Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۱ اگر نه عاشق اویم چه می پویم به کوی او وگر نه تشنه اویم چه می جویم به جوی او بر این مجنون چه می بندم مگر بر خویش می خندم که او زنجیر نپذیرد مگر زنجیر موی او ببر عقلم ببر هوشم که چون پنبه ست در گوشم چو گوشم رست از این پنبه درآید های هوی او همی گوید دل زارم که با خود عهدها دارم نیاشامم شراب خوش مگر خون عدوی او دلم را می کند پرخون سرم را پرمی و افیون دل من شد تغار او سر من شد کدوی او چه باشد ماه یا زهره چو او بگشود آن چهره چه دارد قند یا حلوا ز شیرینی خوی او مرا گوید چرا زاری ز ذوق آن شکرباری مرا گوید چرا زردی ز لاله ستان روی او مرا هر دم برانگیزی به سوی شمس تبریزی بگو در گوش من ای دل چه می تازی به سوی او مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۲ دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان تو که هر بندی که بربندی بدرانم به جان تو من آن دیوانه بندم که دیوان را همی بندم زبان مرغ می دانم سلیمانم به جان تو نخواهم عمر فانی را توی عمر عزیز من نخواهم جان پرغم را توی جانم به جان تو چو تو پنهان شوی از من همه تاریکی و کفرم چو تو پیدا شوی بر من مسلمانم به جان تو گر آبی خوردم از کوزه خیال تو در او دیدم وگر یک دم زدم بی تو پشیمانم به جان تو اگر بی تو بر افلاکم چو ابر تیره غمناکم وگر بی تو به گلزارم به زندانم به جان تو سماع گوش من نامت سماع هوش من جامت عمارت کن مرا آخر که ویرانم به جان تو درون صومعه و مسجد توی مقصودم ای مرشد به هر سو رو بگردانی بگردانم به جان تو سخن با عشق می گویم که او شیر و من آهویم چه آهویم که شیران را نگهبانم به جان تو ایا منکر درون جان مکن انکارها پنهان که سر سرنبشتت را فروخوانم به جان تو چه خویشی کرد آن بی چون عجب با این دل پرخون که ببریده ست آن خویشی ز خویشانم به جان تو تو عید جان قربانی و پیشت عاشقان قربان بکش در مطبخ خویشم که قربانم به جان تو ز عشق شمس تبریزی ز بیداری و شبخیزی مثال ذره گردان پریشانم به جان تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۳ چو شیرینتر نمود ای جان مها شور و بلای تو بهشتم جان شیرین را که می سوزد برای تو روان از تو خجل باشد دلم را پا به گل باشد مرا چه جای دل باشد چو دل گشته ست جای تو تو خورشیدی و دل در چه بتاب از چه به دل گه گه که می کاهد چو ماه ای مه به عشق جان فزای تو ز خود مسم به تو زرم به خود سنگم به تو درم کمر بستم به عشق اندر به اومید قبای تو گرفتم عشق را در بر کله بنهاده ام از سر منم محتاج و می گویم ز بی خویشی دعای تو دلا از حد خود مگذر برون کن باد را از سر به خاک کوی او بنگر ببین صد خونبهای تو اگر ریزم وگر رویم چه محتاج تو مه رویم چو برگ کاه می پرم به عشق کهربای تو ایا تبریز خوش جایم ز شمس الدین به هیهایم زنم لبیک و می آیم بدان کعبه لقای تو

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۱ اگر نه عاشق اویم چه می پویم به کوی او وگر نه تشنه اویم چه می جویم به جوی او بر این مجنون چه می بندم مگر بر خویش می خندم که او زنجیر نپذیرد مگر زنجیر موی او ببر عقلم ببر هوشم که چون پنبه ست در گوشم چو گوشم رست از این پنبه درآید های هوی او همی گوید دل زارم که با خود عهدها دارم نیاشامم شراب خوش مگر خون عدوی او دلم را می کند پرخون سرم را پرمی و افیون دل من شد تغار او سر من شد کدوی او چه باشد ماه یا زهره چو او بگشود آن چهره چه دارد قند یا حلوا ز شیرینی خوی او مرا گوید چرا زاری ز ذوق آن شکرباری مرا گوید چرا زردی ز لاله ستان روی او مرا هر دم برانگیزی به سوی شمس تبریزی بگو در گوش من ای دل چه می تازی به سوی او مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۲ دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان تو که هر بندی که بربندی بدرانم به جان تو من آن دیوانه بندم که دیوان را همی بندم زبان مرغ می دانم سلیمانم به جان تو نخواهم عمر فانی را توی عمر عزیز من نخواهم جان پرغم را توی جانم به جان تو چو تو پنهان شوی از من همه تاریکی و کفرم چو تو پیدا شوی بر من مسلمانم به جان تو گر آبی خوردم از کوزه خیال تو در او دیدم وگر یک دم زدم بی تو پشیمانم به جان تو اگر بی تو بر افلاکم چو ابر تیره غمناکم وگر بی تو به گلزارم به زندانم به جان تو سماع گوش من نامت سماع هوش من جامت عمارت کن مرا آخر که ویرانم به جان تو درون صومعه و مسجد توی مقصودم ای مرشد به هر سو رو بگردانی بگردانم به جان تو سخن با عشق می گویم که او شیر و من آهویم چه آهویم که شیران را نگهبانم به جان تو ایا منکر درون جان مکن انکارها پنهان که سر سرنبشتت را فروخوانم به جان تو چه خویشی کرد آن بی چون عجب با این دل پرخون که ببریده ست آن خویشی ز خویشانم به جان تو تو عید جان قربانی و پیشت عاشقان قربان بکش در مطبخ خویشم که قربانم به جان تو ز عشق شمس تبریزی ز بیداری و شبخیزی مثال ذره گردان پریشانم به جان تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۳ چو شیرینتر نمود ای جان مها شور و بلای تو بهشتم جان شیرین را که می سوزد برای تو روان از تو خجل باشد دلم را پا به گل باشد مرا چه جای دل باشد چو دل گشته ست جای تو تو خورشیدی و دل در چه بتاب از چه به دل گه گه که می کاهد چو ماه ای مه به عشق جان فزای تو ز خود مسم به تو زرم به خود سنگم به تو درم کمر بستم به عشق اندر به اومید قبای تو گرفتم عشق را در بر کله بنهاده ام از سر منم محتاج و می گویم ز بی خویشی دعای تو دلا از حد خود مگذر برون کن باد را از سر به خاک کوی او بنگر ببین صد خونبهای تو اگر ریزم وگر رویم چه محتاج تو مه رویم چو برگ کاه می پرم به عشق کهربای تو ایا تبریز خوش جایم ز شمس الدین به هیهایم زنم لبیک و می آیم بدان کعبه لقای تو

