Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۷ - قصهٔ دیدن خلیفه لیلی را گفت لیلی را خلیفه کان توی کز تو مجنون شد پریشان و غوی از دگر خوبان تو افزون نیستی گفت خامش چون تو مجنون نیستی هر که بیدارست او در خواب تر هست بیداریش از خوابش بتر چون بحق بیدار نبود جان ما هست بیداری چو در بندان ما جان همه روز از لگدکوب خیال وز زیان و سود وز خوف زوال نی صفا می ماندش نی لطف و فر نی به سوی آسمان راه سفر خفته آن باشد که او از هر خیال دارد اومید و کند با او مقال دیو را چون حور بیند او به خواب پس ز شهوت ریزد او با دیو آب چونک تخم نسل را در شوره ریخت او به خویش آمد خیال از وی گریخت ضعف سر بیند از آن و تن پلید آه از آن نقش پدید ناپدید مرغ بر بالا و زیر آن سایه اش می دود بر خاک پران مرغ وش ابلهی صیاد آن سایه شود می دود چندانکه بی مایه شود بی خبر کان عکس آن مرغ هواست بی خبر که اصل آن سایه کجاست تیر اندازد به سوی سایه او ترکشش خالی شود از جست و جو ترکش عمرش تهی شد عمر رفت از دویدن در شکار سایه تفت سایه یزدان چو باشد دایه اش وا رهاند از خیال و سایه اش سایه یزدان بود بنده ی خدا مرده او زین عالم و زنده ی خدا دامن او گیر زوتر بی گمان تا رهی در دامن آخر زمان کيۡف مد ٱلظل نقش اولیاست کو دلیل نور خورشید خداست اندرین وادی مرو بی این دلیل لآ أحب ٱلۡأٓفلين گو چون خلیل رو ز سایه آفتابی را بیاب دامن شه شمس تبریزی بتاب ره ندانی جانب این سور و عرس از ضیاء الحق حسام الدین بپرس ور حسد گیرد ترا در ره گلو در حسد ابلیس را باشد غلو کو ز آدم ننگ دارد از حسد با سعادت جنگ دارد از حسد عقبه ای زین صعب تر در راه نیست ای خنک آنکش حسد همراه نیست این جسد خانه ی حسد آمد بدان از حسد آلوده باشد خاندان گر جسد خانه ی حسد باشد ولیک آن جسد را پاک کرد الله نیک طهرا بيتي بیان پاکی است گنج نورست ار طلسمش خاکی است چون کنی بر بی حسد مکر و حسد زان حسد دل را سیاهی ها رسد خاک شو مردان حق را زیر پا خاک بر سر کن حسد را همچو ما مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۸ - بیان حسد وزیر آن وزیرک از حسد بودش نژاد تا به باطل گوش و بینی باد داد بر امید آنک از نیش حسد زهر او در جان مسکینان رسد هر کسی کو از حسد بینی کند خویش را بی گوش و بی بینی کند بینی آن باشد که او بویی برد بوی او را جانب کویی برد هر که بویش نیست بی بینی بود بوی آن بویست کان دینی بود چونک بویی برد و شکر آن نکرد کفر نعمت آمد و بینیش خورد شکر کن مر شاکران را بنده باش پیش ایشان مرده شو پاینده باش چون وزیر از ره زنی مایه مساز خلق را تو بر میاور از نماز ناصح دین گشته آن کافر وزیر کرده او از مکر در گوزینه سیر

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۷ - قصهٔ دیدن خلیفه لیلی را گفت لیلی را خلیفه کان توی کز تو مجنون شد پریشان و غوی از دگر خوبان تو افزون نیستی گفت خامش چون تو مجنون نیستی هر که بیدارست او در خواب تر هست بیداریش از خوابش بتر چون بحق بیدار نبود جان ما هست بیداری چو در بندان ما جان همه روز از لگدکوب خیال وز زیان و سود وز خوف زوال نی صفا می ماندش نی لطف و فر نی به سوی آسمان راه سفر خفته آن باشد که او از هر خیال دارد اومید و کند با او مقال دیو را چون حور بیند او به خواب پس ز شهوت ریزد او با دیو آب چونک تخم نسل را در شوره ریخت او به خویش آمد خیال از وی گریخت ضعف سر بیند از آن و تن پلید آه از آن نقش پدید ناپدید مرغ بر بالا و زیر آن سایه اش می دود بر خاک پران مرغ وش ابلهی صیاد آن سایه شود می دود چندانکه بی مایه شود بی خبر کان عکس آن مرغ هواست بی خبر که اصل آن سایه کجاست تیر اندازد به سوی سایه او ترکشش خالی شود از جست و جو ترکش عمرش تهی شد عمر رفت از دویدن در شکار سایه تفت سایه یزدان چو باشد دایه اش وا رهاند از خیال و سایه اش سایه یزدان بود بنده ی خدا مرده او زین عالم و زنده ی خدا دامن او گیر زوتر بی گمان تا رهی در دامن آخر زمان کيۡف مد ٱلظل نقش اولیاست کو دلیل نور خورشید خداست اندرین وادی مرو بی این دلیل لآ أحب ٱلۡأٓفلين گو چون خلیل رو ز سایه آفتابی را بیاب دامن شه شمس تبریزی بتاب ره ندانی جانب این سور و عرس از ضیاء الحق حسام الدین بپرس ور حسد گیرد ترا در ره گلو در حسد ابلیس را باشد غلو کو ز آدم ننگ دارد از حسد با سعادت جنگ دارد از حسد عقبه ای زین صعب تر در راه نیست ای خنک آنکش حسد همراه نیست این جسد خانه ی حسد آمد بدان از حسد آلوده باشد خاندان گر جسد خانه ی حسد باشد ولیک آن جسد را پاک کرد الله نیک طهرا بيتي بیان پاکی است گنج نورست ار طلسمش خاکی است چون کنی بر بی حسد مکر و حسد زان حسد دل را سیاهی ها رسد خاک شو مردان حق را زیر پا خاک بر سر کن حسد را همچو ما مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۸ - بیان حسد وزیر آن وزیرک از حسد بودش نژاد تا به باطل گوش و بینی باد داد بر امید آنک از نیش حسد زهر او در جان مسکینان رسد هر کسی کو از حسد بینی کند خویش را بی گوش و بی بینی کند بینی آن باشد که او بویی برد بوی او را جانب کویی برد هر که بویش نیست بی بینی بود بوی آن بویست کان دینی بود چونک بویی برد و شکر آن نکرد کفر نعمت آمد و بینیش خورد شکر کن مر شاکران را بنده باش پیش ایشان مرده شو پاینده باش چون وزیر از ره زنی مایه مساز خلق را تو بر میاور از نماز ناصح دین گشته آن کافر وزیر کرده او از مکر در گوزینه سیر

