مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۹ امشب عجبست ای جان گر خواب رهی یابد وان چشم کجا خسپد کاو چون تو شهی یابد ای عاشق خوش مذهب زنهار مخسب امشب کان یار بهانه جو بر تو گنهی یابد من بنده آن عاشق کاو نر بود و صادق کز چستی و شبخیزی از مه کلهی یابد در خدمت شه باشد شب همره مه باشد تا از ملاء اعلا چون مه سپهی یابد بر زلف شب آن غازی چون دلو رسن بازی آموخت که یوسف را در قعر چهی یابد آن اشتر بیچاره نومید شدست از جو می گردد در خرمن تا مشت کهی یابد بالش چو نمی یابد از اطلس روی تو باشد ز شب قدرت شال سیهی یابد زان نعل تو در آتش کردند در این سودا تا هر دل سودایی در خود شرهی یابد امشب شب قدر آمد خامش شو و خدمت کن تا هر دل اللهی ز الله ولهی یابد اندر پی خورشیدش شب رو پی امیدش تا ماه بلند تو با مه شبهی یابد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۰ جامم بشکست ای جان پهلوش خلل دارد در جمع چنین مستان جامی چه محل دارد گر بشکند این جامم من غصه نیاشامم جامی دگر آن ساقی در زیر بغل دارد جامست تن خاکی جانست می پاکی جامی دگرم بخشد کاین جام علل دارد ساقی وفاداری کز مهر کله دارد ساقی که قبای او از حلم تگل دارد شادی و فرح بخشد دل را که دژم باشد تیزی نظر بخشد گر چشم سبل دارد عقلی که بر این روزن شد حارس این خانه خاک در او گردد گر علم و عمل دارد شهمات کجا گردد آن کو رخ شه بیند کی تلخ شود آن کو دریای عسل دارد از آب حیات او آن کس که کشد گردن در عین حیات خود صد مرگ و اجل دارد خورشید به هر برجی مسعود و بهی باشد اما کر و فر خود در برج حمل دارد جز صورت عشق حق هر چیز که من دیدم نیمیش دروغ آمد نیمیش دغل دارد چندان لقبش گفتم از کامل و از ناقص از غایت بی مثلی صد گونه مثل دارد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۱ آن عشق که از پاکی از روح حشم دارد بشنو که چه می گوید بنگر که چه دم دارد گر جسم تنک دارد جان تو سبک دارد هر چند که صد لشکر در کتم عدم دارد گر مانده ای در گل روی آر به صاحب دل کو ملک ابد بخشد کو تاج قدم دارد ای دل که جهان دیدی بسیار بگردیدی بنمای که را دیدی کز عشق رقم دارد ای مرکب خود کشته وی گرد جهان گشته بازآی به خورشیدی کز سینه کرم دارد آن سینه و چون سینه صیقل ده آیینه آن سینه که اندر خود صد باغ ارم دارد این عشق همی گوید کان کس که مرا جوید شرطیست که همچون زر در کوره قدم دارد من سیمتنی خواهم من همچو منی خواهم بیزارم از آن زشتی کو سیم و درم دارد القاب صلاح الدین بر لوح چو پیدا شد انصاف بسی منت بر لوح و قلم دارد
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۹ امشب عجبست ای جان گر خواب رهی یابد وان چشم کجا خسپد کاو چون تو شهی یابد ای عاشق خوش مذهب زنهار مخسب امشب کان یار بهانه جو بر تو گنهی یابد من بنده آن عاشق کاو نر بود و صادق کز چستی و شبخیزی از مه کلهی یابد در خدمت شه باشد شب همره مه باشد تا از ملاء اعلا چون مه سپهی یابد بر زلف شب آن غازی چون دلو رسن بازی آموخت که یوسف را در قعر چهی یابد آن اشتر بیچاره نومید شدست از جو می گردد در خرمن تا مشت کهی یابد بالش چو نمی یابد از اطلس روی تو باشد ز شب قدرت شال سیهی یابد زان نعل تو در آتش کردند در این سودا تا هر دل سودایی در خود شرهی یابد امشب شب قدر آمد خامش شو و خدمت کن تا هر دل اللهی ز الله ولهی یابد اندر پی خورشیدش شب رو پی امیدش تا ماه بلند تو با مه شبهی یابد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۰ جامم بشکست ای جان پهلوش خلل دارد در جمع چنین مستان جامی چه محل دارد گر بشکند این جامم من غصه نیاشامم جامی دگر آن ساقی در زیر بغل دارد جامست تن خاکی جانست می پاکی جامی دگرم بخشد کاین جام علل دارد ساقی وفاداری کز مهر کله دارد ساقی که قبای او از حلم تگل دارد شادی و فرح بخشد دل را که دژم باشد تیزی نظر بخشد گر چشم سبل دارد عقلی که بر این روزن شد حارس این خانه خاک در او گردد گر علم و عمل دارد شهمات کجا گردد آن کو رخ شه بیند کی تلخ شود آن کو دریای عسل دارد از آب حیات او آن کس که کشد گردن در عین حیات خود صد مرگ و اجل دارد خورشید به هر برجی مسعود و بهی باشد اما کر و فر خود در برج حمل دارد جز صورت عشق حق هر چیز که من دیدم نیمیش دروغ آمد نیمیش دغل دارد چندان لقبش گفتم از کامل و از ناقص از غایت بی مثلی صد گونه مثل دارد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۱ آن عشق که از پاکی از روح حشم دارد بشنو که چه می گوید بنگر که چه دم دارد گر جسم تنک دارد جان تو سبک دارد هر چند که صد لشکر در کتم عدم دارد گر مانده ای در گل روی آر به صاحب دل کو ملک ابد بخشد کو تاج قدم دارد ای دل که جهان دیدی بسیار بگردیدی بنمای که را دیدی کز عشق رقم دارد ای مرکب خود کشته وی گرد جهان گشته بازآی به خورشیدی کز سینه کرم دارد آن سینه و چون سینه صیقل ده آیینه آن سینه که اندر خود صد باغ ارم دارد این عشق همی گوید کان کس که مرا جوید شرطیست که همچون زر در کوره قدم دارد من سیمتنی خواهم من همچو منی خواهم بیزارم از آن زشتی کو سیم و درم دارد القاب صلاح الدین بر لوح چو پیدا شد انصاف بسی منت بر لوح و قلم دارد