Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۵ سراندازان همی آیی نگارین جگرخواره دلم بردی نمی دانم چه آوردی دگرباره فغان از چشم مکارت کز اول بود این کارت که پاره پاره پیش آیی و بربایی دل پاره برای ماه بی چون را کشیدی جور گردون را مسلم گشت مجنون را که عاقل نیست این کاره بیار آن جام پرآتش که تا ما درکشیمش خوش به عشق روی آن مه وش برون از چرخ و استاره بزن آتش به کشت من فکن از بام طشت من که کار عشق این باشد که باشد عاشق آواره اگر زخمی زنی از کین به قصد این دل مسکین بزن که زخم بردارد چه باید کرد بیچاره دلم شد جای اندیشه و یا دکان پرشیشه بگو ای شمس تبریزی دلت سنگ است یا خاره مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۶ مرا گویی که چونی تو لطیف و لمتر و تازه مثال حسن و احسانت برون از حد و اندازه خوش آن باشد که می راند به سوی اصل شیرینی در آن سیران سقط کرده هزاران اسب و جمازه همی کوشم به خاموشی ولیکن از شکرنوشی شدم همخوی آن غمزه که آن غمزه ست غمازه دلا سرسخت و پاسستی چنین باشند در مستی ولی بشتاب لنگانه که می بندند دروازه بدان صبح نجاتی رو بدان بحر حیاتی رو بزن سنگی بر این کوزه بزن نفطی در آن کازه بهل می را به میخواران بهل تب را به غمخواران که این را جملگی نقش است و آن را جمله آوازه که کنزا کنت مخفیا فاحببت بان اعرف برای جان مشتاقان به رغم نفس طنازه تعالوا یا موالینا الی اعلی معالینا فان الجسم کالاعمی و ان الحس عکازه الی نور هو الله تری فی ضؤ لقیاه کمال البدر نقصانا و عین الشمس خبازه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۷ چو در دل پای بنهادی بشد از دست اندیشه میان بگشاد اسرار و میان بربست اندیشه به پیش جان درآمد دل که اندر خود مکن منزل گران جان دید مر جان را سبک برجست اندیشه رسید از عشق جاسوسش که بسم الله زمین بوسش در این اندیشه بیخود شد به حق پیوست اندیشه خرابات بتان درشد حریف رطل و ساغر شد همه غیبش مصور شد زهی سرمست اندیشه برست او از خوداندیشی چنان آمد ز بی خویشی که از هر کس همی پرسد عجب خود هست اندیشه فلک از خوف دل کم زد دو دست خویش بر هم زد که از من کس نرست آخر چگونه رست اندیشه چنین اندیشه را هر کس نهد دامی به پیش و پس گمان دارد که درگنجد به دام و شست اندیشه چو هر نقشی که می جوید ز اندیشه همی روید تو مر هر نقش را مپرست و خود بپرست اندیشه جواهر جمله ساکن بد همه همچون اماکن بد شکافید این جواهر را و بیرون جست اندیشه جهان کهنه را بنگر گهی فربه گهی لاغر که درد کهنه زان دارد که نوزاد است اندیشه که درد زه ازان دارد که تا شه زاده ای زاید نتیجه سربلند آمد چو شد سربست اندیشه چو دل از غم رسول آمد بر دل جبرییل آمد چو مریم از دو صد عیسی شده ست آبست اندیشه چو شهد شمس تبریزی فزاید در مزاجم خون از آن چون زخم فصادی رگ دل خست اندیشه

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۵ سراندازان همی آیی نگارین جگرخواره دلم بردی نمی دانم چه آوردی دگرباره فغان از چشم مکارت کز اول بود این کارت که پاره پاره پیش آیی و بربایی دل پاره برای ماه بی چون را کشیدی جور گردون را مسلم گشت مجنون را که عاقل نیست این کاره بیار آن جام پرآتش که تا ما درکشیمش خوش به عشق روی آن مه وش برون از چرخ و استاره بزن آتش به کشت من فکن از بام طشت من که کار عشق این باشد که باشد عاشق آواره اگر زخمی زنی از کین به قصد این دل مسکین بزن که زخم بردارد چه باید کرد بیچاره دلم شد جای اندیشه و یا دکان پرشیشه بگو ای شمس تبریزی دلت سنگ است یا خاره مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۶ مرا گویی که چونی تو لطیف و لمتر و تازه مثال حسن و احسانت برون از حد و اندازه خوش آن باشد که می راند به سوی اصل شیرینی در آن سیران سقط کرده هزاران اسب و جمازه همی کوشم به خاموشی ولیکن از شکرنوشی شدم همخوی آن غمزه که آن غمزه ست غمازه دلا سرسخت و پاسستی چنین باشند در مستی ولی بشتاب لنگانه که می بندند دروازه بدان صبح نجاتی رو بدان بحر حیاتی رو بزن سنگی بر این کوزه بزن نفطی در آن کازه بهل می را به میخواران بهل تب را به غمخواران که این را جملگی نقش است و آن را جمله آوازه که کنزا کنت مخفیا فاحببت بان اعرف برای جان مشتاقان به رغم نفس طنازه تعالوا یا موالینا الی اعلی معالینا فان الجسم کالاعمی و ان الحس عکازه الی نور هو الله تری فی ضؤ لقیاه کمال البدر نقصانا و عین الشمس خبازه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۷ چو در دل پای بنهادی بشد از دست اندیشه میان بگشاد اسرار و میان بربست اندیشه به پیش جان درآمد دل که اندر خود مکن منزل گران جان دید مر جان را سبک برجست اندیشه رسید از عشق جاسوسش که بسم الله زمین بوسش در این اندیشه بیخود شد به حق پیوست اندیشه خرابات بتان درشد حریف رطل و ساغر شد همه غیبش مصور شد زهی سرمست اندیشه برست او از خوداندیشی چنان آمد ز بی خویشی که از هر کس همی پرسد عجب خود هست اندیشه فلک از خوف دل کم زد دو دست خویش بر هم زد که از من کس نرست آخر چگونه رست اندیشه چنین اندیشه را هر کس نهد دامی به پیش و پس گمان دارد که درگنجد به دام و شست اندیشه چو هر نقشی که می جوید ز اندیشه همی روید تو مر هر نقش را مپرست و خود بپرست اندیشه جواهر جمله ساکن بد همه همچون اماکن بد شکافید این جواهر را و بیرون جست اندیشه جهان کهنه را بنگر گهی فربه گهی لاغر که درد کهنه زان دارد که نوزاد است اندیشه که درد زه ازان دارد که تا شه زاده ای زاید نتیجه سربلند آمد چو شد سربست اندیشه چو دل از غم رسول آمد بر دل جبرییل آمد چو مریم از دو صد عیسی شده ست آبست اندیشه چو شهد شمس تبریزی فزاید در مزاجم خون از آن چون زخم فصادی رگ دل خست اندیشه

