Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ - Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۳ سرسبزی باغ و گلشن و شمشادی رقاص کن دلی و اصل شادی ای آنکه هزار مرده را جان دادی شاگرد تو می شوم که بس استادی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۴ سرمستم و سرمستم و سرمست کسی می خوردم و می خوردم و از دست کسی همچون قدحم شکست وانگه پرکرد آخر ز گزاف نیست اشکست کسی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۵ سوگند همی خورد پریر آن ساقی می گفت به حق صحبت مشتاقی گر باده دهم به شهری و آفاقی عقلی نگذارم به جهان من باقی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۶ شادی شادی و ای حریفان شادی زان سوسن آزاد هزار آزادی می گفت که دادی عاشقی من دادم آری دادی مها و دادی دادی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۷ شب رفت و دلت نگشت سیر ای ایچی دست تو اگر نگیرد آن مه هیچی خفتند حریفان همه چاره ات اینست کاندر می لعل و در سر خود پیچی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۸ شمشیر اگر گردن جان ببریدی بل احیاء بربهم که شنیدی روح یحیی اگر نه باقی بودی در خون سر او سه ماه کی گردیدی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۹ شمعی است دل مراد افروختنی چاکیست ز هجر دوست بردوختنی ای بی خبر از ساختن و سوختنی عشق آمدنی بود نه آموختنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۰ صد روز دراز گر به هم پیوندی جان را نشود از این فغان خرسندی ای آن که به این حدیث ما می خندی مجنون نشدی هنوز دانشمندی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۱ عاشق شوی ای دل و ز جان اندیشی دزدی کنی و ز پاسبان اندیشی دعوی محبت کنی ای بی معنی وانگه ز زبان این و آن اندیشی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۲ عالم سبز است و هر طرف بستانی از عکس جمال گل رخی خندانی هر سو گهریست مشتعل از کانی هر سو جانیست متصل با جانی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۳ عاینت حمامة تحاکی حالی تبکی و تصیح فوق غصن عالی او ناله همی کرد و منش می گفتم می نال بر این پرده که خوش می نالی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۴ عشق آن نبود که هر زمان برخیزی وز زیر دو پای خویش گردانگیزی عشق آن باشد که چون درآیی به سماع جان در بازی وز دو جهان برخیزی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۵ عشقت صنما چه دلبریها کردی در کشتن بنده ساحریها کردی بخشی همه عشقت به سمرقند دلم آگاه نی چه کافریها کردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۶ عید آمد و عید بس مبارک عیدی گر گردون را دهان بدی خندیدی این هست ولیک اگر ز من بشنیدی افسوس که عید عید ما را دیدی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۷ عید آمد و هرکس قدری مقداری آراسته خود را ز پی دیداری ما را چو توی عید بکن تیماری ای خلعت گل فکنده بر هر خاری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۸ غم را دیدم گرفته جام دردی گفتم که غما خبر بود رخ زردی گفتا چکنم که شادیی آوردی بازار مرا خراب و کاسد کردی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۳ سرسبزی باغ و گلشن و شمشادی رقاص کن دلی و اصل شادی ای آنکه هزار مرده را جان دادی شاگرد تو می شوم که بس استادی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۴ سرمستم و سرمستم و سرمست کسی می خوردم و می خوردم و از دست کسی همچون قدحم شکست وانگه پرکرد آخر ز گزاف نیست اشکست کسی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۵ سوگند همی خورد پریر آن ساقی می گفت به حق صحبت مشتاقی گر باده دهم به شهری و آفاقی عقلی نگذارم به جهان من باقی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۶ شادی شادی و ای حریفان شادی زان سوسن آزاد هزار آزادی می گفت که دادی عاشقی من دادم آری دادی مها و دادی دادی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۷ شب رفت و دلت نگشت سیر ای ایچی دست تو اگر نگیرد آن مه هیچی خفتند حریفان همه چاره ات اینست کاندر می لعل و در سر خود پیچی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۸ شمشیر اگر گردن جان ببریدی بل احیاء بربهم که شنیدی روح یحیی اگر نه باقی بودی در خون سر او سه ماه کی گردیدی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۹ شمعی است دل مراد افروختنی چاکیست ز هجر دوست بردوختنی ای بی خبر از ساختن و سوختنی عشق آمدنی بود نه آموختنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۰ صد روز دراز گر به هم پیوندی جان را نشود از این فغان خرسندی ای آن که به این حدیث ما می خندی مجنون نشدی هنوز دانشمندی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۱ عاشق شوی ای دل و ز جان اندیشی دزدی کنی و ز پاسبان اندیشی دعوی محبت کنی ای بی معنی وانگه ز زبان این و آن اندیشی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۲ عالم سبز است و هر طرف بستانی از عکس جمال گل رخی