Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Heft Evreng (Farsça tasavvuf mesnevîleri)

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۵۳ - رفتن آن اعرابی به دیار لیلی و خبر وفات مجنون را به وی رساندن و اظهار کردن لیلی آن معنی را پیش از گفتن اعرابی فهرست نویس این جریده بر خاتمت این رقم کشیده کان اعرابی حریف موزون چون شد فارغ ز دفن مجنون بر آهویی تک جمازه بنشست احرام حریم یار او بست می شد دل و جان درد پرورد تا پی به دیار لیلی آورد پرسان پرسان به خانه خانه می گشت به قصد آن یگانه تا برد به سوی خیمه اش راه دیدش بیرون خیمه چون ماه نی ماه که مهر عالم افروز نی مهر که آتش جهانسوز مه حلیه و مشتری حمایل حوری شیم و پری شمایل از دورش اگر چه دید و بشناخت خود را به شناختن نینداخت پرسید که ای مه تمامی کامروز مقیم این مقامی لیلی که به رخ مه تمام است مأواش کجا و او کدام است گفتا منم آن و رو بگرداند می راند ز دیده اشک و می خواند کین دل که به پهلوی چپش جاست از وی نشنیده ام بجز راست هر لحظه کند حدیث با من کان خاک نشین چاک دامن کاواره توست در بیابان بهر تو به کوه و در شتابان از محنت فرقت تو مرده ست تنها و غریب جان سپرده ست ای وای ز بی نصیبی او وز بی کسی و غریبی او بگریست عرابی و فغان کرد کای خاک تو ماه آسمان گرد والله که دل تو راست گفته ست وین گوهر راز راست سفته ست مجنون ز غم تو مرد مسکین وز هجر تو جان سپرد مسکین کرده ست غزالی اندر آغوش بر یاد تو شربت اجل نوش جز دام و ددش کسی به سر نه وز بی کسیش غمی بتر نه من مرده به سر رسیدم او را تنهاو غریب دیدم او را رفتم به دیارش از سر سوز با اهل قبیله اش هم امروز جان خاک ره وفاش کردیم بردیم و به خاک جاش کردیم این گرد نشسته بر جبینم راه آوردیست زان زمینم لیلی چو شنید این خبر را بنهاد به جای پای سر را افتاد میان اشک بسیار چون عکس در آب جو نگونسار از عمر ملول و از بقا سیر بی هوش و خرد فتاد تا دیر وان دم کامد به خویشتن باز این تازه نشید کرد آغاز کافسوس که آرزوی جان رفت وآرام ز جان ناتوان رفت من قالب و قیس بود جانم بی جان به چه حیله زنده مانم زد کوس رحیل جانم اینک من هم ز عقب روانم اینک بی او روزی که زار میرم وز کار جهان کنار گیرم نزدیک ویم نهید بستر تا بر کف پای وی نهم سر بی دایه خود ز دل کشم وای صد بوسه زنم به خاک آن پای روزی که ز جسم ناتوانم بی پوست و مغز استخوانم چون نی گردد در آن نشیمن از ناوک غم هزار روزن هر روزن ازان شود دهانی وز درد برآورد فغانی با قیس رمیده راز گوید غم های گذشته باز گوید چون خیزد از استخوانم آواز او نیز همین نوا کند ساز با هم باشیم بی غرامت وز گفت و شنید تا قیامت وان دم که نم حیات ریزند پژمرده تنان ز خاک خیزند آریم به دست یکدگر دست خیزیم به پای دست بر دست گردیم به هم در آن مواقف هر یک ز حریف خویش واقف هر جای که سرنوشت باشد گر دوزخ اگر بهشت باشد با یکدیگر مقام گیریم وز هم به فراغ کام گیریم این گفت و به خیمه سایه انداخت بیت الحزنی ز خانه برساخت تا بود درین جهان چنین بود با محنت و درد همنشین بود آن کیست که در جهان چنین نیست وز فرقت دوستان حزین نیست یارب که برافتد از زمانه آیین فراق جاودانه

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۵۳ - رفتن آن اعرابی به دیار لیلی و خبر وفات مجنون را به وی رساندن و اظهار کردن لیلی آن معنی را پیش از گفتن اعرابی فهرست نویس این جریده بر خاتمت این رقم کشیده کان اعرابی حریف موزون چون شد فارغ ز دفن مجنون بر آهویی تک جمازه بنشست احرام حریم یار او بست می شد دل و جان درد پرورد تا پی به دیار لیلی آورد پرسان پرسان به خانه خانه می گشت به قصد آن یگانه تا برد به سوی خیمه اش راه دیدش بیرون خیمه چون ماه نی ماه که مهر عالم افروز نی مهر که آتش جهانسوز مه حلیه و مشتری حمایل حوری شیم و پری شمایل از دورش اگر چه دید و بشناخت خود را به شناختن نینداخت پرسید که ای مه تمامی کامروز مقیم این مقامی لیلی که به رخ مه تمام است مأواش کجا و او کدام است گفتا منم آن و رو بگرداند می راند ز دیده اشک و می خواند کین دل که به پهلوی چپش جاست از وی نشنیده ام بجز راست هر لحظه کند حدیث با من کان خاک نشین چاک دامن کاواره توست در بیابان بهر تو به کوه و در شتابان از محنت فرقت تو مرده ست تنها و غریب جان سپرده ست ای وای ز بی نصیبی او وز بی کسی و غریبی او بگریست عرابی و فغان کرد کای خاک تو ماه آسمان گرد والله که دل تو راست گفته ست وین گوهر راز راست سفته ست مجنون ز غم تو مرد مسکین وز هجر تو جان سپرد مسکین کرده ست غزالی اندر آغوش بر یاد تو شربت اجل نوش جز دام و ددش کسی به سر نه وز بی کسیش غمی بتر نه من مرده به سر رسیدم او را تنهاو غریب دیدم او را رفتم به دیارش از سر سوز با اهل قبیله اش هم امروز جان خاک ره وفاش کردیم بردیم و به خاک جاش کردیم این گرد نشسته بر جبینم راه آوردیست زان زمینم لیلی چو شنید این خبر را بنهاد به جای پای سر را افتاد میان اشک بسیار چون عکس در آب جو نگونسار از عمر ملول و از بقا سیر بی هوش و خرد فتاد تا دیر وان دم کامد به خویشتن باز این تازه نشید کرد آغاز کافسوس که آرزوی جان رفت وآرام ز جان ناتوان رفت من قالب و قیس بود جانم بی جان به چه حیله زنده مانم زد کوس رحیل جانم اینک من هم ز عقب روانم اینک بی او روزی که زار میرم وز کار جهان کنار گیرم نزدیک ویم نهید بستر تا بر کف پای وی نهم سر بی دایه خود ز دل کشم وای صد بوسه زنم به خاک آن پای روزی که ز جسم ناتوانم بی پوست و مغز استخوانم چون نی گردد در آن نشیمن از ناوک غم هزار روزن هر روزن ازان شود دهانی وز درد برآورد فغانی با قیس رمیده راز گوید غم های گذشته باز گوید چون خیزد از استخوانم آواز او نیز همین نوا کند ساز با هم باشیم بی غرامت وز گفت و شنید تا قیامت وان دم که نم حیات ریزند پژمرده تنان ز خاک خیزند آریم به دست یکدگر دست خیزیم به پای دست بر دست گردیم به هم در آن مواقف هر یک ز حریف خویش واقف هر جای که سرنوشت باشد گر دوزخ اگر بهشت باشد با یکدیگر مقام گیریم وز هم به فراغ کام گیریم این گفت و به خیمه سایه انداخت بیت الحزنی ز خانه برساخت تا بود درین جهان چنین بود با محنت و درد همنشین بود آن کیست که در جهان چنین نیست وز فرقت دوستان حزین نیست یارب که برافتد از زمانه آیین فراق جاودانه