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۸ زهی بزم خداوندی زهی می های شاهانه زهی یغما که می آرد شه قفجاق ترکانه دلم آهن همی خاید از آن لعلین لبی که او کنار لطف بگشاید میان حلقه مستانه هر آن جانی که شد مجنون به عشق حالت بی چون کجا گیرد قرار اکنون بدین افسون و افسانه چو او طره برافشاند سوی عاشق همی داند که از زنجیر جنبیدن بجنبد شور دیوانه به عشق طره های او که جعد و شاخ شاخ آمد دل من شاخ شاخ آید چو دندان در سر شانه چه برهم گشته اند این دم حریفان دل از مستی برای جانت ای مه رو سری درکن در این خانه اگر ساقی ندادت می دلا در گل چه افتادی وگر آن مشک نگشاد او چرا پر گشت پیمانه خداوندا در این بیشه چه گم گشته ست اندیشه تنی تن کجا ماند میان جان و جانانه بیا ای شمس تبریزی که در رفعت سلیمانی که از عشقت همه مرغان شدند از دام و از دانه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۹ سراندازان همی آیی ز راه سینه در دیده فسونگرم می خوانی حکایت های شوریده به دم در چرخ می آری فلک ها را و گردون را چه باشد پیش افسونت یکی ادراک پوسیده گناه هر دو عالم را به یک توبه فروشویی چرایی زلت ما را تو در انگشت پیچیده تو را هر گوشه ایوبی به هر اطراف یعقوبی شکسته عشق درهاشان قماش از خانه دزدیده خرامان شو به گورستان ندایی کن بدان بستان که خیز ای مرده کهنه برقص ای جسم ریزیده همان دم جمله گورستان شود چون شهر آبادان همه رقصان همه شادان قضا از جمله گردیده گزافه این نمی لافم خیالی بر نمی بافم که صد ره دیده ام این را نمی گویم ز نادیده کسی کز خلق می گوید که من بگریختم رفتم صدق گو گر گریبانش پس پشت است بدریده خمش کن بشنو ای ناطق غم معشوق با عاشق که تا طالب بود جویان بود مطلب ستیزیده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۰ با زر غم و بی زر غم آخر غم با زر به چون راهروی باری راهی که برد تا ده بشنو سخن یاران بگریز ز طراران از جمع مکش خود را استیزه مکن مسته آدم ز چه عریان شد دنیا ز چه ویران شد چون بود که طوفان شد ز استیزه که با مه تا شمع نمی گرید آن شعله نمی خندد تا جسم نمی کاهد جان می نشود فربه خوی ملکی بگزین بر دیو امیری کن گاو تو چو شد قربان پا بر سر گردون نه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۱ من سرخوش و تو دلخوش غم بی دل و بی سر به دل می ده و بر می خور از دلبر و دل بر به عالم همه چون دریا تن چون صدف جویا جان وصف گهر گویا زین ها همه گوهر به صورت مثل چادر جان رفته به چادر در بی صورت و بی پیکر وز هر چه مصور به تو پرده تن دیدی از سینه بنشنیدی آن زخمه که دل می زد کان پرده دیگر به از چهره تو زر می زن با چهره زر می گو با زر غم و بی زر غم آخر غم با زر به

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۸ زهی بزم خداوندی زهی می های شاهانه زهی یغما که می آرد شه قفجاق ترکانه دلم آهن همی خاید از آن لعلین لبی که او کنار لطف بگشاید میان حلقه مستانه هر آن جانی که شد مجنون به عشق حالت بی چون کجا گیرد قرار اکنون بدین افسون و افسانه چو او طره برافشاند سوی عاشق همی داند که از زنجیر جنبیدن بجنبد شور دیوانه به عشق طره های او که جعد و شاخ شاخ آمد دل من شاخ شاخ آید چو دندان در سر شانه چه برهم گشته اند این دم حریفان دل از مستی برای جانت ای مه رو سری درکن در این خانه اگر ساقی ندادت می دلا در گل چه افتادی وگر آن مشک نگشاد او چرا پر گشت پیمانه خداوندا در این بیشه چه گم گشته ست اندیشه تنی تن کجا ماند میان جان و جانانه بیا ای شمس تبریزی که در رفعت سلیمانی که از عشقت همه مرغان شدند از دام و از دانه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۹ سراندازان همی آیی ز راه سینه در دیده فسونگرم می خوانی حکایت های شوریده به دم در چرخ می آری فلک ها را و گردون را چه باشد پیش افسونت یکی ادراک پوسیده گناه هر دو عالم را به یک توبه فروشویی چرایی زلت ما را تو در انگشت پیچیده تو را هر گوشه ایوبی به هر اطراف یعقوبی شکسته عشق درهاشان قماش از خانه دزدیده خرامان شو به گورستان ندایی کن بدان بستان که خیز ای مرده کهنه برقص ای جسم ریزیده همان دم جمله گورستان شود چون شهر آبادان همه رقصان همه شادان قضا از جمله گردیده گزافه این نمی لافم خیالی بر نمی بافم که صد ره دیده ام این را نمی گویم ز نادیده کسی کز خلق می گوید که من بگریختم رفتم صدق گو گر گریبانش پس پشت است بدریده خمش کن بشنو ای ناطق غم معشوق با عاشق که تا طالب بود جویان بود مطلب ستیزیده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۰ با زر غم و بی زر غم آخر غم با زر به چون راهروی باری راهی که برد تا ده بشنو سخن یاران بگریز ز طراران از جمع مکش خود را استیزه مکن مسته آدم ز چه عریان شد دنیا ز چه ویران شد چون بود که طوفان شد ز استیزه که با مه تا شمع نمی گرید آن شعله نمی خندد تا جسم نمی کاهد جان می نشود فربه خوی ملکی بگزین بر دیو امیری کن گاو تو چو شد قربان پا بر سر گردون نه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۱ من سرخوش و تو دلخوش غم بی دل و بی سر به دل می ده و بر می خور از دلبر و دل بر به عالم همه چون دریا تن چون صدف جویا جان وصف گهر گویا زین ها همه گوهر به صورت مثل چادر جان رفته به چادر در بی صورت و بی پیکر وز هر چه مصور به تو پرده تن دیدی از سینه بنشنیدی آن زخمه که دل می زد کان پرده دیگر به از چهره تو زر می زن با چهره زر می گو با زر غم و بی زر غم آخر غم با زر به

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۲ هشیار شدم ساقی دستار به من واده یا مشک سقا پر کن یا مشک به سقا ده نیمی بخور ای ساقی ما را بده آن باقی والله که غلط گفتم نی نی همه ما را ده ای فتنه مرد و زن امشب در من بشکن رخت من و نقد من بردار و به یغما ده خواهی که همه دریا آب حیوان گردد از جام شراب خود یک جرعه به دریا ده خواهی که مه و زهره چون مرغ فرود آید زان می که به کف داری یک رطل به بالا ده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۳ ناگاه درافتادم زان قصر و سراپرده در قعر چنین چاهی ناخورده و نابرده دنیا نبود عیدم من زشتی او دیدم گلگونه نهد بر رو آن روسپی زرده گلگونه چه آراید آن خاربن بد را آن خار فرورفته در هر جگر و گرده با تارک گل آمد موبند فروهشته ابروی خود از وسمه آن کور سیه کرده منگر تو به خلخالش ساق سیهش را بین خوش آید شب بازی لیک از سپس پرده رو دست بشو از وی ای صوفی روشسته دل را بستر از وی ای مرد سراسترده بدبخت و گران جانی کو بخت از او جوید دربند بزرگی شد می سوزد چون خرده فریاد رس ای جانان ما را ز گران جانان ای از عدمی ما را در چرخ درآورده خاموش سخن می ران زان خوش دم بی پایان تا چند سخن سازی تو زین دم بشمرده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۴ هر روز پری زادی از سوی سراپرده ما را و حریفان را در چرخ درآورده صوفی ز هوای او پشمینه شکافیده عالم ز بلای او دستار کشان کرده سالوس نتان کردن مستور نتان بودن از دست چنین رندی سغراق رضا خورده دی رفت سوی گوری در مرده زد او شوری معذورم آخر من کمتر نیم از مرده هر روز برون آید ساغر به کف و گوید والله که بنگذارم در شهر یک افسرده ای مونس و ای جانم چندانت بپیچانم تا شهد و شکر گردی ای سرکه پرورده خستم جگرت را من بستان جگری دیگر همچون جگر شیران ای گربه پژمرده همرنگ دل من شو زیرا که نمی شاید من سرخ و سپید ای جان تو زرد و سیه چرده خامش کن و خامش کن دررو به حریم دل کاندر حرمین دل نبود دل آزرده شمس الحق تبریزی بادا دل بدخواهت بر گرد جهان گردان در طمع یکی گرده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۵ کی باشد من با تو باده به گرو خورده تو برده و من مانده من خرقه گرو کرده در می شده من غرقه چون ساغر و چون کوزه با یار درافتاده بی حاجب و بی پرده صد نوش تو نوشیده تشریف تو پوشیده صد جوش بجوشیده این عالم افسرده از نور تو روشن دل چون ماه ز نور خور وز بوی گلت خوشدل چون روغن پرورده تا خود چه فسون گفتی با گل که شد او خندان تا خود چه جفا گفتی با خارک پژمرده یک لحظه بخندانی یک لحظه بگریانی ای نادره صنعت ها در صنع درآورده عاقل ز تو نازارد زان روی که زشت آید ظلمت ز مه آشفته خاری ز گل آزرده بس غصه رسول آمد از منعم و می گوید ده مرده شکر خوردی بگذار یکی مرده پس فکر چو بحر آمد حکمت مثل ماهی در فکر سخن زنده در گفت سخن مرده نی فکر چو دام آمد دریا پس این دام است در دام کجا گنجد جز ماهی بشمرده پس دل چو بهشتی دان گفتار زبان دوزخ وین فکر چو اعرافی جای گنه و خرده

