Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۲ - ترسانیدن شخصی زاهدی را کی کم گری تا کور نشوی زاهدی را گفت یاری در عمل کم گری تا چشم را ناید خلل گفت زاهد از دو بیرون نیست حال چشم بیند یا نبیند آن جمال گر ببیند نور حق خود چه غمست در وصال حق دو دیده چه کمست ور نخواهد دید حق را گو برو این چنین چشم شقی گو کور شو غم مخور از دیده کان عیسی تراست چپ مرو تا بخشدت دو چشم راست عیسی روح تو با تو حاضرست نصرت از وی خواه کو خوش ناصرست لیک بیگار تن پر استخوان بر دل عیسی منه تو هر زمان همچو آن ابله که اندر داستان ذکر او کردیم بهر راستان زندگی تن مجو از عیسی ات کام فرعونی مخواه از موسی ات بر دل خود کم نه اندیشه معاش عیش کم ناید تو بر درگاه باش این بدن خرگاه آمد روح را یا مثال کشتیی مر نوح را ترک چون باشد بیابد خرگهی خاصه چون باشد عزیز درگهی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۲ - ترسانیدن شخصی زاهدی را کی کم گری تا کور نشوی زاهدی را گفت یاری در عمل کم گری تا چشم را ناید خلل گفت زاهد از دو بیرون نیست حال چشم بیند یا نبیند آن جمال گر ببیند نور حق خود چه غمست در وصال حق دو دیده چه کمست ور نخواهد دید حق را گو برو این چنین چشم شقی گو کور شو غم مخور از دیده کان عیسی تراست چپ مرو تا بخشدت دو چشم راست عیسی روح تو با تو حاضرست نصرت از وی خواه کو خوش ناصرست لیک بیگار تن پر استخوان بر دل عیسی منه تو هر زمان همچو آن ابله که اندر داستان ذکر او کردیم بهر راستان زندگی تن مجو از عیسی ات کام فرعونی مخواه از موسی ات بر دل خود کم نه اندیشه معاش عیش کم ناید تو بر درگاه باش این بدن خرگاه آمد روح را یا مثال کشتیی مر نوح را ترک چون باشد بیابد خرگهی خاصه چون باشد عزیز درگهی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۳ - تمامی قصهٔ زنده شدن استخوانها به دعای عیسی علیه السلام خواند عیسی نام حق بر استخوان از برای التماس آن جوان حکم یزدان از پی آن خام مرد صورت آن استخوان را زنده کرد از میان بر جست یک شیر سیاه پنجه ای زد کرد نقشش را تباه کله اش بر کند مغزش ریخت زود مغز جوزی کاندرو مغزی نبود گر ورا مغزی بدی اشکستنش خود نبودی نقص الا بر تنش گفت عیسی چون شتابش کوفتی گفت زان رو که تو زو آشوفتی گفت عیسی چون نخوردی خون مرد گفت در قسمت نبودم رزق خورد ای بسا کس همچو آن شیر ژیان صید خود ناخورده رفته از جهان قسمتش کاهی نه و حرصش چو کوه وجه نه و کرده تحصیل وجوه ای میسر کرده بر ما در جهان سخره و بیگار ما را وا رهان طعمه بنموده بما وان بوده شست آنچنان بنما بما آن را که هست گفت آن شیر ای مسیحا این شکار بود خالص از برای اعتبار گر مرا روزی بدی اندر جهان خود چه کارستی مرا با مردگان این سزای آنک یابد آب صاف همچو خر در جو بمیزد از گزاف گر بداند قیمت آن جوی خر او به جای پا نهد در جوی سر او بیابد آنچنان پیغامبری میر آبی زندگانی پروری چون نمیرد پیش او کز امر کن ای امیر آب ما را زنده کن هین سگ نفس ترا زنده مخواه کو عدو جان تست از دیرگاه خاک بر سر استخوانی را که آن مانع این سگ بود از صید جان سگ نه ای بر استخوان چون عاشقی دیوچه وار از چه بر خون عاشقی آن چه چشمست آن که بیناییش نیست ز امتحانها جز که رسواییش نیست سهو باشد ظنها را گاه گاه این چه ظنست این که کور آمد ز راه دیده آ بر دیگران نوحه گری مدتی بنشین و بر خود می گری ز ابر گریان شاخ سبز و تر شود زانک شمع از گریه روشن تر شود هر کجا نوحه کنند آنجا نشین زانک تو اولیتری اندر حنین زانک ایشان در فراق فانی اند غافل از لعل بقای کانی اند زانک بر دل نقش تقلیدست بند رو به آب چشم بندش را برند زانک تقلید آفت هر نیکویست که بود تقلید اگر کوه قویست گر ضریری لمترست و تیز خشم گوشت پاره ش دان چو او را نیست چشم گر سخن گوید ز مو باریکتر آن سرش را زان سخن نبود خبر مستیی دارد ز گفت خود ولیک از بر وی تا به می راهیست نیک همچو جویست او نه او آبی خورد آب ازو بر آب خوران بگذرد آب در جو زان نمی گیرد قرار زانک آن جو نیست تشنه و آب خوار همچو نایی ناله زاری کند لیک بیگار خریداری کند نوحه گر باشد مقلد در حدیث جز طمع نبود مراد آن خبیث نوحه گر گوید حدیث سوزناک لیک کو سوز دل و دامان چاک از محقق تا مقلد فرقهاست کین چو داوودست و آن دیگر صداست منبع گفتار این سوزی بود وان مقلد کهنه آموزی بود هین مشو غره بدان گفت حزین بار بر گاوست و بر گردون حنین هم مقلد نیست محروم از ثواب نوحه گر را مزد باشد در حساب کافر و مؤمن خدا گویند لیک درمیان هر دو فرقی هست نیک آن گدا گوید خدا از بهر نان متقی گوید خدا از عین جان گر بدانستی گدا از گفت خویش پیش چشم او نه کم ماندی نه بیش سالها گوید خدا آن نان خواه همچو خر مصحف کشد از بهر کاه گر به دل در تافتی گفت لبش ذره ذره گشته بودی قالبش نام دیوی ره برد در ساحری تو به نام حق پشیزی می بری

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۳ - تمامی قصهٔ زنده شدن استخوانها به دعای عیسی علیه السلام خواند عیسی نام حق بر استخوان از برای التماس آن جوان حکم یزدان از پی آن خام مرد صورت آن استخوان را زنده کرد از میان بر جست یک شیر سیاه پنجه ای زد کرد نقشش را تباه کله اش بر کند مغزش ریخت زود مغز جوزی کاندرو مغزی نبود گر ورا مغزی بدی اشکستنش خود نبودی نقص الا بر تنش گفت عیسی چون شتابش کوفتی گفت زان رو که تو زو آشوفتی گفت عیسی چون نخوردی خون مرد گفت در قسمت نبودم رزق خورد ای بسا کس همچو آن شیر ژیان صید خود ناخورده رفته از جهان قسمتش کاهی نه و حرصش چو کوه وجه نه و کرده تحصیل وجوه ای میسر کرده بر ما در جهان سخره و بیگار ما را وا رهان طعمه بنموده بما وان بوده شست آنچنان بنما بما آن را که هست گفت آن شیر ای مسیحا این شکار بود خالص از برای اعتبار گر مرا روزی بدی اندر جهان خود چه کارستی مرا با مردگان این سزای آنک یابد آب صاف همچو خر در جو بمیزد از گزاف گر بداند قیمت آن جوی خر او به جای پا نهد در جوی سر او بیابد آنچنان پیغامبری میر آبی زندگانی پروری چون نمیرد پیش او کز امر کن ای امیر آب ما را زنده کن هین سگ نفس ترا زنده مخواه کو عدو جان تست از دیرگاه خاک بر سر استخوانی را که آن مانع این سگ بود از صید جان سگ نه ای بر استخوان چون عاشقی دیوچه وار از چه بر خون عاشقی آن چه چشمست آن که بیناییش نیست ز امتحانها جز که رسواییش نیست سهو باشد ظنها را گاه گاه این چه ظنست این که کور آمد ز راه دیده آ بر دیگران نوحه گری مدتی بنشین و بر خود می گری ز ابر گریان شاخ سبز و تر شود زانک شمع از گریه روشن تر شود هر کجا نوحه کنند آنجا نشین زانک تو اولیتری اندر حنین زانک ایشان در فراق فانی اند غافل از لعل بقای کانی اند زانک بر دل نقش تقلیدست بند رو به آب چشم بندش را برند زانک تقلید آفت هر نیکویست که بود تقلید اگر کوه قویست گر ضریری لمترست و تیز خشم گوشت پاره ش دان چو او را نیست چشم گر سخن گوید ز مو باریکتر آن سرش را زان سخن نبود خبر مستیی دارد ز گفت خود ولیک از بر وی تا به می راهیست نیک همچو جویست او نه او آبی خورد آب ازو بر آب خوران بگذرد آب در جو زان نمی گیرد قرار زانک آن جو نیست تشنه و آب خوار همچو نایی ناله زاری کند لیک بیگار خریداری کند نوحه گر باشد مقلد در حدیث جز طمع نبود مراد آن خبیث نوحه گر گوید حدیث سوزناک لیک کو سوز دل و دامان چاک از محقق تا مقلد فرقهاست کین چو داوودست و آن دیگر صداست منبع گفتار این سوزی بود وان مقلد کهنه آموزی بود هین مشو غره بدان گفت حزین بار بر گاوست و بر گردون حنین هم مقلد نیست محروم از ثواب نوحه گر را مزد باشد در حساب کافر و مؤمن خدا گویند لیک درمیان هر دو فرقی هست نیک آن گدا گوید خدا از بهر نان متقی گوید خدا از عین جان گر بدانستی گدا از گفت خویش پیش چشم او نه کم ماندی نه بیش سالها گوید خدا آن نان خواه همچو خر مصحف کشد از بهر کاه گر به دل در تافتی گفت لبش ذره ذره گشته بودی قالبش نام دیوی ره برد در ساحری تو به نام حق پشیزی می بری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۴ - خاریدن روستایی در تاریکی شیر را به ظن آنک گاو اوست روستایی گاو در آخر ببست شیر گاوش خورد و بر جایش نشست روستایی شد در آخر سوی گاو گاو را می جست شب آن کنج کاو دست می مالید بر اعضای شیر پشت و پهلو گاه بالا گاه زیر گفت شیر ار روشنی افزون شدی زهره اش بدریدی و دل خون شدی این چنین گستاخ زان می خاردم کو درین شب گاو می پنداردم حق همی گوید که ای مغرور کور نه ز نامم پاره پاره گشت طور که لو انزلنا کتابا للجبل لانصدع ثم انقطع ثم ارتحل از من ار کوه احد واقف بدی پاره گشتی و دلش پرخون شدی از پدر وز مادر این بشنیده ای لاجرم غافل درین پیچیده ای گر تو بی تقلید ازین واقف شوی بی نشان از لطف چون هاتف شوی بشنو این قصه پی تهدید را تا بدانی آفت تقلید را

