Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۰ ای دل بی قرار من راست بگو چه گوهری آتشیی تو آبیی آدمیی تو یا پری از چه طرف رسیده ای وز چه غذا چریده ای سوی فنا چه دیده ای سوی فنا چه می پری بیخ مرا چه می کنی قصد فنا چه می کنی راه خرد چه می زنی پرده خود چه می دری هر حیوان و جانور از عدمند بر حذر جز تو که رخت خویش را سوی عدم همی بری گرم و شتاب می روی مست و خراب می روی گوش به پند کی نهی عشوه خلق کی خوری از سر کوه این جهان سیل توی روان روان جانب بحر لامکان از دم من روانتری باغ و بهار خیره سر کز چه نسیم می وزی سوسن و سرو مست تو تا چه گلی چه عبهری بانک دفی که صنج او نیست حریف چنبرش درنرود به گوش ما چون هذیان کافری موسی عشق تو مرا گفت که لامساس شو چون نگریزم از همه چون نرمم ز سامری از همه من گریختم گرچه میان مردمم چون به میان خاک کان نقده زر جعفری گر دو هزار بار زر نعره زند که من زرم تا نرود ز کان برون نیست کسیش مشتری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۱ با همگان فضولکی چون که به ما ملولکی رو که بدین عاشقی سخت عظیم گولکی ای تو فضول در هوا ای تو ملول در خدا چون تو از آن قان نه ای رو که یکی مغولکی مستک خویش گشته ای گه ترشک گهی خوشک نازک و کبرکت که چه در هنرک نغولکی گر تو کتاب خانه ای طالب باغ جان نه ای گرچه اصیلکی ولی خواجه تو بی اصولکی رو تو به کیمیای جان مس وجود خرج کن تا نشوی از او چو زر در غم نیم پولکی گفتم با ضمیر خود چند خیال جسمیان یا تو ز هر فسرده ای سوی دلم رسولکی نور خدایگان جان در تبریز شمس دین کرد طریق سالکان ایمن اگر تو غولکی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۲ ای که لب تو چون شکر هان که قرابه نشکنی وی که دل تو چون حجر هان که قرابه نشکنی عشق درون سینه شد دل همه آبگینه شد نرم درآ تو ای پسر هان که قرابه نشکنی هر که اسیر سر بود دانک برون در بود خاصه که او بود دوسر هان که قرابه نشکنی آن صنم لطیف تو گرچه که شد حریف تو دست به زلف او مبر هان که قرابه نشکنی تا نکنی شناس او از دل خود قیاس او او دگر است و تو دگر هان که قرابه نشکنی چونک شوی تو مست او باده خوری ز دست او آن نفسی است باخطر هان که قرابه نشکنی مست درون سینه ها بر سر آبگینه ها نیک سبک تو برگذر هان که قرابه نشکنی حق چو نمود در بشر جمع شدند خیر و شر خیره مشو در این خبر هان که قرابه نشکنی با تبریز شمس دین گرچه شدی تو همنشین تا تو نلافی از هنر هان که قرابه نشکنی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۰ ای دل بی قرار من راست بگو چه گوهری آتشیی تو آبیی آدمیی تو یا پری از چه طرف رسیده ای وز چه غذا چریده ای سوی فنا چه دیده ای سوی فنا چه می پری بیخ مرا چه می کنی قصد فنا چه می کنی راه خرد چه می زنی پرده خود چه می دری هر حیوان و جانور از عدمند بر حذر جز تو که رخت خویش را سوی عدم همی بری گرم و شتاب می روی مست و خراب می روی گوش به پند کی نهی عشوه خلق کی خوری از سر کوه این جهان سیل توی روان روان جانب بحر لامکان از دم من روانتری باغ و بهار خیره سر کز چه نسیم می وزی سوسن و سرو مست تو تا چه گلی چه عبهری بانک دفی که صنج او نیست حریف چنبرش درنرود به گوش ما چون هذیان کافری موسی عشق تو مرا گفت که لامساس شو چون نگریزم از همه چون نرمم ز سامری از همه من گریختم گرچه میان مردمم چون به میان خاک کان نقده زر جعفری گر دو هزار بار زر نعره زند که من زرم تا نرود ز کان برون نیست کسیش مشتری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۱ با همگان فضولکی چون که به ما ملولکی رو که بدین عاشقی سخت عظیم گولکی ای تو فضول در هوا ای تو ملول در خدا چون تو از آن قان نه ای رو که یکی مغولکی مستک خویش گشته ای گه ترشک گهی خوشک نازک و کبرکت که چه در هنرک نغولکی گر تو کتاب خانه ای طالب باغ جان نه ای گرچه اصیلکی ولی خواجه تو بی اصولکی رو تو به کیمیای جان مس وجود خرج کن تا نشوی از او چو زر در غم نیم پولکی گفتم با ضمیر خود چند خیال جسمیان یا تو ز هر فسرده ای سوی دلم رسولکی نور خدایگان جان در تبریز شمس دین کرد طریق سالکان ایمن اگر تو غولکی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۲ ای که لب تو چون شکر هان که قرابه نشکنی وی که دل تو چون حجر هان که قرابه نشکنی عشق درون سینه شد دل همه آبگینه شد نرم درآ تو ای پسر هان که قرابه نشکنی هر که اسیر سر بود دانک برون در بود خاصه که او بود دوسر هان که قرابه نشکنی آن صنم لطیف تو گرچه که شد حریف تو دست به زلف او مبر هان که قرابه نشکنی تا نکنی شناس او از دل خود قیاس او او دگر است و تو دگر هان که قرابه نشکنی چونک شوی تو مست او باده خوری ز دست او آن نفسی است باخطر هان که قرابه نشکنی مست درون سینه ها بر سر آبگینه ها نیک سبک تو برگذر هان که قرابه نشکنی حق چو نمود در بشر جمع شدند خیر و شر خیره مشو در این خبر هان که قرابه نشکنی با تبریز شمس دین گرچه شدی تو همنشین تا تو نلافی از هنر هان که قرابه نشکنی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۳ تلخ کنی دهان من قند به دیگران دهی نم ندهی به کشت من آب به این و آن دهی جان منی و یار من دولت پایدار من باغ من و بهار من باغ مرا خزان دهی یا جهت ستیز من یا جهت گریز من وقت نبات ریز من وعده و امتحان دهی عود که جود می کند بهر تو دود می کند شیر سجود می کند چون به سگ استخوان دهی برگذرم ز نه فلک گر گذری به کوی من پای نهم بر آسمان گر به سرم امان دهی عقل و خرد فقیر تو پرورشش ز شیر تو چون نشود ز تیر تو آنک بدو کمان دهی در دو جهان بننگرد آنک بدو تو بنگری خسرو خسروان شود گر به گدا تو نان دهی جمله تن شکر شود هر که بدو شکر دهی لقمه کند دو کون را آنک تواش دهان دهی گشتم جمله شهرها نیست شکر مگر تو را با تو مکیس چون کنم گر تو شکر گران دهی گه بکشی گران دهی گه همه رایگان دهی یک نفسی چنین دهی یک نفسی چنان دهی مفخر مهر و مشتری در تبریز شمس دین زنده شود دل قمر گر به قمر قران دهی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۴ خواجه اگر تو همچو ما بیخود و شوخ و مستیی طوق قمر شکستیی فوق فلک نشستیی کی دم کس شنیدیی یا غم کس کشیدیی یا زر و سیم چیدیی گر تو فناپرستیی برجهیی به نیم شب با شه غیب خوش لقب ساغر باده طرب بر سر غم شکستیی ای تو مدد حیات را از جهت زکات را طره دلربات را بر دل من ببستیی عاشق مست از کجا شرم و شکست از کجا شنگ و وقیح بودیی گر گرو الستیی ور ز شراب دنگیی کی پی نام و ننگیی ور تو چو من نهنگیی کی به درون شستیی بازرسید مست ما داد قدح به دست ما گر دهدی به دست تو شاد و فراخ دستیی گر قدحش بدیدیی چون قدحش پریدیی وز کف جام بخش او از کف خود برستیی وز رخ یوسفانه اش عقل شدی ز خانه اش بخت شدی مساعدش ساعد خود نخستیی ور تو به گاه خاستی پس تو چه سست پاستی ور تو چو تیر راستی از پر کژ بجستیی خامش کن اگر تو را از خمشان خبر بدی وقت کلام لاییی وقت سکوت هستیی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۵ یاور من توی بکن بهر خدای یاریی نیست تو را ضعیف تر از دل من شکاریی نای برای من کند در شب و روز ناله ای چنگ برای من کند با غم و سوز زاریی کی بفشاردی مرا