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۴ اگر بگذشت روز ای جان به شب مهمان مستان شو بر خویشان و بی خویشان شبی تا روز مهمان شو مرو ای یوسف خوبان ز پیش چشم یعقوبان شب قدری کن این شب را چراغ بیت احزان شو اگر دوریم رحمت شو وگر عوریم خلعت شو وگر ضعفیم صحت شو وگر دردیم درمان شو اگر کفریم ایمان شو وگر جرمیم غفران شو وگر عوریم احسان شو بهشتی باش و رضوان شو برای پاسبانی را بکوب آن طبل جانی را برای دیورانی را شهب انداز شیطان شو تو بحری و جهان ماهی به گاهی چیست و بی گاهی حیات ماهیان خواهی بر ایشان آب حیوان شو شب تیره چه خوش باشد که مه مهمان ما باشد برای شب روان جان برآ ای ماه تابان شو خمش کن ای دل مضطر مگو دیگر ز خیر و شر چو پیش او است سر مظهر دهان بربند و پنهان شو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۵ فقیر است او فقیر است او فقیر ابن الفقیر است او خبیر است او خبیر است او خبیر ابن الخبیر است او لطیف است او لطیف است او لطیف ابن اللطیف است او امیر است او امیر است او امیر ملک گیر است او پناه است او پناه است او پناه هر گناه است او چراغ است او چراغ است او چراغ بی نظیر است او سکون است او سکون است او سکون هر جنون است او جهان است او جهان است او جهان شهد و شیر است او چو گفتی سر خود با او بگفتی با همه عالم وگر پنهان کنی می دان که دانای ضمیر است او وگر ردت کنند این ها بنگذارد تو را تنها درآ در ظل این دولت که شاه ناگریز است او به سوی خرمن او رو که سرسبزت کند ای جان به زیر دامن او رو که دفع تیغ و تیر است او هر آنچ او بفرماید سمعنا و اطعنا گو ز هر چیزی که می ترسی مجیر است او مجیر است او اگر کفر و گنه باشد وگر دیو سیه باشد چو زد بر آفتاب او یکی بدر منیر است او سخن با عشق می گویم سبق از عشق می گیرم به پیش او کشم جان را که بس اندک پذیر است او بتی دارد در این پرده بتی زیبا ولی مرده مکش اندر برش چندین که سرد و زمهریر است او دو دست و پا حنی کرده دو صد مکر و مری کرده جوان پیداست در چادر ولیکن سخت پیر است او اگر او شیر نر بودی غذای او جگر بودی ولیکن یوز را ماند که جویای پنیر است او ندارد فر سلطانی نشاید هم به دربانی که اندر عشق تتماجی برهنه همچو سیر است او اگر در تیر او باشی دوتا همچون کمان گردی از او شیری کجا آید ز خرگوشی اسیر است او دلم جوشید و می خواهد که صد چشمه روان گردد ببست او راه آب من به ره بستن نکیر است او

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۴ اگر بگذشت روز ای جان به شب مهمان مستان شو بر خویشان و بی خویشان شبی تا روز مهمان شو مرو ای یوسف خوبان ز پیش چشم یعقوبان شب قدری کن این شب را چراغ بیت احزان شو اگر دوریم رحمت شو وگر عوریم خلعت شو وگر ضعفیم صحت شو وگر دردیم درمان شو اگر کفریم ایمان شو وگر جرمیم غفران شو وگر عوریم احسان شو بهشتی باش و رضوان شو برای پاسبانی را بکوب آن طبل جانی را برای دیورانی را شهب انداز شیطان شو تو بحری و جهان ماهی به گاهی چیست و بی گاهی حیات ماهیان خواهی بر ایشان آب حیوان شو شب تیره چه خوش باشد که مه مهمان ما باشد برای شب روان جان برآ ای ماه تابان شو خمش کن ای دل مضطر مگو دیگر ز خیر و شر چو پیش او است سر مظهر دهان بربند و پنهان شو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۵ فقیر است او فقیر است او فقیر ابن الفقیر است او خبیر است او خبیر است او خبیر ابن الخبیر است او لطیف است او لطیف است او لطیف ابن اللطیف است او امیر است او امیر است او امیر ملک گیر است او پناه است او پناه است او پناه هر گناه است او چراغ است او چراغ است او چراغ بی نظیر است او سکون است او سکون است او سکون هر جنون است او جهان است او جهان است او جهان شهد و شیر است او چو گفتی سر خود با او بگفتی با همه عالم وگر پنهان کنی می دان که دانای ضمیر است او وگر ردت کنند این ها بنگذارد تو را تنها درآ در ظل این دولت که شاه ناگریز است او به سوی خرمن او رو که سرسبزت کند ای جان به زیر دامن او رو که دفع تیغ و تیر است او هر آنچ او بفرماید سمعنا و اطعنا گو ز هر چیزی که می ترسی مجیر است او مجیر است او اگر کفر و گنه باشد وگر دیو سیه باشد چو زد بر آفتاب او یکی بدر منیر است او سخن با عشق می گویم سبق از عشق می گیرم به پیش او کشم جان را که بس اندک پذیر است او بتی دارد در این پرده بتی زیبا ولی مرده مکش اندر برش چندین که سرد و زمهریر است او دو دست و پا حنی کرده دو صد مکر و مری کرده جوان پیداست در چادر ولیکن سخت پیر است او اگر او شیر نر بودی غذای او جگر بودی ولیکن یوز را ماند که جویای پنیر است او ندارد فر سلطانی نشاید هم به دربانی که اندر عشق تتماجی برهنه همچو سیر است او اگر در تیر او باشی دوتا همچون کمان گردی از او شیری کجا آید ز خرگوشی اسیر است او دلم جوشید و می خواهد که صد چشمه روان گردد ببست او راه آب من به ره بستن نکیر است او

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۶ دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان تو که هر بندی که بربندی بدرانم به جان تو چو چرخم من چو ماهم من چو شمعم من ز تاب تو همه عقلم همه عشقم همه جانم به جان تو نشاط من ز کار تو خمار من ز خار تو به هر سو رو بگردانی بگردانم به جان تو غلط گفتم غلط گفتن در این حالت عجب نبود که این دم جام را از می نمی دانم به جان تو من آن دیوانه بندم که دیوان را همی بندم من دیوانه دیوان را سلیمانم به جان تو به غیر عشق هر صورت که آن سر برزند از دل ز صحن دل همین ساعت برون رانم به جان تو بیا ای او که رفتی تو که چیزی کو رود آید نه تو آنی به جان من نه من آنم به جان تو ایا منکر درون جان مکن انکارها پنهان که سر سرنوشتت را فروخوانم به جان تو ز عشق شمس تبریزی ز بیداری و شبخیزی مثال ذره ای گردان پریشانم به جان تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۷ دل آتش پذیر از توست برق و سنگ و آهن تو مرا سیران کجا باشد مرا تحویل و رفتن تو بدیدم بی تو من خود را تو دیدی بیخودم هم تو به زیر خاک دررفتم نرفتم من بیا من تو اگر گویم تو می گویی من آن ظلمت ز خود بینم از آن ظلمت که می گریم سری چون ماه برزن تو گریبانم دریدستم ز خود دامن کشیدستم که تا گیری گریبانم کشی از مهر دامن تو گریبانم دریدی تو و دامانم کشیدی تو کدامم من چه نامم من مرا جان تو مرا تن تو پشیمانم پشیمانم پشیمان تو پشیمان تو چو سوسن صد زبانم من زبان و نطق و سوسن تو دو چشمم خیره در رویت گهی چوگان گهی گویت توی حیران توی چوگان توی دو چشم روشن تو به یک اندیشه حنظل را کنی بر من چو صد شکر به یک اندیشه شکر را کنی چون زهر دشمن تو توی شکر توی حنظل توی اندیشه مبدل توی مور و سلیمان تو توی خورشید و روزن تو بدم من کافر احول شدم توحید را اکمل توی احول کن کافر توی ایمان و مؤمن تو

