گل دوست نداشتم امروز به غرامت آن به هزار دل دوست میدارم بیت این طرفه نگر که خود ندارم یک دل و آنگه بهزار دل ترا دارم دوست همچنین چهل هزارسال قالب آدم میان مکه و طایف افتاده بود و هر لحظه از خزاین مکنون غیب گوهری دیگر لطیف و جوهری دیگر شریف در نهاد او تعبیه میکردند تا هرچ از نفایس خزاین غیب بود جمله در آب و گل آدم دفین کردند چون نوبت به دل رسید گل دل را از ملاط بهشت بیاوردند و بآب حیات ابدی بسرشتند و بآفتاب سیصد و شصت نظر بپروردند این لطیفه بشنو که عدد سیصد و شصت از کجا بود از آنجا که چهل هزار سال بودتا آن گل در تخمیر بود چهل هزار سال سیصد و شصت هزار اربعین باشد بهر هزار اربعین که برمیآورد مستحق یک نظر میشد چون سیصد و شصت هزار اربعین برآورد مستحق سیصد و شست نظر گشت یک نظر از دوست و صد هزار صعادت منتظرم تا که وقت آن نظر آید چون کار دل باین کمال رسید گوهری بود در خزانه غیب که آن را از نظر خازنان پنهان داشته بود و خزانه داری آن بخداوندی خویش کرده فرمود که آن را هیچ خزانه لایق نیست الاحضرت ما یا دل آدم آن چه بود گوهر محبت بود که در صدف امانت معرفت تعبیه کرده بودند و بر ملک و ملکوت عرضه داشته هیچکس استحقاق خزانگی و خزانه داری آن گوهر نیافته خزانگی آنرا دل آدم لایق بود که به آفتاب نظر پرورده بود و به خزانه داری آن جان آدم شایسته بودکه چندین هزار سال از پرتو نور صفات جلال احدیت پرورش یافته بود بیت با آن نگار کار من آن روز اوفتاد کادم میان مکه و طایف فتاده بود عجب در آنک چندین هزار لطف و عاطفت از عنایت بی علت با جان و دل آدم در غیب و شهادت میرفت و هیچ کس را از ملایکه مقرب در آن محرم نمیساختند و از ایشان هیچ کس آدم را نمیشناختند یک بیک بر آدم میگذشتند و میگفتند آیا این چه نقش عجیب است که مینگارند و باز این چه بوقلمون است که از پرده غیب بیرون میآورند آدم بزیر لب آهسته میگفت اگر شما مرا نمیشناسید من شما را میشناسم باشید تا من سرازین خواب خوش بردارم اسامی شمارا یک بیک برشمارم چه از جمله آن جواهر که دفین نهاده است یکی علم جملگی اسماست و علم آدم الاسماء کلها هرچند که ملایکه درآدم تفرس میکردند نمیدانستند که این چه مجموعه ای است تا ابلیس پرتلبیس یکباری گرد او طواف میکرد و بدان یک چشم اعورانه بدو در مینگریست دهان آدم گشاده دید گفت باشید که این مشکل را گرهگشایی یافتم تامن بدین سوراخ فرو روم بینم چه جاییست چون فرو رفت و گرد نهاد آدم برآمد نهاد آدم عالمی کوچک یافت از هر چ در عالم بزرگ دیده بود در آنجا نموداری دید سر را بر مثال آسمان یافت هفت طبقه چنانک بر هفت آسمان هفت ستاره سیاره بود بر هفت طبقات سر قوای بشری هفت یافت چون متخیله و متوهمه و متفکره و حافظه و ذاکره و مدبره و حس مشترک و چنانک بر آسمان ملایکه بود در سر حاسه بصر و حاسه سمع و حاسه شم و حاسه ذوق بود و تن را بر مثال زمین یافت چنانک در زمین درختان بود و گیاهها و جویهای روان و کوهها درتن مویها بود بعضی درازتر چون موی سر بر مثال درخت و بعضی کوچک چون موی انام بر مثال گیاه و رگها بود بر مثال جویهای روان و استخوانها بود بر مثال کوهها و چنانک در عالم کبری چهار فصل بود بهار و خریف و تابستان و زمستان در آدم که عالم صغری است چهار طبع بود حرارت و برودت و رطوبت و یبوست در چهارچیز تعبیه صفرا و سودا و بلغم و خون در عالم کبری چهار باد بود باد بهاری و باد تابستانی و باد خزانی و باد زمستانی تا بهاری اشجار را آبستن کند و برگها بیرون آرد و سبزه ها برویاند و تابستانی میوه ها بپزاند و خزانی بخوشاند و زمستانی بریزاند همچنین در آدم چهار باد بود یکی جاذبه دوم هاضمه سیم ماسکه چهارم دافعه تا جاذبه طعام را بحلق کشاند و بهاضمه دهد تا بپزاند و بماسکه رساندتا منافع آن تمام بستاند پس بدافعه دهد دافعه بدر بیرون کند چنانک از آن چهارباد اگر یکی نباشد در عالم کبری جهان خراب شود ازین چهار باد در عالم صغری اگر یکی نباشد قوام قالب نتواند بود و در عالم کبری چهار نوع آب بود شور و تلخ و منتن و خوش در آدم هم چهار آب بود شور و تلخ و منتن و خوش و هر یک در موضعی بحکمت نهاده آب شور در چشم نهاده که در چشم پیه است و بقای پیه بشوری تواند بود و پیه را در چشم و قایه چشم ساخته و چشم را و قایه سپیده کرده و سپیده را وقایه سیاهه کرده و سیاهه را وقایه لعبه العین کرده و لعبت را محل نظر و نظر را سبب رویت کرده و آب تلخ را در گوش نهاده تا حشرات در گوش نروند و آب منتن را در بینی نهاده تا آنچ از دماغ متولد شد از بینی بیرون نیاید و آب خوش در دهان نهاده تا دهان خوش دارد و زبان را بسخن گردان کند و طعام را بدرقه ای باشدتا بحلق فرو رود و در هریک حکمتهای بسیارست اگر شمرده آید دراز گردد و همچنین دیگر نمودارها که از عالم کبری در عالم صغری است شرح و بیان آن اطنایی دارد پس چون ابلیس گرد جمله قالب آدم بر آمدهر چیزی را که بدید ازو اثری بازدانست که چیست اما چون بدل رسید دل را بر مثال کوشکی یافت در پیش او از سینه میدانی ساخته چون سرای پادشاهان هر چندکوشید که راهی یابد تا در اندرون دل در رود هیچ راه نیافت با خود گفت هرچ دیدم سهل بود کار مشکل اینجاست اگر ما را وقتی آفتی رسد ازین شخص ازین موضع تواند بود و اگر حق تعالی را با این قالب سر و کاری باشد یا تعبیه ای دارد درین موضع تواند داشت با صدهزار اندیشه نومید از در دل بازگشت ابلیس را چون دردل آدم بار ندادند و دست رد برویش باز نهادند مردود همه جهان گشت مشایخ طریقت ازینجا گفته اند هرکرا یک دل در کرد مردودهمه دلها گردد و هر کرا یک دل قبول کرد مقبول همه دلها گردد بشرط آنک آن دل دل بود زیراک بیشتر خلق نفس را از دل بنشاسند آن بود دل که وقت پیچاپیچ جز خدای اندرو نیایی هیچ ابلیس چون خایب و خاسر از درون قالب آدم بیرون آمد باملایکه گفت هیچ باکی نیست این شخص مجوف است او را بغذا حاجت بود و صاحب شهوت باشدچون دیگر حیوانات زود بر و مالک توان شد ولکن در صدرگاه کوشکی بی در و بام یافتم در وی هیچ راه نبود ندانم تا آن چیست ملایکه گفتند اشکال هنوز برنخاسته است آنچ اصل است بندانسته ایم با حضرت عزت بازگشتند گفتند خداوندا مشکلات تو حل کنی بندها تو گشایی علم تو بخشی چندین گاه است تا درین مشتی خاک بخداوندی خویش دستکاری میکنی و عالمی دیگر ازین مشتی خاک بیافریدی ودر آن خزاین بسیاردفین کردی و ما را بر هیچ اطلاعی ندادی و کس را از ما محرم این واقعه نساختی باری با ما بگوی این چه خواهد بود خطاب عزت در رسید که انی جاعل فی الارض خلیفه من در زمین حضرت خداوندی رانایبی می آفرینم اما هنوز تمام نکرده ام اینچ شما می بینید خانه اوست و منزلگاه و تختگاه اوست چون این را تمام راست کنم و او را بر تخت خلافت نشانم جمله او را سجود کنید فاذا سویته و نفخت فیه من روحی فقعو اله ساجدین با هم گفتنداشکال زیادت ببود ما را سجده او میفرماید و او را خلیفه خود میخواند ما هرگز ندانستیم که جز او کسی دیگر شایستگی مسجودی دارد و او را سبحانه وتعالی بی یار وشریک و بی مل و مانند و بی زن و فرزند میشناختیم ندانستیم کسی نیابت و خلافت او را بشاید ما دیگر باره برویم و گرد این کعبه طوافی بکنیم و احوال این خانه نیک بدانیم بیامدند و گرد قالب آدم میگشتند و هر کسی در وی نظر میکردند گفتند ما اینجا جز آب و گل نمی بینیم از و جمال خلافت مشاهده نمی افتد در وی استحقاق مسجودی نمیتوان دید از غیب بجان ایشان اشارت میرسید معشوقه بچشم دیگران نتوان دید جانان مرا بچشم من بایددید گفتند از صورت این شخص زیادت حسابی بر نمیتوان گرفت مگر این استحقاق او رااز راه صفات است در صفت او نیک نظر کنیم چون نیک نظر کردند قالب آدم را از چهار عنصر خاک و باد و آب و آتش دیدند ساخته در صفات آن نظر کردند خاک را صفت سکونت دیدند باد را صفت حرکت دیدند خاک را ضد باد یافتند و