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۲ هشیار شدم ساقی دستار به من واده یا مشک سقا پر کن یا مشک به سقا ده نیمی بخور ای ساقی ما را بده آن باقی والله که غلط گفتم نی نی همه ما را ده ای فتنه مرد و زن امشب در من بشکن رخت من و نقد من بردار و به یغما ده خواهی که همه دریا آب حیوان گردد از جام شراب خود یک جرعه به دریا ده خواهی که مه و زهره چون مرغ فرود آید زان می که به کف داری یک رطل به بالا ده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۳ ناگاه درافتادم زان قصر و سراپرده در قعر چنین چاهی ناخورده و نابرده دنیا نبود عیدم من زشتی او دیدم گلگونه نهد بر رو آن روسپی زرده گلگونه چه آراید آن خاربن بد را آن خار فرورفته در هر جگر و گرده با تارک گل آمد موبند فروهشته ابروی خود از وسمه آن کور سیه کرده منگر تو به خلخالش ساق سیهش را بین خوش آید شب بازی لیک از سپس پرده رو دست بشو از وی ای صوفی روشسته دل را بستر از وی ای مرد سراسترده بدبخت و گران جانی کو بخت از او جوید دربند بزرگی شد می سوزد چون خرده فریاد رس ای جانان ما را ز گران جانان ای از عدمی ما را در چرخ درآورده خاموش سخن می ران زان خوش دم بی پایان تا چند سخن سازی تو زین دم بشمرده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۴ هر روز پری زادی از سوی سراپرده ما را و حریفان را در چرخ درآورده صوفی ز هوای او پشمینه شکافیده عالم ز بلای او دستار کشان کرده سالوس نتان کردن مستور نتان بودن از دست چنین رندی سغراق رضا خورده دی رفت سوی گوری در مرده زد او شوری معذورم آخر من کمتر نیم از مرده هر روز برون آید ساغر به کف و گوید والله که بنگذارم در شهر یک افسرده ای مونس و ای جانم چندانت بپیچانم تا شهد و شکر گردی ای سرکه پرورده خستم جگرت را من بستان جگری دیگر همچون جگر شیران ای گربه پژمرده همرنگ دل من شو زیرا که نمی شاید من سرخ و سپید ای جان تو زرد و سیه چرده خامش کن و خامش کن دررو به حریم دل کاندر حرمین دل نبود دل آزرده شمس الحق تبریزی بادا دل بدخواهت بر گرد جهان گردان در طمع یکی گرده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۵ کی باشد من با تو باده به گرو خورده تو برده و من مانده من خرقه گرو کرده در می شده من غرقه چون ساغر و چون کوزه با یار درافتاده بی حاجب و بی پرده صد نوش تو نوشیده تشریف تو پوشیده صد جوش بجوشیده این عالم افسرده از نور تو روشن دل چون ماه ز نور خور وز بوی گلت خوشدل چون روغن پرورده تا خود چه فسون گفتی با گل که شد او خندان تا خود چه جفا گفتی با خارک پژمرده یک لحظه بخندانی یک لحظه بگریانی ای نادره صنعت ها در صنع درآورده عاقل ز تو نازارد زان روی که زشت آید ظلمت ز مه آشفته خاری ز گل آزرده بس غصه رسول آمد از منعم و می گوید ده مرده شکر خوردی بگذار یکی مرده پس فکر چو بحر آمد حکمت مثل ماهی در فکر سخن زنده در گفت سخن مرده نی فکر چو دام آمد دریا پس این دام است در دام کجا گنجد جز ماهی بشمرده پس دل چو بهشتی دان گفتار زبان دوزخ وین فکر چو اعرافی جای گنه و خرده

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۶ ناموس مکن پیش آ ای عاشق بیچاره تا مرد نظر باشی نی مردم نظاره ای عاشق الاهو ز استاره بگیر این خو خورشید چو درتابد فانی شود استاره آن ها که قوی دستند دست تو چرا بستند زیرا تو کنون طفلی وین عالم گهواره چون در سخن ها سفت و الارض مهادا گفت ای میخ زمین گشته وز شهر دل آواره ای بنده شیر تن هستی تو اسیر تن دندان خرد بنما نعمت خور همواره تا طفل بود سلطان دایه کندش زندان تا شیر خورد ز ایشان نبود شه میخواره از سنگ سبو ترسد اما چو شود چشمه هر لحظه سبو آید تازان به سوی خاره گوید که اگر زین پس او بشکندم شادم جان داد مرا آبش یک باره و صد باره گر در ره او مردم هم زنده بدو گردم خود پاره دهم او را تا او کندم پاره مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۷ بربند دهان از نان کآمد شکر روزه دیدی هنر خوردن بنگر هنر روزه آن شاه دو صد کشور تاجیت نهد بر سر بربند میان زوتر کآمد کمر روزه زین عالم چون سجین برپر سوی علیین بستان نظر حق بین زود از نظر روزه ای نقره باحرمت در کوره این مدت آتش کندت خدمت اندر شرر روزه روزه نم زمزم شد در عیسی مریم شد بر طارم چارم شد او در سفر روزه کو پر زدن مرغان کو پر ملک ای جان این هست پر چینه و آن هست پر روزه گر روزه ضرر دارد صد گونه هنر دارد سودای دگر دارد سودای سر روزه این روزه در این چادر پنهان شده چون دلبر از چادر او بگذر واجو خبر روزه باریک کند گردن ایمن کند از مردن تخمه اثر خوردن مستی اثر روزه سی روز در این دریا پا سر کنی و سر پا تا دررسی ای مولا اندر گهر روزه شیطان همه تدبیرش و آن حیله و تزویرش بشکست همه تیرش پیش سپر روزه روزه کر و فر خود خوشتر ز تو برگوید دربند در گفتن بگشای در روزه شمس الحق تبریزی هم صبری و پرهیزی هم عید شکرریزی هم کر و فر روزه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۸ یا رب چه کس است آن مه یا رب چه کس است آن مه کز چهره بزد آتش در خیمه و در خرگه اندر ذقن یوسف چاهی چه عجب چاهی صد یوسف کنعانی اندر تک آن خوش چه آخر چه کند یوسف کز چاه بپرهیزد کو دیده ربودستش و آن چاه میان ره آن کس که ربود از رخ مر کاه ربایان را انصاف بده آخر با او چه کند یک که زنهار نگهدارید زان غمزه زبان ها را کو مست بود خفته از حال همه آگه شطرنج همی بازد با بنده و این طرفه کاندر دو جهان شه او وز بنده بخواهد شه جان بخشد و جان بخشد چندانک فناها را در خانه و مان افتد هم ماتم و هم آوه او جان بهاران است جان هاست درختانش جان ها شود آبستن هم نسل دهد هم زه هر آینه کو بیند شمس الحق تبریزی هم آینه برسوزد هم آینه گوید خه