دست غمی و غصه ای گر تو مرا به عاطفت در بر خود فشاریی دیده همچو ابر من اشک روان نباردی گر تو ز ابر مرحمت بر سر من بباریی دست دراز کردمی گوش فلک گرفتمی گر سر زلف خویش را تو به کفم سپاریی از سر ماه من کله بستدمی ربودمی گر تو شبی به لطف خود خوش سر من بخاریی حق حقوق سابقت حق نیاز عاشقت حق زروع جان من کش تو کنی بهاریی حق نسیم بوی تو کان رسدم ز کوی تو حق شعاع روی تو کو کندم نهاریی تا که نثار کرده ای از گل وصل بر سرم بر کف پای کوششم خار نکرد خاریی دارد از تو جزو و کل خرمیی و شادیی وز رخ تو درخت گل خجلت و شرمساریی ای لب من خموش کن سوی اصول گوش کن تا کند او به نطق خود نادره غمگساریی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۳ تلخ کنی دهان من قند به دیگران دهی نم ندهی به کشت من آب به این و آن دهی جان منی و یار من دولت پایدار من باغ من و بهار من باغ مرا خزان دهی یا جهت ستیز من یا جهت گریز من وقت نبات ریز من وعده و امتحان دهی عود که جود می کند بهر تو دود می کند شیر سجود می کند چون به سگ استخوان دهی برگذرم ز نه فلک گر گذری به کوی من پای نهم بر آسمان گر به سرم امان دهی عقل و خرد فقیر تو پرورشش ز شیر تو چون نشود ز تیر تو آنک بدو کمان دهی در دو جهان بننگرد آنک بدو تو بنگری خسرو خسروان شود گر به گدا تو نان دهی جمله تن شکر شود هر که بدو شکر دهی لقمه کند دو کون را آنک تواش دهان دهی گشتم جمله شهرها نیست شکر مگر تو را با تو مکیس چون کنم گر تو شکر گران دهی گه بکشی گران دهی گه همه رایگان دهی یک نفسی چنین دهی یک نفسی چنان دهی مفخر مهر و مشتری در تبریز شمس دین زنده شود دل قمر گر به قمر قران دهی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۴ خواجه اگر تو همچو ما بیخود و شوخ و مستیی طوق قمر شکستیی فوق فلک نشستیی کی دم کس شنیدیی یا غم کس کشیدیی یا زر و سیم چیدیی گر تو فناپرستیی برجهیی به نیم شب با شه غیب خوش لقب ساغر باده طرب بر سر غم شکستیی ای تو مدد حیات را از جهت زکات را طره دلربات را بر دل من ببستیی عاشق مست از کجا شرم و شکست از کجا شنگ و وقیح بودیی گر گرو الستیی ور ز شراب دنگیی کی پی نام و ننگیی ور تو چو من نهنگیی کی به درون شستیی بازرسید مست ما داد قدح به دست ما گر دهدی به دست تو شاد و فراخ دستیی گر قدحش بدیدیی چون قدحش پریدیی وز کف جام بخش او از کف خود برستیی وز رخ یوسفانه اش عقل شدی ز خانه اش بخت شدی مساعدش ساعد خود نخستیی ور تو به گاه خاستی پس تو چه سست پاستی ور تو چو تیر راستی از پر کژ بجستیی خامش کن اگر تو را از خمشان خبر بدی وقت کلام لاییی وقت سکوت هستیی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۵ یاور من توی بکن بهر خدای یاریی نیست تو را ضعیف تر از دل من شکاریی نای برای من کند در شب و روز ناله ای چنگ برای من کند با غم و سوز زاریی کی بفشاردی مرا دست غمی و غصه ای گر تو مرا به عاطفت در بر خود فشاریی دیده همچو ابر من اشک روان نباردی گر تو ز ابر مرحمت بر سر من بباریی دست دراز کردمی گوش فلک گرفتمی گر سر زلف خویش را تو به کفم سپاریی از سر ماه من کله بستدمی ربودمی گر تو شبی به لطف خود خوش سر من بخاریی حق حقوق سابقت حق نیاز عاشقت حق زروع جان من کش تو کنی بهاریی حق نسیم بوی تو کان رسدم ز کوی تو حق شعاع روی تو کو کندم نهاریی تا که نثار کرده ای از گل وصل بر سرم بر کف پای کوششم خار نکرد خاریی دارد از تو جزو و کل خرمیی و شادیی وز رخ تو درخت گل خجلت و شرمساریی ای لب من خموش کن سوی اصول گوش کن تا کند او به نطق خود نادره غمگساریی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۶ ای زده مطرب غمت در دل ما ترانه ای در سر و در دماغ جان جسته ز تو فسانه ای چونک خیال خوش دمت از سوی غیب دردمد ز آتش عشق برجهد تا به فلک زبانه ای زهره عشق چون بزد پنجه خود در آب و گل قامت ما چو چنگ شد سینه ما چغانه ای آهوی لنگ چون جهد از کف شیر شرزه ای چون برهد ز باز جان قالب چون سمانه ای ای گل و ای بهار جان وی می و ای خمار جان شاه و یگانه او بود کز تو خورد یگانه ای باغ و بهار و بخت بین عالم پردرخت بین وین همگی درخت ها رسته شده ز دانه ای از دهش و عطای تو فقر فقیر فخر شد تا که نماند مرگ را بر فقرا دهانه ای لطف و عطا و رحمتت طبل وصال می زند گر نکند وصال تو بار دگر بهانه ای روزه مریم مرا خوان مسیحیت نوا تر کنم از فرات تو امشب خشک نانه ای گشته کمان سرمدی سرده تیرهای ما گشته خدنگ احمدی فخر بنی کنانه ای پیش کشیی آن کمان هر کس می کند زهی بهر قدوم تیر تو رقعه دل نشانه ای جذبه حق یک رسن تافت ز آه تو و من یوسف جان ز چاه تن رفت به آشیانه ای خامش کن اگر سرت خارش نطق می دهد هست برای جعد تو صبر گزیده شانه ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۷ هست به خطه عدم شور و غبار و غارتی آتش عشق درزده تا نبود عمارتی ز آنک عمارت ار بود سایه کند وجود را سایه ز آفتاب او کی نگرد شرارتی روح که سایگی بود سرد و ملول و بی طرب منتظرک نشسته او تا که رسد بشارتی جان که در آفتاب شد هر گنهی که او کند برق زد از گناه او هر طرفی کفارتی شعله آفتاب را بر که و بر زمین است رنگ نیست بدید در هوا از لطف و طهارتی جان به مثال ذره ها رقص کنان در آفتاب نورپذیریش نگر لعل وش و مهارتی جان چو سنگ می دهد جان چو لعل می خرد رقص کنان ترانه زن گشته که خوش تجارتی قرص فلک درآید و روی به گوش جان ها سر ازل بگویدش بی سخن و عبارتی آنک به هر دمی نهان شعله زند به روح بر آن دل و زهره کو کز آن دم بزند اشارتی محرم حق شمس دین ای تبریز را تو شه کشته عشق خویش را شاه ازل زیارتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۸ ای که غریب آتشی در دل و جان ما زدی آتش دل مقیم شد تو به سفر چرا شدی آتش تو مقیم شد با دل من ندیم شد آتش خویش را بگو کآب حیات آمدی چاشنی خیال تو می بدرد دل مرا ای غم او چو شکری ای دل من چو کاغذی شمع بدان صبور شد تا همگیش نور شد نور به است از همه خاصه که نور سرمدی نور دمی که عاق شد طالب روح طاق شد ماه مرا محاق شد بی مه فضل ایزدی بازرسید آیتی از طرف عنایتی وحدت بی نهایتی گشت امام و مقتدی بست پلنگ قهر را بازگشاد مهر را قبه ببست شهر را شهر برست از بدی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۶ ای زده مطرب غمت در دل ما ترانه ای در سر و در دماغ جان جسته ز تو فسانه ای چونک خیال خوش دمت از سوی غیب دردمد ز آتش عشق برجهد تا به فلک زبانه ای زهره عشق چون بزد پنجه خود در آب و گل قامت ما چو چنگ شد سینه ما چغانه ای آهوی لنگ چون جهد از کف شیر شرزه ای چون برهد ز باز جان قالب چون سمانه ای ای گل و ای بهار جان وی می و ای خمار جان شاه و یگانه او بود کز تو خورد یگانه ای باغ و بهار و بخت بین عالم پردرخت بین وین همگی درخت ها رسته شده ز دانه ای از دهش و عطای تو فقر فقیر فخر شد تا که نماند مرگ را بر فقرا دهانه ای لطف و عطا و رحمتت طبل وصال می زند گر نکند وصال تو بار دگر بهانه ای روزه مریم مرا خوان مسیحیت نوا تر کنم از فرات تو امشب خشک نانه ای گشته کمان سرمدی سرده تیرهای ما گشته خدنگ احمدی فخر بنی کنانه ای پیش کشیی آن کمان هر کس می کند زهی بهر قدوم تیر تو رقعه