آب را سفلی دیدند و آتش را علوی یافتند هر دو ضد یکدیگر بودند دیگر باره نظر کردند خاک را بطبع خشک یافتند و باد را تر یافتند و آب راسرد یافتند و آتش را گرم وهمه را ضد یکدیگر دیدند گفتند هر کجا دو ضد جمع شود ازیشان جز فساد و ظلم نیاید لوکان فیهما الهه الا الله لفسدتا چون عالم کبری بضدیت در فساد میآید عالم صغری اولیتر با حضرت عزت گشتند گفتنداتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء خلافت بکسی میدهی که از و فسادو خون ریختن تولد کند درروایت میآید هنوز این سخن تمام نگفته بودندکه آتشی از سرادقات جلال و عظمت درآمد و خلقی را ازیشان بسوخت چراغی را که ایزد برفروزد هر آنکس پف کند دانی چه سوزد مایه خلافت آدم بر زفان این ضعیف باسرمایه وجود ملکی میگوید از ما تو هر آنچ دیده ای سایه ماست بیرون ز دو کون ای پسر مایه ماست بی مایی هابکارها مایه ماست ما دایه دیگران و او دایه ماست اول ملامتیی که در جهان بودآدم بود و اگر حقیقت میخواهی اول ملامتیی حضرت جلت بود زیراک اعتراض اول بر حضرت جلت کردند اتجعل فیها من بفسد فیها عجب اشارتی است این که بنای عشقبازی بر ملامت نهادند عشق آن خوشتر که با ملامت باشد آن زهد بود که با سلامت باشد جان آدم بزبان حال باحضرت کبریایی میگفت مابار امانت به رسن ملامت در سفت کشیده ایم و سلامت فروخته ایم و ملامت خریده ایم از چنین نسبتها باک نداریم هرچ گویند غم نیست بیت بل تا بدرند پوستینم همه پاک از بهر تو ای یار عیار چالاک در عشق یگانه باش از خلق چه باک معشوقه ترا و بر سر عالم خاک آدمی را این تشریف نه بس باشد که حضرت خداوندی آسمان و زمین و هر چ در وی است شش شبانه روز آفریدکه خلق السموات والارض فی سته ایام و دران تشریف بیدی ارزانی نداشت باآنک عالم کبری بود اینجا آدم را که عالم صغری بود می آفرید حواله بچهل روز کرد و تشریف خلعت بیدی ارزانی داشت تا بیخبران بدانند که آدمی باحضرت عزت اختصاصی است که هیچ موجودات را نیست دیگر آنک در خلقت آدم بخصوصیت بیدی سری تعبیه افتاد که موجودات در آفرینش تبع آن سر بود و این خود هنوز تشریف قالب آدم است که عالم صغری است بنسبت باعالم کبری آنجا که اختصاص روح اوست بحضرت که و نفخت فیه من روحی با آنک دنیا و آخرت و هرچ دران است عالم صغری بود بنسبت با بی نهایتی عالم روح بنگر تا چه تشریفها یافته باشد و چون هر دو جمع شود روح و قالب بترتیب بکمال خود رسید که داند چه سعادت و دولت نثار فرق ایشان کنند بیچاره کسی که از کمال خود محروم است و به چشم حقارت به خود می نگرد و استعداد مرتبه انسانیت که اشرف موجودات است درتحصیل مشتهیات حیوانیت که اخس موجودات است صرف می کند و قدر خود نمی شناسد بیت ترا از دو گیتی بر آورده اند بچندین میانجی بپرورده اند نخستین فطرت پسین شمار تویی خویشتن را ببازی مدار

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب دوم » فصل چهارم قال الله تعالی انی خالق بشرا من طین و قال النبی صلی الله علیه و سلم حکایه عن الله تبارک و تعالی خمرت طینه آدم بیدی اربعین صباحا بدانک قالب انسان را چون از چهار عنصر آب و آتش و باد و خاک خواستند ساخت آن عناصر را بر صفت عنصری و مفردی بنه گذاشتند آن را بدرکات دیگر فرو بردند اول در که مرکبی زیراک عنصر مفرد تا درمقام مفردی است بعالم ارواح نزدیک تر است بر آن قضیه که شرح رفته است و چون بمقام مرکبی خواهند رسانید مقام مفردی بباید گذاشت و بمرکبی آمد پس بیک در که از ارواح دورتر افتد و چون به مقام نباتی خواهدآمد مقام مرکبی وجمادی بباید گذاشت پس درکه ای دیگر دورتر افتد از عالم ارواح و از نباتی چون بحیوانی پیوندد در کتی دیگر فروتر رود و از حیوانی چون بمقام انسانی رسد در کتی دیگر فروتر رود از شخص انسانی درکتی دیگر فروتر نیست اسفل سافلین عبارت از آن است این سخن با عناصر است که بتغیر احوال بدین درکات میرسد از بعد ارواح ولکن اگر نظر با ملکوت جمادی کنی که بدین مراتب بمرتبه انسانی رسید این معنی درجات باشد نه درکات و در هر مقام بارواح نزدیکتر می شود نه دورتر فاما سخن ما در صورت عناصر می رود که ملک است نه در ملکوت آن پس بدین اشارت که رفت و تقریر که کرده آمد قالب انسانی ازجمله آفرینش بمرتبه فروتر افتاد و اسفل سافلین بحقیقت او آمد اشارت ثم رددناه اسفل سافلین بتعلق روح است بقالب پس از اینجا معلوم شود که اعلی علیین آفرینش روح انسان است و اسفل سافلین قالب انسان و از اینجا روشن شود معنی این بیت جهان را بلندی و پستی تویی ندانم که ای هر چ هستی تویی شیخ این ضعیف سلطان وقت خویش مجدالدین بغدادی رضی الله عنه در مجموعه ای از تصانیف خود میفرماید فسبحان من جمع بین اقرب الاقربین و ابعدالابعدین بقدرته وحکمت در آنک قالب انسانی از اسفل سافلین باشد و روحش از اعلی علیین آن است که چون انسان بار امانت معرفت خواهد کشیدن میباید که قوت هر دو عالم بکمال او را باشد چنانک در دو عالم هیچیز بقوت او نباشد تا تحمل بار امانت را بشاید و آن قوت از راه صفات می باید نه از راه صورت لاجرم آن قوت که روح انسان دارد چون از اعلی علیین است هیچیز ندارد در عالم ارواح از ملک و شیاطین و غیر آن و آن قوت که نفس انسان راست چون از اسفل سافلین است هیچیز را نیست در عالم نفوس نه بهایم را نه سباع را نه غیر آن را و آن چهار عنصر که قالب انسان از آن ساختند هم از دردی ارواح آفریده بودند که قطاره صفت بود چنانک شرح آن در فصل اول بمثال قند و قناد گفته آمد پس از هر صفت که در ارواح بود که آن را قند نهادیم چیزی در بقیت قطاره بود همچنانک در فصل ظهور عوالم مختلف تقریر رفت و روش آن لطیفه بر اصناف موجودات که هیچ ذره نماند تا از صفات عالم ارواح که درو چاشنیی نبود و آن چهار عنصر اگرچه ابعد موجودات بود از عالم ارواح و لکن در آن از صاف صفات عالم ارواح چیزی تعبیه بود و باقی وجود آن عناصر خود در عالم ارواح بودو هر چند در تخمیر طینت آدم جملگی صفات شیطانی و سبعی و بهیمی و ثباتی و جمادی حاصل بود ولکن چون باختصاص اضافت بیدی مخصوص گشت هر صفت ازین صفات ذمیمه را صدفی گوهر صفتی از صفات الوهیت کرامت کردند چون بتصرف نظر آفتاب سنگ خارا صدف گوهر لعل و یاقوت و زبر جد و فیروزه و عقیق میگردد بنگر تا از خصوصیت خمرت طینه آدم بیدی در مدت اربعین صباحا که بروایتی هر روز هزار سال بودآب و گل آدم صدف کدام گوهر شود این تشریف آدم راهنوز پیش از نفخ روح بود و دولت قالب بود که سرای خلیفه خواست بود درو چهل هزار سال بخداوندی خویش کار میکرد که داندکه آنجا چه گنجها تعبیه کرد پادشاهان صورتی چون عمارتی فرمایند خدمتکاران بر کار کنند ننگ دارندکه بخودی خوددست در گل نهند بدیگران بازگذارند ولکن چون کار بدان موضع رسد که گنجی خواهند نهاد جمله خدم و حشم را دور کنند و بخودی خود دست در گل نهند و آن موضع بقدر و اندازه گنج راست کنند و آن گنج بخودی خود بنهند حق تعالی چون اصناف موجودات می آفرید از دنیا و آخرت و بهشت و دوزخ وسایط گوناگون درهر مقام بر کار کرد چون کار بخلقت آدم رسید گفت انی خالق بشرا من طین خانه آب و گل آدم من می سازم جمعی را مشتبه شد گفتند خلق السموات و الارض نه همه تو ساخته ای گفت اینجا اختصاصی دیگرهست که اگر آنها باشارت کن آفریدم که انما قولنا لشیء اذا اردناه ان نقول له کن فیکون این را بخودی خود میسازم بی واسطه که درو گنج معرفت تعبیه خواهم کرد پس جبرییل را بفرمود که برو از روی زمین یک مشت خاک بردار و بیاور جبرییل علیه السلام برفت خواست که یک مشت خاک بردارد خاک گفت ای جبرییل چه می کنی گفت ترا بحضرت میبرم که از تو خلیفتی می آفریند سوگند بر داد بعزت و ذوالجلالی حق که مرا مبر که من طاقت قرب ندارم و تاب آن نیارم من نهایت بعد اختیارکردم تا از سطوات قهرالوهیت خلاص یابم که قربت را خطر بسیارست که والمخلصون علی خطر عظیم نزدیکان را بیش