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۵۴ - بیمار شدن لیلی از خبر وفات مجنون و نصیحت کردن دوستان مر او را و جواب دادن وی مر ایشان را لیلی چو ز داغ مرگ مجنون چون لاله نشست غرقه در خون شد عرصه دهر بر دلش تنگ زد ساغر عیش خویش بر سنگ افتاد در آن کشاکش درد از راحت خواب و لذت خورد تابنده مهش ز تاب خود رفت نورسته گلش ز آب خود رفت دل را به درون چو غنچه خون کرد گلگونه ز اشک لاله گون کرد بی وسمه گذاشت ابروان را بی شانه کمند گیسوان را وآخر که تبش به تن درآمد تاراج گل و سمن درآمد تب کرد به قصد جانش آهنگ نگذاشت به رخ ز صحتش رنگ آمد به کمانی از خدنگی زد سرخ گلش به زرد رنگی دینار جمال وی درم شد نقش درمش نفیر غم شد تبخاله نهاد بر دلش خال شد بر ساقش گشاده خلخال بر بالش نالشش سرآمد بستر بر وی چو نشتر آمد بودش بدن ضعیف لاغر یک رشته ز تار و پود بستر نیلی گل غم ز باغ او رست شد رونق سرو و ارغوان سست بار دل درد پرور او خم داد قد صنوبر او آگه چو شدند همدمانش در خلوت راز محرمانش کز مردن آن غریب مهجور بر بستر غم فتاد رنجور بستند میان به چاره سازیش گفتند همه به دلنوازیش کای گلبن باغ کامرانی وای سرو ریاض زندگانی دیباچه دفتر صباحت عنوان صحیفه ملاحت کار تو ره وفا سپردن در شیوه مهر پا فشردن آن روز که زنده بود مجنون زین رنجکده نرفته بیرون می رفت به جان ره وفایت نگرفته کسی دگر به جایت خوش بود وفا سپردن از تو در مهر قدم فشردن از تو زیرا که ز مهر مهر زاید وآیین وفا وفا فزاید وامروز که رخت بست ازین کوی وآورد به عالم دگر روی این مهر و وفا چه سود دارد وین محنت تو چه راحت آرد با مرده مزی به سوگواری کس زنده نشد به سوگواری زین وسوسه خویش را تهی کن زین غم دل ریش را تهی کن بر باد هوا مده جوانیت مگذر ز صفای زندگانیت بشنید چو گفت و گوی ایشان بگشاد نظر به سوی ایشان کای بی خبران ز آتش من وز داغ دل بلاکش من زین شمع سخن که می فروزید صد باره دل مرا مسوزید من سوخته فراق یارم با سوختن دگر چه کارم من زنده به بوی قیس بودم تا قصه مرگ او شنودم بیزار شدم ز زندگانی بیگانه ز راحت جوانی زو بود به باغ عمر برگم وامروز برای اوست مرگم زین غم که برآتشم نشانده ست جز مرگ خلاصیی نمانده ست وصلش کاینجام دست ازان بست باشد که در آن جهان دهد دست خوش آنکه ز غم خلاص گردم با دوست حریف خاص گردم با او باشم به کامرانی در عشرتگاه جاودانی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۵۴ - بیمار شدن لیلی از خبر وفات مجنون و نصیحت کردن دوستان مر او را و جواب دادن وی مر ایشان را لیلی چو ز داغ مرگ مجنون چون لاله نشست غرقه در خون شد عرصه دهر بر دلش تنگ زد ساغر عیش خویش بر سنگ افتاد در آن کشاکش درد از راحت خواب و لذت خورد تابنده مهش ز تاب خود رفت نورسته گلش ز آب خود رفت دل را به درون چو غنچه خون کرد گلگونه ز اشک لاله گون کرد بی وسمه گذاشت ابروان را بی شانه کمند گیسوان را وآخر که تبش به تن درآمد تاراج گل و سمن درآمد تب کرد به قصد جانش آهنگ نگذاشت به رخ ز صحتش رنگ آمد به کمانی از خدنگی زد سرخ گلش به زرد رنگی دینار جمال وی درم شد نقش درمش نفیر غم شد تبخاله نهاد بر دلش خال شد بر ساقش گشاده خلخال بر بالش نالشش سرآمد بستر بر وی چو نشتر آمد بودش بدن ضعیف لاغر یک رشته ز تار و پود بستر نیلی گل غم ز باغ او رست شد رونق سرو و ارغوان سست بار دل درد پرور او خم داد قد صنوبر او آگه چو شدند همدمانش در خلوت راز محرمانش کز مردن آن غریب مهجور بر بستر غم فتاد رنجور بستند میان به چاره سازیش گفتند همه به دلنوازیش کای گلبن باغ کامرانی وای سرو ریاض زندگانی دیباچه دفتر صباحت عنوان صحیفه ملاحت کار تو ره وفا سپردن در شیوه مهر پا فشردن آن روز که زنده بود مجنون زین رنجکده نرفته بیرون می رفت به جان ره وفایت نگرفته کسی دگر به جایت خوش بود وفا سپردن از تو در مهر قدم فشردن از تو زیرا که ز مهر مهر زاید وآیین وفا وفا فزاید وامروز که رخت بست ازین کوی وآورد به عالم دگر روی این مهر و وفا چه سود دارد وین محنت تو چه راحت آرد با مرده مزی به سوگواری کس زنده نشد به سوگواری زین وسوسه خویش را تهی کن زین غم دل ریش را تهی کن بر باد هوا مده جوانیت مگذر ز صفای زندگانیت بشنید چو گفت و گوی ایشان بگشاد نظر به سوی ایشان کای بی خبران ز آتش من وز داغ دل بلاکش من زین شمع سخن که می فروزید صد باره دل مرا مسوزید من سوخته فراق یارم با سوختن دگر چه کارم من زنده به بوی قیس بودم تا قصه مرگ او شنودم بیزار شدم ز زندگانی بیگانه ز راحت جوانی زو بود به باغ عمر برگم وامروز برای اوست مرگم زین غم که برآتشم نشانده ست جز مرگ خلاصیی نمانده ست وصلش کاینجام دست ازان بست باشد که در آن جهان دهد دست خوش آنکه ز غم خلاص گردم با دوست حریف خاص گردم با او باشم به کامرانی در عشرتگاه جاودانی

