Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ - Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۰ خدایگان جمال و خلاصه خوبی به جان و عقل درآمد به رسم گل کوبی بیا بیا که حیات و نجات خلق توی بیا بیا که تو چشم و چراغ یعقوبی قدم بنه تو بر آب و گلم که از قدمت ز آب و گل برود تیرگی و محجوبی ز تاب تو برسد سنگ ها به یاقوتی ز طالبیت رسد طالبی به مطلوبی بیا بیا که جمال و جلال می بخشی بیا بیا که دوای هزار ایوبی بیا بیا تو اگر چه نرفته ای هرگز ولیک هر سخنی گویمت به مرغوبی به جای جان تو نشین که هزار چون جانی محب و عاشق خود را تو کش که محبوبی اگر نه شاه جهان اوست ای جهان دژم به جان او که بگویی چرا در آشوبی گهی ز رایت سبزش لطیف و سرسبزی ز قلب لشکر هیجاش گاه مقلوبی دمی چو فکرت نقاش نقش ها سازی گهی چو دسته فراش فرش ها روبی چو نقش را تو بروبی خلاصه آن را فرشتگی دهی و پر و بال کروبی خموش آب نگهدار همچو مشک درست ور از شکاف بریزی بدانک معیوبی به شمس مفخر تبریز از آن رسید دلت که چست دلدل دل می نمود مرکوبی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۱ به عاقبت بپریدی و در نهان رفتی عجب عجب به کدامین ره از جهان رفتی بسی زدی پر و بال و قفس دراشکستی هوا گرفتی و سوی جهان جان رفتی تو باز خاص بدی در وثاق پیرزنی چو طبل باز شنیدی به لامکان رفتی بدی تو بلبل مستی میانه جغدان رسید بوی گلستان به گل ستان رفتی بسی خمار کشیدی از این خمیر ترش به عاقبت به خرابات جاودان رفتی پی نشانه دولت چو تیر راست شدی بدان نشانه پریدی و زین کمان رفتی نشان های کژت داد این جهان چو غول نشان گذاشتی و سوی بی نشان رفتی تو تاج را چه کنی چونک آفتاب شدی کمر چرا طلبی چونک از میان رفتی دو چشم کشته شنیدم که سوی جان نگرد چرا به جان نگری چون به جان جان رفتی دلا چه نادره مرغی که در شکار شکور تو با دو پر چو سپر جانب سنان رفتی گل از خزان بگریزد عجب چه شوخ گلی که پیش باد خزانی خزان خزان رفتی ز آسمان تو چو باران به بام عالم خاک به هر طرف بدویدی به ناودان رفتی خموش باش مکش رنج گفت و گوی بخسب که در پناه چنان یار مهربان رفتی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۰ خدایگان جمال و خلاصه خوبی به جان و عقل درآمد به رسم گل کوبی بیا بیا که حیات و نجات خلق توی بیا بیا که تو چشم و چراغ یعقوبی قدم بنه تو بر آب و گلم که از قدمت ز آب و گل برود تیرگی و محجوبی ز تاب تو برسد سنگ ها به یاقوتی ز طالبیت رسد طالبی به مطلوبی بیا بیا که جمال و جلال می بخشی بیا بیا که دوای هزار ایوبی بیا بیا تو اگر چه نرفته ای هرگز ولیک هر سخنی گویمت به مرغوبی به جای جان تو نشین که هزار چون جانی محب و عاشق خود را تو کش که محبوبی اگر نه شاه جهان اوست ای جهان دژم به جان او که بگویی چرا در آشوبی گهی ز رایت سبزش لطیف و سرسبزی ز قلب لشکر هیجاش گاه مقلوبی دمی چو فکرت نقاش نقش ها سازی گهی چو دسته فراش فرش ها روبی چو نقش را تو بروبی خلاصه آن را فرشتگی دهی و پر و بال کروبی خموش آب نگهدار همچو مشک درست ور از شکاف بریزی بدانک معیوبی به شمس مفخر تبریز از آن رسید دلت که چست دلدل دل می نمود مرکوبی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۱ به عاقبت بپریدی و در نهان رفتی عجب عجب به کدامین ره از جهان رفتی بسی زدی پر و بال و قفس دراشکستی هوا گرفتی و سوی جهان جان رفتی تو باز خاص بدی در وثاق پیرزنی چو طبل باز شنیدی به لامکان رفتی بدی تو بلبل مستی میانه جغدان رسید بوی گلستان به گل ستان رفتی بسی خمار کشیدی از این خمیر ترش به عاقبت به خرابات جاودان رفتی پی نشانه دولت چو تیر راست شدی بدان نشانه پریدی و زین کمان رفتی نشان های کژت داد این جهان چو غول نشان گذاشتی و سوی بی نشان رفتی تو تاج را چه کنی چونک آفتاب شدی کمر چرا طلبی چونک از میان رفتی دو چشم کشته شنیدم که سوی جان نگرد چرا به جان نگری چون به جان جان رفتی دلا چه نادره مرغی که در شکار شکور تو با دو پر چو سپر جانب سنان رفتی گل از خزان بگریزد عجب چه شوخ گلی که پیش باد خزانی خزان خزان رفتی ز آسمان تو چو باران به بام عالم خاک به هر طرف بدویدی به ناودان رفتی خموش باش مکش رنج گفت و گوی بخسب که در پناه چنان یار مهربان رفتی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۲ چه باده بود که در دور از بگه دادی که می شکافد دور زمانه از شادی نبود باده به جان تو راست گو که چه بود بهانه راست مکن کژ مگو به استادی چه راست می طلبی ای دل سلیم از او که راست نیست به جز قد او در این وادی تو راست باش چو تیر و حریف کژ چو کمان چو تیر زه به دهان گیر چون درافتادی ازانک راستی تو غلام آن کژی است اگر تو تیری بهر کمان کژ زادی بیار بار دگر تا ببینم آن چه می است که جان عارف مستی و خصم زهادی نکو ندیدم آن بار سخت تشنه بدم بیار بار دگر چون مطیع و منقادی نمی فریبمت این یک بیار و دیگر بس کی با تو حیله کند حیله را تو بنیادی فریب و عشوه تو تلقین کنی دو عالم را ولی مرا مددی ده چو خنب بگشادی چو جمع روزه گشادند خیک را بمبند که عیش را تو عروسی و هم تو دامادی اگر به خوک از آن خیک جرعه ای بدهی به پیش خوک کند شیر چرخ آحادی چو نام باده برم آن توی و آتش تو وگر غریو کنم در میان فریادی چنان نه ای تو که با تو دگر کسی گنجد ولی ز رشک لقب های طرفه بنهادی گهی سبو و گهی جام و گه حلال و حرام همه توی که گهی مهدیی و گه هادی به نور رفعت ماهی به لطف چون گلزار ولی چو سرو و چو سوسن ز هر دو آزادی ولی چو ای همه گویم نداندت اجزا که فرد جزو نداند به غیر افرادی مثل به جزو زنم تا که جزو میل کند چو میل کرد کشانیش تو به آبادی بیار مفخر تبریز شمس تبریزی مثال اصل که اصل وجود و ایجادی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۳ ز قیل و قال تو گر خلق بو نبردندی ز حسرت و ز فراقت همه بمردندی ز جان خویش اگر بوی تو نیابندی چو استخوان دل و جان را به سگ سپردندی اگر نه پرتو لطفت بر آب می تابید به جای آب همه زهر ناب خوردندی اگر نه جرعه آن می بریختی بر خاک ستارگان ز چه رو گرد خاک گردندی گر آفتاب ازل گرمیی نبخشیدی تموز و جمله نباتان او فسردندی منزهی و درآمیختن عجب صفتی است دریغ پرده اسرار درنوردندی اگر نه پرده بدی ره روان پنهانی ز انبهی همه پاهای ما فشردندی ز پرده ها اگر آن روح قدس بنمودی عقول و جان بشر را بدن شمردندی گر آن بدی که تو اندیشه کرده ای ز زحیر بتان و لاله رخان جمله زار و زردندی چو صورتی نبدی خوب جز تصور تو شراب های مروق ز درد دردندی اگر خمش کنمی راز عشق فهم شدی وگرچه خلق همه هند و ترک و کردندی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۲ چه باده بود که در دور از بگه دادی که می شکافد دور زمانه از شادی نبود