Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۰ - آموختن پیشه گورکنی قابیل از زاغ پیش از آنک در عالم علم گورکنی و گور بود کندن گوری که کمتر پیشه بود کی ز فکر و حیله و اندیشه بود گر بدی این فهم مر قابیل را کی نهادی بر سر او هابیل را که کجا غایب کنم این کشته را این به خون و خاک در آغشته را دید زاغی زاغ مرده در دهان بر گرفته تیز می آمد چنان از هوا زیر آمد و شد او به فن از پی تعلیم او را گورکن پس به چنگال از زمین انگیخت گرد زود زاغ مرده را در گور کرد دفن کردش پس بپوشیدش به خاک زاغ از الهام حق بد علم ناک گفت قابیل آه شه بر عقل من که بود زاغی ز من افزون به فن عقل کل را گفت مازاغ البصر عقل جزوی می کند هر سو نظر عقل مازاغ است نور خاصگان عقل زاغ استاد گور مردگان جان که او دنباله زاغان پرد زاغ او را سوی گورستان برد هین مدو اندر پی نفس چو زاغ کو به گورستان برد نه سوی باغ گر روی رو در پی عنقای دل سوی قاف و مسجد اقصای دل نوگیاهی هر دم ز سودای تو می دمد در مسجد اقصای تو تو سلیمان وار داد او بده پی بر از وی پای رد بر وی منه زانک حال این زمین با ثبات باز گوید با تو انواع نبات در زمین گر نیشکر ور خود نیست ترجمان هر زمین نبت ویست پس زمین دل که نبتش فکر بود فکرها اسرار دل را وا نمود گر سخن کش یابم اندر انجمن صد هزاران گل برویم چون چمن ور سخن کش یابم آن دم زن به مزد می گریزد نکته ها از دل چو دزد جنبش هر کس به سوی جاذبست جذب صدق نه چو جذب کاذبست می روی گه گمره و گه در رشد رشته پیدا نه و آنکت می کشد اشتر کوری مهار تو رهین تو کشش می بین مهارت را مبین گر شدی محسوس جذاب و مهار پس نماندی این جهان دارالغرار گبر دیدی کو پی سگ می رود سخره دیو ستنبه می شود در پی او کی شدی مانند حیز پی خود را واکشیدی گبر نیز گاو گر واقف ز قصابان بدی کی پی ایشان بدان دکان شدی یا بخوردی از کف ایشان سبوس یا بدادی شیرشان از چاپلوس ور بخوردی کی علف هضمش شدی گر ز مقصود علف واقف بدی پس ستون این جهان خود غفلتست چیست دولت کین دوادو با لتست اولش دو دو به آخر لت بخور جز درین ویرانه نبود مرگ خر تو به جد کاری که بگرفتی به دست عیبش این دم بر تو پوشیده شدست زان همی تانی بدادن تن به کار که بپوشید از تو عیبش کردگار همچنین هر فکر که گرمی در آن عیب آن فکرت شدست از تو نهان بر تو گر پیدا شدی زو عیب و شین زو رمیدی جانت بعد المشرقین حال که آخر زو پشیمان می شوی گر بود این حال اول کی دوی پس بپوشید اول آن بر جان ما تا کنیم آن کار بر وفق قضا چون قضا آورد حکم خود پدید چشم وا شد تا پشیمانی رسید این پشیمانی قضای دیگرست این پشیمانی بهل حق را پرست ور کنی عادت پشیمان خور شوی زین پشیمانی پشیمان تر شوی نیم عمرت در پریشانی رود نیم دیگر در پشیمانی رود ترک این فکر و پریشانی بگو حال و یار و کار نیکوتر بجو ور نداری کار نیکوتر به دست پس پشیمانیت بر فوت چه است گر همی دانی ره نیکو پرست ور ندانی چون بدانی کین بد است بد ندانی تا ندانی نیک را ضد را از ضد توان دید ای فتی چون ز ترک فکر این عاجز شدی از گناه آنگاه هم عاجز بدی چون بدی عاجز پشیمانی ز چیست عاجزی را باز جو کز جذب کیست عاجزی بی قادری اندر جهان کس ندیدست و نباشد این بدان همچنین هر آرزو که می بری تو ز عیب آن حجابی اندری ور نمودی علت آن آرزو خود رمیدی جان تو زان جست و جو گر نمودی عیب آن کار او ترا کس نبردی کش کشان آن سو ترا وان دگر کار کز آن هستی نفور زان بود که عیبش آمد در ظهور ای خدای رازدان خوش سخن عیب کار بد ز ما پنهان مکن عیب کار نیک را منما به ما تا نگردیم از روش سرد و هبا هم بر آن عادت سلیمان سنی رفت در مسجد میان روشنی قاعده هر روز را می جست شاه که ببیند مسجد اندر نو گیاه دل ببیند سر بدان چشم صفی آن حشایش که شد از عامه خفی

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۰ - آموختن پیشه گورکنی قابیل از زاغ پیش از آنک در عالم علم گورکنی و گور بود کندن گوری که کمتر پیشه بود کی ز فکر و حیله و اندیشه بود گر بدی این فهم مر قابیل را کی نهادی بر سر او هابیل را که کجا غایب کنم این کشته را این به خون و خاک در آغشته را دید زاغی زاغ مرده در دهان بر گرفته تیز می آمد چنان از هوا زیر آمد و شد او به فن از پی تعلیم او را گورکن پس به چنگال از زمین انگیخت گرد زود زاغ مرده را در گور کرد دفن کردش پس بپوشیدش به خاک زاغ از الهام حق بد علم ناک گفت قابیل آه شه بر عقل من که بود زاغی ز من افزون به فن عقل کل را گفت مازاغ البصر عقل جزوی می کند هر سو نظر عقل مازاغ است نور خاصگان عقل زاغ استاد گور مردگان جان که او دنباله زاغان پرد زاغ او را سوی گورستان برد هین مدو اندر پی نفس چو زاغ کو به گورستان برد نه سوی باغ گر روی رو در پی عنقای دل سوی قاف و مسجد اقصای دل نوگیاهی هر دم ز سودای تو می دمد در مسجد اقصای تو تو سلیمان وار داد او بده پی بر از وی پای رد بر وی منه زانک حال این زمین با ثبات باز گوید با تو انواع نبات در زمین گر نیشکر ور خود نیست ترجمان هر زمین نبت ویست پس زمین دل که نبتش فکر بود فکرها اسرار دل را وا نمود گر سخن کش یابم اندر انجمن صد هزاران گل برویم چون چمن ور سخن کش یابم آن دم زن به مزد می گریزد نکته ها از دل چو دزد جنبش هر کس به سوی جاذبست جذب صدق نه چو جذب کاذبست می روی گه گمره و گه در رشد رشته پیدا نه و آنکت می کشد اشتر کوری مهار تو رهین تو کشش می بین مهارت را مبین گر شدی محسوس جذاب و مهار پس نماندی این جهان دارالغرار گبر دیدی کو پی سگ می رود سخره دیو ستنبه می شود در پی او کی شدی مانند حیز پی خود را واکشیدی گبر نیز گاو گر واقف ز قصابان بدی کی پی ایشان بدان دکان شدی یا بخوردی از کف ایشان سبوس یا بدادی شیرشان از چاپلوس ور بخوردی کی علف هضمش شدی گر ز مقصود علف واقف بدی پس ستون این جهان خود غفلتست چیست دولت کین دوادو با لتست اولش دو دو به آخر لت بخور جز درین ویرانه نبود مرگ خر تو به جد کاری که بگرفتی به دست عیبش این دم بر تو پوشیده شدست زان همی تانی بدادن تن به کار که بپوشید از تو عیبش کردگار همچنین هر فکر که گرمی در آن عیب آن فکرت شدست از تو نهان بر تو گر پیدا شدی زو عیب و شین زو رمیدی جانت بعد المشرقین حال که آخر زو پشیمان می شوی گر بود این حال اول کی دوی پس بپوشید اول آن بر جان ما تا کنیم آن کار بر وفق قضا چون قضا آورد حکم خود پدید چشم وا شد تا پشیمانی رسید این پشیمانی قضای دیگرست این پشیمانی بهل حق را پرست ور کنی عادت پشیمان خور شوی زین پشیمانی پشیمان تر شوی نیم عمرت در پریشانی رود نیم دیگر در پشیمانی رود ترک این فکر و پریشانی بگو حال و یار و کار نیکوتر بجو ور نداری کار نیکوتر به دست پس پشیمانیت بر فوت چه است گر همی دانی ره نیکو پرست ور ندانی چون بدانی کین بد است بد ندانی تا ندانی نیک را ضد را از ضد توان دید ای فتی چون ز ترک فکر این عاجز شدی از گناه آنگاه هم عاجز بدی چون بدی عاجز پشیمانی ز چیست عاجزی را باز جو کز جذب کیست عاجزی بی قادری اندر جهان کس ندیدست و نباشد این بدان همچنین هر آرزو که می بری تو ز عیب آن حجابی اندری ور نمودی علت آن آرزو خود رمیدی جان تو زان جست و جو گر نمودی عیب آن کار او ترا کس نبردی کش کشان آن سو ترا وان دگر کار کز آن هستی نفور زان بود که عیبش آمد در ظهور ای خدای رازدان خوش سخن عیب کار بد ز ما پنهان مکن عیب کار نیک را منما به ما تا نگردیم از روش سرد و هبا هم بر آن عادت سلیمان سنی رفت در مسجد میان روشنی قاعده هر روز را می جست شاه که ببیند مسجد اندر نو گیاه دل ببیند سر بدان چشم صفی آن حشایش که شد از عامه خفی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۱ - قصهٔ صوفی کی در میان گلستان سر به زانو مراقب بود یارانش گفتند سر برآور تفرج کن بر گلستان و ریاحین و مرغان و آثار رحمةالله تعالی صوفیی در باغ از بهر گشاد صوفیانه روی بر زانو نهاد پس فرو رفت او به خود اندر نغول شد ملول از صورت خوابش فضول که چه خسپی آخر اندر رز نگر این درختان بین و آثار و خضر امر حق بشنو که گفته ست انظروا سوی این آثار رحمت آر رو گفت آثارش دلست ای بوالهوس آن برون آثار آثارست و بس باغها و سبزه ها در عین جان بر برون عکسش چو در آب روان آن خیال باغ باشد اندر آب که کند از لطف آب آن اضطراب باغها و میوه ها اندر دلست عکس لطف آن برین آب و گلست گر نبودی عکس آن سرو سرور پس نخواندی ایزدش دار الغرور این غرور آنست یعنی این خیال هست از عکس دل و جان رجال جمله مغروران برین عکس آمده بر گمانی کین بود جنت کده می گریزند از اصول باغها بر خیالی می کنند آن لاغها چونک خواب غفلت آیدشان به سر راست بینند و چه سودست آن نظر بس به گورستان غریو افتاد و آه تا قیامت زین غلط وا حسرتاه ای خنک آن را که پیش از مرگ مرد یعنی او از اصل این رز بوی برد

