Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۳۹ - نمودن جبرئیل علیه‌ السّلام خود را به مصطفی صلی‌الله علیه و سلّم به صورت خویش و از هفتصد پر او چون یک پر ظاهر شد افق را بگرفت و آفتاب محجوب شد با همهٔ شعاعش مصطفی می گفت پیش جبرییل که چنانک صورت تست ای خلیل مر مرا بنما تو محسوس آشکار تا ببینم مر ترا نظاره وار گفت نتوانی و طاقت نبودت حس ضعیفست و تنک سخت آیدت گفت بنما تا ببیند این جسد تا چد حد حس نازکست و بی مدد آدمی را هست حس تن سقیم لیک در باطن یکی خلقی عظیم بر مثال سنگ و آهن این تنه لیک هست او در صفت آتش زنه سنگ و آهن مولد ایجاد نار زاد آتش بر دو والد قهربار باز آتش دستکار وصف تن هست قاهر بر تن او و شعله زن باز در تن شعله ابراهیم وار که ازو مقهور گردد برج نار لاجرم گفت آن رسول ذو فنون رمز نحن الاخرون السابقون ظاهر این دو بسندانی زبون در صفت از کان آهن ها فزون پس به صورت آدمی فرع جهان وز صفت اصل جهان این را بدان ظاهرش را پشه ای آرد به چرخ باطنش باشد محیط هفت چرخ چونک کرد الحاح بنمود اندکی هیبتی که که شود زو مندکی شهپری بگرفته شرق و غرب را از مهابت گشت بیهش مصطفی چون ز بیم و ترس بیهوشش بدید جبرییل آمد در آغوشش کشید آن مهابت قسمت بیگانگان وین تجمش دوستان را رایگان هست شاهان را زمان بر نشست هول سرهنگان و صارمها به دست دور باش و نیزه و شمشیرها که بلرزند از مهابت شیرها بانگ چاوشان و آن چوگانها که شود سست از نهیبش جانها این برای خاص وعام ره گذر که کندشان از شهنشاهی خبر از برای عام باشد این شکوه تا کلاه کبر ننهند آن گروه تا من و ماهای ایشان بشکند نفس خودبین فتنه و شر کم کند شهر از آن آمن شود کان شهریار دارد اندر قهر زخم و گیر و دار پس بمیرد آن هوسها در نفوس هیبت شه مانع آید زان نحوس باز چون آید به سوی بزم خاص کی بود آنجا مهابت یا قصاص حلم در حلمست و رحمتها به جوش نشنوی از غیر چنگ و ناخروش طبل و کوس هول باشد وقت جنگ وقت عشرت با خواص آواز چنگ هست دیوان محاسب عام را وان پری رویان حریف جام را آن زره وآن خود مر چالیش راست وین حریر و رود مر تعریش راست این سخن پایان ندارد ای جواد ختم کن والله اعلم بالرشاد اندر احمد آن حسی کو غاربست خفته این دم زیر خاک یثربست وآن عظیم الخلق او کان صفدرست بی تغیر مقعد صدق اندرست جای تغییرات اوصاف تنست روح باقی آفتابی روشنست بی ز تغییری که لا شرقیة بی ز تبدیلی که لا غربیة آفتاب از ذره کی مدهوش شد شمع از پروانه کی بیهوش شد جسم احمد را تعلق بد بدآن این تغیر آن تن باشد بدان هم چو رنجوری و هم چون خواب و درد جان ازین اوصاف باشد پاک و فرد روبهش گر یک دمی آشفته بود شیر جان مانا که آن دم خفته بود خفته بود آن شیر کز خوابست پاک اینت شیر نرمسار سهمناک خفته سازد شیر خود را آنچنان که تمامش مرده دانند این سگان ورنه در عالم کرا زهره بدی که ربودی از ضعیفی تربدی کف احمد زان نظر مخدوش گشت بحر او از مهر کف پرجوش گشت مه همه کفست معطی نورپاش ماه را گر کف نباشد گو مباش احمد ار بگشاید آن پر جلیل تا ابد بیهوش ماند جبرییل چون گذشت احمد ز سدره و مرصدش وز مقام جبرییل و از حدش گفت او را هین بپر اندر پیم گفت رو رو من حریف تو نیم باز گفت او را بیا ای پرده سوز من باوج خود نرفتستم هنوز گفت بیرون زین حد ای خوش فر من گر زنم پری بسوزد پر من حیرت اندر حیرت آمد این قصص بیهشی خاصگان اندر اخص بیهشیها جمله اینجا بازیست چند جان داری که جان پردازیست جبرییلا گر شریفی و عزیز تو نه ای پروانه و نه شمع نیز شمع چون دعوت کند وقت فروز جان پروانه نپرهیزد ز سوز این حدیث منقلب را گور کن شیر را برعکس صید گور کن بند کن مشک سخن شاشیت را وا مکن انبان قلماشیت را آنک بر نگذشت اجزاش از زمین پیش او معکوس و قلماشیست این لا تخالفهم حبیبی دارهم یا غریبا نازلا فی دارهم اعط ما شایوا وراموا وارضهم یا ظعینا ساکنا فی ارضهم تا رسیدن در شه و در ناز خوش رازیا با مرغزی می ساز خوش موسیا در پیش فرعون زمن نرم باید گفت قولا لینا آب اگر در روغن جوشان کنی دیگدان و دیگ را ویران کنی نرم گو لیکن مگو غیر صواب وسوسه مفروش در لین الخطاب وقت عصر آمد سخن کوتاه کن ای که عصرت عصر را آگاه کن گو تو مر گل خواره را که قند به نرمی فاسد مکن طینش مده نطق جان را روضه جانیستی گر ز حرف و صوت مستغنیستی این سر خر در میان قندزار ای بسا کس را که بنهادست خار ظن ببرد از دور کان آنست و بس چون قج مغلوب وا می رفت پس صورت حرف آن سر خر دان یقین در رز معنی و فردوس برین ای ضیاء الحق حسام الدین در آر این سر خر را در آن بطیخ زار تا سر خر چون بمرد از مسلخه نشو دیگر بخشدش آن مطبخه هین ز ما صورت گری و جان ز تو نه غلط هم این خود و هم آن ز تو بر فلک محمودی ای خورشید فاش بر زمین هم تا ابد محمود باش تا زمینی با سمایی بلند یک دل و یک قبله و یک خو شوند تفرقه برخیزد و شرک و دوی وحدتست اندر وجود معنوی چون شناسد جان من جان ترا یاد آرند اتحاد ماجری موسی و هارون شوند اندر زمین مختلط خوش هم چو شیر و انگبین چون شناسد اندک و منکر شود منکری اش پرده ساتر شود پس شناسایی بگردانید رو خشم کرد آن مه ز ناشکری او زین سبب جان نبی را جان بد ناشناسا گشت و پشت پای زد این همه خواندی فرو خوان لم یکن تا بدانی لج این گبر کهن پیش از آنک نقش احمد فر نمود نعت او هر گبر را تعویذ بود کین چنین کس هست تا آید پدید از خیال روش دلشان می طپید سجده می کردند کای رب بشر در عیان آریش هر چه زودتر تا به نام احمد از یستفتحون یاغیانشان می شدندی سرنگون هر کجا حرب مهولی آمدی غوثشان کراری احمد بدی هر کجا بیماری مزمن بدی یاد اوشان داروی شافی شدی نقش او می گشت اندر راهشان در دل و در گوش و در افواهشان نقش او را کی بیابد هر شعال بلک فرع نقش او یعنی خیال نقش او بر روی دیوار ار فتد از دل دیوار خون دل چکد آنچنان فرخ بود نقشش برو که رهد در حال دیوار از دو رو گشته با یک رویی اهل صفا آن دورویی عیب مر دیوار را این همه تعظیم و تفخیم و وداد چون بدیدندش به صورت برد باد قلب آتش دید و در دم شد سیاه قلب را در قلب کی بودست راه قلب می زد لاف اشواق محک تا مریدان را دراندازد به شک افتد اندر دام مکرش ناکسی این گمان سر بر زند از هر خسی کین اگر نه نقد پاکیزه بدی کی به سنگ امتحان راغب شدی او محک می خواهد اما آنچنان که نگردد قلبی او زان عیان آن محک که او نهان دارد صفت نی محک باشد نه نور معرفت آینه کو عیب رو دارد نهان از برای خاطر هر قلتبان آینه نبود منافق باشد او این چنین آیینه تا تانی مجو