باده به جان تو راست گو که چه بود بهانه راست مکن کژ مگو به استادی چه راست می طلبی ای دل سلیم از او که راست نیست به جز قد او در این وادی تو راست باش چو تیر و حریف کژ چو کمان چو تیر زه به دهان گیر چون درافتادی ازانک راستی تو غلام آن کژی است اگر تو تیری بهر کمان کژ زادی بیار بار دگر تا ببینم آن چه می است که جان عارف مستی و خصم زهادی نکو ندیدم آن بار سخت تشنه بدم بیار بار دگر چون مطیع و منقادی نمی فریبمت این یک بیار و دیگر بس کی با تو حیله کند حیله را تو بنیادی فریب و عشوه تو تلقین کنی دو عالم را ولی مرا مددی ده چو خنب بگشادی چو جمع روزه گشادند خیک را بمبند که عیش را تو عروسی و هم تو دامادی اگر به خوک از آن خیک جرعه ای بدهی به پیش خوک کند شیر چرخ آحادی چو نام باده برم آن توی و آتش تو وگر غریو کنم در میان فریادی چنان نه ای تو که با تو دگر کسی گنجد ولی ز رشک لقب های طرفه بنهادی گهی سبو و گهی جام و گه حلال و حرام همه توی که گهی مهدیی و گه هادی به نور رفعت ماهی به لطف چون گلزار ولی چو سرو و چو سوسن ز هر دو آزادی ولی چو ای همه گویم نداندت اجزا که فرد جزو نداند به غیر افرادی مثل به جزو زنم تا که جزو میل کند چو میل کرد کشانیش تو به آبادی بیار مفخر تبریز شمس تبریزی مثال اصل که اصل وجود و ایجادی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۳ ز قیل و قال تو گر خلق بو نبردندی ز حسرت و ز فراقت همه بمردندی ز جان خویش اگر بوی تو نیابندی چو استخوان دل و جان را به سگ سپردندی اگر نه پرتو لطفت بر آب می تابید به جای آب همه زهر ناب خوردندی اگر نه جرعه آن می بریختی بر خاک ستارگان ز چه رو گرد خاک گردندی گر آفتاب ازل گرمیی نبخشیدی تموز و جمله نباتان او فسردندی منزهی و درآمیختن عجب صفتی است دریغ پرده اسرار درنوردندی اگر نه پرده بدی ره روان پنهانی ز انبهی همه پاهای ما فشردندی ز پرده ها اگر آن روح قدس بنمودی عقول و جان بشر را بدن شمردندی گر آن بدی که تو اندیشه کرده ای ز زحیر بتان و لاله رخان جمله زار و زردندی چو صورتی نبدی خوب جز تصور تو شراب های مروق ز درد دردندی اگر خمش کنمی راز عشق فهم شدی وگرچه خلق همه هند و ترک و کردندی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۴ منم که کار ندارم به غیر بی کاری دلم ز کار زمانه گرفت بیزاری ز خاک تیره ندیدم به غیر تاریکی ز پیر چرخ ندیدم به غیر مکاری فروگذاشته ای شست دل در این دریا نه ماهیی بگرفتی نه دست می داری تو را چه شصت و چه هفتاد چون نخواهی پخت گلی به دست نداری چه خار می خاری کلاه کژ بنهی همچو ماه و نورت نیست برو برو که گرفتار ریش و دستاری چگونه برقی آخر که کشت می سوزی چگونه ابری آخر که سنگ می باری چو صید دام خودی پس چگونه صیادی چو دزد خانه خویشی چگونه عیاری اگر چه این همه باشد ولی اگر روزی خیال یار مرا دیده ای نکو یاری به ذات پاک خدایی که کارساز همه ست چو مست کار امیر منی نکوکاری اگر دو گام پیاده دویدی از پی او تو یک سواره نه ای تو سپاه سالاری بگیر دامن عشقی که دامنش گرمست که غیر او نرهاند تو را ز اغیاری به یاد عشق شب تیره را به روز آور چو عشق یاد بود شب کجا بود تاری تو خفته باشی و آن عشق بر سر بالین برآوریده دو کف در دعا و در زاری اگر بگویم باقی بسوزد این عالم هلا قناعت کردم بس است گفتاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۵ بیا بیا که نیابی چو ما دگر یاری چو ما به هر دو جهان خود کجاست دلداری بیا بیا و به هر سوی روزگار مبر که نیست نقد تو را پیش غیر بازاری تو همچو وادی خشکی و ما چو بارانی تو همچو شهر خرابی و ما چو معماری به غیر خدمت ما که مشارق شادیست ندید خلق و نبیند ز شادی آثاری هزار صورت جنبان به خواب می بینی چو خواب رفت نبینی ز خلق دیاری ببند چشم خر و برگشای چشم خرد که نفس همچو خر افتاد و حرص افساری ز باغ عشق طلب کن عقیده شیرین که طبع سرکه فروشست و غوره افشاری بیا به جانب دارالشفای خالق خویش کز آن طبیب ندارد گریز بیماری جهان مثال تن بی سرست بی آن شاه بپیچ گرد چنان سر مثال دستاری اگر سیاه نه ای آینه مده از دست که روح آینه توست و جسم زنگاری کجاست تاجر مسعود مشتری طالع که گرمدار منش باشم و خریداری بیا و فکرت من کن که فکرتت دادم چو لعل می خری از کان من بخر باری به پای جانب آن کس برو که پایت داد بدو نگر به دو دیده که داد دیداری دو کف به شادی او زن که کف ز بحر ویست که نیست شادی او را غمی و تیماری تو بی ز گوش شنو بی زبان بگو با او که نیست گفت زبان بی خلاف و آزاری

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۴ منم که کار ندارم به غیر بی کاری دلم ز کار زمانه گرفت بیزاری ز خاک تیره ندیدم به غیر تاریکی ز پیر چرخ ندیدم به غیر مکاری فروگذاشته ای شست دل در این دریا نه ماهیی بگرفتی نه دست می داری تو را چه شصت و چه هفتاد چون نخواهی پخت گلی به دست نداری چه خار می خاری کلاه کژ بنهی همچو ماه و نورت نیست برو برو که گرفتار ریش و دستاری چگونه برقی آخر که کشت می سوزی چگونه ابری آخر که سنگ می باری چو صید دام خودی پس چگونه صیادی چو دزد خانه خویشی چگونه عیاری اگر چه این همه باشد ولی اگر روزی خیال یار مرا دیده ای نکو یاری به ذات پاک خدایی که کارساز همه ست چو مست کار امیر منی نکوکاری اگر دو گام پیاده دویدی از پی او تو یک سواره نه ای تو سپاه سالاری بگیر دامن عشقی که دامنش گرمست که غیر او نرهاند تو را ز اغیاری به یاد عشق شب تیره را به روز آور چو عشق یاد بود شب کجا بود تاری تو خفته باشی و آن عشق بر سر بالین برآوریده دو کف در دعا و در زاری اگر بگویم باقی بسوزد این عالم هلا قناعت کردم بس است گفتاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۵ بیا بیا که نیابی چو ما دگر یاری چو ما به هر دو جهان خود کجاست دلداری بیا بیا و به هر سوی روزگار مبر که نیست نقد تو را پیش غیر بازاری تو همچو وادی خشکی و ما چو بارانی تو همچو شهر خرابی و ما چو معماری به غیر خدمت ما که مشارق شادیست ندید خلق و نبیند ز شادی آثاری هزار صورت جنبان به خواب می بینی چو خواب رفت نبینی ز خلق دیاری ببند چشم خر و برگشای چشم خرد که نفس همچو خر افتاد و حرص افساری ز باغ عشق طلب کن عقیده شیرین که طبع سرکه فروشست و غوره افشاری بیا به جانب دارالشفای خالق خویش کز آن طبیب ندارد گریز بیماری جهان مثال تن بی سرست بی آن شاه بپیچ گرد چنان سر مثال دستاری اگر سیاه نه ای آینه مده از دست که روح آینه توست و جسم زنگاری کجاست تاجر مسعود مشتری طالع که گرمدار منش باشم و خریداری بیا و فکرت من کن که فکرتت دادم چو لعل می خری از کان من بخر باری به پای جانب آن کس برو که پایت داد بدو نگر به دو دیده که داد دیداری دو کف به شادی او زن که کف ز بحر ویست که