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۱ - قصهٔ صوفی کی در میان گلستان سر به زانو مراقب بود یارانش گفتند سر برآور تفرج کن بر گلستان و ریاحین و مرغان و آثار رحمةالله تعالی صوفیی در باغ از بهر گشاد صوفیانه روی بر زانو نهاد پس فرو رفت او به خود اندر نغول شد ملول از صورت خوابش فضول که چه خسپی آخر اندر رز نگر این درختان بین و آثار و خضر امر حق بشنو که گفته ست انظروا سوی این آثار رحمت آر رو گفت آثارش دلست ای بوالهوس آن برون آثار آثارست و بس باغها و سبزه ها در عین جان بر برون عکسش چو در آب روان آن خیال باغ باشد اندر آب که کند از لطف آب آن اضطراب باغها و میوه ها اندر دلست عکس لطف آن برین آب و گلست گر نبودی عکس آن سرو سرور پس نخواندی ایزدش دار الغرور این غرور آنست یعنی این خیال هست از عکس دل و جان رجال جمله مغروران برین عکس آمده بر گمانی کین بود جنت کده می گریزند از اصول باغها بر خیالی می کنند آن لاغها چونک خواب غفلت آیدشان به سر راست بینند و چه سودست آن نظر بس به گورستان غریو افتاد و آه تا قیامت زین غلط وا حسرتاه ای خنک آن را که پیش از مرگ مرد یعنی او از اصل این رز بوی برد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۲ - قصهٔ رستن خروب در گوشهٔ مسجد اقصی و غمگین شدن سلیمان علیه‌السلام از آن چون به سخن آمد با او و خاصیت و نام خود بگفت پس سلیمان دید اندر گوشه ای نوگیاهی رسته هم چون خوشه ای دید بس نادر گیاهی سبز و تر می ربود آن سبزیش نور از بصر پس سلامش کرد در حال آن حشیش او جوابش گفت و بشکفت از خوشیش گفت نامت چیست برگو بی دهان گفت خروب است ای شاه جهان گفت اندر تو چه خاصیت بود گفت من رستم مکان ویران شود من که خروبم خراب منزلم هادم بنیاد این آب و گلم پس سلیمان آن زمان دانست زود که اجل آمد سفر خواهد نمود گفت تا من هستم این مسجد یقین در خلل ناید ز آفات زمین تا که من باشم وجود من بود مسجداقصی مخلخل کی شود پس که هدم مسجد ما بی گمان نبود الا بعد مرگ ما بدان مسجدست آن دل که جسمش ساجدست یار بد خروب هر جا مسجدست یار بد چون رست در تو مهر او هین ازو بگریز و کم کن گفت وگو برکن از بیخش که گر سر بر زند مر ترا و مسجدت را بر کند عاشقا خروب تو آمد کژی هم چو طفلان سوی کژ چون می غژی خویش مجرم دان و مجرم گو مترس تا ندزدد از تو آن استاد درس چون بگویی جاهلم تعلیم ده این چنین انصاف از ناموس به از پدر آموز ای روشن جبین ربنا گفت و ظلمنا پیش ازین نه بهانه کرد و نه تزویر ساخت نه لوای مکر و حیلت بر فراخت باز آن ابلیس بحث آغاز کرد که بدم من سرخ رو کردیم زرد رنگ رنگ تست صباغم توی اصل جرم و آفت و داغم توی هین بخوان رب بما اغویتنی تا نگردی جبری و کژ کم تنی بر درخت جبر تا کی بر جهی اختیار خویش را یک سو نهی هم چو آن ابلیس و ذریات او با خدا در جنگ و اندر گفت و گو چون بود اکراه با چندان خوشی که تو در عصیان همی دامن کشی آن چنان خوش کس رود در مکرهی کس چنان رقصان دود در گم رهی بیست مرده جنگ می کردی در آن کت همی دادند پند آن دیگران که صواب اینست و راه اینست و بس کی زند طعنه مرا جز هیچ کس کی چنین گوید کسی کو مکر هست چون چنین جنگد کسی کو بی رهست هر چه نفست خواست داری اختیار هر چه عقلت خواست آری اضطرار داند او کو نیک بخت و محرمست زیرکی ز ابلیس و عشق از آدمست زیرکی سباحی آمد در بحار کم رهد غرقست او پایان کار هل سباحت را رها کن کبر و کین نیست جیحون نیست جو دریاست این وانگهان دریای ژرف بی پناه در رباید هفت دریا را چو کاه عشق چون کشتی بود بهر خواص کم بود آفت بود اغلب خلاص زیرکی بفروش و حیرانی بخر زیرکی ظنست و حیرانی نظر عقل قربان کن به پیش مصطفی حسبی الله گو که الله ام کفی هم چو کنعان سر ز کشتی وا مکش که غرورش داد نفس زیرکش که برآیم بر سر کوه مشید منت نوحم چرا باید کشید چون رمی از منتش بر جان ما چونک شکر و منتش گوید خدا تو چه دانی ای غراره پر حسد منت او را خدا هم می کشد کاشکی او آشنا ناموختی تا طمع در نوح و کشتی دوختی کاش چون طفل از حیل جاهل بدی تا چو طفلان چنگ در مادر زدی یا به علم نقل کم بودی ملی علم وحی دل ربودی از ولی با چنین نوری چو پیش آری کتاب جان وحی آسای تو آرد عتاب چون تیمم با وجود آب دان علم نقلی با دم قطب زمان خویش ابله کن تبع می رو سپس رستگی زین ابلهی یابی و بس اکثر اهل الجنه البله ای پسر بهر این گفته ست سلطان البشر زیرکی چون کبر و باد انگیز تست ابلهی شو تا بماند دل درست ابلهی نه کو به مسخرگی دوتوست ابلهی کو واله و حیران هوست ابلهان اند آن زنان دست بر از کف ابله وز رخ یوسف نذر عقل را قربان کن اندر عشق دوست عقلها باری از آن سویست کوست عقلها آن سو فرستاده عقول مانده این سو که نه معشوقست گول زین سر از حیرت گر این عقلت رود هر سو مویت سر و عقلی شود نیست آن سو رنج فکرت بر دماغ که دماغ و عقل روید دشت و باغ سوی دشت از دشت نکته بشنوی سوی باغ آیی شود نخلت روی اندرین ره ترک کن طاق و طرنب تا قلاوزت نجنبد تو مجنب هر که او بی سر بجنبد دم بود جنبشش چون جنبش کزدم بود کژرو و شب کور و زشت و زهرناک پیشه او خستن اجسام پاک سر بکوب آن را که سرش این بود خلق و خوی مستمرش این بود خود صلاح اوست آن سر کوفتن تا رهد جان ریزه اش زان شوم تن واستان آن دست دیوانه سلاح تا ز تو راضی شود عدل و صلاح چون سلاحش هست و عقلش نه ببند دست او را ورنه آرد صد گزند