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۳۹ - نمودن جبرئیل علیه‌ السّلام خود را به مصطفی صلی‌الله علیه و سلّم به صورت خویش و از هفتصد پر او چون یک پر ظاهر شد افق را بگرفت و آفتاب محجوب شد با همهٔ شعاعش مصطفی می گفت پیش جبرییل که چنانک صورت تست ای خلیل مر مرا بنما تو محسوس آشکار تا ببینم مر ترا نظاره وار گفت نتوانی و طاقت نبودت حس ضعیفست و تنک سخت آیدت گفت بنما تا ببیند این جسد تا چد حد حس نازکست و بی مدد آدمی را هست حس تن سقیم لیک در باطن یکی خلقی عظیم بر مثال سنگ و آهن این تنه لیک هست او در صفت آتش زنه سنگ و آهن مولد ایجاد نار زاد آتش بر دو والد قهربار باز آتش دستکار وصف تن هست قاهر بر تن او و شعله زن باز در تن شعله ابراهیم وار که ازو مقهور گردد برج نار لاجرم گفت آن رسول ذو فنون رمز نحن الاخرون السابقون ظاهر این دو بسندانی زبون در صفت از کان آهن ها فزون پس به صورت آدمی فرع جهان وز صفت اصل جهان این را بدان ظاهرش را پشه ای آرد به چرخ باطنش باشد محیط هفت چرخ چونک کرد الحاح بنمود اندکی هیبتی که که شود زو مندکی شهپری بگرفته شرق و غرب را از مهابت گشت بیهش مصطفی چون ز بیم و ترس بیهوشش بدید جبرییل آمد در آغوشش کشید آن مهابت قسمت بیگانگان وین تجمش دوستان را رایگان هست شاهان را زمان بر نشست هول سرهنگان و صارمها به دست دور باش و نیزه و شمشیرها که بلرزند از مهابت شیرها بانگ چاوشان و آن چوگانها که شود سست از نهیبش جانها این برای خاص وعام ره گذر که کندشان از شهنشاهی خبر از برای عام باشد این شکوه تا کلاه کبر ننهند آن گروه تا من و ماهای ایشان بشکند نفس خودبین فتنه و شر کم کند شهر از آن آمن شود کان شهریار دارد اندر قهر زخم و گیر و دار پس بمیرد آن هوسها در نفوس هیبت شه مانع آید زان نحوس باز چون آید به سوی بزم خاص کی بود آنجا مهابت یا قصاص حلم در حلمست و رحمتها به جوش نشنوی از غیر چنگ و ناخروش طبل و کوس هول باشد وقت جنگ وقت عشرت با خواص آواز چنگ هست دیوان محاسب عام را وان پری رویان حریف جام را آن زره وآن خود مر چالیش راست وین حریر و رود مر تعریش راست این سخن پایان ندارد ای جواد ختم کن والله اعلم بالرشاد اندر احمد آن حسی کو غاربست خفته این دم زیر خاک یثربست وآن عظیم الخلق او کان صفدرست بی تغیر مقعد صدق اندرست جای تغییرات اوصاف تنست روح باقی آفتابی روشنست بی ز تغییری که لا شرقیة بی ز تبدیلی که لا غربیة آفتاب از ذره کی مدهوش شد شمع از پروانه کی بیهوش شد جسم احمد را تعلق بد بدآن این تغیر آن تن باشد بدان هم چو رنجوری و هم چون خواب و درد جان ازین اوصاف باشد پاک و فرد روبهش گر یک دمی آشفته بود شیر جان مانا که آن دم خفته بود خفته بود آن شیر کز خوابست پاک اینت شیر نرمسار سهمناک خفته سازد شیر خود را آنچنان که تمامش مرده دانند این سگان ورنه در عالم کرا زهره بدی که ربودی از ضعیفی تربدی کف احمد زان نظر مخدوش گشت بحر او از مهر کف پرجوش گشت مه همه کفست معطی نورپاش ماه را گر کف نباشد گو مباش احمد ار بگشاید آن پر جلیل تا ابد بیهوش ماند جبرییل چون گذشت احمد ز سدره و مرصدش وز مقام جبرییل و از حدش گفت او را هین بپر اندر پیم گفت رو رو من حریف تو نیم باز گفت او را بیا ای پرده سوز من باوج خود نرفتستم هنوز گفت بیرون زین حد ای خوش فر من گر زنم پری بسوزد پر من حیرت اندر حیرت آمد این قصص بیهشی خاصگان اندر اخص بیهشیها جمله اینجا بازیست چند جان داری که جان پردازیست جبرییلا گر شریفی و عزیز تو نه ای پروانه و نه شمع نیز شمع چون دعوت کند وقت فروز جان پروانه نپرهیزد ز سوز این حدیث منقلب را گور کن شیر را برعکس صید گور کن بند کن مشک سخن شاشیت را وا مکن انبان قلماشیت را آنک بر نگذشت اجزاش از زمین پیش او معکوس و قلماشیست این لا تخالفهم حبیبی دارهم یا غریبا نازلا فی دارهم اعط ما شایوا وراموا وارضهم یا ظعینا ساکنا فی ارضهم تا رسیدن در شه و در ناز خوش رازیا با مرغزی می ساز خوش موسیا در پیش فرعون زمن نرم باید گفت قولا لینا آب اگر در روغن جوشان کنی دیگدان و دیگ را ویران کنی نرم گو لیکن مگو غیر صواب وسوسه مفروش در لین الخطاب وقت عصر آمد سخن کوتاه کن ای که عصرت عصر را آگاه کن گو تو مر گل خواره را که قند به نرمی فاسد مکن طینش مده نطق جان را روضه جانیستی گر ز حرف و صوت مستغنیستی این سر خر در میان قندزار ای بسا کس را که بنهادست خار ظن ببرد از دور کان آنست و بس چون قج مغلوب وا می رفت پس صورت حرف آن سر خر دان یقین در رز معنی و فردوس برین ای ضیاء الحق حسام الدین در آر این سر خر را در آن بطیخ زار تا سر خر چون بمرد از مسلخه نشو دیگر بخشدش آن مطبخه هین ز ما صورت گری و جان ز تو نه غلط هم این خود و هم آن ز تو بر فلک محمودی ای خورشید فاش بر زمین هم تا ابد محمود باش تا زمینی با سمایی بلند یک دل و یک قبله و یک خو شوند تفرقه برخیزد و شرک و دوی وحدتست اندر وجود معنوی چون شناسد جان من جان ترا یاد آرند اتحاد ماجری موسی و هارون شوند اندر زمین مختلط خوش هم چو شیر و انگبین چون شناسد اندک و منکر شود منکری اش پرده ساتر شود پس شناسایی بگردانید رو خشم کرد آن مه ز ناشکری او زین سبب جان نبی را جان بد ناشناسا گشت و پشت پای زد این همه خواندی فرو خوان لم یکن تا بدانی لج این گبر کهن پیش از آنک نقش احمد فر نمود نعت او هر گبر را تعویذ بود کین چنین کس هست تا آید پدید از خیال روش دلشان می طپید سجده می کردند کای رب بشر در عیان آریش هر چه زودتر تا به نام احمد از یستفتحون یاغیانشان می شدندی سرنگون هر کجا حرب مهولی آمدی غوثشان کراری احمد بدی هر کجا بیماری مزمن بدی یاد اوشان داروی شافی شدی نقش او می گشت اندر راهشان در دل و در گوش و در افواهشان نقش او را کی بیابد هر شعال بلک فرع نقش او یعنی خیال نقش او بر روی دیوار ار فتد از دل دیوار خون دل چکد آنچنان فرخ بود نقشش برو که رهد در حال دیوار از دو رو گشته با یک رویی اهل صفا آن دورویی عیب مر دیوار را این همه تعظیم و تفخیم و وداد چون بدیدندش به صورت برد باد قلب آتش دید و در دم شد سیاه قلب را در قلب کی بودست راه قلب می زد لاف اشواق محک تا مریدان را دراندازد به شک افتد اندر دام مکرش ناکسی این گمان سر بر زند از هر خسی کین اگر نه نقد پاکیزه بدی کی به سنگ امتحان راغب شدی او محک می خواهد اما آنچنان که نگردد قلبی او زان عیان آن محک که او نهان دارد صفت نی محک باشد نه نور معرفت آینه کو عیب رو دارد نهان از برای خاطر هر قلتبان آینه نبود منافق باشد او این چنین آیینه تا تانی مجو

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱ - سر آغاز شه حسام الدین که نور انجمست طالب آغاز سفر پنجمست این ضیاء الحق حسام الدین راد اوستادان صفا را اوستاد گر نبودی خلق محجوب و کثیف ور نبودی حلقها تنگ و ضعیف در مدیحت داد معنی دادمی غیر این منطق لبی بگشادمی لیک لقمه باز آن صعوه نیست چاره اکنون آب و روغن کردنیست مدح تو حیفست با زندانیان گویم اندر مجمع روحانیان شرح تو غبنست با اهل جهان هم چو راز عشق دارم در نهان مدح تعریف ست و تخریق حجاب فارغست از شرح و تعریف آفتاب مادح خورشید مداح خودست که دو چشمم روشن و نامرمدست ذم خورشید جهان ذم خودست که دو چشمم کور و تاریک و بد است تو ببخشا بر کسی کاندر جهان شد حسود آفتاب کامران توٰاندش پوشید هیچ از دیده ها وز طراوت دادن پوسیده ها یا ز نور بی حدش توٰانند کاست یا به دفع جاه او توانند خاست هر کسی کو حاسد کیهان بود آن حسد خود مرگ جاویدان بود قدر تو بگذشت از درک عقول عقل اندر شرح تو شد بوالفضول گرچه عاجز آمد این عقل از بیان عاجزانه جنبشی باید در آن ان شییا کله لا یدرک اعلموا ان کله لا یترک گر نتانی خورد طوفان سحاب کی توان کردن بترک خورد آب راز را گر می نیاری در میان درکها را تازه کن از قشر آن نطقها نسبت به تو قشرست لیک پیش دیگر فهمها مغزست نیک آسمان نسبت به عرش آمد فرود ورنه بس عالیست سوی خاک تود من بگویم وصف تو تا ره برند پیش از آن کز فوت آن حسرت خورند نور حقی و به حق جذاب جان خلق در ظلمات وهم اند و گمان شرط تعظیمست تا این نور خوش گردد این بی دیدگان را سرمه کش نور یابد مستعد تیزگوش کو نباشد عاشق ظلمت چو موش سست چشمانی که شب جولان کنند کی طواف مشعله ایمان کنند نکته های مشکل باریک شد بند طبعی که ز دین تاریک شد تا بر آراید هنر را تار و پود چشم در خورشید نتواند گشود هم چو نخلی برنیارد شاخها کرده موشانه زمین سوراخها چار وصفست این بشر را دل فشار چارمیخ عقل گشته این چهار