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۵۵ - صفت خزان و فرو ریختن برگ جمال لیلی از شاخسار حیات و وصیت کردن که وی را در زیر پای مجنون به خاک کنند چون از نفس خزان درختان گشتند به باد داده رختان از خلعت سبز عور ماندند وز برگ و بهار دور ماندند گلزار ز هر گل و گیاهی شد رنگرزانه کارگاهی بنمود هزار رنگ بی قیل صباغ فلک ز یک خم نیل طاووس درخت پر بینداخت سلطان چمن سپر بینداخت از پنجره های لاجوردی کم شد سیهی فزود زردی بستان ز هوای سرد بفسرد تب لرزه ز رخ طراوتش برد گرداب شمر در آن علیلی قاروره نمایی و دلیلی شد هر شاخی ز برگ و بر پاک بر دوش درخت مار ضحاک از خون خوردن انار خندان آلوده به خون نمود دندان به گشت چو عاشقی رخش زرد از درد نشسته بر رخش گرد نارنج به شاخ پیش بینا گوی زر و صولجان مینا عناب ز برگ زرد پیدا اشک و رخ عاشقان شیدا رز کرده گهی ز شاخ انگور عقد در ناب و ساعد حور گاه از سر دار طارم تاک آویخته زنگیان بی باک گه داده به دست دستبوسان رنگین انگشت نوعروسان امرود به شاخ خود نشسته بر دسته عود گوشه بسته بادام به عبرت ایستاده صد چشم به هر طرف نهاده باغی تهی از گل و شکوفه بغداد بدل شده به کوفه بغداد به کوفگی نشانمند با کرگس و کوف گشته خرسند در زاویه زوال یابی عالم ز خزان بدین خرابی وان غیرت گلرخان بغداد یعنی لیلی گلی چمن زاد افتاد به خار خار مردن تن بنهاده به جان سپردن گریان شد کای ستوده مادر پاکیزه فراش پاک چادر ای مریم مهد مهرجویی بلقیس سبای نیکخویی یک لحظه به مهر باش مایل کن دست به گردنم حمایل روی شفقت بنه به رویم بگشا نظر کرم به سویم زین پیش ز گفت و گوی مردم بر من نامد تو را ترحم نگذاشتیم به دوست پیوند تا فرقت وی به مرگم افکند مرد او ز غم فراق و من نیز دل بنهادم به مرگ و تن نیز روزم بی او به شب رسیده جانم محمل به لب کشیده محمل چو ببندد از لبم هم بهرم فکنی بساط ماتم بین غرقه به خون نشیمنم را وز سیل مژه بشو تنم را از خلعت عصمتم کفن کن رنگش ز سرشک لعل من کن زان رنگ ببخش رو سفیدیم کانست علامت شهیدیم از آتش سینه مجمرم ساز وز دود جگر معطرم ساز بر بند عصابه نیازم زان ساز به عشق سرفرازم بر رخ داغم ز دود غم کش زان نیل سعادتم رقم کش یاد آر حریف مقبلم را وآراسته ساز محملم را روی سفرم به خاک او کن جایم به مزار پاک او کن بشکاف زمین به زیر پایش زن حفره به قبر دلگشایش نه بر کف پای او سر من ساز از کف پایش افسر من تا حشر که در وفاش خیزم آسوده ز خاک پاش خیزم مادر چو شنید آرزویش از درد نهاد رو به رویش بگریست که ای خجسته فرزند وز صحبت من گسسته پیوند زین پیش اگر نه بر مرادت رفتم دل ازان حزین مبادت آن روز نبود بی غباری در کار تو هیچم اختیاری وامروز که باشد اختیارم مقصود تو را به جان برآرم لیلی چو مراد خود روا دید از ذوق چو تازه گل بخندید رو سوی دیار یار دیرین افشاند به خنده جان شیرین مادر می دید جانفشانیش می سوخت ز حسرت جوانیش می کند ز سر به پنجه های موی می کوفت به کف طپانچه بر روی روی از ناخن خراش می کرد ناخن ناخن تراش می کرد از آه به سینه چاک می زد بر خویش در هلاک می زد دستی ننهاد بر دل خویش جز وقت طپانجه بر دل ریش بر دل کف راحتش همین بود تسکین جراحتش همین بود دل چون ز طپانچه گشتیش تنگ بر سینه به درد کوفتی سنگ در سنگ زدن چو گرم گشتی سنگ از گرمیش نرم گشتی چون برد به سر به گریه و سوز روزی که مباد کس بدان روز آهنگ به ساز رفتنش کرد ترتیب جهاز رفتنش کرد زان بیش که خواستی دل او آراسته ساخت محمل او بر محمل او چو نخل بستند از شاخ خزان ورق شکستند یعنی که گلی بدین لطیفی شد رهزنش آفت خریفی نگذشته هنوز نوبهارش در جان ز خزان خلید خارش او خفته به هودج عروسی مادر به رهش به خاکبوسی او رفته به دوش مهربانان مادر ز عقب سرشک رانان او رانده به وصل دوست محمل مادر ز فراق سنگ بر دل بردندش ازان قبیله بیرون یکسر به حظیره گاه مجنون خاکش به جوار دوست کندند در خاک چو گوهرش فکندند پهلوی هم آن دو گوهر پاک خفتند فراز بستر خاک شد روضه آن دو کشته غم سر منزل عاشقان عالم باران کرم نثارشان باد سرسبز کن مزارشان باد ایشان بستند رخت ازین حی ما نیز روانه ایم در پی هر دم هوسی نشاید اینجا جاوید کسی نپاید اینجا گردون که به عشوه جان ستانیست زه کرده به قصد ما کمانیست زان پیش کزین کمان کین توز بر سینه خوریم تیر دلدوز آن به که به گوشه ای نشینیم زین مزرعه خوشه ای بچپینیم زان خوشه کنم توشه خویش گیریم ره نجات در پیش از هستی خود نجات یابیم وز عمر ابد حیات یابیم عمری که درین حیات فانیست برقی ز سحاب زندگانیست در برق ورق گشاد نتوان بر نور وی اعتماد نتوان نور ازل و ابد طلب کن آن را چو بیافتی طرب کن آن نور نهفته در گل توست تابنده ز مشرق دل توست دل را به خیال گل میارای وین روزنه را به گل میندای چون روزنه را به گل ببستی در ظلمت آب و گل نشستی شد نور تو زین حجاب مستور خود گو که چه بهره یابی از نور ای نور ازل در آرزویت از ظلمتیان بتاب رویت ظلمت که حجاب نور باشد آن به که ز دیده دور باشد خوش آنکه شوی ز پای تا فرق چون ذره در آفتاب خود غرق هر چند نشان خویش جویی کم یابی اگر چه بیش جویی دلگرم شوی به آفتابی خود را همه آفتاب یابی بی برگی تو شود همه برگ ایمن گردی ز آفت مرگ جایی دل تو مقام گیرد کانجا جز مرگ کس نمیرد اینست حیات جاودانی رمزی گفتیم اگر بدانی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۵۵ - صفت خزان و فرو ریختن برگ جمال لیلی از شاخسار حیات و وصیت کردن که وی را در زیر پای مجنون به خاک کنند چون از نفس خزان درختان گشتند به باد داده رختان از خلعت سبز عور ماندند وز برگ و بهار دور ماندند گلزار ز هر گل و گیاهی شد رنگرزانه کارگاهی بنمود هزار رنگ بی قیل صباغ فلک ز یک خم نیل طاووس درخت پر بینداخت سلطان چمن سپر بینداخت از پنجره های لاجوردی کم شد سیهی فزود زردی بستان ز هوای سرد بفسرد تب لرزه ز رخ طراوتش برد گرداب شمر در آن علیلی قاروره نمایی و دلیلی شد هر شاخی ز برگ و بر پاک بر دوش درخت مار ضحاک از خون خوردن انار خندان آلوده به خون نمود دندان به گشت چو عاشقی رخش زرد از درد نشسته بر رخش گرد نارنج به شاخ پیش بینا گوی زر و صولجان مینا عناب ز برگ زرد پیدا اشک و رخ عاشقان شیدا رز کرده گهی ز شاخ انگور عقد در ناب و ساعد حور گاه از سر دار طارم تاک آویخته زنگیان بی باک گه داده به دست دستبوسان رنگین انگشت نوعروسان امرود به شاخ خود نشسته بر دسته عود گوشه بسته بادام به عبرت ایستاده صد چشم به هر طرف نهاده باغی تهی از گل و شکوفه بغداد بدل شده به کوفه بغداد به کوفگی نشانمند با کرگس و کوف گشته خرسند در زاویه زوال یابی عالم ز خزان بدین خرابی وان غیرت گلرخان بغداد یعنی لیلی گلی چمن زاد افتاد به خار خار مردن تن بنهاده به جان سپردن گریان شد کای ستوده مادر پاکیزه فراش پاک چادر ای مریم مهد مهرجویی بلقیس سبای نیکخویی یک لحظه به مهر باش مایل کن دست به گردنم حمایل روی شفقت بنه به رویم بگشا نظر کرم به سویم زین پیش ز گفت و گوی مردم بر من نامد تو را ترحم نگذاشتیم به دوست پیوند تا فرقت وی به مرگم افکند مرد او ز غم فراق و من نیز دل بنهادم به مرگ و تن نیز روزم بی او به شب رسیده جانم محمل به لب کشیده محمل چو ببندد از لبم هم بهرم فکنی بساط ماتم بین غرقه به خون نشیمنم را وز سیل مژه بشو تنم را از خلعت عصمتم کفن کن رنگش ز سرشک لعل من کن زان رنگ ببخش رو سفیدیم کانست علامت شهیدیم از آتش سینه مجمرم ساز وز دود جگر معطرم ساز بر بند عصابه نیازم زان ساز به عشق سرفرازم بر رخ داغم ز دود غم کش زان نیل سعادتم رقم کش یاد آر حریف مقبلم را وآراسته ساز محملم را روی سفرم به خاک او کن جایم به مزار پاک او کن بشکاف زمین به زیر پایش زن حفره به قبر دلگشایش نه بر کف پای او سر من ساز از کف پایش افسر من تا حشر که در وفاش خیزم آسوده ز خاک پاش خیزم مادر چو شنید آرزویش از درد نهاد رو به رویش بگریست که ای خجسته فرزند وز صحبت من گسسته پیوند زین پیش اگر نه بر مرادت رفتم دل ازان حزین مبادت آن روز نبود بی غباری در کار تو هیچم اختیاری وامروز که باشد اختیارم مقصود تو را به جان برآرم لیلی چو مراد خود روا دید از ذوق چو تازه گل بخندید رو سوی دیار یار دیرین افشاند به خنده جان شیرین مادر می دید جانفشانیش می سوخت ز حسرت جوانیش می کند ز سر به پنجه های موی می کوفت به کف طپانچه بر روی روی از ناخن خراش می کرد ناخن ناخن تراش می کرد از آه به سینه چاک می زد بر خویش در هلاک می زد دستی ننهاد بر دل خویش جز وقت طپانجه بر دل ریش بر دل کف راحتش همین بود تسکین جراحتش همین بود دل چون ز طپانچه گشتیش تنگ بر سینه به درد کوفتی سنگ در سنگ زدن چو گرم گشتی سنگ از گرمیش نرم گشتی چون برد به سر به گریه و سوز روزی که مباد کس بدان روز آهنگ به ساز رفتنش کرد ترتیب جهاز رفتنش کرد زان بیش که خواستی دل او آراسته ساخت محمل او بر محمل او چو نخل بستند از شاخ خزان ورق شکستند یعنی که گلی بدین لطیفی شد رهزنش آفت خریفی نگذشته هنوز نوبهارش در جان ز خزان خلید خارش او خفته به هودج عروسی مادر به رهش به خاکبوسی او رفته به دوش مهربانان مادر ز عقب سرشک رانان او رانده به وصل دوست محمل مادر ز فراق سنگ بر دل بردندش ازان قبیله بیرون یکسر به حظیره گاه مجنون خاکش به جوار دوست کندند در خاک چو گوهرش فکندند پهلوی هم آن دو گوهر پاک خفتند فراز بستر خاک شد روضه آن دو کشته غم سر منزل عاشقان عالم باران کرم نثارشان باد سرسبز کن مزارشان باد ایشان بستند رخت ازین حی ما نیز روانه ایم در پی هر دم هوسی نشاید اینجا جاوید کسی نپاید اینجا گردون که به عشوه جان ستانیست زه کرده به قصد ما کمانیست زان پیش کزین کمان کین توز بر سینه خوریم تیر دلدوز آن به که به گوشه ای نشینیم زین مزرعه خوشه ای بچپینیم زان خوشه کنم توشه خویش گیریم ره نجات در پیش از هستی خود نجات یابیم وز عمر ابد حیات یابیم عمری که درین حیات فانیست برقی ز سحاب زندگانیست در برق ورق گشاد نتوان بر نور وی اعتماد نتوان نور ازل و ابد طلب کن آن را چو بیافتی طرب کن آن نور نهفته در گل توست تابنده ز مشرق دل توست دل را به خیال گل میارای وین روزنه را به گل میندای چون روزنه را به گل ببستی در ظلمت آب و گل نشستی شد نور تو زین حجاب مستور خود گو که چه بهره یابی از نور ای نور ازل در آرزویت از ظلمتیان بتاب رویت ظلمت که حجاب نور باشد آن به که ز دیده دور باشد خوش آنکه شوی ز پای تا فرق چون ذره در آفتاب خود غرق هر چند نشان خویش جویی کم یابی اگر چه بیش جویی دلگرم شوی به آفتابی خود را همه آفتاب یابی بی برگی تو شود همه برگ ایمن گردی ز آفت مرگ جایی دل تو مقام گیرد کانجا جز مرگ کس نمیرد اینست حیات جاودانی رمزی گفتیم اگر بدانی