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۹ - فهم کردن حاذقان نصاری مکر وزیر را هر که صاحب ذوق بود از گفت او لذتی می دید و تلخی جفت او نکته ها می گفت او آمیخته در جلاب قند زهری ریخته ظاهرش می گفت در ره چست شو وز اثر می گفت جان را سست شو ظاهر نقره گر اسپید ست و نو دست و جامه می سیه گردد ازو آتش ار چه سرخ روی ست از شرر تو ز فعل او سیه کار ی نگر برق اگر نوری نماید در نظر لیک هست از خاصیت دزد بصر هر که جز آگاه و صاحب ذوق بود گفت او در گردن او طوق بود مدتی شش سال در هجران شاه شد وزیر اتباع عیسی را پناه دین و دل را کل بدو بسپرد خلق پیش امر و حکم او می مرد خلق مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۰ - پیغام شاه پنهان با وزیر در میان شاه و او پیغام ها شاه را پنهان بدو آرام ها آخر الامر از برای آن مراد تا دهد چون خاک ایشان را به باد پیش او بنوشت شه کای مقبلم وقت آمد زود فارغ کن دلم گفت اینک اندر آن کارم شها کافکنم در دین عیسی فتنه ها مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۱ - بیان دوازده سبط از نصاری قوم عیسی را بد اندر دار و گیر حاکمانشان ده امیر و دو امیر هر فریقی مر امیری را تبع بنده گشته میر خود را از طمع این ده و این دو امیر و قومشان گشته بند آن وزیر بد نشان اعتماد جمله بر گفتار او اقتدای جمله بر رفتار او پیش او در وقت و ساعت هر امیر جان بدادی گر بدو گفتی بمیر مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۲ - تخلیط وزیر در احکام انجیل ساخت طوماری به نام هر یکی نقش هر طومار دیگر مسلکی حکم های هر یکی نوعی دگر این خلاف آن ز پایان تا به سر در یکی راه ریاضت را و جوع رکن توبه کرده و شرط رجوع در یکی گفته ریاضت سود نیست اندرین ره مخلصی جز جود نیست در یکی گفته که جوع و جود تو شرک باشد از تو با معبود تو جز توکل جز که تسلیم تمام در غم و راحت همه مکر ست و دام در یکی گفته که واجب خدمتست ور نه اندیشه توکل تهمتست در یکی گفته که امر و نهی هاست بهر کردن نیست شرح عجز ماست تا که عجز خود بینیم اندر آن قدرت او را بدانیم آن زمان در یکی گفته که عجز خود مبین کفر نعمت کردن است آن عجز هین قدرت خود بین که این قدرت ازوست قدرت تو نعمت او دان که هوست در یکی گفته کزین دو بر گذر بت بود هر چه بگنجد در نظر در یکی گفته مکش این شمع را کاین نظر چون شمع آمد جمع را از نظر چون بگذری و از خیال کشته باشی نیم شب شمع وصال در یکی گفته بکش باکی مدار تا عوض بینی نظر را صد هزار که ز کشتن شمع جان افزون شود لیلی ات از صبر تو مجنون شود ترک دنیا هر که کرد از زهد خویش بیش آید پیش او دنیا و بیش در یکی گفته که آنچت داد حق بر تو شیرین کرد در ایجاد حق بر تو آسان کرد و خوش آن را بگیر خویشتن را در میفکن در زحیر در یکی گفته که بگذار آن خود کان قبول طبع تو رد ست و بد راه های مختلف آسان شدست هر یکی را ملتی چون جان شدست گر میسر کردن حق ره بدی هر جهود و گبر ازو آگه بدی در یکی گفته میسر آن بود که حیات دل غذای جان بود هر چه ذوق طبع باشد چون گذشت بر نه آرد همچو شوره ریع و کشت جز پشیمانی نباشد ریع او جز خسارت پیش نارد بیع او آن میسر نبود اندر عاقبت نام او باشد معسر عاقبت تو معسر از میسر بازدان عاقبت بنگر جمال این و آن در یکی گفته که استادی طلب عاقبت بینی نیابی در حسب عاقبت دیدند هر گون ملتی لاجرم گشتند اسیر زلتی عاقبت دیدن نباشد دست باف ورنه کی بودی ز دین ها اختلاف در یکی گفته که استا هم توی زانک استا را شناسا هم توی مرد باش و سخره مردان مشو رو سر خود گیر و سرگردان مشو در یکی گفته که این جمله یکیست هر که او دو بیند احول مردکی ست در یکی گفته که صد یک چون بود این کی اندیشد مگر مجنون بود هر یکی قولیست ضد هم دگر چون یکی باشد یکی زهر و شکر تا ز زهر و از شکر در نگذری کی تو از گلزار وحدت بو بری این نمط وین نوع ده طومار و دو بر نوشت آن دین عیسی را عدو

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۹ - فهم کردن حاذقان نصاری مکر وزیر را هر که صاحب ذوق بود از گفت او لذتی می دید و تلخی جفت او نکته ها می گفت او آمیخته در جلاب قند زهری ریخته ظاهرش می گفت در ره چست شو وز اثر می گفت جان را سست شو ظاهر نقره گر اسپید ست و نو دست و جامه می سیه گردد ازو آتش ار چه سرخ روی ست از شرر تو ز فعل او سیه کار ی نگر برق اگر نوری نماید در نظر لیک هست از خاصیت دزد بصر هر که جز آگاه و صاحب ذوق بود گفت او در گردن او طوق بود مدتی شش سال در هجران شاه شد وزیر اتباع عیسی را پناه دین و دل را کل بدو بسپرد خلق پیش امر و حکم او می مرد خلق مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۰ - پیغام شاه پنهان با وزیر در میان شاه و او پیغام ها شاه را پنهان بدو آرام ها آخر الامر از برای آن مراد تا دهد چون خاک ایشان را به باد پیش او بنوشت شه کای مقبلم وقت آمد زود فارغ کن دلم گفت اینک اندر آن کارم شها کافکنم در دین عیسی فتنه ها مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۱ - بیان دوازده سبط از نصاری قوم عیسی را بد اندر دار و گیر حاکمانشان ده امیر و دو امیر هر فریقی مر امیری را تبع بنده گشته میر خود را از طمع این ده و این دو امیر و قومشان گشته بند آن وزیر بد نشان اعتماد جمله بر گفتار او اقتدای جمله بر رفتار او پیش او در وقت و ساعت هر امیر جان بدادی گر بدو گفتی بمیر مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۲ - تخلیط وزیر در احکام انجیل ساخت طوماری به نام هر یکی نقش هر طومار دیگر مسلکی حکم های هر یکی نوعی دگر این خلاف آن ز پایان تا به سر در یکی راه ریاضت را و جوع رکن توبه کرده و شرط رجوع در یکی گفته ریاضت سود نیست اندرین ره مخلصی جز جود نیست در یکی گفته که جوع و جود تو شرک باشد از تو با معبود تو جز توکل جز که تسلیم تمام در غم و راحت همه مکر ست و دام در یکی گفته که واجب خدمتست ور نه اندیشه توکل تهمتست در یکی گفته که امر و نهی هاست بهر کردن نیست شرح عجز ماست تا که عجز خود بینیم اندر آن قدرت او را بدانیم آن زمان در یکی گفته که عجز خود مبین کفر نعمت کردن است آن عجز هین قدرت خود بین که این قدرت ازوست قدرت تو نعمت او دان که هوست در یکی گفته کزین دو بر گذر بت بود هر چه بگنجد در نظر در یکی گفته مکش این شمع را کاین نظر چون شمع آمد جمع را از نظر چون بگذری و از خیال کشته باشی نیم شب شمع وصال در یکی گفته بکش باکی مدار تا عوض بینی نظر را صد هزار که ز کشتن شمع جان افزون شود لیلی ات از صبر تو مجنون شود ترک دنیا هر که کرد از زهد خویش بیش آید پیش او دنیا و بیش در یکی گفته که آنچت داد حق بر تو شیرین کرد در ایجاد حق بر تو آسان کرد و خوش آن را بگیر خویشتن را در میفکن در زحیر در یکی گفته که بگذار آن خود کان قبول طبع تو رد ست و بد راه های مختلف آسان شدست هر یکی را ملتی چون جان شدست گر میسر کردن حق ره بدی هر جهود و گبر ازو آگه بدی در یکی گفته میسر آن بود که حیات دل غذای جان بود هر چه ذوق طبع باشد چون گذشت بر نه آرد همچو شوره ریع و کشت جز پشیمانی نباشد ریع او جز خسارت پیش نارد بیع او آن میسر نبود اندر عاقبت نام او باشد معسر عاقبت تو معسر از میسر بازدان عاقبت بنگر جمال این و آن در یکی گفته که استادی طلب عاقبت بینی نیابی در حسب عاقبت دیدند هر گون ملتی لاجرم گشتند اسیر زلتی عاقبت دیدن نباشد دست باف ورنه کی بودی ز دین ها اختلاف در یکی گفته که استا هم توی زانک استا را شناسا هم توی مرد باش و سخره مردان مشو رو سر خود گیر و سرگردان مشو در یکی گفته که این جمله یکیست هر که او دو بیند احول مردکی ست در یکی گفته که صد یک چون بود این کی اندیشد مگر مجنون بود هر یکی قولیست ضد هم دگر چون یکی باشد یکی زهر و شکر تا ز زهر و از شکر در نگذری کی تو از گلزار وحدت بو بری این نمط وین نوع ده طومار و دو بر نوشت آن دین عیسی را عدو