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۲ - قصهٔ رستن خروب در گوشهٔ مسجد اقصی و غمگین شدن سلیمان علیه‌السلام از آن چون به سخن آمد با او و خاصیت و نام خود بگفت پس سلیمان دید اندر گوشه ای نوگیاهی رسته هم چون خوشه ای دید بس نادر گیاهی سبز و تر می ربود آن سبزیش نور از بصر پس سلامش کرد در حال آن حشیش او جوابش گفت و بشکفت از خوشیش گفت نامت چیست برگو بی دهان گفت خروب است ای شاه جهان گفت اندر تو چه خاصیت بود گفت من رستم مکان ویران شود من که خروبم خراب منزلم هادم بنیاد این آب و گلم پس سلیمان آن زمان دانست زود که اجل آمد سفر خواهد نمود گفت تا من هستم این مسجد یقین در خلل ناید ز آفات زمین تا که من باشم وجود من بود مسجداقصی مخلخل کی شود پس که هدم مسجد ما بی گمان نبود الا بعد مرگ ما بدان مسجدست آن دل که جسمش ساجدست یار بد خروب هر جا مسجدست یار بد چون رست در تو مهر او هین ازو بگریز و کم کن گفت وگو برکن از بیخش که گر سر بر زند مر ترا و مسجدت را بر کند عاشقا خروب تو آمد کژی هم چو طفلان سوی کژ چون می غژی خویش مجرم دان و مجرم گو مترس تا ندزدد از تو آن استاد درس چون بگویی جاهلم تعلیم ده این چنین انصاف از ناموس به از پدر آموز ای روشن جبین ربنا گفت و ظلمنا پیش ازین نه بهانه کرد و نه تزویر ساخت نه لوای مکر و حیلت بر فراخت باز آن ابلیس بحث آغاز کرد که بدم من سرخ رو کردیم زرد رنگ رنگ تست صباغم توی اصل جرم و آفت و داغم توی هین بخوان رب بما اغویتنی تا نگردی جبری و کژ کم تنی بر درخت جبر تا کی بر جهی اختیار خویش را یک سو نهی هم چو آن ابلیس و ذریات او با خدا در جنگ و اندر گفت و گو چون بود اکراه با چندان خوشی که تو در عصیان همی دامن کشی آن چنان خوش کس رود در مکرهی کس چنان رقصان دود در گم رهی بیست مرده جنگ می کردی در آن کت همی دادند پند آن دیگران که صواب اینست و راه اینست و بس کی زند طعنه مرا جز هیچ کس کی چنین گوید کسی کو مکر هست چون چنین جنگد کسی کو بی رهست هر چه نفست خواست داری اختیار هر چه عقلت خواست آری اضطرار داند او کو نیک بخت و محرمست زیرکی ز ابلیس و عشق از آدمست زیرکی سباحی آمد در بحار کم رهد غرقست او پایان کار هل سباحت را رها کن کبر و کین نیست جیحون نیست جو دریاست این وانگهان دریای ژرف بی پناه در رباید هفت دریا را چو کاه عشق چون کشتی بود بهر خواص کم بود آفت بود اغلب خلاص زیرکی بفروش و حیرانی بخر زیرکی ظنست و حیرانی نظر عقل قربان کن به پیش مصطفی حسبی الله گو که الله ام کفی هم چو کنعان سر ز کشتی وا مکش که غرورش داد نفس زیرکش که برآیم بر سر کوه مشید منت نوحم چرا باید کشید چون رمی از منتش بر جان ما چونک شکر و منتش گوید خدا تو چه دانی ای غراره پر حسد منت او را خدا هم می کشد کاشکی او آشنا ناموختی تا طمع در نوح و کشتی دوختی کاش چون طفل از حیل جاهل بدی تا چو طفلان چنگ در مادر زدی یا به علم نقل کم بودی ملی علم وحی دل ربودی از ولی با چنین نوری چو پیش آری کتاب جان وحی آسای تو آرد عتاب چون تیمم با وجود آب دان علم نقلی با دم قطب زمان خویش ابله کن تبع می رو سپس رستگی زین ابلهی یابی و بس اکثر اهل الجنه البله ای پسر بهر این گفته ست سلطان البشر زیرکی چون کبر و باد انگیز تست ابلهی شو تا بماند دل درست ابلهی نه کو به مسخرگی دوتوست ابلهی کو واله و حیران هوست ابلهان اند آن زنان دست بر از کف ابله وز رخ یوسف نذر عقل را قربان کن اندر عشق دوست عقلها باری از آن سویست کوست عقلها آن سو فرستاده عقول مانده این سو که نه معشوقست گول زین سر از حیرت گر این عقلت رود هر سو مویت سر و عقلی شود نیست آن سو رنج فکرت بر دماغ که دماغ و عقل روید دشت و باغ سوی دشت از دشت نکته بشنوی سوی باغ آیی شود نخلت روی اندرین ره ترک کن طاق و طرنب تا قلاوزت نجنبد تو مجنب هر که او بی سر بجنبد دم بود جنبشش چون جنبش کزدم بود کژرو و شب کور و زشت و زهرناک پیشه او خستن اجسام پاک سر بکوب آن را که سرش این بود خلق و خوی مستمرش این بود خود صلاح اوست آن سر کوفتن تا رهد جان ریزه اش زان شوم تن واستان آن دست دیوانه سلاح تا ز تو راضی شود عدل و صلاح چون سلاحش هست و عقلش نه ببند دست او را ورنه آرد صد گزند

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۳ - بیان آنک حصول علم و مال و جاه بدگوهران را فضیحت اوست و چون شمشیریست کی افتادست به دست راه‌زن بدگهر را علم و فن آموختن دادن تیغی به دست راه زن تیغ دادن در کف زنگی مست به که آید علم ناکس را به دست علم و مال و منصب و جاه و قران فتنه آمد در کف بدگوهران پس غزا زین فرض شد بر مؤمنان تا ستانند از کف مجنون سنان جان او مجنون تنش شمشیر او واستان شمشیر را زان زشت خو آنچه منصب می کند با جاهلان از فضیحت کی کند صد ارسلان عیب او مخفیست چون آلت بیافت مارش از سوراخ بر صحرا شتافت جمله صحرا مار و کژدم پر شود چونک جاهل شاه حکم مر شود مال و منصب ناکسی کآرد به دست طالب رسوایی خویش او شدست یا کند بخل و عطاها کم دهد یا سخا آرد بنا موضع نهد شاه را در خانه بیذق نهد این چنین باشد عطا که احمق دهد حکم چون در دست گمراهی فتاد جاه پندارید در چاهی فتاد ره نمی داند قلاووزی کند جان زشت او جهان سوزی کند طفل راه فقر چون پیری گرفت پی روان را غول ادباری گرفت که بیا تا ماه بنمایم ترا ماه را هرگز ندید آن بی صفا چون نمایی چون ندیدستی به عمر عکس مه در آب هم ای خام غمر احمقان سرور شدستند و ز بیم عاقلان سرها کشیده در گلیم مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۴ - تفسیر یا ایها المزمل خواند مزمل نبی را زین سبب که برون آ از گلیم ای بوالهرب سر مکش اندر گلیم و رو مپوش که جهان جسمی ست سرگردان تو هوش هین مشو پنهان ز ننگ مدعی که تو داری شمع وحی شعشعی هین قم اللیل که شمعی ای همام شمع اندر شب بود اندر قیام بی فروغت روز روشن هم شب ست بی پناهت شیر اسیر ارنب ست باش کشتیبان درین بحر صفا که تو نوح ثانی یی ای مصطفی ره شناسی می بباید با لباب هر رهی را خاصه اندر راه آب خیز بنگر کاروان ره زده هر طرف غولی ست کشتیبان شده خضر وقتی غوث هر کشتی توی هم چو روح الله مکن تنها روی پیش این جمعی چو شمع آسمان انقطاع و خلوت آری را بمان وقت خلوت نیست اندر جمع آی ای هدی چون کوه قاف و تو همای بدر بر صدر فلک شد شب روان سیر را نگذارد از بانگ سگان طاعنان هم چون سگان بر بدر تو بانگ می دارند سوی صدر تو این سگان کرند از امر انصتوا از سفه وع وع کنان بر بدر تو هین بمگذار ای شفا رنجور را تو ز خشم کر عصای کور را نه تو گفتی قاید اعمی به راه صد ثواب و اجر یابد از اله هر که او چل گام کوری را کشد گشت آمرزیده و یابد رشد پس بکش تو زین جهان بی قرار جوق کوران را قطار اندر قطار کار هادی این بود تو هادی یی ماتم آخر زمان را شادی یی هین روان کن ای امام المتقین این خیال اندیشگان را تا یقین هر که در مکر تو دارد دل گرو گردنش را من زنم تو شاد رو بر سر کوریش کوری ها نهم او شکر پندارد و زهرش دهم عقل ها از نور من افروختند مکرها از مکر من آموختند چیست خود آلاجق آن ترکمان پیش پای نره پیلان جهان آن چراغ او به پیش صرصرم خود چه باشد ای مهین پیغامبرم خیز در دم تو به صور سهمناک تا هزاران مرده بر روید ز خاک چون تو اسرافیل وقتی راست خیز رستخیزی ساز پیش از رستخیز هر که گوید کو قیامت ای صنم خویش بنما که قیامت نک منم در نگر ای سایل محنت زده زین قیامت صد جهان افزون شده ور نباشد اهل این ذکر و قنوت پس جواب الاحمق ای سلطان سکوت ز آسمان حق سکوت آید جواب چون بود جانا دعا نامستجاب ای دریغا وقت خرمن گاه شد لیک روز از بخت ما بیگاه شد وقت تنگ ست و فراخی این کلام تنگ می آید بر او عمر دوام نیزه بازی اندرین کوه های تنگ نیزه بازان را همی آرد به تنگ وقت تنگ و خاطر و فهم عوام تنگ تر صد ره ز وقت است ای غلام چون جواب احمق آمد خامشی این درازی در سخن چون می کشی از کمال رحمت و موج کرم می دهد هر شوره را باران و نم