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۵۶ - در بی وفایی عالم و سرعت زوال حیات فانی گیتی که نشیمن زوال است آسوده دلی در او محال است ماتمکده ایست تیره و تنگ در وی ز وفا نه بوی نی رنگ هر گل که برآید از گل او چاک است ز خار غم دل او هر لاله که بردمد ز باغش باشد ز فنا به سینه داغش سروش که کله به چرخ ساید از باد اجل ز پا درآید گردون که حواله گاه عامه ست در ماتم خود کبود جامه ست خورشید کش از فلک حصاریست از بیم و زوال رعشه داریست انجم که برین بلند طاقند درمانده به داغ احتراقند ارکان که درین سرای پستند از هم شب و روز درشکستند گه باد کشد چراغ آتش گه گردد ازو سموم ناخوش گه خاک شود بر آب چیره سازد گهرش چو خویش تیره گاهی شود آب سیل بی باک صد چانه زند به سینه خاک روزی دو سه گر شوند ناکام در طینت تو به یکدگر رام آن رام شدن نه جاودانیست دامی پی مرغ زندگانیست این دام درد به یکدم از هم وین مرغ کند ز دامگه رم زیرک مرغی که پر نینداخت در حلقه دام کار خود ساخت بگشاد ز خود رهی نهانی تا نزهتگاه جاودانی چون دام ز پیش برگرفتند وارکان ره خویش برگرفتند او نیز به جای خویشتن رفت زین تنگ قفس سوی چمن رفت بیرون ز مضیق بیم و امید برداشت نوای عیش جاوید نادان مرغی که دام نشناخت بر روضه جان نظر نینداخت بر دولت خود ببست ره را معشوقه گرفت دامگه را از گیسوی دام و خال دانه شد بند به عشق جاودانه معشوقه چو روی ازو بپوشید در قطع ره فراق کوشید افتاد جدا ز وصل معشوق بگذشت فغان او ز عیوق لیکن چو فراق دیدنی بود فریاد و فغان کجا کند سود معشوقه گرفته در بغل نی جز حسرت و درد ازو به دل نی بختش چو بدین وبال باشد آسودگیش محال باشد جامی به کسی مگیر پیوند کاخر دل ازو ببایدت کند از خلق جهان جلیس خود شو زین وحشتیان انیس خود شو بیگانه شو از برون سرایی با جوهر خود کن آشنایی کرده ز برونیان فراموش با جوهر خویش شو هم آغوش معشوق ازل که در بر توست آیینه طلب ز جوهر توست در هر چه زنی به غیر خود چنگ بر آینه تو گردد آن زنگ تا آینه تو غرق زنگ است نزهتگه وصل بر تو تنگ است زآیینه خویش زنگ بزدای راهی به حریم وصل بگشای چون آینه تو ساده گردد آن ره بر تو گشاده گردد چندان تابد لوامع نور ک آیینه شود هم از میان دور مغزت یابد رهایی از پوست از پوست جدا تو مانی و دوست نی نی که تو نیز هم نمانی با او باشی ز خود نهانی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۵۶ - در بی وفایی عالم و سرعت زوال حیات فانی گیتی که نشیمن زوال است آسوده دلی در او محال است ماتمکده ایست تیره و تنگ در وی ز وفا نه بوی نی رنگ هر گل که برآید از گل او چاک است ز خار غم دل او هر لاله که بردمد ز باغش باشد ز فنا به سینه داغش سروش که کله به چرخ ساید از باد اجل ز پا درآید گردون که حواله گاه عامه ست در ماتم خود کبود جامه ست خورشید کش از فلک حصاریست از بیم و زوال رعشه داریست انجم که برین بلند طاقند درمانده به داغ احتراقند ارکان که درین سرای پستند از هم شب و روز درشکستند گه باد کشد چراغ آتش گه گردد ازو سموم ناخوش گه خاک شود بر آب چیره سازد گهرش چو خویش تیره گاهی شود آب سیل بی باک صد چانه زند به سینه خاک روزی دو سه گر شوند ناکام در طینت تو به یکدگر رام آن رام شدن نه جاودانیست دامی پی مرغ زندگانیست این دام درد به یکدم از هم وین مرغ کند ز دامگه رم زیرک مرغی که پر نینداخت در حلقه دام کار خود ساخت بگشاد ز خود رهی نهانی تا نزهتگاه جاودانی چون دام ز پیش برگرفتند وارکان ره خویش برگرفتند او نیز به جای خویشتن رفت زین تنگ قفس سوی چمن رفت بیرون ز مضیق بیم و امید برداشت نوای عیش جاوید نادان مرغی که دام نشناخت بر روضه جان نظر نینداخت بر دولت خود ببست ره را معشوقه گرفت دامگه را از گیسوی دام و خال دانه شد بند به عشق جاودانه معشوقه چو روی ازو بپوشید در قطع ره فراق کوشید افتاد جدا ز وصل معشوق بگذشت فغان او ز عیوق لیکن چو فراق دیدنی بود فریاد و فغان کجا کند سود معشوقه گرفته در بغل نی جز حسرت و درد ازو به دل نی بختش چو بدین وبال باشد آسودگیش محال باشد جامی به کسی مگیر پیوند کاخر دل ازو ببایدت کند از خلق جهان جلیس خود شو زین وحشتیان انیس خود شو بیگانه شو از برون سرایی با جوهر خود کن آشنایی کرده ز برونیان فراموش با جوهر خویش شو هم آغوش معشوق ازل که در بر توست آیینه طلب ز جوهر توست در هر چه زنی به غیر خود چنگ بر آینه تو گردد آن زنگ تا آینه تو غرق زنگ است نزهتگه وصل بر تو تنگ است زآیینه خویش زنگ بزدای راهی به حریم وصل بگشای چون آینه تو ساده گردد آن ره بر تو گشاده گردد چندان تابد لوامع نور ک آیینه شود هم از میان دور مغزت یابد رهایی از پوست از پوست جدا تو مانی و دوست نی نی که تو نیز هم نمانی با او باشی ز خود نهانی

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۵۷ - در نصیحت فرزند ارجمند رزقه الله تعالی سعادالدارین و اوصله من مضیق خیر العلم الی فسح مشاهد العین از فضل و ادب دهد قبولت دارد نگه از ره فضولت شغلی که نباید و نشاید از پاکی جوهرت نیاید در کسب کمال بایدت جهد در به طلبی به سر بری عهد گرداب طلب وسیع دور است دریای علوم دور غور است قانع نشوی به هر چه یابی از خوب به خوبتر شتابی لیکن مکش از فراخ درسی خط بر ورق خدای ترسی چون فلسفیان دین برانداز از فلسفه کار دین مکن ساز پیش تو رموز آسمانی افسون زمینیان چه خوانی یثرب اینجا مشو چو دونان اکسیر طلب ز خاک یونان گر حرف شناس دین زبون نیست از سور مدینه ره برون نیست در نیفه نافه مشک چین است در ناف مدینه مشک دین است تا نافه گشای گشته آن ناف مشک است گرفته قاف تا قاف ارباب هوا همه زکامند زان نکهت ازان تهی مشامند قدوه ز مقیم آن حرم کن سر در ره اقتدا قدم کن بر شارع ناقه اش نظر نه هر جا که قدم نهاد سر نه زین گونه چو باشی اقتدایی آخر برساندت به جایی هشدار که باشد اندرین راه از حشمت و جاه کند صد چاه از کور دلی ز ره نیفتی چون کوردلان به چه نیفتی هشدار که رهزنان تقدیر ز سیم و زرند کرده زنجیر زنجیری سیم و زر نگردی ساکن نشوی ز رهنوردی هشدار که هر ز ره فتاده غولیست میاه ره ستاده ناگه ندمد به سر فسونت وز راه نیفکند برونت ره نیست جز آنکه مصطفی رفت تا مقعد صدق راست پا رفت می کن برهش نگاه و می رو می بین پی او به راه و می رو زان ره که ز پای او نشان نیست برگرد که جز هلاک جان نیست در طبع تو گر قبول پند است این پند که گفته شد بسنده ست گفتیم سخنی که گفتنی بود سفتم گهری که سفتنی بود از کار بشد زبان و دستم خاموش شدم قلم شکستم ای تازه نظر به لوح کونین چون مردم دیده قرالعین سال تو اگر چه هفت و هشت است دل را به هوات بازگشت است این لطف که در سرشت داری دارم به خدای امیدواری کان روز که سربلند گردی دانا دل و هوشمند گردی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۵۷ - در نصیحت فرزند ارجمند رزقه الله تعالی سعادالدارین و اوصله من مضیق خیر العلم الی فسح مشاهد العین از فضل و ادب دهد قبولت دارد نگه از ره فضولت شغلی که نباید و نشاید از پاکی جوهرت نیاید در کسب کمال بایدت جهد در به طلبی به سر بری عهد گرداب طلب وسیع دور است دریای علوم دور غور است قانع نشوی به هر چه یابی از خوب به خوبتر شتابی لیکن مکش از فراخ درسی خط بر ورق خدای ترسی چون فلسفیان دین برانداز از فلسفه کار دین مکن ساز پیش تو رموز آسمانی افسون زمینیان چه خوانی یثرب اینجا مشو چو دونان اکسیر طلب ز خاک یونان گر حرف شناس دین زبون نیست از سور مدینه ره برون نیست در نیفه نافه مشک چین است در ناف مدینه مشک دین است تا نافه گشای گشته آن ناف مشک است گرفته قاف تا قاف ارباب هوا همه زکامند زان نکهت ازان تهی مشامند قدوه ز مقیم آن حرم کن سر در ره اقتدا قدم کن بر شارع ناقه اش نظر نه هر جا که قدم نهاد سر نه زین گونه چو باشی اقتدایی آخر برساندت به جایی هشدار که باشد اندرین راه از حشمت و جاه کند صد چاه از کور دلی ز ره نیفتی چون کوردلان به چه نیفتی هشدار که رهزنان تقدیر ز سیم و زرند کرده زنجیر زنجیری سیم و زر نگردی ساکن نشوی ز رهنوردی هشدار که هر ز ره فتاده غولیست میاه ره ستاده ناگه ندمد به سر فسونت وز راه نیفکند برونت ره نیست جز آنکه مصطفی رفت تا مقعد صدق راست پا رفت می کن برهش نگاه و می رو می بین پی او به راه و می رو زان ره که ز پای او نشان نیست برگرد که جز هلاک جان نیست در طبع تو گر قبول پند است این پند که گفته شد بسنده ست گفتیم سخنی که گفتنی بود سفتم گهری که سفتنی بود از کار بشد زبان و دستم خاموش شدم قلم شکستم ای تازه نظر به لوح کونین چون مردم دیده قرالعین سال تو اگر چه هفت و هشت است دل را به هوات بازگشت است این لطف که در سرشت داری دارم به خدای امیدواری کان روز که سربلند گردی دانا دل و هوشمند گردی

