Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۶ ما را کنار گیر تو را خود کنار نیست عاشق نواختن به خدا هیچ عار نیست بی حد و بی کناری نایی تو در کنار ای بحر بی امان که تو را زینهار نیست زان شب که ماه خویش نمودی به عاشقان چون چرخ بی قرار کسی را قرار نیست جز فیض بحر فضل تو ما را امید نیست جز گوهر ثنای تو ما را نثار نیست تا کار و بار عشق هوای تو دیده ام ما را تحیریست که با کار کار نیست یک میر وانما که تو را او اسیر نیست یک شیر وانما که تو را او شکار نیست مرغان جسته ایم ز صد دام مردوار دامیست دام تو که از این سو مطار نیست آمد رسول عشق تو چون ساقی صبوح با جام باده ای که مر آن را خمار نیست گفتم که ناتوانم و رنجورم از فراق گفتا بگیر هین که گه اعتذار نیست گفتم بهانه نیست تو خود حال من ببین مپذیر عذر بنده اگر زار زار نیست کارم به یک دم آمد از دمدمه جفا هنگام مردنست زمان عقار نیست گفتا که حال خویش فراموش کن بگیر زیرا که عاشقان را هیچ اختیار نیست تا نگذری ز راحت و رنج و ز یاد خویش سوی مقربان وصالت گذار نیست آبی بزن از این می و بنشان غبار هوش جز ماه عشق هر چه بود جز غبار نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۷ ای چنگ پرده های سپاهانم آرزوست وی نای ناله خوش سوزانم آرزوست در پرده حجاز بگو خوش ترانه ای من هدهدم صفیر سلیمانم آرزوست از پرده عراق به عشاق تحفه بر چون راست و بوسلیک خوش الحانم آرزوست آغاز کن حسینی زیرا که مایه گفت کان زیر خرد و زیر بزرگانم آرزوست در خواب کرده ای ز رهاوی مرا کنون بیدار کن به زنگله ام کانم آرزوست این علم موسقی بر من چون شهادتست چون مؤمنم شهادت و ایمانم آرزوست ای عشق عقل را تو پراکنده گوی کن ای عشق نکته های پریشانم آرزوست ای باد خوش که از چمن عشق می رسی بر من گذر که بوی گلستانم آرزوست در نور یار صورت خوبان همی نمود دیدار یار و دیدن ایشانم آرزوست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۸ امروز چرخ را ز مه ما تحیری ست خورشید را ز غیرت رویش تغیری ست صبح وجود را به جز این آفتاب نیست بر ذره ذره وحدت حسنش مقرری ست اما بدان سبب که به هر شام و هر صبوح اشکال نو نماید گویی که دیگری ست اشکال نو به نو چو مناقض نمایدت اندر مناقضات خلافی مستری ست در تو چو جنگ باشد گویی دو لشکر است در تو چو جنگ نبود دانی که لشکری ست اندر خلیل لطف بد آتش نمود آب نمرود قهر بود بر او آب آذری ست گرگی نمود یوسف در چشم حاسدان پنهان شد آنک خوب و شکرلب برادری ست این دست خود همی برد از عشق روی او وان قصد جانش کرده که بس زشت و منکری ست آن پرده از نمد نبود از حسد بود زان پرده دوست را منگر زشت منظری ست دیوی ست نفس تو که حسد جزو وصف اوست تا کل او چگونه قبیحی و مقذری ست آن مار زشت را تو کنون شیر می دهی نک اژدها شود که به طبع آدمی خوری ست ای برق اژدهاکش از آسمان فضل برتاب و برکشش که از او روح مضطری ست بی حرف شو چو دل اگرت صدر آرزوست کز گفت این زبانت چو خواهنده بر دری ست

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۶ ما را کنار گیر تو را خود کنار نیست عاشق نواختن به خدا هیچ عار نیست بی حد و بی کناری نایی تو در کنار ای بحر بی امان که تو را زینهار نیست زان شب که ماه خویش نمودی به عاشقان چون چرخ بی قرار کسی را قرار نیست جز فیض بحر فضل تو ما را امید نیست جز گوهر ثنای تو ما را نثار نیست تا کار و بار عشق هوای تو دیده ام ما را تحیریست که با کار کار نیست یک میر وانما که تو را او اسیر نیست یک شیر وانما که تو را او شکار نیست مرغان جسته ایم ز صد دام مردوار دامیست دام تو که از این سو مطار نیست آمد رسول عشق تو چون ساقی صبوح با جام باده ای که مر آن را خمار نیست گفتم که ناتوانم و رنجورم از فراق گفتا بگیر هین که گه اعتذار نیست گفتم بهانه نیست تو خود حال من ببین مپذیر عذر بنده اگر زار زار نیست کارم به یک دم آمد از دمدمه جفا هنگام مردنست زمان عقار نیست گفتا که حال خویش فراموش کن بگیر زیرا که عاشقان را هیچ اختیار نیست تا نگذری ز راحت و رنج و ز یاد خویش سوی مقربان وصالت گذار نیست آبی بزن از این می و بنشان غبار هوش جز ماه عشق هر چه بود جز غبار نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۷ ای چنگ پرده های سپاهانم آرزوست وی نای ناله خوش سوزانم آرزوست در پرده حجاز بگو خوش ترانه ای من هدهدم صفیر سلیمانم آرزوست از پرده عراق به عشاق تحفه بر چون راست و بوسلیک خوش الحانم آرزوست آغاز کن حسینی زیرا که مایه گفت کان زیر خرد و زیر بزرگانم آرزوست در خواب کرده ای ز رهاوی مرا کنون بیدار کن به زنگله ام کانم آرزوست این علم موسقی بر من چون شهادتست چون مؤمنم شهادت و ایمانم آرزوست ای عشق عقل را تو پراکنده گوی کن ای عشق نکته های پریشانم آرزوست ای باد خوش که از چمن عشق می رسی بر من گذر که بوی گلستانم آرزوست در نور یار صورت خوبان همی نمود دیدار یار و دیدن ایشانم آرزوست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۸ امروز چرخ را ز مه ما تحیری ست خورشید را ز غیرت رویش تغیری ست صبح وجود را به جز این آفتاب نیست بر ذره ذره وحدت حسنش مقرری ست اما بدان سبب که به هر شام و هر صبوح اشکال نو نماید گویی که دیگری ست اشکال نو به نو چو مناقض نمایدت اندر مناقضات خلافی مستری ست در تو چو جنگ باشد گویی دو لشکر است در تو چو جنگ نبود دانی که لشکری ست اندر خلیل لطف بد آتش نمود آب نمرود قهر بود بر او آب آذری ست گرگی نمود یوسف در چشم حاسدان پنهان شد آنک خوب و شکرلب برادری ست این دست خود همی برد از عشق روی او وان قصد جانش کرده که بس زشت و منکری ست آن پرده از نمد نبود از حسد بود زان پرده دوست را منگر زشت منظری ست دیوی ست نفس تو که حسد جزو وصف اوست تا کل او چگونه قبیحی و مقذری ست آن مار زشت را تو کنون شیر می دهی نک اژدها شود که به طبع آدمی خوری ست ای برق اژدهاکش از آسمان فضل برتاب و برکشش که از او روح مضطری ست بی حرف شو چو دل اگرت صدر آرزوست کز گفت این زبانت چو خواهنده بر دری ست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۹ ای مرده ای که در تو ز جان هیچ بوی نیست رو رو که عشق زنده دلان مرده شوی نیست ماننده خزانی هر روز سردتر در تو ز سوز عشق یکی تای موی نیست هرگز خزان بهار شود این مجو محال حاشا بهار همچو خزان زشتخوی نیست روباه لنگ رفت که بر شیر عاشقم گفتم که این به دمدمه و های هوی نیست گیرم که سوز و آتش عشاق نیستت شرمت کجا شدست تو را هیچ روی نیست عاشق چو اژدها و تو یک کرم نیستی عاشق چو گنج ها و تو را یک تسوی نیست از من دو سه سخن شنو اندر بیان عشق گرچه مرا ز عشق سر گفت و گوی نیست اول بدان که عشق نه اول نه آخرست هر سو نظر مکن که از آن سوی سوی نیست گر طالب خری تو در این آخرجهان خر می طلب مسیح از این سوی جوی نیست یکتا شدست عیسی از آن خر به نور دل دل چون شکمبه پرحدث و توی توی نیست با خر میا به میدان زیرا که خرسوار از فارسان