Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Fîhi mâ Fîh

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » بِسْمِ الله الرحْمنِ الرَّحِیمْ - رَبِّ تَّمِمْ بِالْخَیْرِ قال النبی علیه السلام شر العلماء من زار الامراء و خیر الامراء من زار العلماء نعم الامیر علی باب الفقیر و بیس الفقیر علی باب الامیر خلقان صورت این سخن را گرفته اند که نشاید که عالم به زیارت امیر آید تا از شرور عالمان نباشد معنیش این نیست که پنداشته اند بلک معنیش اینست که شر عالمان آن کس باشد که او مدد از امرا گیرد و صلاح او و سداد او بواسطه امرا باشد و از ترس ایشان اول خود تحصیل به نیت آن کرده باشد که مرا امرا صلة دهند و حرمت دارند و منصب دهند پس از سبب امرا او اصلاح پذیرفت و از جهل به علم مبدل گشت و چون عالم شد از ترس و سیاست ایشان مؤدب و بر وفق طریق می رود کام و ناکام پس علی کل حال اگر امیر به صورت به زیارت او آید و اگر او به زیارت امیر رود زایر باشد و امیر مزور و چون عالم درصدد آن باشد که او به سبب امرا به علم متصف نشده باشد بل علم او اولا و آخرا برای خدا بوده باشد و طریق و ورزش او بر راه صواب طبع او آنست و جز آن نتواند کردن چنانک ماهی جز در آب زندگانی و باش نتواند کردن و از او آن آید این چنین عالم را عقل سایس و زاجر باشد که از هیبت او در زمان او همه عالم منزجر باشند و استمداد از پرتو و عکس او گیرند اگرچه آگاه باشند یا نباشند این چنین عالم اگر به نزد امیر رود به صورت مزور باشد و امیر زایر زیرا در کل احوال امیر از او می ستاند و مدد می گیرد و آن عالم ازو مستغنی ست همچو آفتاب نوربخش است کار او عطا و بخشش است علی سبیل العموم سنگ ها را لعل و یاقوت کند و کوه های خاکی را کان های مس و زر و نقره و آهن کند و خاک ها را سبز و تازه و درختان را میوه های گوناگون بخشد پیشه او عطاست و بخشش بدهد و نپذیرد چنانک عرب مثل می گوید نحن تعلمنا ان نعطی ما تعلمنا ان نأخذ پس علی کل حال ایشان مزور باشند و امرا زایر در خاطرم می آید که این آیت را تفسیر کنم اگر چه مناسب این مقال نیست گفتم اما در خاطر چنین می آید پس بگوییم تا برود حق تعالی می فرماید يا أيها النبي قل لمن في أيديکم من الأسرى إن يعلم الله في قلوبکم خيرا يؤتکم خيرا مما أخذ منکم ويغفر لکم والله غفور رحيم سبب نزول این آیت آن بود که مصطفی صلی الله علیه و سلم کافران را شکسته بود و کشش و غارت کرده اسیران بسیار گرفته بند در دست و پای کرده و در میان آن اسیران یکی عم او بود عباس رضی الله عنه ایشان همه شب در بند و عجز و مذلت می گریستند و می زاریدند و امید از خود بریده بودند و منتظر تیغ و کشتن می بودند مصطفی صلوات الله علیه در ایشان نظر کرد و بخندید ایشان گفتند دیدی که در او بشریت هست و آنچه دعوی می کرد که در من بشریت نیست به خلاف راستی بود اینک در ما نظر می کند ما را درین بند و غل اسیر خود می بیند شاد می شود همچنانکه نفسانیان چون بر دشمن ظفر یابند و ایشان را مقهور خود بینند شادمان گردند و در طرب آیند مصطفی صلوات الله علیه ضمیر ایشان را دریافت گفت نی حاشا که من ازین رو می خندم که دشمنان را مقهور خود می بینم یا شما را بر زیان می بینم من از آن شاد می شوم بل خنده ام از آن می گیرد که می بینم به چشم سر که قومی را از تون و دوزخ و دوددان سیاه به غل و زنجیر کش کشان به زور سوی بهشت و رضوان و گلستان ابدی می برم و ایشان در فغان و نفیر که ما را ازین مهلکه در آن گلشن و مأمن چرا می بری خنده ام می گیرد با این همه چون شما را آن نظر هنوز نشده است که این را که می گویم دریابید و عیان ببینید حق تعالی می فرماید که اسیران را بگو که شما اول لشکرها جمع کردید و شوکت بسیار و بر مردی و پهلوانی و شوکت خود اعتماد کلی نمودید و با خود می گفتید که ما چنین کنیم مسلمانان را چنین بشکنیم و مقهور گردانیم و بر خود قادری از شما قادرتر نمی دیدید و قاهری بالای قهر خود نمی دانستید لاجرم هر چه تدبیر کردید که چنین شود جمله بعکس آن شد باز اکنون که در خوف مانده اید هم از آن علت توبه نکرده اید نومیدید و بالای خود قادری نمی بینید پس می باید که در حال شوکت و قدرت مرا بینید و خود را مقهور من دانید تا کارها میسر شود و در حال خوف از من امید مبرید که قادرم که شما را ازین خوف برهانم و ایمن کنم آنکس که از گاو سپید گاو سیاه بیرون آرد هم تواند که از گاو سیاه سپید بیرون آورد که تولج الليل في النهار وتولج النهار في الليل وتخرج الحي من الميت وتخرج الميت من الحي اکنون در این حالت که اسیرید امید از حضرت من مبرید تا شما را دست گیرم که إنه لا ييأس من روح الله إلا القوم الکافرون اکنون حق تعالی می فرماید که ای اسیران اگر از مذهب اول بازگردید و در خوف و رجا ما را بینید و در کل احوال خود را مقهور من بینید من شما را ازین خوف برهانم و هر مالی که از شما به تاراج رفته است و تلف گشته جمله را باز به شما دهم بلک اضعاف آن و به از آن و شما را آمرزیده گردانم و دولت آخرت نیز به دولت دنیا مقرون گردانم عباس گفت توبه کردم و از آنچ بودم باز آمدم مصطفی صلوات الله علیه فرمود که این دعوی را که می کنی حق تعالی از تو نشان می طلبد شعر دعوی عشق کردن آسانست \ لیکن آن را دلیل و برهان ست عباس گفت بسم الله چه نشان می طلبی فرمود که از آن مال ها که ترا مانده است ایثار لشکر اسلام کن تا لشکر اسلام قوت گیرد اگر مسلمان شده ای و نیکی اسلام و مسلمانی می خواهی گفت یا رسول الله مرا چه مانده است همه را به تاراج برده اند حصیری کهنه رها نکرده اند فرمود صلوات الله علیه که دیدی که راست نشدی و از آنچه بودی بازنگشتی بگویم که مال چه قدر داری و کجا پنهان کرده ای و به که سپرده ای و در چه موضع پنهان و دفن کرده ای گفت حاشا فرمود که چندین مال معین به مادر نسپردی و در فلان دیوار دفن نکردی و وی را وصیت نکردی به تفصیل که اگر باز آیم به من بسپاری و اگر به سلامت باز نیایم چندینی در فلان مصلحت صرف کنی و چندینی به فلان دهی و چندینی ترا باشد چون عباس این را بشنید انگشت برآورد به صدق تمام ایمان آورد و گفت ای پیغامبر به حق من می پنداشتم که ترا اقبال هست از دور فلک چنانک متقدمان را بوده است از ملوک مثل هامان و شداد و نمرود و غیرهم چون این را فرمودید معلومم شد و حقیقت گشت که این اقبال آن سری ست سرایی ست و الهی ست و ربانی ست مصطفی صلوات الله علیه فرمود راست گفتی این بار شنیدم که آن زنار شک که در باطن داشتی بگسست و آواز آن به گوش من رسید مرا گوشی است پنهان در عین جان که هر که زنار شک و شرک و کفر را پاره کند من به گوش نهان بشنوم و آواز آن بریدن به گوش جان من برسد اکنون حقیقت است که راست شدی و ایمان آوردی خداوندگار مولانا فرمود در تفسیر این که من این را به امیر پروانه برای آن گفتم که تو اول سر مسلمانی شدی که خود را فدا کنم و عقل و تدبیر و رای خود را برای بقای اسلام و کثرت اهل اسلام فدا کنم تا اسلام بماند و چون اعتماد بر رای خود کردی و حق را ندیدی و همه را از حق ندانستی پس حق تعالی عین آن سبب را و سعی را سبب نقص اسلام کرد که تو با تاتار یکی شده ای و یاری می دهی تا شامیان و مصریان را فنا کنی و ولایت اسلام خراب کنی پس آن سبب را که بقای اسلام بود سبب نقص اسلام کرد پس درین حالت روی به خدای عزوجل آور که محل خوف است و صدقه ها ده که تا تو را ازین حالت بد که خوف است برهاند و از او امید مبر اگرچه ترا از چنان طاعت در چنین معصیت انداخت آن طاعت را از خود دیدی برای آن درین معصیت افتادی اکنون درین معصیت نیز امید مبر و تضرع کن که او قادر است که از آن طاعت که معصیت پیدا کرد ازین معصیت طاعت پیدا کند و تو را ازین پشیمانی دهد و اسبابی پیش آرد که تو باز در کثرت مسلمانی کوشی و قوت مسلمانی باشی امید مبر که إنه لا ييأس من روح الله إلا القوم الکافرون غرضم این بود تا او این فهم کند و درین حالت صدقه ها دهد و تضرع کند که از حالت عالی به غایت در حالت دون آمده است درین حالت اومیدوار باشد حق تعالی مکارست صورت های خوب نماید در شکم آن صورت های بد باشد تا آدمی مغرور نشود که مرا خوب رایی و خوب کاری مصور شد و رو نمود اگرچه هرچ رو نمودی آنچنان بودی پیغامبر با آن چنان نظر تیز منور و منور فریاد نکردی که ارنی الاشیاء کماهی خوب می نمایی و در حقیقت آن زشت است زشت می نمایی و در حقیقت آن نغز است پس به ما هر چیز را چنان نما که هست تا در دام نیفتیم و پیوسته گمراه نباشیم اکنون رای تو اگرچه خوب ست و روشن ست از رای او بهتر نباشد او چنین می گفت اکنون تو نیز به هر تصوری و هر رایی اعتماد مکن تضرع می کن و ترسان می باش مرا غرض این بود و او این آیت را و این تفسیر را به ارادت و رای خود کرد که ما این ساعت که لشکرها می بریم نمی باید که بر آن اعتماد کنیم و اگر شکسته شویم در آن خوف و بیچارگی هم از او امید نباید برید سخن را به وفق مراد خود برد و مرا غرض این بود که گفتیم

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » بِسْمِ الله الرحْمنِ الرَّحِیمْ - رَبِّ تَّمِمْ بِالْخَیْرِ قال النبی علیه السلام شر العلماء من زار الامراء و خیر الامراء من زار العلماء نعم الامیر علی باب الفقیر و بیس الفقیر علی باب الامیر خلقان صورت این سخن را گرفته اند که نشاید که عالم به زیارت امیر آید تا از شرور عالمان نباشد معنیش این نیست که پنداشته اند بلک معنیش اینست که شر عالمان آن کس باشد که او مدد از امرا گیرد و صلاح او و سداد او بواسطه امرا باشد و از ترس ایشان اول خود تحصیل به نیت آن کرده باشد که مرا امرا صلة دهند و حرمت دارند و منصب دهند پس از سبب امرا او اصلاح پذیرفت و از جهل به علم مبدل گشت و چون عالم شد از ترس و سیاست ایشان مؤدب و بر وفق طریق می رود کام و ناکام پس علی کل حال اگر امیر به صورت به زیارت او آید و اگر او به زیارت امیر رود زایر باشد و امیر مزور و چون عالم درصدد آن باشد که او به سبب امرا به علم متصف نشده باشد بل علم او اولا و آخرا برای خدا بوده باشد و طریق و ورزش او بر راه صواب طبع او آنست و جز آن نتواند کردن چنانک ماهی جز در آب زندگانی و باش نتواند کردن و از او آن آید این چنین عالم را عقل سایس و زاجر باشد که از هیبت او در زمان او همه عالم منزجر باشند و استمداد از پرتو و عکس او گیرند اگرچه آگاه باشند یا نباشند این چنین عالم اگر به نزد امیر رود به صورت مزور باشد و امیر زایر زیرا در کل احوال امیر از او می ستاند و مدد می گیرد و آن عالم ازو مستغنی ست همچو آفتاب نوربخش است کار او عطا و بخشش است علی سبیل العموم سنگ ها را لعل و یاقوت کند و کوه های خاکی را کان های مس و زر و نقره و آهن کند و خاک ها را سبز و تازه و درختان را میوه های گوناگون بخشد پیشه او عطاست و بخشش بدهد و نپذیرد چنانک عرب مثل می گوید نحن تعلمنا ان نعطی ما تعلمنا ان نأخذ پس علی کل حال ایشان مزور باشند و امرا زایر در خاطرم می آید که این آیت را تفسیر کنم اگر چه مناسب این مقال نیست گفتم اما در خاطر چنین می آید پس بگوییم تا برود حق تعالی می فرماید يا أيها النبي قل لمن في أيديکم من الأسرى إن يعلم الله في قلوبکم خيرا يؤتکم خيرا مما أخذ منکم ويغفر لکم والله غفور رحيم سبب نزول این آیت آن بود که مصطفی صلی الله علیه و سلم کافران را شکسته بود و کشش و غارت کرده اسیران بسیار گرفته بند در دست و پای کرده و در میان آن اسیران یکی عم او بود عباس رضی الله عنه ایشان همه شب در بند و عجز و مذلت می گریستند و می زاریدند و امید از خود بریده بودند و منتظر تیغ و کشتن می بودند مصطفی صلوات الله علیه در ایشان نظر کرد و بخندید ایشان گفتند دیدی که در او بشریت هست و آنچه دعوی می کرد که در من بشریت نیست به خلاف راستی بود اینک در ما نظر می کند ما را درین بند و غل اسیر خود می بیند شاد می شود همچنانکه نفسانیان چون بر دشمن ظفر یابند و ایشان را مقهور خود بینند شادمان گردند و در طرب آیند مصطفی صلوات الله علیه ضمیر ایشان را دریافت گفت نی حاشا که من ازین رو می خندم که دشمنان را مقهور خود می بینم یا شما را بر زیان می بینم من از آن شاد می شوم بل خنده ام از آن می گیرد که می بینم به چشم سر که قومی را از تون و دوزخ و دوددان سیاه به غل و زنجیر کش کشان به زور سوی بهشت و رضوان و گلستان ابدی می برم و ایشان در فغان و نفیر که ما را ازین مهلکه در آن گلشن و مأمن چرا می بری خنده ام می گیرد با این همه چون شما را آن نظر هنوز نشده است که این را که می گویم دریابید و عیان ببینید حق تعالی می فرماید که اسیران را بگو که شما اول لشکرها جمع کردید و شوکت بسیار و بر مردی و پهلوانی و شوکت خود اعتماد کلی نمودید و با خود می گفتید که ما چنین کنیم مسلمانان را چنین بشکنیم و مقهور گردانیم و بر خود قادری از شما قادرتر نمی دیدید و قاهری بالای قهر خود نمی دانستید لاجرم هر چه تدبیر کردید که چنین شود جمله بعکس آن شد باز اکنون که در خوف مانده اید هم از آن علت توبه نکرده اید نومیدید و بالای خود قادری نمی بینید پس می باید که در حال شوکت و قدرت مرا بینید و خود را مقهور من دانید تا کارها میسر شود و در حال خوف از من امید مبرید که قادرم که شما را ازین خوف برهانم و ایمن کنم آنکس که از گاو سپید گاو سیاه بیرون آرد هم تواند که از گاو سیاه سپید بیرون آورد که تولج الليل في النهار وتولج النهار في الليل وتخرج الحي من الميت وتخرج الميت من الحي اکنون در این حالت که اسیرید امید از حضرت من مبرید تا شما را دست گیرم که إنه لا ييأس من روح الله إلا القوم الکافرون اکنون حق تعالی می فرماید که ای اسیران اگر از مذهب اول بازگردید و در خوف و رجا ما را بینید و در کل احوال خود را مقهور من بینید من شما را ازین خوف برهانم و هر مالی که از شما به تاراج رفته است و تلف گشته جمله را باز به شما دهم بلک اضعاف آن و به از آن و شما را آمرزیده گردانم و دولت آخرت نیز به دولت دنیا مقرون گردانم عباس گفت توبه کردم و از آنچ بودم باز آمدم مصطفی صلوات الله علیه فرمود که این دعوی را که می کنی حق تعالی از تو نشان می طلبد شعر دعوی عشق کردن آسانست \ لیکن آن را دلیل و برهان ست عباس گفت بسم الله چه نشان می طلبی فرمود که از آن مال ها که ترا مانده است ایثار لشکر اسلام کن تا لشکر اسلام قوت گیرد اگر مسلمان شده ای و نیکی اسلام و مسلمانی می خواهی گفت یا رسول الله مرا چه مانده است همه را به تاراج برده اند حصیری کهنه رها نکرده اند فرمود صلوات الله علیه که دیدی که راست نشدی و از آنچه بودی بازنگشتی بگویم که مال چه قدر داری و کجا پنهان کرده ای و به که سپرده ای و در چه موضع پنهان و دفن کرده ای گفت حاشا فرمود که چندین مال معین به مادر نسپردی و در فلان دیوار دفن نکردی و وی را وصیت نکردی به تفصیل که اگر باز آیم به من بسپاری و اگر به سلامت باز نیایم چندینی در فلان مصلحت صرف کنی و چندینی به فلان دهی و چندینی ترا باشد چون عباس این را بشنید انگشت برآورد به صدق تمام ایمان آورد و گفت ای پیغامبر به حق من می پنداشتم که ترا اقبال هست از دور فلک چنانک متقدمان را بوده است از ملوک مثل هامان و شداد و نمرود و غیرهم چون این را فرمودید معلومم شد و حقیقت گشت که این اقبال آن سری ست سرایی ست و الهی ست و ربانی ست مصطفی صلوات الله علیه فرمود راست گفتی این بار شنیدم که آن زنار شک که در باطن داشتی بگسست و آواز آن به گوش من رسید مرا گوشی است پنهان در عین جان که هر که زنار شک و شرک و کفر را پاره کند من به گوش نهان بشنوم و آواز آن بریدن به گوش جان من برسد اکنون حقیقت است که راست شدی و ایمان آوردی خداوندگار مولانا فرمود در تفسیر این که من این را به امیر پروانه برای آن گفتم که تو اول سر مسلمانی شدی که خود را فدا کنم و عقل و تدبیر و رای خود را برای بقای اسلام و کثرت اهل اسلام فدا کنم تا اسلام بماند و چون اعتماد بر رای خود کردی و حق را ندیدی و همه را از حق ندانستی پس حق تعالی عین آن سبب را و سعی را سبب نقص اسلام کرد که تو با تاتار یکی شده ای و یاری می دهی تا شامیان و مصریان را فنا کنی و ولایت اسلام خراب کنی پس آن سبب را که بقای اسلام بود سبب نقص اسلام کرد پس درین حالت روی به خدای عزوجل آور که محل خوف است و صدقه ها ده که تا تو را ازین حالت بد که خوف است برهاند و از او امید مبر اگرچه ترا از چنان طاعت در چنین معصیت انداخت آن طاعت را از خود دیدی برای آن درین معصیت افتادی اکنون درین معصیت نیز امید مبر و تضرع کن که او قادر است که از آن طاعت که معصیت پیدا کرد ازین معصیت طاعت پیدا کند و تو را ازین پشیمانی دهد و اسبابی پیش آرد که تو باز در کثرت مسلمانی کوشی و قوت مسلمانی باشی امید مبر که إنه لا ييأس من روح الله إلا القوم الکافرون غرضم این بود تا او این فهم کند و درین حالت صدقه ها دهد و تضرع کند که از حالت عالی به غایت در حالت دون آمده است درین حالت اومیدوار باشد حق تعالی مکارست صورت های خوب نماید در شکم آن صورت های بد باشد تا آدمی مغرور نشود که مرا خوب رایی و خوب کاری مصور شد و رو نمود اگرچه هرچ رو نمودی آنچنان بودی پیغامبر با آن چنان نظر تیز منور و منور فریاد نکردی که ارنی الاشیاء کماهی خوب می نمایی و در حقیقت آن زشت است زشت می نمایی و در حقیقت آن نغز است پس به ما هر چیز را چنان نما که هست تا در دام نیفتیم و پیوسته گمراه نباشیم اکنون رای تو اگرچه خوب ست و روشن ست از رای او بهتر نباشد او چنین می گفت اکنون تو نیز به هر تصوری و هر رایی اعتماد مکن تضرع می کن و ترسان می باش مرا غرض این بود و او این آیت را و این تفسیر را به ارادت و رای خود کرد که ما این ساعت که لشکرها می بریم نمی باید که بر آن اعتماد کنیم و اگر شکسته شویم در آن خوف و بیچارگی هم از او امید نباید برید سخن را به وفق مراد خود برد و مرا غرض این بود که گفتیم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل اول - یکی می‌گفت که مولانا سخن نمی‌فرماید یکی می گفت که مولانا سخن نمی فرماید گفتم آخر این شخص را نزد من خیال من آورد این خیال من با وی سخن نگفت که چونی یا چگونه ای بی سخن خیال او را اینجا جذب کرد اگر حقیقت من او را بی سخن جذب کند و جای دیگر برد چه عجب باشد سخن سایه ی حقیقت است و فرع حقیقت چون سایه جذب کرد حقیقت به طریق اولی سخن بهانه است آدمی را با آدمی آن جزو مناسب جذب می کند نه سخن بلکه اگر صدهزار معجزه و بیان و کرامات ببیند چون در او از آن نبی و یا ولی جزوی نباشد مناسب سود ندارد آن جزوست که او را در جوش و بی قرار می دارد در که از کهربا اگر جزوی نباشد هرگز سوی کهربا نرود آن جنسیت میان ایشان خفی ست در نظر نمی آید آدمی را خیال هر چیز با آن چیز می برد خیال باغ به باغ می برد و خیال دکان به دکان اما درین خیالات تزویر پنهان است نمی بینی که فلان جایگاه می روی پشیمان می شوی و می گویی پنداشتم که خیر باشد آن خود نبود پس این خیالات بر مثال چادرند و در چادر کسی پنهان است هرگاه که خیالات از میان برخیزند و حقایق روی نمایند بی چادر خیال قیامت باشد آنجا که حال چنین شود پشیمانی نماند هر حقیقت که ترا جذب می کند چیز دیگر غیر آن نباشد همان حقیقت باشد که ترا جذب کرد  یوم تبلی السرایر چه جای اینست که می گوییم در حقیقت کشنده یکی ست اما متعدد می نماید نمی بینی که آدمی را صد چیز آرزوست گوناگون می گوید تتماج می خواهم بورک خواهم حلوا خواهم قلیه خواهم میوه خواهم خرما خواهم این اعداد می نماید و به گفت می آورد اما اصلش یکی ست اصلش گرسنگی ست و آن یکی ست نمی بینی چون از یک چیز سیر شد می گوید هیچ از اینها نمی باید پس معلوم شد که ده و صد نبود بلک یک بود وما جعلنا عدتهم الا فتنة کدام صد کدام پنجاه کدام شصت قومی بی دست و بی پا و بی هوش و بی جان چون طلسم و ژیوه و سیماب می جنبند اکنون ایشان را شصت و یا صد و یا هزار گوی و این را یکی بلک ایشان هیچند و این هزار و صد هزار و هزاران هزار  قلیل اذا عدوا کثیر اذا شدوا پادشاهی یکی را صد مرده نان پاره داده بود لشکر عتاب می کردند پادشاه به خود می گفت روزی بیاید که به شما بنمایم که بدانید که چرا می کردم چون روز مصاف شد همه گریخته بودند و او تنها می زد گفت اینک برای این مصلحت آدمی می باید که آن ممیز خود را عاری از غرض ها کند و یاری جوید در دین دین یارشناسی ست اما چون عمر را با بی تمیزان گذرانید ممیزه ی او ضعیف شد نمی تواند آن یار دین را شناختن تو این وجود را پروردی که در او تمییز نیست تمیز آن یک صفت است نمی بینی که دیوانه را دست و پای هست اما تمییز نیست تمییز آن معنی لطیف است که در توست و شب و روز در پرورش آن بی تمییز مشغول بوده ای بهانه می کنی که آن به این قایم است چون است که کلی در تیمارداشت اینی و او را به کلی گذاشته ای بلکه این به آن قایم است و آن باین قایم نیست آن نور ازین دریچه های چشم و گوش و غیر ذلک برون می زند اگر این دریچه ها نباشد از دریچه های دیگر سر برزند همچنان باشد که چراغی آورده ای در پیش آفتاب که آفتاب را با این چراغ می بینم حاشا اگر چراغ نیاوری آفتاب خود را بنماید چه حاجت چراغ است امید از حق نباید بریدن امید سر راه ایمنی ست اگر در راه نمی روی باری سر راه را نگاه دار مگو که کژی ها کردم تو راستی را پیش گیر هیچ کژی نماند راستی همچون عصای موسی است آن کژ ی ها همچون سحرهاست چون راستی بیاید همه را بخورد اگر بدی کرده ای با خود کرده ای جفای تو به وی کجا رسد مرغی که بر آن کوه نشست و برخاست بنگر که در آن کوه چه افزود و چه کاست چون راست شوی آن همه نماند امید را زنهار مبر با پادشاهان نشستن ازین روی خطر نیست که سر برود که سری است رفتنی چه امروز چه فردا اما ازین رو خطر است که ایشان چون درآیند و نفس های ایشان قوت گرفته است و اژدها شده این کس که به ایشان صحبت کرد و دعوی دوستی کرد و مال ایشان قبول کرد لابد باشد که بر وفق ایشان سخن گوید و رای های بد ایشان را از روی دل نگاه داشتی قبول کند و نتواند مخالف آن گفتن ازین رو خطرست زیرا دین را زیان دارد چون طرف ایشان را معمور داری طرف دیگر که اصل است از تو بیگانه شود چندانکه آن سوی روی این سو که معشوق است روی از تو می گرداند و چندانکه تو با اهل دنیا به صلح درمی آیی او از تو خشم می گیرد من اعان ظالما سلطه الله علیه آن نیز که تو سوی او می روی در حکم این است چون آن سو رفتی عاقبت او را بر تو مسلط کند حیف است به دریا رسیدن و از دریا به آبی یا به سبویی قانع شدن آخر از دریا گوهرها و صد هزار چیزهای مقوم برند از دریا آب بردن چه قدر دارد و عاقلان از آن چه فخر دارند و چه کرده باشند بلکه عالم کفی ست این دریای آب خود علم های اولیاست گوهر خود کجاست این عالم کفی پرخاشاک است اما از گردش آن موج ها و مناسبت جوشش دریا و جنبیدن موج ها آن کف خوبی می گیرد که زین للناس حب الشهوات من النساء و البنین و القناطیر المقنطرة من الذهب و الفضة و الخیل المسومة و الانعام والحرث ذلک متاع الحیوة الدنیا پس چون زین فرمود او خوب نباشد بلک خوبی در او عاریت باشد وز جای دگر باشد قلب زراندودست یعنی این دنیا که کفکست قلبست و بی قدرست و بی قیمت است ما زراندودش کرده ایم که زین للناس آدمی اسطرلاب حق است اما منجمی باید که اسطرلاب را بداند تره فروش یا بقال اگرچه اسطرلاب دارد اما از آن چه فایده گیرد و به آن اسطرلاب چه داند احوال افلاک را و دوران و برجها و تأثیرات و انقلاب را الی غیرذلک پس اسطرلاب در حق منجم سودمند است که  من عرف نفسه فقد عرف ربه همچنانکه این اسطرلاب مسین آینه ی افلاک است وجود آدمی که ولقد کرمنا بنی آدم اسطرلاب حق است چون او را حق تعالی به خود عالم و دانا و آشنا کرده باشد از اسطرلاب وجود خود تجلی حق را و جمال بی چون را دم به دم و لمحه به لمحه می بیند و هرگز آن جمال ازین آینه خالی نباشد حق را عز و جل بندگانند که ایشان خود را به حکمت و معرفت و کرامت می پوشانند اگرچه خلق را آن نظر نیست که ایشان را بینند اما از غایت غیرت خود را می پوشانند چنانک متنبی می گوید لبسن الوشی لا متجملات ولکن کی یصن به الجمالا