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۵۸ - در ختم کتاب و خاتمه خطاب هر چند چو بحر تلخکامی این کام تو را بس است جامی کز موج معانی ات ز سینه افتاد به ساحل این سفینه فرخنده تر از سفینه نوح آرام دل و سکینه روح از جودت طبع هر جوادی بر جودی جودش ایستادی نی نی که ز بحر جود مانده بر خشک سفینه ای ست رانده با خشک لبی سفینه آسا لب تر نکند به هفت دریا از لع همت آفتابی ست وز دفتر دولت انتخابی ست نوباوه باغ زندگانی سرمایه عیش جاودانی افسون فسون گران بابل افسانه عاشقان بیدل خوش قصه ای از شکسته حالان نو نکته ای از زبان لالان مرهم نه داغ دل فگار ان تسکین ده درد بی قرار ان مشاطه حسن خوبرویان دلاله طبع مهرجویان مرغی ز فضای گلشن راز از گلبن شوق نغمه پرداز بر نغمه او سماع جان ها در جنبش ازو همه روان ها بازار پری رخان ازو تیز آه دل عاشقان سحر خیز بینی ز لطیفه های کارش خاصیت موسم بهارش گل را به نشاط خنده آرد از دیده ابر اشک بارد سحری ست نتیجه سحرها بحری ست خزینه گهرها شیرین شکری ست نو رسیده از نی شکر قلم چکیده زین قند چکیده نیم قطره وز شکر ناب صد قمطره کو مرغ شکر شکن نظامی کش دارم ازین شکر گرامی جلاب خورد ز رشح این جام شیرین سازد ازین شکر کام صد بحرش اگر ذخیره باشد آب در خانه تیره باشد با کوزه کهنه از زر ناب تشنه ز سفال نو خورد آب کو خسرو تختگاه دلی آن لطف طبیعتش جبلی تا تحفه تخت و تاجم آرد وز کشور خود خراجم آرد از گنج ضمیر نکته انگیز بر گفته من کند گهر ریز سبحان الله این چه سودا ست وز دایه طبعم این چه غوغا ست من کیستم و ز من که گوید زین نوع سخن سخن که گوید رسمی ست که خلق قدر کالا از پایه وی نهند بالا خر مهره فروش می زند بانگ فیروزه دو صد عدد به یک دانگ فیروزه نهد سفال را نام تا میل کند طبیعت عام من نیز سفال ریزه ای چند کردم با هم به حیله پیوند گشتم به سفال خود خروشان بر قاعده گهر فروشان هر کس که خرد به قول شاباش پاداش جزای خیر باداش گرچه نه سخن بلندم افتد از هر سخن آن پسندم افتد میل زاغان به بچه خویش از بچه طوطیان بود بیش شعری که ز خاطر خردمند زاید به مثل بود چو فرزند فرزند به صورت ار چه زشت است در چشم پدر نکو سرشت است ای ساخته تیز خامه را نوک زان کرده عروس طبع را دوک می کن زان نوک خوشنویسی زان دوک ز مشک رشته ریسی می زن رقمی به لوح انصاف دراعه عیب پوش می باف چون شعر نکو بود خط نیک باشد مدد نکوییش لیک گردد ز لباس خط ناخوب در دیده عیب جویی معیوب گر می نشوی نکویی افزای کم زن پی عیبناکی ش رای بیهوده مسای خامه خویش آلوده مساز نامه خویش حرفی که به خط بد نویسی در وی همه عیب خود نویسی گر عیب مرا کنی شماری معیوبی خود بپوش باری در خوبی خط اگر نکوشی از بهر خدا ز تیز هوشی حرفی که نهی به راستی نه کز هر هنری ست راستی به وان دم که نویسی اش سراسر با نسخه راست کن برابر چون خود کردی فساد از آغاز اصلاح به دیگران مینداز آب دهنت ز طبع بی باک چون افکندی بپوشش از خاک کوتاهی این بلند بنیاد در هشتصد و نه فتاد و هشتاد ورتو به شمار آن بری دست باشد سه هزار و هشتصد و شصت شد عرض ز طبع فکرت اندیش در طول چهار مه کمابیش در یک دو سه ساعتی ز هر روز شد طبع بر این مراد فیروز گر ساعت ها فراهم آیند بر یک دو سه هفته کی فزایند هر چند که قدر این تهی دست زین نظم شکسته بسته بشکست زو حقه چرخ درج در باد ز آوازه او زمانه پر باد پاکان به نیاز صبحگاهان آمرزشم از خدای خواهان

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۵۸ - در ختم کتاب و خاتمه خطاب هر چند چو بحر تلخکامی این کام تو را بس است جامی کز موج معانی ات ز سینه افتاد به ساحل این سفینه فرخنده تر از سفینه نوح آرام دل و سکینه روح از جودت طبع هر جوادی بر جودی جودش ایستادی نی نی که ز بحر جود مانده بر خشک سفینه ای ست رانده با خشک لبی سفینه آسا لب تر نکند به هفت دریا از لع همت آفتابی ست وز دفتر دولت انتخابی ست نوباوه باغ زندگانی سرمایه عیش جاودانی افسون فسون گران بابل افسانه عاشقان بیدل خوش قصه ای از شکسته حالان نو نکته ای از زبان لالان مرهم نه داغ دل فگار ان تسکین ده درد بی قرار ان مشاطه حسن خوبرویان دلاله طبع مهرجویان مرغی ز فضای گلشن راز از گلبن شوق نغمه پرداز بر نغمه او سماع جان ها در جنبش ازو همه روان ها بازار پری رخان ازو تیز آه دل عاشقان سحر خیز بینی ز لطیفه های کارش خاصیت موسم بهارش گل را به نشاط خنده آرد از دیده ابر اشک بارد سحری ست نتیجه سحرها بحری ست خزینه گهرها شیرین شکری ست نو رسیده از نی شکر قلم چکیده زین قند چکیده نیم قطره وز شکر ناب صد قمطره کو مرغ شکر شکن نظامی کش دارم ازین شکر گرامی جلاب خورد ز رشح این جام شیرین سازد ازین شکر کام صد بحرش اگر ذخیره باشد آب در خانه تیره باشد با کوزه کهنه از زر ناب تشنه ز سفال نو خورد آب کو خسرو تختگاه دلی آن لطف طبیعتش جبلی تا تحفه تخت و تاجم آرد وز کشور خود خراجم آرد از گنج ضمیر نکته انگیز بر گفته من کند گهر ریز سبحان الله این چه سودا ست وز دایه طبعم این چه غوغا ست من کیستم و ز من که گوید زین نوع سخن سخن که گوید رسمی ست که خلق قدر کالا از پایه وی نهند بالا خر مهره فروش می زند بانگ فیروزه دو صد عدد به یک دانگ فیروزه نهد سفال را نام تا میل کند طبیعت عام من نیز سفال ریزه ای چند کردم با هم به حیله پیوند گشتم به سفال خود خروشان بر قاعده گهر فروشان هر کس که خرد به قول شاباش پاداش جزای خیر باداش گرچه نه سخن بلندم افتد از هر سخن آن پسندم افتد میل زاغان به بچه خویش از بچه طوطیان بود بیش شعری که ز خاطر خردمند زاید به مثل بود چو فرزند فرزند به صورت ار چه زشت است در چشم پدر نکو سرشت است ای ساخته تیز خامه را نوک زان کرده عروس طبع را دوک می کن زان نوک خوشنویسی زان دوک ز مشک رشته ریسی می زن رقمی به لوح انصاف دراعه عیب پوش می باف چون شعر نکو بود خط نیک باشد مدد نکوییش لیک گردد ز لباس خط ناخوب در دیده عیب جویی معیوب گر می نشوی نکویی افزای کم زن پی عیبناکی ش رای بیهوده مسای خامه خویش آلوده مساز نامه خویش حرفی که به خط بد نویسی در وی همه عیب خود نویسی گر عیب مرا کنی شماری معیوبی خود بپوش باری در خوبی خط اگر نکوشی از بهر خدا ز تیز هوشی حرفی که نهی به راستی نه کز هر هنری ست راستی به وان دم که نویسی اش سراسر با نسخه راست کن برابر چون خود کردی فساد از آغاز اصلاح به دیگران مینداز آب دهنت ز طبع بی باک چون افکندی بپوشش از خاک کوتاهی این بلند بنیاد در هشتصد و نه فتاد و هشتاد ورتو به شمار آن بری دست باشد سه هزار و هشتصد و شصت شد عرض ز طبع فکرت اندیش در طول چهار مه کمابیش در یک دو سه ساعتی ز هر روز شد طبع بر این مراد فیروز گر ساعت ها فراهم آیند بر یک دو سه هفته کی فزایند هر چند که قدر این تهی دست زین نظم شکسته بسته بشکست زو حقه چرخ درج در باد ز آوازه او زمانه پر باد پاکان به نیاز صبحگاهان آمرزشم از خدای خواهان