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۶ ناموس مکن پیش آ ای عاشق بیچاره تا مرد نظر باشی نی مردم نظاره ای عاشق الاهو ز استاره بگیر این خو خورشید چو درتابد فانی شود استاره آن ها که قوی دستند دست تو چرا بستند زیرا تو کنون طفلی وین عالم گهواره چون در سخن ها سفت و الارض مهادا گفت ای میخ زمین گشته وز شهر دل آواره ای بنده شیر تن هستی تو اسیر تن دندان خرد بنما نعمت خور همواره تا طفل بود سلطان دایه کندش زندان تا شیر خورد ز ایشان نبود شه میخواره از سنگ سبو ترسد اما چو شود چشمه هر لحظه سبو آید تازان به سوی خاره گوید که اگر زین پس او بشکندم شادم جان داد مرا آبش یک باره و صد باره گر در ره او مردم هم زنده بدو گردم خود پاره دهم او را تا او کندم پاره مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۷ بربند دهان از نان کآمد شکر روزه دیدی هنر خوردن بنگر هنر روزه آن شاه دو صد کشور تاجیت نهد بر سر بربند میان زوتر کآمد کمر روزه زین عالم چون سجین برپر سوی علیین بستان نظر حق بین زود از نظر روزه ای نقره باحرمت در کوره این مدت آتش کندت خدمت اندر شرر روزه روزه نم زمزم شد در عیسی مریم شد بر طارم چارم شد او در سفر روزه کو پر زدن مرغان کو پر ملک ای جان این هست پر چینه و آن هست پر روزه گر روزه ضرر دارد صد گونه هنر دارد سودای دگر دارد سودای سر روزه این روزه در این چادر پنهان شده چون دلبر از چادر او بگذر واجو خبر روزه باریک کند گردن ایمن کند از مردن تخمه اثر خوردن مستی اثر روزه سی روز در این دریا پا سر کنی و سر پا تا دررسی ای مولا اندر گهر روزه شیطان همه تدبیرش و آن حیله و تزویرش بشکست همه تیرش پیش سپر روزه روزه کر و فر خود خوشتر ز تو برگوید دربند در گفتن بگشای در روزه شمس الحق تبریزی هم صبری و پرهیزی هم عید شکرریزی هم کر و فر روزه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۸ یا رب چه کس است آن مه یا رب چه کس است آن مه کز چهره بزد آتش در خیمه و در خرگه اندر ذقن یوسف چاهی چه عجب چاهی صد یوسف کنعانی اندر تک آن خوش چه آخر چه کند یوسف کز چاه بپرهیزد کو دیده ربودستش و آن چاه میان ره آن کس که ربود از رخ مر کاه ربایان را انصاف بده آخر با او چه کند یک که زنهار نگهدارید زان غمزه زبان ها را کو مست بود خفته از حال همه آگه شطرنج همی بازد با بنده و این طرفه کاندر دو جهان شه او وز بنده بخواهد شه جان بخشد و جان بخشد چندانک فناها را در خانه و مان افتد هم ماتم و هم آوه او جان بهاران است جان هاست درختانش جان ها شود آبستن هم نسل دهد هم زه هر آینه کو بیند شمس الحق تبریزی هم آینه برسوزد هم آینه گوید خه

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۹ من بی خود و تو بی خود ما را که برد خانه من چند تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه هر گوشه یکی مستی دستی ز بر دستی وان ساقی هر هستی با ساغر شاهانه تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه ای لولی بربط زن تو مست تری یا من ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه چون کشتی بی لنگر کژ می شد و مژ می شد وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه من بی دل و دستارم در خانه خمارم یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه در حلقه لنگانی می بایدت لنگیدن این پند ننوشیدی از خواجه علیانه سرمست چنان خوبی کی کم بود از چوبی برخاست فغان آخر از استن حنانه شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی اکنون که درافکندی صد فتنه فتانه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۰ ای غایب از این محضر از مات سلام الله وی از همه حاضرتر از مات سلام الله ای نور پسندیده وی سرمه هر دیده احسنت زهی منظر از مات سلام الله ای صورت روحانی وی رحمت ربانی بر مؤمن و بر کافر از مات سلام الله چون ماه تمام آیی و آن گاه ز بام آیی ای ماه تو را چاکر از مات سلام الله ای غایب بس حاضر بر حال همه ناظر وی بحر پر از گوهر از مات سلام الله ای شاهد بی نقصان وی روح ز تو رقصان وی مستی تو در سر از مات سلام الله ای جوشش می از تو وی شکر نی از تو وز هر دو توی خوشتر از مات سلام الله شمس الحق تبریزی در لخلخه آمیزی هم مشکی و هم عنبر از مات سلام الله مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۱ از انبهی ماهی دریا به نهان گشته انبه شده قالب ها تا پرده جان گشته از فرقت آن دریا چون زهر شده شکر زهر از هوس دریا آب حیوان گشته در عشرت آن دریا نی این و نه آن بوده بر ساحل این خشکی این گشته و آن گشته اندر هوس دریا ای جان چو مرغابی چندان تو چنین گفته کز عشق چنان گشته دوش از شکم دریا برخاست یکی صورت و آن غمزه اش از دریا بس سخته کمان گشته دل گفت به زیر لب من جان نبرم از وی سوگند به جان دل کان کار چنان گشته از غمزه غمازی وز طرفه بغدادی دل گشته چنان شادی جانم همدان گشته در بیشه درافتاده در نیم شبی آتش در پختن این شیران تا مغز پزان گشته از شعله آن بیشه تابان شده اندیشه تا قالب جان پیشه بی جا و مکان گشته گرمابه روحانی آوخ چه پری خوان است وین عالم گورستان چون جامه کنان گشته از بهر چنین سری در سوسن ها بنگر دستوری گفتن نی سر جمله زبان گشته شمس الحق تبریزی درتافته از روزن تا آنچ نیارم گفت چون ماه عیان گشته

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۹ من بی خود و تو بی خود ما را که برد خانه من چند تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه هر گوشه یکی مستی دستی ز بر دستی وان ساقی هر هستی با ساغر شاهانه تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه ای لولی بربط زن تو مست تری یا من ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه چون کشتی بی لنگر کژ می شد و مژ می شد وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه من بی دل و دستارم در خانه خمارم یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه در حلقه لنگانی می بایدت لنگیدن این پند ننوشیدی از خواجه علیانه سرمست چنان خوبی کی کم بود از چوبی برخاست فغان آخر از استن حنانه شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی اکنون که درافکندی صد فتنه فتانه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۰ ای غایب از این محضر از مات سلام الله وی از همه حاضرتر از مات سلام الله ای نور پسندیده وی سرمه هر دیده احسنت زهی منظر از مات سلام الله ای صورت روحانی وی رحمت ربانی بر مؤمن و بر کافر از مات سلام الله چون ماه تمام آیی و آن گاه ز بام آیی ای ماه تو را چاکر از مات سلام الله ای غایب بس حاضر بر حال همه ناظر وی بحر پر از گوهر از مات سلام الله ای شاهد بی نقصان وی روح ز تو رقصان وی مستی تو در سر از مات سلام الله ای جوشش می از تو وی شکر نی از تو وز هر دو توی خوشتر از مات سلام الله شمس الحق تبریزی در لخلخه آمیزی هم مشکی و هم عنبر از مات سلام الله مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۱ از انبهی ماهی دریا به نهان گشته انبه شده قالب ها تا پرده جان گشته از فرقت آن دریا چون زهر شده شکر زهر از هوس دریا آب حیوان گشته در عشرت آن دریا نی این و نه آن بوده بر ساحل این خشکی این گشته و آن گشته اندر هوس دریا ای جان چو مرغابی چندان تو چنین گفته کز عشق چنان گشته دوش از شکم دریا برخاست یکی صورت و آن غمزه اش از دریا بس سخته کمان گشته دل گفت به زیر لب من جان نبرم از وی سوگند به جان دل کان کار چنان گشته از غمزه غمازی وز طرفه بغدادی دل گشته چنان شادی جانم همدان گشته در بیشه درافتاده در نیم شبی آتش در پختن این شیران تا مغز پزان گشته از شعله آن بیشه تابان شده اندیشه تا قالب جان پیشه بی جا و مکان گشته گرمابه روحانی آوخ چه پری خوان است وین عالم گورستان چون جامه کنان گشته از بهر چنین سری در سوسن ها بنگر دستوری گفتن نی سر جمله زبان گشته شمس الحق تبریزی درتافته از روزن تا آنچ نیارم گفت چون ماه عیان گشته

