Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۱ بانگ برآمد ز خرابات من یار درآمد به مراعات من تا که بدیدم مه بی حد او رفت ز حد ذوق مناجات من موسی جانم به که طور رفت آمد هنگام ملاقات من طور ندا کرد که آن خسته کیست کآمد سرمست به میقات من این نفس روشن چون برق چیست پر شده تا سقف سماوات من این دل آن عاشق مستان ماست رسته ز هجران و ز آفات من آمده با سوز و هزاران نیاز بر طمع لطف و مکافات من پیشتر آ پیشتر آ و ببین خلعت و تشریف و مکافات من نفی شدی در طلب وصل من عمر ابد گیر ز اثبات من از خم توحید بخور جام می مست شو این است کرامات من پهلوی شه آمده ای مات شو مات منی مات منی مات من بس کن ای دل چو شدی مات شه چند ز هیهای و ز هیهات من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۲ ظلمت شب پرتو ظلمات من نور مه از نور ملاقات من گوهر طاعت شد از آن کیمیا زلت و انکار و جنایات من هست سماوات در آن آرزو تا نگرد سوی سماوات من ای رخ خورشید سوی برج من ای شه جان شاهد شهمات من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۳ ای تو چو خورشید و شه خاص من کفر من و توبه و اخلاص من رقص کند بر سر چرخ آفتاب تا تو بگوییش که رقاص من سجده کنان پیش درت نفس کل کای ز تو جان یافته اشخاص من نفس کل و عقل کل و آن دگر بحر منی گوهر و غواص من کفر من و گوهر ایمان من جرم من و واعظ و قصاص من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۴ بانگ برآمد ز دل و جان من که ز معشوقه پنهان من سجده گه اصل من و فرع من تاج سر من شه و سلطان من خسته و بسته ست دل و دست من دست غم یوسف کنعان من دست نمودم که بگو زخم کیست گفت ز دست من و دستان من دل بنمودم که ببین خون شده ست دید و بخندید دلستان من گفت به خنده که برو شکر کن عید مرا ای شده قربان من گفتم قربان کیم یار گفت آن منی آن منی آن من صبح چو خندید دو چشمم گریست دید ملک دیده گریان من جوش برآورد و روان کرد آب از شفقت چشمه حیوان من نک اثر آب حیاتش نگر در بن هر سی و دو دندان من آب حیات است روانه ز جوش تازه بدو سدره ایمان من بنده این آبم و این میراب بنده تر از من دل حیران من بس کن گستاخ مرو هین خموش پیش شهنشاه نهان دان من

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۱ بانگ برآمد ز خرابات من یار درآمد به مراعات من تا که بدیدم مه بی حد او رفت ز حد ذوق مناجات من موسی جانم به که طور رفت آمد هنگام ملاقات من طور ندا کرد که آن خسته کیست کآمد سرمست به میقات من این نفس روشن چون برق چیست پر شده تا سقف سماوات من این دل آن عاشق مستان ماست رسته ز هجران و ز آفات من آمده با سوز و هزاران نیاز بر طمع لطف و مکافات من پیشتر آ پیشتر آ و ببین خلعت و تشریف و مکافات من نفی شدی در طلب وصل من عمر ابد گیر ز اثبات من از خم توحید بخور جام می مست شو این است کرامات من پهلوی شه آمده ای مات شو مات منی مات منی مات من بس کن ای دل چو شدی مات شه چند ز هیهای و ز هیهات من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۲ ظلمت شب پرتو ظلمات من نور مه از نور ملاقات من گوهر طاعت شد از آن کیمیا زلت و انکار و جنایات من هست سماوات در آن آرزو تا نگرد سوی سماوات من ای رخ خورشید سوی برج من ای شه جان شاهد شهمات من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۳ ای تو چو خورشید و شه خاص من کفر من و توبه و اخلاص من رقص کند بر سر چرخ آفتاب تا تو بگوییش که رقاص من سجده کنان پیش درت نفس کل کای ز تو جان یافته اشخاص من نفس کل و عقل کل و آن دگر بحر منی گوهر و غواص من کفر من و گوهر ایمان من جرم من و واعظ و قصاص من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۴ بانگ برآمد ز دل و جان من که ز معشوقه پنهان من سجده گه اصل من و فرع من تاج سر من شه و سلطان من خسته و بسته ست دل و دست من دست غم یوسف کنعان من دست نمودم که بگو زخم کیست گفت ز دست من و دستان من دل بنمودم که ببین خون شده ست دید و بخندید دلستان من گفت به خنده که برو شکر کن عید مرا ای شده قربان من گفتم قربان کیم یار گفت آن منی آن منی آن من صبح چو خندید دو چشمم گریست دید ملک دیده گریان من جوش برآورد و روان کرد آب از شفقت چشمه حیوان من نک اثر آب حیاتش نگر در بن هر سی و دو دندان من آب حیات است روانه ز جوش تازه بدو سدره ایمان من بنده این آبم و این میراب بنده تر از من دل حیران من بس کن گستاخ مرو هین خموش پیش شهنشاه نهان دان من

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۵ بازرسید آن بت زیبای من خرمی این دم و فردای من در نظرش روشنی چشم من در رخ او باغ و تماشای من عاقبت امر به گوشش رسید بانگ من و نعره و هیهای من بر در من کیست که در می زند جان و جهان است و تمنای من گر نزند او در من درد من ور نکند یاد من او وای من دور مکن سایه خود از سرم باز مکن سلسله از پای من در چه خیالی هله ای روترش رو بر حلوایی و حلوای من هم بخور و هم کف حلوا بیار تا که بیفزاید صفرای من ریش تو را سخت گرفته ست غم چیست زبونی تو بابای من در زنخش کوب دو سه مشت سخت ای نر و نرزاده و مولای من مشک بدرید و بینداخت دلو غرقه آب آمد سقای من بانگ زدم کای کر سقا بیا رفت و بنشنید علالای من آن من است او و به هر جا رود عاقبت آید سوی صحرای من جوشش دریای معلق مگر از لمع گوهر گویای من گوید دریا که ز کشتی بجه دررو در آب مصفای من قطره به دریا چو رود در شود قطره شود بحر به دریای من ترک غزل گیر و نگر در ازل کز ازل آمد غم و سودای من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۶ آمده ای بی گه خامش مشین یک قدح مردفکن برگزین آب روان داد ز چشمه حیات تا بدمد سبزه ز آب و ز طین آن می گلگون سوی گلشن کشان تا بگزد لاله رخ یاسمین راح نما روح مرا تا که روح خندد و گوید سخنی خندمین درکشد اندیشه گری دست خود چونک برافشاند یار آستین گردن غم را بزند تیغ می کاین بکشد کان حلاوت ز کین بام و در مجلس افغان کند کاغتنموا الهوه یا شاربین گوش گشا جانب حلقه کرام چشم گشا روشنی چشم بین سجده کند چین چو گشاید دو چشم جعد تو را بیند پنجاه چین خرمیش بر دل خرم زند سوی امین آید روح الامین مادر عشرت چو گشاید کنار بازرهد جان ز بنات و بنین بس کنم و رخت به ساقی دهم وز کف او گیرم در ثمین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۷ پیشتر آ ای صنم شنگ من ای صنم همدل و همرنگ من شیوه گری بین که دلم تنگ شد تا تو بگوییش که دلتنگ من جنگ کنم با دل خود چون عوان تا تو بگویی سره سرهنگ من چند بپرسی که رخت زرد چیست از غم تو ای بت گلرنگ من دوش به زهره همه شب می رسید زاری این قالب چون چنگ من جان مرا از تن من بازخر تا برهد جان من از ننگ من ای شده از لطف لب لعل تو صیرفی زر دل چون سنگ من صلح بده جان مرا و مرا کز جهت توست همه جنگ من پای من از باد روانتر شود گر تو بگویی که بیا لنگ من زان شده ام بسته آونگ تو کز تو شود چون شکر آونگ من ای تو ز من فارغ و من زار زار اه چه شوم چون کنی آهنگ من زنگی غم بر در شادی روم روم مرا بازخر از زنگ من بی گهی و دوری ره باک نیست نیم قدم شد ز تو فرسنگ من پیری من گشته به از کودکی تازه شده روی پرآژنگ من خامش کن چون خمشان دنگ باش تات بگوید خمش و دنگ من