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۱ - آغاز الهی کمال الهی توراست جمال جهان پادشاهی توراست جمال تو از وسع بینش برون کمال از حد آفرینش فزون بلندی و پستی نخوانم تو را مقید به اینها ندانم تو را نه تنها بلندی و پستی تویی که هستی ده هست و هستی تویی تویی جمله و غیر تو هیچ نیست درین نکته یک مو خم و پیچ نیست چو بیرونی از عقل و وهم و قیاس تو را چون شناسم من ناشناس وز آن رو که پیدا و پنهان تویی به هر چه افتدم چشم دل آن تویی جهان نیست جز ساده وش نامه ای بر او صنع تو حرفکش خامه ای خرد هست ازان نامه حرف نخست که دیباچه نامه زان شد درست بود آخرین حرف ازان آدمی بر او ختم شد منصب خاتمی ز آغاز این نامه تا ختم کار گر آرد یکی نامجو در شمار همه دفتر فضل و انعام توست مفصل شده نسخه نام توست نگویم که نامت هزار و یکیست که با آن هزاران هزار اندکیست بهشت است منزلگه زیرکی که کوشد در احصای صد کم یکی بجنبان بدین سبحه انگشت من وزآن مهره گردان قوی پشت من بود در رهت سبحه خوانی سپهر که گردد از مهره سان ماه و مهر به تسبیح خوانی تو می خوانیش از آنست این مهره گردانیش طبایع که با یکدگر جنگی اند ز تدبیر تو رو به یکرنگی اند ز توست آب با آتش آمیخته ز تو خاک در باد آویخته شد از صلح ایشان درین کهنه دیر بسی خیر ظاهر که الصح خیر ازان صلح کانها پر از گوهر است زمین پر درختان بار آور است وز آنست در جانور زندگی پس از زندگی وصف پایندگی وز آنست در آدمی دین و داد ز دانش به هر کار بند و گشاد تویی کز تو کس را نباشد گزیر در افتادگی ها تویی دستگیر ندارم ز کس دستگیری هوس ز دست تو می آید این کار و بس ز تو گر فزایش و گر کاهش است نه چون فیض خورشید بی خواهش است بدانی و خواهی و آنگه کنی به قانون حکمت به آن ره کنی عبث را درین کارگه راه نیست ولی هر سر از هر سر آگاه نیست به ما اختیاری که دادی به کار ندادی در آن اختیار اختیار چو سر رشته کار در دست توست کننده به هر کار پابست توست سزد گر ز حیرت برآریم دم چو مختار باشیم و مجبور هم فلک با همه صیت و طاق و طرنب نجنبد ز جا تا نگویی بجنب اگر بی تو موری بجنبد ز جای در آن جنبش او هم بود یک خدای ز شرکت زند در جهان خواجه دم وگر خود شریک است در یک درم بدین عوی آن کو کشد سر ز راه دو شاخش نهد شحنه لااله نشسته ست در طبع هر زیرکی که دارد دو گیتی مؤثر یکی یکی جوی جامی دو جویی مکن به میدان وحدت دو گویی مکن یکی اصل جمعیت و زندگیست دویی تخم مرگ و پراکندگیست

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۱ - آغاز الهی کمال الهی توراست جمال جهان پادشاهی توراست جمال تو از وسع بینش برون کمال از حد آفرینش فزون بلندی و پستی نخوانم تو را مقید به اینها ندانم تو را نه تنها بلندی و پستی تویی که هستی ده هست و هستی تویی تویی جمله و غیر تو هیچ نیست درین نکته یک مو خم و پیچ نیست چو بیرونی از عقل و وهم و قیاس تو را چون شناسم من ناشناس وز آن رو که پیدا و پنهان تویی به هر چه افتدم چشم دل آن تویی جهان نیست جز ساده وش نامه ای بر او صنع تو حرفکش خامه ای خرد هست ازان نامه حرف نخست که دیباچه نامه زان شد درست بود آخرین حرف ازان آدمی بر او ختم شد منصب خاتمی ز آغاز این نامه تا ختم کار گر آرد یکی نامجو در شمار همه دفتر فضل و انعام توست مفصل شده نسخه نام توست نگویم که نامت هزار و یکیست که با آن هزاران هزار اندکیست بهشت است منزلگه زیرکی که کوشد در احصای صد کم یکی بجنبان بدین سبحه انگشت من وزآن مهره گردان قوی پشت من بود در رهت سبحه خوانی سپهر که گردد از مهره سان ماه و مهر به تسبیح خوانی تو می خوانیش از آنست این مهره گردانیش طبایع که با یکدگر جنگی اند ز تدبیر تو رو به یکرنگی اند ز توست آب با آتش آمیخته ز تو خاک در باد آویخته شد از صلح ایشان درین کهنه دیر بسی خیر ظاهر که الصح خیر ازان صلح کانها پر از گوهر است زمین پر درختان بار آور است وز آنست در جانور زندگی پس از زندگی وصف پایندگی وز آنست در آدمی دین و داد ز دانش به هر کار بند و گشاد تویی کز تو کس را نباشد گزیر در افتادگی ها تویی دستگیر ندارم ز کس دستگیری هوس ز دست تو می آید این کار و بس ز تو گر فزایش و گر کاهش است نه چون فیض خورشید بی خواهش است بدانی و خواهی و آنگه کنی به قانون حکمت به آن ره کنی عبث را درین کارگه راه نیست ولی هر سر از هر سر آگاه نیست به ما اختیاری که دادی به کار ندادی در آن اختیار اختیار چو سر رشته کار در دست توست کننده به هر کار پابست توست سزد گر ز حیرت برآریم دم چو مختار باشیم و مجبور هم فلک با همه صیت و طاق و طرنب نجنبد ز جا تا نگویی بجنب اگر بی تو موری بجنبد ز جای در آن جنبش او هم بود یک خدای ز شرکت زند در جهان خواجه دم وگر خود شریک است در یک درم بدین عوی آن کو کشد سر ز راه دو شاخش نهد شحنه لااله نشسته ست در طبع هر زیرکی که دارد دو گیتی مؤثر یکی یکی جوی جامی دو جویی مکن به میدان وحدت دو گویی مکن یکی اصل جمعیت و زندگیست دویی تخم مرگ و پراکندگیست

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۲ - مناجات در اظهار افتادگی عجز و پیری و به پایمردی عنایت استدعای دستگیری کرم گسترا عاجز و مضطرم بگستر سحاب کرم بر سرم به عجز و ضعیفی و پیریم بین ز اسباب قوت فقیریم بین نه دستی که کاری برآید ازو نه پایی که راهی گشاید ازو به بخشایش و لطف دستی گشای ببخشا بر این پیر بی دست و پای جوانی که با دل سیاهی گذشت به موی سیه در تباهی گذشت سیه مویی از من چو برتافت روی تو نیز از دل من سیاهی بشوی چو شد مویم از نور پیری سفید مگردان ز نور خودم ناامید دلم را که آمد سیاهی پسند ز نور علی نور کن بهره مند سیاهی دل شد مرا تو به توی به دل رفت گویی سیاهی ز مو بسی در دل این آرزو آیدم که از دل سیاهی به مو آیدم ز موی سفید خودم در حجاب کنم از سواد دل آن را خضاب گرفتم که از دل شود مو سیاه چگونه کنم راست پشت دوتاه چنان مانده ام در نماز خضوع که نایم دگر با قیام از رکوع زمانه کمان وار پشتم شکست ز تا سرکشم بر آن چله بست کنون می کشم زین کمان تیر آه هدف می کنم سینه مهر و ماه چه حاصل ازین تیر گردون گذر چو هرگز نشد صید کامی شکار نیندازم آن را ز شست هوس غرض چیست از آنم تو دانی و بس نخواهم ز تو خلعت خسروی کزان گرددم پشت دولت قوی نخواهم ز تو علم و فضل و هنر کز افضال و احسان شوم بهره ور نخواهم ز تو شغل اهل صلاح کزان گرددم حور و جنت مباح دلی خواهم از تو پر از درد و داغ کش از غیر درد تو باشد فراغ دلی خواهم آزاده از تاب و پیچ در او غیر یاد تو نگذشته هیچ دلی خواهم از هر غم و درد پاک زاندوه نایاب تو دردناک که تا کنج نابود منزل کنم ز عالم همه رو در آن دل کنم کنم نیست نقش کم و بیش را در آن نیستی گم کنم خویش را کشم سر به جلباب گم بودگی ز گم بودگی یابم آسودگی چو ماهی شوم غرق دریای ژرف زبان را فرو بندم از صوت و حرف برم ره به جایی سخن مختصر که باشم ز نوی و کهن بی خبر تو بینی به من خویشتن را نه من تو گویی به من این سخن را نه من نیایم دگر باز ازان نیستی شوم مخزن راز ازان نیستی بدین پایه جامی کسی یافت دست که در بند هستی نشد پای بست ز ناقص فروغان نظر برگرفت فروغ از چراغ پیمبر گرفت