دل نشانه ای جذبه حق یک رسن تافت ز آه تو و من یوسف جان ز چاه تن رفت به آشیانه ای خامش کن اگر سرت خارش نطق می دهد هست برای جعد تو صبر گزیده شانه ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۷ هست به خطه عدم شور و غبار و غارتی آتش عشق درزده تا نبود عمارتی ز آنک عمارت ار بود سایه کند وجود را سایه ز آفتاب او کی نگرد شرارتی روح که سایگی بود سرد و ملول و بی طرب منتظرک نشسته او تا که رسد بشارتی جان که در آفتاب شد هر گنهی که او کند برق زد از گناه او هر طرفی کفارتی شعله آفتاب را بر که و بر زمین است رنگ نیست بدید در هوا از لطف و طهارتی جان به مثال ذره ها رقص کنان در آفتاب نورپذیریش نگر لعل وش و مهارتی جان چو سنگ می دهد جان چو لعل می خرد رقص کنان ترانه زن گشته که خوش تجارتی قرص فلک درآید و روی به گوش جان ها سر ازل بگویدش بی سخن و عبارتی آنک به هر دمی نهان شعله زند به روح بر آن دل و زهره کو کز آن دم بزند اشارتی محرم حق شمس دین ای تبریز را تو شه کشته عشق خویش را شاه ازل زیارتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۸ ای که غریب آتشی در دل و جان ما زدی آتش دل مقیم شد تو به سفر چرا شدی آتش تو مقیم شد با دل من ندیم شد آتش خویش را بگو کآب حیات آمدی چاشنی خیال تو می بدرد دل مرا ای غم او چو شکری ای دل من چو کاغذی شمع بدان صبور شد تا همگیش نور شد نور به است از همه خاصه که نور سرمدی نور دمی که عاق شد طالب روح طاق شد ماه مرا محاق شد بی مه فضل ایزدی بازرسید آیتی از طرف عنایتی وحدت بی نهایتی گشت امام و مقتدی بست پلنگ قهر را بازگشاد مهر را قبه ببست شهر را شهر برست از بدی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۹ گر ز تو بوسه ای خرد صد مه و مهر و مشتری تا نفروشی ای صنم کز مه و مهر خوشتری ور دو هزار جان و دل بر در تو وطن کند در مگشای ای صنم کز دل و جان تو برتری آینه کیست تا تو را در دل خویش جا دهد ای صنما به جان تو کاینه در بننگری دست مده تو چرخ را تا که به پیش اسب او غاشیه تو را کشد بر سر خود به چاکری دولت سنگ پاره ای گرچه بیافت چاره ای در تن خویش بنگرد بیند وصف گوهری ای دل باز شکل من جانب دست عشق او با پر عشق او بپر چند به پر خود پری در پی شاه شمس دین تا تبریز می دوان لشکر عشق با وی است رو که تو هم ز لشکری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۰ ساقی جان فزای من بهر خدا ز کوثری در سر مست من فکن جام شراب احمری بحر کرم توی مرا از کف خود بده نوا باغ ارم توی مها بر بر من بزن بری ای به زمین ز آسمان آمده چون فرشته ای وی ز خطاب اشربوا مغز مرا پیمبری بزم درآ و می بده رسم بهار نو بنه ای رخ تو چو گلشنی وی قد تو صنوبری گرچه به بتکده دلم هر نفسی است صورتی نیست و نباشد و نبد چون رخ تو مصوری می چو دود بر این سرم بسکلد از تو لنگرم چهره زرد چون زرم سرخ شود چو آذری بحر کرم چه کم شود گر بخورند جرعه ای فضل خدا چه کم شود گر برسد به کافری این دل بی قرار را از قدحی قرار ده وین صدف وجود را بخش صفای گوهری یا برهان ز فکرتم یا برسان به فطرتم یا بتراش نردبان باز کن از فلک دری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۱ جمع مکن تو برف را بر خود تا که نفسری برف تو بفسراندت گر تو تنور آذری آنک نجوشد او به خود جوش تو را تبه کند و آنک ندارد آذری ناید از او برادری فربهیش به دست جو غره مشو به پشم او آن سر و سبلتش مبین جان وی است لاغری گر خوشی است این نوا برجه و گرم پیش آ سر تو چنین چنین مکن مشنو سست و سرسری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۲ هر بشری که صاف شد در دو جهان ورا دلی دید غرض که فقر بد بانگ الست را بلی عالم خاک همچو تل فقر چو گنج زیر او شادی کودکان بود بازی و لاغ بر تلی چشم هر آنک بسته شد تابش حرص خسته شد و آنک ز گنج رسته شد گشت گران و کاهلی گنج جمال همچو مه جانش بدیده گفته خه بر ره او هزار شه آه شگرف حاصلی وصف لبش بگفتمی چهره جان شکفتمی راه بیان برفتمی لیک کجاست واصلی جان بجهان و هم بجه سر بمکش سرک بنه گرچه درون هر دو ده نیست درون قابلی ای تبریز مشتهر بند به شمس دین کمر ز آنک مبارک است سر بر کف پای کاملی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۹ گر ز تو بوسه ای خرد صد مه و مهر و مشتری تا نفروشی ای صنم کز مه و مهر خوشتری ور دو هزار جان و دل بر در تو وطن کند در مگشای ای صنم کز دل و جان تو برتری آینه کیست تا تو را در دل خویش جا دهد ای صنما به جان تو کاینه در بننگری دست مده تو چرخ را تا که به پیش اسب او غاشیه تو را کشد بر سر خود به چاکری دولت سنگ پاره ای گرچه بیافت چاره ای در تن خویش بنگرد بیند وصف گوهری ای دل باز شکل من جانب دست عشق او با پر عشق او بپر چند به پر خود پری در پی شاه شمس دین تا تبریز می دوان لشکر عشق با وی است رو که تو هم ز لشکری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۰ ساقی جان فزای من بهر خدا ز کوثری در سر مست من فکن جام شراب احمری بحر کرم توی مرا از کف خود بده نوا باغ ارم توی مها بر بر من بزن بری ای به زمین ز آسمان آمده چون فرشته ای وی ز خطاب اشربوا مغز مرا پیمبری بزم درآ و می بده رسم بهار نو بنه ای رخ تو چو گلشنی وی قد تو صنوبری گرچه به بتکده دلم هر نفسی است صورتی نیست و نباشد و نبد چون رخ تو مصوری می چو دود بر این سرم بسکلد از تو لنگرم چهره زرد چون زرم سرخ شود چو آذری بحر کرم چه کم شود گر بخورند جرعه ای فضل خدا چه کم شود گر برسد به کافری این دل بی قرار را از قدحی قرار ده وین صدف وجود را بخش صفای گوهری یا برهان ز فکرتم یا برسان به فطرتم یا بتراش نردبان باز کن از فلک دری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۱ جمع مکن تو برف را بر خود تا که نفسری برف تو بفسراندت گر تو تنور آذری آنک نجوشد او به خود جوش تو را تبه کند و آنک ندارد آذری ناید از او برادری فربهیش به دست جو غره مشو به پشم او آن سر و سبلتش مبین جان وی است لاغری گر خوشی است این نوا برجه و گرم پیش آ سر تو چنین چنین مکن مشنو سست و سرسری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۲ هر بشری که صاف شد در دو جهان ورا دلی دید غرض که فقر بد بانگ الست را بلی عالم خاک همچو تل فقر چو گنج زیر او شادی کودکان بود بازی و لاغ بر تلی چشم هر آنک بسته شد تابش حرص خسته شد و آنک ز گنج رسته شد گشت گران و کاهلی گنج جمال همچو مه جانش بدیده گفته خه بر ره او هزار شه آه شگرف حاصلی وصف لبش بگفتمی چهره جان شکفتمی راه بیان برفتمی لیک کجاست واصلی جان بجهان و هم بجه سر بمکش سرک بنه گرچه درون هر دو ده نیست درون قابلی ای تبریز مشتهر بند به شمس دین کمر ز آنک مبارک است سر بر کف پای کاملی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۳ رو بنمودی به تو گر همگی نه جانمی دیده شدی نشان من گر نه که بی نشانمی سیمبرا نه من زرم لعل لبا نه گوهرم جوهر زر نمودمی گر نه درون کانمی لطف توام نمی هلد ور نه همه زمانه را از هوس تو ای شکر همچو مگس برانمی گلبن جان به عشق تو گفت اگر نترسمی سوسن وار گشتمی سر همه سر زبانمی گوید خلق عاقلی یک نفسی به خود بیا گفتم اگر چنینمی یک نفسی چنانمی سیم