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۴ - خاریدن روستایی در تاریکی شیر را به ظن آنک گاو اوست روستایی گاو در آخر ببست شیر گاوش خورد و بر جایش نشست روستایی شد در آخر سوی گاو گاو را می جست شب آن کنج کاو دست می مالید بر اعضای شیر پشت و پهلو گاه بالا گاه زیر گفت شیر ار روشنی افزون شدی زهره اش بدریدی و دل خون شدی این چنین گستاخ زان می خاردم کو درین شب گاو می پنداردم حق همی گوید که ای مغرور کور نه ز نامم پاره پاره گشت طور که لو انزلنا کتابا للجبل لانصدع ثم انقطع ثم ارتحل از من ار کوه احد واقف بدی پاره گشتی و دلش پرخون شدی از پدر وز مادر این بشنیده ای لاجرم غافل درین پیچیده ای گر تو بی تقلید ازین واقف شوی بی نشان از لطف چون هاتف شوی بشنو این قصه پی تهدید را تا بدانی آفت تقلید را

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۵ - فروختن صوفیان بهیمهٔ مسافر را جهت سماع صوفیی در خانقاه از ره رسید مرکب خود برد و در آخر کشید آبکش داد و علف از دست خویش نه چنان صوفی که ما گفتیم پیش احتیاطش کرد از سهو و خباط چون قضا آید چه سودست احتیاط صوفیان تقصیر بودند و فقیر کاد فقرا ان یکن کفرا یبیر ای توانگر که تو سیری هین مخند بر کژی آن فقیر دردمند از سر تقصیر آن صوفی رمه خرفروشی در گرفتند آن همه کز ضرورت هست مرداری مباح بس فسادی کز ضرورت شد صلاح هم در آن دم آن خرک بفروختند لوت آوردند و شمع افروختند ولوله افتاد اندر خانقه کامشبان لوت و سماعست و وله چند ازین صبر و ازین سه روزه چند چند ازین زنبیل و این دریوزه چند ما هم از خلقیم و جان داریم ما دولت امشب میهمان داریم ما تخم باطل را از آن می کاشتند کانک آن جان نیست جان پنداشتند وان مسافر نیز از راه دراز خسته بود و دید آن اقبال و ناز صوفیانش یک به یک بنواختند نرد خدمتهای خوش می باختند گفت چون می دید میلانش به وی گر طرب امشب نخواهم کرد کی لوت خوردند و سماع آغاز کرد خانقه تا سقف شد پر دود و گرد دود مطبخ گرد آن پا کوفتن ز اشتیاق و وجد جان آشوفتن گاه دست افشان قدم می کوفتند گه به سجده صفه را می روفتند دیر یابد صوفی آز از روزگار زان سبب صوفی بود بسیارخوار جز مگر آن صوفیی کز نور حق سیر خورد او فارغست از ننگ دق از هزاران اندکی زین صوفیند باقیان در دولت او می زیند چون سماع آمد ز اول تا کران مطرب آغازید یک ضرب گران خر برفت و خر برفت آغاز کرد زین حرارت جمله را انباز کرد زین حرارت پای کوبان تا سحر کف زنان خر رفت و خر رفت ای پسر از ره تقلید آن صوفی همین خر برفت آغاز کرد اندر حنین چون گذشت آن نوش و جوش و آن سماع روز گشت و جمله گفتند الوداع خانقه خالی شد و صوفی بماند گرد از رخت آن مسافر می فشاند رخت از حجره برون آورد او تا به خر بر بندد آن همراه جو تا رسد در همرهان او می شتافت رفت در آخر خر خود را نیافت گفت آن خادم به آبش برده است زانک خر دوش آب کمتر خورده است خادم آمد گفت صوفی خر کجاست گفت خادم ریش بین جنگی بخاست گفت من خر را به تو بسپرده ام من تو را بر خر موکل کرده ام از تو خواهم آنچ من دادم به تو باز ده آنچ فرستادم به تو بحث با توجیه کن حجت میار آنچ من بسپردمت وا پس سپار گفت پیغمبر که دستت هر چه برد بایدش در عاقبت وا پس سپرد ور نه ای از سرکشی راضی بدین نک من و تو خانه قاضی دین گفت من مغلوب بودم صوفیان حمله آوردند و بودم بیم جان تو جگربندی میان گربگان اندر اندازی و جویی زان نشان در میان صد گرسنه گرده ای پیش صد سگ گربه پژمرده ای گفت گیرم کز تو ظلما بستدند قاصد خون من مسکین شدند تو نیایی و نگویی مر مرا که خرت را می برند ای بی نوا تا خر از هر که بود من وا خرم ورنه توزیعی کنند ایشان زرم صد تدارک بود چون حاضر بدند این زمان هر یک به اقلیمی شدند من که را گیرم که را قاضی برم این قضا خود از تو آمد بر سرم چون نیایی و نگویی ای غریب پیش آمد این چنین ظلمی مهیب گفت والله آمدم من بارها تا ترا واقف کنم زین کارها تو همی گفتی که خر رفت ای پسر از همه گویندگان با ذوق تر باز می گشتم که او خود واقفست زین قضا راضیست مردی عارفست گفت آن را جمله می گفتند خوش مر مرا هم ذوق آمد گفتنش مر مرا تقلیدشان بر باد داد که دو صد لعنت بر آن تقلید باد خاصه تقلید چنین بی حاصلان خشم ابراهیم با بر آفلان عکس ذوق آن جماعت می زدی وین دلم زان عکس ذوقی می شدی عکس چندان باید از یاران خوش که شوی از بحر بی عکس آب کش عکس کاول زد تو آن تقلید دان چون پیاپی شد شود تحقیق آن تا نشد تحقیق از یاران مبر از صدف مگسل نگشت آن قطره در صاف خواهی چشم و عقل و سمع را بر دران تو پرده های طمع را زانک آن تقلید صوفی از طمع عقل او بر بست از نور و لمع طمع لوت و طمع آن ذوق و سماع مانع آمد عقل او را ز اطلاع گر طمع در آینه بر خاستی در نفاق آن آینه چون ماستی گر ترازو را طمع بودی به مال راست کی گفتی ترازو وصف حال هر نبیی گفت با قوم از صفا من نخواهم مزد پیغام از شما من دلیلم حق شما را مشتری داد حق دلالیم هر دو سری چیست مزد کار من دیدار یار گرچه خود بوبکر بخشد چل هزار چل هزار او نباشد مزد من کی بود شبه شبه در عدن یک حکایت گویمت بشنو بهوش تا بدانی که طمع شد بند گوش هر که را باشد طمع الکن شود با طمع کی چشم و دل روشن شود پیش چشم او خیال جاه و زر همچنان باشد که موی اندر بصر جز مگر مستی که از حق پر بود گرچه بدهی گنجها او حر بود هر که از دیدار برخوردار شد این جهان در چشم او مردار شد لیک آن صوفی ز مستی دور بود لاجرم در حرص او شبکور بود صد حکایت بشنود مدهوش حرص در نیاید نکته ای در گوش حرص

