مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۱ ز زخم دف کفم بدرید ای جان چه بستی کیسه را دستی بجنبان گشادی کن بجنب آخر نه سنگی نه سنگی هم گشاید آب حیوان مروت را مگر سیلاب برده ست که پیدا نیست گرد او به میدان درافکن کهنه ای گر زر نداری تو را جز ریش کهنه نیست درمان چو دستت بسته و ریشت گشاده ست بجنبان ریش را ای ریش جنبان گلو بگرفت و آوازم ز نعره مگر بسته است راه گوش اخوان اگر راه است آبی را در این ناو چرا چرخی و سنگی نیست گردان وگر این سنگ گردان است کو آرد زهی مهمانی بی آب و بی نان به طیبت گفتم این نکته مرنجید مدارید از مزح خاطر پریشان گلو مخراش و زیر لب بخوانش دهانت پر کند از در و مرجان مسلم دان خدا را خوان نهادن خمش کن این کرم را نیست پایان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۲ چرا منکر شدی ای میر کوران نمی گویم که مجنون را مشوران تو می گویی که بنما غیبیان را ستیران را چه نسبت با ستوران در این دریا چه کشتی و چه تخته در این بخشش چه نزدیکان چه دوران عدم دریاست وین عالم یکی کف سلیمانی است وین خلقان چو موران ز جوش بحر آید کف به هستی دو پاره کف بود ایران و توران در آن جوشش بگو کوشش چه باشد چه می لافند از صبر این صبوران از این بحرند زشتان گشته نغزان از این موجند شیرین گشته شوران نپردازی به من ای شمس تبریز که در عشقت همی سوزند حوران مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۳ شنیدی تو که خط آمد ز خاقان که از پرده برون آیند خوبان چنین فرموده است خاقان که امسال شکر خواهم که باشد سخت ارزان زهی سال و زهی روز مبارک زهی خاقان زهی اقبال خندان درون خانه بنشستن حرام است که سلطان می خرامد سوی میدان بیا با ما به میدان تا ببینی یکی بزم خوش پیدای پنهان نهاده خوان و نعمت های بسیار ز حلواها و از مرغان بریان غلامان چو مه در پیش ساقی نوای مطربان خوشتر از جان ولیک از عشق شه جان های مستان فراغت دارد از ساقی و از خوان تو گویی این کجا باشد همان جا که اندیشه کجا گشته ست جویان
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۱ ز زخم دف کفم بدرید ای جان چه بستی کیسه را دستی بجنبان گشادی کن بجنب آخر نه سنگی نه سنگی هم گشاید آب حیوان مروت را مگر سیلاب برده ست که پیدا نیست گرد او به میدان درافکن کهنه ای گر زر نداری تو را جز ریش کهنه نیست درمان چو دستت بسته و ریشت گشاده ست بجنبان ریش را ای ریش جنبان گلو بگرفت و آوازم ز نعره مگر بسته است راه گوش اخوان اگر راه است آبی را در این ناو چرا چرخی و سنگی نیست گردان وگر این سنگ گردان است کو آرد زهی مهمانی بی آب و بی نان به طیبت گفتم این نکته مرنجید مدارید از مزح خاطر پریشان گلو مخراش و زیر لب بخوانش دهانت پر کند از در و مرجان مسلم دان خدا را خوان نهادن خمش کن این کرم را نیست پایان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۲ چرا منکر شدی ای میر کوران نمی گویم که مجنون را مشوران تو می گویی که بنما غیبیان را ستیران را چه نسبت با ستوران در این دریا چه کشتی و چه تخته در این بخشش چه نزدیکان چه دوران عدم دریاست وین عالم یکی کف سلیمانی است وین خلقان چو موران ز جوش بحر آید کف به هستی دو پاره کف بود ایران و توران در آن جوشش بگو کوشش چه باشد چه می لافند از صبر این صبوران از این بحرند زشتان گشته نغزان از این موجند شیرین گشته شوران نپردازی به من ای شمس تبریز که در عشقت همی سوزند حوران مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۳ شنیدی تو که خط آمد ز خاقان که از پرده برون آیند خوبان چنین فرموده است خاقان که امسال شکر خواهم که باشد سخت ارزان زهی سال و زهی روز مبارک زهی خاقان زهی اقبال خندان درون خانه بنشستن حرام است که سلطان می خرامد سوی میدان بیا با ما به میدان تا ببینی یکی بزم خوش پیدای پنهان نهاده خوان و نعمت های بسیار ز حلواها و از مرغان بریان غلامان چو مه در پیش ساقی نوای مطربان خوشتر از جان ولیک از عشق شه جان های مستان فراغت دارد از ساقی و از خوان تو گویی این کجا باشد همان جا که اندیشه کجا گشته ست جویان