مولانا » فیه ما فیه » فصل سی ام - پیوسته شحنه طالب دزدان باشد که ایشان را بگيرد پیوسته شحنه طالب دزدان باشد که ایشان را بگیرد و دزدان از او گریزان باشند این طرفه افتاده است که دزدی طالب شحنه است و خواهد که شحنه را بگیرد و بدست آورد حق تعالی با بایزید گفت که یا بایزید چه خواهی گفت خواهم که نخواهم ارید ان لا ارید اکنون آدمی را دو حالت بیش نیست یا خواهد یا نخواهد اینکه همه نخواهد این صفت آدمی نیست این آنست که از خود تهی شده است و کلی نمانده است که اگر او مانده بودی آن صفت آدمیتی در او بودی که خواهد و نخواهد اکنون حق تعالی می خواست که او را کامل کند و شیخ تمام گرداند تا بعد از آن او را حالتی حاصل شود که آنجا دویی و فراق نگنجد وصل کلی باشد و اتحاد زیرا همه رنجها از آن می خیزد که چیزی خواهی و آن میسر نشود چون نخواهی رنج نماند مردان منقسم اند و ایشان را درین طریق مراتب است بعضی به جهد و سعی به جایی برسند که آنچه خواهند به اندرون و اندیشه بفعل بیاورند این مقدور بشرست اما آنکه در اندرون دغدغه خواست و اندیشه نیاید آن مقدور آدمی نیست آن را جز جذبه حق از او نبرد قل جاء الحق و زهق الباطل ادخل یا مومن فان نورک اطفاء ناری مؤمن چون تمام او را ایمان حقیقی باشد او همان فعل کند که حقخواهد خواهی جذبه او باشد خواهی جذبه حق آنچه می گویند بعد از مصطفی صلی الله علیه و سلم و پیغامبران علیهم السلام وحی بر دیگران منزل نشود چرا نشود شود الا آن را وحی نخوانند معنی آن باشد که می گوید المومن ینظر بنورالله چون به نور خدا نظر می کند همه را ببیند اول را و آخر را غایت را و حاضر را زیرا از نور خدا چیزی چون پوشیده باشد و اگر پوشیده باشد آن نور خدا نباشد پس معنی وحی هست اگرچه آن را وحی نخوانند عثمان رضی الله عنه چون خلیفه شد بر منبر رفت خلق منتظر بودند که تا چه فرماید خمش کرد و هیچ نگفت و در خلق نظر می کرد و بر خلق حالتی و وجدی نزول کرد که ایشان را پروای آن نبود که بیرون روند و از همدگر خبر نداشتند که کجا نشسته اند که به صد تذکیر و وعظ و خطبه ایشان را آن چنان حالت نیکو نشده بود فایده هایی ایشان را حاصل شد و سرهایی کشف شد که به چندین عمل و وعظ نشده بود تا آخر مجلس همچنین نظر می کرد و چیزی نمی فرمود چون خواست فروآمدن فرمود که ان لکم امام فعال خیر الیکم من امام قوال راست فرمود چون مراد از قول فایده و رقت است و تبدیل اخلاق بی گفت اضعاف آن که از گفت حاصل کرده بودند میسر شد پس آنچه فرمود عین صواب فرمود آمدیم که خود را فعال گفت و در آن حالت که او بر منبر بود فعلی نکرد ظاهر که آن را به نظر و آن دیدن نماز نکرد بحج نرفت صدقه نداد ذکر نمی گفت خود خطبه نیز نگفت پس دانستیم که عمل و فعل این صورت نیست تنها بلکه این صورتها صورت آن عمل است و آن عمل جان اینکه می فرماید مصطفی صلی الله علیه و سلم اصحابی کالنجوم بایهم اقتدیتم اهتدیتم اینکه یکی در ستاره نظر می کند و راه می برد هیچ ستاره ای سخن میگوید با وی نی الا بمجرد آنکه در ستاره نظر می کند راه را از بی راهه می داند و به منزل می رسد همچنین ممکنست که در اولیای حق نظر کنی ایشان در تو تصرف کنند بی گفتی و بحثی و قال و قیلی مقصود حاصل شود و ترا بمنزل وصل رساند فمن شاء فلینظر الی فمنطری نذیر الی من ظن ان الهوی سهل در عالم خدا هیچ چیز صعب تر از تحمل محال نیست مثلا تو کتابی خوانده باشی و تصحیح و درست و معرب کرده یکی پهلوی تو نشسته است و آن کتاب را کژ می خواند هیچ توانی آن را تحمل کردن ممکن نیست و اگر آن را نخوانده باشی ترا تفاوت نکند اگر خواهی کژ خواند و اگر راست چون تو کژ را از راست تمییز نکرده ای پس تحمل مجاهده ای عظیم است اکنون انبیا و اولیا خود را مجاهده نمی دهند اول مجاهده که در طلب داشتند قتل نفس و ترک مرادها و شهوات و آن جهاد اکبر است و چون واصل شدند و رسیدند و در مقام امن مقیم شدند بریشان کژ و راست کشف شد راست را از کژ می دانند و