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱ - سر آغاز شه حسام الدین که نور انجمست طالب آغاز سفر پنجمست این ضیاء الحق حسام الدین راد اوستادان صفا را اوستاد گر نبودی خلق محجوب و کثیف ور نبودی حلقها تنگ و ضعیف در مدیحت داد معنی دادمی غیر این منطق لبی بگشادمی لیک لقمه باز آن صعوه نیست چاره اکنون آب و روغن کردنیست مدح تو حیفست با زندانیان گویم اندر مجمع روحانیان شرح تو غبنست با اهل جهان هم چو راز عشق دارم در نهان مدح تعریف ست و تخریق حجاب فارغست از شرح و تعریف آفتاب مادح خورشید مداح خودست که دو چشمم روشن و نامرمدست ذم خورشید جهان ذم خودست که دو چشمم کور و تاریک و بد است تو ببخشا بر کسی کاندر جهان شد حسود آفتاب کامران توٰاندش پوشید هیچ از دیده ها وز طراوت دادن پوسیده ها یا ز نور بی حدش توٰانند کاست یا به دفع جاه او توانند خاست هر کسی کو حاسد کیهان بود آن حسد خود مرگ جاویدان بود قدر تو بگذشت از درک عقول عقل اندر شرح تو شد بوالفضول گرچه عاجز آمد این عقل از بیان عاجزانه جنبشی باید در آن ان شییا کله لا یدرک اعلموا ان کله لا یترک گر نتانی خورد طوفان سحاب کی توان کردن بترک خورد آب راز را گر می نیاری در میان درکها را تازه کن از قشر آن نطقها نسبت به تو قشرست لیک پیش دیگر فهمها مغزست نیک آسمان نسبت به عرش آمد فرود ورنه بس عالیست سوی خاک تود من بگویم وصف تو تا ره برند پیش از آن کز فوت آن حسرت خورند نور حقی و به حق جذاب جان خلق در ظلمات وهم اند و گمان شرط تعظیمست تا این نور خوش گردد این بی دیدگان را سرمه کش نور یابد مستعد تیزگوش کو نباشد عاشق ظلمت چو موش سست چشمانی که شب جولان کنند کی طواف مشعله ایمان کنند نکته های مشکل باریک شد بند طبعی که ز دین تاریک شد تا بر آراید هنر را تار و پود چشم در خورشید نتواند گشود هم چو نخلی برنیارد شاخها کرده موشانه زمین سوراخها چار وصفست این بشر را دل فشار چارمیخ عقل گشته این چهار

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲ - تفسیر خذ اربعة من الطیر فصرهن الیک تو خلیل وقتی ای خورشیدهش این چهار اطیار ره زن را بکش زانک هر مرغی ازینها زاغ وش هست عقل عاقلان را دیده کش چار وصف تن چو مرغان خلیل بسمل ایشان دهد جان را سبیل ای خلیل اندر خلاص نیک و بد سر ببرشان تا رهد پاها ز سد کل توی و جملگان اجزای تو بر گشا که هست پاشان پای تو از تو عالم روح زاری می شود پشت صد لشکر سواری می شود زانک این تن شد مقام چار خو نامشان شد چار مرغ فتنه جو خلق را گر زندگی خواهی ابد سر ببر زین چار مرغ شوم بد بازشان زنده کن از نوعی دگر که نباشد بعد از آن زیشان ضرر چار مرغ معنوی راه زن کرده اند اندر دل خلقان وطن چون امیر جمله دلهای سوی اندرین دور ای خلیفه حق توی سر ببر این چار مرغ زنده را سر مدی کن خلق ناپاینده را بط و طاوسست و زاغست و خروس این مثال چار خلق اندر نفوس بط حرصست و خروس آن شهوتست جاه چون طاوس و زاغ امنیتست منیتش آن که بود اومیدساز طامع تأبید یا عمر دراز بط حرص آمد که نوکش در زمین در تر و در خشک می جوید دفین یک زمان نبود معطل آن گلو نشنود از حکم جز امر کلوا هم چو یغماجیست خانه می کند زود زود انبان خود پر می کند اندر انبان می فشارد نیک و بد دانه های در و حبات نخود تا مبادا یاغیی آید دگر می فشارد در جوال او خشک و تر وقت تنگ و فرصت اندک او مخوف در بغل زد هر چه زودتر بی وقوف لیک مؤمن ز اعتماد آن حیات می کند غارت به مهل و با انات آمنست از فوت و از یاغی که او می شناسد قهر شه را بر عدو آمنست از خواجه تاشان دگر که بیایندش مزاحم صرفه بر عدل شه را دید در ضبط حشم که نیارد کرد کس بر کس ستم لاجرم نشتابد و ساکن بود از فوات حظ خود آمن بود بس تانی دارد و صبر و شکیب چشم سیر و مؤثرست و پاک جیب کین تانی پرتو رحمان بود وان شتاب از هزه شیطان بود زانک شیطانش بترساند ز فقر بارگیر صبر را بکشد به عقر از نبی بشنو که شیطان در وعید می کند تهدیدت از فقر شدید تا خوری زشت و بری زشت و شتاب نی مروت نی تانی نی ثواب لاجرم کافر خورد در هفت بطن دین و دل باریک و لاغر زفت بطن

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲ - تفسیر خذ اربعة من الطیر فصرهن الیک تو خلیل وقتی ای خورشیدهش این چهار اطیار ره زن را بکش زانک هر مرغی ازینها زاغ وش هست عقل عاقلان را دیده کش چار وصف تن چو مرغان خلیل بسمل ایشان دهد جان را سبیل ای خلیل اندر خلاص نیک و بد سر ببرشان تا رهد پاها ز سد کل توی و جملگان اجزای تو بر گشا که هست پاشان پای تو از تو عالم روح زاری می شود پشت صد لشکر سواری می شود زانک این تن شد مقام چار خو نامشان شد چار مرغ فتنه جو خلق را گر زندگی خواهی ابد سر ببر زین چار مرغ شوم بد بازشان زنده کن از نوعی دگر که نباشد بعد از آن زیشان ضرر چار مرغ معنوی راه زن کرده اند اندر دل خلقان وطن چون امیر جمله دلهای سوی اندرین دور ای خلیفه حق توی سر ببر این چار مرغ زنده را سر مدی کن خلق ناپاینده را بط و طاوسست و زاغست و خروس این مثال چار خلق اندر نفوس بط حرصست و خروس آن شهوتست جاه چون طاوس و زاغ امنیتست منیتش آن که بود اومیدساز طامع تأبید یا عمر دراز بط حرص آمد که نوکش در زمین در تر و در خشک می جوید دفین یک زمان نبود معطل آن گلو نشنود از حکم جز امر کلوا هم چو یغماجیست خانه می کند زود زود انبان خود پر می کند اندر انبان می فشارد نیک و بد دانه های در و حبات نخود تا مبادا یاغیی آید دگر می فشارد در جوال او خشک و تر وقت تنگ و فرصت اندک او مخوف در بغل زد هر چه زودتر بی وقوف لیک مؤمن ز اعتماد آن حیات می کند غارت به مهل و با انات آمنست از فوت و از یاغی که او می شناسد قهر شه را بر عدو آمنست از خواجه تاشان دگر که بیایندش مزاحم صرفه بر عدل شه را دید در ضبط حشم که نیارد کرد کس بر کس ستم لاجرم نشتابد و ساکن بود از فوات حظ خود آمن بود بس تانی دارد و صبر و شکیب چشم سیر و مؤثرست و پاک جیب کین تانی پرتو رحمان بود وان شتاب از هزه شیطان بود زانک شیطانش بترساند ز فقر بارگیر صبر را بکشد به عقر از نبی بشنو که شیطان در وعید می کند تهدیدت از فقر شدید تا خوری زشت و بری زشت و شتاب نی مروت نی تانی نی ثواب لاجرم کافر خورد در هفت بطن دین و دل باریک و لاغر زفت بطن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳ - در سبب ورود این حدیث مصطفی صلوات الله علیه که الکافر یأکل فی سبعة امعاء و المؤمن یأکل فی معا واحد کافران مهمان پیغمبر شدند وقت شام ایشان به مسجد آمدند که آمدیم ای شاه ما اینجا قنق ای تو مهمان دار سکان افق بی نواییم و رسیده ما ز دور هین بیفشان بر سر ما فضل و نور گفت ای یاران من قسمت کنید که شما پر از من و خوی منید پر بود اجسام هر لشکر ز شاه زان زنندی تیغ بر اعدای جاه تو به خشم شه زنی آن تیغ را ورنه بر اخوان چه خشم آید ترا بر برادر بی گناهی می زنی عکس خشم شاه گرز ده منی شه یکی جانست و لشکر پر ازو روح چون آبست واین اجسام جو آب روح شاه اگر شیرین بود جمله جوها پر ز آب خوش شود که رعیت دین شه دارند و بس این چنین فرمود سلطان عبس هر یکی یاری یکی مهمان گزید در میان یک زفت بود و بی ندید جسم ضخمی داشت کس او را نبرد ماند در مسجد چو اندر جام درد مصطفی بردش چو وا ماند از همه هفت بز بد شیرده اندر رمه که مقیم خانه بودندی بزان بهر دوشیدن برای وقت خوان نان و آش و شیر آن هر هفت بز خورد آن بوقحط عوج ابن عز جمله اهل بیت خشم آلو شدند که همه در شیر بز طامع بدند معده طبلی خوار هم چون طبل کرد قسم هجده آدمی تنها بخورد وقت خفتن رفت و در حجره نشست پس کنیزک از غضب در را ببست از برون زنجیر در را در فکند که ازو بد خشمگین و دردمند گبر را در نیم شب یا صبحدم چون تقاضا آمد و درد شکم از فراش خویش سوی در شتافت دست بر در چون نهاد او بسته یافت در گشادن حیله کرد آن حیله ساز نوع نوع و خود نشد آن بند باز شد تقاضا بر تقاضا خانه تنگ ماند او حیران و بی درمان و دنگ حیله کرد او و به خواب اندر خزید خویشتن در خواب در ویرانه دید زانک ویرانه بد اندر خاطرش شد به خواب اندر همانجا منظرش خویش در ویرانه خالی چو دید او چنان محتاج اندر دم برید گشت بیدار و بدید آن جامه خواب پر حدث دیوانه شد از اضطراب ز اندرون او برآمد صد خروش زین چنین رسوایی بی خاک پوش گفت خوابم بتر از بیداریم که خورم این سو و آن سو می ریم بانگ می زد وا ثبورا وا ثبور هم چنانک کافر اندر قعر گور منتظر که کی شود این شب به سر یا برآید در گشادن بانگ در تا گریزد او چو تیری از کمان تا نبیند هیچ کس او را چنان قصه بسیارست کوته می کنم باز شد آن در رهید از درد و غم