خندانی هر سو گهریست مشتعل از کانی هر سو جانیست متصل با جانی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۳ عاینت حمامة تحاکی حالی تبکی و تصیح فوق غصن عالی او ناله همی کرد و منش می گفتم می نال بر این پرده که خوش می نالی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۴ عشق آن نبود که هر زمان برخیزی وز زیر دو پای خویش گردانگیزی عشق آن باشد که چون درآیی به سماع جان در بازی وز دو جهان برخیزی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۵ عشقت صنما چه دلبریها کردی در کشتن بنده ساحریها کردی بخشی همه عشقت به سمرقند دلم آگاه نی چه کافریها کردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۶ عید آمد و عید بس مبارک عیدی گر گردون را دهان بدی خندیدی این هست ولیک اگر ز من بشنیدی افسوس که عید عید ما را دیدی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۷ عید آمد و هرکس قدری مقداری آراسته خود را ز پی دیداری ما را چو توی عید بکن تیماری ای خلعت گل فکنده بر هر خاری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۸ غم را دیدم گرفته جام دردی گفتم که غما خبر بود رخ زردی گفتا چکنم که شادیی آوردی بازار مرا خراب و کاسد کردی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۹ غمهای مرا همه بناغم داری واندر غم خود همچو بناغم داری گویی که تراام و چرا غم داری ترسم که نباشی و چراغم داری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱۰ کافر نشدی حدیث ایمان چکنی بی جان نشدی حدیث جانان چکنی در عربده نفس رکیکی تو هنوز بیهوده حدیث سر سلطان چکنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱۱ گاه از غم او دست ز جان می شویی گه قصه آ به درد دل می گویی سرگشته چرا گرد جهان می پویی کو از تو برون نیست کرا می جویی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱۲ گر آنکه امین و محرم این رازی در بازی بیدلان مکن طنازی بازیست ولیک آتش راستیش بس عاشق را که کشت بازی بازی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱۳ گر بگریزی چو آهوان بگریزی ور بستیزی چون آهنان بستیزی زان شاخ گلی که ما درآویخته ایم ای مرغک زیرک به دو پا آویزی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱۴ گر تو نکنی سلام ما را در پی چون جمله نشاطی و سلامی چون می چوپان جهانی و امان جانها دفع گرگی گر نکنی هی هی هی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱۵ گر خار بدین دیده چون جوی زنی ور تیر جفا بر دل چون موی زنی من دست ز دامن تو کوته نکنم گر همچو دفم هزار بر روی زنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱۶ گر خوب نیم خوب پرستم باری ور باده نیم ز باده مستم باری گر نیستم از اهل مناجات رواست از اهل خرابات تو هستم باری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱۷ گر داد کنی درخور خود داد کنی بیچاره کسی را که تواش یاد کنی گفتی تو که بسیار بیادت کردم من میدانم که چون مرا یاد کنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱۸ گر درد دلم به نقش پیدا بودی هر ذره ز غم سیاه سیما بودی ور راه به سوی گوهر ما بودی هر قطره ز جوش همچو دریا بودی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱۹ گر سوزش سینه را به کس می داری وز مهر ضمیر پر هوس می داری باید که چو ناله تو آرام دلست آن ناله قرین هر نفس می داری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲۰ گر صید خدا شوی ز غم رسته شوی ور در صفت خویش روی بسته شوی میدان که وجود تو حجاب ره تست با خود منشین که هر زمان خسته شوی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲۱ گر عاشق روی قیصر روم شوی امید بود که حی قیوم شوی از هجر مگو به پیش سلطان وصال میترس کزین حدیث محروم شوی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲۲ گر عاشق زار روی تو نیستمی چندان به در سرای تو نه ایستمی گفتی که مایست بردرم خیز برو ای دوست اگر نه ایستمی نیستمی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲۳ گر عقل به کوی دوست رهبر نبدی روی عاشق چنین مزعفر نبدی گر آنکه صدف را غم گوهر نبدی بگشاده لب و عاشق و مضطر نبدی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲۴ گر قدر کمال خویش بشناختمی دامان خود از خاک بپرداختمی خالی و سبک بر آسمان تاختمی سر بر فلک نهم برافراختمی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰۹ غمهای مرا همه بناغم داری واندر غم خود همچو بناغم داری گویی که تراام و چرا غم داری ترسم که نباشی و چراغم داری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱۰ کافر نشدی حدیث ایمان چکنی بی جان نشدی حدیث جانان چکنی در عربده نفس رکیکی تو هنوز بیهوده حدیث سر سلطان چکنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱۱ گاه از غم او دست ز جان می شویی گه قصه آ به درد دل می گویی سرگشته چرا گرد جهان می پویی کو از تو برون نیست کرا می جویی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱۲ گر آنکه امین و محرم