مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶ - قصهٔ آن صوفی کی زن خود را بیگانهای بگرفت صوفیی آمد به سوی خانه روز خانه یک در بود و زن با کفش دوز جفت گشته با رهی خویش زن اندر آن یک حجره از وسواس تن چون بزد صوفی به جد در چاشتگاه هر دو درماندند نه حیلت نه راه هیچ معهودش نبد کو آن زمان سوی خانه باز گردد از دکان قاصدا آن روز بی وقت آن مروع از خیالی کرد تا خانه رجوع اعتماد زن بر آن کو هیچ بار این زمان فا خانه نامد او ز کار آن قیاسش راست نامد از قضا گرچه ستارست هم بدهد سزا چونک بد کردی بترس آمن مباش زانک تخمست و برویاند خداش چند گاهی او بپوشاند که تا آیدت زان بد پشیمان و حیا عهد عمر آن امیر مؤمنان داد دزدی را به جلاد و عوان بانگ زد آن دزد کای میر دیار اولین بارست جرمم زینهار گفت عمر حاش لله که خدا بار اول قهر بارد در جزا بارها پوشد پی اظهار فضل باز گیرد از پی اظهار عدل تا که این هر دو صفت ظاهر شود آن مبشر گردد این منذر شود بارها زن نیز این بد کرده بود سهل بگذشت آن و سهلش می نمود آن نمی دانست عقل پای سست که سبو دایم ز جو ناید درست آنچنانش تنگ آورد آن قضا که منافق را کند مرگ فجا نه طریق و نه رفیق و نه امان دست کرده آن فرشته سوی جان آنچنان کین زن در آن حجره جفا خشک شد او و حریفش ز ابتلا گفت صوفی با دل خود کای دو گبر از شما کینه کشم لیکن به صبر لیک نادانسته آرم این نفس تا که هر گوشی ننوشد این جرس از شما پنهان کشد کینه محق اندک اندک هم چو بیماری دق مرد دق باشد چو یخ هر لحظه کم لیک پندارد بهر دم بهترم هم چو کفتاری که می گیرندش و او غره آن گفت کین کفتار کو هیچ پنهان خانه آن زن را نبود سمج و دهلیز و ره بالا نبود نه تنوری که در آن پنهان شود نه جوالی که حجاب آن شود هم چو عرصه پهن روز رستخیز نه گو و نه پشته نه جای گریز گفت یزدان وصف این جای حرج بهر محشر لا تری فیها عوج مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷ - معشوق را زیر چادر پنهان کردن جهت تلبیس و بهانه گفتن زن کی ان کید کن عظیم چادر خود را برو افکند زود مرد را زن ساخت و در را بر گشود زیر چادر مرد رسوا و عیان سخت پیدا چون شتر بر نردبان گفت خاتونیست از اعیان شهر مر ورا از مال و اقبالست بهر در ببستم تا کسی بیگانه ای در نیاید زود نادانانه ای گفت صوفی چیستش هین خدمتی تا بر آرم بی سپاس و منتی گفت میلش خویشی و پیوستگیست نیک خاتونیست حق داند که کیست خواست دختر را ببیند زیر دست اتفاقا دختر اندر مکتبست باز گفت ار آرد باشد یا سبوس می کنم او را به جان و دل عروس یک پسر دارد که اندر شهر نیست خوب و زیرک چابک و مکسب کنیست گفت صوفی ما فقیر و زار و کم قوم خاتون مال دار و محتشم کی بود این کفو ایشان در زواج یک در از چوب و دری دیگر ز عاج کفو باید هر دو جفت اندر نکاح ورنه تنگ آید نماند ارتیاح
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶ - قصهٔ آن صوفی کی زن خود را بیگانهای بگرفت صوفیی آمد به سوی خانه روز خانه یک در بود و زن با کفش دوز جفت گشته با رهی خویش زن اندر آن یک حجره از وسواس تن چون بزد صوفی به جد در چاشتگاه هر دو درماندند نه حیلت نه راه هیچ معهودش نبد کو آن زمان سوی خانه باز گردد از دکان قاصدا آن روز بی وقت آن مروع از خیالی کرد تا خانه رجوع اعتماد زن بر آن کو هیچ بار این زمان فا خانه نامد او ز کار آن قیاسش راست نامد از قضا گرچه ستارست هم بدهد سزا چونک بد کردی بترس آمن مباش زانک تخمست و برویاند خداش چند گاهی او بپوشاند که تا آیدت زان بد پشیمان و حیا عهد عمر آن امیر مؤمنان داد دزدی را به جلاد و عوان بانگ زد آن دزد کای میر دیار اولین بارست جرمم زینهار گفت عمر حاش لله که خدا بار اول قهر بارد در جزا بارها پوشد پی اظهار فضل باز گیرد از پی اظهار عدل تا که این هر دو صفت ظاهر شود آن مبشر گردد این منذر شود بارها زن نیز این بد کرده بود سهل بگذشت آن و سهلش می نمود آن نمی دانست عقل پای سست که سبو دایم ز جو ناید درست آنچنانش تنگ آورد آن قضا که منافق را کند مرگ فجا نه طریق و نه رفیق و نه امان دست کرده آن فرشته سوی جان آنچنان کین زن در آن حجره جفا خشک شد او و حریفش ز ابتلا گفت صوفی با دل خود کای دو گبر از شما کینه کشم لیکن به صبر لیک نادانسته آرم این نفس تا که هر گوشی ننوشد این جرس از شما پنهان کشد کینه محق اندک اندک هم چو بیماری دق مرد دق باشد چو یخ هر لحظه کم لیک پندارد بهر دم بهترم هم چو کفتاری که می گیرندش و او غره آن گفت کین کفتار کو هیچ پنهان خانه آن زن را نبود سمج و دهلیز و ره بالا نبود نه تنوری که در آن پنهان شود نه جوالی که حجاب آن شود هم چو عرصه پهن روز رستخیز نه گو و نه پشته نه جای گریز گفت یزدان وصف این جای حرج بهر محشر لا تری فیها عوج مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷ - معشوق را زیر چادر پنهان کردن جهت تلبیس و بهانه گفتن زن کی ان کید کن عظیم چادر خود را برو افکند زود مرد را زن ساخت و در را بر گشود زیر چادر مرد رسوا و عیان سخت پیدا چون شتر بر نردبان گفت خاتونیست از اعیان شهر مر ورا از مال و اقبالست بهر در ببستم تا کسی بیگانه ای در نیاید زود نادانانه ای گفت صوفی چیستش هین خدمتی تا بر آرم بی سپاس و منتی گفت میلش خویشی و پیوستگیست نیک خاتونیست حق داند که کیست خواست دختر را ببیند زیر دست اتفاقا دختر اندر مکتبست باز گفت ار آرد باشد یا سبوس می کنم او را به جان و دل عروس یک پسر دارد که اندر شهر نیست خوب و زیرک چابک و مکسب کنیست گفت صوفی ما فقیر و زار و کم قوم خاتون مال دار و محتشم کی بود این کفو ایشان در زواج یک در از چوب و دری دیگر ز عاج کفو باید هر دو جفت اندر نکاح ورنه تنگ آید نماند ارتیاح