حمله و چوگان و گوی نیست هندوی ساقی دل خویشم که بزم ساخت تا ترک غم نتازد کامروز طوی نیست در شهر مست آیم تا جمله اهل شهر دانند کاین زهی ز گدایان کوی نیست آن عشق می فروش قیامت همی کند زان باده ای که درخور خم و سبوی نیست زان می زبان بیابد آن کس که الکنست زان می گلو گشاید آن کش گلوی نیست بس کن چه آرزوست تو را این سخنوری باری مرا ز مستی آن آرزوی نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۰ عاشق آن قند تو جان شکرخای ماست سایه ی زلفین تو در دو جهان جای ماست از قد و بالای اوست عشق که بالا گرفت و آنک بشد غرق عشق قامت و بالای ماست هر گل سرخی که هست از مدد خون ماست هر گل زردی که رست رسته ز صفرای ماست هر چه تصور کنی خواجه که همتاش نیست عاشق و مسکین آن بی ضد و همتای ماست از سبب هجر اوست شب که سیه پوش گشت توی به تو دود شب ز آتش سودای ماست نیست ز من باورت این سخن از شب بپرس تا بدهد شرح آنک فتنه فردای ماست شب چه بود روز نیز شهره و رسوای اوست کاهش مه از غم ماه دل افزای ماست آه که از هر دو کون تا چه نهان بوده ای خه که نهانی چنین شهره و پیدای ماست زان سوی لوح وجود مکتب عشاق بود و آنچ ز لوحش نمود آن همه اسمای ماست اول و پایان راه از اثر پای ماست ناطقه و نفس کل ناله سرنای ماست گر نه کژی همچو چنگ واسطه نای چیست در هوس آن سری اوست که هم پای ماست گرچه که ما هم کژیم در صفت جسم خویش بر سر منشور عشق جسم چو طغرای ماست رخت به تبریز برد مفخر جان شمس دین بازبیاریم زود کان همه کالای ماست

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۹ ای مرده ای که در تو ز جان هیچ بوی نیست رو رو که عشق زنده دلان مرده شوی نیست ماننده خزانی هر روز سردتر در تو ز سوز عشق یکی تای موی نیست هرگز خزان بهار شود این مجو محال حاشا بهار همچو خزان زشتخوی نیست روباه لنگ رفت که بر شیر عاشقم گفتم که این به دمدمه و های هوی نیست گیرم که سوز و آتش عشاق نیستت شرمت کجا شدست تو را هیچ روی نیست عاشق چو اژدها و تو یک کرم نیستی عاشق چو گنج ها و تو را یک تسوی نیست از من دو سه سخن شنو اندر بیان عشق گرچه مرا ز عشق سر گفت و گوی نیست اول بدان که عشق نه اول نه آخرست هر سو نظر مکن که از آن سوی سوی نیست گر طالب خری تو در این آخرجهان خر می طلب مسیح از این سوی جوی نیست یکتا شدست عیسی از آن خر به نور دل دل چون شکمبه پرحدث و توی توی نیست با خر میا به میدان زیرا که خرسوار از فارسان حمله و چوگان و گوی نیست هندوی ساقی دل خویشم که بزم ساخت تا ترک غم نتازد کامروز طوی نیست در شهر مست آیم تا جمله اهل شهر دانند کاین زهی ز گدایان کوی نیست آن عشق می فروش قیامت همی کند زان باده ای که درخور خم و سبوی نیست زان می زبان بیابد آن کس که الکنست زان می گلو گشاید آن کش گلوی نیست بس کن چه آرزوست تو را این سخنوری باری مرا ز مستی آن آرزوی نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۰ عاشق آن قند تو جان شکرخای ماست سایه ی زلفین تو در دو جهان جای ماست از قد و بالای اوست عشق که بالا گرفت و آنک بشد غرق عشق قامت و بالای ماست هر گل سرخی که هست از مدد خون ماست هر گل زردی که رست رسته ز صفرای ماست هر چه تصور کنی خواجه که همتاش نیست عاشق و مسکین آن بی ضد و همتای ماست از سبب هجر اوست شب که سیه پوش گشت توی به تو دود شب ز آتش سودای ماست نیست ز من باورت این سخن از شب بپرس تا بدهد شرح آنک فتنه فردای ماست شب چه بود روز نیز شهره و رسوای اوست کاهش مه از غم ماه دل افزای ماست آه که از هر دو کون تا چه نهان بوده ای خه که نهانی چنین شهره و پیدای ماست زان سوی لوح وجود مکتب عشاق بود و آنچ ز لوحش نمود آن همه اسمای ماست اول و پایان راه از اثر پای ماست ناطقه و نفس کل ناله سرنای ماست گر نه کژی همچو چنگ واسطه نای چیست در هوس آن سری اوست که هم پای ماست گرچه که ما هم کژیم در صفت جسم خویش بر سر منشور عشق جسم چو طغرای ماست رخت به تبریز برد مفخر جان شمس دین بازبیاریم زود کان همه کالای ماست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۱ شاه گشادست رو دیده شه بین که راست باده گلگون شه بر گل و نسرین که راست شاه در این دم به بزم پای طرب درنهاد بر سر زانوی شه تکیه و بالین که راست پیش رخ آفتاب چرخ پیاپی کی زد در تتق ابر تن ماه به تعیین که راست ساغرها می شمرد وی بشده از شمار گر بنشد از شمار ساغر پیشین که راست از اثر روی شه هر نفسی شاهدی سر کشد از لامکان گوید کابین که راست ای بس مرغان آب بر لب دریای عشق سینه صیاد کو دیده شاهین که راست هین که براقان عشق در چمنش می چرند تنگ درآمد وصال لایقشان زین که راست سیمبر خوب عشق رفت به خرگاه دل چهره زر لایق آن بر سیمین که راست خسرو جان شمس دین مفخر تبریزیان در دو جهان همچو او شاه خوش آیین که راست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۲ یوسف کنعانیم روی چو ماهم گواست هیچ کس از آفتاب خط و گواهان نخواست سرو بلندم تو را راست نشانی دهم راستتر از سروقد نیست نشانی راست هست گواه قمر چستی و خوبی و فر شعشعه اختران خط و گواه سماست ای گل و گلزارها کیست گواه شما بوی که در مغزهاست رنگ که در چشم هاست عقل اگر قاضیست کو خط و منشور او دیدن پایان کار صبر و وقار و وفاست عشق اگر محرم است چیست نشان حرم آنک به جز روی دوست در نظر او فناست عالم دون روسپیست چیست نشانی آن آنک حریفیش پیش و آن دگرش در قفاست چونک به راهش کند آن به برش درکشد بوسه او نه از وفاست خلعت او نه از عطاست چیست نشانی آنک هست جهانی دگر نو شدن حال ها رفتن این کهنه هاست روز نو و شام نو باغ نو و دام نو هر نفس اندیشه نو نوخوشی و نوغناست نو ز کجا می رسد کهنه کجا می رود گر نه ورای نظر عالم بی منتهاست عالم چون آب جوست بسته نماید ولیک می رود و می رسد نو نو این از کجاست خامش و دیگر مگو آنک سخن بایدش اصل سخن گو بجو اصل سخن شاه ماست شاه شهی بخش جان مفخر تبریزیان آنک در اسرار عشق همنفس مصطفاست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۳ هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست ما به فلک می رویم عزم تماشا که راست ما به فلک بوده ایم یار ملک بوده ایم باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریم زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست گوهر پاک از کجا عالم خاک از کجا بر چه فرود آمدیت بار کنید این چه جاست بخت جوان یار ما دادن جان کار ما قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست از مه او مه شکافت دیدن او برنتافت ماه چنان بخت یافت او که کمینه گداست بوی خوش این نسیم از شکن زلف اوست شعشعه این خیال زان رخ چون والضحاست در دل ما درنگر هر دم شق قمر کز نظر آن نظر چشم تو آن سو چراست خلق چو مرغابیان زاده ز دریای جان کی کند این جا مقام مرغ کز آن بحر خاست بلک به دریا دریم جمله در او حاضریم ور نه ز دریای دل موج پیاپی چراست آمد موج الست کشتی قالب ببست باز چو کشتی شکست نوبت وصل و لقاست