بود حیرانی کایشان دانند سیاست سلطانی جبرییل چون ذکر سوگند شنید بحضرت بازگشت گفت خداوندا تو داناتری خاک تن در نمی دهد میکاییل را بفرمود تو برو او برفت همچنین سوگند بر داد اسرافیل را فرمود تو برو او برفت همچنین سوگند بر داد بازگشت حق تعالی عزراییل را بفرمود برو اگر بطوع و رغبت نیاید باکراه و اجبار بر گیر و بیاور عزراییل بیامد و بقهریک قبضه خاک از روی جمله زمین برگرفت در روایت می آید که از روی زمین بمقدار چهل ارش خاک برداشته بود بیاورد آن خاک را میان مکه و طایف فرو کرد عشق حالی دو اسبه می آمد خاک آدم هنوز نابیخته بود عشق آمده بود ودل آویخته بود این باده چو شیرخواره بودم خوردم نی نی می و شیر با هم آمیخته بود اول شرفی که خاک را بود این بود که بچندین رسول بحضرتش میخواندند و او ناز می کرد و می گفت ما را سر این حدیث نیست حدیث من ز مفاعیل و فاعلات بود من از کجا سخن سر مملکت ز کجا آری قاعده چنین رفته است هر کس که عشق را منکر تر بود چون عاشق شود در عاشقی غالی تر گردد باش تا مسیله قلب کنند منکر بودم عشق بتان را یک چند آن انکارم مرا بدین روز افکند جملگی ملایکه را در آن حالت انگشت تعجب دردندان تحیر بمانده که آیا این چه سر است که خاک ذلیل را از حضرت عزت بچندین اعزاز می خوانند و خاک در کمال مذلت و خواری با حضرت عزت و کبریایی چندین ناز میکند و با این همه حضرت غنا و استغنا با کمال غیرت بترک او نگفت و دیگری را بجای او نخواند و این سر با دیگری در میان ننهاد بیت همسنگ زمین و آسمان غم خوردم نه سیر شدم نه یار دیگر کردم آهو بمثل رام شودبا مردم تو می نشوی هزار حیلت کردم الطاف الوهیت و حکمت ربوبیت بسر ملایکه فرو میگفت انی اعلم ما لاتعلمون شماچه دانید که ما را با این مشتی خاک از ازل تا ابد چه کارها در پیش است عشقی است که از ازل مرا درسر بود کاری است که تا ابد مرا در پیش است معذورید که شما را سر و کار با عشق نبوده است شما خشک زاهدان صومعه نشین حظایر قدس اید از گرم روان خرابات عشق چه خبر دارید سلامتیان را از ذوق حلاوت ملامتیان چه چاشنی درد دل خسته دردمندان دانند نه خوش منشان و خیر خندان دانند از سر قلندری تو گر محرومی سری است در آن شیوه که رندان دانند روزکی چند صبر کنید تا من برین یک مشت خاک دستکاری قدرت بنمایم وزنگار ظلمت خلقیت از چهره آینه فطرت او بزدایم تا شما درین آینه نقشهای بوقلمون بینید اول نقش آن باشد که همه را سجده او باید کرد پس از ابرکرم باران محبت بر خاک آدم بارید و خاک را گل کرد و بید قدرت در گل از گل دل کرد از شبنم عشق خاک آدم گل شد صد فتنه و شور در جهان حاصل شد سر نشتر عشق بر رگ روح زدند یک قطره فرو چکید نامش دل شد جمله ملا اعلی کروبی و روحانی در آن حالت متعجب وار می نگریستند که حضرت جلت بخداوندی خویش در آب و گل آدم چهل شبا روز تصرف میکرد و چون کوزه گر که از گل کوزه خواهد ساخت آن را بهرگونه میمالد و بران چیزها میاندازد گل آدم را درتخمیر انداخته که خلق الانسان من صلصال کالفخار و در هر ذره ازآن گل دلی تعبیه میکرد و آن را بنظر عنایت پرورش میدادو حکمت با ملایکه میگفت شما در گل منگرید دردل نگرید گر من نظری بسنگ بر بگمارم از سنگ دلی سوخته بیرون آرم در بعضی روایت آن است که چهل هزار سال در میان مکه و طایف با آب و گل آدم از کمال حکمت دستکاری قدرت میرفت و بر بیرون و اندرون او مناسب صفات خداوندی آینه ها بر کار می نشاند که هریک مظهر صفتی بود از صفات خداوندی تا آنچ معروف است هزار و یک آینه مناسب هزارویک صفت بر کار نهاد صاحب جمال را اگرچه زرینه و سیمینه بسیار باشد اما بنزدیک او هیچیز آن اعتبار ندارد که آینه تا اگر در زرینه و سیمینه خللی ظاهر شود هرگز صاحب جمال بخود عمارت آن نکند ولکن اگر اندک غباری بر چهره آینه پدید آید در حال بآستین کرم بآزرم تمام آن غبار از روی آینه برمیدارد و اگر هزار خروار زرینه دارد در خانه نهد یا دردست و گوش کند اما روی از همه بگرداند و روی فرا روی او کند مافتنه بر تویم تو فتنه بر آینه مارا نگاه درتو ترا اندر آینه تا آینه جمال تو دید و تو حسن خویش تو عاشق خودی ز تو عاشق ترآینه عشق رویت مرا چنین یکرویه ببرید ز خلق و رو فرا روی تو کرد و درهر آینه که در نهاد آدم بر کار می نهادند در آن آینه جمال نمای دیده جمال بین مینهادند تا چون او در آینه بهزار و یک دریچه خود را بیند آدم بهزار ویک دیده او را بیند در من نگری همه تنم دل گردد درتو نگرم همه دلم دیده شود اینجا عشق معکوس گردد اگر معشوق خواهد که از و بگریزد او بهزار دست در دامنش آویزد آن چه بود که اول میگریختی و این چیست که امروز در میآویزی آری آنکه ازین میگریختم تاامروز در نباید آویخت توسنی کردم ندانستم همی کز کشیدن سخت تر گردد کمند آن روز گل بودم میگریختم امروز همه دل شدم درمی آویزم اگر آن روز به یک گل دوست نداشتم امروز به غرامت آن به هزار دل دوست میدارم بیت این طرفه نگر که خود ندارم یک دل و آنگه بهزار دل ترا دارم دوست همچنین چهل هزارسال قالب آدم میان مکه و طایف افتاده بود و هر لحظه از خزاین مکنون غیب گوهری دیگر لطیف و جوهری دیگر شریف در نهاد او تعبیه میکردند تا هرچ از نفایس خزاین غیب بود جمله در آب و گل آدم دفین کردند چون نوبت به دل رسید گل دل را از ملاط بهشت بیاوردند و بآب حیات ابدی بسرشتند و بآفتاب سیصد و شصت نظر بپروردند این لطیفه بشنو که عدد سیصد و شصت از کجا بود از آنجا که چهل هزار سال بودتا آن گل در تخمیر بود چهل هزار سال سیصد و شصت هزار اربعین باشد بهر هزار اربعین که برمیآورد مستحق یک نظر میشد چون سیصد و شصت هزار اربعین برآورد مستحق سیصد و شست نظر گشت یک نظر از دوست و صد هزار صعادت منتظرم تا که وقت آن نظر آید چون کار دل باین کمال رسید گوهری بود در خزانه غیب که آن را از نظر خازنان پنهان داشته بود و خزانه داری آن بخداوندی خویش کرده فرمود که آن را هیچ خزانه لایق نیست الاحضرت ما یا دل آدم آن چه بود گوهر محبت بود که در صدف امانت معرفت تعبیه کرده بودند و بر ملک و ملکوت عرضه داشته هیچکس استحقاق خزانگی و خزانه داری آن گوهر نیافته خزانگی آنرا دل آدم لایق بود که به آفتاب نظر پرورده بود و به خزانه داری آن جان آدم شایسته بودکه چندین هزار سال از پرتو نور صفات جلال احدیت پرورش یافته بود بیت با آن نگار کار من آن روز اوفتاد کادم میان مکه و طایف فتاده بود عجب در آنک چندین هزار لطف و عاطفت از عنایت بی علت با جان و دل آدم در غیب و شهادت میرفت و هیچ کس را از ملایکه مقرب در آن محرم نمیساختند و از ایشان هیچ کس آدم را نمیشناختند یک بیک بر آدم میگذشتند و میگفتند آیا این چه نقش عجیب است که مینگارند و باز این چه بوقلمون است که از پرده غیب بیرون میآورند آدم بزیر لب آهسته میگفت اگر شما مرا نمیشناسید من شما را میشناسم باشید تا من سرازین خواب خوش بردارم اسامی شمارا یک بیک برشمارم چه از جمله آن جواهر که دفین نهاده است یکی علم جملگی اسماست و علم آدم الاسماء کلها هرچند که ملایکه درآدم تفرس میکردند نمیدانستند که این چه مجموعه ای است تا ابلیس پرتلبیس یکباری گرد او طواف میکرد و بدان یک چشم اعورانه بدو در مینگریست دهان آدم گشاده دید گفت باشید که این مشکل را گرهگشایی یافتم تامن بدین سوراخ فرو روم بینم چه جاییست چون فرو رفت و گرد نهاد آدم برآمد نهاد آدم عالمی کوچک یافت از هر چ در عالم بزرگ دیده بود در آنجا نموداری دید سر را بر مثال آسمان یافت هفت طبقه چنانک بر هفت آسمان هفت ستاره سیاره بود بر هفت طبقات سر قوای بشری هفت یافت چون متخیله و متوهمه و متفکره و حافظه و ذاکره و مدبره و حس مشترک و چنانک بر آسمان ملایکه بود در سر حاسه بصر و حاسه سمع و حاسه شم و حاسه ذوق بود و تن را بر مثال زمین یافت چنانک در زمین درختان بود و گیاهها و جویهای روان و کوهها درتن مویها بود