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۳ - بیان آنک حصول علم و مال و جاه بدگوهران را فضیحت اوست و چون شمشیریست کی افتادست به دست راه‌زن بدگهر را علم و فن آموختن دادن تیغی به دست راه زن تیغ دادن در کف زنگی مست به که آید علم ناکس را به دست علم و مال و منصب و جاه و قران فتنه آمد در کف بدگوهران پس غزا زین فرض شد بر مؤمنان تا ستانند از کف مجنون سنان جان او مجنون تنش شمشیر او واستان شمشیر را زان زشت خو آنچه منصب می کند با جاهلان از فضیحت کی کند صد ارسلان عیب او مخفیست چون آلت بیافت مارش از سوراخ بر صحرا شتافت جمله صحرا مار و کژدم پر شود چونک جاهل شاه حکم مر شود مال و منصب ناکسی کآرد به دست طالب رسوایی خویش او شدست یا کند بخل و عطاها کم دهد یا سخا آرد بنا موضع نهد شاه را در خانه بیذق نهد این چنین باشد عطا که احمق دهد حکم چون در دست گمراهی فتاد جاه پندارید در چاهی فتاد ره نمی داند قلاووزی کند جان زشت او جهان سوزی کند طفل راه فقر چون پیری گرفت پی روان را غول ادباری گرفت که بیا تا ماه بنمایم ترا ماه را هرگز ندید آن بی صفا چون نمایی چون ندیدستی به عمر عکس مه در آب هم ای خام غمر احمقان سرور شدستند و ز بیم عاقلان سرها کشیده در گلیم مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۴ - تفسیر یا ایها المزمل خواند مزمل نبی را زین سبب که برون آ از گلیم ای بوالهرب سر مکش اندر گلیم و رو مپوش که جهان جسمی ست سرگردان تو هوش هین مشو پنهان ز ننگ مدعی که تو داری شمع وحی شعشعی هین قم اللیل که شمعی ای همام شمع اندر شب بود اندر قیام بی فروغت روز روشن هم شب ست بی پناهت شیر اسیر ارنب ست باش کشتیبان درین بحر صفا که تو نوح ثانی یی ای مصطفی ره شناسی می بباید با لباب هر رهی را خاصه اندر راه آب خیز بنگر کاروان ره زده هر طرف غولی ست کشتیبان شده خضر وقتی غوث هر کشتی توی هم چو روح الله مکن تنها روی پیش این جمعی چو شمع آسمان انقطاع و خلوت آری را بمان وقت خلوت نیست اندر جمع آی ای هدی چون کوه قاف و تو همای بدر بر صدر فلک شد شب روان سیر را نگذارد از بانگ سگان طاعنان هم چون سگان بر بدر تو بانگ می دارند سوی صدر تو این سگان کرند از امر انصتوا از سفه وع وع کنان بر بدر تو هین بمگذار ای شفا رنجور را تو ز خشم کر عصای کور را نه تو گفتی قاید اعمی به راه صد ثواب و اجر یابد از اله هر که او چل گام کوری را کشد گشت آمرزیده و یابد رشد پس بکش تو زین جهان بی قرار جوق کوران را قطار اندر قطار کار هادی این بود تو هادی یی ماتم آخر زمان را شادی یی هین روان کن ای امام المتقین این خیال اندیشگان را تا یقین هر که در مکر تو دارد دل گرو گردنش را من زنم تو شاد رو بر سر کوریش کوری ها نهم او شکر پندارد و زهرش دهم عقل ها از نور من افروختند مکرها از مکر من آموختند چیست خود آلاجق آن ترکمان پیش پای نره پیلان جهان آن چراغ او به پیش صرصرم خود چه باشد ای مهین پیغامبرم خیز در دم تو به صور سهمناک تا هزاران مرده بر روید ز خاک چون تو اسرافیل وقتی راست خیز رستخیزی ساز پیش از رستخیز هر که گوید کو قیامت ای صنم خویش بنما که قیامت نک منم در نگر ای سایل محنت زده زین قیامت صد جهان افزون شده ور نباشد اهل این ذکر و قنوت پس جواب الاحمق ای سلطان سکوت ز آسمان حق سکوت آید جواب چون بود جانا دعا نامستجاب ای دریغا وقت خرمن گاه شد لیک روز از بخت ما بیگاه شد وقت تنگ ست و فراخی این کلام تنگ می آید بر او عمر دوام نیزه بازی اندرین کوه های تنگ نیزه بازان را همی آرد به تنگ وقت تنگ و خاطر و فهم عوام تنگ تر صد ره ز وقت است ای غلام چون جواب احمق آمد خامشی این درازی در سخن چون می کشی از کمال رحمت و موج کرم می دهد هر شوره را باران و نم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۵ - در بیان آنک ترک الجواب جواب مقرر این سخن کی جواب الاحمق سکوت شرح این هر دو درین قصه است کی گفته می‌آید بود شاهی بود او را بنده ای مرده عقلی بود و شهوت زنده ای خرده های خدمتش بگذاشتی بد سگالیدی نکو پنداشتی گفت شاهنشه جرااش کم کنید ور بجنگد نامش از خط بر زنید عقل او کم بود و حرص او فزون چون جرا کم دید شد تند و حرون عقل بودی گرد خود کردی طواف تا بدیدی جرم خود گشتی معاف چون خری پابسته تندد از خری هر دو پایش بسته گردد بر سری پس بگوید خر که یک بندم بسست خود مدان کان دو ز فعل آن خسست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۶ - در تفسیر این حدیث مصطفی علیه‌السلام کی ان الله تعالی خلق الملائکة و رکب فیهم العقل و خلق البهائم و رکب فیها الشهوة و خلق بنی آدم و رکب فیهم العقل و الشهوة فمن غلب عقله شهوته فهو اعلی من الملائکة و من غلب شهوته عقله فهو ادنی من البهائم در حدیث آمد که یزدان مجید خلق عالم را سه گونه آفرید یک گره را جمله عقل و علم و جود آن فرشته ست او نداند جز سجود نیست اندر عنصرش حرص و هوا نور مطلق زنده از عشق خدا یک گروه دیگر از دانش تهی هم چو حیوان از علف در فربهی او نبیند جز که اصطبل و علف از شقاوت غافلست و از شرف این سوم هست آدمی زاد و بشر نیم او ز افرشته و نیمیش خر نیم خر خود مایل سفلی بود نیم دیگر مایل عقلی بود آن دو قوم آسوده از جنگ و حراب وین بشر با دو مخالف در عذاب وین بشر هم ز امتحان قسمت شدند آدمی شکلند و سه امت شدند یک گره مستغرق مطلق شدست هم چو عیسی با ملک ملحق شدست نقش آدم لیک معنی جبرییل رسته از خشم و هوا و قال و قیل از ریاضت رسته وز زهد و جهاد گوییا از آدمی او خود نزاد قسم دیگر با خران ملحق شدند خشم محض و شهوت مطلق شدند وصف جبریلی دریشان بود رفت تنگ بود آن خانه و آن وصف زفت مرده گردد شخص کو بی جان شود خر شود چون جان او بی آن شود زانک جانی کان ندارد هست پست این سخن حقست و صوفی گفته است او ز حیوانها فزون تر جان کند در جهان باریک کاریها کند مکر و تلبیسی که او داند تنید آن ز حیوان دگر ناید پدید جامه های زرکشی را بافتن درها از قعر دریا یافتن خرده کاریهای علم هندسه یا نجوم و علم طب و فلسفه که تعلق با همین دنیاستش ره به هفتم آسمان بر نیستش این همه علم بنای آخورست که عماد بود گاو و اشترست بهر استبقای حیوان چند روز نام آن کردند این گیجان رموز علم راه حق و علم منزلش صاحب دل داند آن را با دلش پس درین ترکیب حیوان لطیف آفرید و کرد با دانش الیف نام کالانعام کرد آن قوم را زانک نسبت کو بیقظه نوم را روح حیوانی ندارد غیر نوم حسهای منعکس دارند قوم یقظه آمد نوم حیوانی نماند انعکاس حس خود از لوح خواند هم چو حس آنک خواب او را ربود چون شد او بیدار عکسیت نمود لاجرم اسفل بود از سافلین ترک او کن لا احب الافلین