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۵ بازرسید آن بت زیبای من خرمی این دم و فردای من در نظرش روشنی چشم من در رخ او باغ و تماشای من عاقبت امر به گوشش رسید بانگ من و نعره و هیهای من بر در من کیست که در می زند جان و جهان است و تمنای من گر نزند او در من درد من ور نکند یاد من او وای من دور مکن سایه خود از سرم باز مکن سلسله از پای من در چه خیالی هله ای روترش رو بر حلوایی و حلوای من هم بخور و هم کف حلوا بیار تا که بیفزاید صفرای من ریش تو را سخت گرفته ست غم چیست زبونی تو بابای من در زنخش کوب دو سه مشت سخت ای نر و نرزاده و مولای من مشک بدرید و بینداخت دلو غرقه آب آمد سقای من بانگ زدم کای کر سقا بیا رفت و بنشنید علالای من آن من است او و به هر جا رود عاقبت آید سوی صحرای من جوشش دریای معلق مگر از لمع گوهر گویای من گوید دریا که ز کشتی بجه دررو در آب مصفای من قطره به دریا چو رود در شود قطره شود بحر به دریای من ترک غزل گیر و نگر در ازل کز ازل آمد غم و سودای من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۶ آمده ای بی گه خامش مشین یک قدح مردفکن برگزین آب روان داد ز چشمه حیات تا بدمد سبزه ز آب و ز طین آن می گلگون سوی گلشن کشان تا بگزد لاله رخ یاسمین راح نما روح مرا تا که روح خندد و گوید سخنی خندمین درکشد اندیشه گری دست خود چونک برافشاند یار آستین گردن غم را بزند تیغ می کاین بکشد کان حلاوت ز کین بام و در مجلس افغان کند کاغتنموا الهوه یا شاربین گوش گشا جانب حلقه کرام چشم گشا روشنی چشم بین سجده کند چین چو گشاید دو چشم جعد تو را بیند پنجاه چین خرمیش بر دل خرم زند سوی امین آید روح الامین مادر عشرت چو گشاید کنار بازرهد جان ز بنات و بنین بس کنم و رخت به ساقی دهم وز کف او گیرم در ثمین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۷ پیشتر آ ای صنم شنگ من ای صنم همدل و همرنگ من شیوه گری بین که دلم تنگ شد تا تو بگوییش که دلتنگ من جنگ کنم با دل خود چون عوان تا تو بگویی سره سرهنگ من چند بپرسی که رخت زرد چیست از غم تو ای بت گلرنگ من دوش به زهره همه شب می رسید زاری این قالب چون چنگ من جان مرا از تن من بازخر تا برهد جان من از ننگ من ای شده از لطف لب لعل تو صیرفی زر دل چون سنگ من صلح بده جان مرا و مرا کز جهت توست همه جنگ من پای من از باد روانتر شود گر تو بگویی که بیا لنگ من زان شده ام بسته آونگ تو کز تو شود چون شکر آونگ من ای تو ز من فارغ و من زار زار اه چه شوم چون کنی آهنگ من زنگی غم بر در شادی روم روم مرا بازخر از زنگ من بی گهی و دوری ره باک نیست نیم قدم شد ز تو فرسنگ من پیری من گشته به از کودکی تازه شده روی پرآژنگ من خامش کن چون خمشان دنگ باش تات بگوید خمش و دنگ من

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۸ می تلخی که تلخی ها بدو گردد همه شیرین بت چینی که نگذارد که افتد بر رخ ما چین میش هر دم همی گوید که آب خضر را درکش رخش هر لحظه می گوید که گلزار مخلد بین زبان چرب او کارد درختانی پر از زیتون لب شیرین او خواند به افسون سوره والتین ایا من عشق خدیه یذیب الف حور العین هواه کاشف البلوی کعسق او یاسین شعاع وجهه یعلو علی شمس الضحی نورا کمال ساده الوافی یفوق الطور فی المتکین فکم من عاشق اردی مقال الحب زر غبا و کم من میت احیا محیاه کیوم الدین همی گوید مگو چیزی وگر نی هست تمییزی که زنده کردمی هر دم هزاران مرده زین تلقین سکوتی عند احرار غدا کشاف اسرار وراء الحرف معلوم بیان النور فی التعیین چو می گوید بگو حاجت دهد گوشی بدین امت که او ناگفته دریابد چو گوش غیب گو آمین سکتنا یا صبا نجد فبلغ انت ما تدری و ترجم ما کتمناه لاهل الحی حتی حین

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۸ می تلخی که تلخی ها بدو گردد همه شیرین بت چینی که نگذارد که افتد بر رخ ما چین میش هر دم همی گوید که آب خضر را درکش رخش هر لحظه می گوید که گلزار مخلد بین زبان چرب او کارد درختانی پر از زیتون لب شیرین او خواند به افسون سوره والتین ایا من عشق خدیه یذیب الف حور العین هواه کاشف البلوی کعسق او یاسین شعاع وجهه یعلو علی شمس الضحی نورا کمال ساده الوافی یفوق الطور فی المتکین فکم من عاشق اردی مقال الحب زر غبا و کم من میت احیا محیاه کیوم الدین همی گوید مگو چیزی وگر نی هست تمییزی که زنده کردمی هر دم هزاران مرده زین تلقین سکوتی عند احرار غدا کشاف اسرار وراء الحرف معلوم بیان النور فی التعیین چو می گوید بگو حاجت دهد گوشی بدین امت که او ناگفته دریابد چو گوش غیب گو آمین سکتنا یا صبا نجد فبلغ انت ما تدری و ترجم ما کتمناه لاهل الحی حتی حین