بعضی درازتر چون موی سر بر مثال درخت و بعضی کوچک چون موی انام بر مثال گیاه و رگها بود بر مثال جویهای روان و استخوانها بود بر مثال کوهها و چنانک در عالم کبری چهار فصل بود بهار و خریف و تابستان و زمستان در آدم که عالم صغری است چهار طبع بود حرارت و برودت و رطوبت و یبوست در چهارچیز تعبیه صفرا و سودا و بلغم و خون در عالم کبری چهار باد بود باد بهاری و باد تابستانی و باد خزانی و باد زمستانی تا بهاری اشجار را آبستن کند و برگها بیرون آرد و سبزه ها برویاند و تابستانی میوه ها بپزاند و خزانی بخوشاند و زمستانی بریزاند همچنین در آدم چهار باد بود یکی جاذبه دوم هاضمه سیم ماسکه چهارم دافعه تا جاذبه طعام را بحلق کشاند و بهاضمه دهد تا بپزاند و بماسکه رساندتا منافع آن تمام بستاند پس بدافعه دهد دافعه بدر بیرون کند چنانک از آن چهارباد اگر یکی نباشد در عالم کبری جهان خراب شود ازین چهار باد در عالم صغری اگر یکی نباشد قوام قالب نتواند بود و در عالم کبری چهار نوع آب بود شور و تلخ و منتن و خوش در آدم هم چهار آب بود شور و تلخ و منتن و خوش و هر یک در موضعی بحکمت نهاده آب شور در چشم نهاده که در چشم پیه است و بقای پیه بشوری تواند بود و پیه را در چشم و قایه چشم ساخته و چشم را و قایه سپیده کرده و سپیده را وقایه سیاهه کرده و سیاهه را وقایه لعبه العین کرده و لعبت را محل نظر و نظر را سبب رویت کرده و آب تلخ را در گوش نهاده تا حشرات در گوش نروند و آب منتن را در بینی نهاده تا آنچ از دماغ متولد شد از بینی بیرون نیاید و آب خوش در دهان نهاده تا دهان خوش دارد و زبان را بسخن گردان کند و طعام را بدرقه ای باشدتا بحلق فرو رود و در هریک حکمتهای بسیارست اگر شمرده آید دراز گردد و همچنین دیگر نمودارها که از عالم کبری در عالم صغری است شرح و بیان آن اطنایی دارد پس چون ابلیس گرد جمله قالب آدم بر آمدهر چیزی را که بدید ازو اثری بازدانست که چیست اما چون بدل رسید دل را بر مثال کوشکی یافت در پیش او از سینه میدانی ساخته چون سرای پادشاهان هر چندکوشید که راهی یابد تا در اندرون دل در رود هیچ راه نیافت با خود گفت هرچ دیدم سهل بود کار مشکل اینجاست اگر ما را وقتی آفتی رسد ازین شخص ازین موضع تواند بود و اگر حق تعالی را با این قالب سر و کاری باشد یا تعبیه ای دارد درین موضع تواند داشت با صدهزار اندیشه نومید از در دل بازگشت ابلیس را چون دردل آدم بار ندادند و دست رد برویش باز نهادند مردود همه جهان گشت مشایخ طریقت ازینجا گفته اند هرکرا یک دل در کرد مردودهمه دلها گردد و هر کرا یک دل قبول کرد مقبول همه دلها گردد بشرط آنک آن دل دل بود زیراک بیشتر خلق نفس را از دل بنشاسند آن بود دل که وقت پیچاپیچ جز خدای اندرو نیایی هیچ ابلیس چون خایب و خاسر از درون قالب آدم بیرون آمد باملایکه گفت هیچ باکی نیست این شخص مجوف است او را بغذا حاجت بود و صاحب شهوت باشدچون دیگر حیوانات زود بر و مالک توان شد ولکن در صدرگاه کوشکی بی در و بام یافتم در وی هیچ راه نبود ندانم تا آن چیست ملایکه گفتند اشکال هنوز برنخاسته است آنچ اصل است بندانسته ایم با حضرت عزت بازگشتند گفتند خداوندا مشکلات تو حل کنی بندها تو گشایی علم تو بخشی چندین گاه است تا درین مشتی خاک بخداوندی خویش دستکاری میکنی و عالمی دیگر ازین مشتی خاک بیافریدی ودر آن خزاین بسیاردفین کردی و ما را بر هیچ اطلاعی ندادی و کس را از ما محرم این واقعه نساختی باری با ما بگوی این چه خواهد بود خطاب عزت در رسید که انی جاعل فی الارض خلیفه من در زمین حضرت خداوندی رانایبی می آفرینم اما هنوز تمام نکرده ام اینچ شما می بینید خانه اوست و منزلگاه و تختگاه اوست چون این را تمام راست کنم و او را بر تخت خلافت نشانم جمله او را سجود کنید فاذا سویته و نفخت فیه من روحی فقعو اله ساجدین با هم گفتنداشکال زیادت ببود ما را سجده او میفرماید و او را خلیفه خود میخواند ما هرگز ندانستیم که جز او کسی دیگر شایستگی مسجودی دارد و او را سبحانه وتعالی بی یار وشریک و بی مل و مانند و بی زن و فرزند میشناختیم ندانستیم کسی نیابت و خلافت او را بشاید ما دیگر باره برویم و گرد این کعبه طوافی بکنیم و احوال این خانه نیک بدانیم بیامدند و گرد قالب آدم میگشتند و هر کسی در وی نظر میکردند گفتند ما اینجا جز آب و گل نمی بینیم از و جمال خلافت مشاهده نمی افتد در وی استحقاق مسجودی نمیتوان دید از غیب بجان ایشان اشارت میرسید معشوقه بچشم دیگران نتوان دید جانان مرا بچشم من بایددید گفتند از صورت این شخص زیادت حسابی بر نمیتوان گرفت مگر این استحقاق او رااز راه صفات است در صفت او نیک نظر کنیم چون نیک نظر کردند قالب آدم را از چهار عنصر خاک و باد و آب و آتش دیدند ساخته در صفات آن نظر کردند خاک را صفت سکونت دیدند باد را صفت حرکت دیدند خاک را ضد باد یافتند و آب را سفلی دیدند و آتش را علوی یافتند هر دو ضد یکدیگر بودند دیگر باره نظر کردند خاک را بطبع خشک یافتند و باد را تر یافتند و آب راسرد یافتند و آتش را گرم وهمه را ضد یکدیگر دیدند گفتند هر کجا دو ضد جمع شود ازیشان جز فساد و ظلم نیاید لوکان فیهما الهه الا الله لفسدتا چون عالم کبری بضدیت در فساد میآید عالم صغری اولیتر با حضرت عزت گشتند گفتنداتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء خلافت بکسی میدهی که از و فسادو خون ریختن تولد کند درروایت میآید هنوز این سخن تمام نگفته بودندکه آتشی از سرادقات جلال و عظمت درآمد و خلقی را ازیشان بسوخت چراغی را که ایزد برفروزد هر آنکس پف کند دانی چه سوزد مایه خلافت آدم بر زفان این ضعیف باسرمایه وجود ملکی میگوید از ما تو هر آنچ دیده ای سایه ماست بیرون ز دو کون ای پسر مایه ماست بی مایی هابکارها مایه ماست ما دایه دیگران و او دایه ماست اول ملامتیی که در جهان بودآدم بود و اگر حقیقت میخواهی اول ملامتیی حضرت جلت بود زیراک اعتراض اول بر حضرت جلت کردند اتجعل فیها من بفسد فیها عجب اشارتی است این که بنای عشقبازی بر ملامت نهادند عشق آن خوشتر که با ملامت باشد آن زهد بود که با سلامت باشد جان آدم بزبان حال باحضرت کبریایی میگفت مابار امانت به رسن ملامت در سفت کشیده ایم و سلامت فروخته ایم و ملامت خریده ایم از چنین نسبتها باک نداریم هرچ گویند غم نیست بیت بل تا بدرند پوستینم همه پاک از بهر تو ای یار عیار چالاک در عشق یگانه باش از خلق چه باک معشوقه ترا و بر سر عالم خاک آدمی را این تشریف نه بس باشد که حضرت خداوندی آسمان و زمین و هر چ در وی است شش شبانه روز آفریدکه خلق السموات والارض فی سته ایام و دران تشریف بیدی ارزانی نداشت باآنک عالم کبری بود اینجا آدم را که عالم صغری بود می آفرید حواله بچهل روز کرد و تشریف خلعت بیدی ارزانی داشت تا بیخبران بدانند که آدمی باحضرت عزت اختصاصی است که هیچ موجودات را نیست دیگر آنک در خلقت آدم بخصوصیت بیدی سری تعبیه افتاد که موجودات در آفرینش تبع آن سر بود و این خود هنوز تشریف قالب آدم است که عالم صغری است بنسبت باعالم کبری آنجا که اختصاص روح اوست بحضرت که و نفخت فیه من روحی با آنک دنیا و آخرت و هرچ دران است عالم صغری بود بنسبت با بی نهایتی عالم روح بنگر تا چه تشریفها یافته باشد و چون هر دو جمع شود روح و قالب بترتیب بکمال خود رسید که داند چه سعادت و دولت نثار فرق ایشان کنند بیچاره کسی که از کمال خود محروم است و به چشم حقارت به خود می نگرد و استعداد مرتبه انسانیت که اشرف موجودات است درتحصیل مشتهیات حیوانیت که اخس موجودات است صرف می کند و قدر خود نمی شناسد بیت ترا از دو گیتی بر آورده اند بچندین میانجی بپرورده اند نخستین فطرت پسین شمار تویی خویشتن را ببازی مدار

Orijinal Metin (FA)