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۲ دیدم رخ ترسا را با ما چو گل اشکفته هم خلوت و هم بی گه در دیر صفا رفته با آن مه بی نقصان سرمست شده رقصان دستی سر زلف او دستی می بگرفته در رسته بازاری هر جا بده اغیاری در جانش زده ناری آن خونی آشفته و آن لعل چو بگشاید تا قند شکر خاید از عرش نثار آید بس گوهر ناسفته دل دزدد و بستاند وز سر دلت داند تا جمله فروخواند پنهانی ناگفته از حسن پری زاده صد بی دل و دل داده در هر طرف افتاده هم یک یک و هم جفته نوری که از او تابد هر چشم که برتابد بیدار ابد یابد در کالبد خفته از هفت فلک بیرون وز هر دو جهان افزون وین طرفه که آن بی چون اندر دل بنهفته از بهر چنین مشکل تبریز شده حاصل و اندر پی شمس الدین پای دل من کفته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۳ ای جان تو جانم را از خویش خبر کرده اندیشه تو هر دم در بنده اثر کرده ای هر چه بیندیشی در خاطر تو آید بر بنده همان لحظه آن چیز گذر کرده از شیوه و ناز تو مشغول شده جانم مکر تو به پنهانی خود کار دگر کرده بر یاد لب تو نی هر صبح بنالیده عشقت دهن نی را پرقند و شکر کرده از چهره چون ماهت وز قد و کمرگاهت چون ماه نو این جانم خود را چو کمر کرده خود را چو کمر کردم باشد به میان آیی ای چشم تو سوی من از خشم نظر کرده از خشم نظر کردی دل زیر و زبر کردی تا این دل آواره از خویش سفر کرده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۴ ای روی تو رویم را چون روی قمر کرده اجزای مرا چشمت اصحاب نظر کرده باد تو درختم را در رقص درآورده یاد تو دهانم را پرشهد و شکر کرده دانی که درخت من در رقص چرا آید ای شاخ و درختم را پربرگ و ثمر کرده از برگ نمی نازد وز میوه نمی یازد ای صبر درختم را تو زیر و زبر کرده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۵ دل دست به یک کاسه با شهره صنم کرده انگشت برآورده اندر دهنم کرده دل از سر غمازی یک وعده از او گفته درخواسته من از وی او نیز کرم کرده عشقش ز پی غیرت گفتا که عوض جان ده این گفت به جان رفته جان نیز نعم کرده از بعد چنان شهدی وز بعد چنان عهدی لشکرکش هجرانت بر بنده ستم کرده از هجر عجب نبود این ظلم و ستم کردن کو پرچم عشاقان صد گونه علم کرده ای آنک ز یک برقی از حسن جمال خود این جمله هستی را در حال عدم کرده وآنگه ز وجود تو برساخته هستی را تا جمله حوادث را انوار قدم کرده ده چشم شده جان ها چون نای بنالیده چون چنگ شده تن ها هم پشت به خم کرده بس شادی در شادی کان را تو به جان دادی وز بهر حسودان را در صورت غم کرده اندر پی مخدومی شمس الحق تبریزی کی باشد تن چون دل از دیده قدم کرده

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۲ دیدم رخ ترسا را با ما چو گل اشکفته هم خلوت و هم بی گه در دیر صفا رفته با آن مه بی نقصان سرمست شده رقصان دستی سر زلف او دستی می بگرفته در رسته بازاری هر جا بده اغیاری در جانش زده ناری آن خونی آشفته و آن لعل چو بگشاید تا قند شکر خاید از عرش نثار آید بس گوهر ناسفته دل دزدد و بستاند وز سر دلت داند تا جمله فروخواند پنهانی ناگفته از حسن پری زاده صد بی دل و دل داده در هر طرف افتاده هم یک یک و هم جفته نوری که از او تابد هر چشم که برتابد بیدار ابد یابد در کالبد خفته از هفت فلک بیرون وز هر دو جهان افزون وین طرفه که آن بی چون اندر دل بنهفته از بهر چنین مشکل تبریز شده حاصل و اندر پی شمس الدین پای دل من کفته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۳ ای جان تو جانم را از خویش خبر کرده اندیشه تو هر دم در بنده اثر کرده ای هر چه بیندیشی در خاطر تو آید بر بنده همان لحظه آن چیز گذر کرده از شیوه و ناز تو مشغول شده جانم مکر تو به پنهانی خود کار دگر کرده بر یاد لب تو نی هر صبح بنالیده عشقت دهن نی را پرقند و شکر کرده از چهره چون ماهت وز قد و کمرگاهت چون ماه نو این جانم خود را چو کمر کرده خود را چو کمر کردم باشد به میان آیی ای چشم تو سوی من از خشم نظر کرده از خشم نظر کردی دل زیر و زبر کردی تا این دل آواره از خویش سفر کرده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۴ ای روی تو رویم را چون روی قمر کرده اجزای مرا چشمت اصحاب نظر کرده باد تو درختم را در رقص درآورده یاد تو دهانم را پرشهد و شکر کرده دانی که درخت من در رقص چرا آید ای شاخ و درختم را پربرگ و ثمر کرده از برگ نمی نازد وز میوه نمی یازد ای صبر درختم را تو زیر و زبر کرده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۵ دل دست به یک کاسه با شهره صنم کرده انگشت برآورده اندر دهنم کرده دل از سر غمازی یک وعده از او گفته درخواسته من از وی او نیز کرم کرده عشقش ز پی غیرت گفتا که عوض جان ده این گفت به جان رفته جان نیز نعم کرده از بعد چنان شهدی وز بعد چنان عهدی لشکرکش هجرانت بر بنده ستم کرده از هجر عجب نبود این ظلم و ستم کردن کو پرچم عشاقان صد گونه علم کرده ای آنک ز یک برقی از حسن جمال خود این جمله هستی را در حال عدم کرده وآنگه ز وجود تو برساخته هستی را تا جمله حوادث را انوار قدم کرده ده چشم شده جان ها چون نای بنالیده چون چنگ شده تن ها هم پشت به خم کرده بس شادی در شادی کان را تو به جان دادی وز بهر حسودان را در صورت غم کرده اندر پی مخدومی شمس الحق تبریزی کی باشد تن چون دل از دیده قدم کرده