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۶ دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان تو که هر بندی که بربندی بدرانم به جان تو چو چرخم من چو ماهم من چو شمعم من ز تاب تو همه عقلم همه عشقم همه جانم به جان تو نشاط من ز کار تو خمار من ز خار تو به هر سو رو بگردانی بگردانم به جان تو غلط گفتم غلط گفتن در این حالت عجب نبود که این دم جام را از می نمی دانم به جان تو من آن دیوانه بندم که دیوان را همی بندم من دیوانه دیوان را سلیمانم به جان تو به غیر عشق هر صورت که آن سر برزند از دل ز صحن دل همین ساعت برون رانم به جان تو بیا ای او که رفتی تو که چیزی کو رود آید نه تو آنی به جان من نه من آنم به جان تو ایا منکر درون جان مکن انکارها پنهان که سر سرنوشتت را فروخوانم به جان تو ز عشق شمس تبریزی ز بیداری و شبخیزی مثال ذره ای گردان پریشانم به جان تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۷ دل آتش پذیر از توست برق و سنگ و آهن تو مرا سیران کجا باشد مرا تحویل و رفتن تو بدیدم بی تو من خود را تو دیدی بیخودم هم تو به زیر خاک دررفتم نرفتم من بیا من تو اگر گویم تو می گویی من آن ظلمت ز خود بینم از آن ظلمت که می گریم سری چون ماه برزن تو گریبانم دریدستم ز خود دامن کشیدستم که تا گیری گریبانم کشی از مهر دامن تو گریبانم دریدی تو و دامانم کشیدی تو کدامم من چه نامم من مرا جان تو مرا تن تو پشیمانم پشیمانم پشیمان تو پشیمان تو چو سوسن صد زبانم من زبان و نطق و سوسن تو دو چشمم خیره در رویت گهی چوگان گهی گویت توی حیران توی چوگان توی دو چشم روشن تو به یک اندیشه حنظل را کنی بر من چو صد شکر به یک اندیشه شکر را کنی چون زهر دشمن تو توی شکر توی حنظل توی اندیشه مبدل توی مور و سلیمان تو توی خورشید و روزن تو بدم من کافر احول شدم توحید را اکمل توی احول کن کافر توی ایمان و مؤمن تو

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۸ نمی گفتی مرا روزی که ما را یار غاری تو درون باغ عشق ما درخت پایداری تو ایا شیر خدا آخر بفرمودی به صید اندر که خه مر آهوی ما را چو آهو خوش شکاری تو شکفته داشتی چون گل دل و جانم دلاراما کنونم خود نمی گویی کز آن گلزار خاری تو ز نازی کز تو در سر بد تهی کرد از دماغم غم مرا زنهار از هجرت که بس بی زینهاری تو چو فتوی داد عشق تو به خون من نمی دانم چه جوهردار تیغی تو چه سنگین دل نگاری تو ایا اومید در دستم عصای موسوی بودی ز هجران چو فرعونش کنون جان در چو ماری تو چو از افلاک نورانی وصال شاه افتادی چو آدم اندر این پستی در این اقلیم ناری تو کنار وصل دربودی یکی چندی تو ای دیده کنار از اشک پر کن تو چو از شه برکناری تو الا ای مو سیه پوشی به هنگام طرب وآنگه سپیدت جامه باشد چون در این غم سوگواری تو به نظم و نثر عذر من سمر شد در جهان اکنون که یک عذرم نپذرفتی چگونه خوش عذاری تو تو ای جان سنگ خارایی که از آب حیات او جدا گشتی و محرومی وآنگه برقراری تو رمیدستی از این قالب ولیکن علقه ای داری کز آن بحر کرم در گوش در شاهواری تو در این اومید پژمرده بپژمردی چو باغ از دی ز دی بگذر سبک برپر که نی جان بهاری تو بخارای جهان جان که معدنگاه علم آن است سفر کن جان باعزت که نی جان بخاری تو مزن فال بدی زیرا به فال سعد وصل آید مگو دورم ز شاه خود که نیک اندر جواری تو چو دانستی که دیوانه شدی عقل است این دانش چو می دانی که تو مستی پس اکنون هشیاری تو هزاران شکر آن شه را که فرزین بند او گشتی هزاران منت آن می را که از وی در خماری تو همه فخر و همه دولت برای شاه می زیبد چرا در قید فخری تو چرا دربند عاری تو فراق من شده فربه ز خون تو که خورد ای دل چرا قربان شدی ای دل چو شیشاک نزاری تو چو سرنایی تو نه چشم از برای انتظار لب چو آن لب را نمی بینی در آن پرده چه زاری تو چو دف از ضربت هجرت چو چنبر گشت پشت من چرا بر دست این دل هم مثال دف نداری تو هزاران منتت بر جان ز عشق شاه شمس الدین تو بادی ریش درکرده که یعنی حق گزاری تو الا ای شاه تبریزم در این دریای خون ریزم چه باشد گر چو موسی گرد از دریا برآری تو ایا خوبی و لطف شه شمردم رمزکی از تو شمردن از کجا تانم که بی حد و شماری تو

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۸ نمی گفتی مرا روزی که ما را یار غاری تو درون باغ عشق ما درخت پایداری تو ایا شیر خدا آخر بفرمودی به صید اندر که خه مر آهوی ما را چو آهو خوش شکاری تو شکفته داشتی چون گل دل و جانم دلاراما کنونم خود نمی گویی کز آن گلزار خاری تو ز نازی کز تو در سر بد تهی کرد از دماغم غم مرا زنهار از هجرت که بس بی زینهاری تو چو فتوی داد عشق تو به خون من نمی دانم چه جوهردار تیغی تو چه سنگین دل نگاری تو ایا اومید در دستم عصای موسوی بودی ز هجران چو فرعونش کنون جان در چو ماری تو چو از افلاک نورانی وصال شاه افتادی چو آدم اندر این پستی در این اقلیم ناری تو کنار وصل دربودی یکی چندی تو ای دیده کنار از اشک پر کن تو چو از شه برکناری تو الا ای مو سیه پوشی به هنگام طرب وآنگه سپیدت جامه باشد چون در این غم سوگواری تو به نظم و نثر عذر من سمر شد در جهان اکنون که یک عذرم نپذرفتی چگونه خوش عذاری تو تو ای جان سنگ خارایی که از آب حیات او جدا گشتی و محرومی وآنگه برقراری تو رمیدستی از این قالب ولیکن علقه ای داری کز آن بحر کرم در گوش در شاهواری تو در این اومید پژمرده بپژمردی چو باغ از دی ز دی بگذر سبک برپر که نی جان بهاری تو بخارای جهان جان که معدنگاه علم آن است سفر کن جان باعزت که نی جان بخاری تو مزن فال بدی زیرا به فال سعد وصل آید مگو دورم ز شاه خود که نیک اندر جواری تو چو دانستی که دیوانه شدی عقل است این دانش چو می دانی که تو مستی پس اکنون هشیاری تو هزاران شکر آن شه را که فرزین بند او گشتی هزاران منت آن می را که از وی در خماری تو همه فخر و همه دولت برای شاه می زیبد چرا در قید فخری تو چرا دربند عاری تو فراق من شده فربه ز خون تو که خورد ای دل چرا قربان شدی ای دل چو شیشاک نزاری تو چو سرنایی تو نه چشم از برای انتظار لب چو آن لب را نمی بینی در آن پرده چه زاری تو چو دف از ضربت هجرت چو چنبر گشت پشت من چرا بر دست این دل هم مثال دف نداری تو هزاران منتت بر جان ز عشق شاه شمس الدین تو بادی ریش درکرده که یعنی حق گزاری تو الا ای شاه تبریزم در این دریای خون ریزم چه باشد گر چو موسی گرد از دریا برآری تو ایا خوبی و لطف شه شمردم رمزکی از تو شمردن از کجا تانم که بی حد و شماری تو