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۵ - فروختن صوفیان بهیمهٔ مسافر را جهت سماع صوفیی در خانقاه از ره رسید مرکب خود برد و در آخر کشید آبکش داد و علف از دست خویش نه چنان صوفی که ما گفتیم پیش احتیاطش کرد از سهو و خباط چون قضا آید چه سودست احتیاط صوفیان تقصیر بودند و فقیر کاد فقرا ان یکن کفرا یبیر ای توانگر که تو سیری هین مخند بر کژی آن فقیر دردمند از سر تقصیر آن صوفی رمه خرفروشی در گرفتند آن همه کز ضرورت هست مرداری مباح بس فسادی کز ضرورت شد صلاح هم در آن دم آن خرک بفروختند لوت آوردند و شمع افروختند ولوله افتاد اندر خانقه کامشبان لوت و سماعست و وله چند ازین صبر و ازین سه روزه چند چند ازین زنبیل و این دریوزه چند ما هم از خلقیم و جان داریم ما دولت امشب میهمان داریم ما تخم باطل را از آن می کاشتند کانک آن جان نیست جان پنداشتند وان مسافر نیز از راه دراز خسته بود و دید آن اقبال و ناز صوفیانش یک به یک بنواختند نرد خدمتهای خوش می باختند گفت چون می دید میلانش به وی گر طرب امشب نخواهم کرد کی لوت خوردند و سماع آغاز کرد خانقه تا سقف شد پر دود و گرد دود مطبخ گرد آن پا کوفتن ز اشتیاق و وجد جان آشوفتن گاه دست افشان قدم می کوفتند گه به سجده صفه را می روفتند دیر یابد صوفی آز از روزگار زان سبب صوفی بود بسیارخوار جز مگر آن صوفیی کز نور حق سیر خورد او فارغست از ننگ دق از هزاران اندکی زین صوفیند باقیان در دولت او می زیند چون سماع آمد ز اول تا کران مطرب آغازید یک ضرب گران خر برفت و خر برفت آغاز کرد زین حرارت جمله را انباز کرد زین حرارت پای کوبان تا سحر کف زنان خر رفت و خر رفت ای پسر از ره تقلید آن صوفی همین خر برفت آغاز کرد اندر حنین چون گذشت آن نوش و جوش و آن سماع روز گشت و جمله گفتند الوداع خانقه خالی شد و صوفی بماند گرد از رخت آن مسافر می فشاند رخت از حجره برون آورد او تا به خر بر بندد آن همراه جو تا رسد در همرهان او می شتافت رفت در آخر خر خود را نیافت گفت آن خادم به آبش برده است زانک خر دوش آب کمتر خورده است خادم آمد گفت صوفی خر کجاست گفت خادم ریش بین جنگی بخاست گفت من خر را به تو بسپرده ام من تو را بر خر موکل کرده ام از تو خواهم آنچ من دادم به تو باز ده آنچ فرستادم به تو بحث با توجیه کن حجت میار آنچ من بسپردمت وا پس سپار گفت پیغمبر که دستت هر چه برد بایدش در عاقبت وا پس سپرد ور نه ای از سرکشی راضی بدین نک من و تو خانه قاضی دین گفت من مغلوب بودم صوفیان حمله آوردند و بودم بیم جان تو جگربندی میان گربگان اندر اندازی و جویی زان نشان در میان صد گرسنه گرده ای پیش صد سگ گربه پژمرده ای گفت گیرم کز تو ظلما بستدند قاصد خون من مسکین شدند تو نیایی و نگویی مر مرا که خرت را می برند ای بی نوا تا خر از هر که بود من وا خرم ورنه توزیعی کنند ایشان زرم صد تدارک بود چون حاضر بدند این زمان هر یک به اقلیمی شدند من که را گیرم که را قاضی برم این قضا خود از تو آمد بر سرم چون نیایی و نگویی ای غریب پیش آمد این چنین ظلمی مهیب گفت والله آمدم من بارها تا ترا واقف کنم زین کارها تو همی گفتی که خر رفت ای پسر از همه گویندگان با ذوق تر باز می گشتم که او خود واقفست زین قضا راضیست مردی عارفست گفت آن را جمله می گفتند خوش مر مرا هم ذوق آمد گفتنش مر مرا تقلیدشان بر باد داد که دو صد لعنت بر آن تقلید باد خاصه تقلید چنین بی حاصلان خشم ابراهیم با بر آفلان عکس ذوق آن جماعت می زدی وین دلم زان عکس ذوقی می شدی عکس چندان باید از یاران خوش که شوی از بحر بی عکس آب کش عکس کاول زد تو آن تقلید دان چون پیاپی شد شود تحقیق آن تا نشد تحقیق از یاران مبر از صدف مگسل نگشت آن قطره در صاف خواهی چشم و عقل و سمع را بر دران تو پرده های طمع را زانک آن تقلید صوفی از طمع عقل او بر بست از نور و لمع طمع لوت و طمع آن ذوق و سماع مانع آمد عقل او را ز اطلاع گر طمع در آینه بر خاستی در نفاق آن آینه چون ماستی گر ترازو را طمع بودی به مال راست کی گفتی ترازو وصف حال هر نبیی گفت با قوم از صفا من نخواهم مزد پیغام از شما من دلیلم حق شما را مشتری داد حق دلالیم هر دو سری چیست مزد کار من دیدار یار گرچه خود بوبکر بخشد چل هزار چل هزار او نباشد مزد من کی بود شبه شبه در عدن یک حکایت گویمت بشنو بهوش تا بدانی که طمع شد بند گوش هر که را باشد طمع الکن شود با طمع کی چشم و دل روشن شود پیش چشم او خیال جاه و زر همچنان باشد که موی اندر بصر جز مگر مستی که از حق پر بود گرچه بدهی گنجها او حر بود هر که از دیدار برخوردار شد این جهان در چشم او مردار شد لیک آن صوفی ز مستی دور بود لاجرم در حرص او شبکور بود صد حکایت بشنود مدهوش حرص در نیاید نکته ای در گوش حرص

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۶ - تعریف کردن منادیان قاضی مفلس را گرد شهر بود شخصی مفلسی بی خان و مان مانده در زندان و بند بی امان لقمه زندانیان خوردی گزاف بر دل خلق از طمع چون کوه قاف زهره نه کس را که لقمه نان خورد زانک آن لقمه ربا گاوش برد هر که دور از دعوت رحمان بود او گداچشمست اگر سلطان بود مر مروت را نهاده زیر پا گشته زندان دوزخی زان نان ربا گر گریزی بر امید راحتی زان طرف هم پیشت آید آفتی هیچ کنجی بی دد و بی دام نیست جز بخلوتگاه حق آرام نیست کنج زندان جهان ناگزیر نیست بی پامزد و بی دق الحصیر والله ار سوراخ موشی در روی مبتلای گربه چنگالی شوی آدمی را فربهی هست از خیال گر خیالاتش بود صاحب جمال ور خیالاتش نماید ناخوشی می گدازد همچو موم از آتشی در میان مار و کزدم گر ترا با خیالات خوشان دارد خدا مار و کزدم مر ترا مونس بود کان خیالت کیمیای مس بود صبر شیرین از خیال خوش شدست کان خیالات فرج پیش آمدست آن فرج آید ز ایمان در ضمیر ضعف ایمان ناامیدی و زحیر صبر از ایمان بیابد سر کله حیث لا صبر فلا ایمان له گفت پیغامبر خداش ایمان نداد هر که را صبری نباشد در نهاد آن یکی در چشم تو باشد چو مار هم وی اندر چشم آن دیگر نگار زانک در چشمت خیال کفر اوست وان خیال مؤمنی در چشم دوست کاندرین یک شخص هر دو فعل هست گاه ماهی باشد او و گاه شست نیم او مؤمن بود نیمیش گبر نیم او حرص آوری نیمیش صبر گفت یزدانت فمنکم مؤمن باز منکم کافر گبر کهن همچو گاوی نیمه چپش سیاه نیمه دیگر سپید همچو ماه هر که این نیمه ببیند رد کند هر که آن نیمه ببیند کد کند یوسف اندر چشم اخوان چون ستور هم وی اندر چشم یعقوبی چو حور از خیال بد مرورا زشت دید چشم فرع و چشم اصلی ناپدید چشم ظاهر سایه آن چشم دان هرچه آن بیند بگردد این بدان تو مکانی اصل تو در لامکان این دکان بر بند و بگشا آن دکان شش جهت مگریز زیرا در جهات ششدره ست و ششدره ماتست مات

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۶ - تعریف کردن منادیان قاضی مفلس را گرد شهر بود شخصی مفلسی بی خان و مان مانده در زندان و بند بی امان لقمه زندانیان خوردی گزاف بر دل خلق از طمع چون کوه قاف زهره نه کس را که لقمه نان خورد زانک آن لقمه ربا گاوش برد هر که دور از دعوت رحمان بود او گداچشمست اگر سلطان بود مر مروت را نهاده زیر پا گشته زندان دوزخی زان نان ربا گر گریزی بر امید راحتی زان طرف هم پیشت آید آفتی هیچ کنجی بی دد و بی دام نیست جز بخلوتگاه حق آرام نیست کنج زندان جهان ناگزیر نیست بی پامزد و بی دق الحصیر والله ار سوراخ موشی در روی مبتلای گربه چنگالی شوی آدمی را فربهی هست از خیال گر خیالاتش بود صاحب جمال ور خیالاتش نماید ناخوشی می گدازد همچو موم از آتشی در میان مار و کزدم گر ترا با خیالات خوشان دارد خدا مار و کزدم مر ترا مونس بود کان خیالت کیمیای مس بود صبر شیرین از خیال خوش شدست کان خیالات فرج پیش آمدست آن فرج آید ز ایمان در ضمیر ضعف ایمان ناامیدی و زحیر صبر از ایمان بیابد سر کله حیث لا صبر فلا ایمان له گفت پیغامبر خداش ایمان نداد هر که را صبری نباشد در نهاد آن یکی در چشم تو باشد چو مار هم وی اندر چشم آن دیگر نگار زانک در چشمت خیال کفر اوست وان خیال مؤمنی در چشم دوست کاندرین یک شخص هر دو فعل هست گاه ماهی باشد او و گاه شست نیم او مؤمن بود نیمیش گبر نیم او حرص آوری نیمیش صبر گفت یزدانت فمنکم مؤمن باز منکم کافر گبر کهن همچو گاوی نیمه چپش سیاه نیمه دیگر سپید همچو ماه هر که این نیمه ببیند رد کند هر که آن نیمه ببیند کد کند یوسف اندر چشم اخوان چون ستور هم وی اندر چشم یعقوبی چو حور از خیال بد مرورا زشت دید چشم فرع و چشم اصلی ناپدید چشم ظاهر سایه آن چشم دان هرچه آن بیند بگردد این بدان تو مکانی اصل تو در لامکان این دکان بر بند و بگشا آن دکان شش جهت مگریز زیرا در جهات ششدره ست و ششدره ماتست مات