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۹ اگر امروز دلدارم درآید همچو دی خندان فلک اندر سجود آید نهد سر از بن دندان الا یا صاح لا تعجل بقتلی قد دنا المقتل ترفق ساعه و اسال وصل من باد بالهجران بگفتم ای دل خندان چرا دل کرده ای سندان ببین این اشک بی پایان طوافی کن بر این طوفان عذیری منک یا مولا فان الهم استولی و انت بالوفا اولی فلا تشمت بی الشیطان مرا گوید چه غم دارد دل آواره چه کم دارم نه بیمارم نه غمخوارم مرا نگرفت غم چندان الا یا متلفی زرنی لتحیینی و تنشرنی قد استولیت فانصرنی فان الفضل بالاحسان مکن جانا مکن جانا که هم خوبی و هم دانا کرم منسوخ شد مانا نشد منسوخ ای سلطان و ما ذنبی سوی انی عدیم الصبر فی فنی فلا تعرض بذا عنی وجد بالعفو و الغفران عجب گردد دل و رایش ز بی باکی ببخشایش خدایا مهر افزایش محالی را بساز امکان اتیناکم اتیناکم فاحیونا بلقیاکم و سقونا به سقیاکم خذوا بالجود یا اخوان شفیعی گر تو را گیرد که آن بیچاره می میرد دل تو پند نپذیرد پس این دردی است بی درمان دخلت النار سکرانا حسبت النار اوطانا الفت النار احیانا فمن ذایألف النیران چو بیند سوز من گوید که این زرق است یا برقی چو بیند گریه ام گوید که این اشک است یا باران خلیلی قد دنا نقلی بلا قلب و لا عقل و لا تعرض و لا تقل و لا تردینی بالنسیان مرا گوید که درد ما به از قند است و از حلوا تو را صرع است یا سودا کس از حلوا کند افغان یقول خادع المعشر بلاء العشق کالسکر و شوک الحب کالعبهر فما یبکیک یا فتان ز رنجم گنج ها داری ز خارم جفت گلزاری چه می نالی به طراری منم سلطان طراران جراحات الهوی تشفی کدورات الهوی تصفی برودات الهوی تدفی و نیران الهوی ریحان مگر خواهی که خامان را بیندازی ز راه ما که می مویی و می گویی چنین مقلوب با ایشان اذا استغنیت لا تبخل تصدق فی الهوی و انخل فبیس البخل فی المأکل و نعم الجود فی الانسان چو در بزم طرب باشی بخیلی کم کن ای ناشی مبادا یار ز اوباشی کند با تو همین دستان الا یا ساقیا اوفر و لا تمنن لتستکثر ادر کاستنا و اسکر فان العیش للسکران چو خوردی صرف خوش بو را بده یاران می جو را رها کن حرص بدخو را مخور می جز در این میدان فلا تسق بکاسات صغار بل بطاسات و امددنا بحرات عظام یا عظیم الشأن بهل جام عصیرانه که آوردی ز میخانه سبو را ساز پیمانه که بی گه آمدیم ای جان سقانا ربنا کاسا مراعاه و ایناسا فنعم الکاس مقیاسا و بیس الهم کالسرحان بیار آن جام خوش دم را که گردن می زند غم را بیار آن یار محرم را که خاک او است صد خاقان اذا ما شیت ابقایی فکن یا عشق سقایی و مل بالفقر تلقایی و انت الدین و الدیان میی کز روح می خیزد به جام فقر می ریزد حیات خلد انگیزد چو ذات عشق بی پایان الا یا ساقی السکری انل کاساتنا تتری تسلی القلب بالبشری تصفینا عن الشنن دغل بگذار ای ساقی بکن این جمله در باقی که صاف صاف راواقی مثال باده خم دان سنا برق لساقینا بکاسات تلاقینا تضیء فی تراقینا بنور لاح کالفرقان زهی آبی که صد آتش از او در دل زند شعله یکی لون است و صد الوان شود بر روی از او تابان فماء مشبه النار عزیز مثل دینار فدیناه به قنطار بلا عد و لا میزان شرابی چون زر سوری ولی نوری نه انگوری برد از دیده ها کوری بپراند سوی کیوان اذا افناک سقیاها و زاد الشرب طغواها فایاکم و ایاها و خلوا دهشته الحیران چو کرد آن می دگر سانش نمود آن جوش و برهانش اناالحق بجهد از جانش زهی فر و زهی برهان

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۹ اگر امروز دلدارم درآید همچو دی خندان فلک اندر سجود آید نهد سر از بن دندان الا یا صاح لا تعجل بقتلی قد دنا المقتل ترفق ساعه و اسال وصل من باد بالهجران بگفتم ای دل خندان چرا دل کرده ای سندان ببین این اشک بی پایان طوافی کن بر این طوفان عذیری منک یا مولا فان الهم استولی و انت بالوفا اولی فلا تشمت بی الشیطان مرا گوید چه غم دارد دل آواره چه کم دارم نه بیمارم نه غمخوارم مرا نگرفت غم چندان الا یا متلفی زرنی لتحیینی و تنشرنی قد استولیت فانصرنی فان الفضل بالاحسان مکن جانا مکن جانا که هم خوبی و هم دانا کرم منسوخ شد مانا نشد منسوخ ای سلطان و ما ذنبی سوی انی عدیم الصبر فی فنی فلا تعرض بذا عنی وجد بالعفو و الغفران عجب گردد دل و رایش ز بی باکی ببخشایش خدایا مهر افزایش محالی را بساز امکان اتیناکم اتیناکم فاحیونا بلقیاکم و سقونا به سقیاکم خذوا بالجود یا اخوان شفیعی گر تو را گیرد که آن بیچاره می میرد دل تو پند نپذیرد پس این دردی است بی درمان دخلت النار سکرانا حسبت النار اوطانا الفت النار احیانا فمن ذایألف النیران چو بیند سوز من گوید که این زرق است یا برقی چو بیند گریه ام گوید که این اشک است یا باران خلیلی قد دنا نقلی بلا قلب و لا عقل و لا تعرض و لا تقل و لا تردینی بالنسیان مرا گوید که درد ما به از قند است و از حلوا تو را صرع است یا سودا کس از حلوا کند افغان یقول خادع المعشر بلاء العشق کالسکر و شوک الحب کالعبهر فما یبکیک یا فتان ز رنجم گنج ها داری ز خارم جفت گلزاری چه می نالی به طراری منم سلطان طراران جراحات الهوی تشفی کدورات الهوی تصفی برودات الهوی تدفی و نیران الهوی ریحان مگر خواهی که خامان را بیندازی ز راه ما که می مویی و می گویی چنین مقلوب با ایشان اذا استغنیت لا تبخل تصدق فی الهوی و انخل فبیس البخل فی المأکل و نعم الجود فی الانسان چو در بزم طرب باشی بخیلی کم کن ای ناشی مبادا یار ز اوباشی کند با تو همین دستان الا یا ساقیا اوفر و لا تمنن لتستکثر ادر کاستنا و اسکر فان العیش للسکران چو خوردی صرف خوش بو را بده یاران می جو را رها کن حرص بدخو را مخور می جز در این میدان فلا تسق بکاسات صغار بل بطاسات و امددنا بحرات عظام یا عظیم الشأن بهل جام عصیرانه که آوردی ز میخانه سبو را ساز پیمانه که بی گه آمدیم ای جان سقانا ربنا کاسا مراعاه و ایناسا فنعم الکاس مقیاسا و بیس الهم کالسرحان بیار آن جام خوش دم را که گردن می زند غم را بیار آن یار محرم را که خاک او است صد خاقان اذا ما شیت ابقایی فکن یا عشق سقایی و مل بالفقر تلقایی و انت الدین و الدیان میی کز روح می خیزد به جام فقر می ریزد حیات خلد انگیزد چو ذات عشق بی پایان الا یا ساقی السکری انل کاساتنا تتری تسلی القلب بالبشری تصفینا عن الشنن دغل بگذار ای ساقی بکن این جمله در باقی که صاف صاف راواقی مثال باده خم دان سنا برق لساقینا بکاسات تلاقینا تضیء فی تراقینا بنور لاح کالفرقان زهی آبی که صد آتش از او در دل زند شعله یکی لون است و صد الوان شود بر روی از او تابان فماء مشبه النار عزیز مثل دینار فدیناه به قنطار بلا عد و لا میزان شرابی چون زر سوری ولی نوری نه انگوری برد از دیده ها کوری بپراند سوی کیوان اذا افناک سقیاها و زاد الشرب طغواها فایاکم و ایاها و خلوا دهشته الحیران چو کرد آن می دگر سانش نمود آن جوش و برهانش اناالحق بجهد از جانش زهی فر و زهی برهان