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۹ ز مکر حق مباش ایمن اگر صد بخت بینی تو بمال این چشم ها را گر به پندار یقینی تو که مکر حق چنان تند است کز وی دیده جانت تو را عرشی نماید او و گر باشی زمینی تو گمان خاینی می بر تو بر جان امین شکلت که گر تو ساده دل باشی ندارد سود امینی تو خریدی هندوی زشتی قبیحی را تو در چادر تو ساده پوستین بر بوی زهره روی چینی تو چو شب در خانه آوردی بدیدی روش بی چادر ز رویش دیده بگرفتی ز بویش بستی بینی تو در این بازار طراران زاهدشکل بسیارند فریبندت اگر چه اهل و باعقل متینی تو مگر فضل خداوند خداوندان شمس الدین کند تنبیه جانت را کند هر دم معینی تو ببین آن آفتابی را کش اول نیست و نی پایان که اندر دین همی تابد اگر از اهل دینی تو به سوی باغ وحدت رو کز او شادی همی روید که هر جزوت شود خندان اگر در خود حزینی تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۰ هر شش جهتم ای جان منقوش جمال تو در آینه درتابی چون یافت صقال تو آیینه تو را بیند اندازه عرض خود در آینه کی گنجد اشکال کمال تو خورشید ز خورشیدت پرسید کی ات بینم گفتا که شوم طالع در وقت زوال تو رهوار نتانی شد این سوی که چون ناقه بسته ست تو را زانو ای عقل عقال تو عقلی که نمی گنجد در هفت فلک فرش ای عشق چرا رفت او در دام و جوال تو این عقل یکی دانه از خرمن عشق آمد شد بسته ی آن دانه جمله پر و بال تو در بحر حیات حق خوردی تو یکی غوطه جان ابدی دیدی جان گشت وبال تو ملکش به چه کار آید با ملکت عشق تو جاهش به چه کار آید با جاه و جلال تو صد حلقه زرین بین در گوش جهان اکنون از لطف جواب تو وز ذوق سؤال تو خامان که زر پخته از دست تو نامدشان شادند به جای زر با سنگ و سفال تو صد چرخ طواف آرد بر گرد زمین تو صد بدر سجود آرد در پیش هلال تو با تو سگ نفس ما روباهی و مکر آرد که شیر سجود آرد در پیش شغال تو بی پای چو روز و شب اندر سفریم ای جان چون می رسد از گردون هر لحظه تعال تو تاریکی ما چه بود در حضرت نور تو فعل بد ما چه بود با حسن فعال تو روزیم چو سایه ما بر گرد درخت تو شب تا به سحر نالان ایمن ز ملال تو از شوق عتاب تو آن آدم بگزیده از صدر جنان آمد در صف نعال تو دریای دل از مدحت می غرد و می جوشد لیکن لب خود بستم از شوق مقال تو

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۹ ز مکر حق مباش ایمن اگر صد بخت بینی تو بمال این چشم ها را گر به پندار یقینی تو که مکر حق چنان تند است کز وی دیده جانت تو را عرشی نماید او و گر باشی زمینی تو گمان خاینی می بر تو بر جان امین شکلت که گر تو ساده دل باشی ندارد سود امینی تو خریدی هندوی زشتی قبیحی را تو در چادر تو ساده پوستین بر بوی زهره روی چینی تو چو شب در خانه آوردی بدیدی روش بی چادر ز رویش دیده بگرفتی ز بویش بستی بینی تو در این بازار طراران زاهدشکل بسیارند فریبندت اگر چه اهل و باعقل متینی تو مگر فضل خداوند خداوندان شمس الدین کند تنبیه جانت را کند هر دم معینی تو ببین آن آفتابی را کش اول نیست و نی پایان که اندر دین همی تابد اگر از اهل دینی تو به سوی باغ وحدت رو کز او شادی همی روید که هر جزوت شود خندان اگر در خود حزینی تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۰ هر شش جهتم ای جان منقوش جمال تو در آینه درتابی چون یافت صقال تو آیینه تو را بیند اندازه عرض خود در آینه کی گنجد اشکال کمال تو خورشید ز خورشیدت پرسید کی ات بینم گفتا که شوم طالع در وقت زوال تو رهوار نتانی شد این سوی که چون ناقه بسته ست تو را زانو ای عقل عقال تو عقلی که نمی گنجد در هفت فلک فرش ای عشق چرا رفت او در دام و جوال تو این عقل یکی دانه از خرمن عشق آمد شد بسته ی آن دانه جمله پر و بال تو در بحر حیات حق خوردی تو یکی غوطه جان ابدی دیدی جان گشت وبال تو ملکش به چه کار آید با ملکت عشق تو جاهش به چه کار آید با جاه و جلال تو صد حلقه زرین بین در گوش جهان اکنون از لطف جواب تو وز ذوق سؤال تو خامان که زر پخته از دست تو نامدشان شادند به جای زر با سنگ و سفال تو صد چرخ طواف آرد بر گرد زمین تو صد بدر سجود آرد در پیش هلال تو با تو سگ نفس ما روباهی و مکر آرد که شیر سجود آرد در پیش شغال تو بی پای چو روز و شب اندر سفریم ای جان چون می رسد از گردون هر لحظه تعال تو تاریکی ما چه بود در حضرت نور تو فعل بد ما چه بود با حسن فعال تو روزیم چو سایه ما بر گرد درخت تو شب تا به سحر نالان ایمن ز ملال تو از شوق عتاب تو آن آدم بگزیده از صدر جنان آمد در صف نعال تو دریای دل از مدحت می غرد و می جوشد لیکن لب خود بستم از شوق مقال تو