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۲ - مناجات در اظهار افتادگی عجز و پیری و به پایمردی عنایت استدعای دستگیری کرم گسترا عاجز و مضطرم بگستر سحاب کرم بر سرم به عجز و ضعیفی و پیریم بین ز اسباب قوت فقیریم بین نه دستی که کاری برآید ازو نه پایی که راهی گشاید ازو به بخشایش و لطف دستی گشای ببخشا بر این پیر بی دست و پای جوانی که با دل سیاهی گذشت به موی سیه در تباهی گذشت سیه مویی از من چو برتافت روی تو نیز از دل من سیاهی بشوی چو شد مویم از نور پیری سفید مگردان ز نور خودم ناامید دلم را که آمد سیاهی پسند ز نور علی نور کن بهره مند سیاهی دل شد مرا تو به توی به دل رفت گویی سیاهی ز مو بسی در دل این آرزو آیدم که از دل سیاهی به مو آیدم ز موی سفید خودم در حجاب کنم از سواد دل آن را خضاب گرفتم که از دل شود مو سیاه چگونه کنم راست پشت دوتاه چنان مانده ام در نماز خضوع که نایم دگر با قیام از رکوع زمانه کمان وار پشتم شکست ز تا سرکشم بر آن چله بست کنون می کشم زین کمان تیر آه هدف می کنم سینه مهر و ماه چه حاصل ازین تیر گردون گذر چو هرگز نشد صید کامی شکار نیندازم آن را ز شست هوس غرض چیست از آنم تو دانی و بس نخواهم ز تو خلعت خسروی کزان گرددم پشت دولت قوی نخواهم ز تو علم و فضل و هنر کز افضال و احسان شوم بهره ور نخواهم ز تو شغل اهل صلاح کزان گرددم حور و جنت مباح دلی خواهم از تو پر از درد و داغ کش از غیر درد تو باشد فراغ دلی خواهم آزاده از تاب و پیچ در او غیر یاد تو نگذشته هیچ دلی خواهم از هر غم و درد پاک زاندوه نایاب تو دردناک که تا کنج نابود منزل کنم ز عالم همه رو در آن دل کنم کنم نیست نقش کم و بیش را در آن نیستی گم کنم خویش را کشم سر به جلباب گم بودگی ز گم بودگی یابم آسودگی چو ماهی شوم غرق دریای ژرف زبان را فرو بندم از صوت و حرف برم ره به جایی سخن مختصر که باشم ز نوی و کهن بی خبر تو بینی به من خویشتن را نه من تو گویی به من این سخن را نه من نیایم دگر باز ازان نیستی شوم مخزن راز ازان نیستی بدین پایه جامی کسی یافت دست که در بند هستی نشد پای بست ز ناقص فروغان نظر برگرفت فروغ از چراغ پیمبر گرفت

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۳ - در نعت خواجه ای که دیباچه کمال او «کنت نبیا و آدم بین الماء و الطین » است و روزنامه حال خجسته مآل او «انا سید الأولین و الآخرین » سر سروران تاج آزادگان سپهدار خیل فرستادگان مه ابطحی نیر یثربی کش آن مشرقی گرد و این مغربی به حکم شریعت طریقت اساس به نور طریقت حقیقت شناس جهان را مطاع و خدا را مطیع اسیران روز جزا را شفیع محمد که شمع ازل نور اوست قلم اولین حرف منشور اوست در گنج هستی به او باز شد دلش مخزن گوهر راز شد خرد تشنه فیض تعلیم او ترشح کش از چشمه میم او چو شد شمع این سبز قندیل را به پروانگی خواند جبریل را به کف داد دارای عرش مجید ز انگشت تسبیح خوانش کلید بدان قفل از حقه مه گشاد ز اعجاز رخشان گهر جلوه داد شب کفر تاریک چون پر زاغ برافروخت زان گوهر شبچراغ همی کرد در کشور محرمی نبوت سلیمان او خاتمی چو خاتم درین طاق فیروزه رنگ ازان بسته می داشت بر سینه سنگ به ختمیت آن دم که شد متصف ازان خاتمش بود مهر کتف چو خاتم که گیرد به دندان نگین شدش سنگ اعدا به دندان قرین چون آن سنگ شد با سهیلش رفیق ز عکسش برآورد رنگ عقیق گر از لعل گویای او سبحه ران نشد چون شد اندر کفش سبحه خوان ببین آن لب معجز آهنگ را که چون سبحه خوان می کند سنگ را تن پاکش از ظلمت سایه دور زمین از فروغ رخش غرق نور دریغ آمدش سایه از فرش خاک ازان سایه انداخت بر عرش پاک گذشت از سپهر برین پایه اش که تا عرش آساید از سایه اش جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۴ - پایه معراج سخن را بلند ساختن و سخن پایه معراج خواجه پرداختن شبی کز شرف غیرت روز بود کواکب در او گیتی افروز بود تو گویی درین گنبد دلفروز ز مشکین مشبک همی تافت روز همه روشنان دیده در هم زده شهب میل در دیده غم زده رسید از سر سدره روح الامین رسانید ز اوج فلک بر زمین براقی به جستن چو رخشنده برق یکی شعله از نور پا تا به فرق چو آهوی چین بی خطا پیکری چو طاووس فردوس جولانگی تذروی رسیده ز باغ بهشت فروزنده تر از چراغ بهشت ز روشن بریشم مشعر تنش ز مشک سیه زیور گردنش مدور سرینی معنبر دمی برون از حد وصف پا و سمی ز بی داغیش بر دل ماه داغ چو کافور با چشم او پر زاغ چو سوسن درین بوستان تیز گوش طلسمی عجب بر سر گنج هوش چو رخش خرد بر فلک خوش خرام چو تیر نظر بر زمین تیز گام نبودی ز همواری گام او ز جنبش رهی تا به آرام او چو کشتی شدی رفتنش آشکار ز تغییر وضع یمین و یسار به همراهیش گر زدی تیر کس فتادی به فرسنگ ازو تیر پس پیمبر بر آن بارگی شد سوار چو برگ سمن بر نسیم بهار عنان عزیمت ز بطحا بتافت به یکدم ز بطحا به اقصی شتافت ز اقصی علم سوی بالا کشید سراپرده بر چرخ والا کشید براقش قدم بر سر ماه زد پی مقدمش ماه خرگاه زد عطارد ز وی جز عطا کد نکرد به رویش سیوال عطا رد نکرد به یمنش ز خط خطا باز رست ورق را قلم زد قلم را شکست ز تار طرب زهره بگسست چنگ که بر مطربان عیش ازو گشت تنگ بر آمد به گردون چو مه بی نقاب فرو شد ز شرمش به خود آفتاب پی صید بهرام مشکین کمند چو انداخت چون گورش آمد به بند به هر بنده دیدش کرم گستری بدو بایع خویش شد مشتری زحل با علوش ز صدر جلال چو ماه نو آمد به صف نعال ثوابت فتادند خوار و دژم به راهش چو افشانده مشتی درم ز هر نقش لوح نهم ساده شد پی حرف تعلیمش آماده شد چو گرد از پی مفرش آب و گل بساط سماطی کطی السجل ز حد جهت پای بیرون نهاد قدم از حد هر کس افزون نهاد بدید آنچه موسی بجست و ندید شنید آنچه موسی چنان کم شنید دل پاک او مخزن راز گشت فقیر آمد اما غنی بازگشت ازین بام نه پایه آمد فرود به گوهر گرانمایه آمد فرود نثاری که بر فرق اصحاب ریخت ز درج دو لب گوهر ناب ریخت ازان گوهر افشان توانگر شدند توانگر چه کانهای گوهر شدند به تخصیص آنان که بی تخت و تاج گرفتند از تاجداران خراج یکی ثانی اثنین در کنج غار که چون مار شد ناوک جان شکار تن خود سپر کرد بی ترس و باک که زخمی نیاید بر آن جان پاک دوم آنکه از سکه عدل اوست کزین گونه دینار دین سرخ روست سیم شرمگینی که شد بی قصور ز شمع نبوت نصیبش دو نور چهارم که آن ابر دریا نثار نم او کرم برق او ذوالفقار چو عنصر چهارند و زیشان به پای تو را قالب دین درین تنگنای ره اعتدال ار نداری نگاه میانشان شود قالب دین تباه چو هر سفله بی اعتدالی مکن دل از مهر این چار خالی مکن شو از مهر دل خوشه چین همه که کین یکی هست کین همه مزن طعن انکار بر کارشان چو جامی به جان دوست می دارشان بود روز تنهایی و بی کسی بدین دوستداری به جایی رسی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۳ - در نعت خواجه ای که دیباچه کمال او «کنت نبیا و آدم بین الماء و الطین » است و روزنامه حال خجسته مآل او «انا سید الأولین و الآخرین » سر سروران تاج آزادگان سپهدار خیل فرستادگان مه ابطحی نیر یثربی کش آن مشرقی گرد و این مغربی به حکم شریعت طریقت اساس به نور طریقت حقیقت شناس جهان را مطاع و خدا را مطیع اسیران روز جزا را شفیع محمد که شمع ازل نور اوست قلم اولین حرف منشور اوست در گنج هستی به او باز شد دلش مخزن گوهر راز شد خرد تشنه فیض تعلیم او ترشح کش از چشمه میم او چو شد شمع این سبز قندیل را به پروانگی خواند جبریل را به کف داد دارای عرش مجید ز انگشت تسبیح خوانش کلید بدان قفل از حقه مه گشاد ز اعجاز رخشان گهر جلوه داد شب کفر تاریک چون پر زاغ برافروخت زان گوهر شبچراغ همی کرد در کشور محرمی نبوت سلیمان او خاتمی چو خاتم درین طاق فیروزه رنگ ازان بسته می داشت بر سینه سنگ به ختمیت آن دم که شد متصف ازان خاتمش بود مهر کتف چو خاتم که گیرد به دندان نگین شدش سنگ اعدا به دندان قرین چون آن سنگ شد با سهیلش رفیق ز عکسش برآورد رنگ عقیق گر از لعل گویای او سبحه ران نشد چون شد اندر کفش سبحه خوان ببین آن لب معجز آهنگ را که چون سبحه خوان می کند سنگ را تن پاکش از ظلمت سایه دور زمین از فروغ رخش غرق نور دریغ آمدش سایه از فرش خاک ازان سایه انداخت بر عرش پاک گذشت از سپهر برین پایه اش که تا عرش آساید از سایه اش جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۴ - پایه معراج سخن را بلند ساختن و سخن پایه معراج خواجه پرداختن شبی کز شرف غیرت روز بود کواکب در او گیتی افروز بود تو گویی درین گنبد دلفروز ز مشکین مشبک همی تافت روز همه روشنان دیده در هم زده شهب میل در دیده غم زده رسید از سر سدره روح الامین رسانید ز اوج فلک بر زمین براقی به جستن چو رخشنده برق یکی شعله از نور پا تا به فرق چو آهوی چین بی خطا پیکری چو طاووس فردوس جولانگی تذروی رسیده ز باغ بهشت فروزنده تر از چراغ بهشت ز روشن بریشم مشعر تنش ز مشک سیه زیور گردنش مدور سرینی معنبر دمی برون از حد وصف پا و سمی ز بی داغیش بر دل ماه داغ چو کافور با چشم او پر زاغ چو سوسن درین بوستان تیز گوش طلسمی عجب بر سر گنج هوش چو رخش خرد بر فلک خوش خرام چو تیر نظر بر زمین تیز گام نبودی ز همواری گام او ز جنبش رهی تا به آرام او چو کشتی شدی رفتنش آشکار ز تغییر وضع یمین و یسار به همراهیش گر زدی تیر کس فتادی به فرسنگ ازو تیر پس پیمبر بر آن بارگی شد سوار چو برگ سمن بر نسیم بهار عنان عزیمت ز بطحا بتافت به یکدم ز بطحا به اقصی شتافت ز اقصی علم سوی بالا کشید سراپرده بر چرخ والا کشید براقش قدم بر سر ماه زد پی مقدمش ماه خرگاه زد عطارد ز وی جز عطا کد نکرد به رویش سیوال عطا رد نکرد به یمنش ز خط خطا باز رست ورق را قلم زد قلم را شکست ز تار طرب زهره بگسست چنگ که بر مطربان عیش ازو گشت تنگ بر آمد به گردون چو مه بی نقاب فرو شد ز شرمش به خود آفتاب پی صید بهرام مشکین کمند چو انداخت چون گورش آمد به بند به هر بنده دیدش کرم گستری بدو بایع خویش شد مشتری زحل با علوش ز صدر جلال چو ماه نو آمد به صف نعال ثوابت فتادند خوار و دژم به راهش چو افشانده مشتی درم ز هر نقش لوح نهم ساده شد پی حرف تعلیمش آماده شد چو گرد از پی مفرش آب و گل بساط سماطی کطی السجل ز حد جهت پای بیرون نهاد قدم از حد هر کس افزون نهاد بدید آنچه موسی بجست و ندید شنید آنچه موسی چنان کم شنید دل پاک او مخزن راز گشت فقیر آمد اما غنی بازگشت ازین بام نه پایه آمد فرود به گوهر گرانمایه آمد فرود نثاری که بر فرق اصحاب ریخت ز درج دو لب گوهر ناب ریخت ازان گوهر افشان توانگر شدند توانگر چه کانهای گوهر شدند به تخصیص آنان که بی تخت و تاج گرفتند از تاجداران خراج یکی ثانی اثنین در کنج غار که چون مار شد ناوک جان شکار تن خود سپر کرد بی ترس و باک که زخمی نیاید بر آن جان پاک دوم آنکه از سکه عدل اوست کزین گونه دینار دین سرخ روست سیم شرمگینی که شد بی قصور ز شمع نبوت نصیبش دو نور چهارم که آن ابر دریا نثار نم او کرم برق او ذوالفقار چو عنصر چهارند و زیشان به پای تو را قالب دین درین تنگنای ره اعتدال ار نداری نگاه میانشان شود قالب دین تباه چو هر سفله بی اعتدالی مکن دل از مهر این چار خالی مکن شو از مهر دل خوشه چین همه که کین یکی هست کین همه مزن طعن انکار بر کارشان چو جامی به جان دوست می دارشان بود روز تنهایی و بی کسی بدین دوستداری به جایی رسی