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۵ - در بیان آنک ترک الجواب جواب مقرر این سخن کی جواب الاحمق سکوت شرح این هر دو درین قصه است کی گفته می‌آید بود شاهی بود او را بنده ای مرده عقلی بود و شهوت زنده ای خرده های خدمتش بگذاشتی بد سگالیدی نکو پنداشتی گفت شاهنشه جرااش کم کنید ور بجنگد نامش از خط بر زنید عقل او کم بود و حرص او فزون چون جرا کم دید شد تند و حرون عقل بودی گرد خود کردی طواف تا بدیدی جرم خود گشتی معاف چون خری پابسته تندد از خری هر دو پایش بسته گردد بر سری پس بگوید خر که یک بندم بسست خود مدان کان دو ز فعل آن خسست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۶ - در تفسیر این حدیث مصطفی علیه‌السلام کی ان الله تعالی خلق الملائکة و رکب فیهم العقل و خلق البهائم و رکب فیها الشهوة و خلق بنی آدم و رکب فیهم العقل و الشهوة فمن غلب عقله شهوته فهو اعلی من الملائکة و من غلب شهوته عقله فهو ادنی من البهائم در حدیث آمد که یزدان مجید خلق عالم را سه گونه آفرید یک گره را جمله عقل و علم و جود آن فرشته ست او نداند جز سجود نیست اندر عنصرش حرص و هوا نور مطلق زنده از عشق خدا یک گروه دیگر از دانش تهی هم چو حیوان از علف در فربهی او نبیند جز که اصطبل و علف از شقاوت غافلست و از شرف این سوم هست آدمی زاد و بشر نیم او ز افرشته و نیمیش خر نیم خر خود مایل سفلی بود نیم دیگر مایل عقلی بود آن دو قوم آسوده از جنگ و حراب وین بشر با دو مخالف در عذاب وین بشر هم ز امتحان قسمت شدند آدمی شکلند و سه امت شدند یک گره مستغرق مطلق شدست هم چو عیسی با ملک ملحق شدست نقش آدم لیک معنی جبرییل رسته از خشم و هوا و قال و قیل از ریاضت رسته وز زهد و جهاد گوییا از آدمی او خود نزاد قسم دیگر با خران ملحق شدند خشم محض و شهوت مطلق شدند وصف جبریلی دریشان بود رفت تنگ بود آن خانه و آن وصف زفت مرده گردد شخص کو بی جان شود خر شود چون جان او بی آن شود زانک جانی کان ندارد هست پست این سخن حقست و صوفی گفته است او ز حیوانها فزون تر جان کند در جهان باریک کاریها کند مکر و تلبیسی که او داند تنید آن ز حیوان دگر ناید پدید جامه های زرکشی را بافتن درها از قعر دریا یافتن خرده کاریهای علم هندسه یا نجوم و علم طب و فلسفه که تعلق با همین دنیاستش ره به هفتم آسمان بر نیستش این همه علم بنای آخورست که عماد بود گاو و اشترست بهر استبقای حیوان چند روز نام آن کردند این گیجان رموز علم راه حق و علم منزلش صاحب دل داند آن را با دلش پس درین ترکیب حیوان لطیف آفرید و کرد با دانش الیف نام کالانعام کرد آن قوم را زانک نسبت کو بیقظه نوم را روح حیوانی ندارد غیر نوم حسهای منعکس دارند قوم یقظه آمد نوم حیوانی نماند انعکاس حس خود از لوح خواند هم چو حس آنک خواب او را ربود چون شد او بیدار عکسیت نمود لاجرم اسفل بود از سافلین ترک او کن لا احب الافلین

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۷ - در تفسیر این آیت کی و اما الذین فی قلوبهم مرض فزادتهم رجسا و قوله یضل به کثیرا و یهدی به کثیرا زانک استعداد تبدیل و نبرد بودش از پستی و آن را فوت کرد باز حیوان را چو استعداد نیست عذر او اندر بهیمی روشنیست زو چو استعداد شد کان رهبرست هر غذایی کو خورد مغز خرست گر بلادر خورد او افیون شود سکته و بی عقلیش افزون شود ماند یک قسم دگر اندر جهاد نیم حیوان نیم حی با رشاد روز و شب در جنگ و اندر کش مکش کرده چالیش آخرش با اولش مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۸ - چالیش عقل با نفس هم چون تنازع مجنون با ناقه میل مجنون سوی حره میل ناقه واپس سوی کره چنانک گفت مجنون هوا ناقتی خلفی و قدامی الهوی و انی و ایاها لمختلفان هم چو مجنون اند و چون ناقه ش یقین می کشد آن پیش و این واپس به کین میل مجنون پیش آن لیلی روان میل ناقه پس پی کره دوان یک دم ار مجنون ز خود غافل بدی ناقه گردیدی و واپس آمدی عشق و سودا چونک پر بودش بدن می نبودش چاره از بی خود شدن آنک او باشد مراقب عقل بود عقل را سودای لیلی در ربود لیک ناقه بس مراقب بود و چست چون بدیدی او مهار خویش سست فهم کردی زو که غافل گشت و دنگ رو سپس کردی به کره بی درنگ چون به خود باز آمدی دیدی ز جا کو سپس رفتست بس فرسنگها در سه روزه ره بدین احوالها ماند مجنون در تردد سالها گفت ای ناقه چو هر دو عاشقیم ما دو ضد پس همره نالایقیم نیستت بر وفق من مهر و مهار کرد باید از تو صحبت اختیار این دو همره یکدگر را راه زن گمره آن جان کو فرو ناید ز تن جان ز هجر عرش اندر فاقه ای تن ز عشق خاربن چون ناقه ای جان گشاید سوی بالا بالها در زده تن در زمین چنگالها تا تو با من باشی ای مرده وطن پس ز لیلی دور ماند جان من روزگارم رفت زین گون حالها هم چو تیه و قوم موسی سالها خطوتینی بود این ره تا وصال مانده ام در ره ز شستت شصت سال راه نزدیک و بماندم سخت دیر سیر گشتم زین سواری سیرسیر سرنگون خود را از اشتر در فکند گفت سوزیدم ز غم تا چندچند تنگ شد بر وی بیابان فراخ خویشتن افکند اندر سنگلاخ آنچنان افکند خود را سخت زیر که مخلخل گشت جسم آن دلیر چون چنان افکند خود را سوی پست از قضا آن لحظه پایش هم شکست پای را بر بست و گفتا گو شوم در خم چوگانش غلطان می روم زین کند نفرین حکیم خوش دهن بر سواری کو فرو ناید ز تن عشق مولی کی کم از لیلی بود گوی گشتن بهر او اولی بود گوی شو می گرد بر پهلوی صدق غلط غلطان در خم چوگان عشق کین سفر زین پس بود جذب خدا وان سفر بر ناقه باشد سیر ما این چنین سیریست مستثنی ز جنس کان فزود از اجتهاد جن و انس این چنین جذبیست نی هر جذب عام که نهادش فضل احمد والسلام

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۷ - در تفسیر این آیت کی و اما الذین فی قلوبهم مرض فزادتهم رجسا و قوله یضل به کثیرا و یهدی به کثیرا زانک استعداد تبدیل و نبرد بودش از پستی و آن را فوت کرد باز حیوان را چو استعداد نیست عذر او اندر بهیمی روشنیست زو چو استعداد شد کان رهبرست هر غذایی کو خورد مغز خرست گر بلادر خورد او افیون شود سکته و بی عقلیش افزون شود ماند یک قسم دگر اندر جهاد نیم حیوان نیم حی با رشاد روز و شب در جنگ و اندر کش مکش کرده چالیش آخرش با اولش مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۸ - چالیش عقل با نفس هم چون تنازع مجنون با ناقه میل مجنون سوی حره میل ناقه واپس سوی کره چنانک گفت مجنون هوا ناقتی خلفی و قدامی الهوی و انی و ایاها لمختلفان هم چو مجنون اند و چون ناقه ش یقین می کشد آن پیش و این واپس به کین میل مجنون پیش آن لیلی روان میل ناقه پس پی کره دوان یک دم ار مجنون ز خود غافل بدی ناقه گردیدی و واپس آمدی عشق و سودا چونک پر بودش بدن می نبودش چاره از بی خود شدن آنک او باشد مراقب عقل بود عقل را سودای لیلی در ربود لیک ناقه بس مراقب بود و چست چون بدیدی او مهار خویش سست فهم کردی زو که غافل گشت و دنگ رو سپس کردی به کره بی درنگ چون به خود باز آمدی دیدی ز جا کو سپس رفتست بس فرسنگها در سه روزه ره بدین احوالها ماند مجنون در تردد سالها گفت ای ناقه چو هر دو عاشقیم ما دو ضد پس همره نالایقیم نیستت بر وفق من مهر و مهار کرد باید از تو صحبت اختیار این دو همره یکدگر را راه زن گمره آن جان کو فرو ناید ز تن جان ز هجر عرش اندر فاقه ای تن ز عشق خاربن چون ناقه ای جان گشاید سوی بالا بالها در زده تن در زمین چنگالها تا تو با من باشی ای مرده وطن پس ز لیلی دور ماند جان من روزگارم رفت زین گون حالها هم چو تیه و قوم موسی سالها خطوتینی بود این ره تا وصال مانده ام در ره ز شستت شصت سال راه نزدیک و بماندم سخت دیر سیر گشتم زین سواری سیرسیر سرنگون خود را از اشتر در فکند گفت سوزیدم ز غم تا چندچند تنگ شد بر وی بیابان فراخ خویشتن افکند اندر سنگلاخ آنچنان افکند خود را سخت زیر که مخلخل گشت جسم آن دلیر چون چنان افکند خود را سوی پست از قضا آن لحظه پایش هم شکست پای را بر بست و گفتا گو شوم در خم چوگانش غلطان می روم زین کند نفرین حکیم خوش دهن بر سواری کو فرو ناید ز تن عشق مولی کی کم از لیلی بود گوی گشتن بهر او اولی بود گوی شو می گرد بر پهلوی صدق غلط غلطان در خم چوگان عشق کین سفر زین پس بود جذب خدا وان سفر بر ناقه باشد سیر ما این چنین سیریست مستثنی ز جنس کان فزود از اجتهاد جن و انس این چنین جذبیست نی هر جذب عام که نهادش فضل احمد والسلام