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۱ شاه گشادست رو دیده شه بین که راست باده گلگون شه بر گل و نسرین که راست شاه در این دم به بزم پای طرب درنهاد بر سر زانوی شه تکیه و بالین که راست پیش رخ آفتاب چرخ پیاپی کی زد در تتق ابر تن ماه به تعیین که راست ساغرها می شمرد وی بشده از شمار گر بنشد از شمار ساغر پیشین که راست از اثر روی شه هر نفسی شاهدی سر کشد از لامکان گوید کابین که راست ای بس مرغان آب بر لب دریای عشق سینه صیاد کو دیده شاهین که راست هین که براقان عشق در چمنش می چرند تنگ درآمد وصال لایقشان زین که راست سیمبر خوب عشق رفت به خرگاه دل چهره زر لایق آن بر سیمین که راست خسرو جان شمس دین مفخر تبریزیان در دو جهان همچو او شاه خوش آیین که راست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۲ یوسف کنعانیم روی چو ماهم گواست هیچ کس از آفتاب خط و گواهان نخواست سرو بلندم تو را راست نشانی دهم راستتر از سروقد نیست نشانی راست هست گواه قمر چستی و خوبی و فر شعشعه اختران خط و گواه سماست ای گل و گلزارها کیست گواه شما بوی که در مغزهاست رنگ که در چشم هاست عقل اگر قاضیست کو خط و منشور او دیدن پایان کار صبر و وقار و وفاست عشق اگر محرم است چیست نشان حرم آنک به جز روی دوست در نظر او فناست عالم دون روسپیست چیست نشانی آن آنک حریفیش پیش و آن دگرش در قفاست چونک به راهش کند آن به برش درکشد بوسه او نه از وفاست خلعت او نه از عطاست چیست نشانی آنک هست جهانی دگر نو شدن حال ها رفتن این کهنه هاست روز نو و شام نو باغ نو و دام نو هر نفس اندیشه نو نوخوشی و نوغناست نو ز کجا می رسد کهنه کجا می رود گر نه ورای نظر عالم بی منتهاست عالم چون آب جوست بسته نماید ولیک می رود و می رسد نو نو این از کجاست خامش و دیگر مگو آنک سخن بایدش اصل سخن گو بجو اصل سخن شاه ماست شاه شهی بخش جان مفخر تبریزیان آنک در اسرار عشق همنفس مصطفاست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۳ هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست ما به فلک می رویم عزم تماشا که راست ما به فلک بوده ایم یار ملک بوده ایم باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریم زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست گوهر پاک از کجا عالم خاک از کجا بر چه فرود آمدیت بار کنید این چه جاست بخت جوان یار ما دادن جان کار ما قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست از مه او مه شکافت دیدن او برنتافت ماه چنان بخت یافت او که کمینه گداست بوی خوش این نسیم از شکن زلف اوست شعشعه این خیال زان رخ چون والضحاست در دل ما درنگر هر دم شق قمر کز نظر آن نظر چشم تو آن سو چراست خلق چو مرغابیان زاده ز دریای جان کی کند این جا مقام مرغ کز آن بحر خاست بلک به دریا دریم جمله در او حاضریم ور نه ز دریای دل موج پیاپی چراست آمد موج الست کشتی قالب ببست باز چو کشتی شکست نوبت وصل و لقاست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۴ نوبت وصل و لقاست نوبت حشر و بقاست نوبت لطف و عطاست بحر صفا در صفاست درج عطا شد پدید غره دریا رسید صبح سعادت دمید صبح چه نور خداست صورت و تصویر کیست این شه و این میر کیست این خرد پیر کیست این همه روپوش هاست چاره روپوش ها هست چنین جوش ها چشمه این نوش ها در سر و چشم شماست در سر خود پیچ لیک هست شما را دو سر این سر خاک از زمین وان سر پاک از سماست ای بس سرهای پاک ریخته در پای خاک تا تو بدانی که سر زان سر دیگر به پاست آن سر اصلی نهان وان سر فرعی عیان دانک پس این جهان عالم بی منتهاست مشک ببند ای سقا می نبرد خنب ما کوزه ادراک ها تنگ از این تنگناست از سوی تبریز تافت شمس حق و گفتمش نور تو هم متصل با همه و هم جداست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۵ کار ندارم جز این کارگه و کارم اوست لاف زنم لاف لاف چونک خریدارم اوست طوطی گویا شدم چون شکرستانم اوست بلبل بویا شدم چون گل و گلزارم اوست پر به ملک برزنم چون پر و بالم از اوست سر به فلک برزنم چون سر و دستارم اوست جان و دلم ساکنست زانک دل و جانم اوست قافله ام ایمنست قافله سالارم اوست بر مثل گلستان رنگرزم خم اوست بر مثل آفتاب تیغ گهردارم اوست خانه جسمم چرا سجده گه خلق شد زانک به روز و به شب بر در و دیوارم اوست دست به دست جز او می نسپارد دلم زانک طبیب غم این دل بیمارم اوست بر رخ هر کس که نیست داغ غلامی او گر پدر من بود دشمن و اغیارم اوست ای که تو مفلس شدی سنگ به دل برزدی صله ز من خواه زانک مخزن و انبارم اوست شاه مرا خوانده است چون نروم پیش شاه منکر او چون شوم چون همه اقرارم اوست گفت خمش چند چند لاف تو و گفت تو من چه کنم ای عزیز گفتن بسیارم اوست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۶ باز درآمد به بزم مجلسیان دوست دوست گرچه غلط می دهد نیست غلط اوست اوست گاه خوش خوش شود گه همه آتش شود تعبیه های عجب یار مرا خوست خوست نقش وفا وی کند پشت به ما کی کند پشت ندارد چو شمع او همگی روست روست پوست رها کن چو مار سر تو برآور ز یار مغز نداری مگر تا کی از این پوست پوست هر کی به جد تمام در هوس ماست ماست هر کی چو سیل روان در طلب جوست جوست از هوس عشق او باغ پر از بلبل ست وز گل رخسار او مغز پر از بوست بوست مفخر تبریزیان شمس حق آگه بود کز غم عشق این تنم بر مثل موست موست

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۴ نوبت وصل و لقاست نوبت حشر و بقاست نوبت لطف و عطاست بحر صفا در صفاست درج عطا شد پدید غره دریا رسید صبح سعادت دمید صبح چه نور خداست صورت و تصویر کیست این شه و این میر کیست این خرد پیر کیست این همه روپوش هاست چاره روپوش ها هست چنین جوش ها چشمه این نوش ها در سر و چشم شماست در سر خود پیچ لیک هست شما را دو سر این سر خاک از زمین وان سر پاک از سماست ای بس سرهای پاک ریخته در پای خاک تا تو بدانی که سر زان سر دیگر به پاست آن سر اصلی نهان وان سر فرعی عیان دانک پس این جهان عالم بی منتهاست مشک ببند ای سقا می نبرد خنب ما کوزه ادراک ها تنگ از این تنگناست از سوی تبریز تافت شمس حق و گفتمش نور تو هم متصل با همه و هم جداست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۵ کار ندارم جز این کارگه و کارم اوست لاف زنم لاف لاف چونک خریدارم اوست طوطی گویا شدم چون شکرستانم اوست بلبل بویا شدم چون گل و گلزارم اوست پر به ملک برزنم چون پر و بالم از اوست سر به فلک برزنم چون سر و دستارم اوست جان و دلم ساکنست زانک دل و جانم اوست قافله ام ایمنست قافله سالارم اوست بر مثل گلستان رنگرزم خم اوست بر مثل آفتاب تیغ گهردارم اوست خانه جسمم چرا سجده گه خلق شد زانک به روز و به شب بر در و دیوارم اوست دست به دست جز او می نسپارد دلم زانک طبیب غم این دل بیمارم اوست بر رخ هر کس که نیست داغ غلامی او گر پدر من بود دشمن و اغیارم اوست ای که تو مفلس شدی سنگ به دل