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳ - در سبب ورود این حدیث مصطفی صلوات الله علیه که الکافر یأکل فی سبعة امعاء و المؤمن یأکل فی معا واحد کافران مهمان پیغمبر شدند وقت شام ایشان به مسجد آمدند که آمدیم ای شاه ما اینجا قنق ای تو مهمان دار سکان افق بی نواییم و رسیده ما ز دور هین بیفشان بر سر ما فضل و نور گفت ای یاران من قسمت کنید که شما پر از من و خوی منید پر بود اجسام هر لشکر ز شاه زان زنندی تیغ بر اعدای جاه تو به خشم شه زنی آن تیغ را ورنه بر اخوان چه خشم آید ترا بر برادر بی گناهی می زنی عکس خشم شاه گرز ده منی شه یکی جانست و لشکر پر ازو روح چون آبست واین اجسام جو آب روح شاه اگر شیرین بود جمله جوها پر ز آب خوش شود که رعیت دین شه دارند و بس این چنین فرمود سلطان عبس هر یکی یاری یکی مهمان گزید در میان یک زفت بود و بی ندید جسم ضخمی داشت کس او را نبرد ماند در مسجد چو اندر جام درد مصطفی بردش چو وا ماند از همه هفت بز بد شیرده اندر رمه که مقیم خانه بودندی بزان بهر دوشیدن برای وقت خوان نان و آش و شیر آن هر هفت بز خورد آن بوقحط عوج ابن عز جمله اهل بیت خشم آلو شدند که همه در شیر بز طامع بدند معده طبلی خوار هم چون طبل کرد قسم هجده آدمی تنها بخورد وقت خفتن رفت و در حجره نشست پس کنیزک از غضب در را ببست از برون زنجیر در را در فکند که ازو بد خشمگین و دردمند گبر را در نیم شب یا صبحدم چون تقاضا آمد و درد شکم از فراش خویش سوی در شتافت دست بر در چون نهاد او بسته یافت در گشادن حیله کرد آن حیله ساز نوع نوع و خود نشد آن بند باز شد تقاضا بر تقاضا خانه تنگ ماند او حیران و بی درمان و دنگ حیله کرد او و به خواب اندر خزید خویشتن در خواب در ویرانه دید زانک ویرانه بد اندر خاطرش شد به خواب اندر همانجا منظرش خویش در ویرانه خالی چو دید او چنان محتاج اندر دم برید گشت بیدار و بدید آن جامه خواب پر حدث دیوانه شد از اضطراب ز اندرون او برآمد صد خروش زین چنین رسوایی بی خاک پوش گفت خوابم بتر از بیداریم که خورم این سو و آن سو می ریم بانگ می زد وا ثبورا وا ثبور هم چنانک کافر اندر قعر گور منتظر که کی شود این شب به سر یا برآید در گشادن بانگ در تا گریزد او چو تیری از کمان تا نبیند هیچ کس او را چنان قصه بسیارست کوته می کنم باز شد آن در رهید از درد و غم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۴ - در حجره گشادن مصطفی علیه‌السلام بر مهمان و خود را پنهان کردن تا او خیال گشاینده را نبیند و خجل شود و گستاخ بیرون رود مصطفی صبح آمد و در را گشاد صبح آن گمراه را او راه داد در گشاد و گشت پنهان مصطفی تا نگردد شرمسار آن مبتلا تا برون آید رود گستاخ او تا نبیند درگشا را پشت و رو یا نهان شد در پس چیزی و یا از ویش پوشید دامان خدا صبغة الله گاه پوشیده کند پرده بی چون بر آن ناظر تند تا نبیند خصم را پهلوی خویش قدرت یزدان از آن بیشست بیش مصطفی می دید احوال شبش لیک مانع بود فرمان ربش تا که پیش از خبط بگشاید رهی تا نیفتد زان فضیحت در چهی لیک حکمت بود و امر آسمان تا ببیند خویشتن را او چنان بس عداوتها که آن یاری بود بس خرابیها که معماری بود جامه خواب پر حدث را یک فضول قاصدا آورد در پیش رسول که چنین کرده ست مهمانت ببین خنده ای زد رحمة للعالمین که بیار آن مطهره اینجا به پیش تا بشویم جمله را با دست خویش هر کسی می جست کز بهر خدا جان ما و جسم ما قربان ترا ما بشوییم این حدث را تو بهل کار دستست این نمط نه کار دل ای لعمرک مر ترا حق عمر خواند پس خلیفه کرد و بر کرسی نشاند ما برای خدمت تو می زییم چون تو خدمت می کنی پس ما چه ایم گفت آن دانم و لیک این ساعتیست که درین شستن به خویشم حکمتیست منتظر بودند کاین قول نبیست تا پدید آید که این اسرار چیست او به جد می شست آن احداث را خاص ز امر حق نه تقلید و ریا که دلش می گفت کین را تو بشو که درین جا هست حکمت تو بتو

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۴ - در حجره گشادن مصطفی علیه‌السلام بر مهمان و خود را پنهان کردن تا او خیال گشاینده را نبیند و خجل شود و گستاخ بیرون رود مصطفی صبح آمد و در را گشاد صبح آن گمراه را او راه داد در گشاد و گشت پنهان مصطفی تا نگردد شرمسار آن مبتلا تا برون آید رود گستاخ او تا نبیند درگشا را پشت و رو یا نهان شد در پس چیزی و یا از ویش پوشید دامان خدا صبغة الله گاه پوشیده کند پرده بی چون بر آن ناظر تند تا نبیند خصم را پهلوی خویش قدرت یزدان از آن بیشست بیش مصطفی می دید احوال شبش لیک مانع بود فرمان ربش تا که پیش از خبط بگشاید رهی تا نیفتد زان فضیحت در چهی لیک حکمت بود و امر آسمان تا ببیند خویشتن را او چنان بس عداوتها که آن یاری بود بس خرابیها که معماری بود جامه خواب پر حدث را یک فضول قاصدا آورد در پیش رسول که چنین کرده ست مهمانت ببین خنده ای زد رحمة للعالمین که بیار آن مطهره اینجا به پیش تا بشویم جمله را با دست خویش هر کسی می جست کز بهر خدا جان ما و جسم ما قربان ترا ما بشوییم این حدث را تو بهل کار دستست این نمط نه کار دل ای لعمرک مر ترا حق عمر خواند پس خلیفه کرد و بر کرسی نشاند ما برای خدمت تو می زییم چون تو خدمت می کنی پس ما چه ایم گفت آن دانم و لیک این ساعتیست که درین شستن به خویشم حکمتیست منتظر بودند کاین قول نبیست تا پدید آید که این اسرار چیست او به جد می شست آن احداث را خاص ز امر حق نه تقلید و ریا که دلش می گفت کین را تو بشو که درین جا هست حکمت تو بتو