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۷ - شکایت کردن اهل زندان پیش وکیل قاضی از دست آن مفلس با وکیل قاضی ادراک مند اهل زندان در شکایت آمدند که سلام ما به قاضی بر کنون بازگو آزار ما زین مرد دون کندرین زندان بماند او مستمر یاوه تاز و طبل خوارست و مضر چون مگس حاضر شود در هر طعام از وقاحت بی صلا و بی سلام پیش او هیچست لوت شصت کس کر کند خود را اگر گوییش بس مرد زندان را نیاید لقمه ای ور به صد حیلت گشاید طعمه ای در زمان پیش آید آن دوزخ گلو حجتش این که خدا گفتا کلوا زین چنین قحط سه ساله داد داد ظل مولانا ابد پاینده باد یا ز زندان تا رود این گاومیش یا وظیفه کن ز وقفی لقمه ایش ای ز تو خوش هم ذکور و هم اناث داد کن المستغاث المستغاث سوی قاضی شد وکیل با نمک گفت با قاضی شکایت یک به یک خواند او را قاضی از زندان به پیش پس تفحص کرد از اعیان خویش گشت ثابت پیش قاضی آن همه که نمودند از شکایت آن رمه گفت قاضی خیز ازین زندان برو سوی خانه مردریگ خویش شو گفت خان و مان من احسان تست همچو کافر جنتم زندان تست گر ز زندانم برانی تو به رد خود بمیرم من ز تقصیری و کد همچو ابلیسی که می گفت ای سلام رب انظرنی الی یوم القیام کاندرین زندان دنیا من خوشم تا که دشمن زادگان را می کشم هر که او را قوت ایمانی بود وز برای زاد ره نانی بود می ستانم گه به مکر و گه به ریو تا بر آرند از پشیمانی غریو گه به درویشی کنم تهدیدشان گه به زلف و خال بندم دیدشان قوت ایمانی درین زندان کمست وانک هست از قصد این سگ در خمست از نماز و صوم و صد بیچارگی قوت ذوق آید برد یکبارگی استعیذ الله من شیطانه قد هلکنا آه من طغیانه یک سگست و در هزاران می رود هر که در وی رفت او او می شود هر که سردت کرد می دان کو دروست دیو پنهان گشته اندر زیر پوست چون نیابد صورت آید در خیال تا کشاند آن خیالت در وبال گه خیال فرجه و گاهی دکان گه خیال علم و گاهی خان و مان هان بگو لا حولها اندر زمان از زبان تنها نه بلک از عین جان

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۷ - شکایت کردن اهل زندان پیش وکیل قاضی از دست آن مفلس با وکیل قاضی ادراک مند اهل زندان در شکایت آمدند که سلام ما به قاضی بر کنون بازگو آزار ما زین مرد دون کندرین زندان بماند او مستمر یاوه تاز و طبل خوارست و مضر چون مگس حاضر شود در هر طعام از وقاحت بی صلا و بی سلام پیش او هیچست لوت شصت کس کر کند خود را اگر گوییش بس مرد زندان را نیاید لقمه ای ور به صد حیلت گشاید طعمه ای در زمان پیش آید آن دوزخ گلو حجتش این که خدا گفتا کلوا زین چنین قحط سه ساله داد داد ظل مولانا ابد پاینده باد یا ز زندان تا رود این گاومیش یا وظیفه کن ز وقفی لقمه ایش ای ز تو خوش هم ذکور و هم اناث داد کن المستغاث المستغاث سوی قاضی شد وکیل با نمک گفت با قاضی شکایت یک به یک خواند او را قاضی از زندان به پیش پس تفحص کرد از اعیان خویش گشت ثابت پیش قاضی آن همه که نمودند از شکایت آن رمه گفت قاضی خیز ازین زندان برو سوی خانه مردریگ خویش شو گفت خان و مان من احسان تست همچو کافر جنتم زندان تست گر ز زندانم برانی تو به رد خود بمیرم من ز تقصیری و کد همچو ابلیسی که می گفت ای سلام رب انظرنی الی یوم القیام کاندرین زندان دنیا من خوشم تا که دشمن زادگان را می کشم هر که او را قوت ایمانی بود وز برای زاد ره نانی بود می ستانم گه به مکر و گه به ریو تا بر آرند از پشیمانی غریو گه به درویشی کنم تهدیدشان گه به زلف و خال بندم دیدشان قوت ایمانی درین زندان کمست وانک هست از قصد این سگ در خمست از نماز و صوم و صد بیچارگی قوت ذوق آید برد یکبارگی استعیذ الله من شیطانه قد هلکنا آه من طغیانه یک سگست و در هزاران می رود هر که در وی رفت او او می شود هر که سردت کرد می دان کو دروست دیو پنهان گشته اندر زیر پوست چون نیابد صورت آید در خیال تا کشاند آن خیالت در وبال گه خیال فرجه و گاهی دکان گه خیال علم و گاهی خان و مان هان بگو لا حولها اندر زمان از زبان تنها نه بلک از عین جان

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۸ - تتمهٔ قصهٔ مفلس گفت قاضی مفلسی را وا نما گفت اینک اهل زندانت گوا گفت ایشان متهم باشند چون می گریزند از تو می گریند خون وز تو می خواهند هم تا وارهند زین غرض باطل گواهی می دهند جمله اهل محکمه گفتند ما هم بر ادبار و بر افلاسش گوا هر که را پرسید قاضی حال او گفت مولا دست ازین مفلس بشو گفت قاضی که ش بگردانید فاش گرد شهر این مفلس است و بس قلاش کو به کو او را منادی ها زنید طبل افلاسش عیان هر جا زنید هیچ کس نسیه بنفروشد بدو قرض ندهد هیچ کس او را تسو هر که دعوی آردش اینجا به فن بیش زندانش نخواهم کرد من پیش من افلاس او ثابت شده ست نقد و کالا نیستش چیزی به دست آدمی در حبس دنیا ز آن بود تا بود که افلاس او ثابت شود مفلسی دیو را یزدان ما هم منادی کرد در قرآن ما کاو دغا و مفلس است و بد سخن هیچ با او شرکت و سودا مکن ور کنی او را بهانه آوری مفلس است او صرفه از وی کی بری حاضر آوردند چون فتنه فروخت اشتر کردی که هیزم می فروخت کرد بیچاره بسی فریاد کرد هم موکل را به دانگی شاد کرد اشترش بردند از هنگام چاشت تا شب و افغان او سودی نداشت بر شتر بنشست آن قحط گران صاحب اشتر پی اشتر دوان سو به سو و کو به کو می تاختند تا همه شهرش عیان بشناختند پیش هر حمام و هر بازار گه کرده مردم جمله در شکلش نگه ده منادی گر بلند آوازیان ترک و کرد و رومیان و تازیان مفلس است این و ندارد هیچ چیز قرض تا ندهد کس او را یک پشیز ظاهر و باطن ندارد حبه ای مفلسی قلبی دغایی دبه ای هان و هان با او حریفی کم کنید چونک گاو آرد گره محکم کنید ور به حکم آرید این پژمرده را من نخواهم کرد زندان مرده را خوش دمست او و گلویش بس فراخ با شعار نو دثار شاخ شاخ گر بپوشد بهر مکر آن جامه را عاریه ست آن تا فریبد عامه را حرف حکمت بر زبان نا حکیم حله های عاریت دان ای سلیم گرچه دزدی حله ای پوشیده است دست تو چون گیرد آن ببریده دست چون شبانه از شتر آمد به زیر کرد گفتش منزلم دورست و دیر بر نشستی اشترم را از پگاه جو رها کردم کم از اخراج کاه گفت تا اکنون چه می کردیم پس هوش تو کو نیست اندر خانه کس طبل افلاسم به چرخ سابعه رفت و تو نشنیده ای بد واقعه گوش تو پر بوده است از طمع خام پس طمع کر می کند کور ای غلام تا کلوخ و سنگ بشنید این بیان مفلس ست و مفلس ست این قلتبان تا به شب گفتند و در صاحب شتر بر نزد کاو از طمع پر بود پر هست بر سمع و بصر مهر خدا در حجب بس صورت ست و بس صدا آنچ او خواهد رساند آن به چشم از جمال و از کمال و از کرشم و آنچ او خواهد رساند آن به گوش از سماع و از بشارت وز خروش کون پر چاره ست هیچت چاره نی تا که نگشاید خدایت روزنی گرچه تو هستی کنون غافل از آن وقت حاجت حق کند آن را عیان گفت پیغامبر که یزدان مجید از پی هر درد درمان آفرید لیک زان درمان نبینی رنگ و بو بهر درد خویش بی فرمان او چشم را ای چاره جو در لامکان هین بنه چون چشم کشته سوی جان این جهان از بی جهت پیدا شده ست که ز بی جایی جهان را جا شده ست باز گرد از هست سوی نیستی طالب ربی و ربانیستی جای دخل ست این عدم از وی مرم جای خرج ست این وجود بیش و کم کارگاه صنع حق چون نیستی ست جز معطل در جهان هست کیست یاد ده ما را سخن های دقیق که ترا رحم آورد آن ای رفیق هم دعا از تو اجابت هم ز تو ایمنی از تو مهابت هم ز تو گر خطا گفتیم اصلاحش تو کن مصلحی تو ای تو سلطان سخن کیمیا داری که تبدیلش کنی گرچه جوی خون بود نیلش کنی این چنین مینا گر ی ها کار تست این چنین اکسیر ها اسرار تست آب را و خاک را بر هم زدی ز آب و گل نقش تن آدم زدی نسبتش دادی و جفت و خال و عم با هزار اندیشه و شادی و غم باز بعضی را رهایی داده ای زین غم و شادی جدایی داده ای برده ای از خویش و پیوند و سرشت کرده ای در چشم او هر خوب زشت هر چه محسوس است او رد می کند وانچ ناپیدا ست مسند می کند عشق او پیدا و معشوقش نهان یار بیرون فتنه او در جهان این رها کن عشق های صورتی نیست بر صورت نه بر روی ستی آنچ معشوق ست صورت نیست آن خواه عشق این جهان خواه آن جهان آنچ بر صورت تو عاشق گشته ای چون برون شد جان چرایش هشته ای صورت ش بر جاست این سیری ز چیست عاشقا وا جو که معشوق تو کیست آنچ محسوس ست اگر معشوقه است عاشق ستی هر که او را حس هست چون وفا آن عشق افزون می کند کی وفا صورت دگرگون می کند پرتو خورشید بر دیوار تافت تابش عاریتی دیوار یافت بر کلوخی دل چه بندی ای سلیم وا طلب اصلی که تابد او مقیم ای که تو هم عاشقی بر عقل خویش خویش بر صورت پرستان دیده بیش پرتو عقل ست آن بر حس تو عاریت می دان ذهب بر مس تو چون زر اندود ست خوبی در بشر ورنه چون شد شاهد تر پیره خر چون فرشته بود همچون دیو شد کان ملاحت اندرو عاریه بد اندک اندک می ستانند آن جمال اندک اندک خشک می گردد نهال رو نعمره ننکسه بخوان دل طلب کن دل منه بر استخوان کآن جمال دل جمال باقی است دولتش از آب حیوان ساقی است خود هم او آبست و هم ساقی و مست هر سه یک شد چون طلسم تو شکست آن یکی را تو ندانی از قیاس بندگی کن ژاژ کم خا ناشناس معنی تو صورت ست و عاریت بر مناسب شادی و بر قافیت معنی آن باشد که بستاند ترا بی نیاز از نقش گرداند ترا معنی آن نبود که کور و کر کند مرد را بر نقش عاشق تر کند کور را قسمت خیال غم فزا ست بهره چشم این خیالات فنا ست حرف قرآن را ضریران معدن ند خر نبینند و به پالان بر زنند چون تو بینایی پی خر رو که جست چند پالان دوزی ای پالان پرست خر چو هست آید یقین پالان ترا کم نگردد نان چو باشد جان ترا پشت خر دکان و مال و مکسب است در قلبت مایه صد قالب است خر برهنه بر نشین ای بوالفضول خر برهنه نی که راکب شد رسول النبی قد رکب معروریا والنبی قیل سافر ماشیا شد خر نفس تو بر میخی ش بند چند بگریزد ز کار و بار چند بار صبر و شکر او را بردنی ست خواه در صد سال و خواهی سی و بیست هیچ وازر وزر غیری بر نداشت هیچ کس ندرود تا چیزی نکاشت طمع خامست آن مخور خام ای پسر خام خوردن علت آرد در بشر کان فلانی یافت گنجی ناگهان من همان خواهم مه کار و مه دکان کار بخت ست آن و آن هم نادر ست کسب باید کرد تا تن قادر ست کسب کردن گنج را مانع کی است پا مکش از کار آن خود در پی است تا نگردی تو گرفتار اگر که اگر این کردمی یا آن دگر کز اگر گفتن رسول با وفاق منع کرد و گفت آن هست از نفاق کان منافق در اگر گفتن بمرد وز اگر گفتن به جز حسرت نبرد

