Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ - Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۸ هر دم ای دل سوی جانان می روی وز نظرها سخت پنهان می روی جامه ها را چاک کردی همچو ماه در پی خورشید رخشان می روی ای نشسته با حریفان بر زمین وز درون بر هفت کیوان می روی پیش مهمانان به صورت حاضری سوی صورتگر به مهمان می روی چون قلم بر دست آن نقاش چست در میان نقش انسان می روی همچو آبی می روی در زیر کاه آب حیوانی به بستان می روی در جهان غمگین نماندی گر تو را چشم دیدی چون خرامان می روی ای دریغا خلق دیدی مر تو را چون نهان از جمله خلقان می روی حال ما بنگر ببر پیغام ما چون به پیش تخت سلطان می روی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۹ بار دیگر عزم رفتن کرده ای بار دیگر دل چو آهن کرده ای نی چراغ عشرت ما را مکش در چراغ ما تو روغن کرده ای الله الله کاین جهان از روی خود پرگل و نسرین و سوسن کرده ای الله الله تا نگوید دشمنی دوستی و کار دشمن کرده ای الله الله بندگان را جمع دار ای که عالم را تو روشن کرده ای بار دیگر تو به یک سو می نهی عشقبازی ها که با من کرده ای الله الله کز نثار آستین نفس بد را پاکدامن کرده ای کان زرکوبان صلاح الدین که تو همچو مه از سیم خرمن کرده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۰ بوی مشکی در جهان افکنده ای مشک را در لامکان افکنده ای صد هزاران غلغله زین بوی مشک در زمین و آسمان افکنده ای از شعاع نور و نار خویشتن آتشی در عقل و جان افکنده ای از کمال لعل جان افزای خویش شورشی در بحر و کان افکنده ای تو نهادی قاعده عاشق کشی در دل عاشق کشان افکنده ای صد هزاران روح رومی روی را در میان زنگیان افکنده ای با یقین پاکشان بسرشته ای چونشان اندر گمان افکنده ای چون به دست خویششان کردی خمیر چونشان در قید نان افکنده ای هم شکار و هم شکاری گیر را زیر این دام گران افکنده ای پردلان را همچو دل بشکسته ای بی دلان را در فغان افکنده ای جان سلطان زادگان را بنده وار پیش عقل پاسبان افکنده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۱ فارغم گر گشت دل آواره ای از جهان تا کم بود غمخواره ای آفتاب عشق تو تابنده باد تا بریزد هر کجا استاره ای آفتابی کو به کوه طور تافت پاره گشت و لعل شد هر پاره ای تابشش بر چادر مریم رسید طفل گویا گشت در گهواره ای هر کی او منکر شود خورشید را کور اصلی را نباشد چاره ای چون عصای عشق او بر دل بزد صد هزاران چشمه بین از خاره ای چشم بد گرچه که آن چشم من است دور بادا از چنین رخساره ای صد دکان مکر در بازار عشق این چنین در بست از مکاره ای شمس تبریزی به پیش چشم تو حلقه حلقه هر کجا سحاره ای

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۸ هر دم ای دل سوی جانان می روی وز نظرها سخت پنهان می روی جامه ها را چاک کردی همچو ماه در پی خورشید رخشان می روی ای نشسته با حریفان بر زمین وز درون بر هفت کیوان می روی پیش مهمانان به صورت حاضری سوی صورتگر به مهمان می روی چون قلم بر دست آن نقاش چست در میان نقش انسان می روی همچو آبی می روی در زیر کاه آب حیوانی به بستان می روی در جهان غمگین نماندی گر تو را چشم دیدی چون خرامان می روی ای دریغا خلق دیدی مر تو را چون نهان از جمله خلقان می روی حال ما بنگر ببر پیغام ما چون به پیش تخت سلطان می روی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۹ بار دیگر عزم رفتن کرده ای بار دیگر دل چو آهن کرده ای نی چراغ عشرت ما را مکش در چراغ ما تو روغن کرده ای الله الله کاین جهان از روی خود پرگل و نسرین و سوسن کرده ای الله الله تا نگوید دشمنی دوستی و کار دشمن کرده ای الله الله بندگان را جمع دار ای که عالم را تو روشن کرده ای بار دیگر تو به یک سو می نهی عشقبازی ها که با من کرده ای الله الله کز نثار آستین نفس بد را پاکدامن کرده ای کان زرکوبان صلاح الدین که تو همچو مه از سیم خرمن کرده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۰ بوی مشکی در جهان افکنده ای مشک را در لامکان افکنده ای صد هزاران غلغله زین بوی مشک در زمین و آسمان افکنده ای از شعاع نور و نار خویشتن آتشی در عقل و جان افکنده ای از کمال لعل جان افزای خویش شورشی در بحر و کان افکنده ای تو نهادی قاعده عاشق کشی در دل عاشق کشان افکنده ای صد هزاران روح رومی روی را در میان زنگیان افکنده ای با یقین پاکشان بسرشته ای چونشان اندر گمان افکنده ای چون به دست خویششان کردی خمیر چونشان در قید نان افکنده ای هم شکار و هم شکاری گیر را زیر این دام گران افکنده ای پردلان را همچو دل بشکسته ای بی دلان را در فغان افکنده ای جان سلطان زادگان را بنده وار پیش عقل پاسبان افکنده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۱ فارغم گر گشت دل آواره ای از جهان تا کم بود غمخواره ای آفتاب عشق تو تابنده باد تا بریزد هر کجا استاره ای آفتابی کو به کوه طور تافت پاره گشت و لعل شد هر پاره ای تابشش بر چادر مریم رسید طفل گویا گشت در گهواره ای هر کی او منکر شود خورشید را کور اصلی را نباشد چاره ای چون عصای عشق او بر دل بزد صد هزاران چشمه بین از خاره ای چشم بد گرچه که آن چشم من است دور بادا از چنین رخساره ای صد دکان مکر در بازار عشق این چنین در بست از مکاره ای شمس تبریزی به پیش چشم تو حلقه حلقه هر کجا سحاره ای

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۲ ای درآورده جهانی را ز پای بانگ نای و بانگ نای و بانگ نای چیست نی آن یار شیرین بوسه را بوسه جای و بوسه جای و بوسه جای آن نی بی دست و پا بستد ز خلق دست و پای و دست و پای و دست پای نی بهانه ست این نه بر پای نی است نیست الا بانگ پر آن همای خود خدای است این همه روپوش چیست می کشد اهل خدا را تا خدای ما گدایانیم و الله الغنی از غنی دان آنچ بینی با گدای ما همه تاریکی و الله نور ز آفتاب آمد شعاع این سرای در سرا چون سایه آمیز است نور نور خواهی زین سرا بر بام آی دلخوشی گاهی و گاهی تنگ دل دل نخواهی تنگ رو زین تنگنای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۳ باوفا یارا جفا آموختی این جفا را از کجا آموختی کو وفاهای لطیفت کز نخست در شکار جان ما آموختی هر کجا زشتی جفاکاری رسید خوبیش دادی وفا آموختی ای دل از عالم چنین بیگانگی هم ز یار آشنا آموختی جانت گر خواهد صنم گویی بلی این بلی را زان بلا آموختی عشق را گفتم فروخوردی مرا این مگر از اژدها آموختی آن عصای موسی اژدرها بخورد تو مگر هم زان عصا آموختی ای دل ار از غمزه اش خسته شدی از لبش آخر دوا آموختی شکر هشتی و شکایت می کنی از یکی باری خطا آموختی زان شکرخانه مگو الا که شکر آن چنان کز انبیا آموختی این صفا را از گله تیره مکن کاین صفا از مصطفی آموختی هر چه خلق آموختت زان لب ببند جمله آن شو کز خدا آموختی عاشقا از شمس تبریزی چو ابر سوختی لیکن ضیا