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۳ - در بیان آنک این اختلافات در صورت روش است نی در حقیقت راه او ز یک رنگی عیسی بو نداشت وز مزاج خم عیسی خو نداشت جامه صد رنگ از آن خم صفا ساده و یک رنگ گشتی چون صبا نیست یک رنگی کزو خیزد ملال بل مثال ماهی و آب زلال گرچه در خشکی هزاران رنگهاست ماهیان را با یبوست جنگهاست کیست ماهی چیست دریا در مثل تا بدان ماند ملک عز و جل صد هزاران بحر و ماهی در وجود سجده آرد پیش آن اکرام و جود چند باران عطا باران شده تا بدان آن بحر در افشان شده چند خورشید کرم افروخته تا که ابر و بحر جود آموخته پرتو دانش زده بر خاک و طین تا که شد دانه پذیرنده زمین خاک امین و هر چه در وی کاشتی بی خیانت جنس آن برداشتی این امانت زان امانت یافتست کآفتاب عدل بر وی تافتست تا نشان حق نیارد نوبهار خاک سرها را نکرده آشکار آن جوادی که جمادی را بداد این خبرها وین امانت وین سداد مر جمادی را کند فضلش خبیر عاقلان را کرده قهر او ضریر جان و دل را طاقت آن جوش نیست با که گویم در جهان یک گوش نیست هر کجا گوشی بد از وی چشم گشت هر کجا سنگی بد از وی یشم گشت کیمیاسازست چه بود کیمیا معجزه بخش است چه بود سیمیا این ثنا گفتن ز من ترک ثناست کین دلیل هستی و هستی خطاست پیش هست او بباید نیست بود چیست هستی پیش او کور و کبود گر نبودی کور زو بگداختی گرمی خورشید را بشناختی ور نبودی او کبود از تعزیت کی فسردی همچو یخ این ناحیت مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۴ - بیان خسارت وزیر درین مکر همچو شه نادان و غافل بد وزیر پنجه می زد با قدیم ناگزیر با چنان قادر خدایی کز عدم صد چو عالم هست گرداند بدم صد چو عالم در نظر پیدا کند چونک چشمت را به خود بینا کند گر جهان پیشت بزرگ و بی بنیست پیش قدرت ذره ای می دان که نیست این جهان خود حبس جانهای شماست هین روید آن سو که صحرای شماست این جهان محدود و آن خود بی حدست نقش و صورت پیش آن معنی سدست صد هزاران نیزه فرعون را در شکست از موسیی با یک عصا صد هزاران طب جالینوس بود پیش عیسی و دمش افسوس بود صد هزاران دفتر اشعار بود پیش حرف امیی اش عار بود با چنین غالب خداوندی کسی چون نمیرد گر نباشد او خسی بس دل چون کوه را انگیخت او مرغ زیرک با دو پا آویخت او فهم و خاطر تیز کردن نیست راه جز شکسته می نگیرد فضل شاه ای بسا گنج آگنان کنج کاو کان خیال اندیش را شد ریش گاو گاو که بود تا تو ریش او شوی خاک چه بود تا حشیش او شوی چون زنی از کار بد شد روی زرد مسخ کرد او را خدا و زهره کرد عورتی را زهره کردن مسخ بود خاک و گل گشتن نه مسخست ای عنود روح می بردت سوی چرخ برین سوی آب و گل شدی در اسفلین خویشتن را مسخ کردی زین سفول زان وجودی که بد آن رشک عقول پس ببین کین مسخ کردن چون بود پیش آن مسخ این به غایت دون بود اسپ همت سوی اختر تاختی آدم مسجود را نشناختی آخر آدم زاده ای ای ناخلف چند پنداری تو پستی را شرف چند گویی من بگیرم عالمی این جهان را پر کنم از خود همی گر جهان پر برف گردد سربسر تاب خور بگدازدش با یک نظر وزر او و صد وزیر و صدهزار نیست گرداند خدا از یک شرار عین آن تخییل را حکمت کند عین آن زهراب را شربت کند آن گمان انگیز را سازد یقین مهرها رویاند از اسباب کین پرورد در آتش ابراهیم را ایمنی روح سازد بیم را از سبب سوزیش من سوداییم در خیالاتش چو سوفسطاییم

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۳ - در بیان آنک این اختلافات در صورت روش است نی در حقیقت راه او ز یک رنگی عیسی بو نداشت وز مزاج خم عیسی خو نداشت جامه صد رنگ از آن خم صفا ساده و یک رنگ گشتی چون صبا نیست یک رنگی کزو خیزد ملال بل مثال ماهی و آب زلال گرچه در خشکی هزاران رنگهاست ماهیان را با یبوست جنگهاست کیست ماهی چیست دریا در مثل تا بدان ماند ملک عز و جل صد هزاران بحر و ماهی در وجود سجده آرد پیش آن اکرام و جود چند باران عطا باران شده تا بدان آن بحر در افشان شده چند خورشید کرم افروخته تا که ابر و بحر جود آموخته پرتو دانش زده بر خاک و طین تا که شد دانه پذیرنده زمین خاک امین و هر چه در وی کاشتی بی خیانت جنس آن برداشتی این امانت زان امانت یافتست کآفتاب عدل بر وی تافتست تا نشان حق نیارد نوبهار خاک سرها را نکرده آشکار آن جوادی که جمادی را بداد این خبرها وین امانت وین سداد مر جمادی را کند فضلش خبیر عاقلان را کرده قهر او ضریر جان و دل را طاقت آن جوش نیست با که گویم در جهان یک گوش نیست هر کجا گوشی بد از وی چشم گشت هر کجا سنگی بد از وی یشم گشت کیمیاسازست چه بود کیمیا معجزه بخش است چه بود سیمیا این ثنا گفتن ز من ترک ثناست کین دلیل هستی و هستی خطاست پیش هست او بباید نیست بود چیست هستی پیش او کور و کبود گر نبودی کور زو بگداختی گرمی خورشید را بشناختی ور نبودی او کبود از تعزیت کی فسردی همچو یخ این ناحیت مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۴ - بیان خسارت وزیر درین مکر همچو شه نادان و غافل بد وزیر پنجه می زد با قدیم ناگزیر با چنان قادر خدایی کز عدم صد چو عالم هست گرداند بدم صد چو عالم در نظر پیدا کند چونک چشمت را به خود بینا کند گر جهان پیشت بزرگ و بی بنیست پیش قدرت ذره ای می دان که نیست این جهان خود حبس جانهای شماست هین روید آن سو که صحرای شماست این جهان محدود و آن خود بی حدست نقش و صورت پیش آن معنی سدست صد هزاران نیزه فرعون را در شکست از موسیی با یک عصا صد هزاران طب جالینوس بود پیش عیسی و دمش افسوس بود صد هزاران دفتر اشعار بود پیش حرف امیی اش عار بود با چنین غالب خداوندی کسی چون نمیرد گر نباشد او خسی بس دل چون کوه را انگیخت او مرغ زیرک با دو پا آویخت او فهم و خاطر تیز کردن نیست راه جز شکسته می نگیرد فضل شاه ای بسا گنج آگنان کنج کاو کان خیال اندیش را شد ریش گاو گاو که بود تا تو ریش او شوی خاک چه بود تا حشیش او شوی چون زنی از کار بد شد روی زرد مسخ کرد او را خدا و زهره کرد عورتی را زهره کردن مسخ بود خاک و گل گشتن نه مسخست ای عنود روح می بردت سوی چرخ برین سوی آب و گل شدی در اسفلین خویشتن را مسخ کردی زین سفول زان وجودی که بد آن رشک عقول پس ببین کین مسخ کردن چون بود پیش آن مسخ این به غایت دون بود اسپ همت سوی اختر تاختی آدم مسجود را نشناختی آخر آدم زاده ای ای ناخلف چند پنداری تو پستی را شرف چند گویی من بگیرم عالمی این جهان را پر کنم از خود همی گر جهان پر برف گردد سربسر تاب خور بگدازدش با یک نظر وزر او و صد وزیر و صدهزار نیست گرداند خدا از یک شرار عین آن تخییل را حکمت کند عین آن زهراب را شربت کند آن گمان انگیز را سازد یقین مهرها رویاند از اسباب کین پرورد در آتش ابراهیم را ایمنی روح سازد بیم را از سبب سوزیش من سوداییم در خیالاتش چو سوفسطاییم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۵ - مکر دیگر انگیختن وزیر در اضلال قوم مکر دیگر آن وزیر از خود ببست وعظ را بگذاشت و در خلوت نشست در مریدان در فکند از شوق سوز بود در خلوت چهل پنجاه روز خلق دیوانه شدند از شوق او از فراق حال و قال و ذوق او لابه و زاری همی کردند و او از ریاضت گشته در خلوت دوتو گفته ایشان نیست ما را بی تو نور بی عصاکش چون بود احوال کور از سر اکرام و از بهر خدا بیش ازین ما را مدار از خود جدا ما چو طفلانیم و ما را دایه تو بر سر ما گستران آن سایه تو گفت جانم از محبان دور نیست لیک بیرون آمدن دستور نیست آن امیران در شفاعت آمدند وان مریدان در شناعت آمدند کین چه بدبختیست ما را ای کریم از دل و دین مانده ما بی تو یتیم تو بهانه می کنی و ما ز درد می زنیم از سوز دل دمهای سرد ما به گفتار خوشت خو کرده ایم ما ز شیر حکمت تو خورده ایم الله الله این جفا با ما مکن خیر کن امروز را فردا مکن می دهد دل مر ترا کین بی دلان بی تو گردند آخر از بی حاصلان جمله در خشکی چو ماهی می طپند آب را بگشا ز جو بر دار بند ای که چون تو در زمانه نیست کس الله الله خلق را فریاد رس مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۶ - دفع گفتن وزیر مریدان را گفت هان ای سخرگان گفت و گو وعظ و گفتار زبان و گوش جو پنبه اندر گوش حس دون کنید بند حس از چشم خود بیرون کنید پنبه آن گوش سر گوش سرست تا نگردد این کر آن باطن کرست بی حس و بی گوش و بی فکرت شوید تا خطاب ارجعی را بشنوید تا به گفت و گوی بیداری دری تو زگفت خواب بویی کی بری سیر بیرونیست قول و فعل ما سیر باطن هست بالای سما حس خشکی دید کز خشکی بزاد عیسی جان پای بر دریا نهاد سیر جسم خشک بر خشکی فتاد سیر جان پا در دل دریا نهاد چونک عمر اندر ره خشکی گذشت گاه کوه و گاه دریا گاه دشت آب حیوان از کجا خواهی تو یافت موج دریا را کجا خواهی شکافت موج خاکی وهم و فهم و فکر ماست موج آبی محو و سکرست و فناست تا درین سکری از آن سکری تو دور تا ازین مستی از آن جامی نفور گفت و گوی ظاهر آمد چون غبار مدتی خاموش خو کن هوش دار