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵ - سبب رجوع کردن آن مهمان به خانهٔ مصطفی علیه‌السلام در آن ساعت که مصطفی نهالین ملوث او را به دست خود می‌شست و خجل شدن او و جامه چاک کردن و نوحهٔ او بر خود و بر سعادت خود کافرک را هیکلی بد یادگار یاوه دید آن را و گشت او بی قرار گفت آن حجره که شب جا داشتم هیکل آنجا بی خبر بگذاشتم گرچه شرمین بود شرمش حرص برد حرص اژدرهاست نه چیزیست خرد از پی هیکل شتاب اندر دوید در وثاق مصطفی وان را بدید کان یدالله آن حدث را هم به خود خوش همی شوید که دورش چشم بد هیکلش از یاد رفت و شد پدید اندرو شوری گریبان را درید می زد او دو دست را بر رو و سر کله را می کوفت بر دیوار و در آنچنان که خون ز بینی و سرش شد روان و رحم کرد آن مهترش نعره ها زد خلق جمع آمد برو گبر گویان ایهاالناس احذروا می زد او بر سر که ای بی عقل سر می زد او بر سینه کای بی نور بر سجده می کرد او که ای کل زمین شرمسارست از تو این جزو مهین تو که کلی خاضع امر ویی من که جزوم ظالم و زشت و غوی تو که کلی خوار و لرزانی ز حق من که جزوم در خلاف و در سبق هر زمان می کرد رو بر آسمان که ندارم روی ای قبله جهان چون ز حد بیرون بلرزید و طپید مصطفی اش در کنار خود کشید ساکنش کرد و بسی بنواختش دیده اش بگشاد و داد اشناختش تا نگرید ابر کی خندد چمن تا نگرید طفل کی جوشد لبن طفل یک روزه همی داند طریق که بگریم تا رسد دایه شفیق تو نمی دانی که دایه دایگان کم دهد بی گریه شیر او رایگان گفت فلیبکوا کثیرا گوش دار تا بریزد شیر فضل کردگار گریه ابرست و سوز آفتاب استن دنیا همین دو رشته تاب گر نبودی سوز مهر و اشک ابر کی شدی جسم و عرض زفت و سطبر کی بدی معمور این هر چار فصل گر نبودی این تف و این گریه اصل سوز مهر و گریه ابر جهان چون همی دارد جهان را خوش دهان آفتاب عقل را در سوز دار چشم را چون ابر اشک افروز دار چشم گریان بایدت چون طفل خرد کم خور آن نان را که نان آب تو برد تن چو با برگست روز و شب از آن شاخ جان در برگ ریزست و خزان برگ تن بی برگی جانست زود این بباید کاستن آن را فزود اقرضوا الله قرض ده زین برگ تن تا بروید در عوض در دل چمن قرض ده کم کن ازین لقمه تنت تا نماید وجه لا عین رات تن ز سرگین خویش چون خالی کند پر ز مشک و در اجلالی کند زین پلیدی بدهد و پاکی برد از یطهرکم تن او برخورد دیو می ترساندت که هین و هین زین پشیمان گردی و گردی حزین گر گدازی زین هوسها تو بدن بس پشیمان و غمین خواهی شدن این بخور گرمست و داروی مزاج وآن بیاشام از پی نفع و علاج هم بدین نیت که این تن مرکبست آنچ خو کردست آنش اصوبست هین مگردان خو که پیش آید خلل در دماغ و دل بزاید صد علل این چنین تهدیدها آن دیو دون آرد و بر خلق خواند صد فسون خویش جالینوس سازد در دوا تا فریبد نفس بیمار ترا کین ترا سودست از درد و غمی گفت آدم را همین در گندمی پیش آرد هیهی و هیهات را وز لویشه پیچد او لبهات را هم چو لبهای فرس در وقت نعل تا نماید سنگ کمتر را چو لعل گوشهاات گیرد او چون گوش اسب می کشاند سوی حرص و سوی کسب بر زند بر پات نعلی ز اشتباه که بمانی تو ز درد آن ز راه نعل او هست آن تردد در دو کار این کنم یا آن کنم هین هوش دار آن بکن که هست مختار نبی آن مکن که کرد مجنون و صبی حفت الجنه بچه محفوف گشت بالمکاره که ازو افزود کشت صد فسون دارد ز حیلت وز دغا که کند در سله گر هست اژدها گر بود آب روان بر بنددش ور بود حبر زمان برخنددش عقل را با عقل یاری یار کن امرهم شوری بخوان و کار کن

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵ - سبب رجوع کردن آن مهمان به خانهٔ مصطفی علیه‌السلام در آن ساعت که مصطفی نهالین ملوث او را به دست خود می‌شست و خجل شدن او و جامه چاک کردن و نوحهٔ او بر خود و بر سعادت خود کافرک را هیکلی بد یادگار یاوه دید آن را و گشت او بی قرار گفت آن حجره که شب جا داشتم هیکل آنجا بی خبر بگذاشتم گرچه شرمین بود شرمش حرص برد حرص اژدرهاست نه چیزیست خرد از پی هیکل شتاب اندر دوید در وثاق مصطفی وان را بدید کان یدالله آن حدث را هم به خود خوش همی شوید که دورش چشم بد هیکلش از یاد رفت و شد پدید اندرو شوری گریبان را درید می زد او دو دست را بر رو و سر کله را می کوفت بر دیوار و در آنچنان که خون ز بینی و سرش شد روان و رحم کرد آن مهترش نعره ها زد خلق جمع آمد برو گبر گویان ایهاالناس احذروا می زد او بر سر که ای بی عقل سر می زد او بر سینه کای بی نور بر سجده می کرد او که ای کل زمین شرمسارست از تو این جزو مهین تو که کلی خاضع امر ویی من که جزوم ظالم و زشت و غوی تو که کلی خوار و لرزانی ز حق من که جزوم در خلاف و در سبق هر زمان می کرد رو بر آسمان که ندارم روی ای قبله جهان چون ز حد بیرون بلرزید و طپید مصطفی اش در کنار خود کشید ساکنش کرد و بسی بنواختش دیده اش بگشاد و داد اشناختش تا نگرید ابر کی خندد چمن تا نگرید طفل کی جوشد لبن طفل یک روزه همی داند طریق که بگریم تا رسد دایه شفیق تو نمی دانی که دایه دایگان کم دهد بی گریه شیر او رایگان گفت فلیبکوا کثیرا گوش دار تا بریزد شیر فضل کردگار گریه ابرست و سوز آفتاب استن دنیا همین دو رشته تاب گر نبودی سوز مهر و اشک ابر کی شدی جسم و عرض زفت و سطبر کی بدی معمور این هر چار فصل گر نبودی این تف و این گریه اصل سوز مهر و گریه ابر جهان چون همی دارد جهان را خوش دهان آفتاب عقل را در سوز دار چشم را چون ابر اشک افروز دار چشم گریان بایدت چون طفل خرد کم خور آن نان را که نان آب تو برد تن چو با برگست روز و شب از آن شاخ جان در برگ ریزست و خزان برگ تن بی برگی جانست زود این بباید کاستن آن را فزود اقرضوا الله قرض ده زین برگ تن تا بروید در عوض در دل چمن قرض ده کم کن ازین لقمه تنت تا نماید وجه لا عین رات تن ز سرگین خویش چون خالی کند پر ز مشک و در اجلالی کند زین پلیدی بدهد و پاکی برد از یطهرکم تن او برخورد دیو می ترساندت که هین و هین زین پشیمان گردی و گردی حزین گر گدازی زین هوسها تو بدن بس پشیمان و غمین خواهی شدن این بخور گرمست و داروی مزاج وآن بیاشام از پی نفع و علاج هم بدین نیت که این تن مرکبست آنچ خو کردست آنش اصوبست هین مگردان خو که پیش آید خلل در دماغ و دل بزاید صد علل این چنین تهدیدها آن دیو دون آرد و بر خلق خواند صد فسون خویش جالینوس سازد در دوا تا فریبد نفس بیمار ترا کین ترا سودست از درد و غمی گفت آدم را همین در گندمی پیش آرد هیهی و هیهات را وز لویشه پیچد او لبهات را هم چو لبهای فرس در وقت نعل تا نماید سنگ کمتر را چو لعل گوشهاات گیرد او چون گوش اسب می کشاند سوی حرص و سوی کسب بر زند بر پات نعلی ز اشتباه که بمانی تو ز درد آن ز راه نعل او هست آن تردد در دو کار این کنم یا آن کنم هین هوش دار آن بکن که هست مختار نبی آن مکن که کرد مجنون و صبی حفت الجنه بچه محفوف گشت بالمکاره که ازو افزود کشت صد فسون دارد ز حیلت وز دغا که کند در سله گر هست اژدها گر بود آب روان بر بنددش ور بود حبر زمان برخنددش عقل را با عقل یاری یار کن امرهم شوری بخوان و کار کن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۶ - نواختن مصطفی علیه‌السلام آن عرب مهمان را و تسکین دادن او را از اضطراب و گریه و نوحه کی بر خود می‌کرد در خجالت و ندامت و آتش نومیدی این سخن پایان ندارد آن عرب ماند از الطاف آن شه در عجب خواست دیوانه شدن عقلش رمید دست عقل مصطفی بازش کشید گفت این سو آ بیامد آنچنان که کسی برخیزد از خواب گران گفت این سو آ مکن هین با خود آ که ازین سو هست با تو کارها آب بر رو زد در آمد در سخن کای شهید حق شهادت عرضه کن تا گواهی بدهم و بیرون شوم سیرم از هستی در آن هامون شوم ما درین دهلیز قاضی قضا بهر دعوی الستیم و بلی که بلی گفتیم و آن را ز امتحان فعل و قول ما شهودست و بیان از چه در دهلیز قاضی تن زدیم نه که ما بهر گواهی آمدیم چند در دهلیز قاضی ای گواه حبس باشی ده شهادت از پگاه زان بخواندندت بدین جا تا که تو آن گواهی بدهی و ناری عتو از لجاج خویشتن بنشسته ای اندرین تنگی کف و لب بسته ای تا بندهی آن گواهی ای شهید تو ازین دهلیز کی خواهی رهید یک زمان کارست بگزار و بتاز کار کوته را مکن بر خود دراز خواه در صد سال خواهی یک زمان این امانت واگزار و وا رهان مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۷ - بیان آنک نماز و روزه و همه چیزهای برونی گواهیهاست بر نور اندرونی این نماز و روزه و حج و جهاد هم گواهی دادنست از اعتقاد این زکات و هدیه و ترک حسد هم گواهی دادنست از سر خود خوان و مهمانی پی اظهار راست کای مهان ما با شما گشتیم راست هدیه ها و ارمغان و پیش کش شد گواه آنک هستم با تو خوش هر کسی کوشد به مالی یا فسون چیست دارم گوهری در اندرون گوهری دارم ز تقوی یا سخا این زکات و روزه در هر دو گوا روزه گوید کرد تقوی از حلال در حرامش دان که نبود اتصال وان زکاتش گفت کاو از مال خویش می دهد پس چون بدزدد ز اهل کیش گر به طراری کند پس دو گواه جرح شد در محکمه عدل اله هست صیاد ار کند دانه نثار نه ز رحم و جود بل بهر شکار هست گربه روزه دار اندر صیام خفته کرده خویش بهر صید خام کرده بدظن زین کژی صد قوم را کرده بدنام اهل جود و صوم را فضل حق با این که او کژ می تند عاقبت زین جمله پاکش می کند سبق برده رحمتش وان غدر را داده نوری که نباشد بدر را کوششش را شسته حق زین اختلاط غسل داده رحمت او را زین خباط تا که غفاری او ظاهر شود مغفری کلیش را غافر شود آب بهر این ببارید از سماک تا پلیدان را کند از خبث پاک