آموختی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۴ عاقبت از عاشقان بگریختی وز مصاف ای پهلوان بگریختی سوی شیران حمله بردی همچو شیر همچو روبه از میان بگریختی قصد بام آسمان می داشتی از میان نردبان بگریختی تو چگونه دارویی هر درد را کز صداع این و آن بگریختی پس روی انبیا چون می کنی چون ز تهدید خسان بگریختی مرده رنگی و نداری زندگی مرده باشی چون ز جان بگریختی دستمزد شادمانی صبر توست رو که وقت امتحان بگریختی صبر می کن در حصار غم کنون چون ز بانگ پاسبان بگریختی کی ببینی چشم تیرانداز را چون ز تیر خرکمان بگریختی زخم تیغ و تیر چون خواهی کشید چون تو از زخم زبان بگریختی رو خمش کن بی نشانی خامشی است پس چرا سوی نشان بگریختی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۵ اندرآ در خانه یارا ساعتی تازه کن این جان ما را ساعتی این حریفان را بخندان لحظه ای مجلس ما را بیارا ساعتی تا ببیند آسمان در نیم شب آفتاب آشکارا ساعتی تا ز قونیه بتابد نور عشق تا سمرقند و بخارا ساعتی روز کن شب را به یک دم همچو صبح بی درنگ و بی مدارا ساعتی تا ز سینه برزند آن آفتاب همچو آب از سنگ خارا ساعتی تا ز دارالملک دل برهم زند ملک نوشروان و دارا ساعتی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۲ ای درآورده جهانی را ز پای بانگ نای و بانگ نای و بانگ نای چیست نی آن یار شیرین بوسه را بوسه جای و بوسه جای و بوسه جای آن نی بی دست و پا بستد ز خلق دست و پای و دست و پای و دست پای نی بهانه ست این نه بر پای نی است نیست الا بانگ پر آن همای خود خدای است این همه روپوش چیست می کشد اهل خدا را تا خدای ما گدایانیم و الله الغنی از غنی دان آنچ بینی با گدای ما همه تاریکی و الله نور ز آفتاب آمد شعاع این سرای در سرا چون سایه آمیز است نور نور خواهی زین سرا بر بام آی دلخوشی گاهی و گاهی تنگ دل دل نخواهی تنگ رو زین تنگنای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۳ باوفا یارا جفا آموختی این جفا را از کجا آموختی کو وفاهای لطیفت کز نخست در شکار جان ما آموختی هر کجا زشتی جفاکاری رسید خوبیش دادی وفا آموختی ای دل از عالم چنین بیگانگی هم ز یار آشنا آموختی جانت گر خواهد صنم گویی بلی این بلی را زان بلا آموختی عشق را گفتم فروخوردی مرا این مگر از اژدها آموختی آن عصای موسی اژدرها بخورد تو مگر هم زان عصا آموختی ای دل ار از غمزه اش خسته شدی از لبش آخر دوا آموختی شکر هشتی و شکایت می کنی از یکی باری خطا آموختی زان شکرخانه مگو الا که شکر آن چنان کز انبیا آموختی این صفا را از گله تیره مکن کاین صفا از مصطفی آموختی هر چه خلق آموختت زان لب ببند جمله آن شو کز خدا آموختی عاشقا از شمس تبریزی چو ابر سوختی لیکن ضیا آموختی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۴ عاقبت از عاشقان بگریختی وز مصاف ای پهلوان بگریختی سوی شیران حمله بردی همچو شیر همچو روبه از میان بگریختی قصد بام آسمان می داشتی از میان نردبان بگریختی تو چگونه دارویی هر درد را کز صداع این و آن بگریختی پس روی انبیا چون می کنی چون ز تهدید خسان بگریختی مرده رنگی و نداری زندگی مرده باشی چون ز جان بگریختی دستمزد شادمانی صبر توست رو که وقت امتحان بگریختی صبر می کن در حصار غم کنون چون ز بانگ پاسبان بگریختی کی ببینی چشم تیرانداز را چون ز تیر خرکمان بگریختی زخم تیغ و تیر چون خواهی کشید چون تو از زخم زبان بگریختی رو خمش کن بی نشانی خامشی است پس چرا سوی نشان بگریختی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۵ اندرآ در خانه یارا ساعتی تازه کن این جان ما را ساعتی این حریفان را بخندان لحظه ای مجلس ما را بیارا ساعتی تا ببیند آسمان در نیم شب آفتاب آشکارا ساعتی تا ز قونیه بتابد نور عشق تا سمرقند و بخارا ساعتی روز کن شب را به یک دم همچو صبح بی درنگ و بی مدارا ساعتی تا ز سینه برزند آن آفتاب همچو آب از سنگ خارا ساعتی تا ز دارالملک دل برهم زند ملک نوشروان و دارا ساعتی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۶ گوید آن دلبر که چون همدل شدی با هوس همراه و هم منزل شدی از میان نقش ها پنهان شدی در جهان جان ها حاصل شدی هم برآوردی سر از لطف خدا هم به شمشیر خدا بسمل شدی پیش آتش رو تو از نقصان مترس چونک از آتش چنین کامل شدی عشرت دیوانگان را دیده ای ننگ بادت باز چون عاقل شدی چون نه ای حیوان چه مست سبزه ای چون نمردی چون در آب و گل شدی آستین شه صلاح الدین بگیر ور نگیری باطل باطل شدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۷ آفتابا سوی مه رویان شدی چرخ را چون ذره ها برهم زدی آتشی در کفر و ایمان شعله زد چون بگستردی تو دین بیخودی پست و بالا عشق پر شد همچو بحر چشمه چشمه جوش جوش سرمدی عالمی پرآتش عشاق بود بر سر آتش تو آتش آمدی هر سحرگه پیش قانون های تو سجده آرد دین پاک احمدی بی وجودی گر تو را نقصان نهد بی وجودان را چه نیکی یا بدی خاک پای شمس تبریزی ببوس تا برآری سر ز سعد و اسعدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۸ باوفاتر گشت یارم اندکی خوش برآمد دی نگارم اندکی دی بخندید آن بهار نیکوان گشت خندان روزگارم اندکی خوش برآمد آن گل صدبرگ من سبزتر شد سبزه زارم اندکی صبحدم آن صبح من زد یک نفس زان نفس من برقرارم اندکی ابر من دی بر لب دریا نشست خاک شو تا بر تو بارم اندکی خوش ببارم خاک را گل ها دهم باش کاندر دست خارم اندکی مهلتم ده خوش به خوش از سر مرو صبر کن تا سر بخارم اندکی نی غلط گفتم که اندر عشق او کافرم گر صبر دارم اندکی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۹ هست امروز آنچ می باید بلی هست نقل و باده بی حد بلی هست ای ساقی خوب از بامداد کان شیرینی بنامیزد بلی آفتاب امروز گشته ست از پگاه ساقی صد زهره و فرقد بلی شد عطارد مست و اشکسته قلم لوح شست از هوز و ابجد بلی مطرب ناهید بربط می نواخت هر چه می گفت آن چنان آمد بلی دفتر عشقش چو برخواند خرد پرشکر گردد دل کاغذ بلی گشت حاصل آرزوی دل نعم گشت هر سعدی کنون اسعد بلی چونک سلطان ملاحت داد داد داد بستانیم از هر دد بلی بس کنم کاین قصه ای بی منتهاست کز سخن دیگر سخن زاید بلی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۰ باز گردد عاقبت این در بلی رو نماید یار سیمین بر بلی ساقی ما یاد این مستان کند بار دیگر با می و ساغر بلی نوبهار حسن آید سوی باغ بشکفد آن شاخه های تر بلی طاق های سبز چون بندد چمن جفت گردد ورد و نیلوفر بلی دامن پر خاک و خاشاک زمین پر شود از مشک و از عنبر بلی آن بر سیمین و این روی چو زر اندرآمیزند سیم و زر بلی این سر مخمور اندیشه پرست مست گردد زان می احمر بلی این دو چشم اشکبار نوحه گر روشنی یابد از آن منظر بلی گوش ها که حلقه در گوش وی است حلقه ها یابند از آن زرگر بلی شاهد جان چون شهادت عرضه کرد یابد ایمان این دل کافر بلی چون براق عشق از گردون رسید وارهد عیسی جان زین خر