برزدی صله ز من خواه زانک مخزن و انبارم اوست شاه مرا خوانده است چون نروم پیش شاه منکر او چون شوم چون همه اقرارم اوست گفت خمش چند چند لاف تو و گفت تو من چه کنم ای عزیز گفتن بسیارم اوست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۶ باز درآمد به بزم مجلسیان دوست دوست گرچه غلط می دهد نیست غلط اوست اوست گاه خوش خوش شود گه همه آتش شود تعبیه های عجب یار مرا خوست خوست نقش وفا وی کند پشت به ما کی کند پشت ندارد چو شمع او همگی روست روست پوست رها کن چو مار سر تو برآور ز یار مغز نداری مگر تا کی از این پوست پوست هر کی به جد تمام در هوس ماست ماست هر کی چو سیل روان در طلب جوست جوست از هوس عشق او باغ پر از بلبل ست وز گل رخسار او مغز پر از بوست بوست مفخر تبریزیان شمس حق آگه بود کز غم عشق این تنم بر مثل موست موست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۷ آنک چنان می رود ای عجب او جان کیست سخت روان می رود سرو خرامان کیست حلقه آن جعد او سلسله پای کیست زلف چلیپا و شش آفت ایمان کیست در دل ما صورتیست ای عجب آن نقش کیست وین همه بوهای خوش از سوی بستان کیست دیدم آن شاه را آن شه آگاه را گفتم این شاه کیست خسرو و سلطان کیست چون سخن من شنید گفت به خاصان خویش کاین همه درد از کجاست حال پریشان کیست عقل روان سو به سو روح دوان کو به کو دل همه در جست و جو یا رب جویان کیست دل چه نهی بر جهان باش در او میهمان بنده آن شو که او داند مهمان کیست در دل من دار و گیر هست دو صد شاه و میر این دل پرغلغله مجلس و ایوان کیست عرصه دل بی کران گم شده در وی جهان ای دل دریاصفت سینه بیابان کیست غم چه کند با کسی داند غم از کجاست شاد ابد گشت آنک داند شادان کیست ای زده لاف کرم گفته که من محسنم مرگ تو گوید تو را کاین همه احسان کیست آن دم کاین دوستان با تو دگرگون شوند پس تو بدانی که این جمله طلسم آن کیست نقد سخن را بمان سکه سلطان بجو کای زر کامل عیار نقد تو از کان کیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۸ با وی از ایمان و کفر باخبری کافریست آنک از او آگهست از همه عالم بریست آه که چه بی بهره اند باخبران زانک هست چهره او آفتاب طره او عنبریست آه از آن موسیی کانک بدیدش دمی گشته رمیده ز خلق بر مثل سامریست بر عدد ریگ هست در هوسش کوه طور بر عدد اختران ماه ورا مشتریست چشم خلایق از او بسته شد از چشم بند زانک مسلم شده چشم ورا ساحریست اوست یکی کیمیا کز تبش فعل او زرگر عشق ورا بر رخ من زرگریست پای در آتش بنه همچو خلیل ای پسر کآتش از لطف او روضه نیلوفریست چون رخ گلزار او هست چراگاه روح روح از آن لاله زار آه که چون پروریست مفخر جان شمس دین عقل به تبریز یافت آن گهری را که بحر در نظرش سرسریست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۹ ای غم اگر مو شوی پیش منت بار نیست پر شکرست این مقام هیچ تو را کار نیست غصه در آن دل بود کز هوس او تهیست غم همه آن جا رود کان بت عیار نیست ای غم اگر زر شوی ور همه شکر شوی بندم لب گویمت خواجه شکرخوار نیست در دل اگر تنگیست تنگ شکرهای اوست ور سفری در دلست جز بر دلدار نیست ای که تو بی غم نه ای می کن دفع غمش شاد شو از بوی یار کت نظر یار نیست ماه ازل روی او بیت و غزل بوی او بوی بود قسم آنک محرم دیدار نیست

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۷ آنک چنان می رود ای عجب او جان کیست سخت روان می رود سرو خرامان کیست حلقه آن جعد او سلسله پای کیست زلف چلیپا و شش آفت ایمان کیست در دل ما صورتیست ای عجب آن نقش کیست وین همه بوهای خوش از سوی بستان کیست دیدم آن شاه را آن شه آگاه را گفتم این شاه کیست خسرو و سلطان کیست چون سخن من شنید گفت به خاصان خویش کاین همه درد از کجاست حال پریشان کیست عقل روان سو به سو روح دوان کو به کو دل همه در جست و جو یا رب جویان کیست دل چه نهی بر جهان باش در او میهمان بنده آن شو که او داند مهمان کیست در دل من دار و گیر هست دو صد شاه و میر این دل پرغلغله مجلس و ایوان کیست عرصه دل بی کران گم شده در وی جهان ای دل دریاصفت سینه بیابان کیست غم چه کند با کسی داند غم از کجاست شاد ابد گشت آنک داند شادان کیست ای زده لاف کرم گفته که من محسنم مرگ تو گوید تو را کاین همه احسان کیست آن دم کاین دوستان با تو دگرگون شوند پس تو بدانی که این جمله طلسم آن کیست نقد سخن را بمان سکه سلطان بجو کای زر کامل عیار نقد تو از کان کیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۸ با وی از ایمان و کفر باخبری کافریست آنک از او آگهست از همه عالم بریست آه که چه بی بهره اند باخبران زانک هست چهره او آفتاب طره او عنبریست آه از آن موسیی کانک بدیدش دمی گشته رمیده ز خلق بر مثل سامریست بر عدد ریگ هست در هوسش کوه طور بر عدد اختران ماه ورا مشتریست چشم خلایق از او بسته شد از چشم بند زانک مسلم شده چشم ورا ساحریست اوست یکی کیمیا کز تبش فعل او زرگر عشق ورا بر رخ من زرگریست پای در آتش بنه همچو خلیل ای پسر کآتش از لطف او روضه نیلوفریست چون رخ گلزار او هست چراگاه روح روح از آن لاله زار آه که چون پروریست مفخر جان شمس دین عقل به تبریز یافت آن گهری را که بحر در نظرش سرسریست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۹ ای غم اگر مو شوی پیش منت بار نیست پر شکرست این مقام هیچ تو را کار نیست غصه در آن دل بود کز هوس او تهیست غم همه آن جا رود کان بت عیار نیست ای غم اگر زر شوی ور همه شکر شوی بندم لب گویمت خواجه شکرخوار نیست در دل اگر تنگیست تنگ شکرهای اوست ور سفری در دلست جز بر دلدار نیست ای که تو بی غم نه ای می کن دفع غمش شاد شو از بوی یار کت نظر یار نیست ماه ازل روی او بیت و غزل بوی او بوی بود قسم آنک محرم دیدار نیست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۰ ای غم اگر مو شوی پیش منت بار نیست در شکرینه یقین سرکه انکار نیست گر چه تو خون خواره ای رهزن و عیاره ای قبله ما غیر آن دلبر عیار نیست کان شکرهاست او مستی سرهاست او ره نبرد با وی آنک مرغ شکرخوار نیست هر که دلی داشتست بنده دلبر شدست هر که ندارد دلی طالب دلدار نیست کل چه کند شانه را چونک ورا موی نیست پود چه کار آیدش آنک ورا تار نیست با سر میدان چه کار آن که بود خرسوار تا چه کند صیرفی هر کش دینار نیست جان کلیم و خلیل جانب آتش دوان نار نماید در او جز گل و گلزار نیست ای غم از این جا برو ور نه سرت شد گرو رنگ شب تیره را تاب مه یار نیست ای غم پرخار رو در دل غم خوار رو نقل بخیلانه ات طعمه خمار نیست حلقه غین تو تنگ میمت از آن تنگ تر تنگ متاع تو را عشق خریدار نیست ای غم شادی شکن پر شکرست این دهن کز شکرآکندگی ممکن گفتار نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۱ پیش چنین ماه رو گیج شدن واجبست عشرت پروانه را شمع و لگن واجبست هست ز چنگ غمش گوش مرا کش مکش هر دمم از چنگ او تن تننن واجبست دلو دو چشم مرا گرچه که کم نیست آب مردمک دیده را چاه ذقن