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۶ - نواختن مصطفی علیه‌السلام آن عرب مهمان را و تسکین دادن او را از اضطراب و گریه و نوحه کی بر خود می‌کرد در خجالت و ندامت و آتش نومیدی این سخن پایان ندارد آن عرب ماند از الطاف آن شه در عجب خواست دیوانه شدن عقلش رمید دست عقل مصطفی بازش کشید گفت این سو آ بیامد آنچنان که کسی برخیزد از خواب گران گفت این سو آ مکن هین با خود آ که ازین سو هست با تو کارها آب بر رو زد در آمد در سخن کای شهید حق شهادت عرضه کن تا گواهی بدهم و بیرون شوم سیرم از هستی در آن هامون شوم ما درین دهلیز قاضی قضا بهر دعوی الستیم و بلی که بلی گفتیم و آن را ز امتحان فعل و قول ما شهودست و بیان از چه در دهلیز قاضی تن زدیم نه که ما بهر گواهی آمدیم چند در دهلیز قاضی ای گواه حبس باشی ده شهادت از پگاه زان بخواندندت بدین جا تا که تو آن گواهی بدهی و ناری عتو از لجاج خویشتن بنشسته ای اندرین تنگی کف و لب بسته ای تا بندهی آن گواهی ای شهید تو ازین دهلیز کی خواهی رهید یک زمان کارست بگزار و بتاز کار کوته را مکن بر خود دراز خواه در صد سال خواهی یک زمان این امانت واگزار و وا رهان مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۷ - بیان آنک نماز و روزه و همه چیزهای برونی گواهیهاست بر نور اندرونی این نماز و روزه و حج و جهاد هم گواهی دادنست از اعتقاد این زکات و هدیه و ترک حسد هم گواهی دادنست از سر خود خوان و مهمانی پی اظهار راست کای مهان ما با شما گشتیم راست هدیه ها و ارمغان و پیش کش شد گواه آنک هستم با تو خوش هر کسی کوشد به مالی یا فسون چیست دارم گوهری در اندرون گوهری دارم ز تقوی یا سخا این زکات و روزه در هر دو گوا روزه گوید کرد تقوی از حلال در حرامش دان که نبود اتصال وان زکاتش گفت کاو از مال خویش می دهد پس چون بدزدد ز اهل کیش گر به طراری کند پس دو گواه جرح شد در محکمه عدل اله هست صیاد ار کند دانه نثار نه ز رحم و جود بل بهر شکار هست گربه روزه دار اندر صیام خفته کرده خویش بهر صید خام کرده بدظن زین کژی صد قوم را کرده بدنام اهل جود و صوم را فضل حق با این که او کژ می تند عاقبت زین جمله پاکش می کند سبق برده رحمتش وان غدر را داده نوری که نباشد بدر را کوششش را شسته حق زین اختلاط غسل داده رحمت او را زین خباط تا که غفاری او ظاهر شود مغفری کلیش را غافر شود آب بهر این ببارید از سماک تا پلیدان را کند از خبث پاک

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸ - پاک کردن آب همه پلیدیها را و باز پاک کردن خدای تعالی آب را از پلیدی لاجرم قدوس آمد حق تعالی آب چون پیگار کرد و شد نجس تا چنان شد کآب را رد کرد حس حق ببردش باز در بحر صواب تا بشستش از کرم آن آب آب سال دیگر آمد او دامن کشان هی کجا بودی به دریای خوشان من نجس زینجا شدم پاک آمدم بستدم خلعت سوی خاک آمدم هین بیایید ای پلیدان سوی من که گرفت از خوی یزدان خوی من در پذیرم جمله زشتیت را چون ملک پاکی دهم عفریت را چون شوم آلوده باز آنجا روم سوی اصل اصل پاکیها روم دلق چرکین بر کنم آنجا ز سر خلعت پاکم دهد بار دگر کار او اینست و کار من همین عالم آرایست رب العالمین گر نبودی این پلیدیهای ما کی بدی این بارنامه آب را کیسه های زر بدزدید از کسی می رود هر سو که هین کو مفلسی یا بریزد بر گیاه رسته ای یا بشوید روی رو ناشسته ای یا بگیرد بر سر او حمال وار کشتی بی دست و پا را در بحار صد هزاران دارو اندر وی نهان زانک هر دارو بروید زو چنان جان هر دری دل هر دانه ای می رود در جو چو داروخانه ای زو یتیمان زمین را پرورش بستگان خشک را از وی روش چون نماند مایه اش تیره شود هم چو ما اندر زمین خیره شود مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹ - استعانت آب از حق جل جلاله بعد از تیره شدن ناله از باطن برآرد کای خدا آنچ دادی دادم و ماندم گدا ریختم سرمایه بر پاک و پلید ای شه سرمایه ده هل من مزید ابر را گوید ببر جای خوشش هم تو خورشیدا به بالا بر کشش راههای مختلف می راندش تا رساند سوی بحر بی حدش خود غرض زین آب جان اولیاست کو غسول تیرگیهای شماست چون شود تیره ز غدر اهل فرش باز گردد سوی پاکی بخش عرش باز آرد زان طرف دامن کشان از طهارات محیط او درسشان از تیمم وا رهاند جمله را وز تحری طالبان قبله را ز اختلاط خلق یابد اعتلال آن سفر جوید که ارحنا یا بلال ای بلال خوش نوای خوش صهیل میذنه بر رو بزن طبل رحیل جان سفر رفت و بدن اندر قیام وقت رجعت زین سبب گوید سلام این مثل چون واسطه ست اندر کلام واسطه شرطست بهر فهم عام اندر آتش کی رود بی واسطه جز سمندر کو رهید از رابطه واسطه حمام باید مر ترا تا ز آتش خوش کنی تو طبع را چون نتانی شد در آتش چون خلیل گشت حمامت رسول آبت دلیل سیری از حقست لیک اهل طبع کی رسد بی واسطه نان در شبع لطف از حقست لیکن اهل تن درنیابد لطف بی پرده چمن چون نماند واسطه تن بی حجیب هم چو موسی نور مه یابد ز جیب این هنرها آب را هم شاهدست که اندرونش پر ز لطف ایزدست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰ - گواهی فعل و قول بیرونی بر ضمیر و نور اندرونی فعل و قول آمد گواهان ضمیر زین دو بر باطن تو استدلال گیر چون ندارد سیر سرت در درون بنگر اندر بول رنجور از برون فعل و قول آن بول رنجوران بود که طبیب جسم را برهان بود وآن طبیب روح در جانش رود وز ره جان اندر ایمانش رود حاجتش ناید به فعل و قول خوب احذروهم هم جواسیس القلوب این گواه فعل و قول از وی بجو کو به دریا نیست واصل هم چو جو