بلی جمله خلق جهان در یک کس است او بود از صد جهان بهتر بلی من خمش کردم و لیکن در دلم تا ابد روید نی و شکر بلی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۶ گوید آن دلبر که چون همدل شدی با هوس همراه و هم منزل شدی از میان نقش ها پنهان شدی در جهان جان ها حاصل شدی هم برآوردی سر از لطف خدا هم به شمشیر خدا بسمل شدی پیش آتش رو تو از نقصان مترس چونک از آتش چنین کامل شدی عشرت دیوانگان را دیده ای ننگ بادت باز چون عاقل شدی چون نه ای حیوان چه مست سبزه ای چون نمردی چون در آب و گل شدی آستین شه صلاح الدین بگیر ور نگیری باطل باطل شدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۷ آفتابا سوی مه رویان شدی چرخ را چون ذره ها برهم زدی آتشی در کفر و ایمان شعله زد چون بگستردی تو دین بیخودی پست و بالا عشق پر شد همچو بحر چشمه چشمه جوش جوش سرمدی عالمی پرآتش عشاق بود بر سر آتش تو آتش آمدی هر سحرگه پیش قانون های تو سجده آرد دین پاک احمدی بی وجودی گر تو را نقصان نهد بی وجودان را چه نیکی یا بدی خاک پای شمس تبریزی ببوس تا برآری سر ز سعد و اسعدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۸ باوفاتر گشت یارم اندکی خوش برآمد دی نگارم اندکی دی بخندید آن بهار نیکوان گشت خندان روزگارم اندکی خوش برآمد آن گل صدبرگ من سبزتر شد سبزه زارم اندکی صبحدم آن صبح من زد یک نفس زان نفس من برقرارم اندکی ابر من دی بر لب دریا نشست خاک شو تا بر تو بارم اندکی خوش ببارم خاک را گل ها دهم باش کاندر دست خارم اندکی مهلتم ده خوش به خوش از سر مرو صبر کن تا سر بخارم اندکی نی غلط گفتم که اندر عشق او کافرم گر صبر دارم اندکی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۹ هست امروز آنچ می باید بلی هست نقل و باده بی حد بلی هست ای ساقی خوب از بامداد کان شیرینی بنامیزد بلی آفتاب امروز گشته ست از پگاه ساقی صد زهره و فرقد بلی شد عطارد مست و اشکسته قلم لوح شست از هوز و ابجد بلی مطرب ناهید بربط می نواخت هر چه می گفت آن چنان آمد بلی دفتر عشقش چو برخواند خرد پرشکر گردد دل کاغذ بلی گشت حاصل آرزوی دل نعم گشت هر سعدی کنون اسعد بلی چونک سلطان ملاحت داد داد داد بستانیم از هر دد بلی بس کنم کاین قصه ای بی منتهاست کز سخن دیگر سخن زاید بلی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۰ باز گردد عاقبت این در بلی رو نماید یار سیمین بر بلی ساقی ما یاد این مستان کند بار دیگر با می و ساغر بلی نوبهار حسن آید سوی باغ بشکفد آن شاخه های تر بلی طاق های سبز چون بندد چمن جفت گردد ورد و نیلوفر بلی دامن پر خاک و خاشاک زمین پر شود از مشک و از عنبر بلی آن بر سیمین و این روی چو زر اندرآمیزند سیم و زر بلی این سر مخمور اندیشه پرست مست گردد زان می احمر بلی این دو چشم اشکبار نوحه گر روشنی یابد از آن منظر بلی گوش ها که حلقه در گوش وی است حلقه ها یابند از آن زرگر بلی شاهد جان چون شهادت عرضه کرد یابد ایمان این دل کافر بلی چون براق عشق از گردون رسید وارهد عیسی جان زین خر بلی جمله خلق جهان در یک کس است او بود از صد جهان بهتر بلی من خمش کردم و لیکن در دلم تا ابد روید نی و شکر بلی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۱ طبع چیزی نو به نو خواهد همی چیز نو نو راهرو خواهد همی سر نو خواهی که تا خندان شود سر دو گوش سرشنو خواهد همی جان پاکان طالب جان زر است جان حیوان کاه و جو خواهد همی گفته مستان ساقیا هل من مزید ساقی از مستان گرو خواهد همی رو به سر چون سیل تا بحر حیات جوی کن کان آب گو خواهد همی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۲ با من ای عشق امتحان ها می کنی واقفی بر عجزم اما می کنی ترجمان سر دشمن می شوی ظن کژ را در دلش جا می کنی هم تو اندر بیشه آتش می زنی هم شکایت را تو پیدا می کنی تا گمان آید که بر تو ظلم رفت چون ضعیفان شور و شکوی می کنی آفتابی ظلم بر تو کی کند هر چه می خواهی ز بالا می کنی می کنی ما را حسود همدگر جنگ ما را خوش تماشا می کنی عارفان را نقد شربت می دهی زاهدان را مست فردا می کنی مرغ مرگ اندیش را غم می دهی بلبلان را مست و گویا می کنی زاغ را مشتاق سرگین می کنی طوطی خود را شکرخا می کنی آن یکی را می کشی در کان و کوه وین دگر را رو به دریا می کنی از ره محنت به دولت می کشی یا جزای زلت ما می کنی اندر این دریا همه سود است و داد جمله احسان و مواسا می کنی این سر نکته است پایانش تو گوی گرچه ما را بی سر و پا می کنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۳ باز چون گل سوی گلشن می روی با توام گرچه که بی من می روی صدزبان شد سوسن اندر شرح تو گلرخا خوش سوی سوسن می روی سوی مستان با دو لعل می فروش از برای باده دادن می روی شاهدان استاره وار اندر پیت تو بکش چون ماه روشن می روی در کی خواهی آتشی دیگر زدن با دل چون سنگ و آهن می روی آفتابا ذره ام رقصان تو پیش تو چون سوی روزن می روی تا درآرد شمس تبریزی به چشم سرمه وار ای دل به هاون می روی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۴ ناگهان اندر دویدم پیش وی بانگ برزد مست عشق او که هی هیچ می دانی چه خون ریز است او چون توی را زهره کی بوده ست کی شکران در عشق او بگداختند سربریده ناله کن مانند نی پاک کن رگ های خود در عشق او تا نبرد تیغ او پایت ز پی بر گلستانش گدازان شو چو برف تا برآرد صد بهار از ماه دی یا درآ و نرم نرمک مرده شو تا تو را گویند ای قیوم حی حبس کن مر شیره را در خنب حق تا بجوشد وارهد از نیک و بی شمس تبریزی بیا در من نگر تا ببینی مر مرا معدوم شی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۱ طبع چیزی نو به نو خواهد همی چیز نو نو راهرو خواهد همی سر نو خواهی که تا خندان شود سر دو گوش سرشنو خواهد همی جان پاکان طالب جان زر است جان حیوان کاه و جو خواهد همی گفته مستان ساقیا هل من مزید ساقی از مستان گرو خواهد همی رو به سر چون سیل تا بحر حیات جوی کن کان آب گو خواهد همی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۲ با من ای عشق امتحان ها می کنی واقفی بر عجزم اما می کنی ترجمان سر دشمن می شوی ظن کژ را در دلش جا می کنی هم تو اندر بیشه آتش می زنی هم شکایت را تو پیدا می کنی تا گمان آید که بر تو ظلم رفت چون ضعیفان شور و شکوی می کنی آفتابی ظلم بر تو کی کند هر چه می خواهی ز بالا می کنی می کنی ما را حسود همدگر جنگ ما را خوش تماشا می کنی عارفان را نقد شربت می دهی زاهدان را مست فردا می کنی مرغ مرگ اندیش را غم می دهی بلبلان را مست و گویا می کنی زاغ را مشتاق سرگین می کنی طوطی خود را شکرخا می کنی آن یکی را می کشی در کان و کوه وین دگر را رو به دریا می کنی از ره محنت به دولت می کشی یا جزای زلت ما می کنی اندر این دریا همه سود است و داد جمله احسان و مواسا می کنی این سر نکته است پایانش تو گوی گرچه ما را بی سر و پا می کنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۳ باز چون گل سوی گلشن می روی با توام گرچه که بی من می روی صدزبان شد سوسن اندر شرح تو گلرخا خوش سوی سوسن می روی سوی مستان با دو لعل می فروش از برای باده دادن می روی شاهدان استاره وار اندر پیت تو بکش چون ماه روشن می روی در کی خواهی آتشی دیگر زدن با دل چون سنگ و آهن می روی آفتابا ذره ام رقصان تو پیش تو چون سوی روزن می روی تا درآرد شمس تبریزی به چشم سرمه وار ای دل به هاون می روی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۴ ناگهان اندر دویدم پیش وی بانگ برزد مست عشق او که هی هیچ می دانی چه خون ریز است او چون توی را زهره کی بوده ست کی شکران در عشق او بگداختند سربریده ناله کن مانند نی پاک کن رگ های خود در عشق او تا نبرد تیغ او پایت ز پی بر گلستانش گدازان شو چو برف تا برآرد صد بهار از ماه دی یا درآ و نرم نرمک مرده شو تا تو را گویند ای قیوم حی حبس کن مر شیره را در خنب حق تا بجوشد وارهد از نیک و بی شمس تبریزی بیا در من نگر تا ببینی مر مرا معدوم شی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۵ خوش بود گر کاهلی یک سو نهی وز همه یاران تو زوتر برجهی هست سرتیزی شعار شیر نر هست دم داری در این ره روبهی برفروز آتش زنه در دست توست یوسفت با توست اگر خود در چهی گر غروب آمد به گور اندرشدی باز طالع شو ز مشرق چون مهی گرم شد آن یخ ز جنبش بس گداخت پس بجنب ای قد تو سرو سهی برجهان تو اسب را ترکانه زود که به گوش توست خوب خرگهی سارعوا فرمود پس مردانه رو گفت شاهنشاه جان نبود تهی همچو زهره ناله کن هر صبحگاه وآنگه از خورشید بین شاهنشهی بدر هر شب در روش لاغرتر است بعد کاهش یافت آن مه فربهی وقت دوری شاه پروردت به لطف تا چه ها بخشد چو باشی درگهی بس کن آخر توبه کردی از مقال در خموشی هاست دخل آگهی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۶ مرحبا ای پرده تو آن پرده ای کز جهان جان نشان آورده ای برگذر از گوش و بر جان ها بزن ز آنک جان این جهان مرده ای درربا جان را و بر بالا برو اندر آن عالم که دل را برده ای ماه خندانت گواهی می دهد کان شراب آسمانی خورده ای جان شیرینت نشانی می دهد کز الست اندر عسل پرورده ای سبزه ها از خاک بررستن گرفت تا نماید کشت ها که کرده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۷ هیچ خمری بی خماری دیده ای هیچ گل بی زخم خاری دیده ای در گلستان جهان آب و گل بی خزانی نوبهاری دیده ای چونک غم پیش آیدت در حق گریز هیچ چون حق غمگساری دیده ای کار حق کن بار حق کش جز ز حق هیچ کس را کار و باری دیده ای هیچ دل را بی صقال لطف او در تجلی بی غباری دیده ای بی جمال خوب دلدار قدیم جز خیالی دل فشاری دیده ای از نشاط صرف ناآمیخته شرح ده ای دل تو باری دیده ای در جهان صاف بی درد و دغل بی خطر ایمن مطاری دیده ای چون سگ کهف آی در غار وفا ای شکاری چون شکاری دیده ای لب ببند و چشم عبرت برگشا چونک دیده اعتباری دیده ای شمس تبریزی بگیرد دست تو گر ز چشم بد عثاری دیده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۸ می زنم حلقه در هر خانه ای هست در کوی شما دیوانه ای مرغ جان دیوانه آن دام شد دام عشق دلبری دردانه ای عقل ها نعره زنان کآخر کجاست در جنون دریادلی مردانه ای ای خدا مجنون آن لیلی کجاست تا به گوشش دردمیم افسانه ای زانکه گوش عقل نامحرم بود از فسون عاشقان بیگانه ای سلسله زلفی که جان مجنون او است میل دارد با شکسته شانه ای شهر ما پرفتنه و پرشور شد الغیاث از فتنه فتانه ای زوتر ای قفال مفتاحی بساز کز فرج باشد ورا دندانه ای هین خمش کن کژ مرو فرزین نه ای کی چو فرزین کژ رود فرزانه ای

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۵ خوش بود گر کاهلی یک سو نهی وز همه یاران تو زوتر برجهی هست سرتیزی شعار شیر نر هست دم داری در این ره روبهی برفروز آتش زنه در دست توست یوسفت با توست اگر خود در چهی گر غروب آمد به گور اندرشدی باز طالع شو ز مشرق چون مهی گرم شد آن یخ ز جنبش بس گداخت پس بجنب ای قد تو سرو سهی برجهان تو اسب را ترکانه زود که به گوش توست خوب خرگهی سارعوا فرمود پس مردانه رو گفت شاهنشاه جان نبود تهی همچو زهره ناله کن هر صبحگاه وآنگه از خورشید بین شاهنشهی بدر هر شب در روش لاغرتر است بعد کاهش یافت آن مه فربهی وقت دوری شاه پروردت به لطف تا چه ها بخشد چو باشی درگهی بس کن آخر توبه کردی از مقال در خموشی هاست دخل آگهی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۶ مرحبا ای پرده تو آن پرده ای کز جهان جان نشان آورده ای برگذر از گوش و بر جان ها بزن ز آنک جان این جهان مرده ای درربا جان را و بر بالا برو اندر آن عالم که دل را برده ای ماه خندانت گواهی می دهد کان شراب آسمانی خورده ای جان شیرینت نشانی می دهد کز الست اندر عسل پرورده ای سبزه ها از خاک بررستن گرفت تا نماید کشت ها که کرده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۷ هیچ خمری بی خماری دیده ای هیچ گل بی زخم خاری دیده ای در گلستان جهان آب و گل بی خزانی نوبهاری دیده ای چونک غم پیش آیدت در حق گریز هیچ چون حق غمگساری دیده ای کار حق کن بار حق کش جز ز حق هیچ کس را کار و باری دیده ای هیچ دل را بی صقال لطف او در تجلی بی غباری دیده ای بی جمال خوب دلدار قدیم جز خیالی دل فشاری دیده ای از نشاط صرف ناآمیخته شرح ده ای دل تو باری دیده ای در جهان صاف بی درد و دغل بی خطر ایمن مطاری دیده ای چون سگ کهف آی در غار وفا ای شکاری چون شکاری دیده ای لب ببند و چشم عبرت برگشا چونک دیده اعتباری دیده ای شمس تبریزی بگیرد دست تو گر ز چشم بد عثاری دیده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۸ می زنم حلقه در هر خانه ای هست در کوی شما دیوانه ای مرغ جان دیوانه آن دام شد دام عشق دلبری دردانه ای عقل ها نعره زنان کآخر کجاست در جنون دریادلی مردانه ای ای خدا مجنون آن لیلی کجاست تا به گوشش دردمیم افسانه ای زانکه گوش عقل نامحرم بود از فسون عاشقان بیگانه ای سلسله زلفی که جان مجنون او است میل دارد با شکسته شانه ای شهر ما پرفتنه و پرشور شد الغیاث از فتنه فتانه ای زوتر ای قفال مفتاحی بساز کز فرج باشد ورا دندانه ای هین خمش کن کژ مرو فرزین نه ای کی چو فرزین کژ رود فرزانه ای