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۵ - مکر دیگر انگیختن وزیر در اضلال قوم مکر دیگر آن وزیر از خود ببست وعظ را بگذاشت و در خلوت نشست در مریدان در فکند از شوق سوز بود در خلوت چهل پنجاه روز خلق دیوانه شدند از شوق او از فراق حال و قال و ذوق او لابه و زاری همی کردند و او از ریاضت گشته در خلوت دوتو گفته ایشان نیست ما را بی تو نور بی عصاکش چون بود احوال کور از سر اکرام و از بهر خدا بیش ازین ما را مدار از خود جدا ما چو طفلانیم و ما را دایه تو بر سر ما گستران آن سایه تو گفت جانم از محبان دور نیست لیک بیرون آمدن دستور نیست آن امیران در شفاعت آمدند وان مریدان در شناعت آمدند کین چه بدبختیست ما را ای کریم از دل و دین مانده ما بی تو یتیم تو بهانه می کنی و ما ز درد می زنیم از سوز دل دمهای سرد ما به گفتار خوشت خو کرده ایم ما ز شیر حکمت تو خورده ایم الله الله این جفا با ما مکن خیر کن امروز را فردا مکن می دهد دل مر ترا کین بی دلان بی تو گردند آخر از بی حاصلان جمله در خشکی چو ماهی می طپند آب را بگشا ز جو بر دار بند ای که چون تو در زمانه نیست کس الله الله خلق را فریاد رس مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۶ - دفع گفتن وزیر مریدان را گفت هان ای سخرگان گفت و گو وعظ و گفتار زبان و گوش جو پنبه اندر گوش حس دون کنید بند حس از چشم خود بیرون کنید پنبه آن گوش سر گوش سرست تا نگردد این کر آن باطن کرست بی حس و بی گوش و بی فکرت شوید تا خطاب ارجعی را بشنوید تا به گفت و گوی بیداری دری تو زگفت خواب بویی کی بری سیر بیرونیست قول و فعل ما سیر باطن هست بالای سما حس خشکی دید کز خشکی بزاد عیسی جان پای بر دریا نهاد سیر جسم خشک بر خشکی فتاد سیر جان پا در دل دریا نهاد چونک عمر اندر ره خشکی گذشت گاه کوه و گاه دریا گاه دشت آب حیوان از کجا خواهی تو یافت موج دریا را کجا خواهی شکافت موج خاکی وهم و فهم و فکر ماست موج آبی محو و سکرست و فناست تا درین سکری از آن سکری تو دور تا ازین مستی از آن جامی نفور گفت و گوی ظاهر آمد چون غبار مدتی خاموش خو کن هوش دار

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۷ - مکر کردن مریدان کی خلوت را بشکن جمله گفتند ای حکیم رخنه جو این فریب و این جفا با ما مگو چارپا را قدر طاقت بار نه بر ضعیفان قدر قوت کار نه دانه هر مرغ اندازه ویست طعمه هر مرغ انجیری کیست طفل را گر نان دهی بر جای شیر طفل مسکین را از آن نان مرده گیر چونک دندانها بر آرد بعد از آن هم بخود گردد دلش جویای نان مرغ پر نارسته چون پران شود لقمه هر گربه دران شود چون بر آرد پر بپرد او بخود بی تکلف بی صفیر نیک و بد دیو را نطق تو خامش می کند گوش ما را گفت تو هش می کند گوش ما هوشست چون گویا توی خشک ما بحرست چون دریا توی با تو ما را خاک بهتر از فلک ای سماک از تو منور تا سمک بی تو ما را بر فلک تاریکیست با تو ای ماه این فلک باری کیست صورت رفعت بود افلاک را معنی رفعت روان پاک را صورت رفعت برای جسمهاست جسمها در پیش معنی اسمهاست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۸ - جواب گفتن وزیر کی خلوت را نمی‌شکنم گفت حجت های خود کوته کنید پند را در جان و در دل ره کنید گر امینم متهم نبود امین گر بگویم آسمان را من زمین گر کمالم با کمال انکار چیست ور نیم این زحمت و آزار چیست من نخواهم شد ازین خلوت برون زانک مشغولم باحوال درون

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۷ - مکر کردن مریدان کی خلوت را بشکن جمله گفتند ای حکیم رخنه جو این فریب و این جفا با ما مگو چارپا را قدر طاقت بار نه بر ضعیفان قدر قوت کار نه دانه هر مرغ اندازه ویست طعمه هر مرغ انجیری کیست طفل را گر نان دهی بر جای شیر طفل مسکین را از آن نان مرده گیر چونک دندانها بر آرد بعد از آن هم بخود گردد دلش جویای نان مرغ پر نارسته چون پران شود لقمه هر گربه دران شود چون بر آرد پر بپرد او بخود بی تکلف بی صفیر نیک و بد دیو را نطق تو خامش می کند گوش ما را گفت تو هش می کند گوش ما هوشست چون گویا توی خشک ما بحرست چون دریا توی با تو ما را خاک بهتر از فلک ای سماک از تو منور تا سمک بی تو ما را بر فلک تاریکیست با تو ای ماه این فلک باری کیست صورت رفعت بود افلاک را معنی رفعت روان پاک را صورت رفعت برای جسمهاست جسمها در پیش معنی اسمهاست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۸ - جواب گفتن وزیر کی خلوت را نمی‌شکنم گفت حجت های خود کوته کنید پند را در جان و در دل ره کنید گر امینم متهم نبود امین گر بگویم آسمان را من زمین گر کمالم با کمال انکار چیست ور نیم این زحمت و آزار چیست من نخواهم شد ازین خلوت برون زانک مشغولم باحوال درون