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸ - پاک کردن آب همه پلیدیها را و باز پاک کردن خدای تعالی آب را از پلیدی لاجرم قدوس آمد حق تعالی آب چون پیگار کرد و شد نجس تا چنان شد کآب را رد کرد حس حق ببردش باز در بحر صواب تا بشستش از کرم آن آب آب سال دیگر آمد او دامن کشان هی کجا بودی به دریای خوشان من نجس زینجا شدم پاک آمدم بستدم خلعت سوی خاک آمدم هین بیایید ای پلیدان سوی من که گرفت از خوی یزدان خوی من در پذیرم جمله زشتیت را چون ملک پاکی دهم عفریت را چون شوم آلوده باز آنجا روم سوی اصل اصل پاکیها روم دلق چرکین بر کنم آنجا ز سر خلعت پاکم دهد بار دگر کار او اینست و کار من همین عالم آرایست رب العالمین گر نبودی این پلیدیهای ما کی بدی این بارنامه آب را کیسه های زر بدزدید از کسی می رود هر سو که هین کو مفلسی یا بریزد بر گیاه رسته ای یا بشوید روی رو ناشسته ای یا بگیرد بر سر او حمال وار کشتی بی دست و پا را در بحار صد هزاران دارو اندر وی نهان زانک هر دارو بروید زو چنان جان هر دری دل هر دانه ای می رود در جو چو داروخانه ای زو یتیمان زمین را پرورش بستگان خشک را از وی روش چون نماند مایه اش تیره شود هم چو ما اندر زمین خیره شود مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹ - استعانت آب از حق جل جلاله بعد از تیره شدن ناله از باطن برآرد کای خدا آنچ دادی دادم و ماندم گدا ریختم سرمایه بر پاک و پلید ای شه سرمایه ده هل من مزید ابر را گوید ببر جای خوشش هم تو خورشیدا به بالا بر کشش راههای مختلف می راندش تا رساند سوی بحر بی حدش خود غرض زین آب جان اولیاست کو غسول تیرگیهای شماست چون شود تیره ز غدر اهل فرش باز گردد سوی پاکی بخش عرش باز آرد زان طرف دامن کشان از طهارات محیط او درسشان از تیمم وا رهاند جمله را وز تحری طالبان قبله را ز اختلاط خلق یابد اعتلال آن سفر جوید که ارحنا یا بلال ای بلال خوش نوای خوش صهیل میذنه بر رو بزن طبل رحیل جان سفر رفت و بدن اندر قیام وقت رجعت زین سبب گوید سلام این مثل چون واسطه ست اندر کلام واسطه شرطست بهر فهم عام اندر آتش کی رود بی واسطه جز سمندر کو رهید از رابطه واسطه حمام باید مر ترا تا ز آتش خوش کنی تو طبع را چون نتانی شد در آتش چون خلیل گشت حمامت رسول آبت دلیل سیری از حقست لیک اهل طبع کی رسد بی واسطه نان در شبع لطف از حقست لیکن اهل تن درنیابد لطف بی پرده چمن چون نماند واسطه تن بی حجیب هم چو موسی نور مه یابد ز جیب این هنرها آب را هم شاهدست که اندرونش پر ز لطف ایزدست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰ - گواهی فعل و قول بیرونی بر ضمیر و نور اندرونی فعل و قول آمد گواهان ضمیر زین دو بر باطن تو استدلال گیر چون ندارد سیر سرت در درون بنگر اندر بول رنجور از برون فعل و قول آن بول رنجوران بود که طبیب جسم را برهان بود وآن طبیب روح در جانش رود وز ره جان اندر ایمانش رود حاجتش ناید به فعل و قول خوب احذروهم هم جواسیس القلوب این گواه فعل و قول از وی بجو کو به دریا نیست واصل هم چو جو

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱ - در بیان آنک نور خود از اندرون شخص منوّر بی‌آنک فعلی و قولی بیان کند گواهی دهد بر نور وی؛ در بیان آنک آن‌ نور خود را از اندرون سرّ عارف ظاهر کند بر خلقان بی‌فعل عارف و بی‌قول عارف افزون از آنک به قول و فعل او ظاهر شود، چنانک آفتاب بلند شود بانگ خروس و اعلام مؤذن و علامات دیگر حاجت نیاید لیک نور سالکی کز حد گذشت نور او پر شد بیابان ها و دشت شاهدی اش فارغ آمد از شهود وز تکلف ها و جانبازی و جود نور آن گوهر چو بیرون تافته ست زین تسلس ها فراغت یافته ست پس مجو از وی گواه فعل و گفت که ازو هر دو جهان چون گل شکفت این گواهی چیست اظهار نهان خواه قول و خواه فعل و غیر آن که غرض اظهار سر جوهرست وصف باقی وین عرض بر معبر ست این نشان زر نماند بر محک زر بماند نیک نام و بی ز شک این صلات و این جهاد و این صیام هم نماند جان بماند نیک نام جان چنین افعال و اقوالی نمود بر محک امر جوهر را بسود که اعتقادم راستست اینک گواه لیک هست اندر گواهان اشتباه تزکیه باید گواهان را بدان تزکیه ش صدقی که موقوفی بدان حفظ لفظ اندر گواه قولی است حفظ عهد اندر گواه فعلی است گر گواه قول کژ گوید رد ست ور گواه فعل کژ پوید رد ست قول و فعل بی تناقض بایدت تا قبول اندر زمان پیش آیدت سعیکم شتی تناقض اندرید روز می دوزید شب بر می درید پس گواهی با تناقض کشنود یا مگر حلمی کند از لطف خود فعل و قول اظهار سرست و ضمیر هر دو پیدا می کند سر ستیر چون گواهت تزکیه شد شد قبول ورنه محبوس است اندر مول مول تا تو بستیزی ستیزند ای حرون فانتظرهم انهم منتظرون مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۲ - عرضه کردن مصطفی علیه‌السلام شهادت را بر مهمان خویش این سخن پایان ندارد مصطفی عرضه کرد ایمان و پذرفت آن فتی آن شهادت را که فرخ بوده است بندهای بسته را بگشوده است گشت مؤمن گفت او را مصطفی که امشبان هم باش تو مهمان ما گفت والله تا ابد ضیف توام هر کجا باشم بهر جا که روم زنده کرده و معتق و دربان تو این جهان و آن جهان بر خوان تو هر که بگزیند جزین بگزیده خوان عاقبت درد گلویش ز استخوان هر که سوی خوان غیر تو رود دیو با او دان که هم کاسه بود هر که از همسایگی تو رود دیو بی شکی که همسایه اش شود ور رود بی تو سفر او دوردست دیو بد همراه و هم سفره ویست ور نشیند بر سر اسپ شریف حاسد ماهست دیو او را ردیف ور بچه گیرد ازو شهناز او دیو در نسلش بود انباز او در نبی شارکهم گفته ست حق هم در اموال و در اولاد ای شفق گفت پیغمبر ز غیب این را جلی در مقالات نوادر با علی یا رسول الله رسالت را تمام تو نمودی هم چو شمس بی غمام این که تو کردی دو صد مادر نکرد عیسی از افسونش با عازر نکرد از تو جانم از اجل نک جان ببرد عازر ار شد زنده زان دم باز مرد گشت مهمان رسول آن شب عرب شیر یک بز نیمه خورد و بست لب کرد الحاحش بخور شیر و رقاق گفت گشتم سیر والله بی نفاق این تکلف نیست نی ناموس و فن سیرتر گشتم از آنک دوش من در عجب ماندند جمله اهل بیت پر شد این قندیل زین یک قطره زیت آنچ قوت مرغ بابیلی بود سیری معده چنین پیلی شود فجفجه افتاد اندر مرد و زن قدر پشه می خورد آن پیل تن حرص و وهم کافری سرزیر شد اژدها از قوت موری سیر شد آن گدا چشمی کفر از وی برفت لوت ایمانیش لمتر کرد و زفت آنک از جوع البقر او می طپید هم چو مریم میوه جنت بدید میوه جنت سوی چشمش شتافت معده چون دوزخش آرام یافت ذات ایمان نعمت و لوتیست هول ای قناعت کرده از ایمان به قول