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۸ - تتمهٔ قصهٔ مفلس گفت قاضی مفلسی را وا نما گفت اینک اهل زندانت گوا گفت ایشان متهم باشند چون می گریزند از تو می گریند خون وز تو می خواهند هم تا وارهند زین غرض باطل گواهی می دهند جمله اهل محکمه گفتند ما هم بر ادبار و بر افلاسش گوا هر که را پرسید قاضی حال او گفت مولا دست ازین مفلس بشو گفت قاضی که ش بگردانید فاش گرد شهر این مفلس است و بس قلاش کو به کو او را منادی ها زنید طبل افلاسش عیان هر جا زنید هیچ کس نسیه بنفروشد بدو قرض ندهد هیچ کس او را تسو هر که دعوی آردش اینجا به فن بیش زندانش نخواهم کرد من پیش من افلاس او ثابت شده ست نقد و کالا نیستش چیزی به دست آدمی در حبس دنیا ز آن بود تا بود که افلاس او ثابت شود مفلسی دیو را یزدان ما هم منادی کرد در قرآن ما کاو دغا و مفلس است و بد سخن هیچ با او شرکت و سودا مکن ور کنی او را بهانه آوری مفلس است او صرفه از وی کی بری حاضر آوردند چون فتنه فروخت اشتر کردی که هیزم می فروخت کرد بیچاره بسی فریاد کرد هم موکل را به دانگی شاد کرد اشترش بردند از هنگام چاشت تا شب و افغان او سودی نداشت بر شتر بنشست آن قحط گران صاحب اشتر پی اشتر دوان سو به سو و کو به کو می تاختند تا همه شهرش عیان بشناختند پیش هر حمام و هر بازار گه کرده مردم جمله در شکلش نگه ده منادی گر بلند آوازیان ترک و کرد و رومیان و تازیان مفلس است این و ندارد هیچ چیز قرض تا ندهد کس او را یک پشیز ظاهر و باطن ندارد حبه ای مفلسی قلبی دغایی دبه ای هان و هان با او حریفی کم کنید چونک گاو آرد گره محکم کنید ور به حکم آرید این پژمرده را من نخواهم کرد زندان مرده را خوش دمست او و گلویش بس فراخ با شعار نو دثار شاخ شاخ گر بپوشد بهر مکر آن جامه را عاریه ست آن تا فریبد عامه را حرف حکمت بر زبان نا حکیم حله های عاریت دان ای سلیم گرچه دزدی حله ای پوشیده است دست تو چون گیرد آن ببریده دست چون شبانه از شتر آمد به زیر کرد گفتش منزلم دورست و دیر بر نشستی اشترم را از پگاه جو رها کردم کم از اخراج کاه گفت تا اکنون چه می کردیم پس هوش تو کو نیست اندر خانه کس طبل افلاسم به چرخ سابعه رفت و تو نشنیده ای بد واقعه گوش تو پر بوده است از طمع خام پس طمع کر می کند کور ای غلام تا کلوخ و سنگ بشنید این بیان مفلس ست و مفلس ست این قلتبان تا به شب گفتند و در صاحب شتر بر نزد کاو از طمع پر بود پر هست بر سمع و بصر مهر خدا در حجب بس صورت ست و بس صدا آنچ او خواهد رساند آن به چشم از جمال و از کمال و از کرشم و آنچ او خواهد رساند آن به گوش از سماع و از بشارت وز خروش کون پر چاره ست هیچت چاره نی تا که نگشاید خدایت روزنی گرچه تو هستی کنون غافل از آن وقت حاجت حق کند آن را عیان گفت پیغامبر که یزدان مجید از پی هر درد درمان آفرید لیک زان درمان نبینی رنگ و بو بهر درد خویش بی فرمان او چشم را ای چاره جو در لامکان هین بنه چون چشم کشته سوی جان این جهان از بی جهت پیدا شده ست که ز بی جایی جهان را جا شده ست باز گرد از هست سوی نیستی طالب ربی و ربانیستی جای دخل ست این عدم از وی مرم جای خرج ست این وجود بیش و کم کارگاه صنع حق چون نیستی ست جز معطل در جهان هست کیست یاد ده ما را سخن های دقیق که ترا رحم آورد آن ای رفیق هم دعا از تو اجابت هم ز تو ایمنی از تو مهابت هم ز تو گر خطا گفتیم اصلاحش تو کن مصلحی تو ای تو سلطان سخن کیمیا داری که تبدیلش کنی گرچه جوی خون بود نیلش کنی این چنین مینا گر ی ها کار تست این چنین اکسیر ها اسرار تست آب را و خاک را بر هم زدی ز آب و گل نقش تن آدم زدی نسبتش دادی و جفت و خال و عم با هزار اندیشه و شادی و غم باز بعضی را رهایی داده ای زین غم و شادی جدایی داده ای برده ای از خویش و پیوند و سرشت کرده ای در چشم او هر خوب زشت هر چه محسوس است او رد می کند وانچ ناپیدا ست مسند می کند عشق او پیدا و معشوقش نهان یار بیرون فتنه او در جهان این رها کن عشق های صورتی نیست بر صورت نه بر روی ستی آنچ معشوق ست صورت نیست آن خواه عشق این جهان خواه آن جهان آنچ بر صورت تو عاشق گشته ای چون برون شد جان چرایش هشته ای صورت ش بر جاست این سیری ز چیست عاشقا وا جو که معشوق تو کیست آنچ محسوس ست اگر معشوقه است عاشق ستی هر که او را حس هست چون وفا آن عشق افزون می کند کی وفا صورت دگرگون می کند پرتو خورشید بر دیوار تافت تابش عاریتی دیوار یافت بر کلوخی دل چه بندی ای سلیم وا طلب اصلی که تابد او مقیم ای که تو هم عاشقی بر عقل خویش خویش بر صورت پرستان دیده بیش پرتو عقل ست آن بر حس تو عاریت می دان ذهب بر مس تو چون زر اندود ست خوبی در بشر ورنه چون شد شاهد تر پیره خر چون فرشته بود همچون دیو شد کان ملاحت اندرو عاریه بد اندک اندک می ستانند آن جمال اندک اندک خشک می گردد نهال رو نعمره ننکسه بخوان دل طلب کن دل منه بر استخوان کآن جمال دل جمال باقی است دولتش از آب حیوان ساقی است خود هم او آبست و هم ساقی و مست هر سه یک شد چون طلسم تو شکست آن یکی را تو ندانی از قیاس بندگی کن ژاژ کم خا ناشناس معنی تو صورت ست و عاریت بر مناسب شادی و بر قافیت معنی آن باشد که بستاند ترا بی نیاز از نقش گرداند ترا معنی آن نبود که کور و کر کند مرد را بر نقش عاشق تر کند کور را قسمت خیال غم فزا ست بهره چشم این خیالات فنا ست حرف قرآن را ضریران معدن ند خر نبینند و به پالان بر زنند چون تو بینایی پی خر رو که جست چند پالان دوزی ای پالان پرست خر چو هست آید یقین پالان ترا کم نگردد نان چو باشد جان ترا پشت خر دکان و مال و مکسب است در قلبت مایه صد قالب است خر برهنه بر نشین ای بوالفضول خر برهنه نی که راکب شد رسول النبی قد رکب معروریا والنبی قیل سافر ماشیا شد خر نفس تو بر میخی ش بند چند بگریزد ز کار و بار چند بار صبر و شکر او را بردنی ست خواه در صد سال و خواهی سی و بیست هیچ وازر وزر غیری بر نداشت هیچ کس ندرود تا چیزی نکاشت طمع خامست آن مخور خام ای پسر خام خوردن علت آرد در بشر کان فلانی یافت گنجی ناگهان من همان خواهم مه کار و مه دکان کار بخت ست آن و آن هم نادر ست کسب باید کرد تا تن قادر ست کسب کردن گنج را مانع کی است پا مکش از کار آن خود در پی است تا نگردی تو گرفتار اگر که اگر این کردمی یا آن دگر کز اگر گفتن رسول با وفاق منع کرد و گفت آن هست از نفاق کان منافق در اگر گفتن بمرد وز اگر گفتن به جز حسرت نبرد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۹ - مثل آن غریبی خانه می جست از شتاب دوستی بردش سوی خانه خراب گفت او این را اگر سقفی بدی پهلوی من مر تو را مسکن شدی هم عیال تو بیاسودی اگر در میانه داشتی حجره دگر گفت آری پهلوی یاران بهست لیک ای جان در اگر نتوان نشست این همه عالم طلب کار خوشند وز خوش تزویر اندر آتشند طالب زر گشته جمله پیر و خام لیک قلب از زر نداند چشم عام پرتوی بر قلب زد خالص ببین بی محک زر را مکن از ظن گزین گر محک داری گزین کن ور نه رو نزد دانا خویشتن را کن گرو یا محک باید میان جان خویش ور ندانی ره مرو تنها تو پیش بانگ غولان هست بانگ آشنا آشنایی که کشد سوی فنا بانگ می دارد که هان ای کاروان سوی من آیید نک راه و نشان نام هر یک می برد غول ای فلان تا کند آن خواجه را از آفلان چون رسد آنجا ببیند گرگ و شیر عمر ضایع راه دور و روز دیر چون بود آن بانگ غول آخر بگو مال خواهم جاه خواهم و آب رو از درون خویش این آوازها منع کن تا کشف گردد رازها ذکر حق کن بانگ غولان را بسوز چشم نرگس را ازین کرکس بدوز صبح کاذب را ز صادق وا شناس رنگ می را باز دان از رنگ کاس تا بود کز دیدگان هفت رنگ دیده ای پیدا کند صبر و درنگ رنگها بینی به جز این رنگها گوهران بینی به جای سنگها گوهر چه بلک دریایی شوی آفتاب چرخ پیمایی شوی کارکن در کارگه باشد نهان تو برو در کارگه بینش عیان کار چون بر کارکن پرده تنید خارج آن کار نتوانیش دید کارگه چون جای باش عاملست آنک بیرونست از وی غافلست پس در آ در کارگه یعنی عدم تا ببینی صنع و صانع را بهم کارگه چون جای روشن دیدگیست پس برون کارگه پوشیدگیست رو بهستی داشت فرعون عنود لاجرم از کارگاهش کور بود لاجرم می خواست تبدیل قدر تا قضا را باز گرداند ز در خود قضا بر سبلت آن حیله مند زیر لب می کرد هر دم ریش خند صد هزاران طفل کشت او بی گناه تا بگردد حکم و تقدیر اله تا که موسی نبی ناید برون کرد در گردن هزاران ظلم و خون آن همه خون کرد و موسی زاده شد وز برای قهر او آماده شد گر بدیدی کارگاه لایزال دست و پایش خشک گشتی ز احتیال اندرون خانه اش موسی معاف وز برون می کشت طفلان را گزاف همچو صاحب نفس کو تن پرورد بر دگر کس ظن حقدی می برد کین عدو و آن حسود و دشمنست خود حسود و دشمن او آن تنست او چو فرعون و تنش موسی او او به بیرون می دود که کو عدو نفسش اندر خانه تن نازنین بر دگر کس دست می خاید به کین