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۹ گر سران را بی سری درواستی سرنگونان را سری درواستی از برای شرح آتش های غم یا زبانی یا دلی برجاستی یا شعاعی زان رخ مهتاب او در شب تاریک غم با ماستی یا کسی دیگر برای همدمی هم از آن رو بی سر و بی پاستی گر اثر بودی از آن مه بر زمین ناله ها از آسمان برخاستی ور نه دست غیر تستی بر دهان راست و چپ بی این دهان غوغاستی گر از آن در پرتوی بر دل زدی یا به دریا یا خود او دریاستی ور نه غیرت خاک زد در چشم دل چشمه چشمه سوی دریاهاستی نیست پروای دو عالم عشق را ور نه ز الا هر دو عالم لاستی عشق را خود خاک باشی آرزو است ور نه عاشق بر سر جوزاستی تا چو برف این هر دو عالم در گداز ز آتش عشق جحیم آساستی اژدهای عشق خوردی جمله را گر عصا در پنجه موساستی لقمه ای کردی دو عالم را چنانک پیش جوع کلب نان یکتاستی پیش شمس الدین تبریز آمدی تا تجلی هاش مستوفاستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۰ ای بهار سبز و تر شاد آمدی وی نگار سیمبر شاد آمدی درفکندی در سر و جان فتنه ای ای حیات جان و سر شاد آمدی درفکن اندر دماغ مرد و زن صد هزاران شور و شر شاد آمدی از بر سیمین تو کارم زر است ای بلای سیم و زر شاد آمدی پای خود بر تارک خورشید نه ای تو خورشید و قمر شاد آمدی لعل گوید از میان کان تو را سوی آن کوه و کمر شاد آمدی شمس تبریزی که عالم از رخت هست مست و بی خبر شاد آمدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۱ ساقی این جا هست ای مولا بلی ره دهد ما را بر آن بالا بلی پیش آن لب های آری گوی او بنده گردد شکر و حلوا بلی هست چشمش قلزم مستی نعم هست جعدش مایه سودا بلی این همه بگذشت آن سرو سهی خوش برآید همچو گل با ما بلی چون بخسبم زیر سایه نخل او من شوم شیرین تر از خرما بلی هم عسس هم دزد ای جان هر شبی سیم دزدد زان قمرسیما بلی چون برآید آفتاب روی او دزد گردد عاجز و رسوا بلی ناشتاب آن کس که او حلوا خورد در دماغ او کند صفرا بلی بس کن آن کس کو سری پنهان کند روید از سر گلشن اخفیٰ بلی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۲ هم تو شمعی هم تو شاهد هم تو می هم بهاری در میان ماه دی هر طرف از عشق تو پر سوخته آفتاب و صد هزاران همچو دی چون همیشه آتشت در نی فتد رفت شکر زین هوس در جان نی سر بریدی صد هزاران را به عشق زهره نی جان را که گوید های و هی عاشقان سازیده اند از چشم بد خانه ها زیر زمین چون شهر ری نیست از دانش بتر اشکنجه ای وای آنک ماند اندر نیک و بی آن زنان مصر اندر بیخودی زخم ها خورده نکرده وای وی در شب معراج شاه از بیخودی صدهزاران ساله ره را کرده طی برشکن از باده های بیخودان تخته بندی ز استخوان و عرق و پی شمس تبریزی تو ما را محو کن ز آنک تو چون آفتابی ما چو فی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۹ گر سران را بی سری درواستی سرنگونان را سری درواستی از برای شرح آتش های غم یا زبانی یا دلی برجاستی یا شعاعی زان رخ مهتاب او در شب تاریک غم با ماستی یا کسی دیگر برای همدمی هم از آن رو بی سر و بی پاستی گر اثر بودی از آن مه بر زمین ناله ها از آسمان برخاستی ور نه دست غیر تستی بر دهان راست و چپ بی این دهان غوغاستی گر از آن در پرتوی بر دل زدی یا به دریا یا خود او دریاستی ور نه غیرت خاک زد در چشم دل چشمه چشمه سوی دریاهاستی نیست پروای دو عالم عشق را ور نه ز الا هر دو عالم لاستی عشق را خود خاک باشی آرزو است ور نه عاشق بر سر جوزاستی تا چو برف این هر دو عالم در گداز ز آتش عشق جحیم آساستی اژدهای عشق خوردی جمله را گر عصا در پنجه موساستی لقمه ای کردی دو عالم را چنانک پیش جوع کلب نان یکتاستی پیش شمس الدین تبریز آمدی تا تجلی هاش مستوفاستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۰ ای بهار سبز و تر شاد آمدی وی نگار سیمبر شاد آمدی درفکندی در سر و جان فتنه ای ای حیات جان و سر شاد آمدی درفکن اندر دماغ مرد و زن صد هزاران شور و شر شاد آمدی از بر سیمین تو کارم زر است ای بلای سیم و زر شاد آمدی پای خود بر تارک خورشید نه ای تو خورشید و قمر شاد آمدی لعل گوید از میان کان تو را سوی آن کوه و کمر شاد آمدی شمس تبریزی که عالم از رخت هست مست و بی خبر شاد آمدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۱ ساقی این جا هست ای مولا بلی ره دهد ما را بر آن بالا بلی پیش آن لب های آری گوی او بنده گردد شکر و حلوا بلی هست چشمش قلزم مستی نعم هست جعدش مایه سودا بلی این همه بگذشت آن سرو سهی خوش برآید همچو گل با ما بلی چون بخسبم زیر سایه نخل او من شوم شیرین تر از خرما بلی هم عسس هم دزد ای جان هر شبی سیم دزدد زان قمرسیما بلی چون برآید آفتاب روی او دزد گردد عاجز و رسوا بلی ناشتاب آن کس که او حلوا خورد در دماغ او کند صفرا بلی بس کن آن کس کو سری پنهان کند روید از سر گلشن اخفیٰ بلی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۲ هم تو شمعی هم تو شاهد هم تو می هم بهاری در میان ماه دی هر طرف از عشق تو پر سوخته آفتاب و صد هزاران همچو دی چون همیشه آتشت در نی فتد رفت شکر زین هوس در جان نی سر بریدی صد هزاران را به عشق زهره نی جان را که گوید های و هی عاشقان سازیده اند از چشم بد خانه ها زیر زمین چون شهر ری نیست از دانش بتر اشکنجه ای وای آنک ماند اندر نیک و بی آن زنان مصر اندر بیخودی زخم ها خورده نکرده وای وی در شب معراج شاه از بیخودی صدهزاران ساله ره را کرده طی برشکن از باده های بیخودان تخته بندی ز استخوان و عرق و پی شمس تبریزی تو ما را محو کن ز آنک تو چون آفتابی ما چو فی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۳ باد بین اندر سرم از باده ای نوش کردم از کف شه زاده ای جان چو اندر باده او غوطه خورد بر سر آمد تابناکی ساده ای چشم جان می دید نقشی بوالعجب هر طرف زیبانگاری شاده ای هر دو گامی مست عشقی خفته ای بر سر او ساقیی استاده ای زان هوس شد پای دل ها بسته ای زان طرب شد پر جان بگشاده ای نوش نوش مستیان بر عرش رفت تا گرو شد زهد را سجاده ای شمس تبریزی سر این دولت است در نهان او دولتی آماده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۴ آه از عشق جمال حوره ای کو گرفت از عاشقانش دوره ای زندگی نوبه نو از کشتنش صحتی تازه شد از رنجوره ای گر گهر داری ببین حال مرا در تک دریا ز دریا دوره ای گفتم ای عقلم کجایی عقل گفت چون شدم می چون کنم انگوره ای جان بسوز و سرمه کن خاکسترش تا نماند در دو عالم کوره ای تا کند جان های بی جان در سماع گرد آن شهد ازل زنبوره ای تا کند آن شمس تبریزی به حق جمله ویران هات را معموره ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۵ ای دلی کز گلشکر پرورده ای ای دلی کز شیر شیران خورده ای وی دلی کز عقل اول زاده ای حاتم از دست سلیمان برده ای طاقت عشقت ندارد هیچ جان این چه جان است این چه جان آورده ای آفتابی کآفتاب از عکس او است زیر دامن طرفه پنهان کرده ای هم چراغ صد هزاران ظلمتی هم مسیح صد هزاران مرده ای این شرابی را که ساقی گشته ای از کدام انگورها افشرده ای هم زمستان جهان را میوه ای دستگیر صد هزار افسرده ای کار زرکوبان چو زر کردی چو زر شه صلاح الدین که تو صدمرده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۶ گر در آب و گر در آتش می روی آن نمی دانم برو خوش می روی در رخت پیداست والله رنگ او رو که سوی یار مه وش می روی نقش ها را پشت و پایی می زنی سوی نقش نامنقش می روی ذوق جان ها می زند بر جان تو مست و دست انداز