نیست شادی او را غمی و تیماری تو بی ز گوش شنو بی زبان بگو با او که نیست گفت زبان بی خلاف و آزاری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۶ خورانمت می جان تا دگر تو غم نخوری چه جای غم که ز هر شادمان گرو ببری فرشته ای کنمت پاک با دو صد پر و بال که در تو هیچ نماند کدورت بشری نمایمت که چگونه ست جان رسته ز تن فشانده دامن خود از غبار جانوری در آن صبوح که ارواح راح خاص خورند تو را خلاص نمایم ز روز و شب شمری قضا که تیر حوادث به تو همی انداخت تو را کند به عنایت از آن سپس سپری روان شده ست نسیم از شکرستان وصال که از حلاوت آن گم کند شکر شکری ز بامداد بیاورد جام چون خورشید که جزو جزو من از وی گرفت رقص گری چو سخت مست شدم گفت هین دگر بدهم که تا میان من و تو نماند این دگری بده بده هله ای جان ساقیان جهان کرم کریم نماید قمر کند قمری به آفتاب جلال خدای بی همتا نیافت چون تو مهی چرخ ازرق سفری تمام این تو بگو ای تمام در خوبی که بسته کرد مرا سکر باده سحری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۷ اگر ز حلقه این عاشقان کران گیری دلت بمیرد و خوی فسردگان گیری گر آفتاب جهانی چو ابر تیره شوی وگر بهار نوی مذهب خزان گیری چو کاسه تا تهیی تو بر آب رقص کنی چو پر شدی به بن حوض و جو مکان گیری خدای داد دو دستت که دامن من گیر بداد عقل که تا راه آسمان گیری که عقل جنس فرشته ست سوی او پوید ببینیش چو به کف آینه نهان گیری بگیر کیسه پرزر باقرضواالله آی قراضه قرض دهی صد هزار کان گیری به غیر خم فلک خم های صدرنگ است به هر خمی که درآیی از او نشان گیری ز شیر چرخ گریزی به برج گاو روی خری شوی به صفت راه کهکشان گیری وگر تو خود سرطانی چو پهلوی شیری یقین ز پهلوی او خوی پهلوان گیری چو آفتاب جهان را پر از حیات کنی چو زین جهان بجهی ملک آن جهان گیری برآ چو آب ز تنور نوح و عالمگیر چرا تنور خبازی که جمله نان گیری خموش باش و همی تاز تا لب دریا چو دم گسسته شوی گر ره دهان گیری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۸ ز بامداد درآورد دلبرم جامی به ناشتاب چشانید خام را خامی نه باده اش ز عصیر و نه جام او ز زجاج نه نقل او چو خسیسان به قند و بادامی به باد باده مرا داد همچو که بر باد به آب گرم مرا کرد یار اکرامی بسی نمودم سالوس و او مرا می گفت مکن مکن که کم افتد چنین به ایامی طریق ناز گرفتم که نی برو امروز ستیزه کرد و مرا داد چند دشنامی چنین شراب و چو من ساقی و تو گویی نی کی گوید این نه مگر جاهلی و یا عامی هزار می نکند آنچ کرد دشنامش خراب گشتم نی ننگ ماند و نی نامی چگونه مست نگردی ز لطف آن شاهی که او خراب کند عالمی به پیغامی دلی بیابد تا این سخن تمام کنم خراب کرد دلم را چنان دلارامی سری نهادم بر پای او چو مستان من پدید شد سر مست مرا سرانجامی سر مرا به بر اندرگرفت و خوش بنواخت غریب دلبریی و بدیع انعامی وانگه از سر دقت به حاضران می گفت نه درخورست چنین مرغ با چنین دامی به باغ بلبل مستم صفیر من بشنو مباش در قفسی و کناره بامی فروکشیدم و باقی غزل نخواهم گفت مگر بیابم چون خویش دوزخ آشامی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۶ خورانمت می جان تا دگر تو غم نخوری چه جای غم که ز هر شادمان گرو ببری فرشته ای کنمت پاک با دو صد پر و بال که در تو هیچ نماند کدورت بشری نمایمت که چگونه ست جان رسته ز تن فشانده دامن خود از غبار جانوری در آن صبوح که ارواح راح خاص خورند تو را خلاص نمایم ز روز و شب شمری قضا که تیر حوادث به تو همی انداخت تو را کند به عنایت از آن سپس سپری روان شده ست نسیم از شکرستان وصال که از حلاوت آن گم کند شکر شکری ز بامداد بیاورد جام چون خورشید که جزو جزو من از وی گرفت رقص گری چو سخت مست شدم گفت هین دگر بدهم که تا میان من و تو نماند این دگری بده بده هله ای جان ساقیان جهان کرم کریم نماید قمر کند قمری به آفتاب جلال خدای بی همتا نیافت چون تو مهی چرخ ازرق سفری تمام این تو بگو ای تمام در خوبی که بسته کرد مرا سکر باده سحری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۷ اگر ز حلقه این عاشقان کران گیری دلت بمیرد و خوی فسردگان گیری گر آفتاب جهانی چو ابر تیره شوی وگر بهار نوی مذهب خزان گیری چو کاسه تا تهیی تو بر آب رقص کنی چو پر شدی به بن حوض و جو مکان گیری خدای داد دو دستت که دامن من گیر بداد عقل که تا راه آسمان گیری که عقل جنس فرشته ست سوی او پوید ببینیش چو به کف آینه نهان گیری بگیر کیسه پرزر باقرضواالله آی قراضه قرض دهی صد هزار کان گیری به غیر خم فلک خم های صدرنگ است به هر خمی که درآیی از او نشان گیری ز شیر چرخ گریزی به برج گاو روی خری شوی به صفت راه کهکشان گیری وگر تو خود سرطانی چو پهلوی شیری یقین ز پهلوی او خوی پهلوان گیری چو آفتاب جهان را پر از حیات کنی چو زین جهان بجهی ملک آن جهان گیری برآ چو آب ز تنور نوح و عالمگیر چرا تنور خبازی که جمله نان گیری خموش باش و همی تاز تا لب دریا چو دم گسسته شوی گر ره دهان گیری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۸ ز بامداد درآورد دلبرم جامی به ناشتاب چشانید خام را خامی نه باده اش ز عصیر و نه جام او ز زجاج نه نقل او چو خسیسان به قند و بادامی به باد باده مرا داد همچو که بر باد به آب گرم مرا کرد یار اکرامی بسی نمودم سالوس و او مرا می گفت مکن مکن که کم افتد چنین به ایامی طریق ناز گرفتم که نی برو امروز ستیزه کرد و مرا داد چند دشنامی چنین شراب و چو من ساقی و تو گویی نی کی گوید این نه مگر جاهلی و یا عامی هزار می نکند آنچ کرد دشنامش خراب گشتم نی ننگ ماند و نی نامی چگونه مست نگردی ز لطف آن شاهی که او خراب کند عالمی به پیغامی دلی بیابد تا این سخن تمام کنم خراب کرد دلم را چنان دلارامی سری نهادم بر پای او چو مستان من پدید شد سر مست مرا سرانجامی سر مرا به بر اندرگرفت و خوش بنواخت غریب دلبریی و بدیع انعامی وانگه از سر دقت به حاضران می گفت نه درخورست چنین مرغ با چنین دامی به باغ بلبل مستم صفیر من بشنو مباش در قفسی و کناره بامی فروکشیدم و باقی غزل نخواهم گفت مگر بیابم چون خویش دوزخ آشامی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۹ چه باک دارد عاشق ز ننگ و بدنامی که عشق سلطنت است و کمال و خودکامی پلنگ عشق چه ترسد ز رنگ و بوی جهان نهنگ فقر چه ترسد ز دوزخ آشامی چگونه باشد عاشق ز مستی آن می که جام نیز ز تیزیش گم کند جامی چه جای خاک که بر کوه جرعه ای برریخت هزار عربده آورد و شورش و خامی تو جام عشق چه دانی چو شیشه دل باشی تو دام عشق چه دانی چو مرغ این دامی ز صاف بحر نگویم اگر کفش بینی مثال زیبق بر هیچ کف نیارامی ملول و تیره شدی مر صفاش را چه گنه نبات را چه جنایت چو سرکه آشامی که خاک بر سر سرکا و مرد