قبای ماه اگر لایق کوی تو بدی من کمرش گرفتمی سوی تواش کشانمی موج هوای عشق تو گر هلدی دمی مرا آتش ها بکشتمی چاره عاشقانمی گر نه ز تیر غیرت او چشم زمانه دوختی فاش و عیان به دست او بر مثل کمانمی از تبریز و شمس دین رمز و کنایت است این آه چه شدی که پیش او من شده ترجمانمی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۴ زرگر آفتاب را بسته گاز می کنی کرته شام را ز مه نقش و طراز می کنی روز و شب و نتایج این حبشی و روم را بر مثل اصولشان گرد و دراز می کنی گاه مجاز بنده را حق و حقیقتی دهی و آنک حقیقتی بود هزل و مجاز می کنی این چه کرامت است ای نقش خیال روی او با درهای بسته در خانه جواز می کنی خاطر همچو باد را نقش جحود می دهی خاطر بی نیاز را پر ز نیاز می کنی در شب ابرگین غم مشعله ها درآوری در دل تنگ پرگره پنجره باز می کنی ما به دمشق عشق تو مست و مقیم بهر تو تو ز دلال و عز خود عزم عزاز می کنی گاه ز نیم زلتی برهمشان همی زنی گاه خود از کبیرها چشم فراز می کنی گاه گدای راه را همت شاه می دهی گاه قباد و شاه را بنده آز می کنی می شکنی به زیر پا نای طرب نوای را چنگ شکسته بسته را لایق ساز می کنی بربط عشرت مرا گاه سه تا همی کنی پرده بوسلیک را گاه حجاز می کنی جان ز وجود جود تو آمد و مغز نغز شد باز ز پوست هاش چون همچو پیاز می کنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۵ آنک بخورد دم به دم سنگ جفای صدمنی غم نخورد از آنک تو روی بر او ترش کنی می چو در او عمل کند رقص کند بغل زند ز آنک نهاد در بغل خاص عقیق معدنی مرد قمارخانه ام عالم بی کرانه ام چشم بیار در رخم بنگر پیش روشنی ننگرد او به رنگ تو غم نخورد ز جنگ تو خواجه مگر ندیده ای ملک و مقام ایمنی هیچ عسل ترش شود سرکه اگر ترش رود از پی آب کی هلد روغن طبع روغنی من که در آن نظاره ام مست و سماع باره ام لیک سماع هر کسی پاک نباشد از منی هست سماع ما نظر هست سماع او بطر لیک نداند ای پسر ترک زبان ارمنی در تک گور مؤمنان رقص کنان و کف زنان مست به بزم لامکان خورده شراب مؤمنی پیش تو است این دم او می نبری ز یار بو می نگری تو سو به سو پله چشم می زنی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۳ رو بنمودی به تو گر همگی نه جانمی دیده شدی نشان من گر نه که بی نشانمی سیمبرا نه من زرم لعل لبا نه گوهرم جوهر زر نمودمی گر نه درون کانمی لطف توام نمی هلد ور نه همه زمانه را از هوس تو ای شکر همچو مگس برانمی گلبن جان به عشق تو گفت اگر نترسمی سوسن وار گشتمی سر همه سر زبانمی گوید خلق عاقلی یک نفسی به خود بیا گفتم اگر چنینمی یک نفسی چنانمی سیم قبای ماه اگر لایق کوی تو بدی من کمرش گرفتمی سوی تواش کشانمی موج هوای عشق تو گر هلدی دمی مرا آتش ها بکشتمی چاره عاشقانمی گر نه ز تیر غیرت او چشم زمانه دوختی فاش و عیان به دست او بر مثل کمانمی از تبریز و شمس دین رمز و کنایت است این آه چه شدی که پیش او من شده ترجمانمی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۴ زرگر آفتاب را بسته گاز می کنی کرته شام را ز مه نقش و طراز می کنی روز و شب و نتایج این حبشی و روم را بر مثل اصولشان گرد و دراز می کنی گاه مجاز بنده را حق و حقیقتی دهی و آنک حقیقتی بود هزل و مجاز می کنی این چه کرامت است ای نقش خیال روی او با درهای بسته در خانه جواز می کنی خاطر همچو باد را نقش جحود می دهی خاطر بی نیاز را پر ز نیاز می کنی در شب ابرگین غم مشعله ها درآوری در دل تنگ پرگره پنجره باز می کنی ما به دمشق عشق تو مست و مقیم بهر تو تو ز دلال و عز خود عزم عزاز می کنی گاه ز نیم زلتی برهمشان همی زنی گاه خود از کبیرها چشم فراز می کنی گاه گدای راه را همت شاه می دهی گاه قباد و شاه را بنده آز می کنی می شکنی به زیر پا نای طرب نوای را چنگ شکسته بسته را لایق ساز می کنی بربط عشرت مرا گاه سه تا همی کنی پرده بوسلیک را گاه حجاز می کنی جان ز وجود جود تو آمد و مغز نغز شد باز ز پوست هاش چون همچو پیاز می کنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۵ آنک بخورد دم به دم سنگ جفای صدمنی غم نخورد از آنک تو روی بر او ترش کنی می چو در او عمل کند رقص کند بغل زند ز آنک نهاد در بغل خاص عقیق معدنی مرد قمارخانه ام عالم بی کرانه ام چشم بیار در رخم بنگر پیش روشنی ننگرد او به رنگ تو غم نخورد ز جنگ تو خواجه مگر ندیده ای ملک و مقام ایمنی هیچ عسل ترش شود سرکه اگر ترش رود از پی آب کی هلد روغن طبع روغنی من که در آن نظاره ام مست و سماع باره ام لیک سماع هر کسی پاک نباشد از منی هست سماع ما نظر هست سماع او بطر لیک نداند ای پسر ترک زبان ارمنی در تک گور مؤمنان رقص کنان و کف زنان مست به بزم لامکان خورده شراب مؤمنی پیش تو است این دم او می نبری ز یار بو می نگری تو سو به سو پله چشم می زنی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۶ خواجه ترش مرا بگو سرکه به چند می دهی هست شکرلبی اگر سرکه به قند می دهی گر تو نمی خری مخر می به هوس همی خرم عاشق و بیخودم مرا هرزه چه پند می دهی پیشتر آ تو ای پری از ترشی توی بری تاج و کمر عطا کنی بخت بلند می دهی جان به هزار ولوله بهر تو گشت حامله کآتش عشق خویش را تو به سپند می دهی چون فرهاد می کشی جان مرا به که کنی ور نه به دست جان من از چه کلند می دهی هر چه که می دهی بده بی خبر آن کسی که او بر تو گمان برد که تو بهر گزند می دهی برگ گلی همی بری باغ به پیش می کشی لاشه خری همی بری بیست سمند می دهی شاکر خدمتی ولی گاه ز لاابالیی نی به گنه همی زنی نی به پسند می دهی چون سر زید بشکند چاره عمرو می کنی چون به دمشق قحط شد آب به جند می دهی چند بگفتمت مگو لیک تو را گناه چیست ای تو چو آسیا به تو آنچ دهند می دهی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۷ صبح چو آفتاب زد رایت روشناییی لعل و عقیق می کند در دل کان گداییی گر ز فلک نهان بود در ظلمات کان بود گوهر سنگ را بود با فلک آشناییی نور ز شرق می زند کوه شکاف می کند در دل سنگ می نهد شعشعه عطاییی در پی هر منوری هست یقین منوری در پی هر زمینیی مرتقب سماییی صورت بت نمی شود بی دل و دست آزری آزر بتگری کجا باشد بی خداییی گفت پیمبر به حق کآدمی است کان زر فرق میان کان و کان هست به زرنماییی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۸ مرا سودای آن دلبر ز دانایی و قرایی برون آورد تا گشتم چنین شیدا و سودایی سر سجاده و مسند گرفتم من به جهد و جد شعار زهد پوشیدم پی خیرات افزایی درآمد عشق در مسجد بگفت ای خواجه مرشد بدران بند هستی را چه دربند مصلایی به پیش زخم تیغ من ملرزان دل بنه گردن اگر خواهی سفر کردن ز دانایی به بینایی بده تو داد اوباشی اگر رندی و قلاشی پس پرده چه می باشی اگر خوبی و زیبایی فراری نیست خوبان را ز عرضه کردن سیما بتان را صبر کی باشد ز غنج و چهره آرایی گهی از روی خود داده خرد را عشق و بی صبری گهی از چشم خود کرده سقیمان را مسیحایی گهی از زلف خود داده به مؤمن نقش حبل الله ز پیچ جعد خود داده به ترسایان چلیپایی تو حسن خود اگر دیدی که افزونتر ز خورشیدی چه پژمردی چه پوسیدی در این زندان غبرایی چرا تازه نمی باشی ز الطاف ربیع دل چرا چون گل نمی خندی چرا عنبر نمی سایی چرا