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب دوم » فصل پنجم قال الله تعالی فاذا سو یته و نفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین و قال النبی صلی الله علیه و سلم ان خلق احدکم یجمع فی بطن امه اربعین یوما ثم یکون علقه مثل ذلک ثم یکون مضغه مثل ذلک ثم یبعث الله الملک باربع کلمات قال یقول اکتب رزقه و عمله و اجله و شقیا ام سعیدا ثم ینفخ فیه الروح و ان احدکم لیعمل بعمل اهل الجنه حتی یکون ما بینه و بینها الا ذراع فیسبق علیه الکتاب فیختم له بعمل اهل النار فید خلها و ان احدکم لیعمل بعمل اهل النار حتی هابینه و بینها الاذراع فختم له بعمل اهل الجنه فیدخلها حدیث متفق علی صحته بدانک چون تسویه قالب بکمال رسید خداوند تعالی چنانک در تخمیر طینت آدم هیچ کس را مجال نداده بود و بخداوندی خویش مباشر آن بود در وقت تعلق روح بقالب هیچ کس را محرم نداشت بخداوندی خویش بنفخ روح قیام نمود در اینجا اشارتی لطیف و بشارتی شریف است که روح را در حمایت بدرقه نفخه خاص میفرستد یعنی او را از اعلی مراتب عالم ارواح به اسفل درکات عالم اجسام میفرستم مسافتی بعید است ودوست و دشمن بسیارند نباید که درین منازل ومراحل بدوست و دشمن مشغول شود و مرا فراموش کند واز ذوق انسی که در حضرت یافته است محروم ماند که راهزنان بر راه بسیارند ز دشمنان حسود و ز دوستان غیور چون اثر نفخه ما با او بود نگذارد که ذوق انس ما از کام جان او برود تا او در هیچ مقام بهیچ دوست و دشمن بند شود دیگر آنک روح را بر سیصد و شصت هزار عالم روحانی و جسمانی ملکی و ملکوتی گذر خواهیم داد ودر هر عالم او را نزلی انداخته ایم و گنجی از بهر او دفین کرده تا آن روز که او را در سفل عالم اجسام بخلافت فرستیم این نزلها و گنجها با او روان کنیم بران خزاین و دفاین کس را اطلاع نداده ایم ما اشهدتهم خلق السموات و الارض جمله من نهاده ام من دانم که چه نهاده ام و کجا نهاده ام و چون نهاده ام و من دانم که هریک چون برباید گرفت در جمله مقامات دلیل و رهبر روح منم تا آن جمله بر وی عرضه کنم و از خزاین و دفاین آنچ او را دران عالم بکار خواهد آمد بدو دهم و آنچ دیگر باره بوقت مراجعت با این حضرت او را درین مقام بکار شود بگذارم و طلسماتی که از بهر نظر اغیار درین راه ساخته ام تا هر مدعی بگزاف بدین حضرت نتواند رسید بااو نمایم و بندگشاهای آن برو عرضه کنم تا بوقت مراجعت راه برو آسان گردد و زا مصالح و مفاسدراه او را باخبر کنم دیگر آنک چون روح را بخلافت میفرستم و ولایت میبخشم و مدتی است تا آوازه انی جاعل فی الرض خلیفه در جهان انداخته ام جمله دوست و دشمن آشناو بیگانه منتظر قدوم او مانده اند او را با عزاز تمام باید فرستاد مقربان حضرت خداوندی را فرموده ام که چون او بتخت خلافت بنشیندجمله پیش تخت او سجده کنید باید که اثر اعزاز و اکرام ها بر وی ببینند تا کار در حساب گیرند پس روح پاک را بعد از انک چندین هزار سال در خلوت خانه حظیره قدس از بعینات برآورده بود و در مقام بی واسطگی منظور نظر عنایت بوده و آداب خلافت و شرایط و رسوم نیابت از خداوند و منوب خویش گرفته که تا نایب و خلیفه پادشاه عمری در حضرت پادشاه ترتیب و رسوم جهانداری نیاموزد اهلیت نیابت و خلافت نیابد بر مرکب خاص و نفخت فیه سوار کردند هم عقل دویده در رکابش هم عشق خزیده در پناهش مه طاسک گردن سمندش شب طره پرچم سیاهش و با خلعت اضافت یاء من روحی بر جملگی ممالک روحانی و جسمانیش عبور دادند و در هر منزل و مرحله آنچ زبده بود و جملگی و خلاصه دفاین و ذخایر آن مقام بود در موکب او روان کردند و اورا در مملکت انسانیت بر تخت قالب بخلافت بنشاندند و در حال جملگی ملااعلی از کروبی و روحانی پیش تخت او بسجده درآمدند که فسجد الملایکه کلهم اجمعون جبرییل را بران درگاه بحاجبی فرو داشتند و میکاییل را بخازنی جمله ملک و فلک هر کسی را برین درگاه بشغلی نصب کردند خواستند تا تمهید قاعده سیاست کنند و یکی رابردار کشند تا در ملک و ملکوت کسی دیگر دم مخالفت این خلافت نیار زد آن مغرور سیاه گلیم راکه وقتی بفضولی بی اجازت دزدیده بقالب آدم در رفته بود و بچشم حقارت در ممالک خلافت او نگرسته و خواسته تا در خزانه دل آدم نقبی زند میسر نشده او را بتهمت دزدی بگرفتند و به رسن شقاوت بربستند تا وقت سجود جمله ملایکه سجده کردند او نتوانست کرد زیراک به رسن شقاوت آن روزش بستند که بی دستوری در کارخانه غیب رفته بود در روایت میآید که چون روز قیامت خلق را بر عرصه عرصات حاضر کنند نوری از انوار خداوندی تبارک و تعالی تجلی کند جمله خلایق خواهند که سجود آرند هر کس که در دنیا حق را سجده برده است بسجود روند و آنها که سجود هوا و دنیا و بتان برده اند سجده نتوانند کرد زیراک سرایشان به رسن شقاوت آن روز بربسته بودند که سجده حق نکردند اما آن رسن را امروز بچشم ظاهر نتوان دید هر کرا چشم باطن گشاده بود بیند لاجرم در بند آن شود که بمقراض توبه و استغفار آن را بگسلد و اگر امروز نگسلد همچنان بسته بسلاسل و اغلال فردا او را ببازار قیامت برآورند اذا لاغلال فی اعناقهم و السلاسل آنجا ظاهر شود پس سرابلیس پرتلبیس آن روز بربستند که از میان جمله ملایکه گستاخی کرد و بی اجازت بکارخانه غیب در رفت و مخالفت فرمان لاندخلوا بیوت النبی الا ان یوذن لکم کرد لاجرم به رسن قهر سرش بربستند تا سجده آدم نتوانست کرد که الا ابلیس ابی و استکبر و خلق چنان پندارند که ابا و استکبار در وقت سجده بود بلی صورت آن بوقت سجده بود که بمثابت ثمره شجره است اما حقیقت آن ابا و استکبار که بمثابت تخم است آن روز در زمین شقاوت افتاد که از رعایت ادب ابا کرد و بی اجازت در کارخانه غیب رفت و چون بیرون آمد استکبار کرد وگفت خلق مجوفا لا یتمالک بچشم بزرگی بخود نگریست و بچشم حقارت بخلیفه حق آن تخمش بروزگار پرورش یافت ثمره آن ابا واستکبار آمد بوقت سجده لاجرم هم بران رسن شقاوت بدار لعنتش بر کشیدند که و ان علیک لعنتی الی یوم الدین و برین دار تا قیام الساعه بسیاست بگذاشتند بل که تا ابدالاباد ازین دار فرو نگیرند تا بعد ازین در جمله ممالک کس زهره ندارد که با خلیفه حق قدم بیحرمتی نهد و هر انک متابعت ابلیس درین مملکت کند اورا با او هم در یک سلک کشند و بدوزخ فرستند که لا ملان جهنم منمک و ممن تبعک منهم اجمعین آورده اند که چون روح بقالب آدم درآمد در حال گرد جملگی ممالک بدن برگشت خانه ای بس ظلمانی و با وحشت یافت بنای آن بر چهار اصل متضادنهاده دانست که آن را بقایی نباشد خانه ای تنگ و تاریک دید چندین هزار هزار حشرات و موذیات از حیات و عقارب و ثعابین و انواع سباع از شیر و یوز و پلنگ و خرس و خوک و از انواع بهایم خر و گاو و اسب و استر و اشتر و جملگی حیوانات بیکدیگر برمی آمدند هریک بدو حملتی بردند و از هر جانب هر یکی زخمی میزدند و بوجهی ایذایی میکردند و نفس سگ صفت غریب دشمنی آغاز نهاد و چون گرگ در وی می افتاد روح پاک که چندین هزار سال در جوار قرب رب العالمین بصدهزار ناز پرورش یافته بود از آن وحشتها نیک مستوحش گشت قدر انس حضرت عزت که تا این ساعت نمیدانست بدانست نعمت وصال را که همیشه مستغرق آن بود و ذوق آن نمی یافت و حق آن نمیشناخت بشناخت آتش فراق در جانش مشتعل شد دود هجران بسرش برآمد گفت بیت دی ما و می و عیش خوش و روی نگار امروز غم و غریبی و فرقت یار ای گردش ایام ترا هر دو یکی است جان بر سر امروز نهم دی باز آر درحال ازان وحشت آشیان برگشت و خواست تا هم بدان راه باز گردد عزمم درست گشت کزینجا کنم رحیل خود آمدن چه بود که پایم شکسته باد چون خواست که بازگردد مرکب نفخه طلب کرد تا بر نشیند که او پیاده نرفته بود و سوار آمده بود مرکب نیافت نیک شکسته دل شد با او گفتند که ما از تو این کشته دلی میطلبیم قبض بر وی مستولی شد آهی سرد برکشید گفتند ما ترا از بهر این آه فرستاده ایم بخار آن آه ببام دماغ او برآمد درحال عطسه ای برآدم افتاد حرکت در وی پیدا شد دیده بگشود فراخنای عالم صورت بدید روشنی