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱ - در بیان آنک نور خود از اندرون شخص منوّر بی‌آنک فعلی و قولی بیان کند گواهی دهد بر نور وی؛ در بیان آنک آن‌ نور خود را از اندرون سرّ عارف ظاهر کند بر خلقان بی‌فعل عارف و بی‌قول عارف افزون از آنک به قول و فعل او ظاهر شود، چنانک آفتاب بلند شود بانگ خروس و اعلام مؤذن و علامات دیگر حاجت نیاید لیک نور سالکی کز حد گذشت نور او پر شد بیابان ها و دشت شاهدی اش فارغ آمد از شهود وز تکلف ها و جانبازی و جود نور آن گوهر چو بیرون تافته ست زین تسلس ها فراغت یافته ست پس مجو از وی گواه فعل و گفت که ازو هر دو جهان چون گل شکفت این گواهی چیست اظهار نهان خواه قول و خواه فعل و غیر آن که غرض اظهار سر جوهرست وصف باقی وین عرض بر معبر ست این نشان زر نماند بر محک زر بماند نیک نام و بی ز شک این صلات و این جهاد و این صیام هم نماند جان بماند نیک نام جان چنین افعال و اقوالی نمود بر محک امر جوهر را بسود که اعتقادم راستست اینک گواه لیک هست اندر گواهان اشتباه تزکیه باید گواهان را بدان تزکیه ش صدقی که موقوفی بدان حفظ لفظ اندر گواه قولی است حفظ عهد اندر گواه فعلی است گر گواه قول کژ گوید رد ست ور گواه فعل کژ پوید رد ست قول و فعل بی تناقض بایدت تا قبول اندر زمان پیش آیدت سعیکم شتی تناقض اندرید روز می دوزید شب بر می درید پس گواهی با تناقض کشنود یا مگر حلمی کند از لطف خود فعل و قول اظهار سرست و ضمیر هر دو پیدا می کند سر ستیر چون گواهت تزکیه شد شد قبول ورنه محبوس است اندر مول مول تا تو بستیزی ستیزند ای حرون فانتظرهم انهم منتظرون مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۲ - عرضه کردن مصطفی علیه‌السلام شهادت را بر مهمان خویش این سخن پایان ندارد مصطفی عرضه کرد ایمان و پذرفت آن فتی آن شهادت را که فرخ بوده است بندهای بسته را بگشوده است گشت مؤمن گفت او را مصطفی که امشبان هم باش تو مهمان ما گفت والله تا ابد ضیف توام هر کجا باشم بهر جا که روم زنده کرده و معتق و دربان تو این جهان و آن جهان بر خوان تو هر که بگزیند جزین بگزیده خوان عاقبت درد گلویش ز استخوان هر که سوی خوان غیر تو رود دیو با او دان که هم کاسه بود هر که از همسایگی تو رود دیو بی شکی که همسایه اش شود ور رود بی تو سفر او دوردست دیو بد همراه و هم سفره ویست ور نشیند بر سر اسپ شریف حاسد ماهست دیو او را ردیف ور بچه گیرد ازو شهناز او دیو در نسلش بود انباز او در نبی شارکهم گفته ست حق هم در اموال و در اولاد ای شفق گفت پیغمبر ز غیب این را جلی در مقالات نوادر با علی یا رسول الله رسالت را تمام تو نمودی هم چو شمس بی غمام این که تو کردی دو صد مادر نکرد عیسی از افسونش با عازر نکرد از تو جانم از اجل نک جان ببرد عازر ار شد زنده زان دم باز مرد گشت مهمان رسول آن شب عرب شیر یک بز نیمه خورد و بست لب کرد الحاحش بخور شیر و رقاق گفت گشتم سیر والله بی نفاق این تکلف نیست نی ناموس و فن سیرتر گشتم از آنک دوش من در عجب ماندند جمله اهل بیت پر شد این قندیل زین یک قطره زیت آنچ قوت مرغ بابیلی بود سیری معده چنین پیلی شود فجفجه افتاد اندر مرد و زن قدر پشه می خورد آن پیل تن حرص و وهم کافری سرزیر شد اژدها از قوت موری سیر شد آن گدا چشمی کفر از وی برفت لوت ایمانیش لمتر کرد و زفت آنک از جوع البقر او می طپید هم چو مریم میوه جنت بدید میوه جنت سوی چشمش شتافت معده چون دوزخش آرام یافت ذات ایمان نعمت و لوتیست هول ای قناعت کرده از ایمان به قول

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۳ - بیان آنک نور که غذای جانست غذای جسم اولیا می‌شود تا او هم یار می‌شود روح را کی اسلم شیطانی علی یدی گرچه آن مطعوم جانست و نظر جسم را هم زان نصیبست ای پسر گر نگشتی دیو جسم آن را اکول اسلم الشیطان نفرمودی رسول دیو زان لوتی که مرده حی شود تا نیاشامد مسلمان کی شود دیو بر دنیاست عاشق کور و کر عشق را عشقی دگر برد مگر از نهان خانه یقین چون می چشد اندک اندک رخت عشق آنجا کشد یا حریص االبطن عرج هکذا انما المنهاج تبدیل الغذا یا مریض القلب عرج للعلاج جملة التدبیر تبدیل المزاج ایها المحبوس فی رهن الطعام سوف تنجو ان تحملت الفطام ان فی الجوع طعام وافر افتقدها وارتج یا نافر اغتذ بالنور کن مثل البصر وافق الاملاک یا خیر البشر چون ملک تسبیح حق را کن غذا تا رهی هم چون ملایک از اذا جبرییل ار سوی جیفه کم تند او به قوت کی ز کرکس کم زند حبذا خوانی نهاده در جهان لیک از چشم خسیسان بس نهان گر جهان باغی پر از نعمت شود قسم موش و مار هم خاکی بود مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۴ - انکار اهل تن غذای روح را و لرزیدن ایشان بر غذای خسیس قسم او خاکست گر دی گر بهار میر کونی خاک چون نوشی چو مار در میان چوب گوید کرم چوب مر کرا باشد چنین حلوای خوب کرم سرگین در میان آن حدث در جهان نقلی نداند جز خبث مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵ - مناجات ای خدای بی نظیر ایثار کن گوش را چون حلقه دادی زین سخن گوش ما گیر و بدان مجلس کشان کز رحیقت می خورند آن سرخوشان چون به ما بویی رسانیدی ازین سر مبند آن مشک را ای رب دین از تو نوشند ار ذکورند ار اناث بی دریغی در عطا یا مستغاث ای دعا ناگفته از تو مستجاب داده دل را هر دمی صد فتح باب چند حرفی نقش کردی از رقوم سنگ ها از عشق آن شد هم چو موم نون ابرو صاد چشم و جیم گوش بر نوشتی فتنه صد عقل و هوش زان حروفت شد خرد باریک ریس نسخ می کن ای ادیب خوش نویس در خور هر فکر بسته بر عدم دم به دم نقش خیالی خوش رقم حرف های طرفه بر لوح خیال بر نوشته چشم و عارض خد و خال بر عدم باشم نه بر موجود مست زانک معشوق عدم وافی ترست عقل را خط خوان آن اشکال کرد تا دهد تدبیرها را زان نورد

English Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۳ - بیان آنک نور که غذای جانست غذای جسم اولیا می‌شود تا او هم یار می‌شود روح را کی اسلم شیطانی علی یدی گرچه آن مطعوم جانست و نظر جسم را هم زان نصیبست ای پسر گر نگشتی دیو جسم آن را اکول اسلم الشیطان نفرمودی رسول دیو زان لوتی که مرده حی شود تا نیاشامد مسلمان کی شود دیو بر دنیاست عاشق کور و کر عشق را عشقی دگر برد مگر از نهان خانه یقین چون می چشد اندک اندک رخت عشق آنجا کشد یا حریص االبطن عرج هکذا انما المنهاج تبدیل الغذا یا مریض القلب عرج للعلاج جملة التدبیر تبدیل المزاج ایها المحبوس فی رهن الطعام سوف تنجو ان تحملت الفطام ان فی الجوع طعام وافر افتقدها وارتج یا نافر اغتذ بالنور کن مثل البصر وافق الاملاک یا خیر البشر چون ملک تسبیح حق را کن غذا تا رهی هم چون ملایک از اذا جبرییل ار سوی جیفه کم تند او به قوت کی ز کرکس کم زند حبذا خوانی نهاده در جهان لیک از چشم خسیسان بس نهان گر جهان باغی پر از نعمت شود قسم موش و مار هم خاکی بود مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۴ - انکار اهل تن غذای روح را و لرزیدن ایشان بر غذای خسیس قسم او خاکست گر دی گر بهار میر کونی خاک چون نوشی چو مار در میان چوب گوید کرم چوب مر کرا باشد چنین حلوای خوب کرم سرگین در میان آن حدث در جهان نقلی نداند جز خبث مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵ - مناجات ای خدای بی نظیر ایثار کن گوش را چون حلقه دادی زین سخن گوش ما گیر و بدان مجلس کشان کز رحیقت می خورند آن سرخوشان چون به ما بویی رسانیدی ازین سر مبند آن مشک را ای رب دین از تو نوشند ار ذکورند ار اناث بی دریغی در عطا یا مستغاث ای دعا ناگفته از تو مستجاب داده دل را هر دمی صد فتح باب چند حرفی نقش کردی از رقوم سنگ ها از عشق آن شد هم چو موم نون ابرو صاد چشم و جیم گوش بر نوشتی فتنه صد عقل و هوش زان حروفت شد خرد باریک ریس نسخ می کن ای ادیب خوش نویس در خور هر فکر بسته بر عدم دم به دم نقش خیالی خوش رقم حرف های طرفه بر لوح خیال بر نوشته چشم و عارض خد و خال بر عدم باشم نه بر موجود مست زانک معشوق عدم وافی ترست عقل را خط خوان آن اشکال کرد تا دهد تدبیرها را زان نورد

%0
10 Bölüm