در خم این دنیا چو باده بر نمی جوشی که تا جوشت برون آرد از این سرپوش مینایی ز برق چهره خوبت چه محروم است یعقوبت الا ای یوسف خوبان به قعر چه چه می پایی ببین حسن خود ای نادان ز تاب جان او تا دان که مؤمن آینه مؤمن بود در وقت تنهایی ببیند خاک سر خود درون چهره بستان که من در دل چه ها دارم ز زیبایی و رعنایی ببیند سنگ سر خود درون لعل و پیروزه که گنجی دارم اندر دل کند آهنگ بالایی ببیند آهن تیره دل خود را در آیینه که من هم قابل نورم کنم آخر مصفایی عدم ها مر عدم ها را چو می بیند به دل گشته به هستی پیش می آید که تا دزدد پذیرایی به هر سرگین کجا گشتی مگس را گر خبر بودی که آید از سرشت او به سعی و فضل عنقایی چو ابن الوقت شد صوفی نگردد کاهل فردا سبک کاهل شود آن کس که باشد گول و فردایی میان دلبران بنشین اگر نه غری و عنین میان عاشقان خو کن مباش ای دوست هرجایی ایا ماهی یقین گشتت ز دریای پس پشتت بگردان روی و واپس رو چو تو از اهل دریایی ندای ارجعی بشنو به آب زندگی بگرو درآ در آب و خوش می رو به آب و گل چه می پایی به جان و دل شدی جایی که نی جان ماند و نی دل به پای خود شدی جایی که آن جا دست می خایی ز خورشید ازل زر شو به زر غیر کمتر رو که عشق زر کند زردت اگر چه سیم سیمایی تو را دنیا همی گوید چرا لالای من گشتی تو سلطان زاده ای آخر منم لایق به لالایی تو را دریا همی گوید منت مرکب شوم خوشتر که تو مرکب شوی ما را به حمالی و سقایی خمش کن من چو تو بودم خمش کردم بیاسودم اگر تو بشنوی از من خمش باشی بیاسایی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۶ خواجه ترش مرا بگو سرکه به چند می دهی هست شکرلبی اگر سرکه به قند می دهی گر تو نمی خری مخر می به هوس همی خرم عاشق و بیخودم مرا هرزه چه پند می دهی پیشتر آ تو ای پری از ترشی توی بری تاج و کمر عطا کنی بخت بلند می دهی جان به هزار ولوله بهر تو گشت حامله کآتش عشق خویش را تو به سپند می دهی چون فرهاد می کشی جان مرا به که کنی ور نه به دست جان من از چه کلند می دهی هر چه که می دهی بده بی خبر آن کسی که او بر تو گمان برد که تو بهر گزند می دهی برگ گلی همی بری باغ به پیش می کشی لاشه خری همی بری بیست سمند می دهی شاکر خدمتی ولی گاه ز لاابالیی نی به گنه همی زنی نی به پسند می دهی چون سر زید بشکند چاره عمرو می کنی چون به دمشق قحط شد آب به جند می دهی چند بگفتمت مگو لیک تو را گناه چیست ای تو چو آسیا به تو آنچ دهند می دهی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۷ صبح چو آفتاب زد رایت روشناییی لعل و عقیق می کند در دل کان گداییی گر ز فلک نهان بود در ظلمات کان بود گوهر سنگ را بود با فلک آشناییی نور ز شرق می زند کوه شکاف می کند در دل سنگ می نهد شعشعه عطاییی در پی هر منوری هست یقین منوری در پی هر زمینیی مرتقب سماییی صورت بت نمی شود بی دل و دست آزری آزر بتگری کجا باشد بی خداییی گفت پیمبر به حق کآدمی است کان زر فرق میان کان و کان هست به زرنماییی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۸ مرا سودای آن دلبر ز دانایی و قرایی برون آورد تا گشتم چنین شیدا و سودایی سر سجاده و مسند گرفتم من به جهد و جد شعار زهد پوشیدم پی خیرات افزایی درآمد عشق در مسجد بگفت ای خواجه مرشد بدران بند هستی را چه دربند مصلایی به پیش زخم تیغ من ملرزان دل بنه گردن اگر خواهی سفر کردن ز دانایی به بینایی بده تو داد اوباشی اگر رندی و قلاشی پس پرده چه می باشی اگر خوبی و زیبایی فراری نیست خوبان را ز عرضه کردن سیما بتان را صبر کی باشد ز غنج و چهره آرایی گهی از روی خود داده خرد را عشق و بی صبری گهی از چشم خود کرده سقیمان را مسیحایی گهی از زلف خود داده به مؤمن نقش حبل الله ز پیچ جعد خود داده به ترسایان چلیپایی تو حسن خود اگر دیدی که افزونتر ز خورشیدی چه پژمردی چه پوسیدی در این زندان غبرایی چرا تازه نمی باشی ز الطاف ربیع دل چرا چون گل نمی خندی چرا عنبر نمی سایی چرا در خم این دنیا چو باده بر نمی جوشی که تا جوشت برون آرد از این سرپوش مینایی ز برق چهره خوبت چه محروم است یعقوبت الا ای یوسف خوبان به قعر چه چه می پایی ببین حسن خود ای نادان ز تاب جان او تا دان که مؤمن آینه مؤمن بود در وقت تنهایی ببیند خاک سر خود درون چهره بستان که من در دل چه ها دارم ز زیبایی و رعنایی ببیند سنگ سر خود درون لعل و پیروزه که گنجی دارم اندر دل کند آهنگ بالایی ببیند آهن تیره دل خود را در آیینه که من هم قابل نورم کنم آخر مصفایی عدم ها مر عدم ها را چو می بیند به دل گشته به هستی پیش می آید که تا دزدد پذیرایی به هر سرگین کجا گشتی مگس را گر خبر بودی که آید از سرشت او به سعی و فضل عنقایی چو ابن الوقت شد صوفی نگردد کاهل فردا سبک کاهل شود آن کس که باشد گول و فردایی میان دلبران بنشین اگر نه غری و عنین میان عاشقان خو کن مباش ای دوست هرجایی ایا ماهی یقین گشتت ز دریای پس پشتت بگردان روی و واپس رو چو تو از اهل دریایی ندای ارجعی بشنو به آب زندگی بگرو درآ در آب و خوش می رو به آب و گل چه می پایی به جان و دل شدی جایی که نی جان ماند و نی دل به پای خود شدی جایی که آن جا دست می خایی ز خورشید ازل زر شو به زر غیر کمتر رو که عشق زر کند زردت اگر چه سیم سیمایی تو را دنیا همی گوید چرا لالای من گشتی تو سلطان زاده ای آخر منم لایق به لالایی تو را دریا همی گوید منت مرکب شوم خوشتر که تو مرکب شوی ما را به حمالی و سقایی خمش کن من چو تو بودم خمش کردم بیاسودم اگر تو بشنوی از من خمش باشی بیاسایی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۹ مسلمانان مسلمانان مرا ترکی است یغمایی که او صف های شیران را بدراند به تنهایی کمان را چون بجنباند بلرزد آسمان را دل فروافتد ز بیم او مه و زهره ز بالایی به پیش خلق نامش عشق و پیش من بلای جان بلا و محنتی شیرین که جز با وی نیاسایی چو او رخسار بنماید نماند کفر و تاریکی چو جعد خویش بگشاید نه دین ماند نه ترسایی مرا غیرت همی گوید خموش ار جانت می باید ز جان خویش بیزارم اگر دارد شکیبایی ندارد چاره دیوانه به جز زنجیر خاییدن حلالستت حلالستت اگر زنجیر می خایی بگو اسرار ای مجنون ز هشیاران چه می ترسی قبا بشکاف ای گردون قیامت را چه می پایی وگر پرواز عشق تو در این عالم نمی گنجد به سوی قاف قربت پر که سیمرغی و عنقایی اگر خواهی که حق گویم به من ده ساغر مردی وگر خواهی که ره بینم درآ ای چشم و بینایی در آتش بایدت بودن همه تن همچو خورشیدی اگر خواهی که عالم را ضیا و نور افزایی گدازان بایدت بودن چو قرص ماه اگر خواهی که از خورشید خورشیدان تو را باشد پذیرایی اگر دلگیر شد خانه نه پاگیر است برجه رو وگر نازک دلی منشین بر گیجان سودایی گهی سودای فاسد بین زمانی فاسد سودا گهی گم شو از این هر دو اگر همخرقه مایی به ترک ترک اولیتر سیه رویان هندو را که ترکان راست جانبازی و هندو راست لالایی منم باری بحمدالله غلام ترک همچون مه که مه رویان گردونی از او دارند زیبایی دهان عشق می خندد که نامش ترک گفتم من خود این او می دمد در ما که ما ناییم و او نایی چه نالد نای بیچاره جز آنک دردمد نایی ببین نی های اشکسته به گورستان چو می آیی بمانده از دم نایی نه جان مانده نه گویایی زبان حالشان