واجبست دلبر چون ماه را هر چه کند می رسد عاشق درگاه را خلق حسن واجبست طره خویش ای نگار خوش به کف من سپار هر که در این چه فتاد داد رسن واجبست عشق که شهر خوشیست این همه اغیار چیست حفظ چنین شهر را برج و بدن واجبست غمزه دزدیده را شحنه غم در پی ست روشنی دیده را خوب ختن واجبست عاشق عیسی نه ای بی خور و خر کی زیی کالبد مرده را گور و کفن واجبست مریم جان را مخاض برد به نخل و ریاض منقطع درد را نزل وطن واجبست نزل دل بارکش هست ملاقات خوش ناقه پرفاقه را شرب و عطن واجبست لطف کن ای کان قند راه دهانم ببند اشتر سرمست را بند دهن واجبست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۲ کالبد ما ز خواب کاهل و مشغول خاست آنک به رقص آورد کاهل ما را کجاست آنک به رقص آورد پرده دل بردرد این همه بویش کند دیدن او خود جداست جنبش خلقان ز عشق جنبش عشق از ازل رقص هوا از فلک رقص درخت از هواست دل چو شد از عشق گرم رفت ز دل ترس و شرم شد نفسش آتشین عشق یکی اژدهاست ساقی جان در قدح دوش اگر درد ریخت دردی ساقی ما جمله صفا در صفاست باده عشق ای غلام نیست حلال و حرام پر کن و پیش آر جام بنگر نوبت که راست ای دل پاک تمام بر تو هزاران سلام جمله خوبان غلام جمله خوبی تو راست سجده کنم پیش یار گوید دل هوش دار دادن جان در سجود جان همه سجده هاست

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۰ ای غم اگر مو شوی پیش منت بار نیست در شکرینه یقین سرکه انکار نیست گر چه تو خون خواره ای رهزن و عیاره ای قبله ما غیر آن دلبر عیار نیست کان شکرهاست او مستی سرهاست او ره نبرد با وی آنک مرغ شکرخوار نیست هر که دلی داشتست بنده دلبر شدست هر که ندارد دلی طالب دلدار نیست کل چه کند شانه را چونک ورا موی نیست پود چه کار آیدش آنک ورا تار نیست با سر میدان چه کار آن که بود خرسوار تا چه کند صیرفی هر کش دینار نیست جان کلیم و خلیل جانب آتش دوان نار نماید در او جز گل و گلزار نیست ای غم از این جا برو ور نه سرت شد گرو رنگ شب تیره را تاب مه یار نیست ای غم پرخار رو در دل غم خوار رو نقل بخیلانه ات طعمه خمار نیست حلقه غین تو تنگ میمت از آن تنگ تر تنگ متاع تو را عشق خریدار نیست ای غم شادی شکن پر شکرست این دهن کز شکرآکندگی ممکن گفتار نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۱ پیش چنین ماه رو گیج شدن واجبست عشرت پروانه را شمع و لگن واجبست هست ز چنگ غمش گوش مرا کش مکش هر دمم از چنگ او تن تننن واجبست دلو دو چشم مرا گرچه که کم نیست آب مردمک دیده را چاه ذقن واجبست دلبر چون ماه را هر چه کند می رسد عاشق درگاه را خلق حسن واجبست طره خویش ای نگار خوش به کف من سپار هر که در این چه فتاد داد رسن واجبست عشق که شهر خوشیست این همه اغیار چیست حفظ چنین شهر را برج و بدن واجبست غمزه دزدیده را شحنه غم در پی ست روشنی دیده را خوب ختن واجبست عاشق عیسی نه ای بی خور و خر کی زیی کالبد مرده را گور و کفن واجبست مریم جان را مخاض برد به نخل و ریاض منقطع درد را نزل وطن واجبست نزل دل بارکش هست ملاقات خوش ناقه پرفاقه را شرب و عطن واجبست لطف کن ای کان قند راه دهانم ببند اشتر سرمست را بند دهن واجبست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۲ کالبد ما ز خواب کاهل و مشغول خاست آنک به رقص آورد کاهل ما را کجاست آنک به رقص آورد پرده دل بردرد این همه بویش کند دیدن او خود جداست جنبش خلقان ز عشق جنبش عشق از ازل رقص هوا از فلک رقص درخت از هواست دل چو شد از عشق گرم رفت ز دل ترس و شرم شد نفسش آتشین عشق یکی اژدهاست ساقی جان در قدح دوش اگر درد ریخت دردی ساقی ما جمله صفا در صفاست باده عشق ای غلام نیست حلال و حرام پر کن و پیش آر جام بنگر نوبت که راست ای دل پاک تمام بر تو هزاران سلام جمله خوبان غلام جمله خوبی تو راست سجده کنم پیش یار گوید دل هوش دار دادن جان در سجود جان همه سجده هاست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۳ هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست ما به چمن می رویم عزم تماشا که راست نوبت خانه گذشت نوبت بستان رسید صبح سعادت دمید وقت وصال و لقاست ای شه صاحب قران خیز ز خواب گران مرکب دولت بران نوبت وصل آن ماست طبل وفا کوفتند راه سما روفتند عیش شما نقد شد نسیه فردا کجاست روم برآورد دست زنگی شب را شکست عالم بالا و پست پرلمعان و صفاست ای خنک آن را که او رست از این رنگ و بو زانک جز این رنگ و بو در دل و جان رنگ هاست ای خنک آن جان و دل کو رهد از آب و گل گرچه در این آب و گل دستگه کیمیاست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۴ ز عشق روی تو روشن دل بنین و بنات بیا که از تو شود سییاتهم حسنات خیال تو چو درآید به سینه عاشق درون خانه تن پر شود چراغ حیات دود به پیش خیالت خیال های دگر چنانک خاطر زندانیان به بانگ نجات به گرد سنبل تو جان ها چو مور و ملخ که تا ز خرمن لطفت برند جمله زکات به مرده ای نگری صد هزار زنده شود خنک کسی که از آن یک نظر بیافت برات زهی شهی که شهان بر بساط شطرنجت به خانه خانه دوند از گریزخانه مات کدام صبح که عشقت پیاله ای آرد ز خواب برجهد این بخت خفته گویدهات فرودود ز فلک مه به بوی این باده بگویدم که مرا نیز گویمش هیهات طرب که از تو نباشد بیات می گردد بیار جام که جان آمدم ز عشق بیات به پیش دیده من باش تا تو را بینم که سیر می نشود دیده من از آیات ندانم از سرمستیست شمس تبریزی که بر لبت زده ام بوسه ها و یا بر پات مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۵ بیا که عاشق ماهست وز اختران پیداست بدانک مست تجلی به ماه راه نماست میان روز شتر بر سر مناره رود هر آنک گوید کو کو بدانک نابیناست بگرد عاشق اگر صد هزار خام بود مرا دو چشم ببندی بگویمت که کجاست بیا به پیش من آ تا به گوش تو گویم که از دهان و لب من پری رخی گویاست کسی که عاشق روی پری من باشد نزاده است ز آدم نه مادرش حواست عجب مدار از آن کس که ماه ما را دید چو آفتاب در آتش چو چرخ بی سر و پاست سر بریده نگر در میان خون غلطان دمی قرار ندارد مگر سر یحیاست او آفتاب و چو ماهست آن سر بی تن که روز و شب متقلب در این نشیب و علاست بر این بساط خرد را اگر خرد بودی بیامدی و بگفتی که این چه کارافزاست کسی که چهره دل دید اوست اهل خرد کسی که قامت جان یافت اوست کاهل صلاست در این چمن نظری کن به زعفران رویان که روی زرد و دل درد داغ آن سیماست خموش باش مگو راز اگر خرد داری ز ما خرد مطلب تا پری ما با ماست که برد مفخر تبریز شمس تبریزی خرد ز حلقه مغزم که سخت حلقه رباست