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۹ - اعتراض مریدان در خلوت وزیر جمله گفتند ای وزیر انکار نیست گفت ما چون گفتن اغیار نیست اشک دیده ست از فراق تو دوان آه آه ست از میان جان روان طفل با دایه نه استیزد ولیک گرید او گرچه نه بد داند نه نیک ما چو چنگیم و تو زخمه می زنی زاری از ما نه تو زاری می کنی ما چو ناییم و نوا در ما ز توست ما چو کوهیم و صدا در ما ز توست ما چو شطرنجیم اندر برد و مات برد و مات ما ز توست ای خوش صفات ما که باشیم ای تو ما را جان جان تا که ما باشیم با تو درمیان ما عدم هاییم و هستی های ما تو وجود مطلقی فانی نما ما همه شیران ولی شیر علم حمله شان از باد باشد دم به دم حمله شان پیدا و ناپیداست باد آنک ناپیداست هرگز گم مباد باد ما و بود ما از داد توست هستی ما جمله از ایجاد توست لذت هستی نمودی نیست را عاشق خود کرده بودی نیست را لذت انعام خود را وا مگیر نقل و باده و جام خود را وا مگیر ور بگیری کیت جست و جو کند نقش با نقاش چون نیرو کند منگر اندر ما مکن در ما نظر اندر اکرام و سخای خود نگر ما نبودیم و تقاضامان نبود لطف تو ناگفته ما می شنود نقش باشد پیش نقاش و قلم عاجز و بسته چو کودک در شکم پیش قدرت خلق جمله بارگه عاجزان چون پیش سوزن کارگه گاه نقشش دیو و گه آدم کند گاه نقشش شادی و گه غم کند دست نه تا دست جنباند به دفع نطق نه تا دم زند در ضر و نفع تو ز قرآن بازخوان تفسیر بیت گفت ایزد ما رميۡت إذۡ رميۡت گر بپرانیم تیر آن نه ز ماست ما کمان و تیراندازش خداست این نه جبر این معنی جباری است ذکر جباری برای زاری است زاری ما شد دلیل اضطرار خجلت ما شد دلیل اختیار گر نبودی اختیار این شرم چیست وین دریغ و خجلت و آزرم چیست زجر شاگردان و استادان چراست خاطر از تدبیرها گردان چراست ور تو گویی غافل است از جبر او ماه حق پنهان کند در ابر رو هست این را خوش جواب ار بشنوی بگذری از کفر و در دین بگروی حسرت و زاری گه بیماری است وقت بیماری همه بیداری است آن زمان که می شوی بیمار تو می کنی از جرم استغفار تو می نماید بر تو زشتی گنه می کنی نیت که باز آیم به ره عهد و پیمان می کنی که بعد ازین جز که طاعت نبودم کاری گزین پس یقین گشت این که بیماری تو را می ببخشد هوش و بیداری تو را پس بدان این اصل را ای اصل جو هر که را دردست او برده ست بو هر که او بیدارتر پردردتر هر که او آگاه تر رخ زردتر گر ز جبرش آگهی زاریت کو بینش زنجیر جباریت کو بسته در زنجیر چون شادی کند کی اسیر حبس آزادی کند ور تو می بینی که پایت بسته اند بر تو سرهنگان شه بنشسته اند پس تو سرهنگی مکن با عاجزان زانک نبود طبع و خوی عاجز آن چون تو جبر او نمی بینی مگو ور همی بینی نشان دید کو در هر آن کاری که میلستت بدان قدرت خود را همی بینی عیان واندر آن کاری که میلت نیست و خواست خویش را جبری کنی کین از خداست انبیا در کار دنیا جبری اند کافران در کار عقبی جبری اند انبیا را کار عقبی اختیار جاهلان را کار دنیا اختیار زانک هر مرغی به سوی جنس خویش می پرد او در پس و جان پیش پیش کافران چون جنس سجین آمدند سجن دنیا را خوش آیین آمدند انبیا چون جنس علیین بدند سوی علیین جان و دل شدند این سخن پایان ندارد لیک ما باز گوییم آن تمام قصه را

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۹ - اعتراض مریدان در خلوت وزیر جمله گفتند ای وزیر انکار نیست گفت ما چون گفتن اغیار نیست اشک دیده ست از فراق تو دوان آه آه ست از میان جان روان طفل با دایه نه استیزد ولیک گرید او گرچه نه بد داند نه نیک ما چو چنگیم و تو زخمه می زنی زاری از ما نه تو زاری می کنی ما چو ناییم و نوا در ما ز توست ما چو کوهیم و صدا در ما ز توست ما چو شطرنجیم اندر برد و مات برد و مات ما ز توست ای خوش صفات ما که باشیم ای تو ما را جان جان تا که ما باشیم با تو درمیان ما عدم هاییم و هستی های ما تو وجود مطلقی فانی نما ما همه شیران ولی شیر علم حمله شان از باد باشد دم به دم حمله شان پیدا و ناپیداست باد آنک ناپیداست هرگز گم مباد باد ما و بود ما از داد توست هستی ما جمله از ایجاد توست لذت هستی نمودی نیست را عاشق خود کرده بودی نیست را لذت انعام خود را وا مگیر نقل و باده و جام خود را وا مگیر ور بگیری کیت جست و جو کند نقش با نقاش چون نیرو کند منگر اندر ما مکن در ما نظر اندر اکرام و سخای خود نگر ما نبودیم و تقاضامان نبود لطف تو ناگفته ما می شنود نقش باشد پیش نقاش و قلم عاجز و بسته چو کودک در شکم پیش قدرت خلق جمله بارگه عاجزان چون پیش سوزن کارگه گاه نقشش دیو و گه آدم کند گاه نقشش شادی و گه غم کند دست نه تا دست جنباند به دفع نطق نه تا دم زند در ضر و نفع تو ز قرآن بازخوان تفسیر بیت گفت ایزد ما رميۡت إذۡ رميۡت گر بپرانیم تیر آن نه ز ماست ما کمان و تیراندازش خداست این نه جبر این معنی جباری است ذکر جباری برای زاری است زاری ما شد دلیل اضطرار خجلت ما شد دلیل اختیار گر نبودی اختیار این شرم چیست وین دریغ و خجلت و آزرم چیست زجر شاگردان و استادان چراست خاطر از تدبیرها گردان چراست ور تو گویی غافل است از جبر او ماه حق پنهان کند در ابر رو هست این را خوش جواب ار بشنوی بگذری از کفر و در دین بگروی حسرت و زاری گه بیماری است وقت بیماری همه بیداری است آن زمان که می شوی بیمار تو می کنی از جرم استغفار تو می نماید بر تو زشتی گنه می کنی نیت که باز آیم به ره عهد و پیمان می کنی که بعد ازین جز که طاعت نبودم کاری گزین پس یقین گشت این که بیماری تو را می ببخشد هوش و بیداری تو را پس بدان این اصل را ای اصل جو هر که را دردست او برده ست بو هر که او بیدارتر پردردتر هر که او آگاه تر رخ زردتر گر ز جبرش آگهی زاریت کو بینش زنجیر جباریت کو بسته در زنجیر چون شادی کند کی اسیر حبس آزادی کند ور تو می بینی که پایت بسته اند بر تو سرهنگان شه بنشسته اند پس تو سرهنگی مکن با عاجزان زانک نبود طبع و خوی عاجز آن چون تو جبر او نمی بینی مگو ور همی بینی نشان دید کو در هر آن کاری که میلستت بدان قدرت خود را همی بینی عیان واندر آن کاری که میلت نیست و خواست خویش را جبری کنی کین از خداست انبیا در کار دنیا جبری اند کافران در کار عقبی جبری اند انبیا را کار عقبی اختیار جاهلان را کار دنیا اختیار زانک هر مرغی به سوی جنس خویش می پرد او در پس و جان پیش پیش کافران چون جنس سجین آمدند سجن دنیا را خوش آیین آمدند انبیا چون جنس علیین بدند سوی علیین جان و دل شدند این سخن پایان ندارد لیک ما باز گوییم آن تمام قصه را