گوید که رفت از ما من و مایی هلا بس کن هلا بس کن منه هیزم بر این آتش که می ترسم که این آتش بگیرد راه بالایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۰ چه افسردی در آن گوشه چرا تو هم نمی گردی مگر تو فکر منحوسی که جز بر غم نمی گردی چو آمد موسی عمران چرا از آل فرعونی چو آمد عیسی خوش دم چرا همدم نمی گردی چو با حق عهدها بستی ز سستی عهد بشکستی چو قول عهد جانبازان چرا محکم نمی گردی میان خاک چون موشان به هر مطبخ رهی سازی چرا مانند سلطانان بر این طارم نمی گردی چرا چون حلقه بر درها برای بانگ و آوازی چرا در حلقه مردان دمی محرم نمی گردی چگونه بسته بگشاید چو دشمن دار مفتاحی چگونه خسته به گردد چو بر مرهم نمی گردی سر آنگه سر بود ای جان که خاک راه او باشد ز عشق رایتش ای سر چرا پرچم نمی گردی چرا چون ابر بی باران به پیش مه ترنجیدی چرا همچون مه تابان بر این عالم نمی گردی قلم آن جا نهد دستش که کم بیند در او حرفی چرا از عشق تصحیحش تو حرفی کم نمی گردی گلستان و گل و ریحان نروید جز ز دست تو دو چشمه داری ای چهره چرا پرنم نمی گردی چو طوافان گردونی همی گردند بر آدم مگر ابلیس ملعونی که بر آدم نمی گردی اگر خلوت نمی گیری چرا خامش نمی باشی اگر کعبه نه ای باری چرا زمزم نمی گردی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۹ مسلمانان مسلمانان مرا ترکی است یغمایی که او صف های شیران را بدراند به تنهایی کمان را چون بجنباند بلرزد آسمان را دل فروافتد ز بیم او مه و زهره ز بالایی به پیش خلق نامش عشق و پیش من بلای جان بلا و محنتی شیرین که جز با وی نیاسایی چو او رخسار بنماید نماند کفر و تاریکی چو جعد خویش بگشاید نه دین ماند نه ترسایی مرا غیرت همی گوید خموش ار جانت می باید ز جان خویش بیزارم اگر دارد شکیبایی ندارد چاره دیوانه به جز زنجیر خاییدن حلالستت حلالستت اگر زنجیر می خایی بگو اسرار ای مجنون ز هشیاران چه می ترسی قبا بشکاف ای گردون قیامت را چه می پایی وگر پرواز عشق تو در این عالم نمی گنجد به سوی قاف قربت پر که سیمرغی و عنقایی اگر خواهی که حق گویم به من ده ساغر مردی وگر خواهی که ره بینم درآ ای چشم و بینایی در آتش بایدت بودن همه تن همچو خورشیدی اگر خواهی که عالم را ضیا و نور افزایی گدازان بایدت بودن چو قرص ماه اگر خواهی که از خورشید خورشیدان تو را باشد پذیرایی اگر دلگیر شد خانه نه پاگیر است برجه رو وگر نازک دلی منشین بر گیجان سودایی گهی سودای فاسد بین زمانی فاسد سودا گهی گم شو از این هر دو اگر همخرقه مایی به ترک ترک اولیتر سیه رویان هندو را که ترکان راست جانبازی و هندو راست لالایی منم باری بحمدالله غلام ترک همچون مه که مه رویان گردونی از او دارند زیبایی دهان عشق می خندد که نامش ترک گفتم من خود این او می دمد در ما که ما ناییم و او نایی چه نالد نای بیچاره جز آنک دردمد نایی ببین نی های اشکسته به گورستان چو می آیی بمانده از دم نایی نه جان مانده نه گویایی زبان حالشان گوید که رفت از ما من و مایی هلا بس کن هلا بس کن منه هیزم بر این آتش که می ترسم که این آتش بگیرد راه بالایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۰ چه افسردی در آن گوشه چرا تو هم نمی گردی مگر تو فکر منحوسی که جز بر غم نمی گردی چو آمد موسی عمران چرا از آل فرعونی چو آمد عیسی خوش دم چرا همدم نمی گردی چو با حق عهدها بستی ز سستی عهد بشکستی چو قول عهد جانبازان چرا محکم نمی گردی میان خاک چون موشان به هر مطبخ رهی سازی چرا مانند سلطانان بر این طارم نمی گردی چرا چون حلقه بر درها برای بانگ و آوازی چرا در حلقه مردان دمی محرم نمی گردی چگونه بسته بگشاید چو دشمن دار مفتاحی چگونه خسته به گردد چو بر مرهم نمی گردی سر آنگه سر بود ای جان که خاک راه او باشد ز عشق رایتش ای سر چرا پرچم نمی گردی چرا چون ابر بی باران به پیش مه ترنجیدی چرا همچون مه تابان بر این عالم نمی گردی قلم آن جا نهد دستش که کم بیند در او حرفی چرا از عشق تصحیحش تو حرفی کم نمی گردی گلستان و گل و ریحان نروید جز ز دست تو دو چشمه داری ای چهره چرا پرنم نمی گردی چو طوافان گردونی همی گردند بر آدم مگر ابلیس ملعونی که بر آدم نمی گردی اگر خلوت نمی گیری چرا خامش نمی باشی اگر کعبه نه ای باری چرا زمزم نمی گردی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۱ گرم سیم و درم بودی مرا مونس چه کم بودی وگر یارم فقیرستی ز زر فارغ چه غم بودی خدایا حرمت مردان ز دنیا فارغش گردان از آن گر فارغستی او ز پیش من چه کم بودی نگارا گر مرا خواهی وگر همدرد و همراهی مکن آه و مخور حسرت که بختم محتشم بودی بتا زیبا و نیکویی رها کن این گدارویی اگر چشم تو سیرستی فلک ما را حشم بودی ز طمع آدمی باشد که خویش از وی چو بیگانه است وگر او بی طمع بودی همه کس خال و عم بودی بیا چون ما شو ای مه رو نه نعمت جو نه دولت جو گر ابلیس این چنین بودی شه و صاحب علم بودی از ابلیسی جدا بودی سقط او را ثنا بودی جفا او را وفا بودی سقم او را کرم بودی زهی اقبال درویشی زهی اسرار بی خویشی اگر دانستیی پیشت همه هستی عدم بودی جهانی هیچ و ما هیچان خیال و خواب ما پیچان وگر خفته بدانستی که در خوابم چه غم بودی خیالی بیند این خفته در اندیشه فرورفته وگر زین خواب آشفته بجستی در نعم بودی یکی زندان غم دیده یکی باغ ارم دیده وگر بیدار گشتی او نه زندان نی ارم بودی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۲ امیر دل همی گوید تو را گر تو دلی داری که عاشق باش تا گیری ز نان و جامه بیزاری تو را گر قحط نان باشد کند عشق تو خبازی وگر گم گشت دستارت کند عشق تو دستاری ببین بی نان و بی جامه خوش و طیار و خودکامه ملایک را و جان ها را بر این ایوان زنگاری چو زین لوت و از این فرنی شود آزاد و مستغنی پی ملکی دگر افتد تو را اندیشه و زاری وگر دربند نان مانی بیاید یار روحانی تو را گوید که یاری کن نیاری کردنش یاری عصای عشق از خارا کند چشمه روان ما را تو زین جوع البقر یارا مکن زین بیش بقاری فروریزد سخن در دل مرا هر یک کند لابه که اول من برون آیم خمش مانم ز بسیاری الا یا صاحب الدار رایت الحسن فی جاری فاوقد بیننا نارا یطفی نوره ناری چو من تازی همی گویم به گوشم پارسی گوید مگر بدخدمتی کردم که رو این سو نمی آری نکردی جرم ای مه رو ولی انعام عام او به هر باغی گلی سازد که تا نبود کسی عاری غلامان دارد او رومی غلامان دارد او زنگی به نوبت روی بنماید به هندو و به ترکاری غلام رومیش شادی غلام زنگیش انده دمی این را دمی آن را دهد فرمان و سالاری همه روی زمین نبود حریف آفتاب و مه به شب پشت زمین روشن شود روی زمین تاری شب این روز آن باشد فراق آن وصال این قدح در دور می گردد ز صحت ها و بیماری گرت نبود شبی نوبت مبر گندم از این طاحون که بسیار آسیا بینی که نبود جوی او جاری چو من قشر سخن گفتم بگو ای نغز مغزش را که تا دریا بیاموزد درافشانی و درباری