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۰ دگرباره چو مه کردیم خرمن خرامیدیم بر کوری دشمن دگربار آفتاب اندر حمل شد بخندانید عالم را چو گلشن ز طنازی شکوفه لب گشاده ست به غمازی زبان گشته ست سوسن چه اطلس ها که پوشیدند در باغ از آن خیاط بی مقراض و سوزن طبق بر سر نهاده هر درختی پر از حلوای بی دوشاب و روغن دهل کردیم اشکم را دگربار چو طبال ربیعی شد دهلزن ز ره گشته ز باد آن روی آبی که بود اندر زمستان همچو آهن بهار نو مگر داوود وقت است کز آن آهن ببافیده ست جوشن ندا زد در عدم حق کای ریاحین برون رفتند آن سردان ز مسکن به سربالای هستی روی آرید چو مرغان خلیلی از نشیمن رسید آن لک لک عارف ز غربت مسبح گرد او مرغان الکن هزیمتیان که پنهان گشته بودند برون کردند سر یک یک ز روزن برون کردند سرها سبزپوشان پر از طوق و جواهر گوش و گردن سماع است و هزاران حور در باغ همی کوبند پا بر گور بهمن هلا ای بید گوش و سر بجنبان اگر داری چو نرگس چشم روشن همی گویم سخن را ترک من کن ستیزه رو است می آید پی من نخواهم من برای روی سختش حدیث عاشقان را فاش کردن ینادی الورد یا اصحاب مدین الا فافرح بنا من کان یحزن فان الارض اخضرت بنور و قال الله للعاری تزین و عاد الهاربون الی حیاه و دیوان النشور غدا مدون بامر الله ماتوا ثم جاؤا و ابلاهم زمانا ثم احسن و شمس الله طالعه به فضل و برهان صنایعه مبرهن و صبغنا النبات بغیر صبغ نقدر حجمها من غیر ملبن جنان فی جنان فی جنان الا یا حایرا فیها توطن و هیجنا النفوس الی المعالی فذا نال الوصال و ذا تفرعن الا فاسکت و کلمهم به صمت فان الصمت للاسرار ابین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۱ افندس مسین کاغا یومیندن کابیکینونین کالی زویمسن یتی بیرسس یتی قومسس بیمی تی پاتیس بیمی تی خسس هله دل من هله جان من هله این من هله آن من هله خان من هله مان من هله گنج من هله کان من هذا سیدی هذا سندی هذا سکنی هذا مددی هذا کنفی هذا عمدی هذا ازلی هذا ابدی یا من وجهه ضعف القمر یا من قده ضعف الشجر یا من زارنی وقت السحر یا من عشقه نور النظر گر تو بدوی ور تو بپری ز این دلیر جان خود جان نبری ور جان ببری از دست غمش از مرده خری والله بتری ایلا کالیمو ایلا شاهیمو خاراذی دیدش ذتمش انیمو یوذ پسه بنی پوپونی لالی میذن چاکوسش کالی تویالی از لیلی خود مجنون شده ام وز صد مجنون افزون شده ام وز خون جگر پرخون شده ام باری بنگر تا چون شده ام گر ز آنک مرا زین جان بکشی من غرقه شوم در عین خوشی دریا شود این دو چشم سرم گر گوش مرا زان سو بکشی یا منبسطا فی تربیتی یا مبتشرا فی تهنیتی ان کنت تری ان تقتلنی یا قاتلنا انت دیتی گر خویش تو بر مستی بزنی هستی تو بر هستی بزنی در حلقه ما بهر دل ما شکلی بکنی دستی بزنی صد گونه خوشی دیدم ز اشی گفتم که لبت گفتا نچشی بر گورم اگر آیی بنگر پرعشق بود چشمم ز کشی آن باغ بود نی نقش ثمر و آن گنج بود نی صورت زر شب عیش بود نی نقل و سمر لا تسالنی زان چیز دیگر

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۰ دگرباره چو مه کردیم خرمن خرامیدیم بر کوری دشمن دگربار آفتاب اندر حمل شد بخندانید عالم را چو گلشن ز طنازی شکوفه لب گشاده ست به غمازی زبان گشته ست سوسن چه اطلس ها که پوشیدند در باغ از آن خیاط بی مقراض و سوزن طبق بر سر نهاده هر درختی پر از حلوای بی دوشاب و روغن دهل کردیم اشکم را دگربار چو طبال ربیعی شد دهلزن ز ره گشته ز باد آن روی آبی که بود اندر زمستان همچو آهن بهار نو مگر داوود وقت است کز آن آهن ببافیده ست جوشن ندا زد در عدم حق کای ریاحین برون رفتند آن سردان ز مسکن به سربالای هستی روی آرید چو مرغان خلیلی از نشیمن رسید آن لک لک عارف ز غربت مسبح گرد او مرغان الکن هزیمتیان که پنهان گشته بودند برون کردند سر یک یک ز روزن برون کردند سرها سبزپوشان پر از طوق و جواهر گوش و گردن سماع است و هزاران حور در باغ همی کوبند پا بر گور بهمن هلا ای بید گوش و سر بجنبان اگر داری چو نرگس چشم روشن همی گویم سخن را ترک من کن ستیزه رو است می آید پی من نخواهم من برای روی سختش حدیث عاشقان را فاش کردن ینادی الورد یا اصحاب مدین الا فافرح بنا من کان یحزن فان الارض اخضرت بنور و قال الله للعاری تزین و عاد الهاربون الی حیاه و دیوان النشور غدا مدون بامر الله ماتوا ثم جاؤا و ابلاهم زمانا ثم احسن و شمس الله طالعه به فضل و برهان صنایعه مبرهن و صبغنا النبات بغیر صبغ نقدر حجمها من غیر ملبن جنان فی جنان فی جنان الا یا حایرا فیها توطن و هیجنا النفوس الی المعالی فذا نال الوصال و ذا تفرعن الا فاسکت و کلمهم به صمت فان الصمت للاسرار ابین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۱ افندس مسین کاغا یومیندن کابیکینونین کالی زویمسن یتی بیرسس یتی قومسس بیمی تی پاتیس بیمی تی خسس هله دل من هله جان من هله این من هله آن من هله خان من هله مان من هله گنج من هله کان من هذا سیدی هذا سندی هذا سکنی هذا مددی هذا کنفی هذا عمدی هذا ازلی هذا ابدی یا من وجهه ضعف القمر یا من قده ضعف الشجر یا من زارنی وقت السحر یا من عشقه نور النظر گر تو بدوی ور تو بپری ز این دلیر جان خود جان نبری ور جان ببری از دست غمش از مرده خری والله بتری ایلا کالیمو ایلا شاهیمو خاراذی دیدش ذتمش انیمو یوذ پسه بنی پوپونی لالی میذن چاکوسش کالی تویالی از لیلی خود مجنون شده ام وز صد مجنون افزون شده ام وز خون جگر پرخون شده ام باری بنگر تا چون شده ام گر ز آنک مرا زین جان بکشی من غرقه شوم در عین خوشی دریا شود این دو چشم سرم گر گوش مرا زان سو بکشی یا منبسطا فی تربیتی یا مبتشرا فی تهنیتی ان کنت تری ان تقتلنی یا قاتلنا انت دیتی گر خویش تو بر مستی بزنی هستی تو بر هستی بزنی در حلقه ما بهر دل ما شکلی بکنی دستی بزنی صد گونه خوشی دیدم ز اشی گفتم که لبت گفتا نچشی بر گورم اگر آیی بنگر پرعشق بود چشمم ز کشی آن باغ بود نی نقش ثمر و آن گنج بود نی صورت زر شب عیش بود نی نقل و سمر لا تسالنی زان چیز دیگر