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۰ - نومید کردن وزیر مریدان را از رفض خلوت آن وزیر از اندرون آواز داد کای مریدان از من این معلوم باد که مرا عیسی چنین پیغام کرد کز همه یاران و خویشان باش فرد روی در دیوار کن تنها نشین وز وجود خویش هم خلوت گزین بعد ازین دستوری گفتار نیست بعد ازین با گفت و گویم کار نیست الوداع ای دوستان من مرده ام رخت بر چارم فلک بر برده ام تا به زیر چرخ ناری چون حطب من نسوزم در عنا و در عطب پهلوی عیسی نشینم بعد ازین بر فراز آسمان چارمین مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۱ - ولی عهد ساختن وزیر هر یک امیر را جداجدا وانگهانی آن امیران را بخواند یک بیک تنها بهر یک حرف راند گفت هر یک را بدین عیسوی نایب حق و خلیفه من توی وان امیران دگر اتباع تو کرد عیسی جمله را اشیاع تو هر امیری کو کشد گردن بگیر یا بکش یا خود همی دارش اسیر لیک تا من زنده ام این وا مگو تا نمیرم این ریاست را مجو تا نمیرم من تو این پیدا مکن دعوی شاهی و استیلا مکن اینک این طومار و احکام مسیح یک بیک بر خوان تو بر امت فصیح هر امیری را چنین گفت او جدا نیست نایب جز تو در دین خدا هر یکی را کرد او یک یک عزیز هرچه آن را گفت این را گفت نیز هر یکی را او یکی طومار داد هر یکی ضد دگر بود المراد متن آن طومارها بد مختلف همچو شکل حرفها یا تا الف حکم این طومار ضد حکم آن پیش ازین کردیم این ضد را بیان مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۲ - کشتن وزیر خویشتن را در خلوت بعد از آن چل روز دیگر در ببست خویش کشت و از وجود خود برست چونک خلق از مرگ او آگاه شد بر سر گورش قیامتگاه شد خلق چندان جمع شد بر گور او مو کنان جامه دران در شور او کان عدد را هم خدا داند شمرد از عرب وز ترک و از رومی و کرد خاک او کردند بر سرهای خویش درد او دیدند درمان جای خویش آن خلایق بر سر گورش مهی کرده خون را از دو چشم خود رهی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۰ - نومید کردن وزیر مریدان را از رفض خلوت آن وزیر از اندرون آواز داد کای مریدان از من این معلوم باد که مرا عیسی چنین پیغام کرد کز همه یاران و خویشان باش فرد روی در دیوار کن تنها نشین وز وجود خویش هم خلوت گزین بعد ازین دستوری گفتار نیست بعد ازین با گفت و گویم کار نیست الوداع ای دوستان من مرده ام رخت بر چارم فلک بر برده ام تا به زیر چرخ ناری چون حطب من نسوزم در عنا و در عطب پهلوی عیسی نشینم بعد ازین بر فراز آسمان چارمین مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۱ - ولی عهد ساختن وزیر هر یک امیر را جداجدا وانگهانی آن امیران را بخواند یک بیک تنها بهر یک حرف راند گفت هر یک را بدین عیسوی نایب حق و خلیفه من توی وان امیران دگر اتباع تو کرد عیسی جمله را اشیاع تو هر امیری کو کشد گردن بگیر یا بکش یا خود همی دارش اسیر لیک تا من زنده ام این وا مگو تا نمیرم این ریاست را مجو تا نمیرم من تو این پیدا مکن دعوی شاهی و استیلا مکن اینک این طومار و احکام مسیح یک بیک بر خوان تو بر امت فصیح هر امیری را چنین گفت او جدا نیست نایب جز تو در دین خدا هر یکی را کرد او یک یک عزیز هرچه آن را گفت این را گفت نیز هر یکی را او یکی طومار داد هر یکی ضد دگر بود المراد متن آن طومارها بد مختلف همچو شکل حرفها یا تا الف حکم این طومار ضد حکم آن پیش ازین کردیم این ضد را بیان مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۲ - کشتن وزیر خویشتن را در خلوت بعد از آن چل روز دیگر در ببست خویش کشت و از وجود خود برست چونک خلق از مرگ او آگاه شد بر سر گورش قیامتگاه شد خلق چندان جمع شد بر گور او مو کنان جامه دران در شور او کان عدد را هم خدا داند شمرد از عرب وز ترک و از رومی و کرد خاک او کردند بر سرهای خویش درد او دیدند درمان جای خویش آن خلایق بر سر گورش مهی کرده خون را از دو چشم خود رهی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۳ - طلب کردن امت عیسی علیه‌السلام از امرا کی ولی عهد از شما کدامست بعد ماهی خلق گفتند ای مهان از امیران کیست بر جایش نشان تا به جای او شناسیمش امام دست و دامن را به دست او دهیم چونک شد خورشید و ما را کرد داغ چاره نبود بر مقامش از چراغ چونک شد از پیش دیده وصل یار نایبی باید ازومان یادگار چونک گل بگذشت و گلشن شد خراب بوی گل را از که یابیم از گلاب چون خدا اندر نیاید در عیان نایب حق اند این پیغامبران نه غلط گفتم که نایب با منوب گر دو پنداری قبیح آید نه خوب نه دو باشد تا توی صورت پرست پیش او یک گشت کز صورت برست چون به صورت بنگری چشم تو دوست تو به نورش در نگر کز چشم رست نور هر دو چشم نتوان فرق کرد چونک در نورش نظر انداخت مرد ده چراغ ار حاضر آید در مکان هر یکی باشد بصورت غیر آن فرق نتوان کرد نور هر یکی چون به نورش روی آری بی شکی گر تو صد سیب و صد آبی بشمری صد نماند یک شود چون بفشری در معانی قسمت و اعداد نیست در معانی تجزیه و افراد نیست اتحاد یار با یاران خوشست پای معنی گیر صورت سرکشست صورت سرکش گدازان کن برنج تا ببینی زیر او وحدت چو گنج ور تو نگدازی عنایتهای او خود گدازد ای دلم مولای او او نماید هم به دلها خویش را او بدوزد خرقه درویش را منبسط بودیم یک جوهر همه بی سر و بی پا بدیم آن سر همه یک گهر بودیم همچون آفتاب بی گره بودیم و صافی همچو آب چون بصورت آمد آن نور سره شد عدد چون سایه های کنگره گنگره ویران کنید از منجنیق تا رود فرق از میان این فریق شرح این را گفتمی من از مری لیک ترسم تا نلغزد خاطری نکته ها چون تیغ پولادست تیز گر نداری تو سپر وا پس گریز پیش این الماس بی اسپر میا کز بریدن تیغ را نبود حیا زین سبب من تیغ کردم در غلاف تا که کژخوانی نخواند برخلاف آمدیم اندر تمامی داستان وز وفاداری جمع راستان کز پس این پیشوا بر خاستند بر مقامش نایبی می خواستند