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل اول - یکی می‌گفت که مولانا سخن نمی‌فرماید یکی می گفت که مولانا سخن نمی فرماید گفتم آخر این شخص را نزد من خیال من آورد این خیال من با وی سخن نگفت که چونی یا چگونه ای بی سخن خیال او را اینجا جذب کرد اگر حقیقت من او را بی سخن جذب کند و جای دیگر برد چه عجب باشد سخن سایه ی حقیقت است و فرع حقیقت چون سایه جذب کرد حقیقت به طریق اولی سخن بهانه است آدمی را با آدمی آن جزو مناسب جذب می کند نه سخن بلکه اگر صدهزار معجزه و بیان و کرامات ببیند چون در او از آن نبی و یا ولی جزوی نباشد مناسب سود ندارد آن جزوست که او را در جوش و بی قرار می دارد در که از کهربا اگر جزوی نباشد هرگز سوی کهربا نرود آن جنسیت میان ایشان خفی ست در نظر نمی آید آدمی را خیال هر چیز با آن چیز می برد خیال باغ به باغ می برد و خیال دکان به دکان اما درین خیالات تزویر پنهان است نمی بینی که فلان جایگاه می روی پشیمان می شوی و می گویی پنداشتم که خیر باشد آن خود نبود پس این خیالات بر مثال چادرند و در چادر کسی پنهان است هرگاه که خیالات از میان برخیزند و حقایق روی نمایند بی چادر خیال قیامت باشد آنجا که حال چنین شود پشیمانی نماند هر حقیقت که ترا جذب می کند چیز دیگر غیر آن نباشد همان حقیقت باشد که ترا جذب کرد  یوم تبلی السرایر چه جای اینست که می گوییم در حقیقت کشنده یکی ست اما متعدد می نماید نمی بینی که آدمی را صد چیز آرزوست گوناگون می گوید تتماج می خواهم بورک خواهم حلوا خواهم قلیه خواهم میوه خواهم خرما خواهم این اعداد می نماید و به گفت می آورد اما اصلش یکی ست اصلش گرسنگی ست و آن یکی ست نمی بینی چون از یک چیز سیر شد می گوید هیچ از اینها نمی باید پس معلوم شد که ده و صد نبود بلک یک بود وما جعلنا عدتهم الا فتنة کدام صد کدام پنجاه کدام شصت قومی بی دست و بی پا و بی هوش و بی جان چون طلسم و ژیوه و سیماب می جنبند اکنون ایشان را شصت و یا صد و یا هزار گوی و این را یکی بلک ایشان هیچند و این هزار و صد هزار و هزاران هزار  قلیل اذا عدوا کثیر اذا شدوا پادشاهی یکی را صد مرده نان پاره داده بود لشکر عتاب می کردند پادشاه به خود می گفت روزی بیاید که به شما بنمایم که بدانید که چرا می کردم چون روز مصاف شد همه گریخته بودند و او تنها می زد گفت اینک برای این مصلحت آدمی می باید که آن ممیز خود را عاری از غرض ها کند و یاری جوید در دین دین یارشناسی ست اما چون عمر را با بی تمیزان گذرانید ممیزه ی او ضعیف شد نمی تواند آن یار دین را شناختن تو این وجود را پروردی که در او تمییز نیست تمیز آن یک صفت است نمی بینی که دیوانه را دست و پای هست اما تمییز نیست تمییز آن معنی لطیف است که در توست و شب و روز در پرورش آن بی تمییز مشغول بوده ای بهانه می کنی که آن به این قایم است چون است که کلی در تیمارداشت اینی و او را به کلی گذاشته ای بلکه این به آن قایم است و آن باین قایم نیست آن نور ازین دریچه های چشم و گوش و غیر ذلک برون می زند اگر این دریچه ها نباشد از دریچه های دیگر سر برزند همچنان باشد که چراغی آورده ای در پیش آفتاب که آفتاب را با این چراغ می بینم حاشا اگر چراغ نیاوری آفتاب خود را بنماید چه حاجت چراغ است امید از حق نباید بریدن امید سر راه ایمنی ست اگر در راه نمی روی باری سر راه را نگاه دار مگو که کژی ها کردم تو راستی را پیش گیر هیچ کژی نماند راستی همچون عصای موسی است آن کژ ی ها همچون سحرهاست چون راستی بیاید همه را بخورد اگر بدی کرده ای با خود کرده ای جفای تو به وی کجا رسد مرغی که بر آن کوه نشست و برخاست بنگر که در آن کوه چه افزود و چه کاست چون راست شوی آن همه نماند امید را زنهار مبر با پادشاهان نشستن ازین روی خطر نیست که سر برود که سری است رفتنی چه امروز چه فردا اما ازین رو خطر است که ایشان چون درآیند و نفس های ایشان قوت گرفته است و اژدها شده این کس که به ایشان صحبت کرد و دعوی دوستی کرد و مال ایشان قبول کرد لابد باشد که بر وفق ایشان سخن گوید و رای های بد ایشان را از روی دل نگاه داشتی قبول کند و نتواند مخالف آن گفتن ازین رو خطرست زیرا دین را زیان دارد چون طرف ایشان را معمور داری طرف دیگر که اصل است از تو بیگانه شود چندانکه آن سوی روی این سو که معشوق است روی از تو می گرداند و چندانکه تو با اهل دنیا به صلح درمی آیی او از تو خشم می گیرد من اعان ظالما سلطه الله علیه آن نیز که تو سوی او می روی در حکم این است چون آن سو رفتی عاقبت او را بر تو مسلط کند حیف است به دریا رسیدن و از دریا به آبی یا به سبویی قانع شدن آخر از دریا گوهرها و صد هزار چیزهای مقوم برند از دریا آب بردن چه قدر دارد و عاقلان از آن چه فخر دارند و چه کرده باشند بلکه عالم کفی ست این دریای آب خود علم های اولیاست گوهر خود کجاست این عالم کفی پرخاشاک است اما از گردش آن موج ها و مناسبت جوشش دریا و جنبیدن موج ها آن کف خوبی می گیرد که زین للناس حب الشهوات من النساء و البنین و القناطیر المقنطرة من الذهب و الفضة و الخیل المسومة و الانعام والحرث ذلک متاع الحیوة الدنیا پس چون زین فرمود او خوب نباشد بلک خوبی در او عاریت باشد وز جای دگر باشد قلب زراندودست یعنی این دنیا که کفکست قلبست و بی قدرست و بی قیمت است ما زراندودش کرده ایم که زین للناس آدمی اسطرلاب حق است اما منجمی باید که اسطرلاب را بداند تره فروش یا بقال اگرچه اسطرلاب دارد اما از آن چه فایده گیرد و به آن اسطرلاب چه داند احوال افلاک را و دوران و برجها و تأثیرات و انقلاب را الی غیرذلک پس اسطرلاب در حق منجم سودمند است که  من عرف نفسه فقد عرف ربه همچنانکه این اسطرلاب مسین آینه ی افلاک است وجود آدمی که ولقد کرمنا بنی آدم اسطرلاب حق است چون او را حق تعالی به خود عالم و دانا و آشنا کرده باشد از اسطرلاب وجود خود تجلی حق را و جمال بی چون را دم به دم و لمحه به لمحه می بیند و هرگز آن جمال ازین آینه خالی نباشد حق را عز و جل بندگانند که ایشان خود را به حکمت و معرفت و کرامت می پوشانند اگرچه خلق را آن نظر نیست که ایشان را بینند اما از غایت غیرت خود را می پوشانند چنانک متنبی می گوید لبسن الوشی لا متجملات ولکن کی یصن به الجمالا