می بینند باز در مجاهده ای عظیمند زیرا این خلق را همه افعال کژست و ایشان می بینند و تحمل می کنند که اگر نکنند و بگویند و کژی ایشان را بیان کنند یک شخص پیش ایشان ایست نکند و کس سلام مسلمانی بر ایشان ندهد الا حق تعالی ایشان را سعتی و حوصله ای عظیم بزرگ داده است که تحمل می کنند از صد کژی یک کژی را می گویند تا او را دشوار نیاید و باقی کژیهاش را می پوشانند بلکه مدحش می کنند که آن کژت راست است تا به تدریج این کژی ها را یک یک ازو دفع می کنند همچنانکه معلم کودکی را خط آموزد چون به سطر رسد کودک سطر می نویسد و به معلم می نماید پیش معلم آن همه کژست و بد با وی به طریق صنعت و مدارا می گوید که جمله نیک است و نیکو نبشتی احسنت احسنت الا این یک حرف را بد نبشتی چنین می باید و آن یک حرف هم بد نبشتی چند حرفی را از آن سطر بد می گوید و به وی می نماید که چنین می باید نبشتن و باقی را تحسین می گوید تا دل او نرمد و ضعف او به آن تحسین قوت می گیرد و همچنان به تدریج تعلیم می کند و مدد می یابد ان شاءالله تعالی امیدواریم که امیر را حق تعالی مقصودها میسر گرداند و هرچه در دل دارد و آن دولت ها را نیز که در دل ندارد و نمی داند که چه چیزست که آن را بخواهد امید است آنها نیز میسر شود که چون آن را ببیند و آن بخشش ها به وی رسد ازین خواسته ها و تمناهای اول شرمش آید که چنین چیزی مرا در پیش بود به وجود چنین دولتی و نعمتی ای عجبا من آنها را چون تمنا می کردم شرمش آید اکنون عطا آن را گویند که در وهم آدمی نیاید و نگذرد زیرا هرچه در وهم او گذرد اندازه همت او باشد و اندازه قدر او باشد اما عطای حق اندازه قدر حق باشد پس عطا آن باشد که لایق حق باشد نه لایق وهم و همت بنده که مالا عین رات ولا اذن سمعت ولاخطر علی قلب بشر هرچند که آنچه تو توقع داری از عطاء من چشم ها آن را دیده بودند و گوش ها جنس آن شنیده بودند در دل ها جنس آنها مصور شده بود اما عطاء من بیرون آن همه باشد
مولانا » فیه ما فیه » فصل سی ام - پیوسته شحنه طالب دزدان باشد که ایشان را بگيرد پیوسته شحنه طالب دزدان باشد که ایشان را بگیرد و دزدان از او گریزان باشند این طرفه افتاده است که دزدی طالب شحنه است و خواهد که شحنه را بگیرد و بدست آورد حق تعالی با بایزید گفت که یا بایزید چه خواهی گفت خواهم که نخواهم ارید ان لا ارید اکنون آدمی را دو حالت بیش نیست یا خواهد یا نخواهد اینکه همه نخواهد این صفت آدمی نیست این آنست که از خود تهی شده است و کلی نمانده است که اگر او مانده بودی آن صفت آدمیتی در او بودی که خواهد و نخواهد اکنون حق تعالی می خواست که او را کامل کند و شیخ تمام گرداند تا بعد از آن او را حالتی حاصل شود که آنجا دویی و فراق نگنجد وصل کلی باشد و اتحاد زیرا همه رنجها از آن می خیزد که چیزی خواهی و آن میسر نشود چون نخواهی رنج نماند مردان منقسم اند و ایشان را درین طریق مراتب است بعضی به جهد و سعی به جایی برسند که آنچه خواهند به اندرون و اندیشه بفعل بیاورند این مقدور بشرست اما آنکه در اندرون دغدغه خواست و اندیشه نیاید آن مقدور آدمی نیست آن را جز جذبه حق از او نبرد قل جاء الحق و زهق الباطل ادخل یا مومن فان نورک اطفاء ناری مؤمن چون تمام او را ایمان حقیقی باشد او همان فعل کند که حقخواهد خواهی جذبه او باشد خواهی جذبه حق آنچه می گویند بعد از مصطفی صلی الله علیه و سلم و پیغامبران علیهم السلام وحی بر دیگران منزل نشود چرا نشود شود الا آن را وحی نخوانند معنی آن باشد که می گوید المومن ینظر بنورالله چون به نور خدا نظر می کند همه را ببیند اول را و آخر را غایت را و حاضر را زیرا از نور خدا چیزی چون پوشیده باشد و اگر پوشیده باشد آن نور خدا نباشد پس معنی وحی هست اگرچه آن را وحی نخوانند عثمان رضی الله عنه چون خلیفه شد بر منبر رفت خلق منتظر بودند که تا چه فرماید خمش کرد و هیچ نگفت و در خلق نظر می کرد و بر خلق حالتی و وجدی نزول کرد که ایشان را