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۳ هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست ما به چمن می رویم عزم تماشا که راست نوبت خانه گذشت نوبت بستان رسید صبح سعادت دمید وقت وصال و لقاست ای شه صاحب قران خیز ز خواب گران مرکب دولت بران نوبت وصل آن ماست طبل وفا کوفتند راه سما روفتند عیش شما نقد شد نسیه فردا کجاست روم برآورد دست زنگی شب را شکست عالم بالا و پست پرلمعان و صفاست ای خنک آن را که او رست از این رنگ و بو زانک جز این رنگ و بو در دل و جان رنگ هاست ای خنک آن جان و دل کو رهد از آب و گل گرچه در این آب و گل دستگه کیمیاست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۴ ز عشق روی تو روشن دل بنین و بنات بیا که از تو شود سییاتهم حسنات خیال تو چو درآید به سینه عاشق درون خانه تن پر شود چراغ حیات دود به پیش خیالت خیال های دگر چنانک خاطر زندانیان به بانگ نجات به گرد سنبل تو جان ها چو مور و ملخ که تا ز خرمن لطفت برند جمله زکات به مرده ای نگری صد هزار زنده شود خنک کسی که از آن یک نظر بیافت برات زهی شهی که شهان بر بساط شطرنجت به خانه خانه دوند از گریزخانه مات کدام صبح که عشقت پیاله ای آرد ز خواب برجهد این بخت خفته گویدهات فرودود ز فلک مه به بوی این باده بگویدم که مرا نیز گویمش هیهات طرب که از تو نباشد بیات می گردد بیار جام که جان آمدم ز عشق بیات به پیش دیده من باش تا تو را بینم که سیر می نشود دیده من از آیات ندانم از سرمستیست شمس تبریزی که بر لبت زده ام بوسه ها و یا بر پات مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۵ بیا که عاشق ماهست وز اختران پیداست بدانک مست تجلی به ماه راه نماست میان روز شتر بر سر مناره رود هر آنک گوید کو کو بدانک نابیناست بگرد عاشق اگر صد هزار خام بود مرا دو چشم ببندی بگویمت که کجاست بیا به پیش من آ تا به گوش تو گویم که از دهان و لب من پری رخی گویاست کسی که عاشق روی پری من باشد نزاده است ز آدم نه مادرش حواست عجب مدار از آن کس که ماه ما را دید چو آفتاب در آتش چو چرخ بی سر و پاست سر بریده نگر در میان خون غلطان دمی قرار ندارد مگر سر یحیاست او آفتاب و چو ماهست آن سر بی تن که روز و شب متقلب در این نشیب و علاست بر این بساط خرد را اگر خرد بودی بیامدی و بگفتی که این چه کارافزاست کسی که چهره دل دید اوست اهل خرد کسی که قامت جان یافت اوست کاهل صلاست در این چمن نظری کن به زعفران رویان که روی زرد و دل درد داغ آن سیماست خموش باش مگو راز اگر خرد داری ز ما خرد مطلب تا پری ما با ماست که برد مفخر تبریز شمس تبریزی خرد ز حلقه مغزم که سخت حلقه رباست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۶ بخند بر همه عالم که جای خنده تو راست که بنده قد و ابروی تست هر کژ و راست فتد به پای تو دولت نهد به پیش تو سر که آدمی و پری در ره تو بی سر و پاست پریر جان من از عشق سوی گلشن رفت تو را ندید به گلشن دمی نشست و نخاست برون دوید ز گلشن چو آب سجده کنان که جویبار سعادت که اصل جاست کجاست چو اهل دل ز دلم قصه تو بشنیدند ز جمله نعره برآمد که مست دلبر ماست پس آدمی و پری جمع گشت بر من و گفت بده ز شرق نشان ها که این دمت چو صباست جفات نیز شکروار چاشنی دارد زهی جفا که در او صد هزار گنج وفاست قفا بداد و سفر کرد شمس تبریزی بگو مرا تو که خورشید را چه رو و قفاست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۷ ز آفتاب سعادت مرا شراباتست که ذره های تنم حلقه خراباتست صلای چهره خورشید ما که فردوسست صلای سایه زلفین او که جناتست به آسمان و زمین لطف ایتیا فرمود که آسمان و زمین مست آن مراعاتست ز هست و نیست برون ست تختگاه ملک هزار ساله از آن سوی نفی و اثباتست هزار در ز صفا اندرون دل بازست شتاب کن که ز تأخیرها بس آفاتست حیات های حیات آفرین بود آن جا از آنک شاه حقایق نه شاه شهماتست ز نردبان درون هر نفس به معراجند پیاله های پر از خون نگر که آیاتست در آن هوا که خداوند شمس تبریزیست نه لاف چرخه چرخ ست و نی سماواتست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۸ وجود من به کف یار جز که ساغر نیست نگاه کن به دو چشمم اگرت باور نیست چو ساغرم دل پرخون من و تن لاغر به دست عشق که زرد و نزار و لاغر نیست به غیر خون مسلمان نمی خورد این عشق بیا به گوش تو گویم عجب که کافر نیست هزار صورت زاید چو آدم و حوا جهان پرست ز نقش وی او مصور نیست صلاح ذره صحرا و قطره دریا بداند و مدد آرد که علم او کر نیست به هر دمی دل ما را گشاید و بندد چرا دلش نشناسد به فعلش ار خر نیست خر از گشادن و بستن به دست خربنده شدست عارف و داند که اوست دیگر نیست چو بیندش سر و گوش خرانه جنباند ندای او بشناسد که او منکر نیست ز دست او علف و آب های خوش خوردست عجب عجب ز خدا مر تو را چنان خور نیست هزار بار ببستت به درد و ناله زدی چه منکری که خدا در خلاص مضطر نیست چو کافران ننهی سر مگر به وقت بلا به نیم حبه نیرزد سری کز آن سر نیست هزار صورت جان در هوا همی پرد مثال جعفر طیار اگر چه جعفر نیست ولیک مرغ قفس از هوا کجا داند گمان برد ز نژندی که خود مرا پر نیست سر از شکاف قفس هر نفس کند بیرون سرش بگنجد و تن نی از آنک کل سر نیست شکاف پنج حس تو شکاف آن قفس است هزار منظر بینی و ره به منظر نیست تن تو هیزم خشکست و آن نظر آتش چو نیک درنگری جمله جز که آذر نیست نه هیزمست که آتش شدست در سوزش بدانک هیزم نورست اگر چه انور نیست برای گوش کسانی که بعد ما آیند بگویم و بنهم عمر ما مأخر نیست که گوششان بگرفتست عشق و می آرد ز راه های نهانی که عقل رهبر نیست بخفت چشم محمد ضعیف گشت رباب مخسب گنج زرست این سخن اگر زر نیست خلایق اختر و خورشید شمس تبریزی کدام اختر کز شمس او منور نیست

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۶ بخند بر همه عالم که جای خنده تو راست که بنده قد و ابروی تست هر کژ و راست فتد به پای تو دولت نهد به پیش تو سر که آدمی و پری در ره تو بی سر و پاست پریر جان من از عشق سوی گلشن رفت تو را ندید به گلشن دمی نشست و نخاست برون دوید ز گلشن چو آب سجده کنان که جویبار سعادت که اصل جاست کجاست چو اهل دل ز دلم قصه تو بشنیدند ز جمله نعره برآمد که مست دلبر ماست پس آدمی و پری جمع گشت بر من و گفت بده ز شرق نشان ها که این دمت چو صباست جفات نیز شکروار چاشنی دارد زهی جفا که در او صد هزار گنج وفاست قفا بداد و سفر کرد شمس تبریزی بگو مرا تو که خورشید را چه رو و قفاست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۷ ز آفتاب سعادت مرا شراباتست که ذره های تنم حلقه خراباتست صلای چهره خورشید ما که فردوسست صلای سایه زلفین او که جناتست به آسمان و زمین لطف ایتیا فرمود که آسمان و زمین مست آن مراعاتست ز هست و نیست برون ست تختگاه ملک هزار ساله از آن سوی نفی و اثباتست هزار در ز صفا اندرون دل بازست شتاب کن که ز تأخیرها بس آفاتست حیات های حیات آفرین بود آن جا از آنک شاه حقایق نه شاه شهماتست ز نردبان درون هر نفس به معراجند پیاله های پر از خون نگر که آیاتست در آن هوا که خداوند شمس تبریزیست نه لاف چرخه چرخ ست و نی سماواتست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۸ وجود من به کف یار جز که ساغر نیست نگاه کن به دو چشمم اگرت باور نیست چو ساغرم دل پرخون من و تن لاغر به دست عشق که زرد