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۹ - نوشتن آن غلام قصهٔ شکایت نقصان اجری سوی پادشاه قصه کوته کن برای آن غلام که سوی شه بر نوشتست او پیام قصه پر جنگ و پر هستی و کین می فرستد پیش شاه نازنین کالبد نامه ست اندر وی نگر هست لایق شاه را آنگه ببر گوشه ای رو نامه را بگشا بخوان بین که حرفش هست در خورد شهان گر نباشد درخور آن را پاره کن نامه دیگر نویس و چاره کن لیک فتح نامه تن زپ مدان ورنه هر کس سر دل دیدی عیان نامه بگشادن چه دشوارست و صعب کار مردانست نه طفلان کعب جمله بر فهرست قانع گشته ایم زانک در حرص و هوا آغشته ایم باشد آن فهرست دامی عامه را تا چنان دانند متن نامه را باز کن سرنامه را گردن متاب زین سخن والله اعلم بالصواب هست آن عنوان چو اقرار زبان متن نامه سینه را کن امتحان که موافق هست با اقرار تو تا منافق وار نبود کار تو چون جوالی بس گرانی می بری زان نباید کم که در وی بنگری که چه داری در جوال از تلخ و خوش گر همی ارزد کشیدن را بکش ورنه خالی کن جوالت را ز سنگ باز خر خود را ازین بیگار و ننگ در جوال آن کن که می باید کشید سوی سلطانان و شاهان رشید مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۰ - حکایت آن فقیه با دستار بزرگ و آنک بربود دستارش و بانگ می‌زد کی باز کن ببین کی چه می‌بری آنگه ببر یک فقیهی ژنده ها در چیده بود در عمامه خویش در پیچیده بود تا شود زفت و نماید آن عظیم چون در آید سوی محفل در حطیم ژنده ها از جامه ها پیراسته ظاهرا دستار از آن آراسته ظاهر دستار چون حله بهشت چون منافق اندرون رسوا و زشت پاره پاره دلق و پنبه و پوستین در درون آن عمامه بد دفین روی سوی مدرسه کرده صبوح تا بدین ناموس یابد او فتوح در ره تاریک مردی جامه کن منتظر استاده بود از بهر فن در ربود او از سرش دستار را پس دوان شد تا بسازد کار را پس فقیهش بانگ برزد کای پسر باز کن دستار را آنگه ببر این چنین که چار پره می پری باز کن آن هدیه را که می بری باز کن آن را به دست خود بمال آنگهان خواهی ببر کردم حلال چونک بازش کرد آنک می گریخت صد هزاران ژنده اندر ره بریخت زان عمامه زفت نابایست او ماند یک گز کهنه ای در دست او بر زمین زد خرقه را کای بی عیار زین دغل ما را بر آوردی ز کار

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۹ - نوشتن آن غلام قصهٔ شکایت نقصان اجری سوی پادشاه قصه کوته کن برای آن غلام که سوی شه بر نوشتست او پیام قصه پر جنگ و پر هستی و کین می فرستد پیش شاه نازنین کالبد نامه ست اندر وی نگر هست لایق شاه را آنگه ببر گوشه ای رو نامه را بگشا بخوان بین که حرفش هست در خورد شهان گر نباشد درخور آن را پاره کن نامه دیگر نویس و چاره کن لیک فتح نامه تن زپ مدان ورنه هر کس سر دل دیدی عیان نامه بگشادن چه دشوارست و صعب کار مردانست نه طفلان کعب جمله بر فهرست قانع گشته ایم زانک در حرص و هوا آغشته ایم باشد آن فهرست دامی عامه را تا چنان دانند متن نامه را باز کن سرنامه را گردن متاب زین سخن والله اعلم بالصواب هست آن عنوان چو اقرار زبان متن نامه سینه را کن امتحان که موافق هست با اقرار تو تا منافق وار نبود کار تو چون جوالی بس گرانی می بری زان نباید کم که در وی بنگری که چه داری در جوال از تلخ و خوش گر همی ارزد کشیدن را بکش ورنه خالی کن جوالت را ز سنگ باز خر خود را ازین بیگار و ننگ در جوال آن کن که می باید کشید سوی سلطانان و شاهان رشید مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۰ - حکایت آن فقیه با دستار بزرگ و آنک بربود دستارش و بانگ می‌زد کی باز کن ببین کی چه می‌بری آنگه ببر یک فقیهی ژنده ها در چیده بود در عمامه خویش در پیچیده بود تا شود زفت و نماید آن عظیم چون در آید سوی محفل در حطیم ژنده ها از جامه ها پیراسته ظاهرا دستار از آن آراسته ظاهر دستار چون حله بهشت چون منافق اندرون رسوا و زشت پاره پاره دلق و پنبه و پوستین در درون آن عمامه بد دفین روی سوی مدرسه کرده صبوح تا بدین ناموس یابد او فتوح در ره تاریک مردی جامه کن منتظر استاده بود از بهر فن در ربود او از سرش دستار را پس دوان شد تا بسازد کار را پس فقیهش بانگ برزد کای پسر باز کن دستار را آنگه ببر این چنین که چار پره می پری باز کن آن هدیه را که می بری باز کن آن را به دست خود بمال آنگهان خواهی ببر کردم حلال چونک بازش کرد آنک می گریخت صد هزاران ژنده اندر ره بریخت زان عمامه زفت نابایست او ماند یک گز کهنه ای در دست او بر زمین زد خرقه را کای بی عیار زین دغل ما را بر آوردی ز کار

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۱ - نصیحت دنیا اهل دنیا را به زبان حال و بی‌وفایی خود را نمودن به وفا طمع دارندگان ازو گفت بنمودم دغل لیکن ترا از نصیحت باز گفتم ماجرا هم چنین دنیا اگر چه خوش شکفت بانگ زد هم بی وفایی خویش گفت اندرین کون و فساد ای اوستاد آن دغل کون و نصیحت آن فساد کون می گوید بیا من خوش پیم وآن فسادش گفته رو من لا شی ام ای ز خوبی بهاران لب گزان بنگر آن سردی و زردی خزان روز دیدی طلعت خورشید خوب مرگ او را یاد کن وقت غروب بدر را دیدی برین خوش چار طاق حسرتش را هم ببین اندر محاق کودکی از حسن شد مولای خلق بعد فردا شد خرف رسوای خلق گر تن سیمین تنان کردت شکار بعد پیری بین تنی چون پنبه زار ای بدیده لوتهای چرب خیز فضله آن را ببین در آب ریز مر خبث را گو که آن خوبیت کو بر طبق آن ذوق و آن نغزی و بو گوید او آن دانه بد من دام آن چون شدی تو صید شد دانه نهان بس انامل رشک استادان شده در صناعت عاقبت لرزان شده نرگس چشم خمار هم چو جان آخر اعمش بین و آب از وی چکان حیدری کاندر صف شیران رود آخر او مغلوب موشی می شود طبع تیز دوربین محترف چون خر پیرش ببین آخر خرف زلف جعد مشکبار عقل بر آخرا چون دم زشت خنگ خر خوش ببین کونش ز اول باگشاد وآخر آن رسواییش بین و فساد زانک او بنمود پیدا دام را پیش تو بر کند سبلت خام را پس مگو دنیا به تزویرم فریفت ورنه عقل من ز دامش می گریخت طوق زرین و حمایل بین هله غل و زنجیری شدست و سلسله همچنین هر جزو عالم می شمر اول و آخر در آرش در نظر هر که آخربین تر او مسعودتر هر که آخوربین تر او مطرودتر روی هر یک چون مه فاخر ببین چونک اول دیده شد آخر ببین تا نباشی هم چو ابلیس اعوری نیم بیند نیم نی چون ابتری دید طین آدم و دینش ندید این جهان دید آن جهان بینش ندید فضل مردان بر زنان ای بو شجاع نیست بهر قوت و کسب و ضیاع ورنه شیر و پیل را بر آدمی فضل بودی بهر قوت ای عمی فضل مردان بر زن ای حالی پرست زان بود که مرد پایان بین ترست مرد کاندر عاقبت بینی خمست او ز اهل عاقبت چون زن کمست از جهان دو بانگ می آید به ضد تا کدامین را تو باشی مستعد آن یکی بانگش نشور اتقیا وان یکی بانگش فریب اشقیا من شکوفه خارم ای خوش گرمدار گل بریزد من بمانم شاخ خار بانگ اشکوفه ش که اینک گل فروش بانگ خار او که سوی ما مکوش این پذیرفتی بماندی زان دگر که محب از ضد محبوبست کر آن یکی بانگ این که اینک حاضرم بانگ دیگر بنگر اندر آخرم حاضری ام هست چون مکر و کمین نقش آخر ز آینه اول ببین چون یکی زین دو جوال اندر شدی آن دگر را ضد و نا درخور شدی ای خنک آنکو ز اول آن شنید کش عقول و مسمع مردان شنید خانه خالی یافت و جا را او گرفت غیر آنش کژ نماید یا شگفت کوزه نو کو به خود بولی کشید آن خبث را آب نتواند برید در جهان هر چیز چیزی می کشد کفر کافر را و مرشد را رشد کهربا هم هست و مغناطیس هست تا تو آهن یا کهی آیی بشست برد مغناطیست ار تو آهنی ور کهی بر کهربا بر می تنی آن یکی چون نیست با اخیار یار لاجرم شد پهلوی فجار جار هست موسی پیش قبطی بس ذمیم هست هامان پیش سبطی بس رجیم جان هامان جاذب قبطی شده جان موسی طالب سبطی شده معده خر که کشد در اجتذاب معده آدم جذوب گندم آب گر تو نشناسی کسی را از ظلام بنگر او را کوش سازیدست امام