آفتاب مشاهده کرد گفت الحمدالله خطاب عزت در رسید که یرحمک ربک ذوق خطاب بجانش رسید اندک سکونتی در وی پدید آمد اماهر وقت که از ذوق قربت و انس حق براندیشیدی و فراخنای فضای عالم ارواح و زقه هایی که بی واسطه یافته بود یاد کردی خواستی تا قفص قالب بشکند و لباس آب و گل برخود پاره کند بیت آن بلبل محبوس که نامش جان است دستش بشکستن قفص می نرسد همچنانکه اطفال را بچیزهای رنگین و آواز زنگله و نقل و میوه مشغول کنندآدم را بمعلمی ملایکه و سجود ایشان و بردن باسمانها و بر منبر کردن و گرد آسمانها گردانیدن و آن قصه های معروف که گفته اند مشغول میکردند تا باشدکه قدری نایره آتش اشتیاق او بجمال حضرت تسکین پذیرد و با چیزی دیگر انس گیرد و آن وحشت از وی زایل شود او بزبان حال میگفت بیت هرگز نشودی بت بگزیده من مهرت ز دل و خیالت از دیده من گر از پس مرگ من بجویی یابی مهر تو در استخوان پوسیده من خطاب میرسید که ای آدم دربهشت رو و ساکن بنشین و چنانکه خواهی میخور و می خسب و باهر که خواهی انس گیر یا آدم اسکن انت و زوجک الجنه و کلامنها رغدا حیث شیتما هر چند میگفتند او میگفت بیت حاشا که دلم از تو جدا داند شد یا با کس دیگر آشنا داندشد از مهر تو بگسلد کرا دارد دوست وز کوی تو بگذرد کجا خواهد شد چون وحشت آدم هیچ کم نمیشد و با کس انس نمیگرفت هم از نفس او حوا را بیافرید ودر کنار او نهاد تا با جنس خویش انس گیرد و جعل منها زوجها لیسکن الیها آدم چون در جمال حوا نگریست پرتو جمال حق دید بر مشاهده حوا ظاهر شد که کل جمیل من جمال الله ذوق آن جمال بازیافت گفت ای گل تو بروی دلربایی مانی وی می تو زیار من بجای مانی وی بخت ستیزه کار هر دم با من بیگانه تری بآشنایی مانی بر بوی آن حدیث بشاهد بازی درآمد چندانک ذوق آن معامله باز یافت صفت شهوت غالب شد که کامل ترین صفتی است حیوانی و بزرگ ترین حجاب از آن خیزد و دیگر صفات حیوانی بخوش خوردن و خوش خفتن غلبه گرفت حجب زیادت شد و انس حضرت نقصان پذیرفت چه بمقدار آنک از لذات و شهوات حیوانی نفس آدمی ذوق مییابد با آن انس میگیرد و بدان مقدار انس حق از دل او کم میشود چندان انس پدید آمد آدم را با بهشت و لذات آن که چون ابتلای شجره در میان آمد که ولا تقر با هذه الشجره ابلیس او را بملک بهشت بتوانست فریفت که هل ادلک علی شجره الخلدو ملک لا یبلی تا خلود بهشت و ملک آن بر رضای حق برگزید و بگفت شیطان از غایت حرص فرمان رحمن بگذاشت درحال غیرت حق تاختن آورد که ای آدم ترا نه از بهر تمتعات نفسانی و مراتع حیوانی آفریده ایم افحسبتم انما خلقناکم عبثا و انکم الینا لا رتجعون خوف آن است که این چه نیم روزت در بهشت بگذاشتیم و حجب فرو گذاشتیم تا ما را چنین فراموش کردی و بغیر ما مشغول گشتی و انس گرفتی و بی فرمانی کردی و از شجره بخوردی اگر خود یک روزت تمام بگذارم یکباره مارا فراموش کنی و یگانگی ببیگانگی مبدل کنی و از ما و از لطف ما هیچ یاد نیاری بیت یاری که همیشه در وفای ما بود کارش همه جستن رضای ما بود بیگانه چنان شد که نمیداند کس کو در همه عمر آشنای ما بود ای آدم از بهشت بیرون رو و ای حوا از و جدا شو اهبطوا منها جمیعا ای تاج از سر آدم برخیز ای حله از تن او دور شو ای حوران بهشت آدم را بر دف دو رویه بزنید که و عصی آدم ر به فغوی این چیست سنگ ملامت بر شیشه سلامت میزنیم و روغن خودپرستی آدم را بر زمین مذلت عبودیت میریزیم تیغ همت اورا بر سنگ امتحان میزنیم بیت این کوی ملامت است و میدان هلاک وین راه مقامران بازنده پاک مردی باید قلندری دامن چاک تا بر گذرد عیاروار و چالاک چون آدم را سر بدین وحشت سرای دردادند از یار و پیوند جدا کرده نه همنفسی نه همدمی نه یاری مشکل دردی طرفه غمی خوش کاری چون بر این قاعده روزی چند سرگردان بگشت فریادرسی ندید هم با سرورد درد اول آمد باز معلم غیب تخته ابجد عشق نخستش در نبشت تخته عشق در نبشتم باز در نبیس ای نگار تخته ناز تا بر استاد عاشقی خوانیم روزکی چند باز ناز و نیاز دیگر باره گلیم درد در برانداخت ربنا ظلمنا آغاز نهاد گفتند ای آدم آیی بر من چو باز مانی ز همه معشوقه روز بینواییت منم گفت خداوندا مرا این سر گردانی همی بایست تا قدر الطاف تو بدانم حق خداوندی تو بشناسم مرا این مذلت و خواری در خور بود تا مرتبه اعزاز و اکرام تو باز بینم و بدانم که با این مشتی خاک لطف خداوندی چه فضلها کرده است واز کدام درکت بکدام درجت رسانیده و تشریف خلقتک فرد الفرد ارزانی داشته و بغیرت پیوند از اغیار بریده که کن لی اکن لک پس امروز عاجزوار به در کرم تو بازگشتم و اگرچه زبان عذرم گنگ است میگویم بیت روزی دو سه گر بیتو شکیب آوردم صد عذر لطیف دلفریب آوردم جانا ز غمت سر بنشیب آوردم دریاب که پای در رکاب آوردم درین تضرع و زاری آدم را برایتی مدت چهارصد سال سرگشته و دیده بخون دل آغشته بگذاشتند و عزت ربوبیت از کبریا و عظمت با جان مستمند و دل دردمندآدم میگفت من ترااز مشتی خاک ذلیل بیافرینم و بعزت از ملایکه مقرب برگزینم و ترا محسود و مسجود همه گردانم و حضرت کبریا را در معرض اعتراض اتجعل فیهاآرم و عزازیل را از دوستی تو دشمن گیرم و در پیش تخت خلافت تو بردار لعنتش کشم و بترک یک سجده تو سجده های هفتصد هزار ساله او را هباء منثور گردانم و بضربت فاخرج منها از جوار خود دور کنم تو شکر این نعمتها نگزاری و حق من نشناسی و قدر خود ندانی و دشمن را دوست گیری و دوست را دشمن دانی و مرا و خود را در زبان دوست و دشمن اندازی لاجرم چون سطوت قهاری ما بر قضیه ولین کفرتم ان عذابی لشدید دستبرد بنماید باید که در صدمت اول بصبر پای داری و چین در ابرو نیاری که الصبر عند الصدمه الاولی بیت روزی که زمانه در نهیبت باشد باید که در ان روز شکیبت باشد بد نیز چو نیک در حسابت باشد نه پای همیشه در رکابت باشد آدم آن دم بنگذاشت و باز علم عجز بر افراشت و بقلم نیاز بر صحیفه تقصیر صورت اعذار مینگاشت و با دل بریان و دیده گریان زبان جانش میگفت بیت کرته و اکیری ای رو سام او سر انند مویم که کیر و لام او سر ارتم اج ور برانی ور ببسرم میان اهنامه داران خام اوسر خداوندا باز دیدم که همه عاجزیم و قادر تویی همه فانی ایم و باقی تویی همه درمانده ایم و فریادرس تویی همه بیکسیم و کس هر کس تویی آن را که تو برداشتی میفکن و آن را که تو نگاشتی مشکن عزیز کرده خود را خوار مکن شادی پرورده خویش را غمخوار مکن چون بر گرفتی هم تو بدار مارا با ما بنگذار و بدین بیخردگی معذور دار که این تخم تو کشته ای و این گل تو سرشته ای بیت اگر باز خارست خود کشته ای وگر پرنیان است خود رشته ای چون زاری آدم ازحد بگذشت و سخن بدین سر حد رسید آفتاب اقبال فتلقی آدم من ربه کلمات فتاب علیه ازین مطلع طلوع کرد شب دیجور ادبار فراق را صبح صادق سعادت وصال بدمید واز الطاف ربوبیت بعبودیت آدم خطاب رسید باز آی کز آنچ بودی افزون باشی ورتا بکنون نبودی اکنون باشی آنی که بوقت جنگ جانی و جهان بنگر که بوقت آشتی چون باشی مضی ما مضی و استأنف الود بیننا بفرمود تا ببدل آوازه و عصی آدم ربه فغوی منادی ان الله اصطفی آدم بعالم برآمد و دبدبه ثم اجتبیه ربه فتاب عیه و هدی در ملک و ملکوت افتاد هم کرم خداوندی از بهر دوست و دشمن عذرخواه جرم او آمد که فنسی و لم نجد له عزما بعد از این همه زبان طعن در کام کشید و مهر ادب بر لب خاموشی نهید وزنگار انکار از چهره آینه این کار بردارید معشوقه بسامان شد تا باد چنین باد کفرش همه ایمان شد تا باد چنین باد لله در النایبات فانها صدء اللیام و صیقل الاحرار آن تصرفات گوناگون چه بود آدم را در خلافت پرورش میدادیم و نقطه محبت او را در این ابتلاها بکمال میرسانیدم ان البلاء موکل بالانبیاء ثم بالاولیاء فالامثل فالامثل و صلی الله علی محمد و آله اجمعین

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