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۲ کیف اتوب یا اخی من سکر کارجوان لیس من التراب بل معصره بلا مکان خط علی کوسها کتابه شارحه یا من من یشربها من الممات و الهوان من تبریز نبعه منبته و ینعه فها الیها جانب و جانب الی الجنان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۳ العشق یقول لی تزین الزینه عندنا تیقن لا تنظر غیرنا فتعمی لا تله عن الیقین بالظن لا عیش لخایف کییب لا تبرح عندنا فتامن من کنت هواه کیف یهلک من کنت مناه کیف یحزن العقل رسولنا الیکم ذاک حسن و نحن احسن اخشوشن بالبلا و ارضی فالهجر من البلاء اخشن من رام الی العلی عروجا هذا سبب الیه یرکن یا مضطربا تعال و افلح فی مسکننا و نعم مسکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۴ ایا بدر الدجی بل انت احسن اذا وافاک قلب کیف یحزن فصر یا قلب فی سوق المعالی له رهنا اذا ما کنت ترهن ایا نجما خنوسا فی ذراه تکنس فی صعودک او توطن فلا یعلوک نحس انت آمن و لا یغشاک فقر انت مخزن ایا جسما فنیت فی هواه له عذر و برهان مبرهن و ارضعنی لبانا ترتضیه فمن ارضعته فهو المسمن اذا ما لم یذقه کیف یحیی و ان الخلد یدخله من آمن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۵ اطیب الاسفار عندی انتقالی من مکان فالمکانات حجاب عن عیان اللامکان المکانات خوابی لا مکان بحر الفرات ینتن الماء الزلال طول حبس فی الجنان فی البیان انفراج فی مطار للضمیر یا ضمیری طرسرارا لا تطر صوب البیان انتقال للدجاج وسط دار للحبوب و انتقال للطیور فوق جو للامان یا فتی شتان بین انتقال و انتقال انتقال فی هوان و انتقال فی جنان فی کلا النقلین ذوق فی ابتدا الانتهاض انما الفرق سیبدوا آخرا للافتان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۶ اطیب الاعمار عمر فی طریق العاشقین غمز عین من ملاح فی وصال مستبین رویه المعشوق یوما فی مقام موحش زاد طیبا من جنان فی قیان حور عین عفروا من ترب باب بغیه وجهی مدا فهی زادت لطفها عندی من الماء المعین غار جسمی ان یراه عاذل او عاذر انه یحکی صفاتا من صفات شمس دین حبذا سکر حیاتی مزیل للحیا اشربوا اصحابنا تستمسکوا الحق المبین سیدا مولا کریما عالما مستیقظا استرق العبد ذاک الطاهر الروح الامین حبذا ظلا ظلیلا من نخیل باسق آمن من کل خوف او بلاء او مکین تمره یصفی عقولا کدرت انوارها فاعجبوا من مسکر مستکثر الرای الرزین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۷ یا صغیر السن یا رطب البدن یا قریب العهد من شرب اللبن هاشمی الوجه ترکی القفا دیلمی الشعر رومی الذقن روحه روحی و روحی روحه من رآی روحین عاشا فی بدن صح عند الناس انی عاشق غیر ان لم یعرفوا عشقی به من اقطعوا شملی و ان شیتم صلوا کل شیء منکم عندی حسن ذاب مما فی متاعی وطنی و متاعی باد مما فی وطن

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۲ کیف اتوب یا اخی من سکر کارجوان لیس من التراب بل معصره بلا مکان خط علی کوسها کتابه شارحه یا من من یشربها من الممات و الهوان من تبریز نبعه منبته و ینعه فها الیها جانب و جانب الی الجنان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۳ العشق یقول لی تزین الزینه عندنا تیقن لا تنظر غیرنا فتعمی لا تله عن الیقین بالظن لا عیش لخایف کییب لا تبرح عندنا فتامن من کنت هواه کیف یهلک من کنت مناه کیف یحزن العقل رسولنا الیکم ذاک حسن و نحن احسن اخشوشن بالبلا و ارضی فالهجر من البلاء اخشن من رام الی العلی عروجا هذا سبب الیه یرکن یا مضطربا تعال و افلح فی مسکننا و نعم مسکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۴ ایا بدر الدجی بل انت احسن اذا وافاک قلب کیف یحزن فصر یا قلب فی سوق المعالی له رهنا اذا ما کنت ترهن ایا نجما خنوسا فی ذراه تکنس فی صعودک او توطن فلا یعلوک نحس انت آمن و لا یغشاک فقر انت مخزن ایا جسما فنیت فی هواه له عذر و برهان مبرهن و ارضعنی لبانا ترتضیه فمن ارضعته فهو المسمن اذا ما لم یذقه کیف یحیی و ان الخلد یدخله من آمن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۵ اطیب الاسفار عندی انتقالی من مکان فالمکانات حجاب عن عیان اللامکان المکانات خوابی لا مکان بحر الفرات ینتن الماء الزلال طول حبس فی الجنان فی البیان انفراج فی مطار للضمیر یا ضمیری طرسرارا لا تطر صوب البیان انتقال للدجاج وسط دار للحبوب و انتقال للطیور فوق جو للامان یا فتی شتان بین انتقال و انتقال انتقال فی هوان و انتقال فی جنان فی کلا النقلین ذوق فی ابتدا الانتهاض انما الفرق سیبدوا آخرا للافتان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۶ اطیب الاعمار عمر فی طریق العاشقین غمز عین من ملاح فی وصال مستبین رویه المعشوق یوما فی مقام موحش زاد طیبا من جنان فی قیان حور عین عفروا من ترب باب بغیه وجهی مدا فهی زادت لطفها عندی من الماء المعین غار جسمی ان یراه عاذل او عاذر انه یحکی صفاتا من صفات شمس دین حبذا سکر حیاتی مزیل للحیا اشربوا اصحابنا تستمسکوا الحق المبین سیدا مولا کریما عالما مستیقظا استرق العبد ذاک الطاهر الروح الامین حبذا ظلا ظلیلا من نخیل باسق آمن من کل خوف او بلاء او مکین تمره یصفی عقولا کدرت انوارها فاعجبوا من مسکر مستکثر الرای الرزین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۷ یا صغیر السن یا رطب البدن یا قریب العهد من شرب اللبن هاشمی الوجه ترکی القفا دیلمی الشعر رومی الذقن روحه روحی و روحی روحه من رآی روحین عاشا فی بدن صح عند الناس انی عاشق غیر ان لم یعرفوا عشقی به من اقطعوا شملی و ان شیتم صلوا کل شیء منکم عندی حسن ذاب مما فی متاعی وطنی و متاعی باد مما فی وطن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۸ ابشر ثم ابشر یا مؤتمن اقترب الوصل و افنی المحن فاجتمعوا نقضی ما فاتنا من سکر یلقب ام الفتن قد قدم الساقی نعم السقا قد قرب المنزل نعم الوطن کار تو این است که دل پروری پرورش آمد همه کار چمن خلدک الله لنا ساقیا انت لنا البر ولی المنن نحن عطاش سندی فاسقنا من سکر یقطع راس الحزن ینشینا صفوته نشأه طیبه السر ملیح العلن ترک کن این گفت و همی باش جفت و اغتنم الفرض و خل السنن فاغتنم السکر و زمزم لنا تن تنتن تن تنتن تن تنن قد ظهر الصبح و خل الحرس قد وضع الحرب فخل المحن طیبنا الراح و نعم المطیب و اختلط الشهد لنا باللبن نطمع فی الزاید فازدد لنا فاسق و اسرف سرفا مشبعا سن لنا سنتک المرتضی رن لنا رنه ظبی الاغن نخ هنا جمله بعراننا لیس علی الارض کهذا العطن من هو لا یغبط هذ السقا من هو لا یعبد هذ الوثن ما لرسالات هوی منتهی فاقنع بالاوجز یا ممتحن قد سکر القوم و نام الندیم نشرب بالوحده نحن اذن مفتعلن مفتعلن مفتعل فعلللن فعلللن فعللن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۹ نحن إلیٰ سیدنا راجعون طیبة النفس به طایعون سیدنا یصبح یبتاعنا أنفسنا نحن له بایعون یفسد إن جاع إلیٰ مأکل نحن إلیٰ نظرته جایعون سوف تلاقیه بمیعاده تحسب أنا أبدا ضایعون مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۰ ای عاشقان ای عاشقان آن کس که بیند روی او شوریده گردد عقل او آشفته گردد خوی او معشوق را جویان شود دکان او ویران شود بر رو و سر پویان شود چون آب اندر جوی او در عشق چون مجنون شود سرگشته چون گردون شود آن کو چنین رنجور شد نایافت شد داروی او جان ملک سجده کند آن را که حق را خاک شد ترک فلک چاکر شود آن را که شد هندوی او عشقش دل پردرد را بر کف نهد بو می کند چون خوش نباشد آن دلی کو گشت دستنبوی او بس سینه ها را خست او بس خواب ها را بست او بسته ست دست جادوان آن غمزه جادوی او شاهان همه مسکین او خوبان قراضه چین او شیران زده دم بر زمین پیش سگان کوی او بنگر یکی بر آسمان بر قلعه روحانیان چندین چراغ و مشعله بر برج و بر باروی او شد قلعه دارش عقل کل آن شاه بی طبل و دهل بر قلعه آن کس بررود کو را نماند اوی او ای ماه رویش دیده ای خوبی از او دزدیده ای ای شب تو زلفش دیده ای نی نی و نی یک موی او این شب سیه پوش است از آن کز تعزیه دارد نشان چون بیوه ای جامه سیه در خاک رفته شوی او شب فعل و دستان می کند او عیش پنهان می کند نی چشم بندد چشم او کژ می نهد ابروی او ای شب من این نوحه گری از تو ندارم باوری چون پیش چوگان قدر هستی دوان چون گوی او آن کس که این چوگان خورد گوی سعادت او برد بی پا و بی سر می دود چون دل به گرد کوی او ای روی ما چون زعفران از عشق لاله ستان او ای دل فرورفته به سر چون شانه در گیسوی او مر عشق را خود پشت کو سر تا به سر روی است او این پشت و رو این سو بود جز رو نباشد سوی او او هست از صورت بری کارش همه صورتگری ای دل ز صورت نگذری زیرا نه ای یک توی او داند دل هر پاک دل آواز دل ز آواز گل غریدن شیر است این در صورت آهوی او بافیده دست احد پیدا بود پیدا بود از صنعت جولاهه ای وز دست وز ماکوی او ای جان ما ماکوی او وی قبله ما کوی او فراش این کو آسمان وین خاک کدبانوی او سوزان دلم از رشک او گشته دو چشمم مشک او کی ز آب چشم او تر شود ای بحر تا زانوی او این عشق شد مهمان من زخمی بزد بر جان من صد رحمت و صد آفرین بر دست و بر بازوی او من دست و پا انداختم وز جست و جو پرداختم ای مرده جست و جوی من در پیش جست و جوی او من چند گفتم های دل خاموش از این سودای دل سودش ندارد های من چون بشنود دل هوی او