و نزار و لاغر نیست به غیر خون مسلمان نمی خورد این عشق بیا به گوش تو گویم عجب که کافر نیست هزار صورت زاید چو آدم و حوا جهان پرست ز نقش وی او مصور نیست صلاح ذره صحرا و قطره دریا بداند و مدد آرد که علم او کر نیست به هر دمی دل ما را گشاید و بندد چرا دلش نشناسد به فعلش ار خر نیست خر از گشادن و بستن به دست خربنده شدست عارف و داند که اوست دیگر نیست چو بیندش سر و گوش خرانه جنباند ندای او بشناسد که او منکر نیست ز دست او علف و آب های خوش خوردست عجب عجب ز خدا مر تو را چنان خور نیست هزار بار ببستت به درد و ناله زدی چه منکری که خدا در خلاص مضطر نیست چو کافران ننهی سر مگر به وقت بلا به نیم حبه نیرزد سری کز آن سر نیست هزار صورت جان در هوا همی پرد مثال جعفر طیار اگر چه جعفر نیست ولیک مرغ قفس از هوا کجا داند گمان برد ز نژندی که خود مرا پر نیست سر از شکاف قفس هر نفس کند بیرون سرش بگنجد و تن نی از آنک کل سر نیست شکاف پنج حس تو شکاف آن قفس است هزار منظر بینی و ره به منظر نیست تن تو هیزم خشکست و آن نظر آتش چو نیک درنگری جمله جز که آذر نیست نه هیزمست که آتش شدست در سوزش بدانک هیزم نورست اگر چه انور نیست برای گوش کسانی که بعد ما آیند بگویم و بنهم عمر ما مأخر نیست که گوششان بگرفتست عشق و می آرد ز راه های نهانی که عقل رهبر نیست بخفت چشم محمد ضعیف گشت رباب مخسب گنج زرست این سخن اگر زر نیست خلایق اختر و خورشید شمس تبریزی کدام اختر کز شمس او منور نیست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۹ ستیزه کن که ز خوبان ستیزه شیرینست بهانه کن که بتان را بهانه آیینست از آن لب شکرینت بهانه های دروغ به جای فاتحه و کاف و ها و یاسین است وفا طمع نکنم زانک جور خوبان را طبیعت است و سرشت است و عادت و دینست اگر ترش کنی و رو ز ما بگردانی به قاصد است و به مکر است و آن دروغینست ز دست غیر تو اندر دهان من حلوا به جان پاک عزیزان که گرز رویینست هزار وعده ده آنگه خلاف کن همه را که آن سراب که ارزد صد آب خوش اینست زر او دهد که رخش از فراق همچو زر است چرا دهد زر و سیم آن پری که سیمینست جواب همچو شکر او دهد که محتاج است جواب تلخ تو را صد هزار تمکینست جمال و حسن تو گنج است و خوی بد چون مار بقای گنج تو بادا که آن برونینست قماش هستی ما را به ناز خویش بسوز که آن زکات لطیفت نصیب مسکینست برون در همه را چون سگان کو بنشان که در شرف سر کوی تو طور سینینست خورند چوب خلیفه شهان چو شاه شوند جفای عشق کشیدن فن سلاطین است امام فاتحه خواند ملک کند آمین مرا چو فاتحه خواندم امید آمینست هر آن فریب کز اندیشه تو می زاید هزار گوهر و لعلش بها و کابینست چنانک مدرسه فقه را برون شوها است بدانک مدرسه عشق را قوانینست خمش کنیم که تا شرح آن بگوید شاه که زنده شخص جهان زان گزیده تلقینست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۰ به حق آن که در این دل به جز ولای تو نیست ولی او نشوم کو ز اولیای تو نیست مباد جانم بی غم اگر فدای تو نیست مباد چشمم روشن اگر سقای تو نیست وفا مباد امیدم اگر به غیر تو است خراب باد وجودم اگر برای تو نیست کدام حسن و جمالی که آن نه عکس تو است کدام شاه و امیری که او گدای تو نیست رضا مده که دلم کام دشمنان گردد ببین که کام دل من به جز رضای تو نیست قضا نتانم کردن دمی که بی تو گذشت ولی چه چاره که مقدور جز قضای تو نیست دلا بباز تو جان را بر او چه می لرزی بر او ملرز فدا کن چه شد خدای تو نیست ملرز بر خود تا بر تو دیگران لرزند به جان تو که تو را دشمنی ورای تو نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۱ چه گوهری تو که کس را به کف بهای تو نیست جهان چه دارد در کف که آن عطای تو نیست سزای آنک زید بی رخ تو زین بترست سزای بنده مده گرچه او سزای تو نیست نثار خاک تو خواهم به هر دمی دل و جان که خاک بر سر جانی که خاک پای تو نیست مبارکست هوای تو بر همه مرغان چه نامبارک مرغی که در هوای تو نیست میان موج حوادث هر آنک استادست به آشنا نرهد چونک آشنای تو نیست بقا ندارد عالم وگر بقا دارد فناش گیر چو او محرم بقای تو نیست چه فرخست رخی کو شهیت را ماتست چه خوش لقا بود آن کس که بی لقای تو نیست ز زخم تو نگریزم که سخت خام بود دلی که سوخته آتش بلای تو نیست دلی که نیست نشد روی در مکان دارد ز لامکانش برانی که رو که جای تو نیست کرانه نیست ثنا و ثناگران تو را کدام ذره که سرگشته ثنای تو نیست نظیر آنک نظامی به نظم می گوید جفا مکن که مرا طاقت جفای تو نیست

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۹ ستیزه کن که ز خوبان ستیزه شیرینست بهانه کن که بتان را بهانه آیینست از آن لب شکرینت بهانه های دروغ به جای فاتحه و کاف و ها و یاسین است وفا طمع نکنم زانک جور خوبان را طبیعت است و سرشت است و عادت و دینست اگر ترش کنی و رو ز ما بگردانی به قاصد است و به مکر است و آن دروغینست ز دست غیر تو اندر دهان من حلوا به جان پاک عزیزان که گرز رویینست هزار وعده ده آنگه خلاف کن همه را که آن سراب که ارزد صد آب خوش اینست زر او دهد که رخش از فراق همچو زر است چرا دهد زر و سیم آن پری که سیمینست جواب همچو شکر او دهد که محتاج است جواب تلخ تو را صد هزار تمکینست جمال و حسن تو گنج است و خوی بد چون مار بقای گنج تو بادا که آن برونینست قماش هستی ما را به ناز خویش بسوز که آن زکات لطیفت نصیب مسکینست برون در همه را چون سگان کو بنشان که در شرف سر کوی تو طور سینینست خورند چوب خلیفه شهان چو شاه شوند جفای عشق کشیدن فن سلاطین است امام فاتحه خواند ملک کند آمین مرا چو فاتحه خواندم امید آمینست هر آن فریب کز اندیشه تو می زاید هزار گوهر و لعلش بها و کابینست چنانک مدرسه فقه را برون شوها است بدانک مدرسه عشق را قوانینست خمش کنیم که تا شرح آن بگوید شاه که زنده شخص جهان زان گزیده تلقینست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۰ به حق آن که در این دل به جز ولای تو نیست ولی او نشوم کو ز اولیای تو نیست مباد جانم بی غم اگر فدای تو نیست مباد چشمم روشن اگر سقای تو نیست وفا مباد امیدم اگر به غیر تو است خراب باد وجودم اگر برای تو نیست کدام حسن و جمالی که آن نه عکس تو است کدام شاه و امیری که او گدای تو نیست رضا مده که دلم کام دشمنان گردد ببین که کام دل من به جز رضای تو نیست قضا نتانم کردن دمی که بی تو گذشت ولی چه چاره که مقدور جز قضای تو نیست دلا بباز تو جان را بر او چه می لرزی بر او ملرز فدا کن چه شد خدای تو نیست ملرز بر خود تا بر تو دیگران لرزند به جان تو که تو را دشمنی ورای تو نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۱ چه گوهری تو که کس را به کف بهای تو نیست جهان چه دارد در کف که آن عطای تو نیست سزای آنک زید بی رخ تو زین بترست سزای بنده مده گرچه او سزای تو نیست نثار خاک تو خواهم به هر دمی دل و جان که خاک بر سر جانی که خاک پای تو نیست مبارکست هوای تو بر همه مرغان چه نامبارک مرغی