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل دوم - گفت که شب و روز، دل و جانم به خدمت است گفت که شب و روز دل و جانم به خدمت است و از مشغولی ها و کارهای مغول به خدمت نمی توانم رسیدن فرمود که این کارها هم کار حق است زیرا سبب امن و امان مسلمانی ست خود را فدا کرده اید به مال و تن تا دل ایشان را به جای آرید تا مسلمانی چند با من به طاعت مشغول باشند پس این نیز کار خیر باشد و چون شما را حق تعالی به چنین کار خیر میل داده است و فرط رغبت دلیل عنایت است و چون فتوری باشد درین میل دلیل بی عنایتی باشد که حق تعالی نخواهد که چنین خیر خطیر به سبب او برآید تا مستحق آن ثواب و درجات عالی نباشد همچون حمام که گرم است آن گرمی او از آلت تون است همچون گیاه و هیمه و عذره و غیره حق تعالی اسبابی پیدا کند که اگرچه به صورت آن بد باشد و کره اما در حق او عنایت باشد چون حمام او گرم می شود و سود آن به خلق می رسد درین میان یاران آمدند عذر فرمود که اگر من شما را قیام نکنم و سخن نگویم و نپرسم این احترام باشد زیرا احترام هر چیزی لایق آن وقت باشد در نماز نشاید پدر و برادر را پرسیدن و تعظیم کردن و بی التفاتی به دوستان و خویشان در حالت نماز عین التفات است و عین نوازش زیرا چون به سبب ایشان خود را از طاعت و استغراق جدا نکند و مشوش نشود پس ایشان مستحق عقاب و عتاب نگردند پس عین التفات و نوازش باشد چون حذر کرد از چیزی که عقوبت ایشان در آنست سؤال کرد که از نماز نزدیک تر به حق راهی هست فرمود هم نماز اما نماز این صورت تنها نیست این قالب نماز است زیرا که این نماز را اولی ست و آخری ست و هر چیز را که اولی و آخری باشد آن قالب باشد زیرا تکبیر اول نماز است و سلام آخر نماز است و همچنین شهادت آن نیست که بر زبان می گویند تنها زیرا که آن را نیز اولی ست و آخری و هر چیز که در حرف و صوت درآید و او را اول و آخر باشد آن صورت و قالب باشد جان آن بی چون باشد و بی نهایت باشد و او را اول و آخر نبود آخر این نماز را انبیا پیدا کرده اند اکنون این نبی که نماز را پیدا کرده چنین می گوید که لی مع الله وقت لایسعنی فیه نبی مرسل ولاملک مقرب پس دانستیم که جان نماز این صورت تنها نیست بلک استغراقی ست و بیهوشی است که این همه صورت ها برون می ماند و آنجا نمی گنجد جبرییل نیز که معنی محض است هم نمی گنجد حکایت است از مولانا سلطان العلما قطب العالم بهاءالحق و الدین قدس الله سره العظیم که روزی اصحاب او را مستغرق یافتند وقت نماز رسید بعضی مریدان آواز دادند مولانا را که وقت نماز است مولانا به گفت ایشان التفات نکرد ایشان برخاستند و به نماز مشغول شدند دو مرید موافقت شیخ کردند و به نماز نه استادند یکی ازان مریدان که در نماز بود خواجگی نام به چشم سر به وی عیان بنمودند که جمله اصحاب مریدان که در نماز بودند با امام پشتشان به قبله بود و آن دو مرید را که موافقت شیخ کرده بودند رویشان به قبله بود زیرا که شیخ چون از ما و من بگذشت و اویی او فنا شد و نماند و در نور حق مستهلک شد که موتوا قبل ان تموتوا اکنون او نور حق شده است و هرکه پشت به نور حق کند و روی به دیوار آورد قطعا پشت به قبله کرده باشد زیرا که او جان قبله بوده است آخر این خلق که رو به کعبه می کنند آخر آن کعبه را نبی ساخته است که قبله گاه عالم شده است پس اگر او قبله باشد به طریق اولی چون آن برای او قبله شده است مصطفی صلوات الله علیه یاری را عتاب کرد که تو را خواندم چون نیامدی گفت به نماز مشغول بودم گفت آخر نه منت خواندم گفت من بیچاره ام فرمود که نیک است اگر در همه وقت مدام بیچاره باشی در حالت قدرت هم خود را بیچاره بینی چنانکه در حالت عجز می بینی زیرا که بالای قدرت تو قدرتی است و مقهور حقی در همه احوال تو دو نیمه نیستی گاهی باچاره و گاهی بیچاره نظر به قدرت او دار و همواره خود را بیچاره می دان و بی دست و پای و عاجز و مسکین چه جای آدمی ضعیف بلکه شیران و پلنگان و نهنگان همه بیچاره و لرزان وی اند آسمان ها و زمین ها همه بیچاره و مسخر حکم وی اند او پادشاهی عظیم است نور او چون نور ماه و آفتاب نیست که به وجود ایشان چیزی بر جای بماند چون نور او بی پرده روی نماید نه آسمان ماند و نه زمین نه آفتاب و نه ماه جز آن شاه کس نماند حکایت پادشاهی به درویشی گفت که آن لحظه که تو را به درگاه حق تجلی و قرب باشد مرا یاد کن گفت چون من در آن حضرت رسم و تاب آفتاب آن جمال بر من زند مرا از خود یاد نیاید از تو چون یاد کنم اما چون حق تعالی بنده ای را گزید و مستغرق خود گردانید هرکه دامن او بگیرد و ازو حاجت طلبد بی آنکه آن بزرگ نزد حق یاد کند و عرضه دهد حق آن را برآرد حکایتی آورده اند که پادشاهی بود و او را بنده ای بود خاص و مقرب عظیم چون آن بنده قصد سرای پادشاه کردی اهل حاجت قصه ها و نامه ها بدو دادندی که بر پادشاه عرض دار او آن را در چرمدان کردی چون در خدمت پادشاه رسیدی تاب جمال او برنتافتی پیش پادشاه مدهوش افتادی پادشاه دست در کیسه و جیب و چرمدان او کردی به طریق عشق بازی که این بنده مدهوش من مستغرق جمال من چه دارد آن نامه ها را بیافتی و حاجات جمله را بر ظهر آن ثبت کردی و باز در چرمدان او نهادی کارهای جمله را بی آنکه او عرض دارد برآوردی چنین که یکی از آنها رد نگشتی بلکه مطلوب ایشان مضاعف و بیش از آنکه طلبیدندی به حصول پیوستی بندگان دیگر که هوش داشتندی و توانستندی قصه های اهل حاجت را به حضرت شاه عرضه کردن و نمودن از صد کار و صد حاجت یکی نادرا منقضی شدی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل دوم - گفت که شب و روز، دل و جانم به خدمت است گفت که شب و روز دل و جانم به خدمت است و از مشغولی ها و کارهای مغول به خدمت نمی توانم رسیدن فرمود که این کارها هم کار حق است زیرا سبب امن و امان مسلمانی ست خود را فدا کرده اید به مال و تن تا دل ایشان را به جای آرید تا مسلمانی چند با من به طاعت مشغول باشند پس این نیز کار خیر باشد و چون شما را حق تعالی به چنین کار خیر میل داده است و فرط رغبت دلیل عنایت است و چون فتوری باشد درین میل دلیل بی عنایتی باشد که حق تعالی نخواهد که چنین خیر خطیر به سبب او برآید تا مستحق آن ثواب و درجات عالی نباشد همچون حمام که گرم است آن گرمی او از آلت تون است همچون گیاه و هیمه و عذره و غیره حق تعالی اسبابی پیدا کند که اگرچه به صورت آن بد باشد و کره اما در حق او عنایت باشد چون حمام او گرم می شود و سود آن به خلق می رسد درین میان یاران آمدند عذر فرمود که اگر من شما را قیام نکنم و سخن نگویم و نپرسم این احترام باشد زیرا احترام هر چیزی لایق آن وقت باشد در نماز نشاید پدر و برادر را پرسیدن و تعظیم کردن و بی التفاتی به دوستان و خویشان در حالت نماز عین التفات است و عین نوازش زیرا چون به سبب ایشان خود را از طاعت و استغراق جدا نکند و مشوش نشود پس ایشان مستحق عقاب و عتاب نگردند پس عین التفات و نوازش باشد چون حذر کرد از چیزی که عقوبت ایشان در آنست سؤال کرد که از نماز نزدیک تر به حق راهی هست فرمود هم نماز اما نماز این صورت تنها نیست این قالب نماز است زیرا که این نماز را اولی ست و آخری ست و هر چیز را که اولی و آخری باشد آن قالب باشد زیرا تکبیر اول نماز است و سلام آخر نماز است و همچنین شهادت آن نیست که بر زبان می گویند تنها زیرا که آن را نیز اولی ست و آخری و هر چیز که در حرف و صوت درآید و او را اول و آخر باشد آن صورت و قالب باشد جان آن بی چون باشد و بی نهایت باشد و او را اول و آخر نبود آخر این نماز را انبیا پیدا کرده اند اکنون این نبی که نماز را پیدا کرده چنین می گوید که لی مع الله وقت لایسعنی فیه نبی مرسل ولاملک مقرب پس دانستیم که جان نماز این صورت تنها نیست بلک استغراقی ست و بیهوشی است که این همه صورت ها برون می ماند و آنجا نمی گنجد جبرییل نیز که معنی محض است هم نمی گنجد حکایت است از مولانا سلطان العلما قطب العالم بهاءالحق و الدین قدس الله سره العظیم که روزی اصحاب او را مستغرق یافتند وقت نماز رسید بعضی مریدان آواز دادند مولانا را که وقت نماز است مولانا به گفت ایشان التفات نکرد ایشان برخاستند و به نماز مشغول شدند دو مرید موافقت شیخ کردند و به نماز نه استادند یکی ازان مریدان که در نماز بود خواجگی نام به چشم سر به وی عیان بنمودند که جمله اصحاب مریدان که در نماز بودند با امام پشتشان به قبله بود و آن دو مرید را که موافقت شیخ کرده بودند رویشان به قبله بود زیرا که شیخ چون از ما و من بگذشت و اویی او فنا شد و نماند و در نور حق مستهلک شد که موتوا قبل ان تموتوا اکنون او نور حق شده است و هرکه پشت به نور حق کند و روی به دیوار آورد قطعا پشت به قبله کرده باشد زیرا که او جان قبله بوده است آخر این خلق که رو به کعبه می کنند آخر آن کعبه را نبی ساخته است که قبله گاه عالم شده است پس اگر او قبله باشد به طریق اولی چون آن برای او قبله شده است مصطفی صلوات الله علیه یاری را عتاب کرد که تو را خواندم چون نیامدی گفت به نماز مشغول بودم گفت آخر نه منت خواندم گفت من بیچاره ام فرمود که نیک است اگر در همه وقت مدام بیچاره باشی در حالت قدرت هم خود را بیچاره بینی چنانکه در حالت عجز می بینی زیرا که بالای قدرت تو قدرتی است و مقهور حقی در همه احوال تو دو نیمه نیستی گاهی باچاره و گاهی بیچاره نظر به قدرت او دار و همواره خود را بیچاره می دان و بی دست و پای و عاجز و مسکین چه جای آدمی ضعیف بلکه شیران و پلنگان و نهنگان همه بیچاره و لرزان وی اند آسمان ها و زمین ها همه بیچاره و مسخر حکم وی اند او پادشاهی عظیم است نور او چون نور ماه و آفتاب نیست که به وجود ایشان چیزی بر جای بماند چون نور او بی پرده روی نماید نه آسمان ماند و نه زمین نه آفتاب و نه ماه جز آن شاه کس نماند حکایت پادشاهی به درویشی گفت که آن لحظه که تو را به درگاه حق تجلی و قرب باشد مرا یاد کن گفت چون من در آن حضرت رسم و تاب آفتاب آن جمال بر من زند مرا از خود یاد نیاید از تو چون یاد کنم اما چون حق تعالی بنده ای را گزید و مستغرق خود گردانید هرکه دامن او بگیرد و ازو حاجت طلبد بی آنکه آن بزرگ نزد حق یاد کند و عرضه دهد حق آن را برآرد حکایتی آورده اند که پادشاهی بود و او را بنده ای بود خاص و مقرب عظیم چون آن بنده قصد سرای پادشاه کردی اهل حاجت قصه ها و نامه ها بدو دادندی که بر پادشاه عرض دار او آن را در چرمدان کردی چون در خدمت پادشاه رسیدی تاب جمال او برنتافتی پیش پادشاه مدهوش افتادی پادشاه دست در کیسه و جیب و چرمدان او کردی به طریق عشق بازی که این بنده مدهوش من مستغرق جمال من چه دارد آن نامه ها را بیافتی و حاجات جمله را بر ظهر آن ثبت کردی و باز در چرمدان او نهادی کارهای جمله را بی آنکه او عرض دارد برآوردی چنین که یکی از آنها رد نگشتی بلکه مطلوب ایشان مضاعف و بیش از آنکه طلبیدندی به حصول پیوستی بندگان دیگر که هوش داشتندی و توانستندی قصه های اهل حاجت را به حضرت شاه عرضه کردن و نمودن از صد کار و صد حاجت یکی نادرا منقضی شدی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل سوم یکی گفت که اینجا چیزی فراموش کرده ام خداوندگار فرمود که در عالم یک چیز است که آن فراموش کردنی نیست اگر جمله چیزها را فراموش کنی و آن را فراموش نکنی باک نیست و اگر جمله را به جای آری و یاد داری و فراموش نکنی و آن را فراموش کنی هیچ نکرده باشی همچنانکه پادشاهی تو را به ده فرستاد برای کاری معین تو رفتی و صد کار دیگر گزاردی چون آن کار را که برای آن رفته بودی نگزاردی چنان است که هیچ نگزاردی پس آدمی در این عالم برای کاری آمده است و مقصود آن است چون آن نمی گزارد پس هیچ نکرده باشد انا عرضنا الامانة علی السموات و الارض و الجبال فابین ان یحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا آن امانت را بر آسمان ها عرض داشتیم نتوانست پذرفتن بنگر که از او چند کارها می آید که عقل در او حیران می شود سنگها را لعل و یاقوت می کند کوهها را کان زر و نقره می کند نبات زمین را در جوش می آرد و زنده می گرداند و بهشت عدن می کند زمین نیز دانه ها را می پذیرد و بر می دهد و عیب ها را می پوشاند و صدهزار عجایب که در شرح نیاید می پذیرد و پیدا می کند و جبال نیز همچنین معدن های گوناگون می دهد این همه می کنند اما از ایشان آن یکی کار نمی آید آن یک کار از آدمی می آید ولقد کرمنا بنی آدم نگفت و ولقد کرمنا السماء و الارض پس از آدمی آن کار می آید که نه از آسمانها می آید و نه از زمین ها می آید و نه از کوهها چون آن کار بکند ظلومی و جهولى از او نفی شود اگر تو گویی که اگر آن کار نمی کنم چندین کار از من می آید آدمی را برای آن کارهای دیگر نیافریده اند همچنان باشد که تو شمشیر پولاد هندی بی قیمتی که آن در خزاین ملوک یابند آورده باشی و ساطور گوشت گندیده کرده که من این تیغ را معطل نمی دارم به وی چندین مصلحت به جای می آرم یا دیگ زرین را آورده ای و در وی شلغم می پزی که به ذره ای از آن صد دیگ به دست آید یا کارد مجوهر را میخ کدوی شکسته کرده ای که من مصلحت می کنم و کدو را بر وی می آویزم و این کارد را معطل نمی دارم جای افسوس و خنده نباشد چون کار آن کدو به میخ چوبین یا آهنین که قیمت آن به پولی ست برمی آید چه عقل باشد کارد صد دیناری را مشغول آن کردن حق تعالى تو را قیمت عظیم کرده است می فرماید که ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة تو به قیمت ورای دو جهانی چه کنم قدر خود نمی دانی مفروش خویش ارزان که تو بس گران بهایی حق تعالى می فرماید که من شما را و اوقات و انفاس شما را و اموال و روزگار شما را خریدم که اگر به من صرف رود و به من دهید بهای آن بهشت جاودانیست قیمت تو پیش من این است اگر تو خود را به دوزخ فروشی ظلم برخود کرده باشی همچنان که آن مرد کارد صد دیناری را بر دیوار زد و بر او کوزه ای یا کدویی آویخت آمدیم بهانه می آوری که من خود را به کارهای عالى صرف می کنم علوم فقه و حکمت و منطق و نجوم و طب و غیره تحصیل می کنم آخر این همه برای توست اگر فقه است برای آن است تا کسی از دست تو نان نرباید و جامه ات را نکند و تو را نکشد تا تو به سلامت باشی و اگر نجوم است احوال فلک و تأثیر آن در زمین از ارزانی و گرانی امن و خوف همه تعلق به احوال تو دارد هم برای توست و اگر ستاره است از سعد و نحس و به طالع تو تعلق دارد هم برای توست چون تأمل کنی اصل تو باشی و اینها همه فرع تو چون فرع تو را چندین تفاصیل و عجایبها و احوالها و عالمهای بوالعجب بی نهایت باشد بنگر که تو را که اصلی چه احوال باشد چون فرعهای تو را عروج و هبوط و سعد و نحس باشد تو را که اصلی بنگر که چه عروج و هبوط در عالم ارواح و سعد و نحس و نفع و ضر باشد که فلان روح آن خاصیت دارد و از او این آید فلان کار را می شاید تو را غیر این غذای خواب و خور غذای دیگر است که ابیت عند ربی یطعمنی و یسقینی در این عالم آن غذا را فراموش کرده ای و به این مشغول شده ای و شب و روز تن را می پروری آخر این تن اسب توست و این عالم آخور اوست و غذای اسب غذای سوار نباشد او را به سر خود خواب و خوری ست و تنعمی است اما سبب آن که حیوانی و بهیمی بر تو غالب شده است تو بر سر اسب در آخور اسبان مانده ای و در صف شاهان و امیران عالم بقا مقام نداری دلت آنجاست اما چون تن غالب است حکم تن گرفته ای و اسیر او مانده ای همچنان که مجنون قصد دیار لیلی کرد اشتر را آن طرف می راند تا هوش با او بود چون لحظه ای مستغرق لیلی می گشت و خود را و اشتر را فراموش می کرد اشتر را در ده بچه ای بود فرصت می یافت باز می گشت و به ده می رسید چون مجنون به خود می آمد دو روزه راه بازگشته بود همچنین سه ماه در راه بماند عاقبت افغان کرد که این اشتر بلای من است از اشتر فرو جست و روان شد هوی ناقتی خلفی وقدامی الهوی فانی وایاها لمختلفان فرمود که سید برهان الدین محقق قدس الله سره العزیز سخن می فرمود یکی آمد که مدح تو از فلانی شنیدم گفت تا ببینم که آن فلان چه کس است او را آن مرتبت هست که مرا بشناسد و مدح من کند اگر او مرا به سخن شناخته است پس مرا نشناخته است زیرا که این سخن نماند و این حرف و صوت نماند و این لب و دهان نماند این همه عرض است و اگر به فعل شناخت همچنین و اگر ذات من شناخته است آنگه دانم که او مدح مرا تواند کردن و آن مدح از آن من باشد حکایت او همچنان باشد که می گویند پادشاهی پسر خود را به جماعتی اهل هنر سپرده بود تا او را از علوم نجوم و رمل و غیره آموخته بودند و استاد تمام گشته با کمال کودنی و بلادت روزی پادشاه انگشتری در مشت گرفت فرزند خود را امتحان کرد که بیا بگو در مشت چه دارم گفت آنچه داری گرد است و زرد است و مجوف است گفت چون نشانهای راست دادی پس حکم کن که آن چه چیز باشد گفت می باید که غربیل باشد گفت آخر این چندین نشانهای دقیق را که عقول در آن حیران شوند دادی از قوت تحصیل و دانش این قدر بر تو چون فوت شد که در مشت غربیل نگنجد اکنون همچنین علمای اهل زمان در علوم موی می شکافند و چیزهای دیگر را که به ایشان تعلق ندارد به غایت دانسته اند و ایشان را بر آن احاطت کلی گشته و آنچه مهم است و به او نزدیکتر از همه آن است خودی اوست و خودی خود را نمی داند همه چیزها را به حل و حرمت حکم می کند که این جایز است و آن جایز نیست و این حلال است یا حرام است خود را نمی داند که حلال است یا حرام است جایز است یا ناجایز پاک است یا ناپاک است پس این تجویف و زردی و نقش و تدویر عارضی است که چون در آتش اندازی این همه نماند ذاتی شود صافی از این همه نشان هر چیز که می دهند از علوم و فعل و قول همچنین باشد و به جوهر او تعلق ندارد که بعد از این همه باقی آن است نشان ایشان همچنان باشد که این همه را بگویند و شرح دهند و در آخر حکم کنند که در مشت غربیل است چون از آنچه اصل است خبر ندارند من مرغم بلبلم طوطی ام اگر مرا گویند که بانگ دیگرگون کن نتوانم چون زبان من همین است غیر آن نتوانم گفتن به خلاف آن که او آواز مرغ آموخته است او مرغ نیست دشمن و صیاد مرغان است بانگ و صفیر می کند تا او را مرغ دانند اگر او را حکم کنند که جز این آواز آواز دیگرگون کن تواند کردن چون آن آواز بر او عاریت است و از آن او نیست تواند که آواز دیگر کند چون آموخته است که کالای مردمان دزدد از هر خانه قماشی نماید