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۵ - در دعای دولتخواهی حضرت ولایت پناهی عبیداللهی لازالت ایام بقائه مصونة عن التناهی و مأمونة عن اصابة الدواهی به فیض ازل هر که را همرهیست دل روشنش هم پر و هم تهیست پر از چیست از جذب پیران راه تهی از چه زآویزش مال و جاه خوش آن سر که پا سوی پیران نهاد کف اندر کف دستگیران نهاد کم نقش صورت پسندان گرفت دل ساده از نقشبندان گرفت شد از نقش صورت پرستی تهی ز اشراق نور عبیداللهی ندادم سخن را ز القاب رنگ که می دارد این نام از القاب ننگ ازین نام دل را به سری ره است که تقریر القاب ازان کوته است ازان محو در بی نشانی شود وز این لوح کلک معانی شود به هر جا کشد بی نشانی علم نشان کی تواند زد آنجا قدم ایا محو گشته نشان ها ز تو پر از نور دل ها و جان ها ز تو به چشم ار نه ناظر به نور توام چو بستم نظر در حضور توام چو خورشید از دور نوری ببخش مرا غایت از من حضوری ببخش تو را هست دست تصرف دراز مگیر از سر غایبان دست باز مرا دست همت به فتراک توست سرم گر به گردون رسد خاک توست به فتراک خود صیدوارم ببند وز آن حلقه گردان مرا سر بلند ز طوق تو سر درنیارم به کس به عالم همین طوقداریم بس چو شد طوق گردن مرا شوق تو ببین شوقم ای من سگ طوق تو مسوز ای درت قبله عشاق را به حرمان اسیران مشتاق را ز دیوان فقرم طرازی فرست ز لوح فنا حرف رازی فرست کزان حرف بازار تیزی کنم ز لب گوهر راز ریزی کنم به شکرت شوم مرغ شکر شکن به هر حلقه گوش گوهرفکن نهالی ز آب و گلم خاسته ست کزو باغ طبع من آراسته ست نهال نه طفلی نو آورده ای به شیر ولای تو پرورده ای یکی شب به خواب آنچنان دیدمش که چون غنچه در خرقه پیچیدمش به پیش تو آوردم امیدوار به حرمت گرفتی سرش بر کنار نهادی به لطفش دهان بر دهان فرو ریختیش از دهان در دهان عجب شربت صافی و دلپذیر به شیرینی و رنگ چون شهد و شیر چنان پر برآمد ازان کام او که لبریز شد گوهرین جام او ز تو چشم آن دارم ای بحر جود که هر چند دیر آمدم زود زود دهی آب کشت خراب مرا کنی راست تعبیر خواب مرا گماری بر احوال من همتی صدف ریزه ام را دهی قیمتی کشی قطره ام را به دردانگی ز طفلی به مردی و مردانگی بود بر پی رهنوردان رود به مردانگی راه مردان رود الا تا به خوبی و فرخندگی بود شمع خورشید را زندگی به تو شمع روشندلان زنده باد بر آفاق نور تو تابنده باد

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۵ - در دعای دولتخواهی حضرت ولایت پناهی عبیداللهی لازالت ایام بقائه مصونة عن التناهی و مأمونة عن اصابة الدواهی به فیض ازل هر که را همرهیست دل روشنش هم پر و هم تهیست پر از چیست از جذب پیران راه تهی از چه زآویزش مال و جاه خوش آن سر که پا سوی پیران نهاد کف اندر کف دستگیران نهاد کم نقش صورت پسندان گرفت دل ساده از نقشبندان گرفت شد از نقش صورت پرستی تهی ز اشراق نور عبیداللهی ندادم سخن را ز القاب رنگ که می دارد این نام از القاب ننگ ازین نام دل را به سری ره است که تقریر القاب ازان کوته است ازان محو در بی نشانی شود وز این لوح کلک معانی شود به هر جا کشد بی نشانی علم نشان کی تواند زد آنجا قدم ایا محو گشته نشان ها ز تو پر از نور دل ها و جان ها ز تو به چشم ار نه ناظر به نور توام چو بستم نظر در حضور توام چو خورشید از دور نوری ببخش مرا غایت از من حضوری ببخش تو را هست دست تصرف دراز مگیر از سر غایبان دست باز مرا دست همت به فتراک توست سرم گر به گردون رسد خاک توست به فتراک خود صیدوارم ببند وز آن حلقه گردان مرا سر بلند ز طوق تو سر درنیارم به کس به عالم همین طوقداریم بس چو شد طوق گردن مرا شوق تو ببین شوقم ای من سگ طوق تو مسوز ای درت قبله عشاق را به حرمان اسیران مشتاق را ز دیوان فقرم طرازی فرست ز لوح فنا حرف رازی فرست کزان حرف بازار تیزی کنم ز لب گوهر راز ریزی کنم به شکرت شوم مرغ شکر شکن به هر حلقه گوش گوهرفکن نهالی ز آب و گلم خاسته ست کزو باغ طبع من آراسته ست نهال نه طفلی نو آورده ای به شیر ولای تو پرورده ای یکی شب به خواب آنچنان دیدمش که چون غنچه در خرقه پیچیدمش به پیش تو آوردم امیدوار به حرمت گرفتی سرش بر کنار نهادی به لطفش دهان بر دهان فرو ریختیش از دهان در دهان عجب شربت صافی و دلپذیر به شیرینی و رنگ چون شهد و شیر چنان پر برآمد ازان کام او که لبریز شد گوهرین جام او ز تو چشم آن دارم ای بحر جود که هر چند دیر آمدم زود زود دهی آب کشت خراب مرا کنی راست تعبیر خواب مرا گماری بر احوال من همتی صدف ریزه ام را دهی قیمتی کشی قطره ام را به دردانگی ز طفلی به مردی و مردانگی بود بر پی رهنوردان رود به مردانگی راه مردان رود الا تا به خوبی و فرخندگی بود شمع خورشید را زندگی به تو شمع روشندلان زنده باد بر آفاق نور تو تابنده باد

%0
10 Bölüm