که در هوای تو نیست میان موج حوادث هر آنک استادست به آشنا نرهد چونک آشنای تو نیست بقا ندارد عالم وگر بقا دارد فناش گیر چو او محرم بقای تو نیست چه فرخست رخی کو شهیت را ماتست چه خوش لقا بود آن کس که بی لقای تو نیست ز زخم تو نگریزم که سخت خام بود دلی که سوخته آتش بلای تو نیست دلی که نیست نشد روی در مکان دارد ز لامکانش برانی که رو که جای تو نیست کرانه نیست ثنا و ثناگران تو را کدام ذره که سرگشته ثنای تو نیست نظیر آنک نظامی به نظم می گوید جفا مکن که مرا طاقت جفای تو نیست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۲ برات عاشق نو کن رسید روز برات زکات لعل ادا کن رسید وقت زکات برات و قدر خیالت دو عید چیست وصال چو این و آن نبود هست نوبت حسرات به باغ های حقایق برات دوست رسید ز تخته بند زمستان شکوفه یافت نجات چو طوطیان خبر قند دوست آوردند ز دشت و کوه برویید صد هزار نبات دو شادی ست عروسان باغ را امروز وفات در بگشاد و خریف یافت وفات بیا که نور سماوات خاک را آراست شکوفه نور حق است و درخت چون مشکات جهان پر از خضر سبزپوش دانی چیست که جوش کرد ز خاک و درخت آب حیات ز لامکان برسیده ست حور سوی ملک ز بی جهت برسیده ست خلد سوی جهات طیور نعره ارنی همی زنند چرا که طور یافت ربیع و کلیم جان میقات به باغ آی و قیامت ببین و حشر عیان که رعد نفخه صور آمد و نشور موات اذان فاخته دیدیم و قامت اشجار خموش کن که سخن شرط نیست وقت صلات مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۳ هر آنک از سبب وحشت غمی تنهاست بدانک خصم دلست و مراقب تن هاست به چنگ و تنتن این تن نهاده ای گوشی تن تو توده خاکست و دمدمه ش چو هواست هوای نفس تو همچون هوای گردانگیز عدو دیده و بینایی ست و خصم ضیاست توی مگر مگس این مطاعم عسلین که زامقلو تو را درد و زانقلوه عناست در آن زمان که در این دوغ می فتی چو مگس عجب که توبه و عقل و رأیت تو کجاست به عهد و توبه چرا چون فتیله می پیچی که عهد تو چو چراغی رهین هر نکباست بگو به یوسف یعقوب هجر را دریاب که بی ز پیرهن نصرت تو حبس عماست چو گوشت پاره ضریریست مانده بر جایی چو مرده ای ست ضریر و عقیله احیاست به جای دارو او خاک می زند در چشم بدان گمان که مگر سرمه است و خاک و دواست چو لا تعاف من الکافرین دیارا دعای نوح نبیست و او مجاب دعاست همیشه کشتی احمق غریق طوفان ست که زشت صنعت و مبغوض گوهر و رسواست اگر چه بحر کرم موج می زند هر سو به حکم عدل خبیثات مر خبیثین راست قفا همی خور و اندرمکش کلا گردن چنان گلو که تو داری سزای صفع و قفاست گلو گشاده چو فرج فراخ ماده خران که کیر خر نرهد زو چو پیش او برخاست بخور تو ای سگ گرگین شکنبه و سرگین شکمبه و دهن سگ بلی سزا به سزاست بیا بخور خر مرده سگ شکار نه ای ز پوز و ز شکم و طلعت تو خود پیداست سگ محله و بازار صید کی گیرد مقام صید سر کوه و بیشه و صحراست رها کن این همه را نام یار و دلبر گو که زشت ها که بدو دررسد همه زیباست که کیمیاست پناه وی و تعلق او مصرف همه ذرات اسفل و اعلاست نهان کند دو جهان را درون یک ذره که از تصرف او عقل گول و نابیناست بدانک زیرکی عقل جمله دهلیزیست اگر به علم فلاطون بود برون سراست جنون عشق به از صد هزار گردون عقل که عقل دعوی سر کرد و عشق بی سر و پاست هر آنک سر بودش بیم سر همش باشد حریف بیم نباشد هر آنک شیر وغاست رود درونه سم الخیاط رشته عشق که سر ندارد و بی سر مجرد و یکتاست قلاوزی کندش سوزن و روان کندش که تا وصال ببخشد به پاره ها که جداست حدیث سوزن و رشته بهل که باریکست حدیث موسی جان کن که با ید بیضاست حدیث قصه آن بحر خوشدلی ها گو که قطره قطره او مایه دو صد دریاست چو کاسه بر سر بحری و بی خبر از بحر ببین ز موج تو را هر نفس چه گردشهاست

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۲ برات عاشق نو کن رسید روز برات زکات لعل ادا کن رسید وقت زکات برات و قدر خیالت دو عید چیست وصال چو این و آن نبود هست نوبت حسرات به باغ های حقایق برات دوست رسید ز تخته بند زمستان شکوفه یافت نجات چو طوطیان خبر قند دوست آوردند ز دشت و کوه برویید صد هزار نبات دو شادی ست عروسان باغ را امروز وفات در بگشاد و خریف یافت وفات بیا که نور سماوات خاک را آراست شکوفه نور حق است و درخت چون مشکات جهان پر از خضر سبزپوش دانی چیست که جوش کرد ز خاک و درخت آب حیات ز لامکان برسیده ست حور سوی ملک ز بی جهت برسیده ست خلد سوی جهات طیور نعره ارنی همی زنند چرا که طور یافت ربیع و کلیم جان میقات به باغ آی و قیامت ببین و حشر عیان که رعد نفخه صور آمد و نشور موات اذان فاخته دیدیم و قامت اشجار خموش کن که سخن شرط نیست وقت صلات مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۳ هر آنک از سبب وحشت غمی تنهاست بدانک خصم دلست و مراقب تن هاست به چنگ و تنتن این تن نهاده ای گوشی تن تو توده خاکست و دمدمه ش چو هواست هوای نفس تو همچون هوای گردانگیز عدو دیده و بینایی ست و خصم ضیاست توی مگر مگس این مطاعم عسلین که زامقلو تو را درد و زانقلوه عناست در آن زمان که در این دوغ می فتی چو مگس عجب که توبه و عقل و رأیت تو کجاست به عهد و توبه چرا چون فتیله می پیچی که عهد تو چو چراغی رهین هر نکباست بگو به یوسف یعقوب هجر را دریاب که بی ز پیرهن نصرت تو حبس عماست چو گوشت پاره ضریریست مانده بر جایی چو مرده ای ست ضریر و عقیله احیاست به جای دارو او خاک می زند در چشم بدان گمان که مگر سرمه است و خاک و دواست چو لا تعاف من الکافرین دیارا دعای نوح نبیست و او مجاب دعاست همیشه کشتی احمق غریق طوفان ست که زشت صنعت و مبغوض گوهر و رسواست اگر چه بحر کرم موج می زند هر سو به حکم عدل خبیثات مر خبیثین راست قفا همی خور و اندرمکش کلا گردن چنان گلو که تو داری سزای صفع و قفاست گلو گشاده چو فرج فراخ ماده خران که کیر خر نرهد زو چو پیش او برخاست بخور تو ای سگ گرگین شکنبه و سرگین شکمبه و دهن سگ بلی سزا به سزاست بیا بخور خر مرده سگ شکار نه ای ز پوز و ز شکم و طلعت تو خود پیداست سگ محله و بازار صید کی گیرد مقام صید سر کوه و بیشه و صحراست رها کن این همه را نام یار و دلبر گو که زشت ها که بدو دررسد همه زیباست که کیمیاست پناه وی و تعلق او مصرف همه ذرات اسفل و اعلاست نهان کند دو جهان را درون یک ذره که از تصرف او عقل گول و نابیناست بدانک زیرکی عقل جمله دهلیزیست اگر به علم فلاطون بود برون سراست جنون عشق به از صد هزار گردون عقل که عقل دعوی سر کرد و عشق بی سر و پاست هر آنک سر بودش بیم سر همش باشد حریف بیم نباشد هر آنک شیر وغاست رود درونه سم الخیاط رشته عشق که سر ندارد و بی سر مجرد و یکتاست قلاوزی کندش سوزن و روان کندش که تا وصال ببخشد به پاره ها که جداست حدیث سوزن و رشته بهل که باریکست حدیث موسی جان کن که با ید بیضاست حدیث قصه آن بحر خوشدلی ها گو که قطره قطره او مایه دو صد دریاست چو کاسه بر سر بحری و بی خبر از بحر ببین ز موج تو را هر نفس چه گردشهاست

%0
10 Bölüm