سرکه فروش که شهد صاف ننوشد ز تیره ایامی به من نگر که در این بزم کمترین عامم ز بیخودی نشناسم ز خاص تا عامی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۰ نهان شدند معانی ز یار بی معنی کجا روم که نروید به پیش من دیوی کی دید خربزه زاری لطیف بی سر خر که من بجستم عمری ندیده ام باری بگو به نفس مصور مکن چنین صورت از این سپس متراش این چنین بت ای مانی اگر نقوش مصور همه از این جنس اند مخواه دیده بینا خنک تن اعمی دو گونه رنج و عذابست جان مجنون را بلای صحبت لولی و فرقت لیلی ورای پرده یکی دیو زشت سر برکرد بگفتمش که توی مرگ و جسک گفت آری بگفتم او را صدق که من ندیدستم ز تو غلیظتر اندر سپاه بویحیی بگفتمش که دلم بارگاه لطف خداست چه کار دارد قهر خدا در این مأوی به روز حشر که عریان کنند زشتان را رمند جمله زشتان ز زشتی دنیی در این بدم که به ناگاه او مبدل شد مثال صورت حوری به قدرت مولی رخی لطیف و منزه ز رنگ و گلگونه کفی ظریف و مبرا ز حیله حنی چنانک خار سیه را بهارگه بینی کند میان سمن زار گلرخی دعوی زهی بدیع خدایی که کرد شب را روز ز دوزخی به درآورد جنت و طوبی کسی که دیده به صنع لطیف او خو داد نترسد ار چه فتد در دهان صد افعی به افعیی بنگر کو هزار افعی خورد شد او عصا و مطیعی به قبضه موسی از آن عصا نشود مر تو را که فرعونی چو مهره دزدی زان رو به افعیی اولی خمش که رنج برای کریم گنج شود برای مؤمن روضه ست نار در عقبی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۱ اگر تو یار نداری چرا طلب نکنی وگر به یار رسیدی چرا طرب نکنی وگر رفیق نسازد چرا تو او نشوی وگر رباب ننالد چراش ادب نکنی وگر حجاب شود مر تو را ابوجهلی چرا غزای ابوجهل و بولهب نکنی به کاهلی بنشینی که این عجب کاریست عجب توی که هوای چنان عجب نکنی تو آفتاب جهانی چرا سیاه دلی که تا دگر هوس عقده ذنب نکنی مثال زر تو به کوره از آن گرفتاری که تا دگر طمع کیسه ذهب نکنی چو وحدتست عزبخانه یکی گویان تو روح را ز جز حق چرا عزب نکنی تو هیچ مجنون دیدی که با دو لیلی ساخت چرا هوای یکی روی و یک غبب نکنی شب وجود تو را در کمین چنان ماهیست چرا دعا و مناجات نیم شب نکنی اگر چه مست قدیمی و نوشراب نه ای شراب حق نگذارد که تو شغب نکنی شرابم آتش عشقست و خاصه از کف حق حرام باد حیاتت که جان حطب نکنی اگر چه موج سخن می زند ولیک آن به که شرح آن به دل و جان کنی به لب نکنی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۹ چه باک دارد عاشق ز ننگ و بدنامی که عشق سلطنت است و کمال و خودکامی پلنگ عشق چه ترسد ز رنگ و بوی جهان نهنگ فقر چه ترسد ز دوزخ آشامی چگونه باشد عاشق ز مستی آن می که جام نیز ز تیزیش گم کند جامی چه جای خاک که بر کوه جرعه ای برریخت هزار عربده آورد و شورش و خامی تو جام عشق چه دانی چو شیشه دل باشی تو دام عشق چه دانی چو مرغ این دامی ز صاف بحر نگویم اگر کفش بینی مثال زیبق بر هیچ کف نیارامی ملول و تیره شدی مر صفاش را چه گنه نبات را چه جنایت چو سرکه آشامی که خاک بر سر سرکا و مرد سرکه فروش که شهد صاف ننوشد ز تیره ایامی به من نگر که در این بزم کمترین عامم ز بیخودی نشناسم ز خاص تا عامی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۰ نهان شدند معانی ز یار بی معنی کجا روم که نروید به پیش من دیوی کی دید خربزه زاری لطیف بی سر خر که من بجستم عمری ندیده ام باری بگو به نفس مصور مکن چنین صورت از این سپس متراش این چنین بت ای مانی اگر نقوش مصور همه از این جنس اند مخواه دیده بینا خنک تن اعمی دو گونه رنج و عذابست جان مجنون را بلای صحبت لولی و فرقت لیلی ورای پرده یکی دیو زشت سر برکرد بگفتمش که توی مرگ و جسک گفت آری بگفتم او را صدق که من ندیدستم ز تو غلیظتر اندر سپاه بویحیی بگفتمش که دلم بارگاه لطف خداست چه کار دارد قهر خدا در این مأوی به روز حشر که عریان کنند زشتان را رمند جمله زشتان ز زشتی دنیی در این بدم که به ناگاه او مبدل شد مثال صورت حوری به قدرت مولی رخی لطیف و منزه ز رنگ و گلگونه کفی ظریف و مبرا ز حیله حنی چنانک خار سیه را بهارگه بینی کند میان سمن زار گلرخی دعوی زهی بدیع خدایی که کرد شب را روز ز دوزخی به درآورد جنت و طوبی کسی که دیده به صنع لطیف او خو داد نترسد ار چه فتد در دهان صد افعی به افعیی بنگر کو هزار افعی خورد شد او عصا و مطیعی به قبضه موسی از آن عصا نشود مر تو را که فرعونی چو مهره دزدی زان رو به افعیی اولی خمش که رنج برای کریم گنج شود برای مؤمن روضه ست نار در عقبی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۱ اگر تو یار نداری چرا طلب نکنی وگر به یار رسیدی چرا طرب نکنی وگر رفیق نسازد چرا تو او نشوی وگر رباب ننالد چراش ادب نکنی وگر حجاب شود مر تو را ابوجهلی چرا غزای ابوجهل و بولهب نکنی به کاهلی بنشینی که این عجب کاریست عجب توی که هوای چنان عجب نکنی تو آفتاب جهانی چرا سیاه دلی که تا دگر هوس عقده ذنب نکنی مثال زر تو به کوره از آن گرفتاری که تا دگر طمع کیسه ذهب نکنی چو وحدتست عزبخانه یکی گویان تو روح را ز جز حق چرا عزب نکنی تو هیچ مجنون دیدی که با دو لیلی ساخت چرا هوای یکی روی و یک غبب نکنی شب وجود تو را در کمین چنان ماهیست چرا دعا و مناجات نیم شب نکنی اگر چه مست قدیمی و نوشراب نه ای شراب حق نگذارد که تو شغب نکنی شرابم آتش عشقست و خاصه از کف حق حرام باد حیاتت که جان حطب نکنی اگر چه موج سخن می زند ولیک آن به که شرح آن به دل و جان کنی به لب نکنی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۲ اگر تو مست شرابی چرا حشر نکنی وگر شراب نداری چرا خبر نکنی وگر سه چار قدح از مسیح جان خوردی ز آسمان چهارم چرا گذر نکنی از آن کسی که تو مستی چرا جدا باشی وز آن کسی که خماری چرا حذر نکنی چو آفتاب چرا تو کلاه کژ ننهی ز نور خود چو مه نو چرا کمر نکنی چو آفتاب جمال قدیم تیغ زند چو کان لعل چرا جان و دل سپر نکنی وگر چو نای چشیدی ز لعل خوش دم او چرا چو نی تو جهان را پر از شکر نکنی وگر چو ابر تو حامل شدی از آن دریا چرا چو ابر زمین را پر از گهر نکنی ز گلشن رخ تو گلرخان همی جوشند چرا چو حیز و محنث نه ای نظر نکنی نگر به سبزقبایان باغ کآمده اند به سوی شاه قبابخش چون سفر نکنی چو خرقه و شجره داری از بهار حیات چرا سر دل خود جلوه چون شجر نکنی چو اعتبار ندارد جهان بر درویش به بزم فقر چرا عیش معتبر نکنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۳ به هر دلی که درآیی چو عشق بنشینی بجوشد از تک دل چشمه چشمه شیرینی کلید حاجت خلقان بدان شده ست دعا که جان جان دعایی و نور آمینی دلا به کوی خرابات ناز تو نخرند مکن تو بینی و ناموس تا جهان بینی در آن الست و بلی جان بی بدن بودی تو را نمود که آنی چه در غم اینی تو را یکی پر و