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۶ امروز بت خندان می بخش کند خنده عالم همه خندان شد بگذشت ز حد خنده پیوسته حسد بودی پرغصه ولیک این دم می جوشد و می روید از عین حسد خنده در من بنگر ای جان تا هر دو سلف خندیم کان خنده بی پایان آورد مدد خنده بربسته و بررسته غرقند در این رسته تا با همگان باشد از عین ابد خنده تا چند نهان خندم پنهان نکنم زین پس هر چند نهان دارم از من بجهد خنده ور تو پنهان داری ناموس تو من دانم کاندر سر هر مویت درجست دو صد خنده هر ذره که می پوید بی خنده نمی روید از نیست سوی هستی ما را کی کشد خنده خنده پدر و مادر در چرخ درآوردت بنمود به هر طورت الطاف احد خنده آن دم که دهان خندد در خنده جان بنگر کان خنده بی دندان در لب بنهد خنده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۷ ای خاک کف پایت رشک فلکی بوده جان من و جان تو در اصل یکی بوده در خانه نقشینی دیدم صنم چینی خون خواره صد آدم جان ملکی بوده صد ماه یقینم شد اندر دل شب پنهان صد نور یقین دیدم مشتاق شکی بوده گفتم به ایاز ای حر محمود شدی آخر در شاه چه جا کردی ای آیبکی بوده ای سگ که ز اصحابی در کهف تو در خوابی چون شیر خدا گشتی اول سگکی بوده ای ماهی در آتش تو جانب دریا کش ای پیشتر از عالم در وی سمکی بوده شمس الحق تبریزم همرنگ تو می خیزم من مرده تو گرد من بحر نمکی بوده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۸ مستی ده و هستی ده ای غمزه خماره تو دلبر و استادی ما عاشق و این کاره ما بر سر هر پشته گم کرده سر رشته بیچاره تو گشته تو چاره بیچاره صد چشمه بجوشانی در سینه چون مرمر ای آب روان کرده از مرمر و از خاره ای سنگ سیه را تو کرده مدد دیده وی از پس نومیدی بشکفته گل از ساره ای نور روان کرده از پیه دو چشم ما و اندیشه روان کرده از خون دل پاره مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۹ آن یار غریب من آمد به سوی خانه امروز تماشا کن اشکال غریبانه یاران وفا را بین اخوان صفا را بین در رقص که بازآمد آن گنج به ویرانه ای چشم چمن می بین وی گوش سخن می چین بگشای لب نوشین ای یار خوش افسانه امروز می باقی بی صرفه ده ای ساقی از بحر چه کم گردد زین یک دو سه پیمانه پیمانه و پیمانه در باده دوی نبود خواهی که یکی گردد بشکن تو دو پیمانه من باز شکارم جان دربند مدارم جان زین بیش نمی باشم چون جغد به ویرانه قانع نشوم با تو صبر از دل من گم شد رو با دگری می گو من نشنوم افسانه من دانه افلاکم یک چند در این خاکم چون عدل بهار آمد سرسبز شود دانه تو آفت مرغانی زان دانه که می دانی یک مشت برافشانی ز انبار پر از دانه ای داده مرا رونق صد چون فلک ازرق ای دوست بگو مطلق این هست چنین یا نه بار دگر ای جان تو زنجیر بجنبان تو وز دور تماشا کن در مردم دیوانه خود گلشن بخت است این یا رب چه درخت است این صد بلبل مست این جا هر لحظه کند لانه جان گوش کشان آید دل سوی خوشان آید زیرا که بهار آمد شد آن دی بیگانه

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۶ امروز بت خندان می بخش کند خنده عالم همه خندان شد بگذشت ز حد خنده پیوسته حسد بودی پرغصه ولیک این دم می جوشد و می روید از عین حسد خنده در من بنگر ای جان تا هر دو سلف خندیم کان خنده بی پایان آورد مدد خنده بربسته و بررسته غرقند در این رسته تا با همگان باشد از عین ابد خنده تا چند نهان خندم پنهان نکنم زین پس هر چند نهان دارم از من بجهد خنده ور تو پنهان داری ناموس تو من دانم کاندر سر هر مویت درجست دو صد خنده هر ذره که می پوید بی خنده نمی روید از نیست سوی هستی ما را کی کشد خنده خنده پدر و مادر در چرخ درآوردت بنمود به هر طورت الطاف احد خنده آن دم که دهان خندد در خنده جان بنگر کان خنده بی دندان در لب بنهد خنده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۷ ای خاک کف پایت رشک فلکی بوده جان من و جان تو در اصل یکی بوده در خانه نقشینی دیدم صنم چینی خون خواره صد آدم جان ملکی بوده صد ماه یقینم شد اندر دل شب پنهان صد نور یقین دیدم مشتاق شکی بوده گفتم به ایاز ای حر محمود شدی آخر در شاه چه جا کردی ای آیبکی بوده ای سگ که ز اصحابی در کهف تو در خوابی چون شیر خدا گشتی اول سگکی بوده ای ماهی در آتش تو جانب دریا کش ای پیشتر از عالم در وی سمکی بوده شمس الحق تبریزم همرنگ تو می خیزم من مرده تو گرد من بحر نمکی بوده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۸ مستی ده و هستی ده ای غمزه خماره تو دلبر و استادی ما عاشق و این کاره ما بر سر هر پشته گم کرده سر رشته بیچاره تو گشته تو چاره بیچاره صد چشمه بجوشانی در سینه چون مرمر ای آب روان کرده از مرمر و از خاره ای سنگ سیه را تو کرده مدد دیده وی از پس نومیدی بشکفته گل از ساره ای نور روان کرده از پیه دو چشم ما و اندیشه روان کرده از خون دل پاره مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۹ آن یار غریب من آمد به سوی خانه امروز تماشا کن اشکال غریبانه یاران وفا را بین اخوان صفا را بین در رقص که بازآمد آن گنج به ویرانه ای چشم چمن می بین وی گوش سخن می چین بگشای لب نوشین ای یار خوش افسانه امروز می باقی بی صرفه ده ای ساقی از بحر چه کم گردد زین یک دو سه پیمانه پیمانه و پیمانه در باده دوی نبود خواهی که یکی گردد بشکن تو دو پیمانه من باز شکارم جان دربند مدارم جان زین بیش نمی باشم چون جغد به ویرانه قانع نشوم با تو صبر از دل من گم شد رو با دگری می گو من نشنوم افسانه من دانه افلاکم یک چند در این خاکم چون عدل بهار آمد سرسبز شود دانه تو آفت مرغانی زان دانه که می دانی یک مشت برافشانی ز انبار پر از دانه ای داده مرا رونق صد چون فلک ازرق ای دوست بگو مطلق این هست چنین یا نه بار دگر ای جان تو زنجیر بجنبان تو وز دور تماشا کن در مردم دیوانه خود گلشن بخت است این یا رب چه درخت است این صد بلبل مست این جا هر لحظه کند لانه جان گوش کشان آید دل سوی خوشان آید زیرا که بهار آمد شد آن دی بیگانه