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل سوم یکی گفت که اینجا چیزی فراموش کرده ام خداوندگار فرمود که در عالم یک چیز است که آن فراموش کردنی نیست اگر جمله چیزها را فراموش کنی و آن را فراموش نکنی باک نیست و اگر جمله را به جای آری و یاد داری و فراموش نکنی و آن را فراموش کنی هیچ نکرده باشی همچنانکه پادشاهی تو را به ده فرستاد برای کاری معین تو رفتی و صد کار دیگر گزاردی چون آن کار را که برای آن رفته بودی نگزاردی چنان است که هیچ نگزاردی پس آدمی در این عالم برای کاری آمده است و مقصود آن است چون آن نمی گزارد پس هیچ نکرده باشد انا عرضنا الامانة علی السموات و الارض و الجبال فابین ان یحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا آن امانت را بر آسمان ها عرض داشتیم نتوانست پذرفتن بنگر که از او چند کارها می آید که عقل در او حیران می شود سنگها را لعل و یاقوت می کند کوهها را کان زر و نقره می کند نبات زمین را در جوش می آرد و زنده می گرداند و بهشت عدن می کند زمین نیز دانه ها را می پذیرد و بر می دهد و عیب ها را می پوشاند و صدهزار عجایب که در شرح نیاید می پذیرد و پیدا می کند و جبال نیز همچنین معدن های گوناگون می دهد این همه می کنند اما از ایشان آن یکی کار نمی آید آن یک کار از آدمی می آید ولقد کرمنا بنی آدم نگفت و ولقد کرمنا السماء و الارض پس از آدمی آن کار می آید که نه از آسمانها می آید و نه از زمین ها می آید و نه از کوهها چون آن کار بکند ظلومی و جهولى از او نفی شود اگر تو گویی که اگر آن کار نمی کنم چندین کار از من می آید آدمی را برای آن کارهای دیگر نیافریده اند همچنان باشد که تو شمشیر پولاد هندی بی قیمتی که آن در خزاین ملوک یابند آورده باشی و ساطور گوشت گندیده کرده که من این تیغ را معطل نمی دارم به وی چندین مصلحت به جای می آرم یا دیگ زرین را آورده ای و در وی شلغم می پزی که به ذره ای از آن صد دیگ به دست آید یا کارد مجوهر را میخ کدوی شکسته کرده ای که من مصلحت می کنم و کدو را بر وی می آویزم و این کارد را معطل نمی دارم جای افسوس و خنده نباشد چون کار آن کدو به میخ چوبین یا آهنین که قیمت آن به پولی ست برمی آید چه عقل باشد کارد صد دیناری را مشغول آن کردن حق تعالى تو را قیمت عظیم کرده است می فرماید که ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة تو به قیمت ورای دو جهانی چه کنم قدر خود نمی دانی مفروش خویش ارزان که تو بس گران بهایی حق تعالى می فرماید که من شما را و اوقات و انفاس شما را و اموال و روزگار شما را خریدم که اگر به من صرف رود و به من دهید بهای آن بهشت جاودانیست قیمت تو پیش من این است اگر تو خود را به دوزخ فروشی ظلم برخود کرده باشی همچنان که آن مرد کارد صد دیناری را بر دیوار زد و بر او کوزه ای یا کدویی آویخت آمدیم بهانه می آوری که من خود را به کارهای عالى صرف می کنم علوم فقه و حکمت و منطق و نجوم و طب و غیره تحصیل می کنم آخر این همه برای توست اگر فقه است برای آن است تا کسی از دست تو نان نرباید و جامه ات را نکند و تو را نکشد تا تو به سلامت باشی و اگر نجوم است احوال فلک و تأثیر آن در زمین از ارزانی و گرانی امن و خوف همه تعلق به احوال تو دارد هم برای توست و اگر ستاره است از سعد و نحس و به طالع تو تعلق دارد هم برای توست چون تأمل کنی اصل تو باشی و اینها همه فرع تو چون فرع تو را چندین تفاصیل و عجایبها و احوالها و عالمهای بوالعجب بی نهایت باشد بنگر که تو را که اصلی چه احوال باشد چون فرعهای تو را عروج و هبوط و سعد و نحس باشد تو را که اصلی بنگر که چه عروج و هبوط در عالم ارواح و سعد و نحس و نفع و ضر باشد که فلان روح آن خاصیت دارد و از او این آید فلان کار را می شاید تو را غیر این غذای خواب و خور غذای دیگر است که ابیت عند ربی یطعمنی و یسقینی در این عالم آن غذا را فراموش کرده ای و به این مشغول شده ای و شب و روز تن را می پروری آخر این تن اسب توست و این عالم آخور اوست و غذای اسب غذای سوار نباشد او را به سر خود خواب و خوری ست و تنعمی است اما سبب آن که حیوانی و بهیمی بر تو غالب شده است تو بر سر اسب در آخور اسبان مانده ای و در صف شاهان و امیران عالم بقا مقام نداری دلت آنجاست اما چون تن غالب است حکم تن گرفته ای و اسیر او مانده ای همچنان که مجنون قصد دیار لیلی کرد اشتر را آن طرف می راند تا هوش با او بود چون لحظه ای مستغرق لیلی می گشت و خود را و اشتر را فراموش می کرد اشتر را در ده بچه ای بود فرصت می یافت باز می گشت و به ده می رسید چون مجنون به خود می آمد دو روزه راه بازگشته بود همچنین سه ماه در راه بماند عاقبت افغان کرد که این اشتر بلای من است از اشتر فرو جست و روان شد هوی ناقتی خلفی وقدامی الهوی فانی وایاها لمختلفان فرمود که سید برهان الدین محقق قدس الله سره العزیز سخن می فرمود یکی آمد که مدح تو از فلانی شنیدم گفت تا ببینم که آن فلان چه کس است او را آن مرتبت هست که مرا بشناسد و مدح من کند اگر او مرا به سخن شناخته است پس مرا نشناخته است زیرا که این سخن نماند و این حرف و صوت نماند و این لب و دهان نماند این همه عرض است و اگر به فعل شناخت همچنین و اگر ذات من شناخته است آنگه دانم که او مدح مرا تواند کردن و آن مدح از آن من باشد حکایت او همچنان باشد که می گویند پادشاهی پسر خود را به جماعتی اهل هنر سپرده بود تا او را از علوم نجوم و رمل و غیره آموخته بودند و استاد تمام گشته با کمال کودنی و بلادت روزی پادشاه انگشتری در مشت گرفت فرزند خود را امتحان کرد که بیا بگو در مشت چه دارم گفت آنچه داری گرد است و زرد است و مجوف است گفت چون نشانهای راست دادی پس حکم کن که آن چه چیز باشد گفت می باید که غربیل باشد گفت آخر این چندین نشانهای دقیق را که عقول در آن حیران شوند دادی از قوت تحصیل و دانش این قدر بر تو چون فوت شد که در مشت غربیل نگنجد اکنون همچنین علمای اهل زمان در علوم موی می شکافند و چیزهای دیگر را که به ایشان تعلق ندارد به غایت دانسته اند و ایشان را بر آن احاطت کلی گشته و آنچه مهم است و به او نزدیکتر از همه آن است خودی اوست و خودی خود را نمی داند همه چیزها را به حل و حرمت حکم می کند که این جایز است و آن جایز نیست و این حلال است یا حرام است خود را نمی داند که حلال است یا حرام است جایز است یا ناجایز پاک است یا ناپاک است پس این تجویف و زردی و نقش و تدویر عارضی است که چون در آتش اندازی این همه نماند ذاتی شود صافی از این همه نشان هر چیز که می دهند از علوم و فعل و قول همچنین باشد و به جوهر او تعلق ندارد که بعد از این همه باقی آن است نشان ایشان همچنان باشد که این همه را بگویند و شرح دهند و در آخر حکم کنند که در مشت غربیل است چون از آنچه اصل است خبر ندارند من مرغم بلبلم طوطی ام اگر مرا گویند که بانگ دیگرگون کن نتوانم چون زبان من همین است غیر آن نتوانم گفتن به خلاف آن که او آواز مرغ آموخته است او مرغ نیست دشمن و صیاد مرغان است بانگ و صفیر می کند تا او را مرغ دانند اگر او را حکم کنند که جز این آواز آواز دیگرگون کن تواند کردن چون آن آواز بر او عاریت است و از آن او نیست تواند که آواز دیگر کند چون آموخته است که کالای مردمان دزدد از هر خانه قماشی نماید

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل چهارم - گفت که این چه لطف است که مولانا تشریف فرمود گفت که این چه لطفست که مولانا تشریف فرمود توقع نداشتم و در دلم نگذشت چه لایق اینم مرا می بایست شب و روز دست گرفته در زمره و صف چاکران و ملازمان بودمی هنوز لایق آن نیستم این چه لطف بود فرمود که این از جمله آن است که شما را همتی عالی ست هر چند که شما را مرتبه عزیزست و بزرگ و به کارهای خطیر و بلند مشغولید از علو همت خود را قاصر می بینید و بدان راضی نیستید و بر خود چیزهای بسیار لازم می دانید اگرچه ما را دل هماره به خدمت بود اما می خواستیم که به صورت هم مشرف شویم زیرا که صورت نیز اعتباری عظیم دارد چه جای اعتبار خود مشارک است با مغز همچنانک کار بی مغز برنمی آید بی پوست نیز برنمی آید چنانکه دانه را اگر بی پوست در زمین کاری برنیاید چون به پوست در زمین دفن کنی برآید و درختی شود عظیم پس ازین روی تن نیز اصلی عظیم باشد و دربایست شود و بی او خود کار برنیاید و مقصود حاصل نشود ای والله اصل معنی است پیش آنکه معنی را داند و معنی شده باشد اینک می گویند رکعتین من الصلوة خیر من الدنیا وما فیها پیش هرکس نباشد پیش آن کس باشد که اگر رکعتین ازو فوت شود بالای دنیا و آنچه دروست باشد و از فوت ملک دنیا که جمله آن او باشد فوت دو رکعتش دشوارتر آید درویشی به نزد پادشاهی رفت پادشاه باو گفت که ای زاهد گفت زاهد تویی گفت من چون زاهد باشم که همه دنیا از آن من است گفت نی عکس می بینی دنیا و آخرت و ملکت جمله ازان من است و عالم را من گرفته ام تویی که به لقمه ای و خرقه ای قانع شده ای اینما تولوا فثم وجه الله آن وجهی است مجرا و رایج که لاینقطع است و باقی ست عاشقان خود را فدای این وجه کرده اند و عوض نمی طلبند باقی همچو انعامند فرمود اگرچه انعامند اما مستحق انعامند واگرچه در آخرند مقبول میرآخرند که اگر خواهد ازین آخرش نقل کند و به طویله خاص برد همچنانک از آغاز که او عدم بود به وجودش آورد و از طویله وجود به جمادی اش آورد و از طویله جمادی به نباتی و از نباتی به حیوانی و از حیوانی به انسانی و از انسان به ملکی الی مالا نهایة پس این همه برای آن نمود تا مقر شوی که او را ازین جنس طویله های بسیار است عالی تر از هم دیگر که طبقا عن طبق فما لهم لایومنون این برای آن نمود که تا مقر شوی طبقات دیگر را که در پیش است برای آن ننمود که انکار کنی و گویی که همین است استادی صنعت و فرهنگ برای آن نماید که او را معتقد شوند و فرهنگ های دیگر را که نموده است مقر شوند و به آن ایمان آورند و همچنان پادشاهی خلعت و صله دهد و بنوازد برای آن نوازد که ازو متوقع دیگر چیزها شوند و از امید کیسه ها بردوزند برای آن ندهد که بگویند همین است پادشاه دیگر انعام نخواهد کردن برین قدر اقتصار کنند هرگز پادشاه اگر این داند که چنین خواهد گفتن و چنین خواهد دانستن به وی انعام نکند زاهد آنست که آخر بیند و اهل دنیا آخر بینند اما آنها که اخصند و عارفند نه آخر بینند و نه آخر ایشان را نظر بر اول افتاده است و آغاز هر کار را می دانند همچنانک دانایی گندم بکارد داند که گندم خواهد رستن آخر از اول آخر را دید و همچنان جو و برنج و غیره چون اول را دید او را نظر در آخر نیست آخر در اول براو معلوم شده است ایشان نادرند و اینها متوسط که آخر را می بینند و اینها که در آخورند اینها انعامند درد است که آدمی را رهبر است در هر کاری که هست تا او را درد آن کار و هوس و عشق آن کار در درون نخیزد او قصد آن کار نکند و آن کار بی درد او را میسر نشود خواه دنیا خواه آخرت خواه بازرگانی خواه پادشاهی خواه علم خواه نجوم و غیره تا مریم را درد زه پیدا نشد قصد آن درخت بخت نکرد که آیة فاجاءها المخاض الی جذع النخلة او را آن درد به درخت آورد و درخت خشک میوه دار شد تن همچون مریم است و هر یکی عیسی داریم اگر ما را درد پیدا شود عیسی ما بزاید و اگر درد نباشد عیسی هم از آن راه نهانی که آمد باز به اصل خود پیوندد الا ما محروم مانیم و ازو بی بهره جان از درون به فاقه و طبع از برون به برگ دیو از خورش به هیضه و جمشید ناشتا اکنون بکن دوا که مسیح تو بر زمی ست چون شد مسیح سوی فلک فوت شد دوا

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل چهارم - گفت که این چه لطف است که مولانا تشریف فرمود گفت که این چه لطفست که مولانا تشریف فرمود توقع نداشتم و در دلم نگذشت چه لایق اینم مرا می بایست شب و روز دست گرفته در زمره و صف چاکران و ملازمان بودمی هنوز لایق آن نیستم این چه لطف بود فرمود که این از جمله آن است که شما را همتی عالی ست هر چند که شما را مرتبه عزیزست و بزرگ و به کارهای خطیر و بلند مشغولید از علو همت خود را قاصر می بینید و بدان راضی نیستید و بر خود چیزهای بسیار لازم می دانید اگرچه ما را دل هماره به خدمت بود اما می خواستیم که به صورت هم مشرف شویم زیرا که صورت نیز اعتباری عظیم دارد چه جای اعتبار خود مشارک است با مغز همچنانک کار بی مغز برنمی آید بی پوست نیز برنمی آید چنانکه دانه را اگر بی پوست در زمین کاری برنیاید چون به پوست در زمین دفن کنی برآید و درختی شود عظیم پس ازین روی تن نیز اصلی عظیم باشد و دربایست شود و بی او خود کار برنیاید و مقصود حاصل نشود ای والله اصل معنی است پیش آنکه معنی را داند و معنی شده باشد اینک می گویند رکعتین من الصلوة خیر من الدنیا وما فیها پیش هرکس نباشد پیش آن کس باشد که اگر رکعتین ازو فوت شود بالای دنیا و آنچه دروست باشد و از فوت ملک دنیا که جمله آن او باشد فوت دو رکعتش دشوارتر آید درویشی به نزد پادشاهی رفت پادشاه باو گفت که ای زاهد گفت زاهد تویی گفت من چون زاهد باشم که همه دنیا از آن من است گفت نی عکس می بینی دنیا و آخرت و ملکت جمله ازان من است و عالم را من گرفته ام تویی که به لقمه ای و خرقه ای قانع شده ای اینما تولوا فثم وجه الله آن وجهی است مجرا و رایج که لاینقطع است و باقی ست عاشقان خود را فدای این وجه کرده اند و عوض نمی طلبند باقی همچو انعامند فرمود اگرچه انعامند اما مستحق انعامند واگرچه در آخرند مقبول میرآخرند که اگر خواهد ازین آخرش نقل کند و به طویله خاص برد همچنانک از آغاز که او عدم بود به وجودش آورد و از طویله وجود به جمادی اش آورد و از طویله جمادی به نباتی و از نباتی به حیوانی و از حیوانی به انسانی و از انسان به ملکی الی مالا نهایة پس این همه برای آن نمود تا مقر شوی که او را ازین جنس طویله های بسیار است عالی تر از هم دیگر که طبقا عن طبق فما لهم لایومنون این برای آن نمود که تا مقر شوی طبقات دیگر را که در پیش است برای آن ننمود که انکار کنی و گویی که همین است استادی صنعت و فرهنگ برای آن نماید که او را معتقد شوند و فرهنگ های دیگر را که نموده است مقر شوند و به آن ایمان آورند و همچنان پادشاهی خلعت و صله دهد و بنوازد برای آن نوازد که ازو متوقع دیگر چیزها شوند و از امید کیسه ها بردوزند برای آن ندهد که بگویند همین است پادشاه دیگر انعام نخواهد کردن برین قدر اقتصار کنند هرگز پادشاه اگر این داند که چنین خواهد گفتن و چنین خواهد دانستن به وی انعام نکند زاهد آنست که آخر بیند و اهل دنیا آخر بینند اما آنها که اخصند و عارفند نه آخر بینند و نه آخر ایشان را نظر بر اول افتاده است و آغاز هر کار را می دانند همچنانک دانایی گندم بکارد داند که گندم خواهد رستن آخر از اول آخر را دید و همچنان جو و برنج و غیره چون اول را دید او را نظر در آخر نیست آخر در اول براو معلوم شده است ایشان نادرند و اینها متوسط که آخر را می بینند و اینها که در آخورند اینها انعامند درد است که آدمی را رهبر است در هر کاری که هست تا او را درد آن کار و هوس و عشق آن کار در درون نخیزد او قصد آن کار نکند و آن کار بی درد او را میسر نشود خواه دنیا خواه آخرت خواه بازرگانی خواه پادشاهی خواه علم خواه نجوم و غیره تا مریم را درد زه پیدا نشد قصد آن درخت بخت نکرد که آیة فاجاءها المخاض الی جذع النخلة او را آن درد به درخت آورد و درخت خشک میوه دار شد تن همچون مریم است و هر یکی عیسی داریم اگر ما را درد پیدا شود عیسی ما بزاید و اگر درد نباشد عیسی هم از آن راه نهانی که آمد باز به اصل خود پیوندد الا ما محروم مانیم و ازو بی بهره جان از درون به فاقه و طبع از برون به برگ دیو از خورش به هیضه و جمشید ناشتا اکنون بکن دوا که مسیح تو بر زمی ست چون شد مسیح سوی فلک فوت شد دوا