این رازی در بازی بیدلان مکن طنازی بازیست ولیک آتش راستیش بس عاشق را که کشت بازی بازی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱۳ گر بگریزی چو آهوان بگریزی ور بستیزی چون آهنان بستیزی زان شاخ گلی که ما درآویخته ایم ای مرغک زیرک به دو پا آویزی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱۴ گر تو نکنی سلام ما را در پی چون جمله نشاطی و سلامی چون می چوپان جهانی و امان جانها دفع گرگی گر نکنی هی هی هی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱۵ گر خار بدین دیده چون جوی زنی ور تیر جفا بر دل چون موی زنی من دست ز دامن تو کوته نکنم گر همچو دفم هزار بر روی زنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱۶ گر خوب نیم خوب پرستم باری ور باده نیم ز باده مستم باری گر نیستم از اهل مناجات رواست از اهل خرابات تو هستم باری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱۷ گر داد کنی درخور خود داد کنی بیچاره کسی را که تواش یاد کنی گفتی تو که بسیار بیادت کردم من میدانم که چون مرا یاد کنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱۸ گر درد دلم به نقش پیدا بودی هر ذره ز غم سیاه سیما بودی ور راه به سوی گوهر ما بودی هر قطره ز جوش همچو دریا بودی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱۹ گر سوزش سینه را به کس می داری وز مهر ضمیر پر هوس می داری باید که چو ناله تو آرام دلست آن ناله قرین هر نفس می داری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲۰ گر صید خدا شوی ز غم رسته شوی ور در صفت خویش روی بسته شوی میدان که وجود تو حجاب ره تست با خود منشین که هر زمان خسته شوی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲۱ گر عاشق روی قیصر روم شوی امید بود که حی قیوم شوی از هجر مگو به پیش سلطان وصال میترس کزین حدیث محروم شوی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲۲ گر عاشق زار روی تو نیستمی چندان به در سرای تو نه ایستمی گفتی که مایست بردرم خیز برو ای دوست اگر نه ایستمی نیستمی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲۳ گر عقل به کوی دوست رهبر نبدی روی عاشق چنین مزعفر نبدی گر آنکه صدف را غم گوهر نبدی بگشاده لب و عاشق و مضطر نبدی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲۴ گر قدر کمال خویش بشناختمی دامان خود از خاک بپرداختمی خالی و سبک بر آسمان تاختمی سر بر فلک نهم برافراختمی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲۵ گر گفتن اسرار تو امکان بودی پست و بالا همه گلستان بودی گر غیرت نخوت نه در ایام بدی هر فرعونی موسی عمران بودی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲۶ گر مجلس انس را به کار آمدمی هردم بدر تو بنده وار آمدمی گر آفت تصدیع نبودی و ملال هر روز برت هزار بار آمدمی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲۷ گر من مستم ز روی بدکرداری ای خواجه برو تو عاقل و هشیاری تو غره به طاعتی و طاعت داری این آن سر پل نیست که می پنداری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲۸ گر نقل و کباب و باده ناب خوری میدان که به خواب در همی آب خوری چون برخیزی ز خواب باشی تشنه سودت ندهد آب که در خواب خوری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲۹ گرنه حذر از غیرت مردان کنمی آن کار که دوش گفته ام آن کنمی ور رشک نبودی همه هشیاران را بی خویش و خراب و مست و حیران کنمی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳۰ گرنه کشش یار مرا یار بدی با شاه و گدا مرا کجا کاربدی گرنه کرم قدیم بسیار بدی کی یوسف جان میان بازار بدی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳۱ گر هیچ نشانه نیست اندر وادی بسیار امیدهاست در نومیدی ای دل مبر امید که در روضه جان خرما دهی ار نیز درخت بیدی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳۲ گر یک نفسی واقف اسرار شوی جانبازی را به جان خریدار شوی تا مست خودی تو تا ابد تیره ستی چون مست از او شوی تو هشیار شوی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳۳ گر یک ورق از کتاب ما برخوانی حیران ابد شوی زهی حیرانی گر یک نفسی به درس دل بنشینی استادان را به درس خود بنشانی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳۴ گفتم به طبیب دارویی فرمایی نبضم بگرفت از سر دانایی گفتا که چه درد می کند بنمایی بردم دستش سوی دل سودایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳۵ گفتم صنما مگر که جانان منی اکنون که همی نظر کنم جان منی مرتد گردم گر ز تو من برگردی ای جان جهان تو کفر و ایمان منی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳۶ گفتم صنمی شدی که جان را وطنی گفتا که حدیث جان مکن گر ز منی گفتم که به تیغ حجتم چند زنی گفتا که هنوز عاشق خویشتنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳۷ گفتم چونی مها خوشی محزونی گفتا مه را کسی نپرسد چونی چون باشد طلعت مه گردونی تابان و لطیف و خوبی و موزونی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳۸ گفتم که دلا تو در بلا افتادی گفتا که خوشم تو به کجا افتادی گفتم که دماغ را دوا باید گفت دیوانه توی که در دوا افتادی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳۹ گفتم که کدامست طریق هستی دل گفت طریق هستی اندر پستی پس گفتم دل چرا ز پستی برمد گفتا زانرو که در درین دربستی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴۰ گفتند که هست یار را شور وشری گفتم که دوم بار بگو خوش خبری گفتا ترش است روی خوبش قدری گفتم که زهی تهمت کژ بر شکری