پروای آن نبود که بیرون روند و از همدگر خبر نداشتند که کجا نشسته اند که به صد تذکیر و وعظ و خطبه ایشان را آن چنان حالت نیکو نشده بود فایده هایی ایشان را حاصل شد و سرهایی کشف شد که به چندین عمل و وعظ نشده بود تا آخر مجلس همچنین نظر می کرد و چیزی نمی فرمود چون خواست فروآمدن فرمود که ان لکم امام فعال خیر الیکم من امام قوال راست فرمود چون مراد از قول فایده و رقت است و تبدیل اخلاق بی گفت اضعاف آن که از گفت حاصل کرده بودند میسر شد پس آنچه فرمود عین صواب فرمود آمدیم که خود را فعال گفت و در آن حالت که او بر منبر بود فعلی نکرد ظاهر که آن را به نظر و آن دیدن نماز نکرد بحج نرفت صدقه نداد ذکر نمی گفت خود خطبه نیز نگفت پس دانستیم که عمل و فعل این صورت نیست تنها بلکه این صورتها صورت آن عمل است و آن عمل جان اینکه می فرماید مصطفی صلی الله علیه و سلم اصحابی کالنجوم بایهم اقتدیتم اهتدیتم اینکه یکی در ستاره نظر می کند و راه می برد هیچ ستاره ای سخن میگوید با وی نی الا بمجرد آنکه در ستاره نظر می کند راه را از بی راهه می داند و به منزل می رسد همچنین ممکنست که در اولیای حق نظر کنی ایشان در تو تصرف کنند بی گفتی و بحثی و قال و قیلی مقصود حاصل شود و ترا بمنزل وصل رساند فمن شاء فلینظر الی فمنطری نذیر الی من ظن ان الهوی سهل در عالم خدا هیچ چیز صعب تر از تحمل محال نیست مثلا تو کتابی خوانده باشی و تصحیح و درست و معرب کرده یکی پهلوی تو نشسته است و آن کتاب را کژ می خواند هیچ توانی آن را تحمل کردن ممکن نیست و اگر آن را نخوانده باشی ترا تفاوت نکند اگر خواهی کژ خواند و اگر راست چون تو کژ را از راست تمییز نکرده ای پس تحمل مجاهده ای عظیم است اکنون انبیا و اولیا خود را مجاهده نمی دهند اول مجاهده که در طلب داشتند قتل نفس و ترک مرادها و شهوات و آن جهاد اکبر است و چون واصل شدند و رسیدند و در مقام امن مقیم شدند بریشان کژ و راست کشف شد راست را از کژ می دانند و می بینند باز در مجاهده ای عظیمند زیرا این خلق را همه افعال کژست و ایشان می بینند و تحمل می کنند که اگر نکنند و بگویند و کژی ایشان را بیان کنند یک شخص پیش ایشان ایست نکند و کس سلام مسلمانی بر ایشان ندهد الا حق تعالی ایشان را سعتی و حوصله ای عظیم بزرگ داده است که تحمل می کنند از صد کژی یک کژی را می گویند تا او را دشوار نیاید و باقی کژیهاش را می پوشانند بلکه مدحش می کنند که آن کژت راست است تا به تدریج این کژی ها را یک یک ازو دفع می کنند همچنانکه معلم کودکی را خط آموزد چون به سطر رسد کودک سطر می نویسد و به معلم می نماید پیش معلم آن همه کژست و بد با وی به طریق صنعت و مدارا می گوید که جمله نیک است و نیکو نبشتی احسنت احسنت الا این یک حرف را بد نبشتی چنین می باید و آن یک حرف هم بد نبشتی چند حرفی را از آن سطر بد می گوید و به وی می نماید که چنین می باید نبشتن و باقی را تحسین می گوید تا دل او نرمد و ضعف او به آن تحسین قوت می گیرد و همچنان به تدریج تعلیم می کند و مدد می یابد ان شاءالله تعالی امیدواریم که امیر را حق تعالی مقصودها میسر گرداند و هرچه در دل دارد و آن دولت ها را نیز که در دل ندارد و نمی داند که چه چیزست که آن را بخواهد امید است آنها نیز میسر شود که چون آن را ببیند و آن بخشش ها به وی رسد ازین خواسته ها و تمناهای اول شرمش آید که چنین چیزی مرا در پیش بود به وجود چنین دولتی و نعمتی ای عجبا من آنها را چون تمنا می کردم شرمش آید اکنون عطا آن را گویند که در وهم آدمی نیاید و نگذرد زیرا هرچه در وهم او گذرد اندازه همت او باشد و اندازه قدر او باشد اما عطای حق اندازه قدر حق باشد پس عطا آن باشد که لایق حق باشد نه لایق وهم و همت بنده که مالا عین رات ولا اذن سمعت ولاخطر علی قلب بشر هرچند که آنچه تو توقع داری از عطاء من چشم ها آن را دیده بودند و گوش ها جنس آن شنیده بودند در دل ها جنس آنها مصور شده بود اما عطاء من بیرون آن همه باشد