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۱ گرم سیم و درم بودی مرا مونس چه کم بودی وگر یارم فقیرستی ز زر فارغ چه غم بودی خدایا حرمت مردان ز دنیا فارغش گردان از آن گر فارغستی او ز پیش من چه کم بودی نگارا گر مرا خواهی وگر همدرد و همراهی مکن آه و مخور حسرت که بختم محتشم بودی بتا زیبا و نیکویی رها کن این گدارویی اگر چشم تو سیرستی فلک ما را حشم بودی ز طمع آدمی باشد که خویش از وی چو بیگانه است وگر او بی طمع بودی همه کس خال و عم بودی بیا چون ما شو ای مه رو نه نعمت جو نه دولت جو گر ابلیس این چنین بودی شه و صاحب علم بودی از ابلیسی جدا بودی سقط او را ثنا بودی جفا او را وفا بودی سقم او را کرم بودی زهی اقبال درویشی زهی اسرار بی خویشی اگر دانستیی پیشت همه هستی عدم بودی جهانی هیچ و ما هیچان خیال و خواب ما پیچان وگر خفته بدانستی که در خوابم چه غم بودی خیالی بیند این خفته در اندیشه فرورفته وگر زین خواب آشفته بجستی در نعم بودی یکی زندان غم دیده یکی باغ ارم دیده وگر بیدار گشتی او نه زندان نی ارم بودی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۲ امیر دل همی گوید تو را گر تو دلی داری که عاشق باش تا گیری ز نان و جامه بیزاری تو را گر قحط نان باشد کند عشق تو خبازی وگر گم گشت دستارت کند عشق تو دستاری ببین بی نان و بی جامه خوش و طیار و خودکامه ملایک را و جان ها را بر این ایوان زنگاری چو زین لوت و از این فرنی شود آزاد و مستغنی پی ملکی دگر افتد تو را اندیشه و زاری وگر دربند نان مانی بیاید یار روحانی تو را گوید که یاری کن نیاری کردنش یاری عصای عشق از خارا کند چشمه روان ما را تو زین جوع البقر یارا مکن زین بیش بقاری فروریزد سخن در دل مرا هر یک کند لابه که اول من برون آیم خمش مانم ز بسیاری الا یا صاحب الدار رایت الحسن فی جاری فاوقد بیننا نارا یطفی نوره ناری چو من تازی همی گویم به گوشم پارسی گوید مگر بدخدمتی کردم که رو این سو نمی آری نکردی جرم ای مه رو ولی انعام عام او به هر باغی گلی سازد که تا نبود کسی عاری غلامان دارد او رومی غلامان دارد او زنگی به نوبت روی بنماید به هندو و به ترکاری غلام رومیش شادی غلام زنگیش انده دمی این را دمی آن را دهد فرمان و سالاری همه روی زمین نبود حریف آفتاب و مه به شب پشت زمین روشن شود روی زمین تاری شب این روز آن باشد فراق آن وصال این قدح در دور می گردد ز صحت ها و بیماری گرت نبود شبی نوبت مبر گندم از این طاحون که بسیار آسیا بینی که نبود جوی او جاری چو من قشر سخن گفتم بگو ای نغز مغزش را که تا دریا بیاموزد درافشانی و درباری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۳ چو سرمست منی ای جان ز خیر و شر چه اندیشی براق عشق جان داری ز مرگ خر چه اندیشی چو من با تو چنین گرمم چه آه سرد می آری چو بر بام فلک رفتی ز بحر و بر چه اندیشی خوش آوازی من دیدی دواسازی من دیدی رسن بازی من دیدی از این چنبر چه اندیشی بر این صورت چه می چفسی ز بی معنی چه می ترسی چو گوهر در بغل داری ز بدگوهر چه اندیشی توی گوهر ز دست تو که بجهد یا ز شست تو همه مصرند مست تو ز کور و کر چه اندیشی چو با دل یار غاری تو چراغ چار یاری تو فقیر ذوالفقاری تو از آن خنجر چه اندیشی چو مد و جر خود دیدی چو بال و پر خود دیدی چو کر و فر خود دیدی ز هر بی فر چه اندیشی بیا ای خاصه جانان پناه جان مهمانان توی سلطان سلطانان ز بوالفنجر چه اندیشی خمش کن همچو ماهی شو در این دریای خوش دررو چو در قعر چنین آبی از آن آذر چه اندیشی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۴ اگر زهر است اگر شکر چه شیرین است بی خویشی کله جویی نیابی سر چه شیرین است بی خویشی چو افتادی تو در دامش چو خوردی باده جامش برون آیی نیابی در چه شیرین است بی خویشی مترس آخر نه مردی تو بجنب آخر نمردی تو بده آن زر به سیمین بر چه شیرین است بی خویشی چرا تو سرد و برف آیی فنا شو تا شگرف آیی غم هستی تو کمتر خور چه شیرین است بی خویشی در این منگر که در دامم که پر گشت است این جامم به پیری عمر نو بنگر چه شیرین است بی خویشی چه هشیاری برادر هی ببین دریای پر از می مسلمان شو تو ای کافر چه شیرین است بی خویشی نمود آن زلف مشکینش که عنبر گشت مسکینش زهی مشک و زهی عنبر چه شیرین است بی خویشی بیا ای یار در بستان میان حلقه مستان به دست هر یکی ساغر چه شیرین است بی خویشی یکی شه بین تو بس حاضر به جمله روح ها ناظر ز بی خویشی از آن سوتر چه شیرین است بی خویشی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۵ چو بی گه آمدی باری درآ مردانه ای ساقی بپیما پنج پیمانه به یک پیمانه ای ساقی ز جام باده عرشی حصار فرش ویران کن پس آنگه گنج باقی بین در این ویرانه ای ساقی اگر من بشکنم جامی و یا مجلس بشورانم مگیر از من منم بی دل توی فرزانه ای ساقی چو باشد شیشه روحانی ببین باده چه سان باشد بگویم از کی می ترسم توی در خانه ای ساقی در آب و گل بنه پایی که جان آب است و تن چون گل جدا کن آب را از گل چو کاه از دانه ای ساقی ز آب و گل بود این جا عمارت های کاشانه خلل از آب و گل باشد در این کاشانه ای ساقی زهی شمشیر پرگوهر که نامش باده و ساغر توی حیدر ببر زوتر سر بیگانه ای ساقی یکی سر نیست عاشق را که ببریدی و آسودی ببر هر دم سر این شمع فراشانه ای ساقی نمی تانم سخن گفتن به هشیاری خرابم کن از آن جام سخن بخش لطیف افسانه ای ساقی سقاهم ربهم گاهی کند دیوانه را عاقل گهی باشد که عاقل را کند دیوانه ای ساقی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۳ چو سرمست منی ای جان ز خیر و شر چه اندیشی براق عشق جان داری ز مرگ خر چه اندیشی چو من با تو چنین گرمم چه آه سرد می آری چو بر بام فلک رفتی ز بحر و بر چه اندیشی خوش آوازی من دیدی دواسازی من دیدی رسن بازی من دیدی از این چنبر چه اندیشی بر این صورت چه می چفسی ز بی معنی چه می ترسی چو گوهر در بغل داری ز بدگوهر چه اندیشی توی گوهر ز دست تو که بجهد یا ز شست تو همه مصرند مست تو ز کور و کر چه اندیشی چو با دل یار غاری تو چراغ چار یاری تو فقیر ذوالفقاری تو از آن خنجر چه اندیشی چو مد و جر خود دیدی چو بال و پر خود دیدی چو کر و فر خود دیدی ز هر بی فر چه اندیشی بیا ای خاصه جانان پناه جان مهمانان توی سلطان سلطانان ز بوالفنجر چه اندیشی خمش کن همچو ماهی شو در این دریای خوش دررو چو در قعر چنین آبی از آن آذر چه اندیشی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۴ اگر زهر است اگر شکر چه شیرین است بی خویشی کله جویی نیابی سر چه شیرین است بی خویشی چو افتادی تو در دامش چو خوردی باده جامش برون آیی نیابی در چه شیرین است بی خویشی مترس آخر نه مردی تو بجنب آخر نمردی تو بده آن زر به سیمین بر چه شیرین است بی خویشی چرا تو سرد و برف آیی فنا شو تا شگرف آیی غم هستی تو کمتر خور چه شیرین است بی خویشی در این منگر که در دامم که پر گشت است این جامم به پیری عمر نو بنگر چه شیرین است بی خویشی چه هشیاری برادر هی ببین دریای پر از می مسلمان شو تو ای کافر چه شیرین است بی خویشی نمود آن زلف مشکینش که عنبر گشت مسکینش زهی مشک و زهی عنبر چه شیرین است بی خویشی بیا ای یار در بستان میان حلقه مستان به دست هر یکی ساغر چه شیرین است بی خویشی یکی شه بین تو بس حاضر به جمله روح ها ناظر ز بی خویشی از آن سوتر چه شیرین است بی خویشی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۵ چو بی گه آمدی باری درآ مردانه ای ساقی بپیما پنج پیمانه به یک پیمانه ای ساقی ز جام باده عرشی حصار