و سرکش می روی در پی تو می دود اقبال رو گر به عرش و گر به مفرش می روی آنک در سر داری از سودای یار چه عجب گر تو مشوش می روی شه صلاح الدین برآ زین شش جهت گرچه ظاهر اندر این شش می روی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۷ ز کجا آمده ای می دانی ز میان حرم سبحانی یاد کن هیچ به یادت آید آن مقامات خوش روحانی پس فراموش شدستت آن ها لاجرم خیره و سرگردانی جان فروشی به یکی مشتی خاک این چه بیع است بدین ارزانی بازده خاک و بدان قیمت خود نی غلامی ملکی سلطانی جهت تو ز فلک آمده اند خوبرویان خوش پنهانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۸ آنچ در سینه نهان می داری درنیابند چه می پنداری خفته پنداشته ای دل ها را که خدایت دهدا بیداری هر درخت آنچ که دارد در دل آن بدیده ست گلی یا خاری ای چو خفاش نهان گشته ز روز تا ندانند که تو بیماری به خدا از همگان فاشتری گرچه در پیشگه اسراری پیش خورشید همان خفاشی گرچه ز اندیشه چو بوتیماری چنگ اگرچه که ننالد دانند کو چه شکل است به وقت زاری ور بنالد ز غمی هم دانند کو ندارد صفت هشیاری

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۳ باد بین اندر سرم از باده ای نوش کردم از کف شه زاده ای جان چو اندر باده او غوطه خورد بر سر آمد تابناکی ساده ای چشم جان می دید نقشی بوالعجب هر طرف زیبانگاری شاده ای هر دو گامی مست عشقی خفته ای بر سر او ساقیی استاده ای زان هوس شد پای دل ها بسته ای زان طرب شد پر جان بگشاده ای نوش نوش مستیان بر عرش رفت تا گرو شد زهد را سجاده ای شمس تبریزی سر این دولت است در نهان او دولتی آماده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۴ آه از عشق جمال حوره ای کو گرفت از عاشقانش دوره ای زندگی نوبه نو از کشتنش صحتی تازه شد از رنجوره ای گر گهر داری ببین حال مرا در تک دریا ز دریا دوره ای گفتم ای عقلم کجایی عقل گفت چون شدم می چون کنم انگوره ای جان بسوز و سرمه کن خاکسترش تا نماند در دو عالم کوره ای تا کند جان های بی جان در سماع گرد آن شهد ازل زنبوره ای تا کند آن شمس تبریزی به حق جمله ویران هات را معموره ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۵ ای دلی کز گلشکر پرورده ای ای دلی کز شیر شیران خورده ای وی دلی کز عقل اول زاده ای حاتم از دست سلیمان برده ای طاقت عشقت ندارد هیچ جان این چه جان است این چه جان آورده ای آفتابی کآفتاب از عکس او است زیر دامن طرفه پنهان کرده ای هم چراغ صد هزاران ظلمتی هم مسیح صد هزاران مرده ای این شرابی را که ساقی گشته ای از کدام انگورها افشرده ای هم زمستان جهان را میوه ای دستگیر صد هزار افسرده ای کار زرکوبان چو زر کردی چو زر شه صلاح الدین که تو صدمرده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۶ گر در آب و گر در آتش می روی آن نمی دانم برو خوش می روی در رخت پیداست والله رنگ او رو که سوی یار مه وش می روی نقش ها را پشت و پایی می زنی سوی نقش نامنقش می روی ذوق جان ها می زند بر جان تو مست و دست انداز و سرکش می روی در پی تو می دود اقبال رو گر به عرش و گر به مفرش می روی آنک در سر داری از سودای یار چه عجب گر تو مشوش می روی شه صلاح الدین برآ زین شش جهت گرچه ظاهر اندر این شش می روی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۷ ز کجا آمده ای می دانی ز میان حرم سبحانی یاد کن هیچ به یادت آید آن مقامات خوش روحانی پس فراموش شدستت آن ها لاجرم خیره و سرگردانی جان فروشی به یکی مشتی خاک این چه بیع است بدین ارزانی بازده خاک و بدان قیمت خود نی غلامی ملکی سلطانی جهت تو ز فلک آمده اند خوبرویان خوش پنهانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۸ آنچ در سینه نهان می داری درنیابند چه می پنداری خفته پنداشته ای دل ها را که خدایت دهدا بیداری هر درخت آنچ که دارد در دل آن بدیده ست گلی یا خاری ای چو خفاش نهان گشته ز روز تا ندانند که تو بیماری به خدا از همگان فاشتری گرچه در پیشگه اسراری پیش خورشید همان خفاشی گرچه ز اندیشه چو بوتیماری چنگ اگرچه که ننالد دانند کو چه شکل است به وقت زاری ور بنالد ز غمی هم دانند کو ندارد صفت هشیاری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۹ ای خیالی که به دل می گذری نی خیالی نی پری نی بشری اثر پای تو را می جویم نه زمین و نه فلک می سپری گر ز تو باخبران بی خبرند نه تو از بی خبران باخبری مونس و یار دلی یا تو دلی تو مقیم نظری یا نظری ایها الخاطر فی مکرمه قف زمانا بخداء البصر لا تعجل به مرور و نوی بدل اللیل بضؤ السحر حسن تدبیرک قد صاغ لنا الهیولی به حسان الصور گر صور جان و هیولی خرد است عشق تو دیگر و تو خود دگری این هیولی پدر صورت هاست ای تو کرده پدران را پدری نی هیولای همه آبی بود چه کند آب چو آبش ببری گر هیولا و صور جان افزاست دگرم عشوه مده تو دگری از هیولا است صور ریگ روان ریگ را هرزه چرا می شمری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۰ تو چرا جمله نبات و شکری تو چرا دلبر و شیرین نظری تو چرا همچو گل خندانی تو چرا تازه چو شاخ شجری تو به یک خنده چرا راه زنی تو به یک غمزه چرا عقل بری تو چرا صاف چو صحن فلکی تو چرا چست چو قرص قمری تو چرا بی بنه چون دریایی تو چرا روشن و خوش چون گهری عاقلان را ز چه دیوانه کنی ای همه پیشه تو فتنه گری ساکنان را ز چه در رقص آری ز آدمی و ملک و دیو و پری تو چرا توبه مردم شکنی تو چرا پرده مردم بدری همه دل ها چو در اندیشه توست تو کجایی به چه اندیشه دری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۱ از دلبر نهانی گر بوی جان بیابی در صد جهان نگنجی گر یک نشان بیابی چون مهر جان پذیری بی لشکری امیری هم ملک غیب گیری هم غیب دان بیابی گنجی که تو شنیدی سودای آن گزیدی گر در زمین ندیدی در آسمان بیابی در عشق اگر امینی ای بس بتان چینی هم رایگان ببینی هم رایگان بیابی در آینه مبارک آن صاف صاف بی شک نقش بهشت یک یک هم در جهان بیابی چون تیر عشق خستت معشوق کرد مستت گر جان بشد ز دستت صد همچنان بیابی قفل طلسم مشکل سهلت شود به حاصل گر از وساوس دل یک دم امان بیابی درهم شکن بتان را از بهر شاه جان را تا نقش بند آن را اندر عیان بیابی تبریز در محقق از شمس ملت و حق در رمزهای مطلق صد ترجمان بیابی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۲ چه باشد ای برادر یک شب اگر نخسپی چون شمع زنده باشی همچون شرر نخسپی درهای آسمان را شب سخت می گشاید نیک اختریت باشد گر چون قمر نخسپی گر مرد آسمانی مشتاق آن جهانی زیر فلک نمانی جز بر زبر نخسپی چون لشکر حبش شب بر روم حمله آرد باید که همچو قیصر در کر و فر نخسپی عیسی روزگاری سیاح باش در شب در آب و در گل ای جان تا همچو خر نخسپی شب رو که راه ها را در شب توان بریدن گر شهر یار خواهی اندر سفر نخسپی در سایه خدایی خسپند نیکبختان زنهار ای برادر جای دگر نخسپی چون از پدر