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۱ گشته ست طپان جانم ای جان و جهان برگو هین سلسله درجنبان ای ساقی جان برگو سلطان خوشان آمد و آن شاه نشان آمد تا چند کشی گوشم ای گوش کشان برگو سری است سمندر را ز آتش بنمی سوزد جانی است قلندر را نادرتر از آن برگو بنگر حشر مستان از دست بنه دستان با رطل گران پیش آ با ضرب گران برگو زان غمزه چون تیرش و ابروی کمان گیرش اسرار سلحشوری با تیر و کمان برگو برگو هله جان برگو پیش همگان برگو و آن نکته که می دانی با او پنهان برگو از جام رحیق او مست است عشیق او پیغام عقیق او ای گوهر کان برگو من بی زبر و زیرم در پنجه آن شیرم ز احوال جهان سیرم ز احوال فلان برگو زیر است نوای غم و اندرخور شادی بم یک لحظه چنین برگو یک لحظه چنان برگو خورشید معینت شد اقبال قرینت شد مقصود یقینت شد بی شک و گمان برگو چون بگذری ای عارف زین آب و گل ناشف زان سو مثل هاتف بی نام و نشان برگو در عالم جان جا کن در غیب تماشا کن رویی به روان ها کن زین گرم روان برگو من بیخود و سرمستم اینک سر خم بستم ای شاه زبردستم بی کام و دهان برگو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۲ هم آگه و هم ناگه مهمان من آمد او دل گفت که کی آمد جان گفت مه مه رو او آمد در خانه ما جمله چو دیوانه اندر طلب آن مه رفته به میان کو او نعره زنان گشته از خانه که این جایم ما غافل از این نعره هم نعره زنان هر سو آن بلبل مست ما بر گلشن ما نالان چون فاخته ما پران فریادکنان کوکو در نیم شبی جسته جمعی که چه دزد آمد و آن دزد همی گوید دزد آمد و آن دزد او آمیخته شد بانگش با بانگ همه زان سان پیدا نشود بانگش در غلغله شان یک مو و هو معکم یعنی با توست در این جستن آنگه که تو می جویی هم در طلب او را جو نزدیکتر است از تو با تو چه روی بیرون چون برف گدازان شو خود را تو ز خود می شو از عشق زبان روید جان را مثل سوسن می دار زبان خامش از سوسن گیر این خو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۳ چنگ خردم بگسل تاری من و تاری تو هین نوبت دل می زن باری من و باری تو در وحدت مشتاقی ما جمله یکی باشیم اما چو به گفت آییم یاری من و یاری تو چون احمد و بوبکریم در کنج یکی غاری زیرا که دوی باشد غاری من و غاری تو در عالم خارستان بسیار سفر کردم اکنون بکش از پایم خاری من و خاری تو سرمست بخسپ ای دل در ظل مسیح خود آن رفت که می بودیم زاری من و زاری تو من غرقه شدم در زر تو سجده کنان ای سر بی کار نمی شاید کاری من و کاری تو هر کس که مرا جوید در کوی تو باید جست گر لیلی و مجنون است باری من و باری تو دزدی که رهی می زد هنگام سیاست شد اکنون بزنیم او را داری من و داری تو خاموش که خاموشی فخری من و فخری تو در گفتن و بی صبری عاری من و عاری تو

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۱ گشته ست طپان جانم ای جان و جهان برگو هین سلسله درجنبان ای ساقی جان برگو سلطان خوشان آمد و آن شاه نشان آمد تا چند کشی گوشم ای گوش کشان برگو سری است سمندر را ز آتش بنمی سوزد جانی است قلندر را نادرتر از آن برگو بنگر حشر مستان از دست بنه دستان با رطل گران پیش آ با ضرب گران برگو زان غمزه چون تیرش و ابروی کمان گیرش اسرار سلحشوری با تیر و کمان برگو برگو هله جان برگو پیش همگان برگو و آن نکته که می دانی با او پنهان برگو از جام رحیق او مست است عشیق او پیغام عقیق او ای گوهر کان برگو من بی زبر و زیرم در پنجه آن شیرم ز احوال جهان سیرم ز احوال فلان برگو زیر است نوای غم و اندرخور شادی بم یک لحظه چنین برگو یک لحظه چنان برگو خورشید معینت شد اقبال قرینت شد مقصود یقینت شد بی شک و گمان برگو چون بگذری ای عارف زین آب و گل ناشف زان سو مثل هاتف بی نام و نشان برگو در عالم جان جا کن در غیب تماشا کن رویی به روان ها کن زین گرم روان برگو من بیخود و سرمستم اینک سر خم بستم ای شاه زبردستم بی کام و دهان برگو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۲ هم آگه و هم ناگه مهمان من آمد او دل گفت که کی آمد جان گفت مه مه رو او آمد در خانه ما جمله چو دیوانه اندر طلب آن مه رفته به میان کو او نعره زنان گشته از خانه که این جایم ما غافل از این نعره هم نعره زنان هر سو آن بلبل مست ما بر گلشن ما نالان چون فاخته ما پران فریادکنان کوکو در نیم شبی جسته جمعی که چه دزد آمد و آن دزد همی گوید دزد آمد و آن دزد او آمیخته شد بانگش با بانگ همه زان سان پیدا نشود بانگش در غلغله شان یک مو و هو معکم یعنی با توست در این جستن آنگه که تو می جویی هم در طلب او را جو نزدیکتر است از تو با تو چه روی بیرون چون برف گدازان شو خود را تو ز خود می شو از عشق زبان روید جان را مثل سوسن می دار زبان خامش از سوسن گیر این خو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۳ چنگ خردم بگسل تاری من و تاری تو هین نوبت دل می زن باری من و باری تو در وحدت مشتاقی ما جمله یکی باشیم اما چو به گفت آییم یاری من و یاری تو چون احمد و بوبکریم در کنج یکی غاری زیرا که دوی باشد غاری من و غاری تو در عالم خارستان بسیار سفر کردم اکنون بکش از پایم خاری من و خاری تو سرمست بخسپ ای دل در ظل مسیح خود آن رفت که می بودیم زاری من و زاری تو من غرقه شدم در زر تو سجده کنان ای سر بی کار نمی شاید کاری من و کاری تو هر کس که مرا جوید در کوی تو باید جست گر لیلی و مجنون است باری من و باری تو دزدی که رهی می زد هنگام سیاست شد اکنون بزنیم او را داری من و داری تو خاموش که خاموشی فخری من و فخری تو در گفتن و بی صبری عاری من و عاری تو

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۴ ای یار قلندردل دلتنگ چرایی تو از جغد چه اندیشی چون جان همایی تو بخرام چنین نازان در حلقه جانبازان ای رفته برون از جا آخر به کجایی تو داده ست ز کان تو لعل تو نشانی ها آن گوهر جانی را آخر ننمایی تو بس خوب و لطیفی تو بس چست و ظریفی تو بس ماه لقایی تو آخر چه بلایی تو ای از فر و زیبایی وز خوبی و رعنایی جان حلقه به گوش تو در حلقه نیایی تو ای بنده قمر پیشت جان بسته کمر پیشت از بهر گشاد ما در بند قبایی تو از دل چو ببردی غم دل گشت چو جام جم وین جام شود تابان ای جان چو برآیی تو هر روز برآیی تو با زیب و فر آیی تو در مجلس سرمستان باشور و شر آیی تو شمس الحق تبریزی ای مایه بینایی نادیده مکن ما را چون دیده مایی تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۵ در خشکی ما بنگر وآن پرده تر برگو چشم تر ما را بین ای نور بصر برگو جمع شکران را بین در ما نگران را بین شیرین نظران را بین هین شرح شکر برگو امروز چنان مستی کز جوی جهان جستی امروز اگر خواهی آن چیز دگر برگو هر چند که استادی داد دو جهان دادی در دست که افتادی  زان طرفه خبر برگو از جای نجنبیده لیک از دل و از دیده بسیار بگردیده احوال سفر برگو در کشتی و دریایی خوش موج و مصفایی زیری گه و بالایی ای زیر و زبر برگو با صبر تویی محرم روسخت تویی در غم شمشیر زبان برکش وز صبر و سپر برگو مستی جماعت بین کرده ز قدح بالین یا رب بفزا آمین این قصه ز سر برگو بر هر که زد این برهان جان یابد و سیصد جان باور نکنی این را بر چوب و حجر برگو گفت ار سر او باشم رخسار تو بخراشم ای عارف این را هم با او به سحر برگو آمد دگری از ده هین دیگ دگر برنه گر تاج گرو کردی از رهن کمر برگو گر رافضیی باشد از داد علی در ده ور زآنک بود سنی از عدل عمر برگو موری چه قدر گوید از تخت سلیمانی بگشا لب و شرحش کن اسباب ظفر برگو