فرش ویران کن پس آنگه گنج باقی بین در این ویرانه ای ساقی اگر من بشکنم جامی و یا مجلس بشورانم مگیر از من منم بی دل توی فرزانه ای ساقی چو باشد شیشه روحانی ببین باده چه سان باشد بگویم از کی می ترسم توی در خانه ای ساقی در آب و گل بنه پایی که جان آب است و تن چون گل جدا کن آب را از گل چو کاه از دانه ای ساقی ز آب و گل بود این جا عمارت های کاشانه خلل از آب و گل باشد در این کاشانه ای ساقی زهی شمشیر پرگوهر که نامش باده و ساغر توی حیدر ببر زوتر سر بیگانه ای ساقی یکی سر نیست عاشق را که ببریدی و آسودی ببر هر دم سر این شمع فراشانه ای ساقی نمی تانم سخن گفتن به هشیاری خرابم کن از آن جام سخن بخش لطیف افسانه ای ساقی سقاهم ربهم گاهی کند دیوانه را عاقل گهی باشد که عاقل را کند دیوانه ای ساقی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۶ مبارک باشد آن رو را بدیدن بامدادانی به بوسیدن چنان دستی ز شاهنشاه سلطانی بدیدن بامدادانی چنان رو را چه خوش باشد هم از آغاز روز او را بدیدن ماه تابانی دو خورشید از بگه دیدن یکی خورشید از مشرق دگر خورشید بر افلاک هستی شاد و خندانی بدیدن آفتابی را که خورشیدش سجود آرد ولیک او را کجا بیند که این جسم است و او جانی زهی صبحی که او آید نشیند بر سر بالین تو چشم از خواب بگشایی ببینی شاه شادانی زهی روز و زهی ساعت زهی فر و زهی دولت چنان دشواریابی را بگه بینی تو آسانی اگر از ناز بنشیند گدازد آهن از غصه وگر از لطف پیش آید به هر مفلس رسد کانی اگر در شب ببینندش شود از روز روشنتر ور از چاهی ببینندش شود آن چاه ایوانی که خورشیدش لقب تاش است شمس الدین تبریزی که او آن است و صد چون آن که صوفی گویدش آنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۷ بیامد عید ای ساقی عنایت را نمی دانی غلامانند سلطان را بیارا بزم سلطانی منم مخمور و مست تو قدح خواهم ز دست تو قدح از دست تو خوشتر که می جان است و تو جانی بیا ساقی کم آزارم که من از خویش بیزارم بنه بر دست آن شیشه به قانون پری خوانی چنان کن شیشه را ساده که گوید خود منم باده به حق خویشی ای ساقی که بی خویشم تو بنشانی به عشق و جست و جوی تو سبو بردم به جوی تو بحمدالله که دانستم که ما را خود تو جویانی تو خواهم کز نکوکاری سبو را نیک پر داری از آن می های روحانی وزان خم های پنهانی میی اندر سرم کردی و دیگر وعده ام کردی به جان پاکت ای ساقی که پیمان را نگردانی که ساقی الستی تو قرار جان مستی تو در خیبر شکستی تو به بازوی مسلمانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۸ مرا آن دلبر پنهان همی گوید به پنهانی به من ده جان به من ده جان چه باشد این گران جانی یکی لحظه قلندر شو قلندر را مسخر شو سمندر شو سمندر شو در آتش رو به آسانی در آتش رو در آتش رو در آتشدان ما خوش رو که آتش با خلیل ما کند رسم گلستانی نمی دانی که خار ما بود شاهنشه گل ها نمی دانی که کفر ما بود جان مسلمانی سراندازان سراندازان سراندازی سراندازی مسلمانان مسلمانان مسلمانی مسلمانی خداوندا تو می دانی که صحرا از قفس خوشتر ولیکن جغد نشکیبد ز گورستان ویرانی کنون دوران جان آمد که دریا را درآشامد زهی دوران زهی حلقه زهی دوران سلطانی خمش چون نیست پوشیده فقیر باده نوشیده که هست اندر رخش پیدا فر و انوار سبحانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۹ بر دیوانگان امروز آمد شاه پنهانی فغان برخاست از جان های مجنونان روحانی میان نعره ها بشناخت آواز مرا آن شه که صافی گشته بود آوازم از انفاس حیوانی اشارت کرد شاهانه که جست از بند دیوانه اگر دیوانه ام شاها تو دیوان را سلیمانی شها همراز مرغانی و هم افسون دیوانی بر این دیوانه هم شاید که افسونی فروخوانی به پیش شاه شد پیری که بربندش به زنجیری کز این دیوانه در دیوان بس آشوب است و ویرانی شه من گفت کاین مجنون به جز زنجیر زلف من دگر زنجیر نپذیرد تو خوی او نمی دانی هزاران بند بردرد به سوی دست ما پرد الیناراجعون گردد که او بازی است سلطانی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۶ مبارک باشد آن رو را بدیدن بامدادانی به بوسیدن چنان دستی ز شاهنشاه سلطانی بدیدن بامدادانی چنان رو را چه خوش باشد هم از آغاز روز او را بدیدن ماه تابانی دو خورشید از بگه دیدن یکی خورشید از مشرق دگر خورشید بر افلاک هستی شاد و خندانی بدیدن آفتابی را که خورشیدش سجود آرد ولیک او را کجا بیند که این جسم است و او جانی زهی صبحی که او آید نشیند بر سر بالین تو چشم از خواب بگشایی ببینی شاه شادانی زهی روز و زهی ساعت زهی فر و زهی دولت چنان دشواریابی را بگه بینی تو آسانی اگر از ناز بنشیند گدازد آهن از غصه وگر از لطف پیش آید به هر مفلس رسد کانی اگر در شب ببینندش شود از روز روشنتر ور از چاهی ببینندش شود آن چاه ایوانی که خورشیدش لقب تاش است شمس الدین تبریزی که او آن است و صد چون آن که صوفی گویدش آنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۷ بیامد عید ای ساقی عنایت را نمی دانی غلامانند سلطان را بیارا بزم سلطانی منم مخمور و مست تو قدح خواهم ز دست تو قدح از دست تو خوشتر که می جان است و تو جانی بیا ساقی کم آزارم که من از خویش بیزارم بنه بر دست آن شیشه به قانون پری خوانی چنان کن شیشه را ساده که گوید خود منم باده به حق خویشی ای ساقی که بی خویشم تو بنشانی به عشق و جست و جوی تو سبو بردم به جوی تو بحمدالله که دانستم که ما را خود تو جویانی تو خواهم کز نکوکاری سبو را نیک پر داری از آن می های روحانی وزان خم های پنهانی میی اندر سرم کردی و دیگر وعده ام کردی به جان پاکت ای ساقی که پیمان را نگردانی که ساقی الستی تو قرار جان مستی تو در خیبر شکستی تو به بازوی مسلمانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۸ مرا آن دلبر پنهان همی گوید به پنهانی به من ده جان به من ده جان چه باشد این گران جانی یکی لحظه قلندر شو قلندر را مسخر شو سمندر شو سمندر شو در آتش رو به آسانی در آتش رو در آتش رو در آتشدان ما خوش رو که آتش با خلیل ما کند رسم گلستانی نمی دانی که خار ما بود شاهنشه گل ها نمی دانی که کفر ما بود جان مسلمانی سراندازان سراندازان سراندازی سراندازی مسلمانان مسلمانان مسلمانی مسلمانی خداوندا تو می دانی که صحرا از قفس خوشتر ولیکن جغد نشکیبد ز گورستان ویرانی کنون دوران جان آمد که دریا را درآشامد زهی دوران زهی حلقه زهی دوران سلطانی خمش چون نیست پوشیده فقیر باده نوشیده که هست اندر رخش پیدا فر و انوار سبحانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۹ بر دیوانگان امروز آمد شاه پنهانی فغان برخاست از جان های مجنونان روحانی میان نعره ها بشناخت آواز مرا آن شه که صافی گشته بود آوازم از انفاس حیوانی اشارت کرد شاهانه که جست از بند دیوانه اگر دیوانه ام شاها تو دیوان را سلیمانی شها همراز مرغانی و هم افسون دیوانی بر این دیوانه هم شاید که افسونی فروخوانی به پیش شاه شد پیری که بربندش به زنجیری کز این دیوانه در دیوان بس آشوب است و ویرانی شه من گفت کاین مجنون به جز زنجیر زلف من دگر زنجیر نپذیرد تو خوی او نمی دانی هزاران بند بردرد به سوی دست ما پرد الیناراجعون گردد که او بازی است سلطانی

%0
10 Bölüm