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲۵ گر گفتن اسرار تو امکان بودی پست و بالا همه گلستان بودی گر غیرت نخوت نه در ایام بدی هر فرعونی موسی عمران بودی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲۶ گر مجلس انس را به کار آمدمی هردم بدر تو بنده وار آمدمی گر آفت تصدیع نبودی و ملال هر روز برت هزار بار آمدمی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲۷ گر من مستم ز روی بدکرداری ای خواجه برو تو عاقل و هشیاری تو غره به طاعتی و طاعت داری این آن سر پل نیست که می پنداری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲۸ گر نقل و کباب و باده ناب خوری میدان که به خواب در همی آب خوری چون برخیزی ز خواب باشی تشنه سودت ندهد آب که در خواب خوری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲۹ گرنه حذر از غیرت مردان کنمی آن کار که دوش گفته ام آن کنمی ور رشک نبودی همه هشیاران را بی خویش و خراب و مست و حیران کنمی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳۰ گرنه کشش یار مرا یار بدی با شاه و گدا مرا کجا کاربدی گرنه کرم قدیم بسیار بدی کی یوسف جان میان بازار بدی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳۱ گر هیچ نشانه نیست اندر وادی بسیار امیدهاست در نومیدی ای دل مبر امید که در روضه جان خرما دهی ار نیز درخت بیدی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳۲ گر یک نفسی واقف اسرار شوی جانبازی را به جان خریدار شوی تا مست خودی تو تا ابد تیره ستی چون مست از او شوی تو هشیار شوی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳۳ گر یک ورق از کتاب ما برخوانی حیران ابد شوی زهی حیرانی گر یک نفسی به درس دل بنشینی استادان را به درس خود بنشانی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳۴ گفتم به طبیب دارویی فرمایی نبضم بگرفت از سر دانایی گفتا که چه درد می کند بنمایی بردم دستش سوی دل سودایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳۵ گفتم صنما مگر که جانان منی اکنون که همی نظر کنم جان منی مرتد گردم گر ز تو من برگردی ای جان جهان تو کفر و ایمان منی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳۶ گفتم صنمی شدی که جان را وطنی گفتا که حدیث جان مکن گر ز منی گفتم که به تیغ حجتم چند زنی گفتا که هنوز عاشق خویشتنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳۷ گفتم چونی مها خوشی محزونی گفتا مه را کسی نپرسد چونی چون باشد طلعت مه گردونی تابان و لطیف و خوبی و موزونی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳۸ گفتم که دلا تو در بلا افتادی گفتا که خوشم تو به کجا افتادی گفتم که دماغ را دوا باید گفت دیوانه توی که در دوا افتادی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳۹ گفتم که کدامست طریق هستی دل گفت طریق هستی اندر پستی پس گفتم دل چرا ز پستی برمد گفتا زانرو که در درین دربستی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴۰ گفتند که هست یار را شور وشری گفتم که دوم بار بگو خوش خبری گفتا ترش است روی خوبش قدری گفتم که زهی تهمت کژ بر شکری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴۱ گفتی که تو دیوانه و مجنون خویی دیوانه توی که عقل از من جویی گفتی که چه بی شرم و چه آهن رویی آیینه کند همیشه آهن رویی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴۲ گوهر چه بود به بحر او جز سنگی گردون چه بود بر در او سرهنگی از دولت دوست هیچ چیزم کم نیست جز صبر که از صبر ندارم رنگی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴۳ گویی که مگر به باغ رز رشته امی یا بر رخ خویش زعفران کشته امی آن وعده که کرده ای رها می نکند ور نی خود را به رایگان کشته امی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴۴ کی پست شود آنکه بلندش تو کنی شادان بود آنجا که نژندش تو کنی گردون سرافراشته صد بوسه زند هر روز بر آن پای که بندش تو کنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴۵ کیوان گردی چو گرد مردان گردی مردی گردی چو گرد مردان گردی لعلی گردی چو گرد این کان گردی جانی گردی چو گرد جانان گردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴۶ لب بر لب هر بوسه ربایی بنهی نوبت چو به ما رسد بهایی بنهی جرم همه را عفو کنی بی سببی وین جرم مرا تو دست و پایی بنهی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴۷ مادام که در راه هوا و هوسی از کعبه وصل هردمی باز