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲۰ بی برگی بستان بین کآمد دی دیوانه خوبان چمن رفتند از باغ سوی خانه زردی رخ بستان کز فرقت آن خوبان بستان شده گورستان زندان شده کاشانه ترکان پری چهره نک عزم سفر کردند یک یک به سوی قشلق از غارت بیگانه کی باشد کاین ترکان از قشلق بازآیند چون گنج بدید آید زین گوشه ویرانه کی باشد کاین مستان آیند سوی بستان سرسبز و خوش و حیران رقصان شده مستانه ز انبار تهی گردد پر گردد پیمانه آن عالم انبار است وین عالم پیمانه پیمانه چو شد خالی ز انبار بباید جست ز انبار نهان کان جا پوسیده نشد دانه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲۱ ای دل به کجایی تو آگاه هیی یا نه از سر تو برون کن هی سودای گدایانه در بزم چنان شاهی در نور چنان ماهی خط در دو جهان درکش چه جای یکی خانه در دولت سلطانی گر یاوه شود جانی یک جان چه محل دارد در خدمت جانانه گر جان بداندیشت گوید بد شه پیشت ده بر دهن او زن تا کم کند افسانه یک دانه به یک بستان بیع است بده بستان و آن گاه چو سرمستان می گو که زهی دانه شاهی نگری خندان چون ماه و دو صد چندان بی ناز خوشاوندان بی زحمت بیگانه شمس الحق تبریزی آن کو به تو بازآید آن باز بود عرشی بر عرش کند لانه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲۲ هر روز فقیران را هم عید و هم آدینه نی عید کهن گشته آدینه دیگینه عیدانه بپوشیده همچون مه عید ای جان از نور جمال خود نی خرقه پشمینه ماننده عقل و دین بیرون و درون شیرین نی سیر درآکنده اندر دل گوزینه درپوش چنین خرقه می گرد در این حلقه مانند دل روشن در پیشگه سینه در جوی روان ای جان خاشاک کجا پاید در جان و روان ای جان چون خانه کند کینه در دیده قدس این دم شاخی است تر و تازه در دیده حس این دم افسانه دیرینه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲۳ ای دل تو بگو هستم چون ماهی بر تابه کاستیزه همی گیرد او را مگر از لابه نی نی تو بنال ای دل زیرا که من مسکین بی صورت او هستم چون صورت گرمابه شد خانه چو زندانم شب خواب نمی دانم تا او نشود با من همخانه و همخوابه حسن تو و عشق من در شهر شده شهره برداشته هر مطرب آن بر دف و شبابه ای در هوست غرقه هم صوفی و هم خرقه هم بنده بیچاره هم خواجه نسابه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲۴ روزی تو مرا بینی میخانه درافتاده دستار گرو کرده بیزار ز سجاده من مست و حریفم مست زلف خوش او در دست احسنت زهی شاهد شاباش زهی باده لب نیز شده مستک گم کرده ره بوسه من مستک و لب مستک و آن بوسه قواده این دلبر پرفتنه با جمله دستان ها خوش خفته و جمله شب این عشرت آماده این صورت ها جمله از پرتو او باشد و آن روح قدس پاک است از صورت ها ساده شمس الحق تبریزی شرحی است مر این ها را آن خسرو روحانی شاهنشه شه زاده

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲۰ بی برگی بستان بین کآمد دی دیوانه خوبان چمن رفتند از باغ سوی خانه زردی رخ بستان کز فرقت آن خوبان بستان شده گورستان زندان شده کاشانه ترکان پری چهره نک عزم سفر کردند یک یک به سوی قشلق از غارت بیگانه کی باشد کاین ترکان از قشلق بازآیند چون گنج بدید آید زین گوشه ویرانه کی باشد کاین مستان آیند سوی بستان سرسبز و خوش و حیران رقصان شده مستانه ز انبار تهی گردد پر گردد پیمانه آن عالم انبار است وین عالم پیمانه پیمانه چو شد خالی ز انبار بباید جست ز انبار نهان کان جا پوسیده نشد دانه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲۱ ای دل به کجایی تو آگاه هیی یا نه از سر تو برون کن هی سودای گدایانه در بزم چنان شاهی در نور چنان ماهی خط در دو جهان درکش چه جای یکی خانه در دولت سلطانی گر یاوه شود جانی یک جان چه محل دارد در خدمت جانانه گر جان بداندیشت گوید بد شه پیشت ده بر دهن او زن تا کم کند افسانه یک دانه به یک بستان بیع است بده بستان و آن گاه چو سرمستان می گو که زهی دانه شاهی نگری خندان چون ماه و دو صد چندان بی ناز خوشاوندان بی زحمت بیگانه شمس الحق تبریزی آن کو به تو بازآید آن باز بود عرشی بر عرش کند لانه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲۲ هر روز فقیران را هم عید و هم آدینه نی عید کهن گشته آدینه دیگینه عیدانه بپوشیده همچون مه عید ای جان از نور جمال خود نی خرقه پشمینه ماننده عقل و دین بیرون و درون شیرین نی سیر درآکنده اندر دل گوزینه درپوش چنین خرقه می گرد در این حلقه مانند دل روشن در پیشگه سینه در جوی روان ای جان خاشاک کجا پاید در جان و روان ای جان چون خانه کند کینه در دیده قدس این دم شاخی است تر و تازه در دیده حس این دم افسانه دیرینه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲۳ ای دل تو بگو هستم چون ماهی بر تابه کاستیزه همی گیرد او را مگر از لابه نی نی تو بنال ای دل زیرا که من مسکین بی صورت او هستم چون صورت گرمابه شد خانه چو زندانم شب خواب نمی دانم تا او نشود با من همخانه و همخوابه حسن تو و عشق من در شهر شده شهره برداشته هر مطرب آن بر دف و شبابه ای در هوست غرقه هم صوفی و هم خرقه هم بنده بیچاره هم خواجه نسابه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲۴ روزی تو مرا بینی میخانه درافتاده دستار گرو کرده بیزار ز سجاده من مست و حریفم مست زلف خوش او در دست احسنت زهی شاهد شاباش زهی باده لب نیز شده مستک گم کرده ره بوسه من مستک و لب مستک و آن بوسه قواده این دلبر پرفتنه با جمله دستان ها خوش خفته و جمله شب این عشرت آماده این صورت ها جمله از پرتو او باشد و آن روح قدس پاک است از صورت ها ساده شمس الحق تبریزی شرحی است مر این ها را آن خسرو روحانی شاهنشه شه زاده

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲۵ امروز من و باده و آن یار پری زاده احسنت زهی خرم شاباش زهی باده بازیم یکی عشقی در زیر گلیمی به بر حلقه هر جمعی بر رسته هر جاده این حلقه زرین را در گوش درآویزم یعنی که از این خدمت آزادم و آزاده عشق من و روی تو از عهد قدم بوده ست روی من از اول بد بر روی تو بنهاده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲۶ ای بر سر بازاری دستار چنان کرده رو با دگران کرده ما را نگران کرده ما را بگزیده لب کیم بر تو امشب و آن خلوت چون شکر یا لب شکران کرده با صدق ابوبکری چون جمله همه مکری کو زهره که بشمارم این کرده و آن کرده زهد از تو مباحی شد تسبیح صراحی شد جان را که فلاحی شد با رطل گران کرده جان شد چو کبوتر جان زوتر هله زوتر جان ای تن تنتن کرده تن را همه جان کرده از عشق شب زلفت آن ماه گدازیده وز پرتو رخسارت خورشید فغان کرده ای دفتر هر سری شمس الحق تبریزی ای طرفه بغدادی ما را همدان کرده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲۷ ای جنبش هر شاخی از لون دگر میوه هر کس ز دگر جامی مستک شده کالیوه در پرده دو صد خاتون رخساره دریدستند بر روی زنان هر یک از جفت دگر بیوه در کامه هر ماهی شستی است ز صیادی آن ناله کنان آوه وین ناله کنان ای وه جبریل همی رقصد در عشق جمال حق عفریت همی رقصد در عشق یکی دیوه ای مطرب مشتاقان شمس الحق تبریزی می نال در این پرده زنهار همین شیوه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲۸ چون عزم سفر کردی فی لطف امان الله پیروز تو واگردی فی لطف امان الله ای شادکن دل ها اندر همه منزل ها در حسن و وفا فردی فی لطف امان الله هم رایت احسان را هم آیت ایمان را تا عرش برآوردی فی لطف امان الله تو بیش کنی کم را از دل ببری غم را از رخ ببری زردی فی لطف امان الله از آتش رخسارت وز لعل شکربارت در دی نبود سردی فی لطف امان الله آگاه توی در ده احسنت زهی سرده هم دادی و هم خوردی فی لطف امان الله در عشق خداوندی شمس الحق تبریزی چون عشق جوان کردی فی لطف امان الله مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲۹ هر موی من از عشقت بیت و غزلی گشته هر عضو من از ذوقت خم عسلی گشته خورشید حمل رویت دریای عسل خویت هر ذره ز خورشیدت صاحب عملی گشته این دل ز هوای تو دل را به هوا داده وین جان ز لقای تو برج حملی گشته