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل پنجم - این سخن برای آنکس است که او به سخن محتاج است این سخن برای آن کس است که او به سخن محتاج است که ادراک کند اما آنک بی سخن ادراک کند با وی چه حاجت سخن است آخر آسمان ها و زمین ها همه سخن است پیش آن کس که ادراک می کند و زاییده از سخن است که کن فیکون پس پیش آنکه آواز پست را می شنود مشغله و بانگ چه حاجت باشد حکایت شاعری تازی گوی پیش پادشاهی آمد و آن پادشاه ترک بود پارسی نیز نمی دانست شاعر برای او شعر عظیم غرا به تازی گفت و آورد چون پادشاه بر تخت نشسته بود و اهل دیوان جمله حاضر امرا و وزرا آن چنانک ترتیب است شاعر به پای استاد و شعر را آغاز کرد پادشاه در آن مقام که محل تحسین بود سر می جنبانید و در آن مقام که محل تعجب بود خیره می شد و در آن مقام که محل تواضع بود التفات می کرد اهل دیوان حیران شدند که پادشاه ما کلمه ای به تازی نمی دانست این چنین سرجنبانیدن مناسب در مجلس ازو چون صادر شد مگر که تازی می دانست چندین سال از ما پنهان داشت و اگر ما به زبان تازی بی ادبی ها گفته باشیم وای برما او را غلامی بود خاص اهل دیوان جمع شدند و او را اسب و استر و مال دادند و چندان دیگر بر گردن گرفتند که ما را ازین حال آگاه کن که پادشاه تازی می داند یا نمی داند و اگر نمی داند در محل سرجنبانیدن چون بود کرامات بود الهام بود تا روزی غلام فرصت یافت در شکار و پادشاه را دلخوش دید بعد از آن که شکار بسیار گرفته بود از وی پرسید پادشاه بخندید گفت والله من تازی نمی دانم اما آنچ سر می جنبانیدم و تحسین می کردم که معلوم است که مقصود او از آن شعر چیست سر می جنبانیدم و تحسین می کردم که معلوم است پس معلوم شد که اصل مقصود است آن شعر فرع مقصود است که اگر آن مقصود نبودی آن شعر نگفتی پس اگر به مقصود نظر کنند دوی نماند دوی در فروع است اصل یکی است همچنانک مشایخ اگرچه به صورت گوناگونند و به حال و افعال و احوال و اقوال مباینت است اما از روی مقصود یک چیز است و آن طلب حق است چنانک بادی که در سرای بوزد گوشه ی قالی برگیرد اضطرابی و جنبشی در گلیم ها پدید آرد خس و خاشاک را بر هوا برد آب حوض را زره زره گرداند درختان و شاخ ها و برگ ها را در رقص آرد آن همه احوال متفاوت و گوناگون می نماید اما ز روی مقصود و اصل و حقیقت یک چیز است زیرا جنبیدن همه از یک باد است گفت که ما مقصریم فرمود کسی را این اندیشه آید و این عتاب به او فرو آید که آه در چیستم و چرا چنین می کنم این دلیل دوستی و عنایت است که و یبقی الحب ما بقی العتاب زیرا عتاب با دوستان کنند با بیگانه عتاب نکنند اکنون این عتاب نیز متفاوت است بر آنک او را درد می کند و از آن خبر دارد دلیل محبت و عنایت در حق او باشد اما اگر عتابی رود و او را درد نکند این دلیل محبت نکند چنانک قالی را چوب زنند تا گرد ازو جدا کنند این را عقلا عتاب نگویند اما اگر فرزند خود را و محبوب خود را بزنند عتاب آن را گویند و دلیل محبت در چنین محل پدید آید پس مادام که در خود دردی و پشیمانیی می بینی دلیل عنایت و دوستی حق است اگر در برادر خود عیب می بینی آن عیب در توست که درو می بینی عالم همچنین آیینه است نقش خود را درو می بینی که المومن مرآة المومن آن عیب را از خود جدا کن زیرا آنچ ازو می رنجی از خود می رنجی گفت پیلی را آوردند بر سر چشمه ای که آب خورد خود را در آب می دید و می رمید او می پنداشت که از دیگری می رمد نمی دانست که از خود می رمد همه اخلاق بد از ظلم و کین و حسد و حرص و بی رحمی و کبر چون در توست نمی رنجی چون آن را در دیگری می بینی می رمی و می رنجی آدمی را از گر و دنبل خود فرخجی نیاید دست مجروح در آش می کند و به انگشت خود می لیسد و هیچ از آن دلش برهم نمی رود چون بر دیگری اندکی دنبلی یا نیم ریشی ببیند آن آش او را نفارد و نگوارد همچنین اخلاق چون گرهاست و دنبل هاست چون دروست از آن نمی رنجد و بر دیگری چون اندکی ازان ببیند برنجد و نفرت گیرد همچنانک تو ازو می رمی او را نیز معذور می دار اگر از تو برمد و برنجد رنجش تو عذر اوست زیرا رنج تو از دیدن آنست و او نیز همان می بیند که المومن مرآة المومن نگفت الکافر زیرا که کافر را نه آنست که مرآة نیست الا از مرآة خود خبر ندارد پادشاهی دلتنگ بر لب جوی نشسته بود امرا ازو هراسان و ترسان و به هیچ گونه روی او گشاده نمی شد مسخره ای داشت عظیم مقرب امرا او را پذیرفتند که اگر تو شاه را بخندانی ترا چنین دهیم مسخره قصد پادشاه کرد و هرچند که جهد می کرد پادشاه به روی او نظر نمی کرد و سر بر نمی داشت که او شکلی کند و پادشاه را بخنداند در جوی نظر می کرد و سر برنمی داشت مسخره گفت پادشاه را که در آب جوی چه می بینی گفت قلتبانی را می بینم مسخره جواب داد که ای شاه عالم بنده نیز کور نیست اکنون همچنین است اگر تو درو چیزی می بینی و می رنجی آخر او نیز کور نیست همان بیند که تو می بینی پیش او دو انا نمی گنجد تو انا می گویی و او انا یا تو بمیر پیش او یا او پیش تو بمیرد تا دوی نماند اما آنک او بمیرد امکان ندارد نه در خارج و نه در ذهن که و هو الحی الذی لایموت او را آن لطف هست که اگر ممکن بودی برای تو بمردی تا دوی برخاستی اکنون چون مردن او ممکن نیست تو بمیر تا او بر تو تجلی کند و دوی برخیزد دو مرغ را بر هم بندی با وجود جنسیت و آنچ دو پر داشتند به چهار مبدل شد نمی پرد زیرا که دوی قایم است اما اگر مرغ مرده را برو بندی بپرد زیرا که دوی نمانده است آفتاب را آن لطف هست که پیش خفاش بمیرد اما چون امکان ندارد می گوید که ای خفاش لطف من به همه رسیده است خواهم که در حق تو نیز احسان کنم تو بمیر که چون مردن تو ممکن است تا از نور جلال من بهره مند گردی و از خفاشی بیرون آیی و عنقای قاف قربت گردی بنده ای از بندگان حق را این قدرت بوده است که خود را برای دوستی فنا کرد از خدا آن دوست را می خواست خدای عز و جل قبول نمی کرد ندا آمد که من او را نمی خواهم که بینی آن بنده حق الحاح می کرد و از استدعا دست باز نمی داشت که خداوندا در من خواست او نهاده ای از من نمی رود در آخر ندا آمد خواهی که آن برآید سر را فدا کن و تو نیست شو و ممان و از عالم برو گفت یارب راضی شدم چنان کرد و سر را بباخت برای آن دوست تا آن کار او حاصل شد چون بنده ای را آن لطف باشد که چنان عمری را که یک روزه ی آن عمر به عمر جمله ی عالم اولا و آخرا ارزد فدا کرد آن لطف آفرین را این لطف نباشد اینت محال اما فنای او ممکن نیست باری تو فنا شو ثقیلی آمد بالای دست بزرگی نشست فرمود که ایشان را چه تفاوت کند بالا یا زیر چراغند چراغ اگر بالاییی طلبد برای خود طلب نکند غرض او منفعت دیگران باشد تا ایشان از نور او حظ یابند و اگر نه هرجا که چراغ باشد خواه زیر خواه بالا او چراغ است که آفتاب ابدی است ایشان اگر جاه و بلندی دنیا طلبند غرضشان آن باشد که خلق را آن نظر نیست که بلندی ایشان را ببینند ایشان می خواهند که به دام دنیا اهل دنیا را صید کنند تا به آن بلندی دگر ره یابند و در دام آخرت افتند چنانک مصطفی صلوات الله علیه مکه و بلاد را برای آن نمی گرفت که او محتاج آن بود برای آن می گرفت که تا همه را زندگی بخشد و روشنایی کرامت کند هذا کف معود بان یعطی ما هو معود بان یأخذ ایشان خلق را می فریبند تا عطا بخشند نه برای آنک از ایشان چیزی برند شخصی که دام نهد و مرغکان را به مکر در دام اندازد تا ایشان را بخورد و بفروشد آنرا مکر گویند اما اگر پادشاهی دام نهد تا باز اعجمی بی قیمت را که از گوهر خود خبر ندارد بگیرد و دست آموز ساعد خود گرداند تا مشرف و معلم و مؤدب گردد این را مکر نگویند اگرچه صورت مکر است این را عین راستی و عطا و بخشش و مرده زنده کردن و سنگ را لعل گردانیدن و منی مرده را آدمی ساختن دانند و افزون ازین اگر باز را آن علم بودی که او را چرا می گیرند محتاج دانه نبودی به جان و دل جویان دام بودی و به دست شاه پران شدی خلق به ظاهر سخن ایشان نظر می کنند ومی گویند که ما ازین بسیار شنیده ایم توی بر توی اندرون ما ازین جنس سخن ها پر است و قالوا قلوبنا غلف بل لعنهم الله بکفرهم کافرون می گفتند که دلهای ما غلاف این جنس سخن هاست و ازین پریم حق تعالی جواب ایشان می فرماید که حاشا که ازین پر باشند پر از وسواسند و خیالند و پر شرک و شکند بلک پر از لعنتند که بل لعنهم الله بکفرهم کاشکی تهی بودندی از آن هذیانات باری قابل بودندی که ازین پذیرفتندی قابل نیز نیستند حق تعالی مهرکرده است بر گوش ایشان و بر چشم و دل ایشان تا چشم لون دیگر بیند یوسف را گرگ بیند و گوش لون دیگر شنود حکمت را ژاژ و هذیان شمرد و دل را لونی دگر که محل وسواس و خیال گشته است همچون زمستان از تشکل و خیال تو بر تو افتاده است از یخ و سردی جمع گشته است ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوة چه جای این است که ازین پر باشند بوی نیز نیافته اند و نشنیده اند در همه عمر نه ایشان و نه آنها که به ایشان تفاخر می آورند و نه تبارک ایشان کوزه است که آنرا حق تعالی بر بعضی پر آب می نماید و از آنجا سیراب می شوند و می خورند و بر لب بعضی تهی می نماید چون در حق او چنین است ازین کوزه چه شکر گوید شکر آن کس گوید که به وی پر می نماید این کوزه چون حق تعالی آدم را گل و آب بساخت که خمر طینة آدم اربعین یوما قالب او را تمام بساخت و چندین مدت بر زمین مانده بود ابلیس علیه اللعنة فرود آمد و در قالب او رفت و در رگهای او جمله گردید و تماشا کرد و آن رگ و پی پرخون و اخلاط را بدید گفت اوه عجب نیست که ابلیس که من در ساق عرش دیده بودم خواهد پیدا شدن اگر این نباشد عجب نیست آن ابلیس اگر هست این باشد والسلام علیکم

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل پنجم - این سخن برای آنکس است که او به سخن محتاج است این سخن برای آن کس است که او به سخن محتاج است که ادراک کند اما آنک بی سخن ادراک کند با وی چه حاجت سخن است آخر آسمان ها و زمین ها همه سخن است پیش آن کس که ادراک می کند و زاییده از سخن است که کن فیکون پس پیش آنکه آواز پست را می شنود مشغله و بانگ چه حاجت باشد حکایت شاعری تازی گوی پیش پادشاهی آمد و آن پادشاه ترک بود پارسی نیز نمی دانست شاعر برای او شعر عظیم غرا به تازی گفت و آورد چون پادشاه بر تخت نشسته بود و اهل دیوان جمله حاضر امرا و وزرا آن چنانک ترتیب است شاعر به پای استاد و شعر را آغاز کرد پادشاه در آن مقام که محل تحسین بود سر می جنبانید و در آن مقام که محل تعجب بود خیره می شد و در آن مقام که محل تواضع بود التفات می کرد اهل دیوان حیران شدند که پادشاه ما کلمه ای به تازی نمی دانست این چنین سرجنبانیدن مناسب در مجلس ازو چون صادر شد مگر که تازی می دانست چندین سال از ما پنهان داشت و اگر ما به زبان تازی بی ادبی ها گفته باشیم وای برما او را غلامی بود خاص اهل دیوان جمع شدند و او را اسب و استر و مال دادند و چندان دیگر بر گردن گرفتند که ما را ازین حال آگاه کن که پادشاه تازی می داند یا نمی داند و اگر نمی داند در محل سرجنبانیدن چون بود کرامات بود الهام بود تا روزی غلام فرصت یافت در شکار و پادشاه را دلخوش دید بعد از آن که شکار بسیار گرفته بود از وی پرسید پادشاه بخندید گفت والله من تازی نمی دانم اما آنچ سر می جنبانیدم و تحسین می کردم که معلوم است که مقصود او از آن شعر چیست سر می جنبانیدم و تحسین می کردم که معلوم است پس معلوم شد که اصل مقصود است آن شعر فرع مقصود است که اگر آن مقصود نبودی آن شعر نگفتی پس اگر به مقصود نظر کنند دوی نماند دوی در فروع است اصل یکی است همچنانک مشایخ اگرچه به صورت گوناگونند و به حال و افعال و احوال و اقوال مباینت است اما از روی مقصود یک چیز است و آن طلب حق است چنانک بادی که در سرای بوزد گوشه ی قالی برگیرد اضطرابی و جنبشی در گلیم ها پدید آرد خس و خاشاک را بر هوا برد آب حوض را زره زره گرداند درختان و شاخ ها و برگ ها را در رقص آرد آن همه احوال متفاوت و گوناگون می نماید اما ز روی مقصود و اصل و حقیقت یک چیز است زیرا جنبیدن همه از یک باد است گفت که ما مقصریم فرمود کسی را این اندیشه آید و این عتاب به او فرو آید که آه در چیستم و چرا چنین می کنم این دلیل دوستی و عنایت است که و یبقی الحب ما بقی العتاب زیرا عتاب با دوستان کنند با بیگانه عتاب نکنند اکنون این عتاب نیز متفاوت است بر آنک او را درد می کند و از آن خبر دارد دلیل محبت و عنایت در حق او باشد اما اگر عتابی رود و او را درد نکند این دلیل محبت نکند چنانک قالی را چوب زنند تا گرد ازو جدا کنند این را عقلا عتاب نگویند اما اگر فرزند خود را و محبوب خود را بزنند عتاب آن را گویند و دلیل محبت در چنین محل پدید آید پس مادام که در خود دردی و پشیمانیی می بینی دلیل عنایت و دوستی حق است اگر در برادر خود عیب می بینی آن عیب در توست که درو می بینی عالم همچنین آیینه است نقش خود را درو می بینی که المومن مرآة المومن آن عیب را از خود جدا کن زیرا آنچ ازو می رنجی از خود می رنجی گفت پیلی را آوردند بر سر چشمه ای که آب خورد خود را در آب می دید و می رمید او می پنداشت که از دیگری می رمد نمی دانست که از خود می رمد همه اخلاق بد از ظلم و کین و حسد و حرص و بی رحمی و کبر چون در توست نمی رنجی چون آن را در دیگری می بینی می رمی و می رنجی آدمی را از گر و دنبل خود فرخجی نیاید دست مجروح در آش می کند و به انگشت خود می لیسد و هیچ از آن دلش برهم نمی رود چون بر دیگری اندکی دنبلی یا نیم ریشی ببیند آن آش او را نفارد و نگوارد همچنین اخلاق چون گرهاست و دنبل هاست چون دروست از آن نمی رنجد و بر دیگری چون اندکی ازان ببیند برنجد و نفرت گیرد همچنانک تو ازو می رمی او را نیز معذور می دار اگر از تو برمد و برنجد رنجش تو عذر اوست زیرا رنج تو از دیدن آنست و او نیز همان می بیند که المومن مرآة المومن نگفت الکافر زیرا که کافر را نه آنست که مرآة نیست الا از مرآة خود خبر ندارد پادشاهی دلتنگ بر لب جوی نشسته بود امرا ازو هراسان و ترسان و به هیچ گونه روی او گشاده نمی شد مسخره ای داشت عظیم مقرب امرا او را پذیرفتند که اگر تو شاه را بخندانی ترا چنین دهیم مسخره قصد پادشاه کرد و هرچند که جهد می کرد پادشاه به روی او نظر نمی کرد و سر بر نمی داشت که او شکلی کند و پادشاه را بخنداند در جوی نظر می کرد و سر برنمی داشت مسخره گفت پادشاه را که در آب جوی چه می بینی گفت قلتبانی را می بینم مسخره جواب داد که ای شاه عالم بنده نیز کور نیست اکنون همچنین است اگر تو درو چیزی می بینی و می رنجی آخر او نیز کور نیست همان بیند که تو می بینی پیش او دو انا نمی گنجد تو انا می گویی و او انا یا تو بمیر پیش او یا او پیش تو بمیرد تا دوی نماند اما آنک او بمیرد امکان ندارد نه در خارج و نه در ذهن که و هو الحی الذی لایموت او را آن لطف هست که اگر ممکن بودی برای تو بمردی تا دوی برخاستی اکنون چون مردن او ممکن نیست تو بمیر تا او بر تو تجلی کند و دوی برخیزد دو مرغ را بر هم بندی با وجود جنسیت و آنچ دو پر داشتند به چهار مبدل شد نمی پرد زیرا که دوی قایم است اما اگر مرغ مرده را برو بندی بپرد زیرا که دوی نمانده است آفتاب را آن لطف هست که پیش خفاش بمیرد اما چون امکان ندارد می گوید که ای خفاش لطف من به همه رسیده است خواهم که در حق تو نیز احسان کنم تو بمیر که چون مردن تو ممکن است تا از نور جلال من بهره مند گردی و از خفاشی بیرون آیی و عنقای قاف قربت گردی بنده ای از بندگان حق را این قدرت بوده است که خود را برای دوستی فنا کرد از خدا آن دوست را می خواست خدای عز و جل قبول نمی کرد ندا آمد که من او را نمی خواهم که بینی آن بنده حق الحاح می کرد و از استدعا دست باز نمی داشت که خداوندا در من خواست او نهاده ای از من نمی رود در آخر ندا آمد خواهی که آن برآید سر را فدا کن و تو نیست شو و ممان و از عالم برو گفت یارب راضی شدم چنان کرد و سر را بباخت برای آن دوست تا آن کار او حاصل شد چون بنده ای را آن لطف باشد که چنان عمری را که یک روزه ی آن عمر به عمر جمله ی عالم اولا و آخرا ارزد فدا کرد آن لطف آفرین را این لطف نباشد اینت محال اما فنای او ممکن نیست باری تو فنا شو ثقیلی آمد بالای دست بزرگی نشست فرمود که ایشان را چه تفاوت کند بالا یا زیر چراغند چراغ اگر بالاییی طلبد برای خود طلب نکند غرض او منفعت دیگران باشد تا ایشان از نور او حظ یابند و اگر نه هرجا که چراغ باشد خواه زیر خواه بالا او چراغ است که آفتاب ابدی است ایشان اگر جاه و بلندی دنیا طلبند غرضشان آن باشد که خلق را آن نظر نیست که بلندی ایشان را ببینند ایشان می خواهند که به دام دنیا اهل دنیا را صید کنند تا به آن بلندی دگر ره یابند و در دام آخرت افتند چنانک مصطفی صلوات الله علیه مکه و بلاد را برای آن نمی گرفت که او محتاج آن بود برای آن می گرفت که تا همه را زندگی بخشد و روشنایی کرامت کند هذا کف معود بان یعطی ما هو معود بان یأخذ ایشان خلق را می فریبند تا عطا بخشند نه برای آنک از ایشان چیزی برند شخصی که دام نهد و مرغکان را به مکر در دام اندازد تا ایشان را بخورد و بفروشد آنرا مکر گویند اما اگر پادشاهی دام نهد تا باز اعجمی بی قیمت را که از گوهر خود خبر ندارد بگیرد و دست آموز ساعد خود گرداند تا مشرف و معلم و مؤدب گردد این را مکر نگویند اگرچه صورت مکر است این را عین راستی و عطا و بخشش و مرده زنده کردن و سنگ را لعل گردانیدن و منی مرده را آدمی ساختن دانند و افزون ازین اگر باز را آن علم بودی که او را چرا می گیرند محتاج دانه نبودی به جان و دل جویان دام بودی و به دست شاه پران شدی خلق به ظاهر سخن ایشان نظر می کنند ومی گویند که ما ازین بسیار شنیده ایم توی بر توی اندرون ما ازین جنس سخن ها پر است و قالوا قلوبنا غلف بل لعنهم الله بکفرهم کافرون می گفتند که دلهای ما غلاف این جنس سخن هاست و ازین پریم حق تعالی جواب ایشان می فرماید که حاشا که ازین پر باشند پر از وسواسند و خیالند و پر شرک و شکند بلک پر از لعنتند که بل لعنهم الله بکفرهم کاشکی تهی بودندی از آن هذیانات باری قابل بودندی که ازین پذیرفتندی قابل نیز نیستند حق تعالی مهرکرده است بر گوش ایشان و بر چشم و دل ایشان تا چشم لون دیگر بیند یوسف را گرگ بیند و گوش لون دیگر شنود حکمت را ژاژ و هذیان شمرد و دل را لونی دگر که محل وسواس و خیال گشته است همچون زمستان از تشکل و خیال تو بر تو افتاده است از یخ و سردی جمع گشته است ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوة چه جای این است که ازین پر باشند بوی نیز نیافته اند و نشنیده اند در همه عمر نه ایشان و نه آنها که به ایشان تفاخر می آورند و نه تبارک ایشان کوزه است که آنرا حق تعالی بر بعضی پر آب می نماید و از آنجا سیراب می شوند و می خورند و بر لب بعضی تهی می نماید چون در حق او چنین است ازین کوزه چه شکر گوید شکر آن کس گوید که به وی پر می نماید این کوزه چون حق تعالی آدم را گل و آب بساخت که خمر طینة آدم اربعین یوما قالب او را تمام بساخت و چندین مدت بر زمین مانده بود ابلیس علیه اللعنة فرود آمد و در قالب او رفت و در رگهای او جمله گردید و تماشا کرد و آن رگ و پی پرخون و اخلاط را بدید گفت اوه عجب نیست که ابلیس که من در ساق عرش دیده بودم خواهد پیدا شدن اگر این نباشد عجب نیست آن ابلیس اگر هست این باشد والسلام علیکم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل ششم - پسر اتابک آمد خداوندگار فرمود پسر اتابک آمد خداوندگار فرمود که پدر تو دایما به حق مشغول است و اعتقادش غالب است و در سخنش پیداست روزی اتابک گفت که کافران رومی گفتند که دختر را تا به تاتار دهیم که دین یک گردد و این دین نو که مسلمانی است برخیزد گفتم آخر این دین کی یک بوده است همواره دو و سه بوده است و جنگ و قتال قایم میان ایشان شما دین را یک چون خواهید کردن یک آنجا شود در قیامت اما اینجا که دنیاست ممکن نیست زیرا اینجا هر یکی را مرادی است و هوایی است مختلف یکی اینجا ممکن نگردد مگر در قیامت که همه یک شوند و به یکجا نظر کنند و یک گوش و یک زبان شوند در آدمی بسیار چیزهاست موش است و مرغ است باری مرغ قفس را بالا می برد و باز موش به زیر می کشد و صدهزار وحوش مختلف در آدمی مگر آنجا روند که موش موشی بگذارد و مرغ مرغی را بگذارد و همه یک شوند زیرا که مطلوب نه بالاست و نه زیر چون مطلوب ظاهر شود نه بالا بود و نه زیر یکی چیزی گم کرده است چپ و راست می جوید و پیش و پس می جوید چون آن چیز را یافت نه بالا جوید و نه زیر و نه چپ جوید و نه راست نه پیش جوید و نه پس جمع شود پس در روز قیامت همه یک نظر شوند و یک زبان و یک گوش و یک هوش چنانک ده کس را باغی یا دکانی به شرکت باشد سخنشان یک باشد و غمشان یک و مشغولی ایشان به یک چیز باشد چون مطلوب یک گشت پس در روز قیامت چون همه را کار به حق افتاد همه یک شوند به این معنی هر کسی در دنیا به کاری مشغول است یکی در محبت زن یکی در مال یکی در کسب یکی در علم همه را معتقد آن است که درمان من و ذوق من و خوشی من و راحت من در آن است و آن رحمت حق است چون در آنجا می رود و می جوید نمی یابد باز می گردد و چون ساعتی مکث می کند می گوید آن ذوق و رحمت جستنی است مگر نیک نجستم باز بجویم و چون باز می جوید نمی یابد همچنین تا گاهی که رحمت روی نماید بی حجاب بعد ازان داند که راه آن نبود اما حق تعالی بندگان دارد که پیش از قیامت چنانند و می بینند آخر علی رضی الله عنه می فرماید لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا یعنی چون قالب را برگیرند و قیامت ظاهر شود یقین من زیادت نگردد نظیرش چنان باشد که قومی در شب تاریک در خانه روی به هر جانبی کرده اند و نماز می کنند چون روز شود همه ازان باز گردند اما آنرا که رو به قبله بوده است در شب چه باز گردد چون همه سوی او می گردند پس آن بندگان هم در شب روی به وی دارند و از غیر روی گردانیده اند پس در حق ایشان قیامت ظاهر است و حاضر سخن بی پایان است اما به قدر طالب فرو می آید که و ان من شییء الا عندنا خزاینه و ما ننزله الا بقدر معلوم حکمت همچون باران است در معدن خویش بی پایان است اما به قدر مصلحت فرود آید در زمستان و در بهار و در تابستان و در پاییز به قدر او و در بهار همچنین بیشتر و کمتر اما از آنجا که می آید آنجا بی حد است شکر را در کاغذ کنند یا داروها را عطاران اما شکر آن قدر نباشد که در کاغذ است کان های شکر و کان های دارو بی حد است و بی نهایت در کاغذ کی گنجد تشنیع می زدند که قرآن بر محمد صلی الله علیه و سلم چرا کلمه کلمه فرود می آید و سوره سوره فرو نمی آید مصطفی صلوات الله علیه فرمود که این ابلهان چه می گویند اگر بر من تمام فرود آید من بگدازم و نمانم زیرا که واقف است از اندکی بسیار فهم کند و از چیزی چیزها و از سطری دفترها نظیرش همچنانکه جماعتی نشسته اند حکایتی می شنوند اما یکی آن احوال را تمام می داند و در میان واقعه بوده است از رمزی آن همه را فهم می کند و زرد و سرخ می شود و از حال به حال می گردد و دگران آن قدر که شنیدند فهم کردند چون واقف نبودند بر کل احوال اما آنک واقف بود از آن قدر بسیار فهم کرد چون در خدمت عطار آمدی شکر بسیار است اما می بیند که سیم چند آوردی به قدر آن دهد سیم اینجا همت و اعتقاد است به قدر همت و اعتقاد سخن فرود آید چون آمدی به طلب شکر در جوالت بنگرند چه قدر است به قدر آن پیمایند کیله ای یا دو اما اگر قطارهای اشتر و جوال ها بسیار آورده باشد فرمایند که کیالان بیاورند همچنین آدمی بیاید که او را دریاها بس نکند و آدمی باشد که او را قطره ای چند بس باشد و زیاده از آن زیانش دارد و این تنها در عالم معنی و علوم و حکمت نیست در همه چیز چنین است در مال ها و زرها و کان ها جمله بی حد و پایان است اما بر قدر شخص فرود آید زیرا که افزون از آن برنتابد و دیوانه شود نمی بینی در مجنون و در فرهاد و غیره از عاشقان که کوه و دشت گرفتند از عشق زنی چون شهوت از آنچ قوت او بود بر او افزون ریختند و نمی بینی که در فرعون چون ملک و مال افزون ریختند دعوی خدایی کرد و ان من شییء الا عندنا خزاینه هیچ چیز نیست از نیک و بد که آن را پیش ما و در خزینه ما گنج های بی پایان نیست اما به قدر حوصله می فرستیم که مصلحت در آن است آری این شخص معتقد است اما اعتقاد را نمی داند همچنانک کودکی معتقد نان است اما نمی داند که چه چیز را معتقد است و همچنین از نامیات درخت زرد و خشک می شود از تشنگی و نمی داند که تشنگی چیست وجود آدمی همچون علمی است علم را اول در هوا می کند و بعد از آن لشکرها را از هر طرفی که حق داند از عقل و فهم و خشم و غضب و حلم و کرم و خوف و رجا و احوال بی پایان و صفات بی حد به پای آن علم می فرستد و هر که از دور نظر کند علم تنها بیند اما آنک از نزدیک نظر کند بداند که درو چه گوهرهاست و چه معنی هاست شخصی آمد گفت کجا بودی مشتاق بودیم چرا دور ماندی گفت اتفاق چنین افتاد گفت ما نیز دعا می کردیم تا این اتفاق بگردد و زایل شود اتفاقی که فراق آورد آن اتفاق نابایست است ای والله هم از حق است اما نسبت به حق نیک است راست می گوید همه نسبت به حق نیک است و به کمال است اما نسبت به ما نی زنا و پاکی و بی نمازی و نماز و کفر و اسلام و شرک و توحید جمله به حق نیک است اما نسبت به ما زنی زنا و دزدی و کفر و شرک بد است و توحید و نماز و خیرات نسبت به ما نیک است اما نسبت به حق جمله نیک است چنانک پادشاهی در ملک او زندان و دار و خلعت و مال و املاک و حشم و سور و شادی و طبل و علم باشد اما نسبت به پادشاه جمله نیک است چنانک خلعت کمال ملک اوست دار و کشتن و زندان همه هم کمال ملک اوست و نسبت به وی همه کمال است اما نسبت به خلق خلعت و دار کی یک باشد