پسی در بادیه طلب چو جهدی بنمای باشد که به کعبه وصالش برسی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴۸ ما را ز هوای خویش دف زن کردی صد دریا را ز خویش کف زن کردی آن وسوسه ای را که ز لاحول دمید در کشتی ما دلبر وصف زن کردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴۹ ماننده گل ز اصل خندان زادی وز طالع و بخت خویش شادی شادی سرسبز چو شاخ گل و آزاده چو سرو سروی عجبی که از زمین آزادی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵۰ ماه آمد پیش او که تو جان منی گفتش که تو کمترین غلامان منی هر چند بدان جمع تکبر می کرد می داشت طمع که گویمش آن منی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵۱ ماییم در این زمان زمین پیمایی بگذاشته هر شهر به شهر آرایی چون کشتی یاوه گشته در دریایی هر روز به منزلی و هرشب جایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵۲ ماییم و هوای روی شاهنشاهی در آب حیات عشق او چون ماهی بیگاه شده است روز ما را صبح است فریاد از این ولوله بیگاهی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵۳ مردی که فلک رخنه کند از دردی مردی که خداش کاشکی ناوردی غبن است و هزار غبن کاین خلق لقب آن را مردی نهند و این را مردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵۴ مرغان ز قفس قفس ز مرغان خالی تو مرغ کجایی که چنین خوشحالی از ناله تو بوی بقا می آید می نال بر این پرده که خوش می نالی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵۵ مست است خبر از تو و یا خود خبری خیره است نظر در تو و با تو نظری درهم شده خانه دل از حور و پری وز دیده تو از گو شککی می نگری

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴۱ گفتی که تو دیوانه و مجنون خویی دیوانه توی که عقل از من جویی گفتی که چه بی شرم و چه آهن رویی آیینه کند همیشه آهن رویی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴۲ گوهر چه بود به بحر او جز سنگی گردون چه بود بر در او سرهنگی از دولت دوست هیچ چیزم کم نیست جز صبر که از صبر ندارم رنگی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴۳ گویی که مگر به باغ رز رشته امی یا بر رخ خویش زعفران کشته امی آن وعده که کرده ای رها می نکند ور نی خود را به رایگان کشته امی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴۴ کی پست شود آنکه بلندش تو کنی شادان بود آنجا که نژندش تو کنی گردون سرافراشته صد بوسه زند هر روز بر آن پای که بندش تو کنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴۵ کیوان گردی چو گرد مردان گردی مردی گردی چو گرد مردان گردی لعلی گردی چو گرد این کان گردی جانی گردی چو گرد جانان گردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴۶ لب بر لب هر بوسه ربایی بنهی نوبت چو به ما رسد بهایی بنهی جرم همه را عفو کنی بی سببی وین جرم مرا تو دست و پایی بنهی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴۷ مادام که در راه هوا و هوسی از کعبه وصل هردمی باز پسی در بادیه طلب چو جهدی بنمای باشد که به کعبه وصالش برسی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴۸ ما را ز هوای خویش دف زن کردی صد دریا را ز خویش کف زن کردی آن وسوسه ای را که ز لاحول دمید در کشتی ما دلبر وصف زن کردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴۹ ماننده گل ز اصل خندان زادی وز طالع و بخت خویش شادی شادی سرسبز چو شاخ گل و آزاده چو سرو سروی عجبی که از زمین آزادی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵۰ ماه آمد پیش او که تو جان منی گفتش که تو کمترین غلامان منی هر چند بدان جمع تکبر می کرد می داشت طمع که گویمش آن منی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵۱ ماییم در این زمان زمین پیمایی بگذاشته هر شهر به شهر آرایی چون کشتی یاوه گشته در دریایی هر روز به منزلی و هرشب جایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵۲ ماییم و هوای روی شاهنشاهی در آب حیات عشق او چون ماهی بیگاه شده است روز ما را صبح است فریاد از این ولوله بیگاهی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵۳ مردی که فلک رخنه کند از دردی مردی که خداش کاشکی ناوردی غبن است و هزار غبن کاین خلق لقب آن را مردی نهند و این را مردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵۴ مرغان ز قفس قفس ز مرغان خالی تو مرغ کجایی که چنین خوشحالی از ناله تو بوی بقا می آید می نال بر این پرده که خوش می نالی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵۵ مست است خبر از تو و یا خود خبری خیره است نظر در تو و با تو نظری درهم شده خانه دل از حور و پری وز دیده تو از گو شککی می نگری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵۶ من با تو چنین سوخته خرمن تا کی وز ما تو چنین کشیده دامن تا کی این کار به کام دشمنانم تا چند من در غم تو تو فارغ از من تا کی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵۷ من بادم و تو برگ نلرزی چکنی کاری که منت دهم نورزی