نجم‌الدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب دوم » فصل پنجم قال الله تعالی فاذا سو یته و نفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین و قال النبی صلی الله علیه و سلم ان خلق احدکم یجمع فی بطن امه اربعین یوما ثم یکون علقه مثل ذلک ثم یکون مضغه مثل ذلک ثم یبعث الله الملک باربع کلمات قال یقول اکتب رزقه و عمله و اجله و شقیا ام سعیدا ثم ینفخ فیه الروح و ان احدکم لیعمل بعمل اهل الجنه حتی یکون ما بینه و بینها الا ذراع فیسبق علیه الکتاب فیختم له بعمل اهل النار فید خلها و ان احدکم لیعمل بعمل اهل النار حتی هابینه و بینها الاذراع فختم له بعمل اهل الجنه فیدخلها حدیث متفق علی صحته بدانک چون تسویه قالب بکمال رسید خداوند تعالی چنانک در تخمیر طینت آدم هیچ کس را مجال نداده بود و بخداوندی خویش مباشر آن بود در وقت تعلق روح بقالب هیچ کس را محرم نداشت بخداوندی خویش بنفخ روح قیام نمود در اینجا اشارتی لطیف و بشارتی شریف است که روح را در حمایت بدرقه نفخه خاص میفرستد یعنی او را از اعلی مراتب عالم ارواح به اسفل درکات عالم اجسام میفرستم مسافتی بعید است ودوست و دشمن بسیارند نباید که درین منازل ومراحل بدوست و دشمن مشغول شود و مرا فراموش کند واز ذوق انسی که در حضرت یافته است محروم ماند که راهزنان بر راه بسیارند ز دشمنان حسود و ز دوستان غیور چون اثر نفخه ما با او بود نگذارد که ذوق انس ما از کام جان او برود تا او در هیچ مقام بهیچ دوست و دشمن بند شود دیگر آنک روح را بر سیصد و شصت هزار عالم روحانی و جسمانی ملکی و ملکوتی گذر خواهیم داد ودر هر عالم او را نزلی انداخته ایم و گنجی از بهر او دفین کرده تا آن روز که او را در سفل عالم اجسام بخلافت فرستیم این نزلها و گنجها با او روان کنیم بران خزاین و دفاین کس را اطلاع نداده ایم ما اشهدتهم خلق السموات و الارض جمله من نهاده ام من دانم که چه نهاده ام و کجا نهاده ام و چون نهاده ام و من دانم که هریک چون برباید گرفت در جمله مقامات دلیل و رهبر روح منم تا آن جمله بر وی عرضه کنم و از خزاین و دفاین آنچ او را دران عالم بکار خواهد آمد بدو دهم و آنچ دیگر باره بوقت مراجعت با این حضرت او را درین مقام بکار شود بگذارم و طلسماتی که از بهر نظر اغیار درین راه ساخته ام تا هر مدعی بگزاف بدین حضرت نتواند رسید بااو نمایم و بندگشاهای آن برو عرضه کنم تا بوقت مراجعت راه برو آسان گردد و زا مصالح و مفاسدراه او را باخبر کنم دیگر آنک چون روح را بخلافت میفرستم و ولایت میبخشم و مدتی است تا آوازه انی جاعل فی الرض خلیفه در جهان انداخته ام جمله دوست و دشمن آشناو بیگانه منتظر قدوم او مانده اند او را با عزاز تمام باید فرستاد مقربان حضرت خداوندی را فرموده ام که چون او بتخت خلافت بنشیندجمله پیش تخت او سجده کنید باید که اثر اعزاز و اکرام ها بر وی ببینند تا کار در حساب گیرند پس روح پاک را بعد از انک چندین هزار سال در خلوت خانه حظیره قدس از بعینات برآورده بود و در مقام بی واسطگی منظور نظر عنایت بوده و آداب خلافت و شرایط و رسوم نیابت از خداوند و منوب خویش گرفته که تا نایب و خلیفه پادشاه عمری در حضرت پادشاه ترتیب و رسوم جهانداری نیاموزد اهلیت نیابت و خلافت نیابد بر مرکب خاص و نفخت فیه سوار کردند هم عقل دویده در رکابش هم عشق خزیده در پناهش مه طاسک گردن سمندش شب طره پرچم سیاهش و با خلعت اضافت یاء من روحی بر جملگی ممالک روحانی و جسمانیش عبور دادند و در هر منزل و مرحله آنچ زبده بود و جملگی و خلاصه دفاین و ذخایر آن مقام بود در موکب او روان کردند و اورا در مملکت انسانیت بر تخت قالب بخلافت بنشاندند و در حال جملگی ملااعلی از کروبی و روحانی پیش تخت او بسجده درآمدند که فسجد الملایکه کلهم اجمعون جبرییل را بران درگاه بحاجبی فرو داشتند و میکاییل را بخازنی جمله ملک و فلک هر کسی را برین درگاه بشغلی نصب کردند خواستند تا تمهید قاعده سیاست کنند و یکی رابردار کشند تا در ملک و ملکوت کسی دیگر دم مخالفت این خلافت نیار زد آن مغرور سیاه گلیم راکه وقتی بفضولی بی اجازت دزدیده بقالب آدم در رفته بود و بچشم حقارت در ممالک خلافت او نگرسته و خواسته تا در خزانه دل آدم نقبی زند میسر نشده او را بتهمت دزدی بگرفتند و به رسن شقاوت بربستند تا وقت سجود جمله ملایکه سجده کردند او نتوانست کرد زیراک به رسن شقاوت آن روزش بستند که بی دستوری در کارخانه غیب رفته بود در روایت میآید که چون روز قیامت خلق را بر عرصه عرصات حاضر کنند نوری از انوار خداوندی تبارک و تعالی تجلی کند جمله خلایق خواهند که سجود آرند هر کس که در دنیا حق را سجده برده است بسجود روند و آنها که سجود هوا و دنیا و بتان برده اند سجده نتوانند کرد زیراک سرایشان به رسن شقاوت آن روز بربسته بودند که سجده حق نکردند اما آن رسن را امروز بچشم ظاهر نتوان دید هر کرا چشم باطن گشاده بود بیند لاجرم در بند آن شود که بمقراض توبه و استغفار آن را بگسلد و اگر امروز نگسلد همچنان بسته بسلاسل و اغلال فردا او را ببازار قیامت برآورند اذا لاغلال فی اعناقهم و السلاسل آنجا ظاهر شود پس سرابلیس پرتلبیس آن روز بربستند که از میان جمله ملایکه گستاخی کرد و بی اجازت بکارخانه غیب در رفت و مخالفت فرمان لاندخلوا بیوت النبی الا ان یوذن لکم کرد لاجرم به رسن قهر سرش بربستند تا سجده آدم نتوانست کرد که الا ابلیس ابی و استکبر و خلق چنان پندارند که ابا و استکبار در وقت سجده بود بلی صورت آن بوقت سجده بود که بمثابت ثمره شجره است اما حقیقت آن ابا و استکبار که بمثابت تخم است آن روز در زمین شقاوت افتاد که از رعایت ادب ابا کرد و بی اجازت در کارخانه غیب رفت و چون بیرون آمد استکبار کرد وگفت خلق مجوفا لا یتمالک بچشم بزرگی بخود نگریست و بچشم حقارت بخلیفه حق آن تخمش بروزگار پرورش یافت ثمره آن ابا واستکبار آمد بوقت سجده لاجرم هم بران رسن شقاوت بدار لعنتش بر کشیدند که و ان علیک لعنتی الی یوم الدین و برین دار تا قیام الساعه بسیاست بگذاشتند بل که تا ابدالاباد ازین دار فرو نگیرند تا بعد ازین در جمله ممالک کس زهره ندارد که با خلیفه حق قدم بیحرمتی نهد و هر انک متابعت ابلیس درین مملکت کند اورا با او هم در یک سلک کشند و بدوزخ فرستند که لا ملان جهنم منمک و ممن تبعک منهم اجمعین آورده اند که چون روح بقالب آدم درآمد در حال گرد جملگی ممالک بدن برگشت خانه ای بس ظلمانی و با وحشت یافت بنای آن بر چهار اصل متضادنهاده دانست که آن را بقایی نباشد خانه ای تنگ و تاریک دید چندین هزار هزار حشرات و موذیات از حیات و عقارب و ثعابین و انواع سباع از شیر و یوز و پلنگ و خرس و خوک و از انواع بهایم خر و گاو و اسب و استر و اشتر و جملگی حیوانات بیکدیگر برمی آمدند هریک بدو حملتی بردند و از هر جانب هر یکی زخمی میزدند و بوجهی ایذایی میکردند و نفس سگ صفت غریب دشمنی آغاز نهاد و چون گرگ در وی می افتاد روح پاک که چندین هزار سال در جوار قرب رب العالمین بصدهزار ناز پرورش یافته بود از آن وحشتها نیک مستوحش گشت قدر انس حضرت عزت که تا این ساعت نمیدانست بدانست نعمت وصال را که همیشه مستغرق آن بود و ذوق آن نمی یافت و حق آن نمیشناخت بشناخت آتش فراق در جانش مشتعل شد دود هجران بسرش برآمد گفت بیت دی ما و می و عیش خوش و روی نگار امروز غم و غریبی و فرقت یار ای گردش ایام ترا هر دو یکی است جان بر سر امروز نهم دی باز آر درحال ازان وحشت آشیان برگشت و خواست تا هم بدان راه باز گردد عزمم درست گشت کزینجا کنم رحیل خود آمدن چه بود که پایم شکسته باد چون خواست که بازگردد مرکب نفخه طلب کرد تا بر نشیند که او پیاده نرفته بود و سوار آمده بود مرکب نیافت نیک شکسته دل شد با او گفتند که ما از تو این کشته دلی میطلبیم قبض بر وی مستولی شد آهی سرد برکشید گفتند ما ترا از بهر این آه فرستاده ایم بخار آن آه ببام دماغ او برآمد درحال