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل ششم - پسر اتابک آمد خداوندگار فرمود پسر اتابک آمد خداوندگار فرمود که پدر تو دایما به حق مشغول است و اعتقادش غالب است و در سخنش پیداست روزی اتابک گفت که کافران رومی گفتند که دختر را تا به تاتار دهیم که دین یک گردد و این دین نو که مسلمانی است برخیزد گفتم آخر این دین کی یک بوده است همواره دو و سه بوده است و جنگ و قتال قایم میان ایشان شما دین را یک چون خواهید کردن یک آنجا شود در قیامت اما اینجا که دنیاست ممکن نیست زیرا اینجا هر یکی را مرادی است و هوایی است مختلف یکی اینجا ممکن نگردد مگر در قیامت که همه یک شوند و به یکجا نظر کنند و یک گوش و یک زبان شوند در آدمی بسیار چیزهاست موش است و مرغ است باری مرغ قفس را بالا می برد و باز موش به زیر می کشد و صدهزار وحوش مختلف در آدمی مگر آنجا روند که موش موشی بگذارد و مرغ مرغی را بگذارد و همه یک شوند زیرا که مطلوب نه بالاست و نه زیر چون مطلوب ظاهر شود نه بالا بود و نه زیر یکی چیزی گم کرده است چپ و راست می جوید و پیش و پس می جوید چون آن چیز را یافت نه بالا جوید و نه زیر و نه چپ جوید و نه راست نه پیش جوید و نه پس جمع شود پس در روز قیامت همه یک نظر شوند و یک زبان و یک گوش و یک هوش چنانک ده کس را باغی یا دکانی به شرکت باشد سخنشان یک باشد و غمشان یک و مشغولی ایشان به یک چیز باشد چون مطلوب یک گشت پس در روز قیامت چون همه را کار به حق افتاد همه یک شوند به این معنی هر کسی در دنیا به کاری مشغول است یکی در محبت زن یکی در مال یکی در کسب یکی در علم همه را معتقد آن است که درمان من و ذوق من و خوشی من و راحت من در آن است و آن رحمت حق است چون در آنجا می رود و می جوید نمی یابد باز می گردد و چون ساعتی مکث می کند می گوید آن ذوق و رحمت جستنی است مگر نیک نجستم باز بجویم و چون باز می جوید نمی یابد همچنین تا گاهی که رحمت روی نماید بی حجاب بعد ازان داند که راه آن نبود اما حق تعالی بندگان دارد که پیش از قیامت چنانند و می بینند آخر علی رضی الله عنه می فرماید لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا یعنی چون قالب را برگیرند و قیامت ظاهر شود یقین من زیادت نگردد نظیرش چنان باشد که قومی در شب تاریک در خانه روی به هر جانبی کرده اند و نماز می کنند چون روز شود همه ازان باز گردند اما آنرا که رو به قبله بوده است در شب چه باز گردد چون همه سوی او می گردند پس آن بندگان هم در شب روی به وی دارند و از غیر روی گردانیده اند پس در حق ایشان قیامت ظاهر است و حاضر سخن بی پایان است اما به قدر طالب فرو می آید که و ان من شییء الا عندنا خزاینه و ما ننزله الا بقدر معلوم حکمت همچون باران است در معدن خویش بی پایان است اما به قدر مصلحت فرود آید در زمستان و در بهار و در تابستان و در پاییز به قدر او و در بهار همچنین بیشتر و کمتر اما از آنجا که می آید آنجا بی حد است شکر را در کاغذ کنند یا داروها را عطاران اما شکر آن قدر نباشد که در کاغذ است کان های شکر و کان های دارو بی حد است و بی نهایت در کاغذ کی گنجد تشنیع می زدند که قرآن بر محمد صلی الله علیه و سلم چرا کلمه کلمه فرود می آید و سوره سوره فرو نمی آید مصطفی صلوات الله علیه فرمود که این ابلهان چه می گویند اگر بر من تمام فرود آید من بگدازم و نمانم زیرا که واقف است از اندکی بسیار فهم کند و از چیزی چیزها و از سطری دفترها نظیرش همچنانکه جماعتی نشسته اند حکایتی می شنوند اما یکی آن احوال را تمام می داند و در میان واقعه بوده است از رمزی آن همه را فهم می کند و زرد و سرخ می شود و از حال به حال می گردد و دگران آن قدر که شنیدند فهم کردند چون واقف نبودند بر کل احوال اما آنک واقف بود از آن قدر بسیار فهم کرد چون در خدمت عطار آمدی شکر بسیار است اما می بیند که سیم چند آوردی به قدر آن دهد سیم اینجا همت و اعتقاد است به قدر همت و اعتقاد سخن فرود آید چون آمدی به طلب شکر در جوالت بنگرند چه قدر است به قدر آن پیمایند کیله ای یا دو اما اگر قطارهای اشتر و جوال ها بسیار آورده باشد فرمایند که کیالان بیاورند همچنین آدمی بیاید که او را دریاها بس نکند و آدمی باشد که او را قطره ای چند بس باشد و زیاده از آن زیانش دارد و این تنها در عالم معنی و علوم و حکمت نیست در همه چیز چنین است در مال ها و زرها و کان ها جمله بی حد و پایان است اما بر قدر شخص فرود آید زیرا که افزون از آن برنتابد و دیوانه شود نمی بینی در مجنون و در فرهاد و غیره از عاشقان که کوه و دشت گرفتند از عشق زنی چون شهوت از آنچ قوت او بود بر او افزون ریختند و نمی بینی که در فرعون چون ملک و مال افزون ریختند دعوی خدایی کرد و ان من شییء الا عندنا خزاینه هیچ چیز نیست از نیک و بد که آن را پیش ما و در خزینه ما گنج های بی پایان نیست اما به قدر حوصله می فرستیم که مصلحت در آن است آری این شخص معتقد است اما اعتقاد را نمی داند همچنانک کودکی معتقد نان است اما نمی داند که چه چیز را معتقد است و همچنین از نامیات درخت زرد و خشک می شود از تشنگی و نمی داند که تشنگی چیست وجود آدمی همچون علمی است علم را اول در هوا می کند و بعد از آن لشکرها را از هر طرفی که حق داند از عقل و فهم و خشم و غضب و حلم و کرم و خوف و رجا و احوال بی پایان و صفات بی حد به پای آن علم می فرستد و هر که از دور نظر کند علم تنها بیند اما آنک از نزدیک نظر کند بداند که درو چه گوهرهاست و چه معنی هاست شخصی آمد گفت کجا بودی مشتاق بودیم چرا دور ماندی گفت اتفاق چنین افتاد گفت ما نیز دعا می کردیم تا این اتفاق بگردد و زایل شود اتفاقی که فراق آورد آن اتفاق نابایست است ای والله هم از حق است اما نسبت به حق نیک است راست می گوید همه نسبت به حق نیک است و به کمال است اما نسبت به ما نی زنا و پاکی و بی نمازی و نماز و کفر و اسلام و شرک و توحید جمله به حق نیک است اما نسبت به ما زنی زنا و دزدی و کفر و شرک بد است و توحید و نماز و خیرات نسبت به ما نیک است اما نسبت به حق جمله نیک است چنانک پادشاهی در ملک او زندان و دار و خلعت و مال و املاک و حشم و سور و شادی و طبل و علم باشد اما نسبت به پادشاه جمله نیک است چنانک خلعت کمال ملک اوست دار و کشتن و زندان همه هم کمال ملک اوست و نسبت به وی همه کمال است اما نسبت به خلق خلعت و دار کی یک باشد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل هفتم - سؤال کرد که « از نماز فاضل‌تر چه باشد » یک جواب آنک گفتیم سؤال کرد که از نماز فاضلتر چه باشد یک جواب آنکه گفتیم جان نماز به از نماز مع تقریره جواب دوم که ایمان به از نماز است زیرا نماز پنج وقت فریضه است و ایمان پیوسته و نماز به عذری ساقط شود و رخصت تأخیر باشد و تفضیلی دیگر هست ایمان را بر نماز که ایمان به هیچ عذری ساقط نشود و رخصت تأخیر نباشد و ایمان بی نماز منفعت کند و نماز بی ایمان منفعت نکند همچون نماز منافقان و نماز در هر دینی نوع دیگرست و ایمان به هیچ دینی تبدل نگیرد احوال او و قبله او و غیره متبدل نگردد و فرق های دیگر هست به قدر جذب مستمع ظاهر شود مستمع همچون آرد است پیش خمیر کننده کلام همچون آب است در آرد آن قدر آب ریزد که صلاح اوست چشمم به دگر کس نگرد من چه کنم از خود گله کن که روشناییش توی چشمم به دگر کس نگرد یعنی مستمع دیگر جوید جز تو من چه کنم روشناییش تویی بدین سبب که تو با تویی از خود نرهیده ای تا روشناییت صدهزار تو بودی حکایت شخصی بود سخت لاغر و ضعیف و حقیر همچون عصفوری سخت حقیر در نظرها چنانک صورت های حقیر او را حقیر نظر کردندی و خدا را شکر کردندی اگرچه پیش از دیدن او متشکی بودندی از حقارت صورت خویش و با این همه درشت گفتی و لاف های زفت زدی و در دیوان ملک بودی و وزیر را آن درد کردی و فرو خوردی تا روزی وزیر گرم شد و بانگ برآورد که اهل دیوان این فلان را از خاک برگرفتیم و بپروردیم و به نان و خوان و نان پاره و نعمت ما و ابای ما کسی شد به اینجا رسید که تا مرا چنین ها گوید در روی او برجست و گفت ای اهل دیوان و اکابر دولت و ارکان راست می گوید به نعمت و نان ریزه ی او و ابای او پرورده شدم و بزرگ شدم لاجرم بدین حقیری و رسوایی ام اگر به نان و نعمت کسی دیگر پرورده شدمی بودی که صورتم و قامتم و قیمتم به ازین بودی او مرا از خاک برداشت لاجرم همی گویم که یا لیتنی کنت ترابا و اگر کسیم از خاک برداشتی چنین اضحوکه نبودمی اکنون مریدی که پرورش از مرد حق یابد روح او را پاک و پاکی باشد و کسی که از مزوری و سالوسی پرورده شود و علم ازو آموزد همچون آن شخص حقیر و ضعیف و عاجز و غمگین و بی بیرون شو از ترددها باشد و حواس او کوته بود والذین کفروا اولیاوهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات در سرشت آدمی همه علم ها در اصل سرشته اند که روح او مغیبات را بنماید چنانک آب صافی آنچ در تحت اوست از سنگ و سفال و غیره و آنچ و آنچ بالای آنست همه بنماید عکس آن در گوهر آب این نهاد است بی علاجی و تعلیمی لیک چون آن آمیخته شد با خاک یا رنگ های دیگر آن خاصیت و آن دانش ازو جدا شد و او را فراموش شد حق تعالی انبیا و اولیا را فرستاد همچون آب صافی بزرگ که هر آب حقیر را و تیره را که درو درآید از تیرگی و از رنگ عارضی خود برهد پس او را یاد آید چو خود را صاف بیند بداند که اول من چنین صاف بوده ام به یقین و بداند که آن تیرگی ها و رنگها عارضی بود یادش آید حالتی که پیش ازین عوارض بود و بگوید که هذا الذی رزقنا من قبل پس انبیا و اولیا مذکران باشند او را از حالت پیشین نه آنکه در جوهر او چیزی نو نهند اکنون هر آب تیره که آن آب بزرگ را شناخت که من ازویم و از آن ویم درآمیخت و این آب تیره که آن آب را نشناخت و او را غیرخود دید و غیر جنس دید پناه به رنگ ها و تیرگی ها گرفت تا با بحر نیامیزد و از آمیزش بحر دورتر شود چنانک فرمود فما تعارف منها ایتلف وماتناکر منها اختلف و ازین فرمود لقد جاءکم رسول من انفسکم یعنی که آب بزرگ جنس آب خرد است و از نفس اوست و از گوهر اوست و آنچ او را از نفس خود نمی بیند آن تناکر از نفس آب نیست قرین بدیست با آب که عکس آن قرین برین آب می زند و او نمی داند که رمیدن من ازین آب بزرگ و بحر از نفس منست یا از عکس این قرین بد از غایت آمیزش چنانکه گل خوار نداند که میل من به گل از طبیعت من است یا از علتی که با طبع من درآمیخته است بدانک هر بیتی و حدیثی و آیتی که به استشهاد آرند همچون دو شاهد و دو گواهست واقف بر گواهی های مختلف به هر مقامی گواهی دهند مناسب آن مقام چنانکه دو گواه باشند بر وقف خانه ای و همین دو گواه گواهند بر بیع دکانی و همین دو گواه گواهند بر نکاحی در هر قضیه که حاضر شوند بر وفق آن گواهی دهند صورت گواه همان باشد و معنی دیگر نفعنا الله وایاکم اللون لون لون الدم والریح ریح المسک