چکنی چون سنگ زدم سبوی تو بشکستم صد گوهر و صد بحر نیرزی چکنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵۸ من بی دلم ای نگار و تو دلداری شاید که بهر سخن ز من نازاری یا آن دل من که برده ای بازدهی یا هر چه کنم ز بیدلی برداری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵۹ من پیر فنا بدم جوانم کردی من مرده بدم ز زندگانم کردی می ترسیدم که گم شوم در ره تو اکنون نشوم گم که نشانم کردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۰ من جان تو نیستم مگو جان غلطی من جان جنیدستم و سری سقطی کی باشم جان هر خری کوردلی کو باز نداند سقطی از سخطی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۱ من جمله خطا کنم صوابم تو بسی مقصود از این عمر خرابم تو بسی من می دانم که چون بخواهم رفتن پرسند چه کرده ای جوابم تو بسی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۲ من خشک لب ار با تو دم تر زدمی در عشق تو عالمی به هم برزدمی یک بوسه اگر لبم توانستی داد بر پای تو دستک ز بر سر زدمی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۳ من دوش به خواب در بدیدم قمری دریا صفتی عجایبی سیم بری امروز بگرد هر دری میگردم کز یارک دوشینه چه دارد خبری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۴ من دوش به کاسه رباب سحری می نالیدم ترانه کاسه گری با کاسه می درآمد آن رشک پری گفتا که اگر کاسه زنی کوزه خری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۵ من ذره بدم ز کوه بیشم کردی پس مانده بدم از همه پیشم کردی درمان دل خراب و ریشم کردی سرمستک و دستک زن خویشم کردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۶ من من نیم و اگر دمی من منمی این عالم را چو ذره بر هم زنمی گر آن منمی که دل ز من برکنده است خود را چو درخت از زمین برکنمی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۷ مه دوش به بالین تو آمد به سرای گفتم که ز غیرتش بکوبم سر و پای مه کیست که او با تو نشیند یک جای شب گرد جهان دیده و انگشت نمای مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۸ مهمان دو دیده شد خیالت گذری در دیده وطن ساخت ز نیکو گهری ساقی خیال شد دو دیده میگفت مهمان منی به آب چندان که خوری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۹ میدان و مگو تا نشود رسوایی زیبایی مرد هست در تنهایی گفتا که چه حاجتست اینجا ملکی است کو موی همی شکافد از بینایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۰ می فرماید خدا که ای هرجایی از عام ببر که خاص آن مایی با ما خو کن که عاقبت آن دلدار پیشت آید شبانگه تنهایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۱ ناخوانده به هرجا که روی غم باشی ور خوانده روی تو محرم آن دم باشی تا کافر را خدا نخواند نرود شرمت بادا ز کافری کم باشی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵۶ من با تو چنین سوخته خرمن تا کی وز ما تو چنین کشیده دامن تا کی این کار به کام دشمنانم تا چند من در غم تو تو فارغ از من تا کی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵۷ من بادم و تو برگ نلرزی چکنی کاری که منت دهم نورزی چکنی چون سنگ زدم سبوی تو بشکستم صد گوهر و صد بحر نیرزی چکنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵۸ من بی دلم ای نگار و تو دلداری شاید که بهر سخن ز من نازاری یا آن دل من که برده ای بازدهی یا هر چه کنم ز بیدلی برداری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵۹ من پیر فنا بدم جوانم کردی من مرده بدم ز زندگانم کردی می ترسیدم که گم شوم در ره تو اکنون نشوم گم که نشانم کردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۰ من جان تو نیستم مگو جان غلطی من جان جنیدستم و سری سقطی کی باشم جان هر خری کوردلی کو باز نداند سقطی از سخطی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۱ من جمله خطا کنم صوابم تو بسی مقصود از این عمر خرابم تو بسی من می دانم که چون بخواهم رفتن پرسند چه کرده ای جوابم تو بسی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۲ من خشک لب ار با تو دم تر زدمی در عشق تو عالمی به هم برزدمی یک بوسه اگر لبم توانستی داد بر پای تو دستک ز بر سر زدمی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۳ من دوش به خواب در بدیدم قمری دریا صفتی عجایبی سیم بری امروز بگرد هر دری میگردم کز یارک دوشینه چه دارد خبری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۴ من دوش به کاسه رباب سحری می نالیدم ترانه کاسه گری با کاسه می درآمد آن رشک پری گفتا که اگر کاسه زنی کوزه خری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۵ من ذره بدم ز کوه بیشم کردی پس مانده بدم از همه پیشم کردی درمان دل خراب و ریشم کردی سرمستک و دستک زن خویشم کردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۶ من من نیم و اگر دمی من منمی این عالم را چو ذره بر هم زنمی گر آن منمی که دل ز من برکنده است خود را چو درخت از زمین برکنمی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۷ مه دوش به بالین تو آمد به سرای گفتم که ز غیرتش بکوبم سر و پای مه کیست که او با تو نشیند یک جای شب گرد جهان دیده و انگشت نمای مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۸ مهمان دو دیده شد خیالت گذری در دیده وطن ساخت ز نیکو گهری ساقی خیال شد دو دیده میگفت مهمان منی به آب چندان که خوری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۹ میدان و مگو تا نشود رسوایی زیبایی مرد هست در تنهایی گفتا که چه حاجتست اینجا ملکی است کو موی همی شکافد از بینایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۰ می فرماید خدا که ای هرجایی از عام ببر که خاص آن مایی با ما خو کن که عاقبت آن دلدار پیشت آید شبانگه تنهایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۱ ناخوانده به هرجا که روی غم باشی ور خوانده روی تو محرم آن دم باشی تا کافر را خدا نخواند نرود شرمت بادا ز کافری کم باشی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۲ نقاش رخت اگر نه یزدان بودی استاد تو در نقش تو حیران بودی داغ مهرت اگر نه در جان بودی در عشق تو جان بدادن آسان بودی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۳ نومید نیم گرچه ز من ببریدی یا بر سر من یار دگر بگزیدی تا جان دارم غم تو خواهم خوردن بسیار امیدهاست در نومیدی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۴ نی گفت که پای من به گل بود بسی ناگاه بریدند سرم در هوسی نه زخم گران بخوردم از دست کسی معذورم دار اگر بنالم نفسی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۵ نی من منم و نی تو توی نی تو منی هم من منم و هم تو توی هم تو منی من با تو چنانم ای نگار ختنی کاندر غلطم که من توام یا تو منی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۶ واپس مانی ز یار واپس باشی از شاخ درخت بگسلی خس باشی در چشم کسی چو خویش را جای کنی تو مردمک دیده آن کس باشی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۷ وقف است مرا عمر در این مشتاقی احسنت زهی طراوت و رواقی من کف نزنم تا تو نباشی مطرب من می نخورم تا تو نباشی ساقی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۸ هر پاره خاک را چو ماهی کردی وآنگه مه را قرین شاهی کردی آخر ز فراق هر دو آهی کردی زان آه به سوی خویش راهی کردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۹ هر روز پگاه خیمه بر جوی زنی صد نقش تو بر گلشن خوش بوی زنی چون دف دل ما سماع آن گاه کند کش هر نفسی هزار بر روی زنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۰ هر روز ز عاشقی و شیرین رایی من عاشق را پیرهنی فرمایی ای یوسف روزگار ما یعقوبیم پیراهن توست چشم را بینایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۱ هر روز یکی شور بر این جمع زنی بنیاد هزار عاقبت را بکنی تا دور ابد این دوران قایم بود بر جان فقیران کرم از تو تو غنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۲ هرشب که به بنده هم نشین می افتی چون نور مهی که بر زمین می افتی من بنده چشم مست پرخواب توام آن دم که چنان و این چنین می افتی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۳ هرگز به مزاج خود یکی دم نزنی تا از دم خویش گردن غم نزنی هرچند ملولی تو یقین است که تو با اینکه ملولی ز کسی کم نزنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۴ هرگز نبود میل تو کافراشت کنی تا عاشق آنی که فروداشت کنی بسم الله ناگفته تو گویی الحمد ناآمده صبح از طمع چاشت کنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۵ هرکس کسکی دارد و هرکس یاری آن یار وفادار کجا شد باری گر پیش سگی شکر نهی خرواری میل دل او بود سوی مرداری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۶ هرکس کسکی دارد و هرکس یاری هرکس هنری دارد و هرکس کاری ماییم و خیال یار و این گوشه دل چون احمد و بوبکر به گوشه غاری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۷ هر لحظه مها پیش خودم می خوانی احوال همی پرسی و خود می دانی تو سرو روانی و سخن پیش تو باد می گویم و سر به خیره می جنبانی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۲ نقاش رخت اگر نه یزدان بودی استاد تو در نقش تو حیران بودی داغ مهرت اگر نه در جان بودی در عشق تو جان بدادن آسان بودی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۳ نومید نیم گرچه ز من ببریدی یا بر سر من یار دگر بگزیدی تا جان دارم غم تو خواهم خوردن بسیار امیدهاست در نومیدی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۴ نی گفت که پای من به گل بود بسی ناگاه بریدند سرم در هوسی نه زخم گران بخوردم از دست کسی معذورم دار اگر بنالم نفسی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۵ نی من منم و نی تو توی نی تو منی هم من منم و هم تو توی هم تو منی من با تو چنانم ای نگار ختنی کاندر غلطم که من توام یا تو منی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۶ واپس مانی ز یار واپس باشی از شاخ درخت بگسلی خس باشی