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۳ - طلب کردن امت عیسی علیه‌السلام از امرا کی ولی عهد از شما کدامست بعد ماهی خلق گفتند ای مهان از امیران کیست بر جایش نشان تا به جای او شناسیمش امام دست و دامن را به دست او دهیم چونک شد خورشید و ما را کرد داغ چاره نبود بر مقامش از چراغ چونک شد از پیش دیده وصل یار نایبی باید ازومان یادگار چونک گل بگذشت و گلشن شد خراب بوی گل را از که یابیم از گلاب چون خدا اندر نیاید در عیان نایب حق اند این پیغامبران نه غلط گفتم که نایب با منوب گر دو پنداری قبیح آید نه خوب نه دو باشد تا توی صورت پرست پیش او یک گشت کز صورت برست چون به صورت بنگری چشم تو دوست تو به نورش در نگر کز چشم رست نور هر دو چشم نتوان فرق کرد چونک در نورش نظر انداخت مرد ده چراغ ار حاضر آید در مکان هر یکی باشد بصورت غیر آن فرق نتوان کرد نور هر یکی چون به نورش روی آری بی شکی گر تو صد سیب و صد آبی بشمری صد نماند یک شود چون بفشری در معانی قسمت و اعداد نیست در معانی تجزیه و افراد نیست اتحاد یار با یاران خوشست پای معنی گیر صورت سرکشست صورت سرکش گدازان کن برنج تا ببینی زیر او وحدت چو گنج ور تو نگدازی عنایتهای او خود گدازد ای دلم مولای او او نماید هم به دلها خویش را او بدوزد خرقه درویش را منبسط بودیم یک جوهر همه بی سر و بی پا بدیم آن سر همه یک گهر بودیم همچون آفتاب بی گره بودیم و صافی همچو آب چون بصورت آمد آن نور سره شد عدد چون سایه های کنگره گنگره ویران کنید از منجنیق تا رود فرق از میان این فریق شرح این را گفتمی من از مری لیک ترسم تا نلغزد خاطری نکته ها چون تیغ پولادست تیز گر نداری تو سپر وا پس گریز پیش این الماس بی اسپر میا کز بریدن تیغ را نبود حیا زین سبب من تیغ کردم در غلاف تا که کژخوانی نخواند برخلاف آمدیم اندر تمامی داستان وز وفاداری جمع راستان کز پس این پیشوا بر خاستند بر مقامش نایبی می خواستند

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۴ - منازعت امرا در ولی عهدی یک امیری زان امیران پیش رفت پیش آن قوم وفا اندیش رفت گفت اینک نایب آن مرد من نایب عیسی منم اندر زمن اینک این طومار برهان منست کین نیابت بعد ازو آن منست آن امیر دیگر آمد از کمین دعوی او در خلافت بد همین از بغل او نیز طوماری نمود تا برآمد هر دو را خشم جهود آن امیران دگر یک یک قطار برکشیده تیغهای آبدار هر یکی را تیغ و طوماری به دست درهم افتادند چون پیلان مست صد هزاران مرد ترسا کشته شد تا ز سرهای بریده پشته شد خون روان شد همچو سیل از چپ و راست کوه کوه اندر هوا زین گرد خاست تخم های فتنه ها کو کشته بود آفت سرهای ایشان گشته بود جوزها بشکست و آن کان مغز داشت بعد کشتن روح پاک نغز داشت کشتن و مردن که بر نقش تنست چون انار و سیب را بشکستنست آنچ شیرینست او شد ناردانگ وانک پوسیده ست نبود غیر بانگ آنچ با معنیست خود پیدا شود وانچ پوسیده ست او رسوا شود رو بمعنی کوش ای صورت پرست زانک معنی بر تن صورت پرست همنشین اهل معنی باش تا هم عطا یابی و هم باشی فتیٰ جان بی معنی درین تن بی خلاف هست همچون تیغ چوبین در غلاف تا غلاف اندر بود باقیمتست چون برون شد سوختن را آلتست تیغ چوبین را مبر در کارزار بنگر اول تا نگردد کار زار گر بود چوبین برو دیگر طلب ور بود الماس پیش آ با طرب تیغ در زرادخانه اولیاست دیدن ایشان شما را کیمیاست جمله دانایان همین گفته همین هست دانا رحمة للعالمین گر اناری می خری خندان بخر تا دهد خنده ز دانه او خبر ای مبارک خنده اش کو از دهان می نماید دل چو در از درج جان نامبارک خنده آن لاله بود کز دهان او سیاهی دل نمود نار خندان باغ را خندان کند صحبت مردانت از مردان کند گر تو سنگ صخره و مرمر شوی چون به صاحب دل رسی گوهر شوی مهر پاکان درمیان جان نشان دل مده الا به مهر دلخوشان کوی نومیدی مرو اومیدهاست سوی تاریکی مرو خورشیدهاست دل ترا در کوی اهل دل کشد تن ترا در حبس آب و گل کشد هین غذای دل بده از همدلی رو بجو اقبال را از مقبلی مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۵ - تعظیم نعت مصطفی صلی الله علیه و سلم کی مذکور بود در انجیل بود در انجیل نام مصطفی آن سر پیغامبران بحر صفا بود ذکر حلیه ها و شکل او بود ذکر غزو و صوم و اکل او طایفه نصرانیان بهر ثواب چون رسیدندی بدان نام و خطاب بوسه دادندی بر آن نام شریف رو نهادندی بر آن وصف لطیف اندرین فتنه که گفتیم آن گروه ایمن از فتنه بدند و از شکوه ایمن از شر امیران و وزیر در پناه نام احمد مستجیر نسل ایشان نیز هم بسیار شد نور احمد ناصر آمد یار شد وان گروه دیگر از نصرانیان نام احمد داشتندی مستهان مستهان و خوار گشتند از فتن از وزیر شوم رای شوم فن هم مخبط دینشان و حکمشان از پی طومارهای کژ بیان نام احمد این چنین یاری کند تا که نورش چون نگهداری کند نام احمد چون حصاری شد حصین تا چه باشد ذات آن روح الامین بعد ازین خون ریز درمان ناپذیر کاندر افتاد از بلای آن وزیر

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۴ - منازعت امرا در ولی عهدی یک امیری زان امیران پیش رفت پیش آن قوم وفا اندیش رفت گفت اینک نایب آن مرد من نایب عیسی منم اندر زمن اینک این طومار برهان منست کین نیابت بعد ازو آن منست آن امیر دیگر آمد از کمین دعوی او در خلافت بد همین از بغل او نیز طوماری نمود تا برآمد هر دو را خشم جهود آن امیران دگر یک یک قطار برکشیده تیغهای آبدار هر یکی را تیغ و طوماری به دست درهم افتادند چون پیلان مست صد هزاران مرد ترسا کشته شد تا ز سرهای بریده پشته شد خون روان شد همچو سیل از چپ و راست کوه کوه اندر هوا زین گرد خاست تخم های فتنه ها کو کشته بود آفت سرهای ایشان گشته بود جوزها بشکست و آن کان مغز داشت بعد کشتن روح پاک نغز داشت کشتن و مردن که بر نقش تنست چون انار و سیب را بشکستنست آنچ شیرینست او شد ناردانگ وانک پوسیده ست نبود غیر بانگ آنچ با معنیست خود پیدا شود وانچ پوسیده ست او رسوا شود رو بمعنی کوش ای صورت پرست زانک معنی بر تن صورت پرست همنشین اهل معنی باش تا هم عطا یابی و هم باشی فتیٰ جان بی معنی درین تن بی خلاف هست همچون تیغ چوبین در غلاف تا غلاف اندر بود باقیمتست چون برون شد سوختن را آلتست تیغ چوبین را مبر در کارزار بنگر اول تا نگردد کار زار گر بود چوبین برو دیگر طلب ور بود الماس پیش آ با طرب تیغ در زرادخانه اولیاست دیدن ایشان شما را کیمیاست جمله دانایان همین گفته همین هست دانا رحمة للعالمین گر اناری می خری خندان بخر تا دهد خنده ز دانه او خبر ای مبارک خنده اش کو از دهان می نماید دل چو در از درج جان نامبارک خنده آن لاله بود کز دهان او سیاهی دل نمود نار خندان باغ را خندان کند صحبت مردانت از مردان کند گر تو سنگ صخره و مرمر شوی چون به صاحب دل رسی گوهر شوی مهر پاکان درمیان جان نشان دل مده الا به مهر دلخوشان کوی نومیدی مرو اومیدهاست سوی تاریکی مرو خورشیدهاست دل ترا در کوی اهل دل کشد تن ترا در حبس آب و گل کشد هین غذای دل بده از همدلی رو بجو اقبال را از مقبلی مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۵ - تعظیم نعت مصطفی صلی الله علیه و سلم کی مذکور بود در انجیل بود در انجیل نام مصطفی آن سر پیغامبران بحر صفا بود ذکر حلیه ها و شکل او بود ذکر غزو و صوم و اکل او طایفه نصرانیان بهر ثواب چون رسیدندی بدان نام و خطاب بوسه دادندی بر آن نام شریف رو نهادندی بر آن وصف لطیف اندرین فتنه که گفتیم آن گروه ایمن از فتنه بدند و از شکوه ایمن از شر امیران و وزیر در پناه نام احمد مستجیر نسل ایشان نیز هم بسیار شد نور احمد ناصر آمد یار شد وان گروه دیگر از نصرانیان نام احمد داشتندی مستهان مستهان و خوار گشتند از فتن از وزیر شوم رای شوم فن هم مخبط دینشان و حکمشان از پی طومارهای کژ بیان نام احمد این چنین یاری کند تا که نورش چون نگهداری کند نام احمد چون حصاری شد حصین تا چه باشد ذات آن روح الامین بعد ازین خون ریز درمان ناپذیر کاندر افتاد از بلای آن وزیر