جدا شد یوسف نه مبتلا شد تو یوسفی هلا تا جز با پدر نخسپی زیرا برادرانت دارند قصد جانت هان تا میان ایشان جز با حذر نخسپی تبریز شمس دین را جز ره روی نیابد گر تو ز ره روانی بر ره گذر نخسپی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۹ ای خیالی که به دل می گذری نی خیالی نی پری نی بشری اثر پای تو را می جویم نه زمین و نه فلک می سپری گر ز تو باخبران بی خبرند نه تو از بی خبران باخبری مونس و یار دلی یا تو دلی تو مقیم نظری یا نظری ایها الخاطر فی مکرمه قف زمانا بخداء البصر لا تعجل به مرور و نوی بدل اللیل بضؤ السحر حسن تدبیرک قد صاغ لنا الهیولی به حسان الصور گر صور جان و هیولی خرد است عشق تو دیگر و تو خود دگری این هیولی پدر صورت هاست ای تو کرده پدران را پدری نی هیولای همه آبی بود چه کند آب چو آبش ببری گر هیولا و صور جان افزاست دگرم عشوه مده تو دگری از هیولا است صور ریگ روان ریگ را هرزه چرا می شمری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۰ تو چرا جمله نبات و شکری تو چرا دلبر و شیرین نظری تو چرا همچو گل خندانی تو چرا تازه چو شاخ شجری تو به یک خنده چرا راه زنی تو به یک غمزه چرا عقل بری تو چرا صاف چو صحن فلکی تو چرا چست چو قرص قمری تو چرا بی بنه چون دریایی تو چرا روشن و خوش چون گهری عاقلان را ز چه دیوانه کنی ای همه پیشه تو فتنه گری ساکنان را ز چه در رقص آری ز آدمی و ملک و دیو و پری تو چرا توبه مردم شکنی تو چرا پرده مردم بدری همه دل ها چو در اندیشه توست تو کجایی به چه اندیشه دری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۱ از دلبر نهانی گر بوی جان بیابی در صد جهان نگنجی گر یک نشان بیابی چون مهر جان پذیری بی لشکری امیری هم ملک غیب گیری هم غیب دان بیابی گنجی که تو شنیدی سودای آن گزیدی گر در زمین ندیدی در آسمان بیابی در عشق اگر امینی ای بس بتان چینی هم رایگان ببینی هم رایگان بیابی در آینه مبارک آن صاف صاف بی شک نقش بهشت یک یک هم در جهان بیابی چون تیر عشق خستت معشوق کرد مستت گر جان بشد ز دستت صد همچنان بیابی قفل طلسم مشکل سهلت شود به حاصل گر از وساوس دل یک دم امان بیابی درهم شکن بتان را از بهر شاه جان را تا نقش بند آن را اندر عیان بیابی تبریز در محقق از شمس ملت و حق در رمزهای مطلق صد ترجمان بیابی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۲ چه باشد ای برادر یک شب اگر نخسپی چون شمع زنده باشی همچون شرر نخسپی درهای آسمان را شب سخت می گشاید نیک اختریت باشد گر چون قمر نخسپی گر مرد آسمانی مشتاق آن جهانی زیر فلک نمانی جز بر زبر نخسپی چون لشکر حبش شب بر روم حمله آرد باید که همچو قیصر در کر و فر نخسپی عیسی روزگاری سیاح باش در شب در آب و در گل ای جان تا همچو خر نخسپی شب رو که راه ها را در شب توان بریدن گر شهر یار خواهی اندر سفر نخسپی در سایه خدایی خسپند نیکبختان زنهار ای برادر جای دگر نخسپی چون از پدر جدا شد یوسف نه مبتلا شد تو یوسفی هلا تا جز با پدر نخسپی زیرا برادرانت دارند قصد جانت هان تا میان ایشان جز با حذر نخسپی تبریز شمس دین را جز ره روی نیابد گر تو ز ره روانی بر ره گذر نخسپی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۳ ای آنک امام عشقی تکبیر کن که مستی دو دست را برافشان بیزار شو ز هستی موقوف وقت بودی تعجیل می نمودی وقت نماز آمد برجه چرا نشستی بر بوی قبله حق صد قبله می تراشی بر بوی عشق آن بت صد بت همی پرستی بالاترک پر ای جان ای جان بنده فرمان که مه بود به بالا سایه بود به پستی همچون گدای هر در بر هر دری مزن سر حلقه در فلک زن زیرا درازدستی سغراق آسمانت چون کرد آن چنانت بیگانه شو ز عالم کز خویش هم برستی می گویمت که چونی هرگز کسی بگوید با جان بی چگونه چونی چگونه استی امشب خراب و مستی فردا شود ببینی چه خیک ها دریدی چه شیشه ها شکستی هر شیشه که شکستم بر تو توکلستم که صد هزار گونه اشکسته را تو بستی ای نقش بند پنهان کاندر درونه ای جان داری هزار صورت جز ماه و جز مهستی صد حلق را گشودی گر حلقه ای ربودی صد جان و دل بدادی گر سینه ای بخستی دیوانه گشته ام من هر چه از جنون بگویم زودتر بلی بلی گو گر محرم الستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۴ گفتی شکار گیرم رفتی شکار گشتی گفتی قرار یابم خود بی قرار گشتی خضرت چرا نخوانم کآب حیات خوردی پیشت چرا نمیرم چون یار یار گشتی گردت چرا نگردم چون خانه خدایی پایت چرا نبوسم چون پایدار گشتی جامت چرا ننوشم چون ساقی وجودی نقلت چرا نچینیم چون قندبار گشتی فاروق چون نباشی چون از فراق رستی صدیق چون نباشی چون یار غار گشتی اکنون تو شهریاری کو را غلام گشتی اکنون شگرف و زفتی کز غم نزار گشتی هم گلشنش بدیدی صد گونه گل بچیدی هم سنبلش بسودی هم لاله زار گشتی ای چشمش الله الله خود خفته می زدی ره اکنون نعوذبالله چون پرخمار گشتی آنگه فقیر بودی بس خرقه ها ربودی پس وای بر فقیران چون ذوالفقار گشتی هین بیخ مرگ برکن زیرا که نفخ صوری گردن بزن خزان را چون نوبهار گشتی از رستخیز ایمن چون رستخیز نقدی هم از حساب رستی چون بی شمار گشتی از نان شدی تو فارغ چون ماهیان دریا وز آب فارغی هم چون سوسمار گشتی ای جان چون فرشته از نور حق سرشته هم ز اختیار رسته نک اختیار گشتی از کام نفس حسی روزی دو سه بریدی هم دوست کامی اکنون هم کامیار گشتی غم را شکار بودی بی کردگار بودی چون گرد کار گشتی با کردگار گشتی گر خون خلق ریزی ور با فلک ستیزی عذرت عذار خواهد چون گلعذار گشتی نازت رسد ازیرا زیبا و نازنینی کبرت رسدهمی زان چون از کبار گشتی باش از در معانی در حلقه خموشان در گوش ها اگر چه چون گوشوار گشتی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۳ ای آنک امام عشقی تکبیر کن که مستی دو دست را برافشان بیزار شو ز هستی موقوف وقت بودی تعجیل می نمودی وقت نماز آمد برجه چرا نشستی بر بوی قبله حق صد قبله می تراشی بر بوی عشق آن بت صد بت همی پرستی بالاترک پر ای جان ای جان بنده فرمان که مه بود به بالا سایه بود به پستی همچون گدای هر در بر هر دری مزن سر حلقه در فلک زن زیرا درازدستی سغراق آسمانت چون کرد آن چنانت بیگانه شو ز عالم کز خویش هم برستی می گویمت که چونی هرگز کسی بگوید با جان بی چگونه چونی چگونه استی امشب خراب و مستی فردا شود ببینی چه خیک ها دریدی چه شیشه ها شکستی هر شیشه که شکستم بر تو توکلستم که صد هزار گونه اشکسته را تو بستی ای نقش بند پنهان کاندر درونه ای جان داری هزار صورت جز ماه و جز مهستی صد حلق را گشودی گر حلقه ای ربودی صد جان و دل بدادی گر سینه ای بخستی دیوانه گشته ام من هر چه از جنون بگویم زودتر بلی بلی گو گر محرم الستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۴ گفتی شکار گیرم رفتی شکار گشتی گفتی قرار یابم خود بی قرار گشتی خضرت چرا نخوانم کآب حیات خوردی پیشت چرا نمیرم چون یار یار گشتی گردت چرا نگردم چون خانه