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۴ ای یار قلندردل دلتنگ چرایی تو از جغد چه اندیشی چون جان همایی تو بخرام چنین نازان در حلقه جانبازان ای رفته برون از جا آخر به کجایی تو داده ست ز کان تو لعل تو نشانی ها آن گوهر جانی را آخر ننمایی تو بس خوب و لطیفی تو بس چست و ظریفی تو بس ماه لقایی تو آخر چه بلایی تو ای از فر و زیبایی وز خوبی و رعنایی جان حلقه به گوش تو در حلقه نیایی تو ای بنده قمر پیشت جان بسته کمر پیشت از بهر گشاد ما در بند قبایی تو از دل چو ببردی غم دل گشت چو جام جم وین جام شود تابان ای جان چو برآیی تو هر روز برآیی تو با زیب و فر آیی تو در مجلس سرمستان باشور و شر آیی تو شمس الحق تبریزی ای مایه بینایی نادیده مکن ما را چون دیده مایی تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۵ در خشکی ما بنگر وآن پرده تر برگو چشم تر ما را بین ای نور بصر برگو جمع شکران را بین در ما نگران را بین شیرین نظران را بین هین شرح شکر برگو امروز چنان مستی کز جوی جهان جستی امروز اگر خواهی آن چیز دگر برگو هر چند که استادی داد دو جهان دادی در دست که افتادی  زان طرفه خبر برگو از جای نجنبیده لیک از دل و از دیده بسیار بگردیده احوال سفر برگو در کشتی و دریایی خوش موج و مصفایی زیری گه و بالایی ای زیر و زبر برگو با صبر تویی محرم روسخت تویی در غم شمشیر زبان برکش وز صبر و سپر برگو مستی جماعت بین کرده ز قدح بالین یا رب بفزا آمین این قصه ز سر برگو بر هر که زد این برهان جان یابد و سیصد جان باور نکنی این را بر چوب و حجر برگو گفت ار سر او باشم رخسار تو بخراشم ای عارف این را هم با او به سحر برگو آمد دگری از ده هین دیگ دگر برنه گر تاج گرو کردی از رهن کمر برگو گر رافضیی باشد از داد علی در ده ور زآنک بود سنی از عدل عمر برگو موری چه قدر گوید از تخت سلیمانی بگشا لب و شرحش کن اسباب ظفر برگو

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۶ آن دلبر عیار جگرخواره ما کو آن خسرو شیرین شکرپاره ما کو بی صورت او مجلس ما را نمکی نیست آن پرنمک و پرفن و عیاره ما کو باریک شده ست از غم او ماه فلک نیز آن زهره با بهره سیاره ما کو پربسته چو هاروتم و لب تشنه چو ماروت آن رشک چه بابل سحاره ما کو موسی که در این خشک بیابان به عصایی صد چشمه روان کرد از این خاره ما کو زین پنج حسن ظاهر و زین پنج حسن سر ده چشمه گشاینده در این قاره ما کو از فرقت آن دلبر دردی است در این دل آن داروی درد دل و آن چاره ما کو استاره روز او است چو بر می ندمد صبح گویم که بدم گوید کاستاره ما کو اندر ظلمات است خضر در طلب آب کان عین حیات خوش فواره ما کو جان همچو مسیحی است به گهواره قالب آن مریم بندنده گهواره ما کو آن عشق پر از صورت بی صورت عالم هم دوز ز ما هم زه قواره ما کو هر کنج یکی پرغم مخمور نشسته ست کان ساقی دریادل خماره ما کو آن زنده کن این در و دیوار بدن کو و آن رونق سقف و در و درساره ما کو لوامه و اماره بجنگند شب و روز جنگ افکن لوامه و اماره ما کو ما مشت گلی در کف قدرت متقلب از غفلت خود گفته که گل کاره ما کو شمس الحق تبریز کجا رفت و کجا نیست و اندر پی او آن دل آواره ما کو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۷ خزان عاشقان را نوبهار او روان ره روان را افتخار او همه گردن کشان شیردل را کشیده سوی خود بی اختیار او قطار شیر می بینم چو اشتر به بینیشان درآورده مهار او مهارش آنک حاجتمندشان کرد ز خوف و حرصشان کرده نزار او گران جانتر ز عنصرها نه خاک است سبک کرد و ببرد از وی قرار او از آب و آتش و از باد این خاک سبکتر شد چو برد از وی وقار او به خاک آن هر سه عنصر را کند صید به گردون می کند آهو شکار او یکی کاهل نخواهد رست از وی که یک یک را کند دربند کار او ز خاک تیره کاهلتر نباشی به زیر دم او بنهاد خار او عصا زد بر سر دریا که برجه برآورد از دل دریا غبار او عصا را گفت بگذار این عصایی همی پیچد بر خود همچو مار او برآرد مطبخ معده بخاری بسازد جان و حسی زان بخار او ز تف دل دگر جانی بسازد که تا دارد از آن جان ننگ و عار او زهی غیرت که بر خود دارد آن شه که سلطان هم وی است و پرده دار او زهی عشقی که دارد بر کفی خاک که گاهش گل کند گه لاله زار او کند با او به هر دم یک صفت یار ز جمله بسکلد در اضطرار او که تا داند که آن ها بی وفااند بداند قدر این بگزیده یار او عجایب یار غاری گردد او را که یار او باشد و هم یار غار او زبان بربند و بگشا چشم عبرت که بگشاده ست راه اعتبار او

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۶ آن دلبر عیار جگرخواره ما کو آن خسرو شیرین شکرپاره ما کو بی صورت او مجلس ما را نمکی نیست آن پرنمک و پرفن و عیاره ما کو باریک شده ست از غم او ماه فلک نیز آن زهره با بهره سیاره ما کو پربسته چو هاروتم و لب تشنه چو ماروت آن رشک چه بابل سحاره ما کو موسی که در این خشک بیابان به عصایی صد چشمه روان کرد از این خاره ما کو زین پنج حسن ظاهر و زین پنج حسن سر ده چشمه گشاینده در این قاره ما کو از فرقت آن دلبر دردی است در این دل آن داروی درد دل و آن چاره ما کو استاره روز او است چو بر می ندمد صبح گویم که بدم گوید کاستاره ما کو اندر ظلمات است خضر در طلب آب کان عین حیات خوش فواره ما کو جان همچو مسیحی است به گهواره قالب آن مریم بندنده گهواره ما کو آن عشق پر از صورت بی صورت عالم هم دوز ز ما هم زه قواره ما کو هر کنج یکی پرغم مخمور نشسته ست کان ساقی دریادل خماره ما کو آن زنده کن این در و دیوار بدن کو و آن رونق سقف و در و درساره ما کو لوامه و اماره بجنگند شب و روز جنگ افکن لوامه و اماره ما کو ما مشت گلی در کف قدرت متقلب از غفلت خود گفته که گل کاره ما کو شمس الحق تبریز کجا رفت و کجا نیست و اندر پی او آن دل آواره ما کو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۷ خزان عاشقان را نوبهار او روان ره روان را افتخار او همه گردن کشان شیردل را کشیده سوی خود بی اختیار او قطار شیر می بینم چو اشتر به بینیشان درآورده مهار او مهارش آنک حاجتمندشان کرد ز خوف و حرصشان کرده نزار او گران جانتر ز عنصرها نه خاک است سبک کرد و ببرد از وی قرار او از آب و آتش و از باد این خاک سبکتر شد چو برد از وی وقار او به خاک آن هر سه عنصر را کند صید به گردون می کند آهو شکار او یکی کاهل نخواهد رست از وی که یک یک را کند دربند کار او ز خاک تیره کاهلتر نباشی به زیر دم او بنهاد خار او عصا زد بر سر دریا که برجه برآورد از دل دریا غبار او عصا را گفت بگذار این عصایی همی پیچد بر خود همچو مار او برآرد مطبخ معده بخاری بسازد جان و حسی زان بخار او ز تف دل دگر جانی بسازد که تا دارد از آن جان ننگ و عار او زهی غیرت که بر خود دارد آن شه که سلطان هم وی است و پرده دار او زهی عشقی که دارد بر کفی خاک که گاهش گل کند گه لاله زار او کند با او به هر دم یک صفت یار ز جمله بسکلد در اضطرار او که تا داند که آن ها بی وفااند بداند قدر این بگزیده یار او عجایب یار غاری گردد او را که یار او باشد و هم یار غار او زبان بربند و بگشا چشم عبرت که بگشاده ست راه اعتبار او