بالیست آسمان پیما چه در پی خر و اسپی چه در غم زینی بگو بگو تو چه جستی که آنت پیش نرفت بیا بیا که تو سلطان این سلاطینی تو تاج شاه جهان را عزیزتر گهری عروس جان نهان را هزار کابینی چه چنگ درزده ای در جهان و قانونش که از ورای فلک زهره قوانینی به روز جلوه ملایک تو را سجود کنند بنشنوند ز ابلیسیان که تو طینی میان ببستی و کردی به صدق خدمت دین کنند خدمت تو بعد از این که تو دینی ستاره وار به انگشت ها نمودندت چو آفتاب کنون نامشار تعیینی اگر چه درخور نازی نیاز را مگذار برای رشک ز ویسه خوشست رامینی خمش به سوره اقرا بسی عمل کردی ز قشر حرف گذر کن, کنون که والتینی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۴ ز بامداد دلم می پرد به سودایی چو وام دار مرا می کند تقاضایی عجب به خواب چه دیده ست دوش این دل من که هست در سرم امروز شور و صفرایی ولی دلم چه کند چون موکلان قضا همی رسند پیاپی به دل ز بالایی پرست خانه دل از موکل عجمی که نیست یک سر سوزن بهانه را جایی بهانه نیست وگر هست کو زبان و دلی گریز نیست وگر هست کو مرا پایی جهان که آمد و ما همچو سیل از سر کوه روان و رقص کنانیم تا به دریایی اگر چه سیل بنالد ز راه ناهموار قدم قدم بودش در سفر تماشایی چگونه زار ننالم من از کسی که گرفت به هر دو دست و دهان او مرا چو سرنایی هوس نشسته که فردا چنین کنیم و چنان خبر ندارد کو را نماند فردایی غلام عشقم کو نقد وقت می جوید نه وعده دارد و نه نسیه ای و نی رایی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۲ اگر تو مست شرابی چرا حشر نکنی وگر شراب نداری چرا خبر نکنی وگر سه چار قدح از مسیح جان خوردی ز آسمان چهارم چرا گذر نکنی از آن کسی که تو مستی چرا جدا باشی وز آن کسی که خماری چرا حذر نکنی چو آفتاب چرا تو کلاه کژ ننهی ز نور خود چو مه نو چرا کمر نکنی چو آفتاب جمال قدیم تیغ زند چو کان لعل چرا جان و دل سپر نکنی وگر چو نای چشیدی ز لعل خوش دم او چرا چو نی تو جهان را پر از شکر نکنی وگر چو ابر تو حامل شدی از آن دریا چرا چو ابر زمین را پر از گهر نکنی ز گلشن رخ تو گلرخان همی جوشند چرا چو حیز و محنث نه ای نظر نکنی نگر به سبزقبایان باغ کآمده اند به سوی شاه قبابخش چون سفر نکنی چو خرقه و شجره داری از بهار حیات چرا سر دل خود جلوه چون شجر نکنی چو اعتبار ندارد جهان بر درویش به بزم فقر چرا عیش معتبر نکنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۳ به هر دلی که درآیی چو عشق بنشینی بجوشد از تک دل چشمه چشمه شیرینی کلید حاجت خلقان بدان شده ست دعا که جان جان دعایی و نور آمینی دلا به کوی خرابات ناز تو نخرند مکن تو بینی و ناموس تا جهان بینی در آن الست و بلی جان بی بدن بودی تو را نمود که آنی چه در غم اینی تو را یکی پر و بالیست آسمان پیما چه در پی خر و اسپی چه در غم زینی بگو بگو تو چه جستی که آنت پیش نرفت بیا بیا که تو سلطان این سلاطینی تو تاج شاه جهان را عزیزتر گهری عروس جان نهان را هزار کابینی چه چنگ درزده ای در جهان و قانونش که از ورای فلک زهره قوانینی به روز جلوه ملایک تو را سجود کنند بنشنوند ز ابلیسیان که تو طینی میان ببستی و کردی به صدق خدمت دین کنند خدمت تو بعد از این که تو دینی ستاره وار به انگشت ها نمودندت چو آفتاب کنون نامشار تعیینی اگر چه درخور نازی نیاز را مگذار برای رشک ز ویسه خوشست رامینی خمش به سوره اقرا بسی عمل کردی ز قشر حرف گذر کن, کنون که والتینی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۴ ز بامداد دلم می پرد به سودایی چو وام دار مرا می کند تقاضایی عجب به خواب چه دیده ست دوش این دل من که هست در سرم امروز شور و صفرایی ولی دلم چه کند چون موکلان قضا همی رسند پیاپی به دل ز بالایی پرست خانه دل از موکل عجمی که نیست یک سر سوزن بهانه را جایی بهانه نیست وگر هست کو زبان و دلی گریز نیست وگر هست کو مرا پایی جهان که آمد و ما همچو سیل از سر کوه روان و رقص کنانیم تا به دریایی اگر چه سیل بنالد ز راه ناهموار قدم قدم بودش در سفر تماشایی چگونه زار ننالم من از کسی که گرفت به هر دو دست و دهان او مرا چو سرنایی هوس نشسته که فردا چنین کنیم و چنان خبر ندارد کو را نماند فردایی غلام عشقم کو نقد وقت می جوید نه وعده دارد و نه نسیه ای و نی رایی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۵ شدم به سوی چه آب همچو سقایی برآمد از تک چه یوسفی معلایی سبک به دامن پیراهنش زدم من دست ز بوی پیرهنش دیده گشت بینایی به چاه در نظری کردم از تعجب من چه از ملاحت او گشته بود صحرایی کلیم روح به هر جا رسید میقاتش اگر چه کور بود گشت طور سینایی زنخ ز دست رقیبی که گفت از چه دور از این سپس منم و چاه و چون تو زیبایی کسی که زنده شود صد هزار مرده از او عجب نباشد اگر پیر گشت برنایی هزار گنج گدای چنین عجب کانی هزار سیم نثار لطیف سیمایی جهان چو آینه پرنقش توست اما کو به روی خوب تو بی آینه تماشایی سخن تو گو که مرا از حلاوت لب تو نه عقل ماند و نه اندیشه ای و نی رایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۶ رسید ترکم با چهره های گل وردی بگفتمش چه شد آن عهد گفت اول وردی بگفتمش که یکی نامه ای به دست صبا بدادمی عجب آورد گفت گستردی بگفتمش که چرا بی گه آمدی ای دوست بگفت سیرو یدی یلده یلدشم اردی بگفتمش ز رخ توست شهر جان روشن ز آفتاب درآموختی جوامردی بگفت طرح نهد رخ رخم دو صد خور را تو چون مرا تبع او کنی زهی سردی بقای من چو بدید و زوال خود خورشید گرفت در طلبم عادت جهان گردی سجود کردم و مستغفرانه نالیدم بدید اشک مرا در فغان و پردردی بگفت نی که به قاصد مخالفی گفتی به عشق گفت من و گفتنم درآوردی بگفتمش گل بی خار و صبح بی شامی که بندگان را با شیر و شهد پروردی ز لطف های توست آنک سرخ می گویند به عرف حیله زر را بدان همه زردی بگفت باش کم آزار و دم مزن خامش که زرد گفتی زر را به فن و آزردی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۷ تو در عقیله ترتیب کفش و دستاری چگونه رطل گران خوار را به دست آری به جان من به خرابات آی یک لحظه تو نیز آدمیی مردمی و جان داری بیا و خرقه گرو کن به می فروش الست که پیش از آب و گلست از الست خماری فقیر و عارف و درویش وانگهی هشیار مجاز بود چنین نام ها تو پنداری سماع و شرب سقاهم نه کار درویش ست زیان و سود کم و بیش کار بازاری بیا بگو که چه باشد الست عیش ابد ملنگ هین به تکلف که سخت رهواری سری که درد ندارد چراش می بندی چرا نهی تن بی رنج را به بیماری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۸ فرست باده جان را به رسم دلداری بدان نشان که مرا بی نشان همی داری بدان نشان که همه شب چو ماه می تابی درون روزن دل ها برای بیداری بدان نشان که دمم داده ای از می که خویش تهی و پر کنمت دم به دم قدح واری بگرد جمع مرا چون قدح چه گردانی چو باده را به گرو برده ای نمی آری از آن میی که اگر بر کلوخ برریزی کلوخ مرده برآرد هزار طراری از آن میی که اگر باغ از او شکوفه کند ز گل گلی بستانی ز خار هم خاری چو بی تو ناله برآرم ز چنگ هجر تو من چو چنگ بی خبرم از نوا و از زاری گره گشای خداوند شمس تبریزی که چشم جادوی او زد گره به سحاری