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۹ - مثل آن غریبی خانه می جست از شتاب دوستی بردش سوی خانه خراب گفت او این را اگر سقفی بدی پهلوی من مر تو را مسکن شدی هم عیال تو بیاسودی اگر در میانه داشتی حجره دگر گفت آری پهلوی یاران بهست لیک ای جان در اگر نتوان نشست این همه عالم طلب کار خوشند وز خوش تزویر اندر آتشند طالب زر گشته جمله پیر و خام لیک قلب از زر نداند چشم عام پرتوی بر قلب زد خالص ببین بی محک زر را مکن از ظن گزین گر محک داری گزین کن ور نه رو نزد دانا خویشتن را کن گرو یا محک باید میان جان خویش ور ندانی ره مرو تنها تو پیش بانگ غولان هست بانگ آشنا آشنایی که کشد سوی فنا بانگ می دارد که هان ای کاروان سوی من آیید نک راه و نشان نام هر یک می برد غول ای فلان تا کند آن خواجه را از آفلان چون رسد آنجا ببیند گرگ و شیر عمر ضایع راه دور و روز دیر چون بود آن بانگ غول آخر بگو مال خواهم جاه خواهم و آب رو از درون خویش این آوازها منع کن تا کشف گردد رازها ذکر حق کن بانگ غولان را بسوز چشم نرگس را ازین کرکس بدوز صبح کاذب را ز صادق وا شناس رنگ می را باز دان از رنگ کاس تا بود کز دیدگان هفت رنگ دیده ای پیدا کند صبر و درنگ رنگها بینی به جز این رنگها گوهران بینی به جای سنگها گوهر چه بلک دریایی شوی آفتاب چرخ پیمایی شوی کارکن در کارگه باشد نهان تو برو در کارگه بینش عیان کار چون بر کارکن پرده تنید خارج آن کار نتوانیش دید کارگه چون جای باش عاملست آنک بیرونست از وی غافلست پس در آ در کارگه یعنی عدم تا ببینی صنع و صانع را بهم کارگه چون جای روشن دیدگیست پس برون کارگه پوشیدگیست رو بهستی داشت فرعون عنود لاجرم از کارگاهش کور بود لاجرم می خواست تبدیل قدر تا قضا را باز گرداند ز در خود قضا بر سبلت آن حیله مند زیر لب می کرد هر دم ریش خند صد هزاران طفل کشت او بی گناه تا بگردد حکم و تقدیر اله تا که موسی نبی ناید برون کرد در گردن هزاران ظلم و خون آن همه خون کرد و موسی زاده شد وز برای قهر او آماده شد گر بدیدی کارگاه لایزال دست و پایش خشک گشتی ز احتیال اندرون خانه اش موسی معاف وز برون می کشت طفلان را گزاف همچو صاحب نفس کو تن پرورد بر دگر کس ظن حقدی می برد کین عدو و آن حسود و دشمنست خود حسود و دشمن او آن تنست او چو فرعون و تنش موسی او او به بیرون می دود که کو عدو نفسش اندر خانه تن نازنین بر دگر کس دست می خاید به کین