در چشم کسی چو خویش را جای کنی تو مردمک دیده آن کس باشی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۷ وقف است مرا عمر در این مشتاقی احسنت زهی طراوت و رواقی من کف نزنم تا تو نباشی مطرب من می نخورم تا تو نباشی ساقی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۸ هر پاره خاک را چو ماهی کردی وآنگه مه را قرین شاهی کردی آخر ز فراق هر دو آهی کردی زان آه به سوی خویش راهی کردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷۹ هر روز پگاه خیمه بر جوی زنی صد نقش تو بر گلشن خوش بوی زنی چون دف دل ما سماع آن گاه کند کش هر نفسی هزار بر روی زنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۰ هر روز ز عاشقی و شیرین رایی من عاشق را پیرهنی فرمایی ای یوسف روزگار ما یعقوبیم پیراهن توست چشم را بینایی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۱ هر روز یکی شور بر این جمع زنی بنیاد هزار عاقبت را بکنی تا دور ابد این دوران قایم بود بر جان فقیران کرم از تو تو غنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۲ هرشب که به بنده هم نشین می افتی چون نور مهی که بر زمین می افتی من بنده چشم مست پرخواب توام آن دم که چنان و این چنین می افتی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۳ هرگز به مزاج خود یکی دم نزنی تا از دم خویش گردن غم نزنی هرچند ملولی تو یقین است که تو با اینکه ملولی ز کسی کم نزنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۴ هرگز نبود میل تو کافراشت کنی تا عاشق آنی که فروداشت کنی بسم الله ناگفته تو گویی الحمد ناآمده صبح از طمع چاشت کنی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۵ هرکس کسکی دارد و هرکس یاری آن یار وفادار کجا شد باری گر پیش سگی شکر نهی خرواری میل دل او بود سوی مرداری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۶ هرکس کسکی دارد و هرکس یاری هرکس هنری دارد و هرکس کاری ماییم و خیال یار و این گوشه دل چون احمد و بوبکر به گوشه غاری مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۷ هر لحظه مها پیش خودم می خوانی احوال همی پرسی و خود می دانی تو سرو روانی و سخن پیش تو باد می گویم و سر به خیره می جنبانی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۸ هم دست همه دست زنانم کردی دو گوش کشان همچو کمانم کردی خاییده به هر دهان چو نانم کردی فی الجمله چنان شد که چنانم کردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۹ هم دل به دلستانت رساند روزی هم جان سوی جانانت رساند روزی از دست مده دامن دردی که تو راست کان درد به درمانت رساند روزی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۹۰ همسایگی مست فزاید مستی چون مست شوی باز رهی از هستی در رسته مردان چو نشستی رستی بر باده زنی ز آب و آتش دستی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۹۱ یاد تو کنم میان یادم باشی لب بگشایم در این گشادم باشی گر شاد شوم ضمیر شادم باشی حیله طلبم تو اوستادم باشی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۹۲ یک بوسه ز تو خواستم و شش دادی شاگرد که بودی که چنین استادی خوبی و کرم را چو نکو بنیادی ای دنیا را ز تو هزار آزادی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۹۳ یک دم غم جان دار غم نان تا کی وز پرورش این تن نادان تا کی اندر ره طبل اشکم و نای و گلو این رنج ز نخ به ضرب دندان تا کی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۹۴ یک شفتالو از آن لب عنابی پر کرد جهان ز بوی سیب و آبی هم پرده شب درید و هم پرده روز از عشق رخ خویش زهی بی آبی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۸ هم دست همه دست زنانم کردی دو گوش کشان همچو کمانم کردی خاییده به هر دهان چو نانم کردی فی الجمله چنان شد که چنانم کردی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۹ هم دل به دلستانت رساند روزی هم جان سوی جانانت رساند روزی از دست مده دامن دردی که تو راست کان درد به درمانت رساند روزی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۹۰ همسایگی مست فزاید مستی چون مست شوی باز رهی از هستی در رسته مردان چو نشستی رستی بر باده زنی ز آب و آتش دستی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۹۱ یاد تو کنم میان یادم باشی لب بگشایم در این گشادم باشی گر شاد شوم ضمیر شادم باشی حیله طلبم تو اوستادم باشی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۹۲ یک بوسه ز تو خواستم و شش دادی شاگرد که بودی که چنین استادی خوبی و کرم را چو نکو بنیادی ای دنیا را ز تو هزار آزادی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۹۳ یک دم غم جان دار غم نان تا کی وز پرورش این تن نادان تا کی اندر ره طبل اشکم و نای و گلو این رنج ز نخ به ضرب دندان تا کی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۹۴ یک شفتالو از آن لب عنابی پر کرد جهان ز بوی سیب و آبی هم پرده شب درید و هم پرده روز از عشق رخ خویش زهی بی آبی

End of available text.

%0
7 Bölüm