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل هفتم - سؤال کرد که « از نماز فاضل‌تر چه باشد » یک جواب آنک گفتیم سؤال کرد که از نماز فاضلتر چه باشد یک جواب آنکه گفتیم جان نماز به از نماز مع تقریره جواب دوم که ایمان به از نماز است زیرا نماز پنج وقت فریضه است و ایمان پیوسته و نماز به عذری ساقط شود و رخصت تأخیر باشد و تفضیلی دیگر هست ایمان را بر نماز که ایمان به هیچ عذری ساقط نشود و رخصت تأخیر نباشد و ایمان بی نماز منفعت کند و نماز بی ایمان منفعت نکند همچون نماز منافقان و نماز در هر دینی نوع دیگرست و ایمان به هیچ دینی تبدل نگیرد احوال او و قبله او و غیره متبدل نگردد و فرق های دیگر هست به قدر جذب مستمع ظاهر شود مستمع همچون آرد است پیش خمیر کننده کلام همچون آب است در آرد آن قدر آب ریزد که صلاح اوست چشمم به دگر کس نگرد من چه کنم از خود گله کن که روشناییش توی چشمم به دگر کس نگرد یعنی مستمع دیگر جوید جز تو من چه کنم روشناییش تویی بدین سبب که تو با تویی از خود نرهیده ای تا روشناییت صدهزار تو بودی حکایت شخصی بود سخت لاغر و ضعیف و حقیر همچون عصفوری سخت حقیر در نظرها چنانک صورت های حقیر او را حقیر نظر کردندی و خدا را شکر کردندی اگرچه پیش از دیدن او متشکی بودندی از حقارت صورت خویش و با این همه درشت گفتی و لاف های زفت زدی و در دیوان ملک بودی و وزیر را آن درد کردی و فرو خوردی تا روزی وزیر گرم شد و بانگ برآورد که اهل دیوان این فلان را از خاک برگرفتیم و بپروردیم و به نان و خوان و نان پاره و نعمت ما و ابای ما کسی شد به اینجا رسید که تا مرا چنین ها گوید در روی او برجست و گفت ای اهل دیوان و اکابر دولت و ارکان راست می گوید به نعمت و نان ریزه ی او و ابای او پرورده شدم و بزرگ شدم لاجرم بدین حقیری و رسوایی ام اگر به نان و نعمت کسی دیگر پرورده شدمی بودی که صورتم و قامتم و قیمتم به ازین بودی او مرا از خاک برداشت لاجرم همی گویم که یا لیتنی کنت ترابا و اگر کسیم از خاک برداشتی چنین اضحوکه نبودمی اکنون مریدی که پرورش از مرد حق یابد روح او را پاک و پاکی باشد و کسی که از مزوری و سالوسی پرورده شود و علم ازو آموزد همچون آن شخص حقیر و ضعیف و عاجز و غمگین و بی بیرون شو از ترددها باشد و حواس او کوته بود والذین کفروا اولیاوهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات در سرشت آدمی همه علم ها در اصل سرشته اند که روح او مغیبات را بنماید چنانک آب صافی آنچ در تحت اوست از سنگ و سفال و غیره و آنچ و آنچ بالای آنست همه بنماید عکس آن در گوهر آب این نهاد است بی علاجی و تعلیمی لیک چون آن آمیخته شد با خاک یا رنگ های دیگر آن خاصیت و آن دانش ازو جدا شد و او را فراموش شد حق تعالی انبیا و اولیا را فرستاد همچون آب صافی بزرگ که هر آب حقیر را و تیره را که درو درآید از تیرگی و از رنگ عارضی خود برهد پس او را یاد آید چو خود را صاف بیند بداند که اول من چنین صاف بوده ام به یقین و بداند که آن تیرگی ها و رنگها عارضی بود یادش آید حالتی که پیش ازین عوارض بود و بگوید که هذا الذی رزقنا من قبل پس انبیا و اولیا مذکران باشند او را از حالت پیشین نه آنکه در جوهر او چیزی نو نهند اکنون هر آب تیره که آن آب بزرگ را شناخت که من ازویم و از آن ویم درآمیخت و این آب تیره که آن آب را نشناخت و او را غیرخود دید و غیر جنس دید پناه به رنگ ها و تیرگی ها گرفت تا با بحر نیامیزد و از آمیزش بحر دورتر شود چنانک فرمود فما تعارف منها ایتلف وماتناکر منها اختلف و ازین فرمود لقد جاءکم رسول من انفسکم یعنی که آب بزرگ جنس آب خرد است و از نفس اوست و از گوهر اوست و آنچ او را از نفس خود نمی بیند آن تناکر از نفس آب نیست قرین بدیست با آب که عکس آن قرین برین آب می زند و او نمی داند که رمیدن من ازین آب بزرگ و بحر از نفس منست یا از عکس این قرین بد از غایت آمیزش چنانکه گل خوار نداند که میل من به گل از طبیعت من است یا از علتی که با طبع من درآمیخته است بدانک هر بیتی و حدیثی و آیتی که به استشهاد آرند همچون دو شاهد و دو گواهست واقف بر گواهی های مختلف به هر مقامی گواهی دهند مناسب آن مقام چنانکه دو گواه باشند بر وقف خانه ای و همین دو گواه گواهند بر بیع دکانی و همین دو گواه گواهند بر نکاحی در هر قضیه که حاضر شوند بر وفق آن گواهی دهند صورت گواه همان باشد و معنی دیگر نفعنا الله وایاکم اللون لون لون الدم والریح ریح المسک

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل هشتم - گفتیم آرزو شد او را که شما را ببیند گفتیم آرزو شد او را که شما را ببیند و می گفت که می خواهم که خداوندگار را بدیدمی خداوندگار فرمود که خداوندگار را این ساعت نبیند به حقیقت زیرا آنچ او آرزو می برد که خداوندگار را ببینم آن نقاب خداوندگار بود خداوندگار را این ساعت بی نقاب نبیند و همچنین همه آرزوها و مهرها و محبت ها و شفقت ها که خلق دارند بر انواع چیزها به پدر و مادر و دوستان و آسمان ها و زمین ها و باغ ها و ایوان ها و علم ها و عمل ها و طعام ها و شراب ها همه آرزوی حق دارند و آن چیزها جمله نقاب هاست چون ازین عالم بگذرند و آن شاه را بی این نقاب ها ببینند بدانند که آن همه نقاب ها و روپوش ها بود مطلوب شان در حقیقت آن یک چیز بود همه مشکل ها حل شود و همه سؤال ها و اشکال ها را که در دل داشتند جواب بشنوند و همه عیان گردد و جواب حق چنان نباشد که هر مشکل را علی الانفراد جدا جواب باید گفتن به یک جواب همه سؤال ها به یکباره معلوم شود و مشکل حل گردد همچنانک در زمستان هر کسی در جامه و در پوستینی و تنوری در غار گرمی از سرما خزیده باشند و پناه گرفته و همچنین جمله نبات از درخت و گیاه و غیره از زهر سرما بی برگ و بر مانده و رخت ها را در باطن برده و پنهان کرده تا آسیب سرما برو نرسد چون بهار جواب ایشان به تجلی بفرماید جمله سؤال های مختلف ایشان از احیا و نبات و موات به یکبار حل گردد و آن سبب ها برخیزد و جمله سر برون کنند و بدانند که موجب آن بلا چه بود حق تعالی این نقاب ها را برای مصلحت آفریده است که اگر جمال حق بی نقاب روی نماید ما طاقت آن نداریم و بهره مند نشویم بواسطه ی این نقاب ها مدد و منفعت می گیریم این آفتاب را می بینی که در نور او می رویم و می بینیم و نیک را از بد تمییز می کنیم و درو گرم می شویم و درختان و باغ ها مثمر می شوند و میوه های خام و ترش و تلخ در حرارت او پخته و شیرین می گردد معادن زر و نقره و لعل و یاقوت از تأثیر او ظاهر می شوند اگر این آفتاب که چندین منفعت می دهد به وسایط اگر نزدیک تر آید هیچ منفعت ندهد بلک جمله ی عالم و خلقان بسوزند و نمانند حق تعالی چون بر کوه به حجاب تجلی می کند او نیز پر درخت و پرگل و سبز آراسته می گردد و چون بی حجاب تجلی می کند او را زیر و زبر و ذره ذره می گرداند فلما تجلی ربه للجبل جعله دکا سایلی سؤال کرد که آخر در زمستان نیز همان آفتاب هست گفت ما را غرض اینجا مثال است اما آنجا نه جمل است و نه حمل مثل دیگر است و مثال دیگر هرچند که عقل آن چیز را به جهد ادراک نکند اما عقل جهد خود را کی رها کند و اگر عقل جهد خود را رها کند آن عقل نباشد عقل آن است که همواره شب و روز مضطرب و بی قرار باشد از فکر و جهد و اجتهاد نمودن در ادراک باری اگرچه او مدرک نشود و قابل ادراک نیست عقل همچون پروانه است و معشوق چون شمع هر چند که پروانه خود را بر شمع زند بسوزد و هلاک شود اما پروانه آن است که هرچند برو آسیب آن سوختگی و الم می رسد از شمع نشکیبد و اگر حیوانی باشد مانند پروانه که از نور شمع نشکیبد و خود را بر آن نور بزند او خود پروانه باشد و اگر پروانه خود را بر نور شمع می زند و پروانه نسوزد آن نیز شمع نباشد پس آدمی که از حق بشکیبد و اجتهاد ننماید او آدمی نباشد و اگر تواند حق را ادراک کردن آن هم حق نباشد پس آدمی آن است که از اجتهاد خالی نیست و گرد نور جلال حق می گردد بی آرام و بی قرار و حق آن است که آدمی را بسوزد و نیست گرداند و مدرک هیچ عقلی نگردد

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل هشتم - گفتیم آرزو شد او را که شما را ببیند گفتیم آرزو شد او را که شما را ببیند و می گفت که می خواهم که خداوندگار را بدیدمی خداوندگار فرمود که خداوندگار را این ساعت نبیند به حقیقت زیرا آنچ او آرزو می برد که خداوندگار را ببینم آن نقاب خداوندگار بود خداوندگار را این ساعت بی نقاب نبیند و همچنین همه آرزوها و مهرها و محبت ها و شفقت ها که خلق دارند بر انواع چیزها به پدر و مادر و دوستان و آسمان ها و زمین ها و باغ ها و ایوان ها و علم ها و عمل ها و طعام ها و شراب ها همه آرزوی حق دارند و آن چیزها جمله نقاب هاست چون ازین عالم بگذرند و آن شاه را بی این نقاب ها ببینند بدانند که آن همه نقاب ها و روپوش ها بود مطلوب شان در حقیقت آن یک چیز بود همه مشکل ها حل شود و همه سؤال ها و اشکال ها را که در دل داشتند جواب بشنوند و همه عیان گردد و جواب حق چنان نباشد که هر مشکل را علی الانفراد جدا جواب باید گفتن به یک جواب همه سؤال ها به یکباره معلوم شود و مشکل حل گردد همچنانک در زمستان هر کسی در جامه و در پوستینی و تنوری در غار گرمی از سرما خزیده باشند و پناه گرفته و همچنین جمله نبات از درخت و گیاه و غیره از زهر سرما بی برگ و بر مانده و رخت ها را در باطن برده و پنهان کرده تا آسیب سرما برو نرسد چون بهار جواب ایشان به تجلی بفرماید جمله سؤال های مختلف ایشان از احیا و نبات و موات به یکبار حل گردد و آن سبب ها برخیزد و جمله سر برون کنند و بدانند که موجب آن بلا چه بود حق تعالی این نقاب ها را برای مصلحت آفریده است که اگر جمال حق بی نقاب روی نماید ما طاقت آن نداریم و بهره مند نشویم بواسطه ی این نقاب ها مدد و منفعت می گیریم این آفتاب را می بینی که در نور او می رویم و می بینیم و نیک را از بد تمییز می کنیم و درو گرم می شویم و درختان و باغ ها مثمر می شوند و میوه های خام و ترش و تلخ در حرارت او پخته و شیرین می گردد معادن زر و نقره و لعل و یاقوت از تأثیر او ظاهر می شوند اگر این آفتاب که چندین منفعت می دهد به وسایط اگر نزدیک تر آید هیچ منفعت ندهد بلک جمله ی عالم و خلقان بسوزند و نمانند حق تعالی چون بر کوه به حجاب تجلی می کند او نیز پر درخت و پرگل و سبز آراسته می گردد و چون بی حجاب تجلی می کند او را زیر و زبر و ذره ذره می گرداند فلما تجلی ربه للجبل جعله دکا سایلی سؤال کرد که آخر در زمستان نیز همان آفتاب هست گفت ما را غرض اینجا مثال است اما آنجا نه جمل است و نه حمل مثل دیگر است و مثال دیگر هرچند که عقل آن چیز را به جهد ادراک نکند اما عقل جهد خود را کی رها کند و اگر عقل جهد خود را رها کند آن عقل نباشد عقل آن است که همواره شب و روز مضطرب و بی قرار باشد از فکر و جهد و اجتهاد نمودن در ادراک باری اگرچه او مدرک نشود و قابل ادراک نیست عقل همچون پروانه است و معشوق چون شمع هر چند که پروانه خود را بر شمع زند بسوزد و هلاک شود اما پروانه آن است که هرچند برو آسیب آن سوختگی و الم می رسد از شمع نشکیبد و اگر حیوانی باشد مانند پروانه که از نور شمع نشکیبد و خود را بر آن نور بزند او خود پروانه باشد و اگر پروانه خود را بر نور شمع می زند و پروانه نسوزد آن نیز شمع نباشد پس آدمی که از حق بشکیبد و اجتهاد ننماید او آدمی نباشد و اگر تواند حق را ادراک کردن آن هم حق نباشد پس آدمی آن است که از اجتهاد خالی نیست و گرد نور جلال حق می گردد بی آرام و بی قرار و حق آن است که آدمی را بسوزد و نیست گرداند و مدرک هیچ عقلی نگردد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل نهم - پروانه گفت که مولانا بهاءالدین پیش از آنک خداوندگار روی نماید پروانه گفت که مولانا بهاءالدین پیش از آنک خداوندگار روی نماید عذر بنده می خواست که مولانا جهت این حکم کرده است که امیر به زیارت من نیاید و رنجه نشود که ما را حالت هاست حالتی سخن گوییم حالتی نگوییم حالتی پروای خلقان باشد حالتی عزلت و خلوت حالتی استغراق و حیرت مبادا که امیر در حالتی آید که نتوانم دلجویی او کردن و فراغت آن نباشد که با وی به موعظه و مکالمت پردازیم پس آن بهتر که چون ما را فراغت باشد که توانیم به دوستان پرداختن و به ایشان منفعت رسانیدن ما برویم و دوستان را زیارت کنیم امیر گفت که مولانا بهاءالدین را جواب دادم که من به جهت آن نمی آیم که مولانا به من پردازد و بامن مکالمت کند بل که برای آن می آیم که مشرف شوم و از زمره ی بندگان باشم ازینها که این ساعت واقع شده است یکی آن است که مولانا مشغول بود و روی ننمود تا دیری مرا در انتظار رها کرد تا من بدانم که اگر مسلمانان را و نیکان را چون بر در من بیایند منتظرشان بگذارم و زود راه ندهم چنین صعب است و دشوار مولانا تلخی آن را به من چشانید و مرا تأدیب کرد تا با دیگران چنین نکنم مولانا فرمود نی بلک آنک شما را منتظر رها کردیم از عین عنایت بود حکایت می آورند که حق تعالی می فرماید که ای بنده من حاجت ترا در حالت دعا و ناله زود برآوردمی اما آوازه ناله تو مرا خوش می آید در اجابت جهت آن تأخیر می افتد تا بسیار بنالی که آواز و ناله تو مرا خوش می آید مثلا دو گدا بر در شخصی آمدند یکی مطلوب و محبوب است و آن دیگر عظیم مبغوض است خداوند خانه گوید به غلام که زود بی تأخیر به آن مبغوض نان پاره ای بده تا از در ما زود آواره شود و آن دیگر را که محبوب است وعده دهد که هنوز نان نپخته اند صبر کن تا نان برسد و بپزد دوستان را بیشتر خاطرم می خواهد که ببینم و در ایشان سیر سیر نظر کنم و ایشان نیز در من تا چون اینجا بسیار دوستان گوهر خود را نیک نیک دیده باشند چون در آن عالم حشر شوند آشنایی قوت گرفته باشد زود همدگر را بازشناسند و بدانند که ما در دار دنیا به هم بوده ایم و به هم خوش بپیوندند زیرا که آدمی یار خود را زود گم می کند نمی بینی که درین عالم که با شخصی دوست شده ای و جانانه و در نظر تو یوسفی است به یک فعل قبیح از نظر تو پوشیده می شود و او را گم می کنی و صورت یوسفی به گرگی مبدل می شود همان را که یوسف می دیدی اکنون به صورت گرگش می بینی هرچند که صورت مبدل نشده است و همان است که می دیدی به این یک حرکت عارضی گمش کردی فردا که حشر دیگر ظاهر شود و این ذات به ذات دیگر مبدل گردد چون او را نیک نشناخته باشی و در ذات وی نیک نیک فرو نرفته باشی چونش خواهی شناختن حاصل همدگر را نیک نیک می باید دیدن و از اوصاف بد و نیک که در هر آدمی مستعار است ازان گذشتن و در عین ذات او رفتن و نیک نیک دیدن که این اوصاف که مردم همدگر را برمی دهند اوصاف اصلی ایشان نیست حکایتی گفته اند که شخصی گفت که من فلان مرد را نیک می شناسم و نشان او بدهم گفتند فرما گفت مکاری من بود دو گاو سیاه داشت اکنون همچنین برین مثال است خلق گویند که فلان دوست را دیدیم و می شناسیم و هر نشان که دهند در حقیقت همچنان باشد که حکایت دو گاو سیاه داده باشد آن نشان او نباشد و آن نشان به هیچ کاری نیاید اکنون از نیک و بد آدمی می باید گذشتن و فرو رفتن در ذات او که چه ذات و چه گوهر دارد که دیدن و دانستن آن است عجبم می آید از مردمان که گویند که اولیا و عاشقان به عالم بی چون که او را جای نیست و صورت نیست و بی چون و چگونه است چگونه عشق بازی می کنند و مدد و قوت می گیرند و متأثر می شوند آخر شب و روز در آنند این شخصی که شخصی را دوست می دارد و ازو مدد می گیرد آخر این مدد و لطف و احسان و علم و ذکر و فکر و شادی و غم او می گیرد و این جمله در عالم لامکان است و او دم بدم ازین معانی مدد می گیرد و متأثر می شود عجبش نمی آید و عجبش می آید که بر عالم لامکان چون عاشق شوند و ازوی چون مدد گیرند حکیمی منکر می بود این معنی را روزی رنجور شد و از دست رفت و رنج او دراز کشید حکیمی الهی به زیارت او رفت گفت آخر چه می طلبی گفت صحت گفت صورت این صحت را بگو که چگونه است تا حاصل کنم گفت صحت صورتی ندارد و بیچونست گفت اکنون صحت چون بیچون است چونش می طلبی گفت آخر بگو که صحت چیست گفت این می دانم که چون صحت بیاید قوتم حاصل می شود و فربه می شوم و سرخ و سپید می گردم و تازه و شکفته می شوم گفت من از تو نفس صحت می پرسم ذات صحت چه چیز است گفت نمی دانم بی چون است گفت اگر مسلمان شوی و از مذهب اول بازگردی ترا معالجه کنم و تندرست کنم و صحت را به تو رسانم به مصطفی صلوات الله علیه سؤال کردند که هرچند که این معانی بی چونند اما به واسطه صورت آدمی ازان معانی می توان منفعت گرفتن فرمود اینک صورت آسمان و زمین به واسطه این صورت منفعت میگیر ازان معنی کل چون می بینی تصرف چرخ فلک را و باریدن ابرها را به وقت و تابستان و زمستان و تبدیل های روزگار را می بینی همه بر صواب و حکمت آخر این ابر جماد چه داند که به وقت می باید باریدن و این زمین را می بینی چون نبات را می پذیرد و یک را ده می دهد آخر این را کسی می کند او را می بین به واسطه این عالم و مدد می گیر همچنانک از قالب مددی میگیری از معنی آدمی از معنی عالم مدد می گیر بواسطه صورت عالم چون پیغامبر صلی الله علیه و سلم مست شدی و بی خود سخن گفتی گفتی قال الله آخر از روی صورت زبان او می گفت اما او در میان نبود گوینده در حقیقت حق بود چون او اول خود را دیده بود که از چنین سخن جاهل و نادان بود و بی خبر اکنون از وی چنین سخن می زاید داند که او نیست که اول بود این تصرف حق است چنانک مصطفی صلی الله علیه و سلم خبر می داد پیش از وجود خود چندین هزار سال از آدمیان و انبیای گذشته و تا آخر قرن عالم چه خواهد شدن و از عرش و کرسی و از خل او ملا وجود او دینه بود قطعا این چیزها را وجود دینه حادث وی نمی گوید حادث از قدیم چون خبر دهد پس معلوم شد که او نمی گوید حق می گوید که و ما ینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی حق از صورت و حرف منزه است سخن او بیرون حرف و صوت است اما سخن خود را از هر حرفی و صوتی و از هر زبانی که خواهد روان کند در راه ها در کاروان سراها ساخته اند بر سر حوض مرد سنگین یا مرغ سنگین از دهان ایشان آب می آید و در حوض می ریزد همه عاقلان دانند که آن آب از دهان مرغ سنگین نمی آید از جای دگر می آید آدمی را خواهی که بشناسی او رادر سخن آر از سخن او او را بدانی و اگر طرار باشد و کسی به وی گفته باشد که از سخن مرد را بشناسند و او سخن را نگاه دارد قاصدتا او را در نیابند همچنانک آن حکایت که بچه در صحرا به مادر گفت که مرا در شب تاریک سیاهی هولی مانند دیو روی می نماید و عظیم می ترسم مادر گفت که مترس چون آن صورت را ببینی دلیر بر وی حمله کن پیدا شود که خیال است گفت ای مادر و اگر آن سیاه را مادرش چنین وصیت کرده باشد من چه کنم اکنون اگر او را وصیت کرده باشد که سخن مگو تا پیدا نگردی منش چون شناسم گفت در حضرت او خاموش کن و خود را به وی ده و صبر کن باشد که کلمه ای از دهان او بجهد و اگر نجهد باشد که از زبان تو کلمه ای بجهد بناخواست تو یا در خاطر تو سخن و اندیشه ای سر برزند ازان اندیشه و سخن حال او را بدانی زیرا که ازو متأثر شدی آن عکس اوست و احوال اوست که در اندرون تو سر بر زده است شیخ سررزی رحمةالله علیه میان مریدان نشسته بود مریدی را سر بریان اشتها کرده بود شیخ اشارت کرد که او را سر بریان می باید بیارید گفتند شیخ به چه دانستی که او را سر بریان می باید گفت زیرا که سی سال است که مرا بایست نمانده است و خود را از همه بایستها پاک کرده ام و منزهم همچو آیینه بی نقش ساده گشته ام چون سر بریان در خاطر من آمد و مرا اشتها کرد و بایست شد دانستم که آن از آن فلان است زیرا آیینه بی نقش است اگر در آیینه نقش نماید نقش غیر باشد عزیزی در چله نشسته بود برای طلب مقصودی به وی ندا آمد که این چنین مقصود بلند به چله حاصل نشود از چله برون آی تا نظر بزرگی بر تو افتد آن مقصود ترا حاصل شود گفت آن بزرگ را کجا یابم گفت در جامع گفت میان چندین خلق او را چون شناسم که کدامست گفتند برو او ترا بشناسد و بر تو نظر کند نشان آنک نظر او بر تو افتد آن باشد که ابریق از دست تو بیفتد و بیهوش گردی بدانی که او بر تو نظر کرده است چنان کرد ابریق پر آب کرد و جماعت مسجد را سقایی می کرد و میان صفوف می گردید ناگهانی حالتی در وی پدید آمد شهقه ای بزد و ابریق از دست او افتاد بیهوش در گوشه ماند خلق جمله رفتند چون با خود آمد خود را تنها دید آن شاه که بر وی نظر انداخته بود آنجا ندید اما به مقصود خود برسید خدای را مردانند که از غایت عظمت و غیرت حق روی ننمایند اما طالبان را به مقصودهای خطیر برسانند و موهبت کنند این چنین شاهان عظیم نادرند و نازنین گفتیم پیش شما بزرگان می آیندگفت ما را پیش نمانده است دیرست که ما را پیش نیست اگر می آیند پیش آن مصور می آیند که اعتقاد کرده اند عیسی را علیه السلام گفتند به خانه تو می آییم گفت ما را در عالم خانه کجاست و کی بود حکایت آورده اند که عیسی علیه السلام در صحرایی می گردد باران عظیم فروگرفت رفت در خانه سیه گوش در کنج غاری پناه گرفت لحظه ای تا باران منقطع گردد وحی آمد که از خانه سیه گوش بیرون رو که بچگان او به سبب تو نمی آسایند ندا کرد که یا رب لابن آوی ماوی و لیس لابن مریم ماوی گفت فرزند سیه گوش را پناه است و جای است و فرزند مریم را نه پناه است و نه جای و نه خانه است و نه مقام است خداوندگار فرمود اگر فرزند سیه گوش را خانه است اما چنین معشوقی او را از خانه نمی راند ترا چنین راننده ای هست اگر ترا خانه نباشد چه باک که لطف چنین راننده و لطف چنین خلعت که تو مخصوص شدی که ترا می راند صدهزار هزار آسمان و زمین و دنیا و آخرت و عرش و کرسی می ارزد و افزون است در گذشته است فرمود که آنچ امیر آمد و ما زود روی ننمودیم نمی باید که خاطرش بشکند زیرا که مقصود او را ازین آمدن اعزاز نفس ما بود یا اعزاز خود اگر برای اعزاز ما بود چون بیشتر نشست و ما را انتظار کرد اعزاز ما بیشتر حاصل شد و اگر غرضش اعزاز خودست و طلب ثواب چون انتظار کرد و رنج انتظار کشید ثوابش بیش باشد پس علی کلا التقدیرین به آن مقصود که آمد آن مقصود مضاعف شد و افزون گشت پس باید که دلخوش و شادمان گردد