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۸ ابشر ثم ابشر یا مؤتمن اقترب الوصل و افنی المحن فاجتمعوا نقضی ما فاتنا من سکر یلقب ام الفتن قد قدم الساقی نعم السقا قد قرب المنزل نعم الوطن کار تو این است که دل پروری پرورش آمد همه کار چمن خلدک الله لنا ساقیا انت لنا البر ولی المنن نحن عطاش سندی فاسقنا من سکر یقطع راس الحزن ینشینا صفوته نشأه طیبه السر ملیح العلن ترک کن این گفت و همی باش جفت و اغتنم الفرض و خل السنن فاغتنم السکر و زمزم لنا تن تنتن تن تنتن تن تنن قد ظهر الصبح و خل الحرس قد وضع الحرب فخل المحن طیبنا الراح و نعم المطیب و اختلط الشهد لنا باللبن نطمع فی الزاید فازدد لنا فاسق و اسرف سرفا مشبعا سن لنا سنتک المرتضی رن لنا رنه ظبی الاغن نخ هنا جمله بعراننا لیس علی الارض کهذا العطن من هو لا یغبط هذ السقا من هو لا یعبد هذ الوثن ما لرسالات هوی منتهی فاقنع بالاوجز یا ممتحن قد سکر القوم و نام الندیم نشرب بالوحده نحن اذن مفتعلن مفتعلن مفتعل فعلللن فعلللن فعللن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۹ نحن إلیٰ سیدنا راجعون طیبة النفس به طایعون سیدنا یصبح یبتاعنا أنفسنا نحن له بایعون یفسد إن جاع إلیٰ مأکل نحن إلیٰ نظرته جایعون سوف تلاقیه بمیعاده تحسب أنا أبدا ضایعون مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۰ ای عاشقان ای عاشقان آن کس که بیند روی او شوریده گردد عقل او آشفته گردد خوی او معشوق را جویان شود دکان او ویران شود بر رو و سر پویان شود چون آب اندر جوی او در عشق چون مجنون شود سرگشته چون گردون شود آن کو چنین رنجور شد نایافت شد داروی او جان ملک سجده کند آن را که حق را خاک شد ترک فلک چاکر شود آن را که شد هندوی او عشقش دل پردرد را بر کف نهد بو می کند چون خوش نباشد آن دلی کو گشت دستنبوی او بس سینه ها را خست او بس خواب ها را بست او بسته ست دست جادوان آن غمزه جادوی او شاهان همه مسکین او خوبان قراضه چین او شیران زده دم بر زمین پیش سگان کوی او بنگر یکی بر آسمان بر قلعه روحانیان چندین چراغ و مشعله بر برج و بر باروی او شد قلعه دارش عقل کل آن شاه بی طبل و دهل بر قلعه آن کس بررود کو را نماند اوی او ای ماه رویش دیده ای خوبی از او دزدیده ای ای شب تو زلفش دیده ای نی نی و نی یک موی او این شب سیه پوش است از آن کز تعزیه دارد نشان چون بیوه ای جامه سیه در خاک رفته شوی او شب فعل و دستان می کند او عیش پنهان می کند نی چشم بندد چشم او کژ می نهد ابروی او ای شب من این نوحه گری از تو ندارم باوری چون پیش چوگان قدر هستی دوان چون گوی او آن کس که این چوگان خورد گوی سعادت او برد بی پا و بی سر می دود چون دل به گرد کوی او ای روی ما چون زعفران از عشق لاله ستان او ای دل فرورفته به سر چون شانه در گیسوی او مر عشق را خود پشت کو سر تا به سر روی است او این پشت و رو این سو بود جز رو نباشد سوی او او هست از صورت بری کارش همه صورتگری ای دل ز صورت نگذری زیرا نه ای یک توی او داند دل هر پاک دل آواز دل ز آواز گل غریدن شیر است این در صورت آهوی او بافیده دست احد پیدا بود پیدا بود از صنعت جولاهه ای وز دست وز ماکوی او ای جان ما ماکوی او وی قبله ما کوی او فراش این کو آسمان وین خاک کدبانوی او سوزان دلم از رشک او گشته دو چشمم مشک او کی ز آب چشم او تر شود ای بحر تا زانوی او این عشق شد مهمان من زخمی بزد بر جان من صد رحمت و صد آفرین بر دست و بر بازوی او من دست و پا انداختم وز جست و جو پرداختم ای مرده جست و جوی من در پیش جست و جوی او من چند گفتم های دل خاموش از این سودای دل سودش ندارد های من چون بشنود دل هوی او