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۸ تو کمترخواره ای هشیار می رو میان کژروان رهوار می رو تو آن خنبی که من دیدم ندیدی مرا خنبک مزن ای یار می رو ز بازار جهان بیزار گشتم تو دلالی سوی بازار می رو چو من ایزار پا دستار کردم تو پا بردار و با دستار می رو مرا تا وقت مردن کار این است تو را کار است سوی کار می رو مرا آن رند بشکسته ست توبه تو مرد صایمی ناهار می رو شنیدی فضل شمس الدین تبریز نداری دیده در اقرار می رو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۹ تو جام عشق را بستان و می رو همان معشوق را می دان و می رو شرابی باش بی خاشاک صورت لطیف و صاف همچون جان و می رو یکی دیدار او صد جان به ارزد بده جان و بخر ارزان و می رو چو دیدی آن چنان سیمین بری را بده سیم و بنه همیان و می رو اگر عالم شود گریان تو را چه نظر کن در مه خندان و می رو اگر گویند زراقی و خالی بگو هستم دوصد چندان و می رو کلوخی بر لب خود مال با خلق شکر را گیر در دندان و می رو بگو آن مه مرا باقی شما را نه سر خواهیم و نی سامان و می رو کی است آن مه خداوند شمس تبریز درآ در ظل آن سلطان و می رو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸۰ از این پستی به سوی آسمان شو روانت شاد بادا خوش روان شو ز شهر پرتب و لرزه بجستی به شادی ساکن دارالامان شو اگر شد نقش تن نقاش را باش وگر ویران شد این تن جمله جان شو وگر روی از اجل شد زعفرانی مقیم لاله زار و ارغوان شو وگر درهای راحت بر تو بستند بیا از راه بام و نردبان شو وگر تنها شدی از یار و اصحاب به یاری خدا صاحب قران شو وگر از آب و از نان دور ماندی چو نان شو قوت جان ها و چنان شو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸۱ دل و جان را طربگاه و مقام او شراب خم بی چون را قوام او همه عالم دهان خشکند و تشنه غذای جمله را داده تمام او غذاها هم غذا جویند از وی که گندم را دهد آب از غمام او عدم چون اژدهای فتنه جویان ببسته فتنه را حلق و مسام او سزای صد عتاب و صد عذابیم کشیده از سزای ما لگام او ز حلم او جهان گستاخ گشته که گویی ما شهانیم و غلام او برای مغز مخموران عشقش بجوشیده به دست خود مدام او کشیده گوش هشیاران به مستی زهی اقبال و بخت مستدام او پیمبر را چو پرده کرده در پیش پس آن پرده می گوید پیام او نکرده بندگان او را سلامی بر ایشان کرده از اول سلام او چه باشد گر شبی را زنده داری به عشق او که آرد صبح و شام او وگر خامی کنی غافل بخسپی بنگذارد تو را ای دوست خام او ز خردی تا کنون بس جا بخفتی کشانیدت ز پستی تا به بام او ز خاکی تا به چالاکی کشیدت بدادت دانش و ناموس و نام او مقامات نوت خواهد نمودن که تا خاصت کند ز انعام عام او به خردی هم ز مکتب می جهیدی چه نرمت کرد و پابرجا و رام او به خاکی و نباتی و به نطفه ستیزیدی درآوردت به دام او ز چندین ره به مهمانیت آورد نیاوردت برای انتقام او به وقت درد می دانی که او او است به خاکی می دهد اویی به وام او همه اویان چو خاشاکی نمایند چو بوی خود فرستد در مشام او سخن ها بانگ زنبوران نماید چو اندر گوش ما گوید کلام او نماید چرخ بیت العنکبوتی چو بنماید مقام بی مقام او همه عالم گرفته ست آفتابی زهی کوری که می گوید کدام او چو درماند نگوید او جز او را چو بجهد هر خسی را کرده نام او شکنجه بایدش زیرا که دزد است مقر ناید به نرمی و به کام او تو باری دزد خود را سیخ می زن چو می دانی که دزدیده ست جام او به یاری های شمس الدین تبریز شود بس مستخف و مستهام او خمش از پارسی تازی بگویم فؤاد ما تسلیه المدام

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۸ تو کمترخواره ای هشیار می رو میان کژروان رهوار می رو تو آن خنبی که من دیدم ندیدی مرا خنبک مزن ای یار می رو ز بازار جهان بیزار گشتم تو دلالی سوی بازار می رو چو من ایزار پا دستار کردم تو پا بردار و با دستار می رو مرا تا وقت مردن کار این است تو را کار است سوی کار می رو مرا آن رند بشکسته ست توبه تو مرد صایمی ناهار می رو شنیدی فضل شمس الدین تبریز نداری دیده در اقرار می رو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۹ تو جام عشق را بستان و می رو همان معشوق را می دان و می رو شرابی باش بی خاشاک صورت لطیف و صاف همچون جان و می رو یکی دیدار او صد جان به ارزد بده جان و بخر ارزان و می رو چو دیدی آن چنان سیمین بری را بده سیم و بنه همیان و می رو اگر عالم شود گریان تو را چه نظر کن در مه خندان و می رو اگر گویند زراقی و خالی بگو هستم دوصد چندان و می رو کلوخی بر لب خود مال با خلق شکر را گیر در دندان و می رو بگو آن مه مرا باقی شما را نه سر خواهیم و نی سامان و می رو کی است آن مه خداوند شمس تبریز درآ در ظل آن سلطان و می رو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸۰ از این پستی به سوی آسمان شو روانت شاد بادا خوش روان شو ز شهر پرتب و لرزه بجستی به شادی ساکن دارالامان شو اگر شد نقش تن نقاش را باش وگر ویران شد این تن جمله جان شو وگر روی از اجل شد زعفرانی مقیم لاله زار و ارغوان شو وگر درهای راحت بر تو بستند بیا از راه بام و نردبان شو وگر تنها شدی از یار و اصحاب به یاری خدا صاحب قران شو وگر از آب و از نان دور ماندی چو نان شو قوت جان ها و چنان شو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸۱ دل و جان را طربگاه و مقام او شراب خم بی چون را قوام او همه عالم دهان خشکند و تشنه غذای جمله را داده تمام او غذاها هم غذا جویند از وی که گندم را دهد آب از غمام او عدم چون اژدهای فتنه جویان ببسته فتنه را حلق و مسام او سزای صد عتاب و صد عذابیم کشیده از سزای ما لگام او ز حلم او جهان گستاخ گشته که گویی ما شهانیم و غلام او برای مغز مخموران عشقش بجوشیده به دست خود مدام او کشیده گوش هشیاران به مستی زهی اقبال و بخت مستدام او پیمبر را چو پرده کرده در پیش پس آن پرده می گوید پیام او نکرده بندگان او را سلامی بر ایشان کرده از اول سلام او چه باشد گر شبی را زنده داری به عشق او که آرد صبح و شام او وگر خامی کنی غافل بخسپی بنگذارد تو را ای دوست خام او ز خردی تا کنون بس جا بخفتی کشانیدت ز پستی تا به بام او ز خاکی تا به چالاکی کشیدت بدادت دانش و ناموس و نام او مقامات نوت خواهد نمودن که تا خاصت کند ز انعام عام او به خردی هم ز مکتب می جهیدی چه نرمت کرد و پابرجا و رام او به خاکی و نباتی و به نطفه ستیزیدی درآوردت به دام او ز چندین ره به مهمانیت آورد نیاوردت برای انتقام او به وقت درد می دانی که او او است به خاکی می دهد اویی به وام او همه اویان چو خاشاکی نمایند چو بوی خود فرستد در مشام او سخن ها بانگ زنبوران نماید چو اندر گوش ما گوید کلام او نماید چرخ بیت العنکبوتی چو بنماید مقام بی مقام او همه عالم گرفته ست آفتابی زهی کوری که می گوید کدام او چو درماند نگوید او جز او را چو بجهد هر خسی را کرده نام او شکنجه بایدش زیرا که دزد است مقر ناید به نرمی و به کام او تو باری دزد خود را سیخ می زن چو می دانی که دزدیده ست جام او به یاری های شمس الدین تبریز شود بس مستخف و مستهام او خمش از پارسی تازی بگویم فؤاد ما تسلیه المدام