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۶ - حکایت پادشاه جهود دیگر کی در هلاک دین عیسی سعی نمود یک شه دیگر ز نسل آن جهود در هلاک قوم عیسی رو نمود گر خبر خواهی ازین دیگر خروج سوره بر خوان وٱلسمآء ذات ٱلۡبروج سنت بد کز شه اول بزاد این شه دیگر قدم بر وی نهاد هر که او بنهاد ناخوش سنتی سوی او نفرین رود هر ساعتی نیکوان رفتند و سنت ها بماند وز لییمان ظلم و لعنت ها بماند تا قیامت هرکه جنس آن بدان در وجود آید بود رویش بدان رگ رگست این آب شیرین و آب شور در خلایق می رود تا نفخ صور نیکوان را هست میراث از خوشاب آن چه میراث است أوۡرثۡنا ٱلۡکتٰب شد نیاز طالبان ار بنگری شعله ها از گوهر پیغامبری شعله ها با گوهران گردان بود شعله آن جانب رود هم کان بود نور روزن گرد خانه می دود زانک خور برجی به برجی می رود هر که را با اختری پیوستگی ست مر ورا با اختر خود هم تگی ست طالعش گر زهره باشد در طرب میل کلی دارد و عشق و طلب ور بود مریخی خون ریزخو جنگ و بهتان و خصومت جوید او اخترانند از ورای اختران که احتراق و نحس نبود اندر آن سایران در آسمان های دگر غیر این هفت آسمان معتبر راسخان در تاب انوار خدا نه به هم پیوسته نه از هم جدا هر که باشد طالع او زان نجوم نفس او کفار سوزد در رجوم خشم مریخی نباشد خشم او منقلب رو غالب و مغلوب خو نور غالب ایمن از نقص و غسق در میان اصبعین نور حق حق فشاند آن نور را بر جان ها مقبلان بر داشته دامان ها و آن نثار نور را وا یافته روی از غیر خدا برتافته هر که را دامان عشقی نابده زان نثار نور بی بهره شده جزوها را رویها سوی کل است بلبلان را عشق با روی گل است گاو را رنگ از برون و مرد را از درون جو رنگ سرخ و زرد را رنگ های نیک از خم صفاست رنگ زشتان از سیاهابه جفاست صبغة الله نام آن رنگ لطیف لعنة الله بوی این رنگ کثیف آنچ از دریا به دریا می رود از همانجا کامد آنجا می رود از سر که سیل های تیزرو وز تن ما جان عشق آمیزرو مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۷ - آتش کردن پادشاه جهود و بت نهادن پهلوی آتش کی هر که این بت را سجود کند از آتش برست آن جهود سگ ببین چه راٰی کرد پهلوی آتش بتی بر پای کرد کانکه این بت را سجود آرد برست ور نیارد در دل آتش نشست چون سزای این بت نفس او نداد از بت نفسش بتی دیگر بزاد مادر بتها بت نفس شماست زانک آن بت مار و این بت اژدهاست آهن و سنگست نفس و بت شرار آن شرار از آب می گیرد قرار سنگ و آهن زآب کی ساکن شود آدمی با این دو کی ایمن بود بت سیاهابه ست در کوزه نهان نفس مر آب سیه را چشمه دان آن بت منحوت چون سیل سیاه نفس بتگر چشمه ای بر آب راه صد سبو را بشکند یکپاره سنگ و آب چشمه می زهاند بی درنگ بت شکستن سهل باشد نیک سهل سهل دیدن نفس را جهلست جهل صورت نفس ار بجویی ای پسر قصه دوزخ بخوان با هفت در هر نفس مکری و در هر مکر زان غرقه صد فرعون با فرعونیان در خدای موسی و موسی گریز آب ایمان را ز فرعونی مریز دست را اندر احد و احمد بزن ای برادر وا ره از بوجهل تن

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۶ - حکایت پادشاه جهود دیگر کی در هلاک دین عیسی سعی نمود یک شه دیگر ز نسل آن جهود در هلاک قوم عیسی رو نمود گر خبر خواهی ازین دیگر خروج سوره بر خوان وٱلسمآء ذات ٱلۡبروج سنت بد کز شه اول بزاد این شه دیگر قدم بر وی نهاد هر که او بنهاد ناخوش سنتی سوی او نفرین رود هر ساعتی نیکوان رفتند و سنت ها بماند وز لییمان ظلم و لعنت ها بماند تا قیامت هرکه جنس آن بدان در وجود آید بود رویش بدان رگ رگست این آب شیرین و آب شور در خلایق می رود تا نفخ صور نیکوان را هست میراث از خوشاب آن چه میراث است أوۡرثۡنا ٱلۡکتٰب شد نیاز طالبان ار بنگری شعله ها از گوهر پیغامبری شعله ها با گوهران گردان بود شعله آن جانب رود هم کان بود نور روزن گرد خانه می دود زانک خور برجی به برجی می رود هر که را با اختری پیوستگی ست مر ورا با اختر خود هم تگی ست طالعش گر زهره باشد در طرب میل کلی دارد و عشق و طلب ور بود مریخی خون ریزخو جنگ و بهتان و خصومت جوید او اخترانند از ورای اختران که احتراق و نحس نبود اندر آن سایران در آسمان های دگر غیر این هفت آسمان معتبر راسخان در تاب انوار خدا نه به هم پیوسته نه از هم جدا هر که باشد طالع او زان نجوم نفس او کفار سوزد در رجوم خشم مریخی نباشد خشم او منقلب رو غالب و مغلوب خو نور غالب ایمن از نقص و غسق در میان اصبعین نور حق حق فشاند آن نور را بر جان ها مقبلان بر داشته دامان ها و آن نثار نور را وا یافته روی از غیر خدا برتافته هر که را دامان عشقی نابده زان نثار نور بی بهره شده جزوها را رویها سوی کل است بلبلان را عشق با روی گل است گاو را رنگ از برون و مرد را از درون جو رنگ سرخ و زرد را رنگ های نیک از خم صفاست رنگ زشتان از سیاهابه جفاست صبغة الله نام آن رنگ لطیف لعنة الله بوی این رنگ کثیف آنچ از دریا به دریا می رود از همانجا کامد آنجا می رود از سر که سیل های تیزرو وز تن ما جان عشق آمیزرو مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۷ - آتش کردن پادشاه جهود و بت نهادن پهلوی آتش کی هر که این بت را سجود کند از آتش برست آن جهود سگ ببین چه راٰی کرد پهلوی آتش بتی بر پای کرد کانکه این بت را سجود آرد برست ور نیارد در دل آتش نشست چون سزای این بت نفس او نداد از بت نفسش بتی دیگر بزاد مادر بتها بت نفس شماست زانک آن بت مار و این بت اژدهاست آهن و سنگست نفس و بت شرار آن شرار از آب می گیرد قرار سنگ و آهن زآب کی ساکن شود آدمی با این دو کی ایمن بود بت سیاهابه ست در کوزه نهان نفس مر آب سیه را چشمه دان آن بت منحوت چون سیل سیاه نفس بتگر چشمه ای بر آب راه صد سبو را بشکند یکپاره سنگ و آب چشمه می زهاند بی درنگ بت شکستن سهل باشد نیک سهل سهل دیدن نفس را جهلست جهل صورت نفس ار بجویی ای پسر قصه دوزخ بخوان با هفت در هر نفس مکری و در هر مکر زان غرقه صد فرعون با فرعونیان در خدای موسی و موسی گریز آب ایمان را ز فرعونی مریز دست را اندر احد و احمد بزن ای برادر وا ره از بوجهل تن

%0
10 Bölüm
Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl) · 2 · Qur'an & Sunnah