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۱ - نصیحت دنیا اهل دنیا را به زبان حال و بی‌وفایی خود را نمودن به وفا طمع دارندگان ازو گفت بنمودم دغل لیکن ترا از نصیحت باز گفتم ماجرا هم چنین دنیا اگر چه خوش شکفت بانگ زد هم بی وفایی خویش گفت اندرین کون و فساد ای اوستاد آن دغل کون و نصیحت آن فساد کون می گوید بیا من خوش پیم وآن فسادش گفته رو من لا شی ام ای ز خوبی بهاران لب گزان بنگر آن سردی و زردی خزان روز دیدی طلعت خورشید خوب مرگ او را یاد کن وقت غروب بدر را دیدی برین خوش چار طاق حسرتش را هم ببین اندر محاق کودکی از حسن شد مولای خلق بعد فردا شد خرف رسوای خلق گر تن سیمین تنان کردت شکار بعد پیری بین تنی چون پنبه زار ای بدیده لوتهای چرب خیز فضله آن را ببین در آب ریز مر خبث را گو که آن خوبیت کو بر طبق آن ذوق و آن نغزی و بو گوید او آن دانه بد من دام آن چون شدی تو صید شد دانه نهان بس انامل رشک استادان شده در صناعت عاقبت لرزان شده نرگس چشم خمار هم چو جان آخر اعمش بین و آب از وی چکان حیدری کاندر صف شیران رود آخر او مغلوب موشی می شود طبع تیز دوربین محترف چون خر پیرش ببین آخر خرف زلف جعد مشکبار عقل بر آخرا چون دم زشت خنگ خر خوش ببین کونش ز اول باگشاد وآخر آن رسواییش بین و فساد زانک او بنمود پیدا دام را پیش تو بر کند سبلت خام را پس مگو دنیا به تزویرم فریفت ورنه عقل من ز دامش می گریخت طوق زرین و حمایل بین هله غل و زنجیری شدست و سلسله همچنین هر جزو عالم می شمر اول و آخر در آرش در نظر هر که آخربین تر او مسعودتر هر که آخوربین تر او مطرودتر روی هر یک چون مه فاخر ببین چونک اول دیده شد آخر ببین تا نباشی هم چو ابلیس اعوری نیم بیند نیم نی چون ابتری دید طین آدم و دینش ندید این جهان دید آن جهان بینش ندید فضل مردان بر زنان ای بو شجاع نیست بهر قوت و کسب و ضیاع ورنه شیر و پیل را بر آدمی فضل بودی بهر قوت ای عمی فضل مردان بر زن ای حالی پرست زان بود که مرد پایان بین ترست مرد کاندر عاقبت بینی خمست او ز اهل عاقبت چون زن کمست از جهان دو بانگ می آید به ضد تا کدامین را تو باشی مستعد آن یکی بانگش نشور اتقیا وان یکی بانگش فریب اشقیا من شکوفه خارم ای خوش گرمدار گل بریزد من بمانم شاخ خار بانگ اشکوفه ش که اینک گل فروش بانگ خار او که سوی ما مکوش این پذیرفتی بماندی زان دگر که محب از ضد محبوبست کر آن یکی بانگ این که اینک حاضرم بانگ دیگر بنگر اندر آخرم حاضری ام هست چون مکر و کمین نقش آخر ز آینه اول ببین چون یکی زین دو جوال اندر شدی آن دگر را ضد و نا درخور شدی ای خنک آنکو ز اول آن شنید کش عقول و مسمع مردان شنید خانه خالی یافت و جا را او گرفت غیر آنش کژ نماید یا شگفت کوزه نو کو به خود بولی کشید آن خبث را آب نتواند برید در جهان هر چیز چیزی می کشد کفر کافر را و مرشد را رشد کهربا هم هست و مغناطیس هست تا تو آهن یا کهی آیی بشست برد مغناطیست ار تو آهنی ور کهی بر کهربا بر می تنی آن یکی چون نیست با اخیار یار لاجرم شد پهلوی فجار جار هست موسی پیش قبطی بس ذمیم هست هامان پیش سبطی بس رجیم جان هامان جاذب قبطی شده جان موسی طالب سبطی شده معده خر که کشد در اجتذاب معده آدم جذوب گندم آب گر تو نشناسی کسی را از ظلام بنگر او را کوش سازیدست امام

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۲ - بیان آنک عارف را غذاییست از نور حق کی ابیت عند ربی یطعمنی و یسقینی و قوله الجوع طعام الله یحیی به ابدان الصدیقین ای فی الجوع یصل طعام‌الله زانک هر کره پی مادر رود تا بدان جنسیتش پیدا شود آدمی را شیر از سینه رسد شیر خر از نیم زیرینه رسد عدل قسامست و قسمت کردنیست این عجب که جبر نی و ظلم نیست جبر بودی کی پشیمانی بدی ظلم بودی کی نگهبانی بدی روز آخر شد سبق فردا بود راز ما را روز کی گنجا بود ای بکرده اعتماد واثقی بر دم و بر چاپلوس فاسقی قبه ای بر ساختستی از حباب آخر آن خیمه ست بس واهی طناب زرق چون برقست و اندر نور آن راه نتوانند دیدن ره روان این جهان و اهل او بی حاصل اند هر دو اندر بی وفایی یکدل اند زاده دنیا چو دنیا بی وفاست گرچه رو آرد به تو آن رو قفاست اهل آن عالم چو آن عالم ز بر تا ابد در عهد و پیمان مستمر خود دو پیغمبر به هم کی ضد شدند معجزات از همدگر کی بستدند کی شود پژمرده میوه آن جهان شادی عقلی نگردد اندهان نفس بی عهدست زان رو کشتنیست او دنی و قبله گاه او دنیست نفسها را لایقست این انجمن مرده را درخور بود گور و کفن نفس اگر چه زیرکست و خرده دان قبله اش دنیاست او را مرده دان آب وحی حق بدین مرده رسید شد ز خاک مرده ای زنده پدید تا نیاید وحش تو غره مباش تو بدان گلگونه طال بقاش بانگ و صیتی جو که آن خامل نشد تاب خورشیدی که آن آفل نشد آن هنرهای دقیق و قال و قیل قوم فرعون اند اجل چون آب نیل رونق و طاق و طرنب و سحرشان گرچه خلقان را کشد گردن کشان سحرهای ساحران دان جمله را مرگ چوبی دان که آن گشت اژدها جادویها را همه یک لقمه کرد یک جهان پر شب بد آن را صبح خورد نور از آن خوردن نشد افزون و بیش بل همان سانست کو بودست پیش در اثر افزون شد و در ذات نی ذات را افزونی و آفات نی حق ز ایجاد جهان افزون نشد آنچ اول آن نبود اکنون نشد لیک افزون گشت اثر ز ایجاد خلق در میان این دو افزونیست فرق هست افزونی اثر اظهار او تا پدید آید صفات و کار او هست افزونی هر ذاتی دلیل کو بود حادث به علتها علیل

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۲ - بیان آنک عارف را غذاییست از نور حق کی ابیت عند ربی یطعمنی و یسقینی و قوله الجوع طعام الله یحیی به ابدان الصدیقین ای فی الجوع یصل طعام‌الله زانک هر کره پی مادر رود تا بدان جنسیتش پیدا شود آدمی را شیر از سینه رسد شیر خر از نیم زیرینه رسد عدل قسامست و قسمت کردنیست این عجب که جبر نی و ظلم نیست جبر بودی کی پشیمانی بدی ظلم بودی کی نگهبانی بدی روز آخر شد سبق فردا بود راز ما را روز کی گنجا بود ای بکرده اعتماد واثقی بر دم و بر چاپلوس فاسقی قبه ای بر ساختستی از حباب آخر آن خیمه ست بس واهی طناب زرق چون برقست و اندر نور آن راه نتوانند دیدن ره روان این جهان و اهل او بی حاصل اند هر دو اندر بی وفایی یکدل اند زاده دنیا چو دنیا بی وفاست گرچه رو آرد به تو آن رو قفاست اهل آن عالم چو آن عالم ز بر تا ابد در عهد و پیمان مستمر خود دو پیغمبر به هم کی ضد شدند معجزات از همدگر کی بستدند کی شود پژمرده میوه آن جهان شادی عقلی نگردد اندهان نفس بی عهدست زان رو کشتنیست او دنی و قبله گاه او دنیست نفسها را لایقست این انجمن مرده را درخور بود گور و کفن نفس اگر چه زیرکست و خرده دان قبله اش دنیاست او را مرده دان آب وحی حق بدین مرده رسید شد ز خاک مرده ای زنده پدید تا نیاید وحش تو غره مباش تو بدان گلگونه طال بقاش بانگ و صیتی جو که آن خامل نشد تاب خورشیدی که آن آفل نشد آن هنرهای دقیق و قال و قیل قوم فرعون اند اجل چون آب نیل رونق و طاق و طرنب و سحرشان گرچه خلقان را کشد گردن کشان سحرهای ساحران دان جمله را مرگ چوبی دان که آن گشت اژدها جادویها را همه یک لقمه کرد یک جهان پر شب بد آن را صبح خورد نور از آن خوردن نشد افزون و بیش بل همان سانست کو بودست پیش در اثر افزون شد و در ذات نی ذات را افزونی و آفات نی حق ز ایجاد جهان افزون نشد آنچ اول آن نبود اکنون نشد لیک افزون گشت اثر ز ایجاد خلق در میان این دو افزونیست فرق هست افزونی اثر اظهار او تا پدید آید صفات و کار او هست افزونی هر ذاتی دلیل کو بود حادث به علتها علیل