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۵ شدم به سوی چه آب همچو سقایی برآمد از تک چه یوسفی معلایی سبک به دامن پیراهنش زدم من دست ز بوی پیرهنش دیده گشت بینایی به چاه در نظری کردم از تعجب من چه از ملاحت او گشته بود صحرایی کلیم روح به هر جا رسید میقاتش اگر چه کور بود گشت طور سینایی زنخ ز دست رقیبی که گفت از چه دور از این سپس منم و چاه و چون تو زیبایی کسی که زنده شود صد هزار مرده از او عجب نباشد اگر پیر گشت برنایی هزار گنج گدای چنین عجب کانی هزار سیم نثار لطیف سیمایی جهان چو آینه پرنقش توست اما کو به روی خوب تو بی آینه تماشایی سخن تو گو که مرا از حلاوت لب تو نه عقل ماند و نه اندیشه ای و نی رایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۶ رسید ترکم با چهره های گل وردی بگفتمش چه شد آن عهد گفت اول وردی بگفتمش که یکی نامه ای به دست صبا بدادمی عجب آورد گفت گستردی بگفتمش که چرا بی گه آمدی ای دوست بگفت سیرو یدی یلده یلدشم اردی بگفتمش ز رخ توست شهر جان روشن ز آفتاب درآموختی جوامردی بگفت طرح نهد رخ رخم دو صد خور را تو چون مرا تبع او کنی زهی سردی بقای من چو بدید و زوال خود خورشید گرفت در طلبم عادت جهان گردی سجود کردم و مستغفرانه نالیدم بدید اشک مرا در فغان و پردردی بگفت نی که به قاصد مخالفی گفتی به عشق گفت من و گفتنم درآوردی بگفتمش گل بی خار و صبح بی شامی که بندگان را با شیر و شهد پروردی ز لطف های توست آنک سرخ می گویند به عرف حیله زر را بدان همه زردی بگفت باش کم آزار و دم مزن خامش که زرد گفتی زر را به فن و آزردی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۷ تو در عقیله ترتیب کفش و دستاری چگونه رطل گران خوار را به دست آری به جان من به خرابات آی یک لحظه تو نیز آدمیی مردمی و جان داری بیا و خرقه گرو کن به می فروش الست که پیش از آب و گلست از الست خماری فقیر و عارف و درویش وانگهی هشیار مجاز بود چنین نام ها تو پنداری سماع و شرب سقاهم نه کار درویش ست زیان و سود کم و بیش کار بازاری بیا بگو که چه باشد الست عیش ابد ملنگ هین به تکلف که سخت رهواری سری که درد ندارد چراش می بندی چرا نهی تن بی رنج را به بیماری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۸ فرست باده جان را به رسم دلداری بدان نشان که مرا بی نشان همی داری بدان نشان که همه شب چو ماه می تابی درون روزن دل ها برای بیداری بدان نشان که دمم داده ای از می که خویش تهی و پر کنمت دم به دم قدح واری بگرد جمع مرا چون قدح چه گردانی چو باده را به گرو برده ای نمی آری از آن میی که اگر بر کلوخ برریزی کلوخ مرده برآرد هزار طراری از آن میی که اگر باغ از او شکوفه کند ز گل گلی بستانی ز خار هم خاری چو بی تو ناله برآرم ز چنگ هجر تو من چو چنگ بی خبرم از نوا و از زاری گره گشای خداوند شمس تبریزی که چشم جادوی او زد گره به سحاری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۹ نگاهبان دو دیده ست چشم دلداری نگاه دار نظر از رخ دگر یاری وگر به سینه درآید به غیر آن دلبر بگو برو که همی ترسم از جگرخواری هلا مباد که چشمش به چشم تو نگرد درون چشم تو بیند خیال اغیاری به من نگر که مرا یار امتحان ها کرد به حیله برد مرا کشکشان به گلزاری گلی نمود که گل ها ز رشک او می ریخت بتی که جمله بتان پیش او گرفتاری چنین چنین به تعجب سری بجنبانید که نادرست و غریبست درنگر باری چنانک گفت طراریم دزد در پی توست چو من سپس نگریدم ربود دستاری ز آب دیده داوود سبزه ها بررست به عذر آنک به نقشی بکرد نظاری براند مر پدرت را کشان کشان ز بهشت نظر به سنبله تر یکی ستمکاری حذر ز سنبل ابرو که چشم شه بر توست هلا که می نگرد سوی تو خریداری چو مشتری دو چشم تو حی قیومست به چنگ زاغ مده چشم را چو مرداری دهی تو کاله فانی بری عوض باقی لطیف مشتریی سودمند بازاری خمش خمش که اگر چه تو چشم را بستی ریای خلق کشیدت به نظم و اشعاری ولیک مفخر تبریز شمس دین با توست چه غم خوری ز بد و نیک با چنین یاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۰ اگر به خشم شود چرخ هفتم از تو بری به جان من که نترسی و هیچ غم نخوری اگر دلت به بلا و غمش مشرح نیست یقین بدانک تو در عشق شاه مختصری ز رنج گنج بترس و ز رنج هر کس نی که خشم حق نبود همچو کینه بشری چو غیر گوهر معشوق گوهری دانی تو را گهر نپذیرد ازانک بدگهری وگر چو حامله لرزان شوی به هر بویی ز حاملان امانت بدانک بو نبری پسند خویش رها کن پسند دوست طلب که ماند از شکر آن کس که او کند شکری ز ذوق خویش مگو با کسی که همدل نیست ازانک او دگرست و تو خود کسی دگری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۱ دلا همای وصالی بپر چرا نپری تو را کسی نشناسد نه آدمی نه پری تو دلبری نه دلی لیک بهر حیله و مکر به شکل دل شده ای تا هزار دل ببری دمی به خاک درآمیزی از وفا و دمی ز عرش و فرش و حدود دو کون برگذری روان چرات نیابد چو پر و بال ویی نظر چرات نبیند چو مایه نظری چه زهره دارد توبه که با تو توبه کند خبر کی باشد تا با تو ماندش خبری چه باشد آن مس مسکین چو کیمیا آید که او فنا نشود از مسی به وصف زری کیست دانه مسکین چو نوبهار آید که دانگیش نگردد فنا پی شجری کیست هیزم مسکین که چون فتد در نار بدل نگردد هیزم به شعله شرری ستاره هاست همه عقل ها و دانش ها تو آفتاب جهانی که پرده شان بدری جهان چو برف و یخی آمد و تو فصل تموز اثر نماند از او چون تو شاه بر اثری کیم بگو من مسکین که با تو من مانم فنا شوم من و صد من چو سوی من نگری کمال وصف خداوند شمس تبریزی گذشته ست ز اوهام جبری و قدری