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۲۰ - ملامت‌کردن مردم شخصی را کی مادرش را کشت به تهمت آن یکی از خشم مادر را بکشت هم به زخم خنجر و هم زخم مشت آن یکی گفتش که از بدگوهری یاد ناوردی تو حق مادری هی تو مادر را چرا کشتی بگو او چه کرد آخر بگو ای زشت خو گفت کاری کرد کان عار وی است کشتمش کان خاک ستار وی است گفت آن کس را بکش ای محتشم گفت پس هر روز مردی را کشم کشتم او را رستم از خون های خلق نای او برم به است از نای خلق نفس توست آن مادر بدخاصیت که فساد اوست در هر ناحیت هین بکش او را که بهر آن دنی هر دمی قصد عزیزی می کنی از وی این دنیای خوش بر توست تنگ از پی او با حق و با خلق جنگ نفس کشتی باز رستی ز اعتذار کس تو را دشمن نماند در دیار گر شکال آرد کسی بر گفت ما از برای انبیا و اولیا کانبیا را نی که نفس کشته بود پس چراشان دشمنان بود و حسود گوش نه تو ای طلب کار صواب بشنو این اشکال و شبهت را جواب دشمن خود بوده اند آن منکران زخم بر خود می زدند ایشان چنان دشمن آن باشد که قصد جان کند دشمن آن نبود که خود جان می کند نیست خفاشک عدوی آفتاب او عدوی خویش آمد در حجاب تابش خورشید او را می کشد رنج او خورشید هرگز کی کشد دشمن آن باشد کز او آید عذاب مانع آید لعل را از آفتاب مانع خویش اند جمله کافران از شعاع جوهر پیغمبران کی حجاب چشم آن فردند خلق چشم خود را کور و کژ کردند خلق چون غلام هندوی کو کین کشد از ستیزه خواجه خود را می کشد سرنگون می افتد از بام سرا تا زیانی کرده باشد خواجه را گر شود بیمار دشمن با طبیب ور کند کودک عداوت با ادیب در حقیقت رهزن جان خودند راه عقل و جان خود را خود زدند گازری گر خشم گیرد ز آفتاب ماهیی گر خشم می گیرد ز آب تو یکی بنگر که را دارد زیان عاقبت کبود سیه اختر از آن گر تو را حق آفریند زشت رو هان مشو هم زشت رو هم زشت خو ور برد کفشت مرو در سنگلاخ ور دو شاخه ستت مشو تو چار شاخ تو حسودی کز فلان من کم ترم می فزاید کم تری در اخترم خود حسد نقصان و عیبی دیگر است بلک از جمله کمی ها بتر است آن بلیس از ننگ و عار کم تری خویش را افکند در صد ابتری از حسد می خواست تا بالا بود خود چه بالا بلک خون پالا بود آن ابوجهل از محمد ننگ داشت وز حسد خود را به بالا می فراشت بوالحکم نامش بد و بوجهل شد ای بسا اهل از حسد نااهل شد من ندیدم در جهان جست وجو هیچ اهلیت به از خوی نکو انبیا را واسطه زان کرد حق تا پدید آید حسدها در قلق زانک کس را از خدا عاری نبود حاسد حق هیچ دیاری نبود آن کسی کش مثل خود پنداشتی زان سبب با او حسد برداشتی چون مقرر شد بزرگی رسول پس حسد ناید کسی را از قبول پس به هر دوری ولیی قایم است تا قیامت آزمایش دایم است هر که را خوی نکو باشد برست هرکسی کاو شیشه دل باشد شکست پس امام حی قایم آن ولی ست خواه از نسل عمر خواه از علی ست مهدی و هادی وی ست ای راه جو هم نهان و هم نشسته پیش رو او چو نور است و خرد جبریل اوست وان ولی کم از او قندیل اوست وانک زین قندیل کم مشکات ماست نور را در مرتبه ترتیب هاست زانک هفصد پرده دارد نور حق پرده های نور دان چندین طبق از پس هر پرده قومی را مقام صف صف اند این پرده هاشان تا امام اهل صف آخرین از ضعف خویش چشمشان طاقت ندارد نور بیش وان صف پیش از ضعیفی بصر تاب نارد روشنایی بیش تر روشنایی کاو حیات اول است رنج جان و فتنه این احول است احولی ها اندک اندک کم شود چون ز هفصد بگذرد او یم شود آتشی کاصلاح آهن یا زر است کی صلاح آبی و سیب تر است سیب و آبی خامیی دارد خفیف نی چو آهن تابشی خواهد لطیف لیک آهن را لطیف آن شعله هاست کو جذوب تابش آن اژدهاست هست آن آهن فقیر سخت کش زیر پتک و آتش است او سرخ و خوش حاجب آتش بود بی واسطه در دل آتش رود بی رابطه بی حجاب آب و فرزندان آب پختگی ز آتش نیابند و خطاب واسطه دیگی بود یا تابه ای همچو پا را در روش پاتابه ای یا مکانی در میان تا آن هوا می شود سوزان و می آرد بما پس فقیر آنست کو بی واسطه ست شعله ها را با وجودش رابطه ست پس دل عالم ویست ایرا که تن می رسد از واسطه این دل به فن دل نباشد تن چه داند گفت و گو دل نجوید تن چه داند جست و جو پس نظرگاه شعاع آن آهنست پس نظرگاه خدا دل نه تنست بس مثال و شرح خواهد این کلام لیک ترسم تا نلغزد وهم عام تا نگردد نیکوی ما بدی اینک گفتم هم نبد جز بی خودی پای کژ را کفش کژ بهتر بود مر گدا را دستگه بر در بود

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۲۰ - ملامت‌کردن مردم شخصی را کی مادرش را کشت به تهمت آن یکی از خشم مادر را بکشت هم به زخم خنجر و هم زخم مشت آن یکی گفتش که از بدگوهری یاد ناوردی تو حق مادری هی تو مادر را چرا کشتی بگو او چه کرد آخر بگو ای زشت خو گفت کاری کرد کان عار وی است کشتمش کان خاک ستار وی است گفت آن کس را بکش ای محتشم گفت پس هر روز مردی را کشم کشتم او را رستم از خون های خلق نای او برم به است از نای خلق نفس توست آن مادر بدخاصیت که فساد اوست در هر ناحیت هین بکش او را که بهر آن دنی هر دمی قصد عزیزی می کنی از وی این دنیای خوش بر توست تنگ از پی او با حق و با خلق جنگ نفس کشتی باز رستی ز اعتذار کس تو را دشمن نماند در دیار گر شکال آرد کسی بر گفت ما از برای انبیا و اولیا کانبیا را نی که نفس کشته بود پس چراشان دشمنان بود و حسود گوش نه تو ای طلب کار صواب بشنو این اشکال و شبهت را جواب دشمن خود بوده اند آن منکران زخم بر خود می زدند ایشان چنان دشمن آن باشد که قصد جان کند دشمن آن نبود که خود جان می کند نیست خفاشک عدوی آفتاب او عدوی خویش آمد در حجاب تابش خورشید او را می کشد رنج او خورشید هرگز کی کشد دشمن آن باشد کز او آید عذاب مانع آید لعل را از آفتاب مانع خویش اند جمله کافران از شعاع جوهر پیغمبران کی حجاب چشم آن فردند خلق چشم خود را کور و کژ کردند خلق چون غلام هندوی کو کین کشد از ستیزه خواجه خود را می کشد سرنگون می افتد از بام سرا تا زیانی کرده باشد خواجه را گر شود بیمار دشمن با طبیب ور کند کودک عداوت با ادیب در حقیقت رهزن جان خودند راه عقل و جان خود را خود زدند گازری گر خشم گیرد ز آفتاب ماهیی گر خشم می گیرد ز آب تو یکی بنگر که را دارد زیان عاقبت کبود سیه اختر از آن گر تو را حق آفریند زشت رو هان مشو هم زشت رو هم زشت خو ور برد کفشت مرو در سنگلاخ ور دو شاخه ستت مشو تو چار شاخ تو حسودی کز فلان من کم ترم می فزاید کم تری در اخترم خود حسد نقصان و عیبی دیگر است بلک از جمله کمی ها بتر است آن بلیس از ننگ و عار کم تری خویش را افکند در صد ابتری از حسد می خواست تا بالا بود خود چه بالا بلک خون پالا بود آن ابوجهل از محمد ننگ داشت وز حسد خود را به بالا می فراشت بوالحکم نامش بد و بوجهل شد ای بسا اهل از حسد نااهل شد من ندیدم در جهان جست وجو هیچ اهلیت به از خوی نکو انبیا را واسطه زان کرد حق تا پدید آید حسدها در قلق زانک کس را از خدا عاری نبود حاسد حق هیچ دیاری نبود آن کسی کش مثل خود پنداشتی زان سبب با او حسد برداشتی چون مقرر شد بزرگی رسول پس حسد ناید کسی را از قبول پس به هر دوری ولیی قایم است تا قیامت آزمایش دایم است هر که را خوی نکو باشد برست هرکسی کاو شیشه دل باشد شکست پس امام حی قایم آن ولی ست خواه از نسل عمر خواه از علی ست مهدی و هادی وی ست ای راه جو هم نهان و هم نشسته پیش رو او چو نور است و خرد جبریل اوست وان ولی کم از او قندیل اوست وانک زین قندیل کم مشکات ماست نور را در مرتبه ترتیب هاست زانک هفصد پرده دارد نور حق پرده های نور دان چندین طبق از پس هر پرده قومی را مقام صف صف اند این پرده هاشان تا امام اهل صف آخرین از ضعف خویش چشمشان طاقت ندارد نور بیش وان صف پیش از ضعیفی بصر تاب نارد روشنایی بیش تر روشنایی کاو حیات اول است رنج جان و فتنه این احول است احولی ها اندک اندک کم شود چون ز هفصد بگذرد او یم شود آتشی کاصلاح آهن یا زر است کی صلاح آبی و سیب تر است سیب و آبی خامیی دارد خفیف نی چو آهن تابشی خواهد لطیف لیک آهن را لطیف آن شعله هاست کو جذوب تابش آن اژدهاست هست آن آهن فقیر سخت کش زیر پتک و آتش است او سرخ و خوش حاجب آتش بود بی واسطه در دل آتش رود بی رابطه بی حجاب آب و فرزندان آب پختگی ز آتش نیابند و خطاب واسطه دیگی بود یا تابه ای همچو پا را در روش پاتابه ای یا مکانی در میان تا آن هوا می شود سوزان و می آرد بما پس فقیر آنست کو بی واسطه ست شعله ها را با وجودش رابطه ست پس دل عالم ویست ایرا که تن می رسد از واسطه این دل به فن دل نباشد تن چه داند گفت و گو دل نجوید تن چه داند جست و جو پس نظرگاه شعاع آن آهنست پس نظرگاه خدا دل نه تنست بس مثال و شرح خواهد این کلام لیک ترسم تا نلغزد وهم عام تا نگردد نیکوی ما بدی اینک گفتم هم نبد جز بی خودی پای کژ را کفش کژ بهتر بود مر گدا را دستگه بر در بود