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲۵ امروز من و باده و آن یار پری زاده احسنت زهی خرم شاباش زهی باده بازیم یکی عشقی در زیر گلیمی به بر حلقه هر جمعی بر رسته هر جاده این حلقه زرین را در گوش درآویزم یعنی که از این خدمت آزادم و آزاده عشق من و روی تو از عهد قدم بوده ست روی من از اول بد بر روی تو بنهاده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲۶ ای بر سر بازاری دستار چنان کرده رو با دگران کرده ما را نگران کرده ما را بگزیده لب کیم بر تو امشب و آن خلوت چون شکر یا لب شکران کرده با صدق ابوبکری چون جمله همه مکری کو زهره که بشمارم این کرده و آن کرده زهد از تو مباحی شد تسبیح صراحی شد جان را که فلاحی شد با رطل گران کرده جان شد چو کبوتر جان زوتر هله زوتر جان ای تن تنتن کرده تن را همه جان کرده از عشق شب زلفت آن ماه گدازیده وز پرتو رخسارت خورشید فغان کرده ای دفتر هر سری شمس الحق تبریزی ای طرفه بغدادی ما را همدان کرده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲۷ ای جنبش هر شاخی از لون دگر میوه هر کس ز دگر جامی مستک شده کالیوه در پرده دو صد خاتون رخساره دریدستند بر روی زنان هر یک از جفت دگر بیوه در کامه هر ماهی شستی است ز صیادی آن ناله کنان آوه وین ناله کنان ای وه جبریل همی رقصد در عشق جمال حق عفریت همی رقصد در عشق یکی دیوه ای مطرب مشتاقان شمس الحق تبریزی می نال در این پرده زنهار همین شیوه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲۸ چون عزم سفر کردی فی لطف امان الله پیروز تو واگردی فی لطف امان الله ای شادکن دل ها اندر همه منزل ها در حسن و وفا فردی فی لطف امان الله هم رایت احسان را هم آیت ایمان را تا عرش برآوردی فی لطف امان الله تو بیش کنی کم را از دل ببری غم را از رخ ببری زردی فی لطف امان الله از آتش رخسارت وز لعل شکربارت در دی نبود سردی فی لطف امان الله آگاه توی در ده احسنت زهی سرده هم دادی و هم خوردی فی لطف امان الله در عشق خداوندی شمس الحق تبریزی چون عشق جوان کردی فی لطف امان الله مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲۹ هر موی من از عشقت بیت و غزلی گشته هر عضو من از ذوقت خم عسلی گشته خورشید حمل رویت دریای عسل خویت هر ذره ز خورشیدت صاحب عملی گشته این دل ز هوای تو دل را به هوا داده وین جان ز لقای تو برج حملی گشته

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۰ آن عشق جگرخواره کز خون شود او فربه ای بارخدا بر ما نرمش کن و رحمش ده روزی که نریزد خون رنجیش بدید آمد جز از جگر عاشق آن رنج نگردد به تیر نظرت دیدم جان گفت زهی دولت پرم چو کمان پرم من از کشش آن زه من خاک دژم بودم در کتم عدم بودم آمد به سر گورم عشقت که هلا برجه از بانگ تو برجستم در عهد تو بنشستم ما را تو تعاهد کن سالار توی در ده بیخود بنشین پیشم بیخود کن و بی خویشم تا هیچ نیندیشم نی از که نی از مه بر نطع پیادستم من اسپ نمی خواهم من مات توام ای شه رخ بر رخ من برنه ای یوسف عیسی دم با زر غم و بی زر غم پیش آر تو جام جم والله که توی سرده زان می که از او سینه صافی است چو آیینه پیش آر و مده وعده بر شنبه و پنجشنبه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۱ ای دلبر بی صورت صورتگر ساده وی ساغر پرفتنه به عشاق بداده از گفتن اسرار دهان را تو ببسته و آن در که نمی گویم در سینه گشاده تا پرده برانداخت جمال تو نهانی دل در سر ساقی شد و سر در سر باده صبحی که همی راند خیال تو سواره جان های مقدس عدد ریگ پیاده و آن ها که به تسبیح بر افلاک بنامند تسبیح گسستند و گرو کرده سجاده جان طاقت رخسار تو بی پرده ندارد وز هر چه بگوییم جمال تو زیاده چون اشتر مست است مرا جان ز پی تو بر گردن اشتر تن من بسته قلاده شمس الحق تبریز دلم حامله توست کی بینم فرزند بر اقبال تو زاده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۲ ای آنک تو را ما ز همه کون گزیده بگذاشته ما را تو و در خود نگریده تو شرم نداری که تو را آینه ماییم تو آینه ناقص کژشکل خریده ای بی خبر از خویش که از عکس دل تو بر عارض جان ها گل و گلزار دمیده صد روح غلام تو و هر دم چو کنیزک آراسته خود را و به بازار دویده بر چرخ ز شادی جمال تو عروسی است ای همچو کمان جان تو در غصه خمیده صد خرمن نعمت جهت پیشکش تو وز بهر یکی دانه در این دام پریده ای آنک شنیدی سخن عشق ببین عشق کو حالت بشنیده و کو حالت دیده در عشق همان کس که تو را دوش بیاراست امشب تو به خلوتگه عشق آی جریده چون صبر بود از شه شمس الحق تبریز ای آب حیات ابد از شاه چشیده

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۰ آن عشق جگرخواره کز خون شود او فربه ای بارخدا بر ما نرمش کن و رحمش ده روزی که نریزد خون رنجیش بدید آمد جز از جگر عاشق آن رنج نگردد به تیر نظرت دیدم جان گفت زهی دولت پرم چو کمان پرم من از کشش آن زه من خاک دژم بودم در کتم عدم بودم آمد به سر گورم عشقت که هلا برجه از بانگ تو برجستم در عهد تو بنشستم ما را تو تعاهد کن سالار توی در ده بیخود بنشین پیشم بیخود کن و بی خویشم تا هیچ نیندیشم نی از که نی از مه بر نطع پیادستم من اسپ نمی خواهم من مات توام ای شه رخ بر رخ من برنه ای یوسف عیسی دم با زر غم و بی زر غم پیش آر تو جام جم والله که توی سرده زان می که از او سینه صافی است چو آیینه پیش آر و مده وعده بر شنبه و پنجشنبه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۱ ای دلبر بی صورت صورتگر ساده وی ساغر پرفتنه به عشاق بداده از گفتن اسرار دهان را تو ببسته و آن در که نمی گویم در سینه گشاده تا پرده برانداخت جمال تو نهانی دل در سر ساقی شد و سر در سر باده صبحی که همی راند خیال تو سواره جان های مقدس عدد ریگ پیاده و آن ها که به تسبیح بر افلاک بنامند تسبیح گسستند و گرو کرده سجاده جان طاقت رخسار تو بی پرده ندارد وز هر چه بگوییم جمال تو زیاده چون اشتر مست است مرا جان ز پی تو بر گردن اشتر تن من بسته قلاده شمس الحق تبریز دلم حامله توست کی بینم فرزند بر اقبال تو زاده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۲ ای آنک تو را ما ز همه کون گزیده بگذاشته ما را تو و در خود نگریده تو شرم نداری که تو را آینه ماییم تو آینه ناقص کژشکل خریده ای بی خبر از خویش که از عکس دل تو بر عارض جان ها گل و گلزار دمیده صد روح غلام تو و هر دم چو کنیزک آراسته خود را و به بازار دویده بر چرخ ز شادی جمال تو عروسی است ای همچو کمان جان تو در غصه خمیده صد خرمن نعمت جهت پیشکش تو وز بهر یکی دانه در این دام پریده ای آنک شنیدی سخن عشق ببین عشق کو حالت بشنیده و کو حالت دیده در عشق همان کس که تو را دوش بیاراست امشب تو به خلوتگه عشق آی جریده چون صبر بود از شه شمس الحق تبریز ای آب حیات ابد از شاه چشیده

%0
10 Bölüm