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۱ حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو رو سینه را چون سینه ها هفت آب شو از کینه ها وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی گر سوی مستان می روی مستانه شو مستانه شو آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو چون جان تو شد در هوا ز افسانه ی شیرین ما فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو تو لیلة القبری برو تا لیلة القدری شوی چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو اندیشه ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل های ما مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو شکرانه دادی عشق را از تحفه ها و مال ها هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر نطق زبان را ترک کن بی چانه شو بی چانه شو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۲ مستی ببینی رازدان می دانک باشد مست او هستی ببینی زنده دل می دانک باشد هست او گر سر ببینی پرطرب پر گشته از وی روز و شب می دانک آن سر را یقین خاریده باشد دست او عالم چو ضد یک دگر در قصد خون و شور و شر لیکن نیارد دم زدن از هیبت پابست او هر دم یکی را می دهد تا چون درختی برجهد حیران شود دیو و پری در خیز و در برج است او سبلت قوی مالیده ای از شیر نقشی دیده ای ای فربه از بایست خود باری ببین بایست او زو قالبت پیوسته شد پیوسته گردد حالتت ای رغبت پیوندها از رحمت پیوست او ای خوش بیابان که در او عشق است تازان سو به سو جز حق نباشد فوق او جز فقر نبود پست او شست سخن کم باف چون صیدت نمی گردد زبون تا او بگیرد صیدها ای صید مست شست او

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۱ حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو رو سینه را چون سینه ها هفت آب شو از کینه ها وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی گر سوی مستان می روی مستانه شو مستانه شو آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو چون جان تو شد در هوا ز افسانه ی شیرین ما فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو تو لیلة القبری برو تا لیلة القدری شوی چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو اندیشه ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل های ما مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو شکرانه دادی عشق را از تحفه ها و مال ها هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر نطق زبان را ترک کن بی چانه شو بی چانه شو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۲ مستی ببینی رازدان می دانک باشد مست او هستی ببینی زنده دل می دانک باشد هست او گر سر ببینی پرطرب پر گشته از وی روز و شب می دانک آن سر را یقین خاریده باشد دست او عالم چو ضد یک دگر در قصد خون و شور و شر لیکن نیارد دم زدن از هیبت پابست او هر دم یکی را می دهد تا چون درختی برجهد حیران شود دیو و پری در خیز و در برج است او سبلت قوی مالیده ای از شیر نقشی دیده ای ای فربه از بایست خود باری ببین بایست او زو قالبت پیوسته شد پیوسته گردد حالتت ای رغبت پیوندها از رحمت پیوست او ای خوش بیابان که در او عشق است تازان سو به سو جز حق نباشد فوق او جز فقر نبود پست او شست سخن کم باف چون صیدت نمی گردد زبون تا او بگیرد صیدها ای صید مست شست او

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۳ بیدار شو بیدار شو هین رفت شب بیدار شو بیزار شو بیزار شو وز خویش هم بیزار شو در مصر ما یک احمقی نک می فروشد یوسفی باور نمی داری مرا اینک سوی بازار شو بی چون تو را بی چون کند روی تو را گلگون کند خار از کفت بیرون کند وآنگه سوی گلزار شو مشنو تو هر مکر و فسون خون را چرا شویی به خون همچون قدح شو سرنگون و آن گاه دردی خوار شو در گردش چوگان او چون گوی شو چون گوی شو وز بهر نقل کرکسش مردار شو مردار شو آمد ندای آسمان آمد طبیب عاشقان خواهی که آید پیش تو بیمار شو بیمار شو این سینه را چون غار دان خلوتگه آن یار دان گر یار غاری هین بیا در غار شو در غار شو تو مرد نیک ساده ای زر را به دزدان داده ای خواهی بدانی دزد را طرار شو طرار شو خاموش وصف بحر و در کم گوی در دریای او خواهی که غواصی کنی دم دار شو دم دار شو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۴ نبود چنین مه در جهان ای دل همین جا لنگ شو از جنگ می ترسانیم گر جنگ شد گو جنگ شو ماییم مست ایزدی زان باده های سرمدی تو عاقلی و فاضلی دربند نام و ننگ شو رفتیم سوی شاه دین با جامه های کاغذین تو عاشق نقش آمدی همچون قلم در رنگ شو در عشق جانان جان بده بی عشق نگشاید گره ای روح این جا مست شو وی عقل این جا دنگ شو شد روم مست روی او شد زنگ مست موی او خواهی به سوی روم رو خواهی به سوی زنگ شو در دوغ او افتاده ای خود تو ز عشقش زاده ای زین بت خلاصی نیستت خواهی به صد فرسنگ شو گر کافری می جویدت ورمؤمنی می شویدت این گو برو صدیق شو و آن گو برو افرنگ شو چشم تو وقف باغ او گوش تو وقف لاغ او از دخل او چون نخل شو وز نخل او آونگ شو هم چرخ قوس تیر او هم آب در تدبیر او گر راستی رو تیر شو ور کژروی خرچنگ شو ملکی است او را زفت و خوش هر گونه ای می بایدش خواهی عقیق و لعل شو خواهی کلوخ و سنگ شو گر لعل و گر سنگی هلا می غلت در سیل بلا با سیل سوی بحر رو مهمان عشق شنگ شو بحری است چون آب خضر گر پر خوری نبود مضر گر آب دریا کم شود آنگه برو دلتنگ شو می باش همچون ماهیان در بحر آیان و روان گر یاد خشکی آیدت از بحر سوی گنگ شو گه بر لبت لب می نهد گه بر کنارت می نهد چون آن کند رو نای شو چون این کند رو چنگ شو هر چند دشمن نیستش هر سو یکی مستیستش مستان او را جام شو بر دشمنان سرهنگ شو سودای تنهایی مپز در خانه خلوت مخز شد روز عرض عاشقان پیش آ و پیش آهنگ شو آن کس بود محتاج می کو غافل است از باغ وی باغ پرانگور ویی گه باده شو گه بنگ شو خاموش همچون مریمی تا دم زند عیسی دمی کت گفت کاندر مشغله یار خران عنگ شو

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۳ بیدار شو بیدار شو هین رفت شب بیدار شو بیزار شو بیزار شو وز خویش هم بیزار شو در مصر ما یک احمقی نک می فروشد یوسفی باور نمی داری مرا اینک سوی بازار شو بی چون تو را بی چون کند روی تو را گلگون کند خار از کفت بیرون کند وآنگه سوی گلزار شو مشنو تو هر مکر و فسون خون را چرا شویی به خون همچون قدح شو سرنگون و آن گاه دردی خوار شو در گردش چوگان او چون گوی شو چون گوی شو وز بهر نقل کرکسش مردار شو مردار شو آمد ندای آسمان آمد طبیب عاشقان خواهی که آید پیش تو بیمار شو بیمار شو این سینه را چون غار دان خلوتگه آن یار دان گر یار غاری هین بیا در غار شو در غار شو تو مرد نیک ساده ای زر را به دزدان داده ای خواهی بدانی دزد را طرار شو طرار شو خاموش وصف بحر و در کم گوی در دریای او خواهی که غواصی کنی دم دار شو دم دار شو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۴ نبود چنین مه در جهان ای دل همین جا لنگ شو از جنگ می ترسانیم گر جنگ شد گو جنگ شو ماییم مست ایزدی زان باده های سرمدی تو عاقلی و فاضلی دربند نام و ننگ شو رفتیم سوی شاه دین با جامه های کاغذین تو عاشق نقش آمدی همچون قلم در رنگ شو در عشق جانان جان بده بی عشق نگشاید گره ای روح این جا مست شو وی عقل این جا دنگ شو شد روم مست روی او شد زنگ مست موی او خواهی به سوی روم رو خواهی به سوی زنگ شو در دوغ او افتاده ای خود تو ز عشقش زاده ای زین بت خلاصی نیستت خواهی به صد فرسنگ شو گر کافری می جویدت ورمؤمنی می شویدت این گو برو صدیق شو و آن گو برو افرنگ شو چشم تو وقف باغ او گوش تو وقف لاغ او از دخل او چون نخل شو وز نخل او آونگ شو هم چرخ قوس تیر او هم آب در تدبیر او گر راستی رو تیر شو ور کژروی خرچنگ شو ملکی است او را زفت و خوش هر گونه ای می بایدش خواهی عقیق و لعل شو خواهی کلوخ و سنگ شو گر لعل و گر سنگی هلا می غلت در سیل بلا با سیل سوی بحر رو مهمان عشق شنگ شو بحری است چون آب خضر گر پر خوری نبود مضر گر آب دریا کم شود آنگه برو دلتنگ شو می باش همچون ماهیان در بحر آیان و روان گر یاد خشکی آیدت از بحر سوی گنگ شو گه بر لبت لب می نهد گه بر کنارت می نهد چون آن کند رو نای شو چون این کند رو چنگ شو هر چند دشمن نیستش هر سو یکی مستیستش مستان او را جام شو بر دشمنان سرهنگ شو سودای تنهایی مپز در خانه خلوت مخز شد روز عرض عاشقان پیش آ و پیش آهنگ شو آن کس بود محتاج می کو غافل است از باغ وی باغ پرانگور ویی گه باده شو گه بنگ شو خاموش همچون مریمی تا دم زند عیسی دمی کت گفت کاندر مشغله یار خران عنگ شو