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۲۱ - امتحان پادشاه به آن دو غلام کی نو خریده بود پادشاهی دو غلام ارزان خرید با یکی زان دو سخن گفت و شنید یافتش زیرک دل و شیرین جواب از لب شکر چه زاید شکرآب آدمی مخفیست در زیر زبان این زبان پرده ست بر درگاه جان چونک بادی پرده را در هم کشید سر صحن خانه شد بر ما پدید کاندر آن خانه گهر یا گندمست گنج زر یا جمله مار و کزدمست یا درو گنجست و ماری بر کران زانک نبود گنج زر بی پاسبان بی تامل او سخن گفتی چنان کز پس پانصد تامل دیگران گفتیی در باطنش دریاستی جمله دریا گوهر گویاستی نور هر گوهر کزو تابان شدی حق و باطل را ازو فرقان شدی نور فرقان فرق کردی بهر ما ذره ذره حق و باطل را جدا نور گوهر نور چشم ما شدی هم سؤال و هم جواب از ما بدی چشم کژ کردی دو دیدی قرص ماه چون سؤالست این نظر در اشتباه راست گردان چشم را در ماهتاب تا یکی بینی تو مه را نک جواب فکرتت گو کژ مبین نیکو نگر هست هم نور و شعاع آن گهر هر جوابی کان ز گوش آید بدل چشم گفت از من شنو آن را بهل گوش دلاله ست و چشم اهل وصال چشم صاحب حال و گوش اصحاب قال در شنود گوش تبدیل صفات در عیان دیده ها تبدیل ذات ز آتش ار علمت یقین شد از سخن پختگی جو در یقین منزل مکن تا نسوزی نیست آن عین الیقین این یقین خواهی در آتش در نشین گوش چون نافذ بود دیده شود ورنه قل در گوش پیچیده شود این سخن پایان ندارد باز گرد تا که شه با آن غلامانش چه کرد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۲۲ - به راه کردن شاه یکی را از آن دو غلام و ازین دیگر پرسیدن آن غلامک را چو دید اهل ذکا آن دگر را کرد اشارت که بیا کاف رحمت گفتمش تصغیر نیست جد گود فرزندکم تحقیر نیست چون بیامد آن دوم در پیش شاه بود او گنده دهان دندان سیاه گرچه شه ناخوش شد از گفتار او جست و جویی کرد هم ز اسرار او گفت با این شکل و این گند دهان دور بنشین لیک آن سوتر مران که تو اهل نامه و رقعه بدی نه جلیس و یار و هم بقعه بدی تا علاج آن دهان تو کنیم تو حبیب و ما طبیب پر فنیم بهر کیکی نو گلیمی سوختن نیست لایق از تو دیده دوختن با همه بنشین دو سه دستان بگو تا ببینم صورت عقلت نکو آن ذکی را پس فرستاد او به کار سوی حمامی که رو خود را بخار وین دگر را گفت خه تو زیرکی صد غلامی در حقیقت نه یکی آن نه ای که خواجه تاش تو نمود از تو ما را سرد می کرد آن حسود گفت او دزد و کژست و کژنشین حیز و نامرد و چنینست و چنین گفت پیوسته بدست او راست گو راست گویی من ندیدستم چو او راست گویی در نهادش خلقتیست هرچه گوید من نگویم آن تهیست کژ ندانم آن نکواندیش را متهم دارم وجود خویش را باشد او در من ببیند عیبها من نبینم در وجود خود شها هر کسی گر عیب خود دیدی ز پیش کی بدی فارغ وی از اصلاح خویش غافل اند این خلق از خود ای پدر لاجرم گویند عیب همدگر من نبینم روی خود را ای شمن من ببینم روی تو تو روی من آنکسی که او ببیند روی خویش نور او از نور خلقانست بیش گر بمیرد دید او باقی بود زانک دیدش دید خلاقی بود نور حسی نبود آن نوری که او روی خود محسوس بیند پیش رو گفت اکنون عیبهای او بگو آنچنان که گفت او از عیب تو تا بدانم که تو غمخوار منی کدخدای ملکت و کار منی گفت ای شه من بگویم عیبهاش گرچه هست او مر مرا خوش خواجه تاش عیب او مهر و وفا و مردمی عیب او صدق و ذکا و همدمی کمترین عیبش جوامردی و داد آن جوامردی که جان را هم بداد صد هزاران جان خدا کرده پدید چه جوامردی بود کان را ندید ور بدیدی کی به جان بخلش بدی بهر یک جان کی چنین غمگین شدی بر لب جو بخل آب آن را بود کو ز جوی آب نابینا بود گفت پیغامبر که هر که از یقین داند او پاداش خود در یوم دین که یکی را ده عوض می آیدش هر زمان جودی دگرگون زایدش جود جمله از عوضها دیدنست پس عوض دیدن ضد ترسیدنست بخل نادیدن بود اعواض را شاد دارد دید در خواض را پس بعالم هیچ کس نبود بخیل زانک کس چیزی نبازد بی بدیل پس سخا از چشم آمد نه ز دست دید دارد کار جز بینا نرست عیب دیگر این که خودبین نیست او هست او در هستی خود عیب جو عیب گوی و عیب جوی خود بدست با همه نیکو و با خود بد بدست گفت شه جلدی مکن در مدح یار مدح خود در ضمن مدح او میار زانک من در امتحان آرم ورا شرمساری آیدت در ماورا

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۲۱ - امتحان پادشاه به آن دو غلام کی نو خریده بود پادشاهی دو غلام ارزان خرید با یکی زان دو سخن گفت و شنید یافتش زیرک دل و شیرین جواب از لب شکر چه زاید شکرآب آدمی مخفیست در زیر زبان این زبان پرده ست بر درگاه جان چونک بادی پرده را در هم کشید سر صحن خانه شد بر ما پدید کاندر آن خانه گهر یا گندمست گنج زر یا جمله مار و کزدمست یا درو گنجست و ماری بر کران زانک نبود گنج زر بی پاسبان بی تامل او سخن گفتی چنان کز پس پانصد تامل دیگران گفتیی در باطنش دریاستی جمله دریا گوهر گویاستی نور هر گوهر کزو تابان شدی حق و باطل را ازو فرقان شدی نور فرقان فرق کردی بهر ما ذره ذره حق و باطل را جدا نور گوهر نور چشم ما شدی هم سؤال و هم جواب از ما بدی چشم کژ کردی دو دیدی قرص ماه چون سؤالست این نظر در اشتباه راست گردان چشم را در ماهتاب تا یکی بینی تو مه را نک جواب فکرتت گو کژ مبین نیکو نگر هست هم نور و شعاع آن گهر هر جوابی کان ز گوش آید بدل چشم گفت از من شنو آن را بهل گوش دلاله ست و چشم اهل وصال چشم صاحب حال و گوش اصحاب قال در شنود گوش تبدیل صفات در عیان دیده ها تبدیل ذات ز آتش ار علمت یقین شد از سخن پختگی جو در یقین منزل مکن تا نسوزی نیست آن عین الیقین این یقین خواهی در آتش در نشین گوش چون نافذ بود دیده شود ورنه قل در گوش پیچیده شود این سخن پایان ندارد باز گرد تا که شه با آن غلامانش چه کرد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۲۲ - به راه کردن شاه یکی را از آن دو غلام و ازین دیگر پرسیدن آن غلامک را چو دید اهل ذکا آن دگر را کرد اشارت که بیا کاف رحمت گفتمش تصغیر نیست جد گود فرزندکم تحقیر نیست چون بیامد آن دوم در پیش شاه بود او گنده دهان دندان سیاه گرچه شه ناخوش شد از گفتار او جست و جویی کرد هم ز اسرار او گفت با این شکل و این گند دهان دور بنشین لیک آن سوتر مران که تو اهل نامه و رقعه بدی نه جلیس و یار و هم بقعه بدی تا علاج آن دهان تو کنیم تو حبیب و ما طبیب پر فنیم بهر کیکی نو گلیمی سوختن نیست لایق از تو دیده دوختن با همه بنشین دو سه دستان بگو تا ببینم صورت عقلت نکو آن ذکی را پس فرستاد او به کار سوی حمامی که رو خود را بخار وین دگر را گفت خه تو زیرکی صد غلامی در حقیقت نه یکی آن نه ای که خواجه تاش تو نمود از تو ما را سرد می کرد آن حسود گفت او دزد و کژست و کژنشین حیز و نامرد و چنینست و چنین گفت پیوسته بدست او راست گو راست گویی من ندیدستم چو او راست گویی در نهادش خلقتیست هرچه گوید من نگویم آن تهیست کژ ندانم آن نکواندیش را متهم دارم وجود خویش را باشد او در من ببیند عیبها من نبینم در وجود خود شها هر کسی گر عیب خود دیدی ز پیش کی بدی فارغ وی از اصلاح خویش غافل اند این خلق از خود ای پدر لاجرم گویند عیب همدگر من نبینم روی خود را ای شمن من ببینم روی تو تو روی من آنکسی که او ببیند روی خویش نور او از نور خلقانست بیش گر بمیرد دید او باقی بود زانک دیدش دید خلاقی بود نور حسی نبود آن نوری که او روی خود محسوس بیند پیش رو گفت اکنون عیبهای او بگو آنچنان که گفت او از عیب تو تا بدانم که تو غمخوار منی کدخدای ملکت و کار منی گفت ای شه من بگویم عیبهاش گرچه هست او مر مرا خوش خواجه تاش عیب او مهر و وفا و مردمی عیب او صدق و ذکا و همدمی کمترین عیبش جوامردی و داد آن جوامردی که جان را هم بداد صد هزاران جان خدا کرده پدید چه جوامردی بود کان را ندید ور بدیدی کی به جان بخلش بدی بهر یک جان کی چنین غمگین شدی بر لب جو بخل آب آن را بود کو ز جوی آب نابینا بود گفت پیغامبر که هر که از یقین داند او پاداش خود در یوم دین که یکی را ده عوض می آیدش هر زمان جودی دگرگون زایدش جود جمله از عوضها دیدنست پس عوض دیدن ضد ترسیدنست بخل نادیدن بود اعواض را شاد دارد دید در خواض را پس بعالم هیچ کس نبود بخیل زانک کس چیزی نبازد بی بدیل پس سخا از چشم آمد نه ز دست دید دارد کار جز بینا نرست عیب دیگر این که خودبین نیست او هست او در هستی خود عیب جو عیب گوی و عیب جوی خود بدست با همه نیکو و با خود بد بدست گفت شه جلدی مکن در مدح یار مدح خود در ضمن مدح او میار زانک من در امتحان آرم ورا شرمساری آیدت در ماورا

%0
10 Bölüm