خدایی پایت چرا نبوسم چون پایدار گشتی جامت چرا ننوشم چون ساقی وجودی نقلت چرا نچینیم چون قندبار گشتی فاروق چون نباشی چون از فراق رستی صدیق چون نباشی چون یار غار گشتی اکنون تو شهریاری کو را غلام گشتی اکنون شگرف و زفتی کز غم نزار گشتی هم گلشنش بدیدی صد گونه گل بچیدی هم سنبلش بسودی هم لاله زار گشتی ای چشمش الله الله خود خفته می زدی ره اکنون نعوذبالله چون پرخمار گشتی آنگه فقیر بودی بس خرقه ها ربودی پس وای بر فقیران چون ذوالفقار گشتی هین بیخ مرگ برکن زیرا که نفخ صوری گردن بزن خزان را چون نوبهار گشتی از رستخیز ایمن چون رستخیز نقدی هم از حساب رستی چون بی شمار گشتی از نان شدی تو فارغ چون ماهیان دریا وز آب فارغی هم چون سوسمار گشتی ای جان چون فرشته از نور حق سرشته هم ز اختیار رسته نک اختیار گشتی از کام نفس حسی روزی دو سه بریدی هم دوست کامی اکنون هم کامیار گشتی غم را شکار بودی بی کردگار بودی چون گرد کار گشتی با کردگار گشتی گر خون خلق ریزی ور با فلک ستیزی عذرت عذار خواهد چون گلعذار گشتی نازت رسد ازیرا زیبا و نازنینی کبرت رسدهمی زان چون از کبار گشتی باش از در معانی در حلقه خموشان در گوش ها اگر چه چون گوشوار گشتی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۵ گرچه به زیر دلقی شاهی و کیقبادی ورچه ز چشم دوری در جان و سینه یادی گرچه به نقش پستی بر آسمان شدستی قندیل آسمانی نه چرخ را عمادی بستی تو هست ما را بر نیستی مطلق بستی مراد ما را بر شرط بی مرادی تا هیچ سست پایی در کوی تو نیاید پیش تو شیر آید شیری و شیرزادی سر را نهد به بیرون بی سر بر تو آید تا بشنود ز گردون بی گوش یا عبادی یک ماهه راه را تو بگذر برو به روزی زیرا که چون سلیمان بر بارگیر بادی دینار و زر چه باشد انبار جان بیاور جان ده درم رها کن گر عاشق جوادی حاجت نیاید ای جان در راه تو قلاوز چون نور و ماهتاب است این مهتدی و هادی مه نور و تاب خود را از جا به جا کشاند چون اشتر عرب را از جا به جای حادی از صد هزار تربه بشناخت جان مجنون چون بوی گور لیلی برداشت در منادی چون مه پی فزایش غمگین مشو ز کاهش زیرا ز بعد کاهش چون مه در ازدیادی هر لحظه دسته دسته ریحان به پیشت آید رسته ز دست رنجت وز خوب اعتقادی تشنیع بر سلیمان آری که گم شدم من گم شو چو هدهد ار تو دربند افتقادی یا صاحبی هذا دیباجه الرشاد الصبح قد تجلی حولوا عن الرقاد الشمس قد تلالا من غیر احتجاب و النصر قد توالی من غیر اجتهاد الروح فی المطار و الکأس فی الدوار و الهم فی الفرار و السکر فی امتداد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۶ ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی چیزی بیار مانی از یار ما چه دیدی خندان و تازه رویی سرسبز و مشک بویی همرنگ یار مایی یا رنگ از او خریدی ای فضل خوش چو جانی وز دیده ها نهانی اندر اثر پدیدی در ذات ناپدیدی ای گل چرا نخندی کز هجر بازرستی ای ابر چون نگریی کز یار خود بریدی ای گل چمن بیارا می خند آشکارا زیرا سه ماه پنهان در خار می دویدی ای باغ خوش بپرور این نورسیدگان را کاحوال آمدنشان از رعد می شنیدی ای باد شاخه ها را در رقص اندرآور بر یاد آن که روزی بر وصل می وزیدی بنگر بدین درختان چون جمع نیکبختان شادند ای بنفشه از غم چرا خمیدی سوسن به غنچه گوید هر چند بسته چشمی چشمت گشاده گردد کز بخت در مزیدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۷ از بهر مرغ خانه چون خانه ای بسازی اشتر در او نگنجد با آن همه درازی آن مرغ خانه عقل است و آن خانه این تن تو اشتر جمال عشق است با قد و سرفرازی رطل گران شه را این مرغ برنتابد بویی کز او بیابی صد مغز را ببازی از ما مجوی جانا اسرار این حقیقت زیرا که غرق غرقم از نکته مجازی من هیکلی بدیدم اسرار عشق در وی کردم حمایل آن را از روی لاغ و بازی تا شد گرانترک شد آن هیکل خدایی تا برنتابد آن را پشت هزار تازی شد پرده ام دریده تا پرده ها بسوزم از آتشی که خیزد در پرده حجازی چون عشق او بغرد وین پرده ها بدرد با شمس حق تبریز در وقت عشقبازی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۵ گرچه به زیر دلقی شاهی و کیقبادی ورچه ز چشم دوری در جان و سینه یادی گرچه به نقش پستی بر آسمان شدستی قندیل آسمانی نه چرخ را عمادی بستی تو هست ما را بر نیستی مطلق بستی مراد ما را بر شرط بی مرادی تا هیچ سست پایی در کوی تو نیاید پیش تو شیر آید شیری و شیرزادی سر را نهد به بیرون بی سر بر تو آید تا بشنود ز گردون بی گوش یا عبادی یک ماهه راه را تو بگذر برو به روزی زیرا که چون سلیمان بر بارگیر بادی دینار و زر چه باشد انبار جان بیاور جان ده درم رها کن گر عاشق جوادی حاجت نیاید ای جان در راه تو قلاوز چون نور و ماهتاب است این مهتدی و هادی مه نور و تاب خود را از جا به جا کشاند چون اشتر عرب را از جا به جای حادی از صد هزار تربه بشناخت جان مجنون چون بوی گور لیلی برداشت در منادی چون مه پی فزایش غمگین مشو ز کاهش زیرا ز بعد کاهش چون مه در ازدیادی هر لحظه دسته دسته ریحان به پیشت آید رسته ز دست رنجت وز خوب اعتقادی تشنیع بر سلیمان آری که گم شدم من گم شو چو هدهد ار تو دربند افتقادی یا صاحبی هذا دیباجه الرشاد الصبح قد تجلی حولوا عن الرقاد الشمس قد تلالا من غیر احتجاب و النصر قد توالی من غیر اجتهاد الروح فی المطار و الکأس فی الدوار و الهم فی الفرار و السکر فی امتداد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۶ ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی چیزی بیار مانی از یار ما چه دیدی خندان و تازه رویی سرسبز و مشک بویی همرنگ یار مایی یا رنگ از او خریدی ای فضل خوش چو جانی وز دیده ها نهانی اندر اثر پدیدی در ذات ناپدیدی ای گل چرا نخندی کز هجر بازرستی ای ابر چون نگریی کز یار خود بریدی ای گل چمن بیارا می خند آشکارا زیرا سه ماه پنهان در خار می دویدی ای باغ خوش بپرور این نورسیدگان را کاحوال آمدنشان از رعد می شنیدی ای باد شاخه ها را در رقص اندرآور بر یاد آن که روزی بر وصل می وزیدی بنگر بدین درختان چون جمع نیکبختان شادند ای بنفشه از غم چرا خمیدی سوسن به غنچه گوید هر چند بسته چشمی چشمت گشاده گردد کز بخت در مزیدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۷ از بهر مرغ خانه چون خانه ای بسازی اشتر در او نگنجد با آن همه درازی آن مرغ خانه عقل است و آن خانه این تن تو اشتر جمال عشق است با قد و سرفرازی رطل گران شه را این مرغ برنتابد بویی کز او بیابی صد مغز را ببازی از ما مجوی جانا اسرار این حقیقت زیرا که غرق غرقم از نکته مجازی من هیکلی بدیدم اسرار عشق در وی کردم حمایل آن را از روی لاغ و بازی تا شد گرانترک شد آن هیکل خدایی تا برنتابد آن را پشت هزار تازی شد پرده ام دریده تا پرده ها بسوزم از آتشی که خیزد در پرده حجازی چون عشق او بغرد وین پرده ها بدرد با شمس حق تبریز در وقت عشقبازی

%0
10 Bölüm