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۵ ای شعشعه نور فلق در قبه مینای تو پیمانه خون شفق پنگان خون پیمای تو ای میل ها در میل ها وی سیل ها در سیل ها رقصان و غلتان آمده تا ساحل دریای تو با رفعت و آهنگ مه مه را فتد از سر کله چون ماه رو بالا کند تا بنگرد بالای تو در هر صبوحی بلبلان افغان کنان چون بی دلان بر پرده های واصلان در روضه خضرای تو ای جان ها دیدارجو دل ها همه دلدارجو ای برگشاده چارجو در باغ باپهنای تو یک جو روان ماء معین یک جوی دیگر انگبین یک جوی شیر تازه بین یک جو می حمرای تو تو مهلتم کی می دهی می بر سر می می دهی کو سر که تا شرحی کنم از سرده صهبای تو من خود کی باشم آسمان در دور این رطل گران یک دم نمی یابد امان از عشق و استسقای تو ای ماه سیمین منطقه با عشق داری سابقه وی آسمان هم عاشقی پیداست در سیمای تو عشقی که آمد جفت دل شد بس ملول از گفت دل ای دل خمش تا کی بود این جهد و استقصای تو دل گفت من نای ویم نالان ز دم های ویم گفتم که نالان شو کنون جان بنده سودای تو انا فتحنا بابکم لا تهجروا اصحابکم حمدا لعشق شامل بگرفته سر تا پای تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۶ ساقی اگر کم شد میت دستار ما بستان گرو چون می ز داد تو بود شاید نهادن جان گرو بس اکدش و بس کدخدا کز شور می های خدا کرده ست اندر شهر ما دکان و خان و مان گرو آن شاه ابراهیم بین کادهم به دستش معرفت مر تخت را و تاج را کرده ست آن سلطان گرو بوبکر سر کرده گرو عمر پسر کرده گرو عثمان جگر کرده گرو و آن بوهریره انبان گرو پس چه عجب آید تو را چون با شهان این می کند گر ز آنک درویشی کند از بهر می خلقان گرو آن شاهد فرد احد یک جرعه ای در بت نهد در عشق آن سنگ سیه کافر کند ایمان گرو من مست آن میخانه ام در دام آن دردانه ام در هیچ دامی پر خود ننهاده چون مرغان گرو بهر چه لرزی بر گرو در کار او جان گو برو جان شد گرو ای کاشکی گشتی دو صد چندان گرو خامش رها کن بلبلی در گلشن آی و درنگر بلبل نهاده پر و سر پیش گل خندان گرو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۷ آن کون خر کز حاسدی عیسی بود تشویش او صد کیر خر در کون او صد تیز سگ در ریش او خر صید آهو کی کند خر بوی نافه کی کشد یا بول خر را بو کند یا گه بود تفتیش او هر جوی آب اندر رود آن ماده خر بولی کند جو را زیان نبود ولی واجب بود تعطیش او خر ننگ دارد زآن دغل از حق شنو بل هم اضل ای چون مخنث غنج او چون قحبگان تخمیش او خامش کنم تا حق کند او را سیه روی ابد من دست در ساقی زنم چون مستم از تجمیش او

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۵ ای شعشعه نور فلق در قبه مینای تو پیمانه خون شفق پنگان خون پیمای تو ای میل ها در میل ها وی سیل ها در سیل ها رقصان و غلتان آمده تا ساحل دریای تو با رفعت و آهنگ مه مه را فتد از سر کله چون ماه رو بالا کند تا بنگرد بالای تو در هر صبوحی بلبلان افغان کنان چون بی دلان بر پرده های واصلان در روضه خضرای تو ای جان ها دیدارجو دل ها همه دلدارجو ای برگشاده چارجو در باغ باپهنای تو یک جو روان ماء معین یک جوی دیگر انگبین یک جوی شیر تازه بین یک جو می حمرای تو تو مهلتم کی می دهی می بر سر می می دهی کو سر که تا شرحی کنم از سرده صهبای تو من خود کی باشم آسمان در دور این رطل گران یک دم نمی یابد امان از عشق و استسقای تو ای ماه سیمین منطقه با عشق داری سابقه وی آسمان هم عاشقی پیداست در سیمای تو عشقی که آمد جفت دل شد بس ملول از گفت دل ای دل خمش تا کی بود این جهد و استقصای تو دل گفت من نای ویم نالان ز دم های ویم گفتم که نالان شو کنون جان بنده سودای تو انا فتحنا بابکم لا تهجروا اصحابکم حمدا لعشق شامل بگرفته سر تا پای تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۶ ساقی اگر کم شد میت دستار ما بستان گرو چون می ز داد تو بود شاید نهادن جان گرو بس اکدش و بس کدخدا کز شور می های خدا کرده ست اندر شهر ما دکان و خان و مان گرو آن شاه ابراهیم بین کادهم به دستش معرفت مر تخت را و تاج را کرده ست آن سلطان گرو بوبکر سر کرده گرو عمر پسر کرده گرو عثمان جگر کرده گرو و آن بوهریره انبان گرو پس چه عجب آید تو را چون با شهان این می کند گر ز آنک درویشی کند از بهر می خلقان گرو آن شاهد فرد احد یک جرعه ای در بت نهد در عشق آن سنگ سیه کافر کند ایمان گرو من مست آن میخانه ام در دام آن دردانه ام در هیچ دامی پر خود ننهاده چون مرغان گرو بهر چه لرزی بر گرو در کار او جان گو برو جان شد گرو ای کاشکی گشتی دو صد چندان گرو خامش رها کن بلبلی در گلشن آی و درنگر بلبل نهاده پر و سر پیش گل خندان گرو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۷ آن کون خر کز حاسدی عیسی بود تشویش او صد کیر خر در کون او صد تیز سگ در ریش او خر صید آهو کی کند خر بوی نافه کی کشد یا بول خر را بو کند یا گه بود تفتیش او هر جوی آب اندر رود آن ماده خر بولی کند جو را زیان نبود ولی واجب بود تعطیش او خر ننگ دارد زآن دغل از حق شنو بل هم اضل ای چون مخنث غنج او چون قحبگان تخمیش او خامش کنم تا حق کند او را سیه روی ابد من دست در ساقی زنم چون مستم از تجمیش او

%0
10 Bölüm