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸۲ به پیشت نام جان گویم زهی رو حدیث گلستان گویم زهی رو تو این جا حاضر و شرمم نباشد که از حسن بتان گویم زهی رو بهار و صد بهار از تو خجل شد من افسانه خزان گویم زهی رو تو شاهنشاه صد جان و جهانی من از جان و جهان گویم زهی رو حدیثت در دهان جان نگنجد حدیثت از زبان گویم زهی رو جهان گم گشت و ماهت آشکارا چنین مه را نهان گویم زهی رو همه عالم ز نورت لعل در لعل به پیش تو ز کان گویم زهی رو ز تو دل ها پر از نور یقین است یقین را از گمان گویم زهی رو چو خورشید جمالت بر زمین تافت ز ماه و اختران گویم زهی رو چو لطف شمس تبریزی ز حد رفت من از وی گر فغان گویم زهی رو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸۳ به پیشت نام جان گویم زهی رو حدیث گلستان گویم زهی رو تو این جا حاضر و شرمم نباشد که از حسن بتان گویم زهی رو چو شاه بی نشان عالم بیاراست من از شکل و نشان گویم زهی رو چو نور لامکان آفاق بگرفت من از جا و مکان گویم زهی رو به پیش این دکان که کان شادی است من از سود و زیان گویم زهی رو به پیش این چنین دانای اسرار کژی در دل نهان گویم زهی رو چو استاره و جهان شد محو خورشید فسانه این جهان گویم زهی رو اوان قاب قوسین است و ادنی حدیث خرکمان گویم زهی رو از آن جان که روان شد سوی جانان بر هر بی روان گویم زهی رو حدیثی را که جان هم نیست محرم من از راه دهان گویم زهی رو چو شاهنشاه صد جان و جهانی من از جان و جهان گویم زهی رو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸۴ بیا ای رونق گلزار از این سو از آن شکر یکی قنطار از این سو یکی بوسه قضاگردان جانت از آن دو لعل شکربار از این سو از آن روزن فروکن سر چو مهتاب وزان گلشن یکی گلزار از این سو کباب و می از این سو دود از آن سو درخت خار از آن سو یار از این سو تعب تن راست لایق راح دل را منه رنج تن سگسار از این سو سلیمانا سوی بلقیس بگذر که آمد هدهد طیار از این سو به منقارش یکی پرنور نامه نموده صد هزار اسرار از این سو مخور تنها که تنها خوش نباشد یکی ساغر از آن خمار از این سو بدن تنهاخور آمد روح مؤثر که جان هدیه کند ایثار از این سو سقاهم می دهد ساغر پیاپی به تو ای ساقی ابرار از این سو به هر دو دست گیرش تا نریزی قدح پر است هین هشدار از این سو بیا که خرقه ها جمله گرو شد ز تو ای شاه خوش دستار از این سو برهنه شو ز حرف و بحر در رو چو بانگ بحر دان گفتار از این سو

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸۲ به پیشت نام جان گویم زهی رو حدیث گلستان گویم زهی رو تو این جا حاضر و شرمم نباشد که از حسن بتان گویم زهی رو بهار و صد بهار از تو خجل شد من افسانه خزان گویم زهی رو تو شاهنشاه صد جان و جهانی من از جان و جهان گویم زهی رو حدیثت در دهان جان نگنجد حدیثت از زبان گویم زهی رو جهان گم گشت و ماهت آشکارا چنین مه را نهان گویم زهی رو همه عالم ز نورت لعل در لعل به پیش تو ز کان گویم زهی رو ز تو دل ها پر از نور یقین است یقین را از گمان گویم زهی رو چو خورشید جمالت بر زمین تافت ز ماه و اختران گویم زهی رو چو لطف شمس تبریزی ز حد رفت من از وی گر فغان گویم زهی رو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸۳ به پیشت نام جان گویم زهی رو حدیث گلستان گویم زهی رو تو این جا حاضر و شرمم نباشد که از حسن بتان گویم زهی رو چو شاه بی نشان عالم بیاراست من از شکل و نشان گویم زهی رو چو نور لامکان آفاق بگرفت من از جا و مکان گویم زهی رو به پیش این دکان که کان شادی است من از سود و زیان گویم زهی رو به پیش این چنین دانای اسرار کژی در دل نهان گویم زهی رو چو استاره و جهان شد محو خورشید فسانه این جهان گویم زهی رو اوان قاب قوسین است و ادنی حدیث خرکمان گویم زهی رو از آن جان که روان شد سوی جانان بر هر بی روان گویم زهی رو حدیثی را که جان هم نیست محرم من از راه دهان گویم زهی رو چو شاهنشاه صد جان و جهانی من از جان و جهان گویم زهی رو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸۴ بیا ای رونق گلزار از این سو از آن شکر یکی قنطار از این سو یکی بوسه قضاگردان جانت از آن دو لعل شکربار از این سو از آن روزن فروکن سر چو مهتاب وزان گلشن یکی گلزار از این سو کباب و می از این سو دود از آن سو درخت خار از آن سو یار از این سو تعب تن راست لایق راح دل را منه رنج تن سگسار از این سو سلیمانا سوی بلقیس بگذر که آمد هدهد طیار از این سو به منقارش یکی پرنور نامه نموده صد هزار اسرار از این سو مخور تنها که تنها خوش نباشد یکی ساغر از آن خمار از این سو بدن تنهاخور آمد روح مؤثر که جان هدیه کند ایثار از این سو سقاهم می دهد ساغر پیاپی به تو ای ساقی ابرار از این سو به هر دو دست گیرش تا نریزی قدح پر است هین هشدار از این سو بیا که خرقه ها جمله گرو شد ز تو ای شاه خوش دستار از این سو برهنه شو ز حرف و بحر در رو چو بانگ بحر دان گفتار از این سو

%0
10 Bölüm