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۹ نگاهبان دو دیده ست چشم دلداری نگاه دار نظر از رخ دگر یاری وگر به سینه درآید به غیر آن دلبر بگو برو که همی ترسم از جگرخواری هلا مباد که چشمش به چشم تو نگرد درون چشم تو بیند خیال اغیاری به من نگر که مرا یار امتحان ها کرد به حیله برد مرا کشکشان به گلزاری گلی نمود که گل ها ز رشک او می ریخت بتی که جمله بتان پیش او گرفتاری چنین چنین به تعجب سری بجنبانید که نادرست و غریبست درنگر باری چنانک گفت طراریم دزد در پی توست چو من سپس نگریدم ربود دستاری ز آب دیده داوود سبزه ها بررست به عذر آنک به نقشی بکرد نظاری براند مر پدرت را کشان کشان ز بهشت نظر به سنبله تر یکی ستمکاری حذر ز سنبل ابرو که چشم شه بر توست هلا که می نگرد سوی تو خریداری چو مشتری دو چشم تو حی قیومست به چنگ زاغ مده چشم را چو مرداری دهی تو کاله فانی بری عوض باقی لطیف مشتریی سودمند بازاری خمش خمش که اگر چه تو چشم را بستی ریای خلق کشیدت به نظم و اشعاری ولیک مفخر تبریز شمس دین با توست چه غم خوری ز بد و نیک با چنین یاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۰ اگر به خشم شود چرخ هفتم از تو بری به جان من که نترسی و هیچ غم نخوری اگر دلت به بلا و غمش مشرح نیست یقین بدانک تو در عشق شاه مختصری ز رنج گنج بترس و ز رنج هر کس نی که خشم حق نبود همچو کینه بشری چو غیر گوهر معشوق گوهری دانی تو را گهر نپذیرد ازانک بدگهری وگر چو حامله لرزان شوی به هر بویی ز حاملان امانت بدانک بو نبری پسند خویش رها کن پسند دوست طلب که ماند از شکر آن کس که او کند شکری ز ذوق خویش مگو با کسی که همدل نیست ازانک او دگرست و تو خود کسی دگری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۱ دلا همای وصالی بپر چرا نپری تو را کسی نشناسد نه آدمی نه پری تو دلبری نه دلی لیک بهر حیله و مکر به شکل دل شده ای تا هزار دل ببری دمی به خاک درآمیزی از وفا و دمی ز عرش و فرش و حدود دو کون برگذری روان چرات نیابد چو پر و بال ویی نظر چرات نبیند چو مایه نظری چه زهره دارد توبه که با تو توبه کند خبر کی باشد تا با تو ماندش خبری چه باشد آن مس مسکین چو کیمیا آید که او فنا نشود از مسی به وصف زری کیست دانه مسکین چو نوبهار آید که دانگیش نگردد فنا پی شجری کیست هیزم مسکین که چون فتد در نار بدل نگردد هیزم به شعله شرری ستاره هاست همه عقل ها و دانش ها تو آفتاب جهانی که پرده شان بدری جهان چو برف و یخی آمد و تو فصل تموز اثر نماند از او چون تو شاه بر اثری کیم بگو من مسکین که با تو من مانم فنا شوم من و صد من چو سوی من نگری کمال وصف خداوند شمس تبریزی گذشته ست ز اوهام جبری و قدری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۲ به من نگر که به جز من به هر کی درنگری یقین شود که ز عشق خدای بی خبری بدان رخی بنگر کو نمک ز حق دارد بود که ناگه از آن رخ تو دولتی ببری تو را چو عقل پدر بوده ست و تن مادر جمال روی پدر درنگر اگر پسری بدانک پیر سراسر صفات حق باشد وگرچه پیر نماید به صورت بشری به پیش تو چو کفست و به وصف خود دریا به چشم خلق مقیمست و هر دم او سفری هنوز مشکل مانده ست حال پیر تو را هزار آیت کبری در او چه بی هنری رسید صورت روحانیی به مریم دل ز بارگاه منزه ز خشکی و ز تری از آن نفس که در او سر روح پنهان شد بکرد حامله دل را رسول رهگذری ایا دلی که تو حامل شدی از آن خسرو به وقت جنبش آن حمل تا در او نگری چو حمل صورت گیرد ز شمس تبریزی چو دل شوی تو و چون دل به سوی غیب پری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۳ بیا بیا که پشیمان شوی از این دوری بیا به دعوت شیرین ما چه می شوری حیات موج زنان گشته اندر این مجلس خدای ناصر و هر سو شراب منصوری به دست طره خوبان به جای دسته گل به زیر پای بنفشه به جای محفوری هزار جام سعادت بنوش ای نومید بگیر صد زر و زور ای غریب زرزوری هزار گونه زلیخا و یوسفند این جا شراب روح فزای و سماع طنبوری جواهر از کف دریای لامکان ز گزاف به پیش مؤمن و کافر نهاده کافوری میان بحر عسل بانگ می زند هر جان صلا که بازرهیدم ز شهد زنبوری فتاده اند به هم عاشقان و معشوقان خراب و مست رهیده ز ناز مستوری قیامت ست همه راز و ماجراها فاش که مرده زنده کند ناله های ناقوری برآر باز سر ای استخوان پوسیده اگر چه سخره ماری و طعمه موری ز مور و مار خریدت امیر کن فیکون بپوش خلعت میری جزای مأموری تو راست کان گهر غصه دکان بگذار ز نور پاک خوری به که نان تنوری شکوفه های شراب خدا شکفت بهل شکوفه ها و خمار شراب انگوری جمال حور به از بردگان بلغاری شراب روح به از آش های بلغوری خیال یار به حمام اشک من آمد نشست مردمک دیده ام به ناطوری دو چشم ترک خطا را چه ننگ از تنگی چه عار دارد سیاح جان از این عوری درخت شو هله ای دانه ای که پوسیدی توی خلیفه و دستور ما به دستوری کی دیده ست چنین روز با چنان روزی که واخرد همه را از شبی و شب کوری کرم گشاد چو موسی کنون ید بیضا جهان شده ست چو سینا و سینه نوری دلا مقیم شو اکنون به مجلس جان ها که کدخدای مقیمان بیت معموری مباش بسته مستی خراب باش خراب یقین بدانک خرابیست اصل معموری خراب و مست خدایی در این چمن امروز هزار شیشه اگر بشکنی تو معذوری به دست ساقی تو خاک می شود زر سرخ چو خاک پای ویی خسروی و فغفوری صلای صحت جان هر کجا که رنجوریست تو مرده زنده شدن بین چه جای رنجوری غلام شعر بدانم که شعر گفته توست که جان جان سرافیل و نفخه صوری سخن چو تیر و زبان چو کمان خوارزمی است که دیر و دور دهد دست وای از این دوری ز حرف و صوت بباید شدن به منطق جان اگر غفار نباشد بس است مغفوری کز آن طرف شنوااند بی زبان دل ها نه رومیست و نه ترکی و نی نشابوری بیا که همره موسی شویم تا که طور که کلم الله آمد مخاطبه طوری که دامنم بگرفته ست و می کشد عشقی چنانک گرسنه گیرد کنار کندوری ز دست عشق کی جسته ست تا جهد دل من به قبض عشق بود قبضه قلاجوری

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۲ به من نگر که به جز من به هر کی درنگری یقین شود که ز عشق خدای بی خبری بدان رخی بنگر کو نمک ز حق دارد بود که ناگه از آن رخ تو دولتی ببری تو را چو عقل پدر بوده ست و تن مادر جمال روی پدر درنگر اگر پسری بدانک پیر سراسر صفات حق باشد وگرچه پیر نماید به صورت بشری به پیش تو چو کفست و به وصف خود دریا به چشم خلق مقیمست و هر دم او سفری هنوز مشکل مانده ست حال پیر تو را هزار آیت کبری در او چه بی هنری رسید صورت روحانیی به مریم دل ز بارگاه منزه ز خشکی و ز تری از آن نفس که در او سر روح پنهان شد بکرد حامله دل را رسول رهگذری ایا دلی که تو حامل شدی از آن خسرو به وقت جنبش آن حمل تا در او نگری چو حمل صورت گیرد ز شمس تبریزی چو دل شوی تو و چون دل به سوی غیب پری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۳ بیا بیا که پشیمان شوی از این دوری بیا به دعوت شیرین ما چه می شوری حیات موج زنان گشته اندر این مجلس خدای ناصر و هر سو شراب منصوری به دست طره خوبان به جای دسته گل به زیر پای بنفشه به جای محفوری هزار جام سعادت بنوش ای نومید بگیر صد زر و زور ای غریب زرزوری هزار گونه زلیخا و یوسفند این جا شراب روح فزای و سماع طنبوری جواهر از کف دریای لامکان ز گزاف به پیش مؤمن و کافر نهاده کافوری میان بحر عسل بانگ می زند هر جان صلا که بازرهیدم ز شهد زنبوری فتاده اند به هم عاشقان و معشوقان خراب و مست رهیده ز ناز مستوری قیامت ست همه راز و