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل نهم - پروانه گفت که مولانا بهاءالدین پیش از آنک خداوندگار روی نماید پروانه گفت که مولانا بهاءالدین پیش از آنک خداوندگار روی نماید عذر بنده می خواست که مولانا جهت این حکم کرده است که امیر به زیارت من نیاید و رنجه نشود که ما را حالت هاست حالتی سخن گوییم حالتی نگوییم حالتی پروای خلقان باشد حالتی عزلت و خلوت حالتی استغراق و حیرت مبادا که امیر در حالتی آید که نتوانم دلجویی او کردن و فراغت آن نباشد که با وی به موعظه و مکالمت پردازیم پس آن بهتر که چون ما را فراغت باشد که توانیم به دوستان پرداختن و به ایشان منفعت رسانیدن ما برویم و دوستان را زیارت کنیم امیر گفت که مولانا بهاءالدین را جواب دادم که من به جهت آن نمی آیم که مولانا به من پردازد و بامن مکالمت کند بل که برای آن می آیم که مشرف شوم و از زمره ی بندگان باشم ازینها که این ساعت واقع شده است یکی آن است که مولانا مشغول بود و روی ننمود تا دیری مرا در انتظار رها کرد تا من بدانم که اگر مسلمانان را و نیکان را چون بر در من بیایند منتظرشان بگذارم و زود راه ندهم چنین صعب است و دشوار مولانا تلخی آن را به من چشانید و مرا تأدیب کرد تا با دیگران چنین نکنم مولانا فرمود نی بلک آنک شما را منتظر رها کردیم از عین عنایت بود حکایت می آورند که حق تعالی می فرماید که ای بنده من حاجت ترا در حالت دعا و ناله زود برآوردمی اما آوازه ناله تو مرا خوش می آید در اجابت جهت آن تأخیر می افتد تا بسیار بنالی که آواز و ناله تو مرا خوش می آید مثلا دو گدا بر در شخصی آمدند یکی مطلوب و محبوب است و آن دیگر عظیم مبغوض است خداوند خانه گوید به غلام که زود بی تأخیر به آن مبغوض نان پاره ای بده تا از در ما زود آواره شود و آن دیگر را که محبوب است وعده دهد که هنوز نان نپخته اند صبر کن تا نان برسد و بپزد دوستان را بیشتر خاطرم می خواهد که ببینم و در ایشان سیر سیر نظر کنم و ایشان نیز در من تا چون اینجا بسیار دوستان گوهر خود را نیک نیک دیده باشند چون در آن عالم حشر شوند آشنایی قوت گرفته باشد زود همدگر را بازشناسند و بدانند که ما در دار دنیا به هم بوده ایم و به هم خوش بپیوندند زیرا که آدمی یار خود را زود گم می کند نمی بینی که درین عالم که با شخصی دوست شده ای و جانانه و در نظر تو یوسفی است به یک فعل قبیح از نظر تو پوشیده می شود و او را گم می کنی و صورت یوسفی به گرگی مبدل می شود همان را که یوسف می دیدی اکنون به صورت گرگش می بینی هرچند که صورت مبدل نشده است و همان است که می دیدی به این یک حرکت عارضی گمش کردی فردا که حشر دیگر ظاهر شود و این ذات به ذات دیگر مبدل گردد چون او را نیک نشناخته باشی و در ذات وی نیک نیک فرو نرفته باشی چونش خواهی شناختن حاصل همدگر را نیک نیک می باید دیدن و از اوصاف بد و نیک که در هر آدمی مستعار است ازان گذشتن و در عین ذات او رفتن و نیک نیک دیدن که این اوصاف که مردم همدگر را برمی دهند اوصاف اصلی ایشان نیست حکایتی گفته اند که شخصی گفت که من فلان مرد را نیک می شناسم و نشان او بدهم گفتند فرما گفت مکاری من بود دو گاو سیاه داشت اکنون همچنین برین مثال است خلق گویند که فلان دوست را دیدیم و می شناسیم و هر نشان که دهند در حقیقت همچنان باشد که حکایت دو گاو سیاه داده باشد آن نشان او نباشد و آن نشان به هیچ کاری نیاید اکنون از نیک و بد آدمی می باید گذشتن و فرو رفتن در ذات او که چه ذات و چه گوهر دارد که دیدن و دانستن آن است عجبم می آید از مردمان که گویند که اولیا و عاشقان به عالم بی چون که او را جای نیست و صورت نیست و بی چون و چگونه است چگونه عشق بازی می کنند و مدد و قوت می گیرند و متأثر می شوند آخر شب و روز در آنند این شخصی که شخصی را دوست می دارد و ازو مدد می گیرد آخر این مدد و لطف و احسان و علم و ذکر و فکر و شادی و غم او می گیرد و این جمله در عالم لامکان است و او دم بدم ازین معانی مدد می گیرد و متأثر می شود عجبش نمی آید و عجبش می آید که بر عالم لامکان چون عاشق شوند و ازوی چون مدد گیرند حکیمی منکر می بود این معنی را روزی رنجور شد و از دست رفت و رنج او دراز کشید حکیمی الهی به زیارت او رفت گفت آخر چه می طلبی گفت صحت گفت صورت این صحت را بگو که چگونه است تا حاصل کنم گفت صحت صورتی ندارد و بیچونست گفت اکنون صحت چون بیچون است چونش می طلبی گفت آخر بگو که صحت چیست گفت این می دانم که چون صحت بیاید قوتم حاصل می شود و فربه می شوم و سرخ و سپید می گردم و تازه و شکفته می شوم گفت من از تو نفس صحت می پرسم ذات صحت چه چیز است گفت نمی دانم بی چون است گفت اگر مسلمان شوی و از مذهب اول بازگردی ترا معالجه کنم و تندرست کنم و صحت را به تو رسانم به مصطفی صلوات الله علیه سؤال کردند که هرچند که این معانی بی چونند اما به واسطه صورت آدمی ازان معانی می توان منفعت گرفتن فرمود اینک صورت آسمان و زمین به واسطه این صورت منفعت میگیر ازان معنی کل چون می بینی تصرف چرخ فلک را و باریدن ابرها را به وقت و تابستان و زمستان و تبدیل های روزگار را می بینی همه بر صواب و حکمت آخر این ابر جماد چه داند که به وقت می باید باریدن و این زمین را می بینی چون نبات را می پذیرد و یک را ده می دهد آخر این را کسی می کند او را می بین به واسطه این عالم و مدد می گیر همچنانک از قالب مددی میگیری از معنی آدمی از معنی عالم مدد می گیر بواسطه صورت عالم چون پیغامبر صلی الله علیه و سلم مست شدی و بی خود سخن گفتی گفتی قال الله آخر از روی صورت زبان او می گفت اما او در میان نبود گوینده در حقیقت حق بود چون او اول خود را دیده بود که از چنین سخن جاهل و نادان بود و بی خبر اکنون از وی چنین سخن می زاید داند که او نیست که اول بود این تصرف حق است چنانک مصطفی صلی الله علیه و سلم خبر می داد پیش از وجود خود چندین هزار سال از آدمیان و انبیای گذشته و تا آخر قرن عالم چه خواهد شدن و از عرش و کرسی و از خل او ملا وجود او دینه بود قطعا این چیزها را وجود دینه حادث وی نمی گوید حادث از قدیم چون خبر دهد پس معلوم شد که او نمی گوید حق می گوید که و ما ینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی حق از صورت و حرف منزه است سخن او بیرون حرف و صوت است اما سخن خود را از هر حرفی و صوتی و از هر زبانی که خواهد روان کند در راه ها در کاروان سراها ساخته اند بر سر حوض مرد سنگین یا مرغ سنگین از دهان ایشان آب می آید و در حوض می ریزد همه عاقلان دانند که آن آب از دهان مرغ سنگین نمی آید از جای دگر می آید آدمی را خواهی که بشناسی او رادر سخن آر از سخن او او را بدانی و اگر طرار باشد و کسی به وی گفته باشد که از سخن مرد را بشناسند و او سخن را نگاه دارد قاصدتا او را در نیابند همچنانک آن حکایت که بچه در صحرا به مادر گفت که مرا در شب تاریک سیاهی هولی مانند دیو روی می نماید و عظیم می ترسم مادر گفت که مترس چون آن صورت را ببینی دلیر بر وی حمله کن پیدا شود که خیال است گفت ای مادر و اگر آن سیاه را مادرش چنین وصیت کرده باشد من چه کنم اکنون اگر او را وصیت کرده باشد که سخن مگو تا پیدا نگردی منش چون شناسم گفت در حضرت او خاموش کن و خود را به وی ده و صبر کن باشد که کلمه ای از دهان او بجهد و اگر نجهد باشد که از زبان تو کلمه ای بجهد بناخواست تو یا در خاطر تو سخن و اندیشه ای سر برزند ازان اندیشه و سخن حال او را بدانی زیرا که ازو متأثر شدی آن عکس اوست و احوال اوست که در اندرون تو سر بر زده است شیخ سررزی رحمةالله علیه میان مریدان نشسته بود مریدی را سر بریان اشتها کرده بود شیخ اشارت کرد که او را سر بریان می باید بیارید گفتند شیخ به چه دانستی که او را سر بریان می باید گفت زیرا که سی سال است که مرا بایست نمانده است و خود را از همه بایستها پاک کرده ام و منزهم همچو آیینه بی نقش ساده گشته ام چون سر بریان در خاطر من آمد و مرا اشتها کرد و بایست شد دانستم که آن از آن فلان است زیرا آیینه بی نقش است اگر در آیینه نقش نماید نقش غیر باشد عزیزی در چله نشسته بود برای طلب مقصودی به وی ندا آمد که این چنین مقصود بلند به چله حاصل نشود از چله برون آی تا نظر بزرگی بر تو افتد آن مقصود ترا حاصل شود گفت آن بزرگ را کجا یابم گفت در جامع گفت میان چندین خلق او را چون شناسم که کدامست گفتند برو او ترا بشناسد و بر تو نظر کند نشان آنک نظر او بر تو افتد آن باشد که ابریق از دست تو بیفتد و بیهوش گردی بدانی که او بر تو نظر کرده است چنان کرد ابریق پر آب کرد و جماعت مسجد را سقایی می کرد و میان صفوف می گردید ناگهانی حالتی در وی پدید آمد شهقه ای بزد و ابریق از دست او افتاد بیهوش در گوشه ماند خلق جمله رفتند چون با خود آمد خود را تنها دید آن شاه که بر وی نظر انداخته بود آنجا ندید اما به مقصود خود برسید خدای را مردانند که از غایت عظمت و غیرت حق روی ننمایند اما طالبان را به مقصودهای خطیر برسانند و موهبت کنند این چنین شاهان عظیم نادرند و نازنین گفتیم پیش شما بزرگان می آیندگفت ما را پیش نمانده است دیرست که ما را پیش نیست اگر می آیند پیش آن مصور می آیند که اعتقاد کرده اند عیسی را علیه السلام گفتند به خانه تو می آییم گفت ما را در عالم خانه کجاست و کی بود حکایت آورده اند که عیسی علیه السلام در صحرایی می گردد باران عظیم فروگرفت رفت در خانه سیه گوش در کنج غاری پناه گرفت لحظه ای تا باران منقطع گردد وحی آمد که از خانه سیه گوش بیرون رو که بچگان او به سبب تو نمی آسایند ندا کرد که یا رب لابن آوی ماوی و لیس لابن مریم ماوی گفت فرزند سیه گوش را پناه است و جای است و فرزند مریم را نه پناه است و نه جای و نه خانه است و نه مقام است خداوندگار فرمود اگر فرزند سیه گوش را خانه است اما چنین معشوقی او را از خانه نمی راند ترا چنین راننده ای هست اگر ترا خانه نباشد چه باک که لطف چنین راننده و لطف چنین خلعت که تو مخصوص شدی که ترا می راند صدهزار هزار آسمان و زمین و دنیا و آخرت و عرش و کرسی می ارزد و افزون است در گذشته است فرمود که آنچ امیر آمد و ما زود روی ننمودیم نمی باید که خاطرش بشکند زیرا که مقصود او را ازین آمدن اعزاز نفس ما بود یا اعزاز خود اگر برای اعزاز ما بود چون بیشتر نشست و ما را انتظار کرد اعزاز ما بیشتر حاصل شد و اگر غرضش اعزاز خودست و طلب ثواب چون انتظار کرد و رنج انتظار کشید ثوابش بیش باشد پس علی کلا التقدیرین به آن مقصود که آمد آن مقصود مضاعف شد و افزون گشت پس باید که دلخوش و شادمان گردد

%0
10 Bölüm