عطسه ای برآدم افتاد حرکت در وی پیدا شد دیده بگشود فراخنای عالم صورت بدید روشنی آفتاب مشاهده کرد گفت الحمدالله خطاب عزت در رسید که یرحمک ربک ذوق خطاب بجانش رسید اندک سکونتی در وی پدید آمد اماهر وقت که از ذوق قربت و انس حق براندیشیدی و فراخنای فضای عالم ارواح و زقه هایی که بی واسطه یافته بود یاد کردی خواستی تا قفص قالب بشکند و لباس آب و گل برخود پاره کند بیت آن بلبل محبوس که نامش جان است دستش بشکستن قفص می نرسد همچنانکه اطفال را بچیزهای رنگین و آواز زنگله و نقل و میوه مشغول کنندآدم را بمعلمی ملایکه و سجود ایشان و بردن باسمانها و بر منبر کردن و گرد آسمانها گردانیدن و آن قصه های معروف که گفته اند مشغول میکردند تا باشدکه قدری نایره آتش اشتیاق او بجمال حضرت تسکین پذیرد و با چیزی دیگر انس گیرد و آن وحشت از وی زایل شود او بزبان حال میگفت بیت هرگز نشودی بت بگزیده من مهرت ز دل و خیالت از دیده من گر از پس مرگ من بجویی یابی مهر تو در استخوان پوسیده من خطاب میرسید که ای آدم دربهشت رو و ساکن بنشین و چنانکه خواهی میخور و می خسب و باهر که خواهی انس گیر یا آدم اسکن انت و زوجک الجنه و کلامنها رغدا حیث شیتما هر چند میگفتند او میگفت بیت حاشا که دلم از تو جدا داند شد یا با کس دیگر آشنا داندشد از مهر تو بگسلد کرا دارد دوست وز کوی تو بگذرد کجا خواهد شد چون وحشت آدم هیچ کم نمیشد و با کس انس نمیگرفت هم از نفس او حوا را بیافرید ودر کنار او نهاد تا با جنس خویش انس گیرد و جعل منها زوجها لیسکن الیها آدم چون در جمال حوا نگریست پرتو جمال حق دید بر مشاهده حوا ظاهر شد که کل جمیل من جمال الله ذوق آن جمال بازیافت گفت ای گل تو بروی دلربایی مانی وی می تو زیار من بجای مانی وی بخت ستیزه کار هر دم با من بیگانه تری بآشنایی مانی بر بوی آن حدیث بشاهد بازی درآمد چندانک ذوق آن معامله باز یافت صفت شهوت غالب شد که کامل ترین صفتی است حیوانی و بزرگ ترین حجاب از آن خیزد و دیگر صفات حیوانی بخوش خوردن و خوش خفتن غلبه گرفت حجب زیادت شد و انس حضرت نقصان پذیرفت چه بمقدار آنک از لذات و شهوات حیوانی نفس آدمی ذوق مییابد با آن انس میگیرد و بدان مقدار انس حق از دل او کم میشود چندان انس پدید آمد آدم را با بهشت و لذات آن که چون ابتلای شجره در میان آمد که ولا تقر با هذه الشجره ابلیس او را بملک بهشت بتوانست فریفت که هل ادلک علی شجره الخلدو ملک لا یبلی تا خلود بهشت و ملک آن بر رضای حق برگزید و بگفت شیطان از غایت حرص فرمان رحمن بگذاشت درحال غیرت حق تاختن آورد که ای آدم ترا نه از بهر تمتعات نفسانی و مراتع حیوانی آفریده ایم افحسبتم انما خلقناکم عبثا و انکم الینا لا رتجعون خوف آن است که این چه نیم روزت در بهشت بگذاشتیم و حجب فرو گذاشتیم تا ما را چنین فراموش کردی و بغیر ما مشغول گشتی و انس گرفتی و بی فرمانی کردی و از شجره بخوردی اگر خود یک روزت تمام بگذارم یکباره مارا فراموش کنی و یگانگی ببیگانگی مبدل کنی و از ما و از لطف ما هیچ یاد نیاری بیت یاری که همیشه در وفای ما بود کارش همه جستن رضای ما بود بیگانه چنان شد که نمیداند کس کو در همه عمر آشنای ما بود ای آدم از بهشت بیرون رو و ای حوا از و جدا شو اهبطوا منها جمیعا ای تاج از سر آدم برخیز ای حله از تن او دور شو ای حوران بهشت آدم را بر دف دو رویه بزنید که و عصی آدم ر به فغوی این چیست سنگ ملامت بر شیشه سلامت میزنیم و روغن خودپرستی آدم را بر زمین مذلت عبودیت میریزیم تیغ همت اورا بر سنگ امتحان میزنیم بیت این کوی ملامت است و میدان هلاک وین راه مقامران بازنده پاک مردی باید قلندری دامن چاک تا بر گذرد عیاروار و چالاک چون آدم را سر بدین وحشت سرای دردادند از یار و پیوند جدا کرده نه همنفسی نه همدمی نه یاری مشکل دردی طرفه غمی خوش کاری چون بر این قاعده روزی چند سرگردان بگشت فریادرسی ندید هم با سرورد درد اول آمد باز معلم غیب تخته ابجد عشق نخستش در نبشت تخته عشق در نبشتم باز در نبیس ای نگار تخته ناز تا بر استاد عاشقی خوانیم روزکی چند باز ناز و نیاز دیگر باره گلیم درد در برانداخت ربنا ظلمنا آغاز نهاد گفتند ای آدم آیی بر من چو باز مانی ز همه معشوقه روز بینواییت منم گفت خداوندا مرا این سر گردانی همی بایست تا قدر الطاف تو بدانم حق خداوندی تو بشناسم مرا این مذلت و خواری در خور بود تا مرتبه اعزاز و اکرام تو باز بینم و بدانم که با این مشتی خاک لطف خداوندی چه فضلها کرده است واز کدام درکت بکدام درجت رسانیده و تشریف خلقتک فرد الفرد ارزانی داشته و بغیرت پیوند از اغیار بریده که کن لی اکن لک پس امروز عاجزوار به در کرم تو بازگشتم و اگرچه زبان عذرم گنگ است میگویم بیت روزی دو سه گر بیتو شکیب آوردم صد عذر لطیف دلفریب آوردم جانا ز غمت سر بنشیب آوردم دریاب که پای در رکاب آوردم درین تضرع و زاری آدم را برایتی مدت چهارصد سال سرگشته و دیده بخون دل آغشته بگذاشتند و عزت ربوبیت از کبریا و عظمت با جان مستمند و دل دردمندآدم میگفت من ترااز مشتی خاک ذلیل بیافرینم و بعزت از ملایکه مقرب برگزینم و ترا محسود و مسجود همه گردانم و حضرت کبریا را در معرض اعتراض اتجعل فیهاآرم و عزازیل را از دوستی تو دشمن گیرم و در پیش تخت خلافت تو بردار لعنتش کشم و بترک یک سجده تو سجده های هفتصد هزار ساله او را هباء منثور گردانم و بضربت فاخرج منها از جوار خود دور کنم تو شکر این نعمتها نگزاری و حق من نشناسی و قدر خود ندانی و دشمن را دوست گیری و دوست را دشمن دانی و مرا و خود را در زبان دوست و دشمن اندازی لاجرم چون سطوت قهاری ما بر قضیه ولین کفرتم ان عذابی لشدید دستبرد بنماید باید که در صدمت اول بصبر پای داری و چین در ابرو نیاری که الصبر عند الصدمه الاولی بیت روزی که زمانه در نهیبت باشد باید که در ان روز شکیبت باشد بد نیز چو نیک در حسابت باشد نه پای همیشه در رکابت باشد آدم آن دم بنگذاشت و باز علم عجز بر افراشت و بقلم نیاز بر صحیفه تقصیر صورت اعذار مینگاشت و با دل بریان و دیده گریان زبان جانش میگفت بیت کرته و اکیری ای رو سام او سر انند مویم که کیر و لام او سر ارتم اج ور برانی ور ببسرم میان اهنامه داران خام اوسر خداوندا باز دیدم که همه عاجزیم و قادر تویی همه فانی ایم و باقی تویی همه درمانده ایم و فریادرس تویی همه بیکسیم و کس هر کس تویی آن را که تو برداشتی میفکن و آن را که تو نگاشتی مشکن عزیز کرده خود را خوار مکن شادی پرورده خویش را غمخوار مکن چون بر گرفتی هم تو بدار مارا با ما بنگذار و بدین بیخردگی معذور دار که این تخم تو کشته ای و این گل تو سرشته ای بیت اگر باز خارست خود کشته ای وگر پرنیان است خود رشته ای چون زاری آدم ازحد بگذشت و سخن بدین سر حد رسید آفتاب اقبال فتلقی آدم من ربه کلمات فتاب علیه ازین مطلع طلوع کرد شب دیجور ادبار فراق را صبح صادق سعادت وصال بدمید واز الطاف ربوبیت بعبودیت آدم خطاب رسید باز آی کز آنچ بودی افزون باشی ورتا بکنون نبودی اکنون باشی آنی که بوقت جنگ جانی و جهان بنگر که بوقت آشتی چون باشی مضی ما مضی و استأنف الود بیننا بفرمود تا ببدل آوازه و عصی آدم ربه فغوی منادی ان الله اصطفی آدم بعالم برآمد و دبدبه ثم اجتبیه ربه فتاب عیه و هدی در ملک و ملکوت افتاد هم کرم خداوندی از بهر دوست و دشمن عذرخواه جرم او آمد که فنسی و لم نجد له عزما بعد از این همه زبان طعن در کام کشید و مهر ادب بر لب خاموشی نهید وزنگار انکار از چهره آینه این کار بردارید معشوقه بسامان شد تا باد چنین باد کفرش همه ایمان شد تا باد چنین باد لله در النایبات فانها صدء اللیام و صیقل الاحرار آن تصرفات گوناگون چه بود آدم را در خلافت پرورش میدادیم و نقطه محبت او را در این ابتلاها بکمال میرسانیدم ان البلاء موکل بالانبیاء ثم بالاولیاء فالامثل فالامثل و صلی الله علی محمد و آله اجمعین

%0
10 Bölüm