ماجراها فاش که مرده زنده کند ناله های ناقوری برآر باز سر ای استخوان پوسیده اگر چه سخره ماری و طعمه موری ز مور و مار خریدت امیر کن فیکون بپوش خلعت میری جزای مأموری تو راست کان گهر غصه دکان بگذار ز نور پاک خوری به که نان تنوری شکوفه های شراب خدا شکفت بهل شکوفه ها و خمار شراب انگوری جمال حور به از بردگان بلغاری شراب روح به از آش های بلغوری خیال یار به حمام اشک من آمد نشست مردمک دیده ام به ناطوری دو چشم ترک خطا را چه ننگ از تنگی چه عار دارد سیاح جان از این عوری درخت شو هله ای دانه ای که پوسیدی توی خلیفه و دستور ما به دستوری کی دیده ست چنین روز با چنان روزی که واخرد همه را از شبی و شب کوری کرم گشاد چو موسی کنون ید بیضا جهان شده ست چو سینا و سینه نوری دلا مقیم شو اکنون به مجلس جان ها که کدخدای مقیمان بیت معموری مباش بسته مستی خراب باش خراب یقین بدانک خرابیست اصل معموری خراب و مست خدایی در این چمن امروز هزار شیشه اگر بشکنی تو معذوری به دست ساقی تو خاک می شود زر سرخ چو خاک پای ویی خسروی و فغفوری صلای صحت جان هر کجا که رنجوریست تو مرده زنده شدن بین چه جای رنجوری غلام شعر بدانم که شعر گفته توست که جان جان سرافیل و نفخه صوری سخن چو تیر و زبان چو کمان خوارزمی است که دیر و دور دهد دست وای از این دوری ز حرف و صوت بباید شدن به منطق جان اگر غفار نباشد بس است مغفوری کز آن طرف شنوااند بی زبان دل ها نه رومیست و نه ترکی و نی نشابوری بیا که همره موسی شویم تا که طور که کلم الله آمد مخاطبه طوری که دامنم بگرفته ست و می کشد عشقی چنانک گرسنه گیرد کنار کندوری ز دست عشق کی جسته ست تا جهد دل من به قبض عشق بود قبضه قلاجوری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۴ مسلم آمد یار مرا دل افروزی چه عشق داد مرا فضل حق زهی روزی اگر سرم برود گو برو مرا سر اوست رهیدم از کله و از سر و کله دوزی دهان به گوش من آورد و گفت در گوشم یکی حدیث بیاموزمت بیاموزی چو آهوی ختنی خون تو شود همه مشک اگر دمی بچری تو ز ما به خوش پوزی چو جان جان شده ای ننگ جان و تن چه کشی چو کان زر شده ای حبه ای چه اندوزی به سوی مجلس خوبان بکش حریفان را به خضر و چشمه حیوان بکن قلاوزی شراب لعل رسیده ست نیست انگوری شکر نثار شد و نیست این شکر خوزی هوا و حرص یکی آتشیست تو بازی بپر گزاف پر و بال را چه می سوزی خمش که خلق ندانند بانگ را ز صدا توی که دانی پیروزه را ز پیروزی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۵ بیا بیا که تو از نادرات ایامی برادری پدری مادری دلارامی به نام خوب تو مرده ز گور برخیزد گزاف نیست برادر چنین نکونامی تو فضل و رحمت حقی که هر که در تو گریخت قبول می کنیش با کژی و با خامی همی زیم به ستیزه و این هم از گولی ست که تا مرا نکشی ای هوس نیارامی به هیچ نقش نگنجی ولیک تقدیرا اگر به نقش درآیی عجب گل اندامی گهی فراق نمایی و چاره آموزی گهی رسول فرستی و جان پیغامی درون روزن دل چون فتاد شعله شمع بداند این دل شب رو که بر سر بامی مرادم آنکه شود سایه و آفتاب یکی که تا ز عشق نمایم تمام خوش کامی محال جوی و محالم بدین گناه مرا قبول می نکند هیچ عالم و عامی تو هم محال ننوشی و معتقد نشوی برو برو که مرید عقول و احلامی اگر ز خسرو جان ها حلاوتی یابی محال هر دو جهان را چو من درآشامی ور از طبیب طبیبان گوارشی یابی مکاشفی تو بخوان خدا نه اوهامی برآ ز مشرق تبریز شمس دین بخرام که بر ممالک هر دو جهان چو بهرامی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۶ بلندتر شده ست آفتاب انسانی زهی حلاوت و مستی و عشق و آسانی جهان ز نور تو ناچیز شد چه چیزی تو طلسم دلبری یی یا تو گنج جانانی زهی قلم که تو را نقش کرد در صورت که نامه همه را نانبشته می خوانی برون بری تو ز خرگاه شش جهت جان را چو جان نماند بر جاش عشق بنشانی دلا چو باز شهنشاه صید کرد تو را تو ترجمان بگ سر زبان مرغانی چه ترجمان که کنون بس بلند سیمرغی که آفت نظر جان صد سلیمانی درید چارق ایمان و کفر در طلبت هزارساله از آن سوی کفر و ایمانی به هر سحر که درخشی خروس جان گوید بیا که جان و جهانی برو که سلطانی چو روح من بفزوده ست شمس تبریزی به سوی او برم از باغ روح ریحانی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۴ مسلم آمد یار مرا دل افروزی چه عشق داد مرا فضل حق زهی روزی اگر سرم برود گو برو مرا سر اوست رهیدم از کله و از سر و کله دوزی دهان به گوش من آورد و گفت در گوشم یکی حدیث بیاموزمت بیاموزی چو آهوی ختنی خون تو شود همه مشک اگر دمی بچری تو ز ما به خوش پوزی چو جان جان شده ای ننگ جان و تن چه کشی چو کان زر شده ای حبه ای چه اندوزی به سوی مجلس خوبان بکش حریفان را به خضر و چشمه حیوان بکن قلاوزی شراب لعل رسیده ست نیست انگوری شکر نثار شد و نیست این شکر خوزی هوا و حرص یکی آتشیست تو بازی بپر گزاف پر و بال را چه می سوزی خمش که خلق ندانند بانگ را ز صدا توی که دانی پیروزه را ز پیروزی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۵ بیا بیا که تو از نادرات ایامی برادری پدری مادری دلارامی به نام خوب تو مرده ز گور برخیزد گزاف نیست برادر چنین نکونامی تو فضل و رحمت حقی که هر که در تو گریخت قبول می کنیش با کژی و با خامی همی زیم به ستیزه و این هم از گولی ست که تا مرا نکشی ای هوس نیارامی به هیچ نقش نگنجی ولیک تقدیرا اگر به نقش درآیی عجب گل اندامی گهی فراق نمایی و چاره آموزی گهی رسول فرستی و جان پیغامی درون روزن دل چون فتاد شعله شمع بداند این دل شب رو که بر سر بامی مرادم آنکه شود سایه و آفتاب یکی که تا ز عشق نمایم تمام خوش کامی محال جوی و محالم بدین گناه مرا قبول می نکند هیچ عالم و عامی تو هم محال ننوشی و معتقد نشوی برو برو که مرید عقول و احلامی اگر ز خسرو جان ها حلاوتی یابی محال هر دو جهان را چو من درآشامی ور از طبیب طبیبان گوارشی یابی مکاشفی تو بخوان خدا نه اوهامی برآ ز مشرق تبریز شمس دین بخرام که بر ممالک هر دو جهان چو بهرامی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۶ بلندتر شده ست آفتاب انسانی زهی حلاوت و مستی و عشق و آسانی جهان ز نور تو ناچیز شد چه چیزی تو طلسم دلبری یی یا تو گنج جانانی زهی قلم که تو را نقش کرد در صورت که نامه همه را نانبشته می خوانی برون بری تو ز خرگاه شش جهت جان را چو جان نماند بر جاش عشق بنشانی دلا چو باز شهنشاه صید کرد تو را تو ترجمان بگ سر زبان مرغانی چه ترجمان که کنون بس بلند سیمرغی که آفت نظر جان صد سلیمانی درید چارق ایمان و کفر در طلبت هزارساله از آن سوی کفر و ایمانی به هر سحر که درخشی خروس جان گوید بیا که جان و جهانی برو که سلطانی چو روح من بفزوده ست شمس تبریزی به سوی او برم از باغ روح ریحانی

%0
10 Bölüm