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۳ - تفسیر اوجس فی نفسه خیفة موسی قلنا لا تخف انک انت الاعلی گفت موسی سحر هم حیران کنیست چون کنم کین خلق را تمییز نیست گفت حق تمییز را پیدا کنم عقل بی تمییز را بینا کنم گرچه چون دریا برآوردند کف موسیا تو غالب آیی لا تخف بود اندر عهد خود سحر افتخار چون عصا شد مار آنها گشت عار هر کسی را دعوی حسن و نمک سنگ مرگ آمد نمکها را محک سحر رفت و معجزه موسی گذشت هر دو را از بام بود افتاد طشت بانگ طشت سحر جز لعنت چه ماند بانگ طشت دین به جز رفعت چه ماند چون محک پنهان شدست از مرد و زن در صف آ ای قلب و اکنون لاف زن وقت لافستت محک چون غایبست می برندت از عزیزی دست دست قلب می گوید ز نخوت هر دمم ای زر خالص من از تو کی کمم زر همی گوید بلی ای خواجه تاش لیک می آید محک آماده باش مرگ تن هدیه ست بر اصحاب راز زر خالص را چه نقصانست گاز قلب اگر در خویش آخربین بدی آن سیه که آخر شد او اول شدی چون شدی اول سیه اندر لقا دور بودی از نفاق و از شقا کیمیای فضل را طالب بدی عقل او بر زرق او غالب بدی چون شکسته دل شدی از حال خویش جابر اشکستگان دیدی به پیش عاقبت را دید و او اشکسته شد از شکسته بند در دم بسته شد فضل مسها را سوی اکسیر راند آن زراندود از کرم محروم ماند ای زراندوده مکن دعوی ببین که نماند مشتریت اعمی چنین نور محشر چشمشان بینا کند چشم بندی ترا رسوا کند بنگر آنها را که آخر دیده اند حسرت جانها و رشک دیده اند بنگر آنها را که حالی دیده اند سر فاسد ز اصل سر ببریده اند پیش حالی بین که در جهلست و شک صبح صادق صبح کاذب هر دو یک صبح کاذب صد هزاران کاروان داد بر باد هلاکت ای جوان نیست نقدی کش غلط انداز نیست وای آن جان کش محک و گاز نیست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۴ - زجر مدعی از دعوی و امر کردن او را به متابعت بو مسیلم گفت خود من احمدم دین احمد را به فن برهم زدم بو مسیلم را بگو کم کن بطر غره اول مشو آخر نگر این قلاوزی مکن از حرص جمع پس روی کن تا رود در پیش شمع شمع مقصد را نماید هم چو ماه کین طرف دانه ست یا خود دامگاه گر بخواهی ور نخواهی با چراغ دیده گردد نقش باز و نقش زاغ ورنه این زاغان دغل افروختند بانگ بازان سپید آموختند بانگ هدهد گر بیاموزد فتی راز هدهد کو و پیغام سبا بانگ بر رسته ز بر بسته بدان تاج شاهان را ز تاج هدهدان حرف درویشان و نکته عارفان بسته اند این بی حیایان بر زبان هر هلاک امت پیشین که بود زانک چندل را گمان بردند عود بودشان تمییز کان مظهر کند لیک حرص و آز کور و کر کند کوری کوران ز رحمت دور نیست کوری حرص است که آن معذور نیست چارمیخ شه ز رحمت دور نی چار میخ حاسدی مغفور نی ماهیا آخر نگر بنگر بشست بدگلویی چشم آخربینت ببست با دو دیده اول و آخر ببین هین مباش اعور چو ابلیس لعین اعور آن باشد که حالی دید و بس چون بهایم بی خبر از بازپس چون دو چشم گاو در جرم تلف هم چو یک چشمست کش نبود شرف نصف قیمت ارزد آن دو چشم او که دو چشمش راست مسند چشم تو ور کنی یک چشم آدم زاده ای نصف قیمت لایقست از جاده ای زانک چشم آدمی تنها به خود بی دو چشم یار کاری می کند چشم خر چون اولش بی آخرست گر دو چشمش هست حکمش اعورست این سخن پایان ندارد وان خفیف می نویسد رقعه در طمع رغیف

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۳ - تفسیر اوجس فی نفسه خیفة موسی قلنا لا تخف انک انت الاعلی گفت موسی سحر هم حیران کنیست چون کنم کین خلق را تمییز نیست گفت حق تمییز را پیدا کنم عقل بی تمییز را بینا کنم گرچه چون دریا برآوردند کف موسیا تو غالب آیی لا تخف بود اندر عهد خود سحر افتخار چون عصا شد مار آنها گشت عار هر کسی را دعوی حسن و نمک سنگ مرگ آمد نمکها را محک سحر رفت و معجزه موسی گذشت هر دو را از بام بود افتاد طشت بانگ طشت سحر جز لعنت چه ماند بانگ طشت دین به جز رفعت چه ماند چون محک پنهان شدست از مرد و زن در صف آ ای قلب و اکنون لاف زن وقت لافستت محک چون غایبست می برندت از عزیزی دست دست قلب می گوید ز نخوت هر دمم ای زر خالص من از تو کی کمم زر همی گوید بلی ای خواجه تاش لیک می آید محک آماده باش مرگ تن هدیه ست بر اصحاب راز زر خالص را چه نقصانست گاز قلب اگر در خویش آخربین بدی آن سیه که آخر شد او اول شدی چون شدی اول سیه اندر لقا دور بودی از نفاق و از شقا کیمیای فضل را طالب بدی عقل او بر زرق او غالب بدی چون شکسته دل شدی از حال خویش جابر اشکستگان دیدی به پیش عاقبت را دید و او اشکسته شد از شکسته بند در دم بسته شد فضل مسها را سوی اکسیر راند آن زراندود از کرم محروم ماند ای زراندوده مکن دعوی ببین که نماند مشتریت اعمی چنین نور محشر چشمشان بینا کند چشم بندی ترا رسوا کند بنگر آنها را که آخر دیده اند حسرت جانها و رشک دیده اند بنگر آنها را که حالی دیده اند سر فاسد ز اصل سر ببریده اند پیش حالی بین که در جهلست و شک صبح صادق صبح کاذب هر دو یک صبح کاذب صد هزاران کاروان داد بر باد هلاکت ای جوان نیست نقدی کش غلط انداز نیست وای آن جان کش محک و گاز نیست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۴ - زجر مدعی از دعوی و امر کردن او را به متابعت بو مسیلم گفت خود من احمدم دین احمد را به فن برهم زدم بو مسیلم را بگو کم کن بطر غره اول مشو آخر نگر این قلاوزی مکن از حرص جمع پس روی کن تا رود در پیش شمع شمع مقصد را نماید هم چو ماه کین طرف دانه ست یا خود دامگاه گر بخواهی ور نخواهی با چراغ دیده گردد نقش باز و نقش زاغ ورنه این زاغان دغل افروختند بانگ بازان سپید آموختند بانگ هدهد گر بیاموزد فتی راز هدهد کو و پیغام سبا بانگ بر رسته ز بر بسته بدان تاج شاهان را ز تاج هدهدان حرف درویشان و نکته عارفان بسته اند این بی حیایان بر زبان هر هلاک امت پیشین که بود زانک چندل را گمان بردند عود بودشان تمییز کان مظهر کند لیک حرص و آز کور و کر کند کوری کوران ز رحمت دور نیست کوری حرص است که آن معذور نیست چارمیخ شه ز رحمت دور نی چار میخ حاسدی مغفور نی ماهیا آخر نگر بنگر بشست بدگلویی چشم آخربینت ببست با دو دیده اول و آخر ببین هین مباش اعور چو ابلیس لعین اعور آن باشد که حالی دید و بس چون بهایم بی خبر از بازپس چون دو چشم گاو در جرم تلف هم چو یک چشمست کش نبود شرف نصف قیمت ارزد آن دو چشم او که دو چشمش راست مسند چشم تو ور کنی یک چشم آدم زاده ای نصف قیمت لایقست از جاده ای زانک چشم آدمی تنها به خود بی دو چشم یار کاری می کند چشم خر چون اولش بی آخرست گر دو چشمش هست حکمش اعورست این سخن پایان ندارد وان خفیف می نویسد رقعه در طمع رغیف

%0
10 Bölüm